تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۹ - ای توتیای دیده من خاک راه تو
ای توتیای دیده من خاک راه تو
جانم فدای غمزه چشم سیاه تو
ای شهسوار حسن عنان را کشیده دار
کز حد گذشت ولوله دادخواه تو
بر بام قصر چون بگشادی نقاب دوش
شرمنده گشت ماه ز روی چو ماه تو
بگریخت دل به کوی تو آمد به صد شتاب
نیکوش دار چون بود اندر پناه تو
ای دل خموش باش که از ناله شبت
سوزند قدسیان سماوات ز آه تو
چشمم به حال زار دل خویش می گریست
دل گفت چون کنم که بود این گناه تو
صوفی تو جان خویش نهان از چه می کنی
چون شعر جان گداز تو باشد گواه تو
صوفی محمد هروی : قصاید
شمارهٔ ۱ - فی مناقبت امیرالمومنین
گفتم به دل که از سخن خوش چه خوشترست
گفتا حدیث دوست که خوشتر ز شکر است
هر جا حدیث دوست به نیکی عیان شود
از عطر آن حدیث دل و جان معطر ست
باشد رکیک هر چه دوبارش کنند یاد
الا حدیث دوست که غیر مکررست
دانی و گر نه با تو بگویم که دوست کیست
الله و مصطفی و دگر دوست حیدرست
گفته است مصطفای معلای مجتبی
من شهر علمم و علی آن شهر را درست
بر اولیا مقدم و بر انبیا قریب
زوج بتول و باب شبیر است و شبرست
در گاهواره مار سیه را دو پاره ساخت
زان روز باز در عربش نام حیدرست
چندین هزار قلعه کفار را شکست
زآن کمترینه قلعه مشهور خیبرست
مهر علی است در دل ما همچو جان جهان
بر اولیاء امت احمد چو سرورست
تا کرده و صف رنگ علی گل به بوستان
زان روز باز بین که دهانش پر از زر ست
ما را چه غم ز تشنگی روز رستخیز
آن شاه چون که ساقی آن حوض کوثر ست
آن را که هست در دل از آن شاه کینه ای
بی شک حرام زاده و ناپاک مادرست
در شان اوست آمده امروز«هل اتی»
از آسمان به عالم و این خود مقررست
ای خارجی تو قدر علی کی شناختی
خواب شریف او به عبادت برابر ست
دانی که کی است آن که به دشمن بداد سر
آن شهسوار چابک میدان محشر است
یعنی علی است آن اسدالله غالبا
بشنو به گوش جان زمن این را که در خور ست
نام شریف او که بود مرهم دلم
بر جان خارجی بنگر همچو خنجرست
از هیبت سیاست آن ذوالفقار او
تا روز حشر و لوله در جان قیصرست
ای توتیای دیده من خاک پای تو
تاج سرم ز خاک کف پای قنبرست
مدحش خدای گفت به قرآن و مصطفی
چون ملک دین به یمن قدومش مسخر ست
بحر علوم و کان سجا و شجاعت است
مفتی جن و قاضی باز و کبوترست
در چشم همتش دو جهان کمتر از خسی
بر درگهش هزار چو قیصر قلندرست
ای شهسوار دین نظری کن به حال من
کز محنت زمانه مرا دل مکدرست
دست عنایتی به سر این فقیر مال
چون کمترینه، بنده مسکین این درست
گشته غریق بحر غم ای شاه اولیا
دستش بگیر از کرم این دم که مضطرست
در آخر زمانه فتادیم چون کنیم
وین چرخ دون نواز ببین سفله پرور ست
آماده کرده محنت و غم از برای من
گوید که نوش کن تو که روزی مقدرست
عیش و طرب به مردم ناجنس می دهد
کین قوم را عطای من امروز در خورست
جور زمانه چند کشم یا امیر، من
گوش فلک ز ناله و فریاد من کر ست
وقت است اگر نظر کنی ای شاه اولیا
بر صوفی شکسته که چون خاک این در ست
یارب به حق و حرمت این پنج فرق پاک
کز بوی و مویشان همه عالم معطرست
کز غم خلاص کن دل بیچاره مرا
چون در دو کون لطف تو ای دوست بر سر ست
باری است بر دلم که مرا نیست تاب آن
دانی که چیست گفتن آن بس مکررست
دانای درد سینه مجروح من تویی
یارب به لطف خویش دواکن که در خورست
آمد ندا ز عالم غیبم که در خورست
کای مستمند وقت مداوا مقدرست
آید کسی که از اثر لطف و رای او
روی زمین ز نام شریفش منورست
گشته است در جهان سبب امن و عافیت
خاک درش کنون شرف تاج هر سرست
سلطان حسین خوان که زمان عدالتش
بر طاعت مقرب پاکان برابرست
چندان بدار بر سر خلقان این جهان
کین قرص آفتاب به مینا منورست
از یمن همتی که علی داشت بر حسین
ملک هرات و جمله جهانش مسخرست
شاها گرفتن تو جهان را به ضرب راست
از ضرب تیغ نیست که از جای دیگر ست
از روح مصطفی و علی و حسین دان
این دولت شریف تو و این مقررست
ارکان دولتت چو در آیند در مصاف
هر یک زهمت تو به رستم برابرست
بحر محیط و قلزم وعمان و هر چه هست
در پیش همت تو قلیل و محقرست
گردن کشی که سر به فلک سود روح او
پیش رکاب و زین تو امروز چاکرست
شد کوکب سعید چنین نحس ناگهان
اینها زچرخ نیست که از نرد داورست
بگشای چشم عبرت و فرصت شمار عمر
این دم که دولت تو به عالم مظفرست
در عدل کوش و حاجت درمانده ها بر آر
چون حاجت تو نیز بر الله اکبر ست
با خود نبرد جز عمل و نام نیک کس
بشنو به گوش جان ز من این را که در خور ست
یارب بدار دولت و ارکان دولتش
چندان که این سپهر پر از رفعت و فرست
صوفی دعای دولت او گوی روز و شب
چون بی غرض دعای فقیران موثرست
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۲ - آفتاب روشن
ساقی به جام ریز ز مینا شراب را
تعمیر کن به جام شراب این خراب را
شبها ز غصه خواب به چشمم نمی رود
ساقی بیار شیشهٔ داروی خواب را
می آفتاب روشن و خم مشرق وی است
آور برون ز مشرق خم، آفتاب را
می چون عروس و خشت سرخم حجاب وی
از روی این عروس بیفکن حجاب را
از درس و بحث و مدرسه شد خاطرم ملول
مطرب بیار بربط و چنگ و رباب را
با تار ساز جفت مغنی به صد نوا
آوا ز ترک و شور و حجاز رهاب را
شاهد بیا و مجلس ما را فروغ بخش
یعنی فکن ز چهره به یک سو نقاب را
زاهد به کنج میکده در پای خم نشست
در رهن می نهاد ردا و کتاب را
ما عاشقیم و رند و نظر باز و باده نوش
از ما بگوی واعظ عالی جناب را
گر ما مقصریم ولی غافرالذنوب
از ما گنه نبیند و ببیند ثواب را
هر چند مستحق عذابیم ما ولی
ایزد به ما زلطف ببخشد عذاب را
«ترکی» که هست مست می حب بوتراب
دامن کجا ز دست دهد بوتراب را
روز حساب پیش خداوند جرم پوش
آرم شفیع شافع، یوم الحساب را
شیر خدا، وصی رسول آنکه قنبرش
گردن به زیر طوق کند شیر غاب را
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۹ - زمان وصال
دیشب به ماه روی تو دیدم حلال را
منت خدای لم یزل لا یزال را
بگشا گره ز بند نقاب و به ماه گو
کاینک ببین جمالم و منما جمال را
گر باغبان، به قامت دلجوت بنگرد
دیگر کنار جو، ننشاند نهال را
زین سان که طرهٔ تو دلم را گرفته است
صیاد با کمند نگیرد غزال را
هر ساعتم ز لعل لبت دل همی کشد
چون تشنه ای که بیند آب زلال را
در آرزوی وصل تو شد خسته پنجه ام
از بس شمرد روز و شب و ماه و سال را
«ترکی» به درد هجر تو گردید مبتلا
نشناخت چون که قدر زمان وصال را
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۱ - آهسته رو
در راه عاشقی ست مرا استوار پا
از جان نهاده ام به چنین رهگذار، پا
ای پادشاه حسن که خوبان ز جان نهند
بر آستانه ات ز پی افتخار، پا
بر خاک آستان تو پایم کجا رسد
باشد اگر به پیکر من صد هزار، پا
دستم در آستین شده از خون دل نگار
تا دیده ام ز رنگ حنایت، نگار، پا
خیزم به پای بوسی ات از حجره ی مزار
روزی اگر نهی تو مرا بر مزار، پا
خاری به پای توست ز مژگان چشم من
آهسته رو که تا منهی روی خار، پا
با پای خود شکار، درآید تو را به بند
بگذار ار به دشت، به عزم شکار، پا
در راه انتظار تو شد خسته پای من
از بس فشرده ام به ره انتظار، پا
حیف است پای خویش گذاری تو بر زمین
جانا! بیا به دیدهٔ «ترکی» گذار، پا
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۴ - ترک عشقبازی
زاهد! چرا همی شکنی ساغر مرا؟
ساغر مرا به کف نه و بشکن سر مرا
خونم چو آب ریز، ز خنجر به روی خاک
از شیشه ام مریز، می احمر مرا
من مرغ آبیم ز چه منعم کنی ز آب
وانگاه بشکنی ز چه بال و پر مرا؟
چندیست در وبال فتاده است اخترم
می،آورد برون ز وبال اختر مرا
پندم همی دهی که ز دلبر بگیر دل
این پند را به گوش بخوان دلبر مرا
من ترک عشق بازی و ساغر نمی کنم
سوزی هزاربار اگر پیکر مرا
من گر بدم به زعم تو یا خوب زاهدا!
ایزد نموده خلق چنین گوهر مرا
خواهی اگر حلال ببینی بیا ببین
جسم ضعیف خم شدهٔ لاغر مرا
طوفان نوح در نظرت جلوه گر شود
بینی اگر به خواب، دو چشم تر مرا
«ترکی» اگر به جانب میخانه بگذری
همراه خود ببر ز کرم دفتر مرا
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۳۱ - سرو صنوبر
باز این تویی بتا! که خطت مشک و عنبر است
رخساره ات بهشت و لبت حوض کوثر است
باز این منم که دیده ام از خون دل تر است
جسم چو تار زلف تو باریک و لاغر است
باز این تویی که قد بلندت به راستی
در باغ حسن، غیرت سرو صنوبر است
باز این منم که از غم زلف سیاه تو
بر دیده روز روشنم از شب، سیه تر است
باز این تویی که مژهٔ خون ریز چشم تو
صد جعبه ناوک است و صد قبضه خنجر است
باز این منم که از غم روی چو ماه تو
شب تا به صبح، دیدهٔ من پر ز اختر است
باز این تویی که هر که تو را دید بی نقاب
گفت این جمال نیست که خورشید خاور است
باز این منم که هر که مرا دید فاش گفت
کاین «ترکی» بلاکش از ذره کمتر است
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۳۲ - صد هزار دست
جانا! مکش به زلف چو مشک تتار، دست
زان زلف تا بدار زمانی بدار، دست
گفتی بگیر حلقهٔ زلفم شبی به دست
هرگز کسی نکرده به سوراخ مار، دست
بر ابروی تو دست زدن عین ابلهیست
عاقل نمی زند به دم ذوالفقار، دست
دستم به گردن تو حمایل کجا شود
باشد اگر به پیکر من صد هزار، دست
کشتی کنم بهانه و تنگت کشم ببر
وان گاه در کمر کنمت استوار، دست
دادم بده وگرنه به پا ایستم شبی
سازم بلند جانب پروردگار، دست
آن کوست دستگیر ز پا اوفتادگان
گیرد ز لطف و مرحمتش کردگار، دست
مستی کنی بهانه و، خنجر کشی ز کین
سازی ز خون «ترکی» مسکین نگار، دست
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۴۱ - شرط دوستی
روز نخست، دل به تو دادم عبث عبث
داغ غمت به سینه نهادم عبث عبث
دیدم کمند زلف خم اندر خم تو را
دانسته در کمند، فتادم عبث عبث
دل بر تو بستم از سر شب، تا به صبحدم
از دیده راه اشک، گشادم عبث عبث
هر شب ز هجر روی تو بی داد می کنم
روزی نمی رسی تو به دادم عبث عبث
من شرط دوستی به تو آرم به جا و تو
بستی کمر چرا؟ به عنادم عبث عبث
دانم که هیچ وقت، تو یادم نمی کنی
اما نمی روی تو زیادم عبث عبث
باشد که بینمت چو از این کو چه، بگذری
در راه انتظار، ستادم عبث عبث
نبود به غیر وصل تو در دل مرا مراد
دانم نمی دهی تو مرادم عبث عبث
«ترکی» زمان صحبت جانان نمی رود
تا عمر باقی است، زیادم عبث عبث
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۴۳ - صفای صبح
جان زنده می شود ز دم جان فزای صبح
گویی دم مسیح بود در هوای صبح
صبح است و خیز تا سوی میخانه رو کنیم
زان پیش کافتاب رسد از قفای صبح
دانی که شب چراست به دینگونه قیرگون
گویا سیه کرده ببر، در عزای صبح
دیدی که حقه باز شب تار را چسان
رسوا نمود خندهٔ دندان نمای صبح
آن کس که خفته از سر شب، تا طلوع شمس
آگه کجا بود ز هوا و صفای صبح
کس قدر صبح را نشناسد چو شب نشین
شب خفته تا به صبح، چه داند بهای صبح
عاشق که زلف یار، به دستش فتد شبی
حاشا که انتظار کشد از یرای صبح
خاک وجود، آتش دوزخ دهد به باد
آن آب چشم نیم شب و، ناله های صبح
«ترکی» به کیمیا اگرت میل و رغبت است
آن کیمیا نماز شب است و، دعای صبح
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۴۶ - قامت دلجو
ای باد! اگر روی، به سر کوی دلبرم
همراه خود بیار، به من بوی دلبرم
کو قاصدی و، نامه بری کز ره وفا
از من پیام و نامه، برد سوی دلبرم
تعویذ چشم زخم کنم بهر خود اگر
تاری فتد به دست من از موی دلبرم
خواهی شنید از سخنم نکهت عبیر
گویم اگر ز خلق خوش و خوی دلبرم
بیداریم ز خواب، کجا هست تا به صبح
بینم شبی به خواب، اگر روی دلبرم
در بوستان نرسته لب جوی تاکنون
سروی، چو سرو قامت دلجوی دلبرم
مشکل دگر به جانب محراب رو کند
زاهد ببیند از خم ابروی دلبرم
حیف است پر شکسته، به کنج قفس اسیر
«ترکی» که هست مرغ سخن گوی دلبرم
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۵۹ - باد صبا
خوش والدی که چون تویی او را ولد بود
بر والدی چنین، همه کس را حسد بود
هر والدی که می نگری هست با ولد
بر هر ولد، نه خوبی این خط و خد بود
چون تو ولد به خانهٔ هر والدی که هست
او را ز میوه های بهشتی رسد بود
رخ ماه آسمان و، قدت سرو بوستان
بوی سیاه موی تو خوشتر زند بود
بر ماه آسمان، نه چنین لطف و دلبری ست
بر سرو بوستان، نه چنین حسن قد بود
حسن تو را به حسن نکویان، چه نسبت است
بسیار فرق ها ز صنم تا صمد بود
دامان و حبیب باد صبا پر ز عنبر است
او را مگر به زلف تو داد و ستد بود
هر کس که نیست در سر او شور عشق تو
انسان ندانمش که کم از دیو و دد بود
بنیاد سد، ز جای کند سیل اشک من
گر در رهش ز آهن و پولاد سد بود
روزی برای تجربه از من به خواه، جان
تا بنگری محبت من، تا چه حد بود
دوری نمودن تو ز«ترکی» پری رخا!
مانا حدیث دوری جان، از جسد بود
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۶۴ - آب جنت
ای پیکرت لطیف تر از مخمل و حریر!
زلفت شکسته رونق خوشبویی عبیر
قدت چو نخل طوبی و، لعلت چو سلسبیل
با آب جنت است تو گویی گلت خمیر
از بس که خوش ادایی و، شیرین تکلمی
پرورده دایه ات مگر از شهد، جای شیر
از آن زمان که گندم خال تو دیده ام
بر دیده ام جهان شده کمتر ز یک شعیر
مویم شده سپید، ز هجر تو همچو برف
روزم شده سیاه، ز هجر تو همچو قیر
دل برنگیرم از تو، گرم می کشی به تیغ
روبر نتابم از تو، گم می زنی به تیر
«ترکی» به کوی توست فقیری، ستم کشی
یک روز پرسشی ننموده ای از این فقیر
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۷۶ - رخصت جلوس
ساقی بده پیماله ای از آن می مجوس
زان پیشتر که طی شودم عمر،بر فسوس
زان سرخ باده ای که زتاثیر رنگ او
گردد عقیق، گر بچکانی به سندروس
می ده که هر چه می نگرم غیر جام می
دنیا و هر چه هست نیرزد به یک فلوس
نازم به پیر میکده کانجا به پای خم
جز باده خوار را ندهد رخصت جلوس
دستم نمی رسد که زبام سرای تو
آیم شبی به نزد تو از بهر پای بوس
بر عارضت خمیده سر زلف، گوییا
سلطان زنگ، خم شده در پیش شاه روس
هرگه کنم نظاره به مژگان سر کجت
یاد آید ز خنجر پهلو شکاف طوس
«ترکی» نه آن کسی است که پنهان خورد شراب
ساقی بده شراب، که نوشم علی الروس
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۸۱ - آبشار باغ
بر خیز تا رویم به سیر بهار باغ
زان جا کشیم رخت، به زیر حصار باغ
گر باغبان ز در، نگذارد درون شویم
خود را بیفکنیم به باغ، از جدار باغ
بنهیم گاه چشم، به سیر درخت گل
بدهیم گاه گوش، به صوت هزار باغ
خوابیم گاه زیر درختان نارون
یابیم گاه بهره ز سیب و انار باغ
گیریم گاه از کف ساقی سیم ساق
جام پر می به لب جویبار باغ
رفتیم گه میان گل و لاله و شقیق
خفتیم گه میان همیشه بهار باغ
نساج نوبهار، زگل های رنگارنگ
گویی که بافته است بهم پود و تار باغ
شبنم زبس نشسته و، از بس وزیده باد
اشجار پاک گشته، زگرد و غبار باغ
بنگر به دست ابر بهاری که از تگرگ
گویی نموده دانهٔ گوهر، نثارباغ
اشجاررا به شاخه درختان، شکوفه ها
رخشنده چون ستاره به شب های تار باغ
ریزان چو سیم خام بود آب زآبشار
گویی که نقره می چکد از آبشار باغ
ای گل تو خوش خرام به باغ و کنار آب
تا«ترکی» ات شود ز وفا آبیار باغ
فراش نوبهار، بساط زمردین
گسترده از برای تو در رهگذار باغ
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۸۲ - برق آه
جانا!مکش به قتل من بی گناه تیغ
بر قتل بی گنه، نکشد پادشاه تیغ
آلوده تیغت ارشود ازخون بی گناه
آن بی گناه را شود آخر گواه تیغ
باشد نگاه تیز تو از تیغ تیزتر
هر دم زنی به پیکرم از هر نگاه تیغ
جان می کنم سپر به دم تیغ تیز تو
دانم اگر زنی به من بی پناه تیغ
ترسم چو آوری تو زبالا به زیر تیغ
از برق آه من شکند نیم راه تیغ
تیغت شکافت کوه و، تن من چو برگ کاه
جانا! عبث مزن تو به این برگ کاه تیغ
اول مرا بخوان و بکش تیغ از میان
ترسم به دیگری زنی از اشتباه تیغ
امشب لبم ز لعل لبت کی جدا شود
تا آفتاب بر نکشد صبحگاه تیغ
«ترکی» به دادخواهی اگر آیدت به پیش
ای پادشه! مکش به رخ دادخواه تیغ
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۹۸ - صد هزار چشم
تا باز کرده ام به تو ای گل عذار، چشم!
پوشیده ام من از همهٔ کار و بار، چشم
از دیدن رخت نشود سیر چشم من
باشد اگر به صورت من صدهزار، چشم
بسیار چشم دیده ام اما ندیده است
چشمم بسان چشم تو در روزگار، چشم
گفتی که بر سر ره من باش منتظر
پیوسته باشدم به ره انتظار، چشم
از دیدن جمال تو چشمم پرآب شد
آری شود ز دیدن خور آبدار، چشم
تا آفتاب روی توام از نظر برفت
جسمم ضعیف گشت و رخم زرد و تار، چشم
دامن کشان چو می گذری از میان خلق
باز است بهر دیدن تو بی شمار، چشم
چشم خمار، حالت می خورده است و تو
گر می نخورده ای ز چه داری خمار، چشم
با چشم اگر کنی تو به «ترکی» اشارتی
بر چشم پرخمار تو سازد نثار، چشم
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۰۷ - کفران نعمت
شرط محبت است غم جان نداشتن
در دل غمی به جز غم جانان نداشتن
عاشق کسی بود که بسازد به درد عشق
با درد عشق حاجت درمان نداشتن
جویای وصل راست نشان این که پیش دوست
هرگز شکایت از غم هجران نداشتن
دانی که چیست؟ معنی آسوده زیستن
آمیزشی به مردم نادان نداشتن
کفران نعمت است در این عالم وجود
گردن به زیر طاعت یزدان نداشتن
از همت بلند نشانی ست«ترکی»
چشم طمع به دست لئیمان نداشتن
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۱۳ - فخر کاینات
من آدمی به چشم ندیدم مثال تو
نور خدایی است عیان از جمال تو
از بسکه در خیال منی روز تا به شب
شبها به خواب می نروم از خیال تو
دیگر به جستجوی هلالش چه حاجت است
آن را که دیده ابروی همچون هلال تو
ای فخر کاینات! که عقل ذوی العقول
کی می توان رسید به کنه کمال تو
حسن خصال تو نتواند کسی نوشت
آگه بود خدای، ز حسن خصال تو
سیمرغ وهم گر بپرد صد هزار سال
کی می رسد به پایهٔ قصر جلال تو
خورشید نور خویش نگسترده بر زمین
جز بهر آن که بوسه زند بر نعال تو
بر قصیر و نجاشی و خاقان و اردوان
جا دارد ار که فخر نماید بلال تو
روزی که سر زخاک برآرم من از خرد
چیزی دگر نخواهم الا وصال تو
«ترکی» کجا و وصف کمال تو از کجا
صلوات بر تو باد و، بر اصحاب و آل تو
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۲۲ - مس وجود
رو بر نتابم از تو گرم تیر می زنی
خورسند ار مرا تو به شمشیر می زنی
گر تیغ می زنی سپرم پیش تیغ تو
هر چند بی جنایت و تقصیر می زنی
تیغ ازمیان کشیده داری سر زدن
غمگین از این رهم که چرا دیر می زنی؟
من پیش تو چو صورت تصویر مانده ام
بیهوده زخم تیغ، به تصویر می زنی
با دست خود اشاره به ابروت می کنی
هشدار، دست بر دم شمشیر می زنی
نخجیر را به تیر و کمان می زنند خلق
جانا! به تیر غمزه تو نخجیر می زنی
دلهای بسته در گره زلف تو بسی ست
تا کی گره به زلف گره گیر می زنی
«ترکی» به یار پنجه فکندن نه حد توست
زنهار از آن که پنجه تو با شیر می زنی
گویا مس وجود تو خواهی طلا شود
خود را بر آن وجود چو اکسیر می زنی