تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۵ - رندان همه جمعند درین دیر مغانه
رِنْدان همه جَمعند دَرین دَیرِ مُغانه
دَردِه تو یکی رَطْل، بدان پیرِ یگانه
خون ریزبَکِ عشقْ دَر و بام گرفته‌ست
وان عقلْ گُریزان شُده از خانه به خانه
یک پَرده بَرانداخته آن شاهِدِ اَعْظَم
از پَرده بُرون رفته همه اَهلِ زمانه
آن جِنْس که عُشّاق دَرین بَحْر فُتادند
چه جایِ اَمان باشد و چه جایِ اَمانه؟
کِی سرد شود عشقْ زِ آوازِ مَلامَت؟
هرگز نَرَمَد شیر زِ فریادِ زنانه
پُرکُن تو یکی رَطْل زِمیْ‌هایِ خدایی
مَگْذار خدایانِ طبیعت به میانه
اوَّل بِدِه آن رَطْلْ بِدان نَفَسِ مُحَدِّث
تا ناطِقه‌‌اَش هیچ نگوید زِ فَسانه
چون بَند شود نُطْق، یکی سیل دَرآیَد
کَزْ کَوْن و مکان هیچ نبینی تو نشانه
شَمسُ الْحَقِ تبریز، چه آتش که بَرافروخت
اَحْسَنْت، زِهی آتش و شاباشْ زَبانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۶ - این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده؟
این نیم شَبان کیست چو مهتاب رَسیده؟
پیغامبرِ عشق است زِمحْراب رَسیده
آورده یکی مَشْعَله، آتش زده در خواب
از حَضرتِ شاهَنشَهِ بی‌خواب رَسیده
این کیست چُنین غُلغُله در شهر فَکَنده؟
بر خَرمَنِ دَرویش چو سیلاب رَسیده
این کیست؟ بگویید که در کَوْن جُز او نیست
شاهی به دَرِ خانهٔ بَوّاب رَسیده
این کیست چُنین خوانِ کَرَم باز گُشاده؟
خندانْ جِهَتِ دعوتِ اَصْحاب رَسیده
جامی‌‌ست به دَستَش که سرانجامِ فَقیر است
زان آبِ عِنَب، رنگْ به عُنّاب رَسیده
دل‌ها همه لَرزان شُده، جان‌ها همه بی‌صَبر
یک شَمّه ازان لَرزه به سیماب رَسیده
آن نرمی و آن لُطف که با بَنده کُند او
زان نرمی و زان لُطف به سِنْجاب رَسیده
زان ناله و زان اشک که خُشک و تَرِ عشق است
یک نَغمهٔ تَر نیز به دولاب رَسیده
یک دسته کلید است به زیرِ بَغَلِ عشق
از بَهرِ گُشاییدنِ اَبْواب رَسیده
ای مُرغِ دل اَرْ بالِ تو بِشْکَست زِ صَیّاد
از دام رَهَد مُرغِ به مِضْراب رَسیده
خاموش اَدَب نیست مَثَل‌هایِ مُجَسَّم
یا نیست به گوشِ تو خود آداب رَسیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۳ - ما گوش شماییم، شما تن زده تا کی؟
ما گوشِ شماییم، شما تَنْ زده تا کِی؟
ما مَست و خَراباتی و بیخود شُده تا کِی؟
ما سوخته حالان و شما سیر و مَلولان
آخِر بِنَگویید که این قاعده تا کِی؟
دل زیر و زَبَر گشت، مَها چند زنی طَشْت؟
مَجْلِس همه شورید، بُتا عَربده تا کِی؟
دی عقل دَراُفتاد و به کَف کرده عَصایی
در حَلقهٔ رِنْدان شُده کین مَفْسَده تا کِی؟
چون ساقیِ ما ریخت بَرو جامِ شرابی
بِشْکَست دَرِ صومعه کین مَعْبده تا کِی؟
تَسبیح بِیَنداخت و زِ سالوس بِپَرداخت
کین نوبَتِ شادیست، غَمِ بیهُده تا کِی؟
آن‌ها که خَموشَند به مَستی مَزه نوشَند
ای در سُخَنِ بی‌مَزه گرم آمده، تا کِی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۴ - برخیز که جان است و جهان است و جوانی
بَرخیز که جان است و جهان است و جوانی
خورشید بَرآمَد، بِنِگَر نورفَشانی
آن حُسن که در خوابْ هَمی‌جُست زُلَیخا
ای یوسُفِ اَیّام، به صد رَهْ بِهْ ازانی
بَرخیز که آویخت تَرازوی قیامَت
بَرسَنْج بِبین که سَبُکییا تو گِرانی
هر سویْ نشانیست زِ مَخْلوقْ به خالِق
قانِع نشود عاشقِ بی‌دل به نشانی
هر لحظه زِ گَردون بِرَسَد بانگْ که ای گاو
ما راهِ سَعادت بِنِمودیم، تو دانی
بَرخیز و بیا دَبدَبهٔ عُمرِ اَبَد بین
تا بازرَهی زود از این عالَمِ فانی
او عُمرِ عزیز است، ازو چاره نداری
او جانِ جهان آمد و تو نَقْشِ جَهانی
بر صورتِ سنگین بِزَنَد، روح پَذیرد
حیف است کَزین روحْ تو مَحْروم بِمانی
او کانِ عَقیق آمد و سَرمایهٔ کان‌ها
در کانِ عَقیق آی، چه دربَندِ دُکانی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۵ - گر علم خرابات تو را همنفسستی
گَر عِلْمِ خَراباتْ تو را همنَفَسَسْتی
این عِلْم و هُنر پیشِ تو باد و هَوَسَسْتی
وَرْ طایرِ غَیبی به تو بر سایه فَکَندی
سیمُرغِ جهان در نَظَرِ تو مَگَسَسْتی
گَر کوکَبهٔ شاهِ حقیقت بِنِمودی
این کوسِ سَلاطین، بَرِ تو چون جَرَسَسْتی
گَر صُبحِ سَعادت به تو اِقبْال نِمودی
کِی دامَن و ریشِ تو به دستِ عَسَسَسْتی؟
گَر پیش رُوان، بر تو عِنایَت فَکَنَنْدی
فکری که به پیشِ دلِ توست، آن سِپَسَسْتی
مَعکوس شِنو گَر نَبُدی گوشِ دلِ تو
از دفترِ عُشّاق یکی حَرف بَسَسْتی
گوید همه مُردند،یکی بازنیامد
بازآمده دیدی اگر آن گیج، کَسَسْتی
لَرزانْ لَهَبِ جانِ تو از صَرصَرِ مرگ است
لَرزان نَبُدی گَر زِ بَقا مُقْتَبَسَسْتی
همراهِ خَسان گَر نَبُدی طَبْعِ خَسیسَت
در حَلْقِ تو این شَربَتِ فانی چو خَسَسْتی
طِفْلِ خِرَدِ تو به تَبارک بِرَسیدی
در مَکْتَبِ شادی زِ کجا در عَبَسَسْتی
خاموش که این‌ها همه موقوف به وَقت است
گَر وَقت بُدی، داعیه فریادَرسَسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۶ - ای دل تو درین غارت و تاراج چه دیدی؟
ای دل تو دَرین غارت و تاراج چه دیدی؟
تا رَخْت گُشادیّ و دُکانْ بازکَشیدی
چون جولَههٔ حِرصْ دَرین خانهٔ ویران
از آبِ دَهانْ دام مگس گیر تنیدی
از لَذَّت و از مَستیِ این دانهٔ دنیا
پِنْداشت دلِ تو که از این دامْ رَهیدی
در سیلْ کسی خانه کُند از گِل و از خاک؟
در دامْ کسی دانه خورَد؟ هیچ شنیدی؟
ای دل بِبُر از دام و بُرون جِهْ تو به هنگام
آن سوی که در روضهٔ ارواح دَویدی
ای روح چو طاووس بِیَفْشان تو پَرِ عقل
یایاد نداری تو که بر عَرش پَریدی؟
از عَرشْ سویِ فَرش فُتادی و قَضا بود
دادی تو پَر خویش و دو سه دانه خریدی
چون گُرْسَنهٔ قَحْط دَرین لُقمه فُتادی
گَهْ لَب بِگَزیدیّ و گَهی دستْ خَلیدی
کو هِمَّتِ شاهانه؟ نه زان دایهٔ دولت
زان شیر، تَباشیرِ سَعادت بِمَزیدی؟
آن خویِ مُلوکانه که با شیرْ فرورفت
وَاللّهْ که نیامیزد با خون و پَلیدی
آن شاهْ گِلِ ما به کَفَ خویش سِرِشته ست
آن هِمَّت و بَختش زِ کَفِ شاه چَشیدی
وَاللّهْ که دَران زاویه کُاوْرادِ اَلَست است
آموخت تو را شاهِ تو، شیخیّ و مُریدی
آموخت تو را که دل و دِلْدار یکی اند
گَهْ قُفل شود، گاه کُند رَسمِ کلیدی
گَهْ پَند و گَهی بَند و گَهی زَهر و گَهی قَند
گَهْ تازه و بَرجسته، گَهی کُهنه قَدیدی
ای سیل دَرین راهِ تو بالا و نِشیب است
تَلوین بِرَوَد از تو، چو در بَحْر رَسیدی
ای خاک از این زَخمِ پَیاپِی تو نَژَندی
وِیْ چَرخ ازین بارِ گِران سنگْ خَمیدی
ای بَحْرِ حَقایق، که زمینْ موج و کَفِ توست
پنهانی و در فِعْل، چه پیدا و پَدیدی
ای چَشمهٔ خورشید که جوشیدی ازان بَحْر
تا پَردهٔ ظُلْمات به اَنْوار دَریدی
هر خاک که در دست گرفتی، همه زَر شُد
شُد لَعْل و زُمرّد زِ تو سنگی که گُزیدی
بس تَلْخ و تُرُش از تو چو حَلْوا و شِکَر شُد
بُگْزیده شُد آن میوه که او را بِگَزیدی
شاگردِ کِه بودی؟ که تو اُستادِ جهانی
این صَنْعتِ بی‌آلت و بی‌کَف، زِ کِه دیدی؟
چون مَرکَبِ جِبْریلی و از سُمِّ تو هر خاک
سَبزه شود، آخِر زِ چه کُهْسار چَریدی؟
خامُش کُن و یاد آور آن را که به حَضرت
صد بار از این ذِکْر و از این فکر بُریدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۷ - عاشق شو و عاشق شو، بگذار زحیری
عاشق شو و عاشق شو، بُگذار زَحیری
سُلطان بَچه‌یی آخِر، تا چند اسیری؟
سُلطان بَچه را میر و وزیری همه عار است
زِنهار به جُز عشقْ دِگَر چیز نگیری
آن میرِ اَجَل نیست، اسیرِ اَجَل است او
جُز وِزْر نیامَد، همه سودایِ وزیری
گَر صورتِ گَرمابه نه‌یی، روحْ طَلَب کُن
تا عاشقِ نَقْشی، زِ کجا روح پَذیری؟
در خاک مَیامیز، که تو گوهرِ پاکی
در سِرکه مَیامیز، که تو شِکَّر و شیری
هر چند از این سویْ تو را خَلْق ندانند
آن سویْ که سو نیست، چه بی‌مِثْل و نَظیری
این عالَمِ مرگ است و دَرین عالَمِ فانی
گَر زانکه نه میری، نه بس است این که نمیری؟
در نَقْشِ بَنی آدم، تو شیرِ خدایی
پیداست دَرین حَمله و چالیش و دلیری
تا فَضْل و مَقامات و کَراماتِ تو دیدم
بیزارم ازین فَضْل و مَقاماتِ حَریری
بی گاه شُد این عُمر، وَلیکِن چو تو هستی
در نورِ خدایی، چه بگاهیّ و چه دیری
اندازهٔ معشوق بُوَد عِزَّتِ عاشق
اِی عاشقِ بیچاره بِبین تا زِ چه تیری
زیباییِ پروانه به اندازهٔ شمع است
آخِر نه که پروانهٔ این شمعِ مُنیری؟
شَمسُ الْحَقِ تبریز از آنَت نَتَوان دید
که اصلِ بَصَر باشی، یا عینِ بَصیری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۸ - هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
هر روزْ بِگَه ای شَهِ دِلْدار دَرآیی
جان را و جهان را شِکُفانیّ و فَزایی
یا رَب چه خُجَسته‌‌‌ست مُلاقاتِ جَمالَت
آن لحظه که چون بَدْر، بَرین صَدْر بَرآیی
هر جا که مُلاقاتِ دو یار است، اثرِ توست
خود ذوق و نَمَک بَخشِ وصالیّ و لِقایی
معنی نَدَهَد وُصْلَتِ این حرف بِدان حرف
تا تو نَنَهی در کلمه فایده زایی
ای داده تو دندان و شِکَرها که بِخایَند
دندان دِگَر داده پِیِ فایِدِه خایی
بیزارم ازان گوش که آوازِ نِیاِشْنود
و آگاه نَشُد از خِرَد و دانشِ نایی
این مَشک به خود چون رَوَد و آب کَشانَد؟
تا خواجهٔ سَقّا نَکُند جَهْدِ سَقایی
این چَرخْ که می‌گردد، بی‌آب نگَردد
تا سَر نَبُوَد، پایْ کجا یابد پایی؟
هان ای دلِ پُرسنده که دِلْدار کجایَست
تو ای دلِ جوینده و پُرسنده کجایی؟
تیهی زِ کجا یابَد گُلْزار و شَقایق؟
پیهی زِ کجا یابَد تَمییزِ ضیایی؟
اَصْدافِ حواسی که به شب مانْد زِ دُر دور
دانند که دُر هست زِ دریایِ عطایی
دُرهاست دَران بَحرْ، در اَصْداف نَگُنجَد
آن سویْ بُرو ای صَدَف این سویْ چه پایی
آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید
گوید بَرِ ما آی، اگر حاجیِ مایی
این کعبه نه جا دارد، نی گُنجَد در جا
می گوید اَلْعِزَّهُ وَ الْحُسْنُ رِدایی
هین غَرقهٔ عِزَّت شو و فانیِّ رِدا شو
تا جان دَهَدَت چونک بِبینَد که فَنایی
خامُش کُن و از راهِ خَموشی به عَدَم رو
مَعْدوم چو گشتی، هَمِگی حَمْد و ثَنایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۹ - ای ماه اگر باز برین شکل بتابی
ای ماه اگر باز بَرین شکلْ بِتابی
ما را و جهان را تو دَرین خانه نیابی
چون کوهِ اُحُد آب شُد از شَرمِ عَقیقَت
چه نادره گَر آب شَوَد مَردمِ آبی
از عقلِ دو صدپَر، دو سه پَر بیش نَمانْده‌ست
وان نیز بِدان مانْد که در زیرِ نِقابی
ای عشق دو عالَم زِ رُخت مَست و خَرابند
باری، تو نگویی زِ کِه مَست و خرابی؟
تا باده نَجوشید دَران خُنْب زِ اوَّل
در جوش نَیارَد همه را او به شرابی
تا اوَّل با خود نَخُروشید رَبابی
در ناله نَیارَد همه را او به رَبابی
ای گِردِ جهان گشته و جُز نَقْش ندیده
بر رویْ زن آبیّ و یَقین دان که بخوابی
در خَرمَنِ ما آی، اگر طالِبِ کِشتی
سویِ دلِ ما آی، اگر مَردِ کَبابی
وَرْ زانکه نیایی بِکَشیمَت به سویِ خویش
کَزْ حلقهٔ مایی، نه غَریبی، نه غُرابی
مَکْتَب نَرَوَد کودک، لیکِن بِبَرَندَش
پِنداشته‌یی خواجه که بیرونِ حسابی
بِسْتان قَدَحِ عِشرَت، وَزْ بَند بُرون جِه
تا باخَبَری، بَندِ سوالیّ و جوابی
آخِر بِشِنو هر نَفَسی نَعْرهٔ مَستان
کِی گیجِ خَرِف گشته، بِبین در چه عذابی
دستِ تو بگیرم دو سه روزی، تو هَمی‌جوش
تا بارِ دِگَر رویْ زِ اِقْبال نَتابی
آن جا که شُدی مَست، همان جایْ بِخُسبی
وان سویْ که ساقیست، همان سویْ شتابی
تا چند در آتش رَوی ای دل، نه حَدیدی
وِیْ دیدهٔ گِریَنده، بس است این، نه سَحابی
ای ساقیِ مَهْ روی چه مَست است دو چَشمَت
انگشتَکْ می‌زَن که تو بر راهِ صَوابی
بُگْشای دَهان، زانچه نگفتم تو بیان کُن
بُگْشا دَرِ دل‌ها، که تو سُلطانِ خِطابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۰ - یا ساقی شرف بشراباتک زندی
یا ساقی شَرِّفْ بِشَراباتِکَ زَنْدی
فَالرَّاحُ مَعَ الرُّوحِ، مِنْ اِفْضالِکَ عِنْدی
بَرخیز که شورید خَرابات، اَفَندی
مَستانْ نِگَر و نُقل و شرابات، اَفَندی
هر مَست دَرآویخته با مَست زِ مَستی
گَردان شُده ساقی به مُساقات، اَفَندی
یک مویْ نمی‌گُنجَد، در حَلقهٔ مَستان
جُز رَقص و هیاهوی و مُراعات، اَفَندی
بِسْمِ اللّهْ، ساقیِّ وَلی نِعْمَت بَرخیز
تا جان بِدَهیمَت به مُکافات، اَفَندی
در هر دو جهان است و نبوده‌‌‌ست و نباشد
جُز دیدنِ رویِ تو کَرامات، اَفَندی
چون تَنگِ شِکَر، میرِ خَرابات دَرآمَد
یا رَب چه لَطیف است مُلاقات، اَفَندی
می خَندد و می‌گوید من خُفته بُدَم مَست
هَیهایْ شنیدم من و هَیهات، اَفَندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوهٔ شیرین
صد غُلْغُله در سَقْفِ سَماوات، اَفَندی
خورشید زِ بَرقِ رُخِ تو چَشم بِبَندد
کَافْزون زِ زُجاجه‌‌‌ست و زِ مِشْکات، اَفَندی
در خانهٔ خَمّار و خَراباتِ کِه دیده‌ست
مِعْراج و تَجَلّی و مَقامات، اَفَندی
با مَستِ خَراباتِ خدا تا بِنَپیچی
تا وا نَنِمایَد همه رَگْهات، اَفَندی
در خانهٔ دلْ کَژْ مَکُن آن چانه به اَفْسوس
کِامْروز عِیان است خَفیّات، اَفَندی
روزی که رَوَم جانِبِ دریایِ مَعانی
یاد آیَدَت این جُمله مَقالات، اَفَندی
شاد آمدی ای کانِ شِکَر، عیب مَفَرما
گَر بوسه دَهَد بَنده بَران پات، اَفَندی
واجب کُند ای دوست که آرَم به صد اِخْلاص
در سایهٔ زُلْفِ تو مُناجات، اَفَندی
از مُصْحَفِ آن رویِ چو ماهِ تو بخوانیم
سوره‌یْ قَصَص و نادره آیات، اَفَندی
مَستیم زِ جامِ تو، وَزان نرگسِ مَخْمور
رَستیم به شاهیْت زِ شَهْمات، اَفَندی
عالَم همه پُرغُصّه و آن نرگسِ مَخْمور
فارغ زِ بَدایات و نِهایات، اَفَندی
چون سایه فَناییم به خورشیدِ جَمالَت
ایمِن شُده از جُملهٔ آفات، اَفَندی
سَرمَست بیا جانِبِ بازار نَظَر کُن
تا راست شود جُمله مُهِمّات، اَفَندی
تا روزِ اَجَل هر چه بگوییم زِاَشْعار
این است و دِگَر جُمله خُرافات، اَفَندی
سُلطانِ غَزَل‌هاست و همه بَندهٔ اینَند
هر بیتَش مِفْتاحِ مُرادات، اَفَندی
من کردم خاموش، تو باقیش بِفَرما
ای جانِ اِشارات و عِبارات، اَفَندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۱ - تو دوش زهیدی و شب دوش رهیدی
تو دوش زِهیدیّ و شبِ دوش رَهیدی
امروز مَکُن حیله، که آن رفت که دیدی
ما را به حِکایَت به دَرِ خانه بِبُردی
بر دَر بِنِشانْدیّ و تو بر بامْ دوَیدی
صد کاسهٔ همسایهٔ مَظْلوم شِکَستی
صد کیسه دَرین راه به حیلَت بِبُریدی
آن کیست که او را به دَغَل خُفته نکردی؟
وَزْ زیرِ سَرِ خُفته گِلیمی نکَشیدی؟
گفتی که ازان عالَمْ کَس بازنیامَد
امروز بِبینی چو بدین حالْ رَسیدی
امروز بِبینی که چه مُرغیّ و چه رنگی
کَزْ زَخْمِ اَجَل بَندِ قَفَص را بِدَریدی
امروز بِبینی که کیان را یَلِه کردی
امروز بِبینی که کیان را بِگُزیدی
یا شیر زِ پِستانِ کَرامات چَشیدی
یا شیر زِ پِستانِ سِیَه دیو مَکیدی
ای باز کُلاه از سَر و رویِ تو بُرون شُد
خوش بِنْگَر و خوش بِشْنو آنچ نَشِنیدی
آن جا بَرَدَت پایْ که در سَر هَوَسَش بود
وان جا بَرَدَت دیده که آن جا نِگَریدی
بر تو زَنَد آن گُل، که به گُلْزار بِکِشتی
در تو خَلَد آن خار، که در یارْ خَلیدی
تَلْخی دَهَد امروزْ تو را در دل و در کام
آن زَهرگیایی که دَرین دشتْ چَریدی
آن آهنِ تو نَرم شُد امروز، بِبینی
که قُفلِ دَرییا جِهَتِ قُفلْ کلیدی
طوقِ مَلَکی این دَمْ اگر گوهرِ پاکی
رَدِّ فَلَکی این دَمْ اگر زشت و پَلیدی
گَر آبِ حَیاتی تو وَگَر آبِ سیاهی
این چَشمْ بِبَستی تو دَران چَشمه رَسیدی
با جُمله رَوان‌ها به پَرِ روحْ، رَوانی
این است سِزایِ تو گَر از نَفْسْ جَهیدی
با خالِقِ آرامْ تو آرامْ گرفتی
وَزْ آب و گِلِ تیرهٔ بیگانه رَمیدی
امروز تو را بازخَرَد شُعلهٔ آن نور
کین جا زِدل و جان، به دل و جانْش خَریدی
آن سیمبَر اَنْدَر بَرِ سیمینِ تو آید
کو را چو نِثارِ زَر ازین خاکْ بِچیدی
ای عشق بِبُخشایْ تو بر حالِ ضَعیفان
کَزْ خاکْ همان رُست، که در خاکْ دَمیدی
خامُش کُن و مَنْمایْ به هر کَس سِرِ دل، زانک
در دیدهٔ هر ذَرّه چو خورشید پَدیدی
خاموش و دَهان را به خَموشی تو دَوا کُن
زیرا که زِ پِستانِ سِیَه دیو چَشیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۲ - ای جان گذرکرده ازین گنبد ناری
ای جانِ گُذَرکرده ازین گُنبَدِ ناری
در سَلطَنَتِ فقر و فَنا، کارْ تو داری
ای رَخْت کَشیده به نَهان خانهٔ بینش
وِیْ کُشته وجودِ همه و خویش به زاری
پوشیده قَباهایِ صِفَت‌‌هایِ مُقَدَّس
وَزْ دَلْقِ دو صدپارهٔ آدم شُده عاری
از شَرم تو گُل ریخته در پایِ جَمالَت
وَزْ لُطفِ تو هر خار، بُرون رفته زِ خاری
بی بَرگ نَشایَد که دِگَر غوره فَشارَد
در میکده، اکنون که تو انگور فَشاری
اِقْبالْ کَفِ پایِ تو بر چَشمْ نَهاده
اَنْدَر طَمَعی که سَرَش از لُطفْ بِخاری
از غار به نورِ تو به باغِ اَزَل آیند
اییار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بی‌کار زِعالَم
آن کَزْ تو بِنوشیدیکی شَربَتِ کاری
در باغِ صَفا، زیرِ درختی، به نِگاری
اُفتاد مرا چَشم و بِگُفتم چه نِگاری
کَزْ لَذَّتِ حُسنِ تو درختان به شکوفه
آبِستَنِ تو گشته، مَگَر جانِ بهاری
در سَجده شُدم بیخود و گفتم که نِگارا
آخِر زِ کجایی تو؟ عَلَی اللّه، چه یاری
او گفت که از پَرتوِ شَمسُ الْحَقِ تبریز
کاوصافِ جَمالِ رُخِ او نیست شُماری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۳ - در خانهٔ خود یافتم از شاه نشانی
در خانهٔ خود یافتم از شاهْ نشانی
اَنْگشتریِ لَعْل و کَمَر خاصهٔ کانی
دوش آمده بوده‌‌‌ست و مرا خواب بِبُرده
آن شاهِ دِلارامَم و آن مَحْرَمِ جانی
بِشْکَسته دو صد کاسه و کوزه شَهِ من دوش
از عَربَده مَستانه بِدان شیوه که دانی
گویی که گَزیده‌‌‌ست زِمَستی، رُخِ من بر
کَزْ شاهْ رُخِ من بر،گازیست نَهانی
امروز دَرین خانه هَمی‌بویِ نِگار است
زین بویْ به هر گوشه نگاریست عِیانی
خون در تَنِ من بادهٔ صِرْف است ازین بوی
هر مویْ زِ من هِنْدویِ مَست است شبانی
گوشی بِنِه و نَعْرهٔ مَستانه شِنو تو
از قامَتِ چون چَنگِ من اَلْحانِ اَغانی
هم آتش و هم باده و خَرگاه، چو نَقْد است
پیرانِ طَریقَت بِپَذیرند جوانی
در آیِنِهٔ شَمسِ حَق و دینْ شَهِ تبریز
هم صورتِ کُل شُهره و هم بَحْرِ مَعانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۴ - امروز درین شهر نفیر است و فغانی
امروز دَرین شهر نَفیر است و فَغانی
از جادُوییِ چَشمِ یکی شَعْبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حَلقه به گوشی‌ست
از عشقِ چُنین حَلقه رُبا چَرب زبانی
بی‌زَخمْ نیابی تو دَرین شهرْ یکی دل
از تیرِ نَظَرهایِ چُنین سَخته کَمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روزِ تو عید است
ای شهر مکان تو شُد از لُطفْ زمانی
چه جایِ مکان است و چه سودایِ زمان است؟
ای هر دو شُده از دَمِ تو نادره لانی
شهری‌ست که او تَخت‌گَهِ عشقِ خدایی‌ست
بغدادِ نَهان است، وَ زو دلْ هَمدانی
امروز دَرین مصر ازین یوسُفِ خوبی
بی‌زَجر و سیاست شُده هر گُرگْ شَبانی
صد پیرِ دو صد ساله ازین یوسُفِ خوش دم
مانندِ زُلَیخا شُده در عشقْ جوانی
او حاکِمِ دل‌ها و رَوان‌هاست دَرین شهر
مانندهٔ تَقدیرِ خدا، حُکْم رَوانی
صد نورِ یَقین سَجده کُنِ رویِ چو ماهَش
کِی سویِ مَهَش راه بِزَد ابرِ گُمانی
صد چون من و تو مَحوِ چُنان بی‌ من و مایی
چون ظُلْمَتِ شب، مَحوِ رُخِ ماهِ جهانی
جُز حَضرتِ او نیست فقیرانه حُضوری
جُز سایهٔ خورشیدِ رُخَش نیست اَمانی
از حیلهٔ او یک دو سُخَن دارم بِشْنو
چون زَهره ندارم که بگویم که فُلانی
گَر نامْ نگوییم و نشانْ نیز نگوییم
زین باده شِکافیده شود شیشهٔ جانی
هین دست مَلَرزان و فُروکَش قَدَحِ عشق
پازَهر چو داری، نَکُند زَهرْ زیانی
هر چیز که خواهی تو زِ عَطّار بیابی
دُکّانِ محیط است و جُز این نیست دُکانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۵ - امروز سماع است و مدام است و سقایی
امروز سَماع است و مُدام است و سَقایی
گَردان شُده بر جمعْ قَدَح‌‌هایِ عَطایی
فَرمانِ سَقَی اللّه رَسیده ست، بِنوشید
ای تَنْ همه جان شو، نه که زِاخوانِ صَفایی؟
ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی
وِیْ گُلْشَنِ اِقْبال، چه بابَرگ و نَوایی
از خاک بِرویَند دَرین دورْ خَلایِق
کین نَفْخهْ صور است که کرده‌‌‌ست صَدایی
از کوه شِنو نَعْرهٔ صد ناقهٔ صالِح
وَزْ چَرخْ شِنو بانگِ سَرافیلْ صَلایی
هین، رَخْت فروگیر و بِخوابانْ شُتران را
آخِر بِگُشا چَشم، که در دست رضایی
ای مُرده بِشو زنده و ای پیر جوانْ شو
وِیْ مُنْکِرِ مَحَشْر، هَله تا ژاژ نَخایی
خواهم سُخَنی گفت، دَهانَم بِمَبَندید
کِامْروز حَلال است وِرا رازگُشایی
وَرْ زانکه زِ غَیرت رَهِ این گفت بِبَندید
رَه باز کُنم سویِ خیالاتِ هوایی
ما نیز خیالات بُدَسْتیم و ازین دَم
هستی پَذْرُفتیم زِدَم‌‌هایِ خدایی
صد هستیِ دیگر به جُز این هست بِگیری
کین را تو فراموش کُنی، خواجه کجایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۶ - ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
ای مونِسِ ما خواجه ابوبکرِ رَبابی
گَر دِلْشُده‌یی، چند پِیِ نان و کَبابی؟
آتش خور در عشقْ به مانندِ شُترمُرغ
اَنْدَر عَقَبِ طُعْمه چه شاگردِ عُقابی؟
لُقمه دَهَدت تا کُند او لُقمهٔ خویشَت
این چَرخِ فَریبنده و این بَرقِ سَحابی
هین لُقمه مَخور، لُقمه مَشو آتشِ او را
بی لُقمهٔ او در دل و جانْ رِزْق بیابی
آن وقت که از ناف هَمی‌خورد تنت خون
نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی
آن ماهی چه خورده‌‌‌ست که او لقمه ما شد
در چشم نیاید خورش مردم آبی
از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا
زان راه شود فربه و زان ماه خضابی
گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی
چون سنبله شد دانه در این روز خرابی
آن سُنبُله از خاک بَرآوَرْد سَر و گفت
من مُردم و زنده شُدم از دادِ ثَوابی
خواهی که قیامَت نِگَری، نَقْد به باغْ آی
نَظّارهٔ سَرسَبزیِ اَمْواتِ تُرابی
ماییم که پوسیده و ریزیدهٔ خاکیم
امروز چو سَرویم، سَراَفْراز و خِطابی
بی‌حرف سُخَن گوی، که تا خَصْم نگوید
کین گفتِ کَسان است و سُخَن‌‌هایِ کتابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۷ - امروز سماع است و شراب است و صراحی
امروزْ سَماع است و شراب است و صُراحی
یک ساقیِ بَدمَست،یکی جَمعِ مُباحی
زان جِنْسْ مُباحی که ازان سویِ وجود است
نی اباحتیِ گیجِ حَشیشیِّ مُزاحی
روحیست مُباحی که ازان روحْ چَشیده ست
کو روحِ قدیمیّ و کجا روحِ ریاحی
در پیشْ چُنین فِتْنه و در دستْ چُنین میْ
یا رَب، چه شود جانِ مُسلمانِ صَلاحی
زین باده کسی را جِگَرِ تشنه خُنُک شُد
کو خونِ جِگَر ریخت، دَرین رَه به سَفاحی
جاوید شود عُمر بِدین کاسِ صَبوحی
ایمِن شود از مرگ و زِ اَفغانِ نِیاحی
این صورتِ غَیب است که سُرخیش زِ خون نیست
اِسْپید زِ نور است، نه کافورِ رَباحی
شمعیست بَراَفْروخته، وَزْ عَرشْ گُذشته
پروانهٔ او سینهٔ دل‌‌هایِ فَلاحی
سوزیده زِ نورَش حُجُبِ سَبْعِ سَماوات
پَرّان شُده جان‌ها و رَوان‌ها زِنَواحی
این حَلقهٔ مَستانِ خَراباتِ خَراب است
دور از لب و دندانِ تو، ای خواجهٔ صاحی
شاباشْ زِهی حال، که از حالْ رَهیدیْت
شاباشْ زِهی عیشِ صَبوحیّ و صَباحی
با خود مَلَکُ اْلمَوت بگوید هَله واگَرد
کین جا نکُند هیچ سِلاحِ تو سِلاحی
ما را خَبَری نی که خَبَر نیز چه باشد؟
خود مَغْفِرَت این باشد و آمُرزشِ ماحی
از غَیب شِنو نَعْرهٔ مَستان و خَمُش کُن
یک غُلغُلهٔ پاکْ زِ آوازِ صِیاحی
وَرْ نه بدو نانْ بَندهٔ دونان و خَسان باش
می خور پِیِ سه نانْ زِ سِنانْ زَخْمِ رِماحی
فارِس شُده شَمسُ الْحَقِ تبریز همیشه
بر شَمسِ شَموس و نَکُند شَمس جِماحی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۸ - ای آنکه به دل‌ها ز حسد خار خلیدی
ای آنکِه به دل‌ها زِ حَسَد خارْ خَلیدی
این‌ها همه کردیّ و دَران گور خَزیدی
تَلْخی دَهَد امروز تو را در دل و در کام
آن زَهرگیاهی که دَرین دشتْ چَریدی
آن آهنِ تو نَرم شُد امروز بِبینی
که قُفلِ دَرییا جِهَتِ قُفلْ کلیدی
طوقِ مَلَکی این دَمْ اگر گوهرِ پاکی
رَدِّ فَلَکی این دَمْ اگر جانِ پَلیدی
با جُمله رَوان‌ها به تَکِ روحْ رَوانی
سُلطانِ جِهادی، اگر از نَفْس جَهیدی
با خالِقِ آرام، تو آرام گرفتی
وَزْ دیوِ رَمیده، تو به هنگامْ رَهیدی
امروزْ تو را بازخَرَد از غَمَش آن نور
کو را چو دل و جان، به دل و جانْ بِخَریدی
آن سیمبَر اَنْدَر بَرِ سیمینِ تو آید
کو را چو نِثارِ زَر ازین خاکْ بِچیدی
ای عشق بِبَخشایْ بَرین خاک، که دانی
کَزْ خاکْ همان رُست، که در خاکْ دَمیدی
خامش کُن و مَنْمایْ به هر کَس سِرِ دل، زانْک
در دیدهٔ هر ذَرّه چو خورشیدْ پَدیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۹ - برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بَرخیز که صُبح است و صَبوح است و سُکاری
بُگْشایْ کِنار، آمد آن یارِ کِناری
بَرخیز بیا دَبدَبهٔ عُمرِ اَبَد بین
رَستَند و گُذشتند زِدَم‌‌هایِ شُماری
آن رفت که اِقْبال بِخارید سَرِ ما
ای دل سَرِ اِقْبال ازین بار، تو خاری
گنجی تو، عَجَب نیست که در تودهٔ خاکی
ماهی تو، عَجَب نیست که در گَرد و غُباری
اَنْدَر حَرَمِ کعبهٔ اِقْبال خُرامید
از بادیه ایمِن شُده، وَزْ نازِ مُکاری
گَردان شُده بین چَرخ که صد ماه دَرو هست
جُز تابشِیک روزه، تو ای چَرخْ چه داری؟
آن ساغَرِ جان که مَلَکُ الْمَوتِ اَجَل شُد
نی شورش دل آرَد و نی رنجِ خُماری
بس کُن که اگر جان بِخورَد صورتِ ما را
صد عُذر بخواهد لَبَش از خوب عِذاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۰ - مگریز ز آتش، که چنین خام بمانی
مَگْریز زِ آتش، که چُنین خامْ بِمانی
گَر بِجْهی ازین حَلْقه، دُران دامْ بِمانی
مَگْریز زِیاران، تو چو باران و مَکَش سَر
گَر سَر کَشی، سَرگشتهٔ ایّامْ بِمانی
با دوستْ وَفا کُن، که وَفا وامِ اَلَست است
تَرسَم که بمیریّ و دَرین وامْ بِمانی
بِگْرفت تو را تاسه و حالِ تو چُنان است
کَزْ عَجزْ تو در تاسهٔ حَمّام بِمانی
می‌تَرسی ازین سَر که تو داریّ و ازین خو
کان سَر تو به رَنجوریِ سَرسامْ بِمانی
با ما تو یکی کُن سَر، زیرا سَرِ وَقت است
تا هَمچو سَرانْ شاد سَرانجامْ بِمانی