در این متن، دو شخصیت به نامهای امرد و کوسه در یک مجمع حضور مییابند و در مورد مسائل مختلف از جمله امنیت، تقوا، عقل، و مشکلات زندگی بحث میکنند. کوسه با داشتن چند موی روی چانه، به عنوان نمادی از عنایت الهی توصیف میشود، در حالی که امرد با مشکلاتی مانند ترس از مردان و زنان و ناامنی در جامعه روبرو است. در نهایت، متن به اهمیت عنایت الهی و بیفایده بودن تلاشهای بیثمر در برابر آن اشاره میکند.
متن شامل مفاهیم فلسفی و اجتماعی پیچیدهای است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم ممکن است برای مخاطبان جوان نامناسب یا دشوار باشد.
بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره
آمدند و مَجْمَعی بُد در وَطَن ۱
مُشْتَغِل مانْدند قَوْمِ مُنْتَجَب
روز رفت و شُد زمانه ثُلْثِ شب ۲
زان عَزَبخانه نَرَفتند آن دو کَس
هم بِخُفتَند آن سو از بیمِ عَسَس ۳
کوسه را بُد بر زَنَخْدان چارْ مو
لیکْ هَمچون ماهِ بَدْرَش بود رو ۴
کودکِ اَمْرَد به صورت بود زشت
هم نَهاد اَنْدَر پَسِ کونْ بیست خِشْت ۵
لوطییی دَبّ بُرد شب در اَنْبُهی
خِشْتها را نَقْل کرد آن مُشْتَهی ۶
دستْ چون بر وِیْ زد او از جا بِجَست
گفت هَی تو کیستی؟ ای سگپَرَست ۷
گفت این سی خِشْت چون اَنْباشتی؟
گفت تو سی خِشْت چون بَرداشتی؟ ۸
کودکِ بیمارم و از ضَعْفِ خود
کردم این جا اِحْتیاط و مُرتَقَد ۹
گفت اگر داری زِ رَنْجوری تَفی
چون نَرفتی جانِب دارُ الشِّفا؟ ۱۰
یا به خانهیْ یک طَبیبی مُشْفِقی
که گُشادی از سَقامَت مَغْلَقی؟ ۱۱
گفت آخِر من کجا دانم شُدن
که به هرجا میرَوَم من مُمْتَحَن ۱۲
چون تو زِنْدیقی پَلیدی مُلْحِدی
می بَر آرَد سَر به پیشَم چون دَدی ۱۳
خانقاهی که بُوَد بهتر مَکان
من ندیدمْ یک دَمی در وِیْ اَمان ۱۴
رو به من آرَنْد مُشتی حَمْزهخوار
چَشمها پُر نُطْفه کَفْ خایه فَشار ۱۵
وان که ناموسیست خود از زیرْ زیر
غَمْزه دُزدَد میدَهَد مالِش به کیر ۱۶
خانقَه چون این بُوَد بازارِ عام
چون بُوَد خَر گَلّه و دیوانِ خام؟ ۱۷
خَر کجا ناموس و تَقْوی از کجا؟
خَر چه داند خَشْیَت و خَوْف و رَجا؟ ۱۸
عقل باشد ایمِنی و عَدلْجو
بر زَن و بر مَرد اما عقلْ کو؟ ۱۹
وَرْ گُریزَم من رَوَم سویِ زَنان
هَمچو یوسُف اُفْتَم اَنْدَر اِفْتِتان ۲۰
یوسُف از زَن یافت زندان و فُشار
من شَوَم توزیعْ بر پنجاه دار ۲۱
آن زنان از جاهِلی بر من تَنَند
اَوْلیاشانْ قَصْدِ جانِ من کُنند ۲۲
نه زِ مَردان چاره دارم نَز زَنان
چون کُنم که نی ازینم نه از آن؟ ۲۳
بَعد از آن کودک به کوسه بِنْگَریست
گفت او با آن دو مو از غَمْ بَری ست ۲۴
فارغ است از خِشْت و از پیکارِ خِشْت
وَزْ چو تو مادرفُروشِ کِنْگِ زشت ۲۵
بر زَنَخ سه چارْ مو بَهْرِ نُمون
بهتر از سی خِشْت گِرْداگِردِ کون ۲۶
ذَرّهیی سایهٔ عِنایَت بهتراست
از هزاران کوشِشِ طاعَتپَرَست ۲۷
زان که شَیْطانْ خِشْتِ طاعَت بَر کَند
گَر دو صد خِشْت است خود را رَهْ کُند ۲۸
خِشْت اگر پُرَّست بِنْهادهی ْتواست
آن دو سه مو از عَطایِ آن سواست ۲۹
در حقیقت هر یکی مو زان کُهیست
کان اَماننامهیْ صِلِهیْ شاهَنْشَهیست ۳۰
تو اگر صد قُفْلِ بِنْهی بر دَری
بَر کَنَد آن جُمله را خیرهسَری ۳۱
شَحْنهیی از موم اگر مُهْری نَهَد
پَهْلَوانان را از آن دل بِشْکُهَد ۳۲
آن دو سه تارِ عِنایَت هَمچو کوه
سَدّ شُد چون فَرّ سیما در وُجوه ۳۳
خِشْت را مَگْذار ای نیکوسِرِشت
لیکْ هم ایمِن مَخُسپ از دیوِ زشت ۳۴
رو دو تا مو زان کَرَم با دست آر
وان گَهان ایمِن بِخُسپ و غَم مَدار ۳۵
نَوْمِ عالِمْ از عبادت بِهْ بُوَد
آن چُنان عِلْمی که مُسْتَنْبِه بُوَد ۳۶
آن سُکونِ سابِح انْدَر آشنا
بِهْ زِ جَهْدِ اَعْجَمی با دست و پا ۳۷
اَعْجَمی زد دست و پا و غَرق شُد
میرَوَد سَبّاح ساکِن چون عُمُد ۳۸
عِلْمْ دریاییست بیحَدّ و کِنار
طالِبِ عِلْم است غَوّاص بِحار ۳۹
گَر هزاران سال باشد عُمرِ او
او نگردد سیرْ خود از جُست و جو ۴۰
کان رَسولِ حَقْ بِگُفت اَنْدَر بَیان
این که مَنْهومان هُما لا یَشْبَعان ۴۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.