تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول
صوفی‌یی بِدْرید جُبّه در حَرَج
پیشَش آمد بَعدِ بِدْریدَن فَرَج
کرد نامِ آن دَریده فَرَجی
این لَقَب شُد فاش زان مَردِ نَجی
این لَقَب شُد فاش و صافَش شیخ بُرد
مانْد اَنْدَر طَبْعِ خَلْقانْ حَرفِ دُرد
هم‌چُنین هر نامْ صافی داشته‌ست
اسم را چون دُردی‌یی بُگْذاشته‌ست
هر کِه گِلْ خواراست دُردی را گرفت
رَفت صوفی سویِ صافی ناشِکِفت
گفت لابُد دُرد را صافی بُوَد
زین دَلالَت دلْ به صَفْوَت می‌رَوَد
دُرْد عُسْر افتاد و صافَش یُسْرِ او
صاف چون خُرما و دُردی بُسْرِ او
یُسْر با عُسْراست هین آیِس مَباش
راه داری زین مَمات اَنْدَر مَعاش
روح خواهی؟ جُبّه بِشْکاف ای پسر
تا از آن صَفْوَت بَرآری زود سَر
هست صوفی آن کِه شُد صَفْوَت‌طَلَب
نَزْ لباسِ صوف و خیّاطیّ و دَب
صوفی‌یی گشته به پیشِ این لِئام
اَلْخیاطَه وَالْلِواطَه وَالسَّلام
بر خیالِ آن صَفا و نامِ نیک
رَنگْ پوشیدن نِکو باشد وَلیک
بر خیالَش گَر رَوی تا اَصْلِ او
نی چو عُبّادِ خیالِ تو به تو
دورْ باشِ غَیْرتَت آمد خیال
گِردْ بر گِردِ سَراپَرده‌یْ جَمال
بَسته هر جوینده را که راه نیست
هر خیالَش پیش می‌آید بیست
جُز مگر آن تیزکوشِ تیزْهوش
کِشْ بُوَد از جَیْشِ نُصْرت‌هاشْ جوش
نَجْهَد از تَخییل‌ها نی شَهْ شود
تیرِ شَهْ بِنْمایَد آن گَهْ رَهْ شود
این دلِ سَرگشته را تَدبیرْ بَخش
وین کَمان‌هایِ دوتو را تیرْ بَخش
جُرعه‌‌یی بَر ریختی زان خُفْیه جام
بر زمینِ خاکْ مِنْ کاْسِ الْکِرام
جَست بر زُلف و رُخ از جُرعه‌ش نِشان
خاک را شاهان هَمی‌لیسَنْد از آن
جُرعه حُسن است اَنْدَر خاکِ گَش
که به صد دل روز و شب می‌بوسی اَش
جُرعه خاک آمیز چون مَجْنون کُند
مَر تو را تا صافِ او خود چون کُند؟
هر کسی پیشِ کُلوخی جامه‌چاک
که آن کُلوخ از حُسن آمد جُرعه‌ناک
جُرعه‌یی بر ماه و خورشید و حَمَل
جُرعه‌‌یی بر عَرش و کُرسیّ و زُحَل
جُرعه گوییش ای عَجَب یا کیمیا
که زِ آسیبَش بُوَد چندین بَها
جِدْ طَلَب آسیبِ او ای ذوفُنون
لا یَمَسُّ ذاکَ اِلَّا الْمُطْهَرون
جُرعه‌‌یی بر زَرّ و بر لَعْل و دُرَر
جُرعه‌‌یی بر خَمْر و بر نُقْل و ثَمَر
جُرعه‌‌یی بر رویِ خوبانِ لِطاف
تا چگونه باشد آن راواقِ صاف
چون هَمی مالی زبان را اَنْدَرین
چون شَوی چون بینی آن را بی زِ طین؟
چون که وَقتِ مرگ آن جُرعه یْ صَفا
زین کُلوخِ تَنْ به مُردن شُد جُدا
آنچه می‌مانَد کُنی دَفْنَش تو زود
این چُنین زشتی بِدان چون گشته بود؟
جانْ چو بی این جیفه بنماید جمال
من نَتانَم گفت لُطفِ آن وِصال
مه چو بی‌این ابر بِنْمایَد ضیا
شَرحْ نَتْوان کرد زان کار و کیا
حَبَّذا آن مَطْبَخِ پُر نوش و قَند
کین سَلاطینْ کاسه‌لیسانِ وِیْ اَند
حَبَّذا آن خَرمَنِ صَحرایِ دین
که بُوَد هر خَرمَن آن را دانه‌چین
حَبَّذا دریایِ عُمرِ بی‌غَمی
که بُوَد زو هفت دریا شَبنَمی
جُرعه‌‌یی چون ریخت ساقیّ اَلَست
بر سَرِ این شوره خاکِ زیردست
جوش کرد آن خاک و ما زان جوشِشیم
جُرعه‌یی دیگر که بَسْ بی‌کوشِشیم
گَر رَوا بُد ناله کردم از عَدَم
وَرْ نبود این گفتنی نَکْ تَنْ زدم
این بَیانِ بَطّ حِرْصِ مُنْثَنی‌ست
از خَلیل آموزْ کان بَطْ کُشتنی‌ست
هست در بَطْ غیرِ این بَسْ خیر و شَر
تَرسَم از فَوْتِ سُخَن‌هایِ دِگَر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را
آمدیم اکنون به طاووسِ دورَنگ
کو کُند جِلْوه برایِ نام و نَنگ
هِمَّتِ او صَیْدِ خَلْق از خیر و شَر
وَزْ نتیجه وْ فایده‌یْ آن بی‌خَبَر
بی‌خَبَر چون دام می‌گیرد شکار
دام را چه عِلْم از مَقْصودِ کار؟
دام را چه ضَرّ و چه نَفْع از گرفت؟
زین گرفتِ بیهُده‌ش دارَم شِگِفت
ای برادر دوستان اَفْراشتی
با دو صد دِلْداری و بُگْذاشتی
کارَت این بوده‌ست از وَقتِ وِلاد
صَیْدِ مَردم کردن از دامِ وَداد
زان شکار و اَنْبَهیّ و باد و بود
دست در کُن هیچ یابی تار و پود؟
بیشتر رفته‌ست و بی‌گاه است روز
تو به جِدْ در صَیْدِ خَلْقانی هنوز
آن یکی می‌گیر وان می‌هِلْ زِ دام
وین دِگَر را صَیْد می‌کُن چون لِئام
باز این را می‌هِل و می‌جو دِگَر
اینْتْ لَعْبِ کودکانِ بی‌خَبَر
شب شود در دامِ تو یک صَیدْ نی
دامْ بر تو جُز صُداع و قَیدْ نی
پَس تو خود را صَیْد می‌کردی به دام
که شُدی مَحْبوس و مَحْرومی زِ کام
در زمانه صاحِبِ دامی بُوَد
هَمچو ما اَحْمَق که صَیْدِ خود کُند؟
چون شکارِ خوک آمد صَیْدِ عام
رنجِ بی‌حَد لُقمه خوردن زو حَرام
آن که اَرْزَد صَیْد را عشق است و بَسْ
لیکْ او کِی گُنجَد اَنْدَر دامِ کَس؟
تو مگر آییّ و صَیْدِ او شَوی
دامْ بُگْذاری به دامِ او رَوی
عشق می‌گوید به گوشَم پَستْ پَست
صَیْد بودنْ خوش‌تَر از صیّادی است
گولِ من کُن خویش را و غِرّه شو
آفتابی را رها کُن ذَرّه شو
بر دَرَم ساکن شو و بی‌خانه باش
دَعویِ شمعی مَکُن پروانه باش
تا بِبینی چاشْنیّ زندگی
سَلْطَنت بینی نَهانْ در بَندگی
نَعْل بینی بازگونه در جهان
تَخته‌بَندان را لَقَب گشته شَهان
بَسْ طَناب اَنْدَر گِلو و تاجِ دار
بر وِیْ انبوهی که اینک تاجْدار
هَمچو گورِ کافِرانْ بیرون حُلَل
اَنْدَرونْ قَهْرِ خدا عَزَّوجَلّ
چون قُبور آن را مُجَصَّص کرده‌اند
پَردهٔ پِنْدار پیش آورده‌اند
طَبْع مِسْکینَت مُجَصَّص از هُنر
هَمْچو نَخْلِ موم بی‌برگ و ثَمَر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکرالله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لیبلوکم ایکم احسن عملا
گفت درویشی به درویشی که تو
چون بِدیدی حَضرتِ حَق را‌؟ بِگو
گفت بی‌چون دیدم امّا بَهْرِ قال
بازگویم مُخْتَصَر آن را مِثال
دیدَمَش سویِ چَپِ او آذَری
سویِ دستِ راستْ جویِ کَوْثَری
سوی چَپَّش بَسْ جهان‌سوز آتشی
سویِ دستِ راسْتَش جویِ خَوشی
سویِ آن آتش گُروهی بُرده دست
بَهْرِ آن کَوْثَر گروهی شاد و مَست
لیکْ لَعْبِ بازگونه بود سَخت
پیشِ پایِ هر شَقیّ و نیکْ بَخت
هر کِه در آتش هَمی رَفت و شَرَر
از میانِ آب بر می‌کرد سَر
هر کِه سویِ آب می‌رَفت از میان
او در آتش یافت می‌شُد در زمان
هر کِه سویِ راست شُد و آبِ زُلال
سَر زِ آتش بَرزَد از سویِ شِمال
وان کِه شُد سویِ شِمالِ آتشین
سَر بُرون می‌کرد از سوی یَمین
کَم کسی بر سِرّ این مُضْمَر زَدی
لاجَرَم کَم کَس در آن آذر شُدی
جُز کسی که بر سَرَش اِقْبال ریخت
کو رَها کرد آب و در آتش گُریخت
کرده ذوقِ نَقْد را مَعْبودْ خَلْق
لاجَرَم زین لَعْبْ مَغْبون بود خَلْق
جَوْقْ‌جَوْق وصَفْ صَف از حِرْص و شِتاب
مُحْتَرِز ز آتشْ گُریزان سویِ آب
لاجَرَم ز آتش بَرآوَرْدند سَر
اِعْتِبارَ الِاْعتبار ای بی‌خَبَر
بانگ می‌زد آتش ای گیجانِ گول
من نِیَم آتش مَنَم چَشمه یْ قَبول
چَشمْ‌بَندی کرده‌اند ای بی‌نَظَر
در من آی و هیچ مَگْریز از شَرَر
ای خَلیل این جا شَرار و دود نیست
جُز که سِحْر و خُدْعهٔ نِمْرود نیست
چون خَلیلِ حَقْ اگر فَرزانه‌‌یی
آتشْ آبِ توست و تو پَروانه‌یی
جانِ پَروانه هَمی‌دارد نِدا
کِی دَریغا صد هزارَم پَر بُدی
تا هَمی سوزید ز آتش بی‌اَمان
کوریِ چَشم و دلِ نامَحْرَمان
بر من آرَد رَحْمْ جاهِل از خَری
من بَرو رَحْم آرم از بینِش‌وَری
خاصه این آتش که جانِ آب‌هاست
کارِ پَروانه به عکسِ کارِ ماست
او بِبینَد نور و در ناری رَوَد
دلْ بِبینَد نار و در نوری شود
این چُنین لَعْب آمد از رَبّ جَلیل
تا بِبینی کیست از آلِ خَلیل
آتشی را شَکلِ آبی داده‌اند
وَنْدَر آتش چَشمه‌‌یی بُگْشاده‌اند
ساحِری صَحْنِ بِرِنْجی را به فَن
صَحْنِ پُر کِرمی کُند در اَنْجُمَن
خانه را او پُر زِ گَزْدُم‌ها نِمود
از دَمِ سِحْر و خود آن گَزْدُم نبود
چون که جادو می‌نِمایَد صد چُنین
چون بُوَد دَستانِ جادوآفرین؟
لاجَرَم از سِحْرِ یَزدانْ قَرنْ قَرن
اَنْدَر افتادند چون زَنْ زیرْ پَهْن
ساحِرانْشان بَنده بودند و غُلام
اَنْدَر اُفتادند چون صَعْوه به دام
هین بِخوان قُرآن بِبین سِحْرِ حَلال
سَرنِگونی مَکْرهایِ کَالْجِبال
من نِیَم فرعونْ کآیَم سویِ نیل
سویِ آتش می‌رَوَم من چون خَلیل
نیست آتش هست آن ماءِ مَعین
وان دِگَر از مَکْرِ آبِ آتَشین
بَسْ نِکو گفت آن رَسولِ خوش‌ْجَواز
ذَرّه‌یی عَقْلَت بِهْ از صَوْم و نماز
زان که عَقلَت جوهراست این دو عَرَض
این دو در تَکْمیل آن شُد مُفْتَرَض
تا جَلا باشد مَر آن آیینه را
که صَفا آید زِ طاعَتْ سینه را
لیکْ گر آیینه از بُنْ فاسِد است
صَیْقلْ او را دیر باز آرَد به دست
وان گُزین آیینه که خوش مَغْرِس است
اندکی صَیْقل گَری آن را بَس است
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جز وی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه
این تَفاوتْ عقل‌ها را نیک دان
در مَراتِبْ از زمین تا آسْمان
هست عَقلی هَمچو قُرصِ آفتاب
هست عقلی کمتر از زُهره وْ شِهاب
هست عقلی چون چراغی سَرخوشی
هست عقلی چون سِتاره‌یْ آتشی
زان که ابر از پیشِ آن چون واجَهَد
نورِ یَزدانْ بین خِرَدها بَر دَهَد
عقلِ جُزویْ عقل را بَدنام کرد
کامِ دنیا مَرد را بی‌کام کرد
آن زِ صَیْدی حُسنِ صَیّادی بِدید
وین ز صیادی غم صیدی کشید
آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وآن زِ مَخْدومی زِ راهِ عِزّ بِتافت
آن زِ فرعونی اسیرِ آب شُد
وَزْ اسیریْ سِبْطْ صد سُهراب شُد
لَعْبِ مَعْکوس است و فَرزینْ‌َبندِ سخت
حیله کَم کُن کارِ اِقْبال است و بَخت
بر حیال و حیله کَم تَنْ تار را
که غَنی رَهْ کَم دَهَد مَکّار را
مَکْر کُن در راهِ نیکو خِدْمَتی
تا نُبُوَّت یابی اَنْدَر اُمَّتی
مَکْر کن تا وا رَهی از مَکْرِ خَود
مَکْر کُن تا فَرد گَردی از جَسَد
مَکْر کُن تا کمترین بَنده شَوی
در کَمی رَفتی خداوَنْده شَوی
روبَهیّ و خِدمَت ای گُرگِ کُهُن
هیچ بَر قَصْدِ خداوندی مَکُن
لیکْ چون پَروانه در آتش بِتاز
کیسه‌‌یی زان بَر مَدوز و پاکْ باز
زور را بُگْذار و زاری را بگیر
رَحْم سویِ زاری آید ای فَقیر
زاریِ مُضْطَرّ تشنه مَعْنوی‌ست
زاریِ سردِ دروغْ آنِ غَوی‌ست
گریهٔ اِخْوانِ یوسُف حیلَت است
که دَرونْشان پُر زِ رَشک و عِلَّت است
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن
آن سگی می‌مُرد و گِریان آن عَرَب
اشک می‌بارید و می‌گفت ای کُرَب
سایلی بگُذْشت و گفت این گریه چیست؟
نوحه و زاریّ تو از بَهْرِ کیست؟
گفت در مِلْکَم سگی بُد نیک‌ْخو
نَکْ هَمی‌میرَد میانِ راهْ او
روزْ صَیّادم بُد و شبْ پاسْبان
تیزْچَشم و صَیْدگیر و دُزدران
گفت رَنجَش چیست؟ زخمی خورده است؟
گفت جوعْ الْکَلْبْ زارَش کرده است
گفت صَبری کُن بَرین رَنج و حَرَض
صابِران را فَضْلِ حَق بَخشَد عِوَض
بعَد از آن گُفتَش که ای سالارِ حُر
چیست اَنْدَر دَستَت این اَنْبانِ پُر؟
گفت نان و زاد و لوتِ دوشِ من
می‌کَشانَم بَهْرِ تَقْویتِ بَدَن
گفت چون نَدْهی بِدان سگْ نان و زاد؟
گفت تا این حَد ندارم مِهْر و داد
دست نایَد بی‌دِرَم در راهْ نان
لیکْ هست آبِ دو دیده رایگان
گفت خاکَت بر سَر ای پُر بادْ مَشک
که لبِ نانْ پیشِ تو بهتر زِ اشک
اشکْ خون است و به غَمْ آبی شُده
می‌نَیَرزَد خاکْ خونِ بیهُده
کُلِ خود را خوار کرد او چون بِلیس
پارهٔ این کُل نباشد جُز خَسیس
من غُلام آن کِه نَفْروشَد وجود
جُز بِدان سُلطانِ با اِفْضال و جود
چون بِگِریَد آسْمانْ گِریان شود
چون بِنالَد چَرخْ یارَب خوان شود
من غلام آن مس همت‌پرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست
دستِ اِشْکَسته بَرآوَر در دُعا
سویِ اِشْکَسته پَرَد فَضْلِ خدا
گَر رَهایی بایَدَت زین چاهِ تَنگ
ای برادر رو بر آذَر بی‌دِرَنگ
مَکْرِ حَق را بین و مَکْرِ خود بِهِل
ای زِ مَکْرَشْ مَکْرِ مَکّاران خَجِل
چون که مَکْرَت شُد فَنایِ مَکْرِ رَبّ
بَرگُشایی یک کَمینی بوالْعَجَب
که کَمینه یْ آن کَمین باشد بَقا
تا اَبَد انَدْر عُروج و اِرْتِقا
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده
پَرّ طاووسَت مَبین و پایْ بین
تا که سُؤءُ الْعَیْن نَگْشایَد کَمین
که بِلَغْزَد کوه از چَشمِ بَدان
یُزْلِقونَکْ از نُبی بَر خوان بِدان
اَحمَدِ چون کوه لَغْزید از نَظَر
در میانِ راهْ بی‌گِلْ بی‌مَطَر
در عَجَب دَرمانْد کین لَغْزِش زِ چیست؟
من نَپِنْدارم که این حالت تَهی‌ست
تا بِیامَد آیَت و آگاه کرد
کان زِ چَشمِ بَد رَسیدَت وَزْ نَبَرد
گَر بُدی غیرِ تو دَردَم لا شُدی
صَیْدِ چَشم و سُخْرهٔ اِفْنا شُدی
لیکْ آمد عِصْمَتی دامَن‌کَشان
وین که لَغْزیدی بُد از بَهْرِ نِشان
عِبْرَتی گیر اَنْدَر آن کُهْ کُن نِگاه
بَرگِ خود عَرضه مَکُن ای کَم زِ کاه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۵ - تفسیر و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم الایه
یا رَسولَ‌اللهْ در آن نادی کَسان
می‌زَنَند از چَشمِ بَد بر کَرکَسان
از نَظَرْشان کَلّهٔ شیرِ عَرین
وا شِکافَد تا کُند آن شیرْ اَنین
بر شُتُر چَشم اَفْکَند هَم‌چون حِمام
وان گَهان بِفْرستَد اَنْدَر پِیْ غُلام
که بُرو از پیهِ این اُشتُر بِخَر
بینَد اُشتُر را سَقَط او راهْ بر
سَر بُریده از مَرَض آن اُشْتُری
کو به تَگْ با اسب می‌کردی مِری
کَزْ حَسَد وَزْ چَشمِ بَد بی‌هیچ شک
سَیْر و گَردِش را بِگَردانَد فَلَک
آبْ پنهان است و دولابْ آشکار
لیکْ در گَردِش بُوَد آبْ اَصلِ کار
چَشمِ نیکو شُد دَوایِ چَشمِ بَد
چَشمِ بَد را لا کُند زیرِ لَگَد
سَبْقْ رَحمَت‌راست و او از رَحمَت است
چَشمِ بَد مَحصولِ قَهْر و لَعْنَت است
رَحمَتَش بر نِقْمَتَش غالِب شود
چیره زین شُد هر نَبی بر ضِدّ خَود
کو نتیجه‌یْ رَحمَت است و ضِدّ او
از نتیجه یْ قَهْر بود آن زشت‌رو
حِرْصِ بَطْ یکتاست این پنجاه تاست
حِرْصِ شَهْوت مار و مَنْصِب اَژدَهاست
حِرْصِ بَط از شَهوتِ حَلق است و فَرْج
در ریاست بیست چندان است دَرْج
از اُلوهیَّت زَنَد در جاهْ لاف
طامِعِ شرکت کجا باشد مُعاف
زَلَّتِ آدم زِ اِشْکَم بود و باه
وانِ اِبْلیس از تکَبُّر بود و جاه
لاجَرَم او زود اِسْتِغْفار کرد
وآن لَعین از توبه اِسْتِکبار کرد
حِرْصِ حَلْق و فَرْج هم خود بَدرَگی‌ست
لیکْ مَنْصِب نیست آن اِشْکستگی‌ست
بیخ و شاخِ این ریاست را اگر
باز گویم دَفتری باید دِگَر
اسبِ سَرکَش را عَرَب شَیطانْش خوانْد
نی سَتوری را که در مَرعی بِمانْد
شَیطَنَت گَردن کَشی بُد در لُغَت
مُسْتَحَقِ لَعْنَت آمد این صِفَت
صد خورَنده گُنجَد اَنْدَر گِردِ خوان
دو ریاست‌جو نگُنجَد در جهان
آن نخواهد کین بُوَد بر پُشتِ خاک
تا مَلِک بُکْشَد پدر را زِ اشْتِراک
آن شنیدستی که اَلْمُلْکُ عَقیم؟
قَطْعِ خویشی کرد مُلْکَت‌جو زِ بیم
که عَقیم است و وِرا فرزند نیست
هَمچو آتش با کَسَش پیوند نیست
هر چه یابد او بِسوزَد بَر دَرَد
چون نَیابَد هیچ خود را می‌خورَد
هیچ شو وا رَهْ تو از دَندانِ او
رَحْم کَم جو از دلِ سِندانِ او
چون که گشتی هیچ از سِندان مَتَرس
هر صَباح از فَقرِ مُطْلَق گیر دَرس
هست اُلوهیَّت رَدایِ ذوالْجَلال
هر کِه دَر پوشَد بَرو گردد وَبال
تاج از آنِ اوست آنِ ما کَمَر
وایِ او کَزْ حَدّ خود دارد گُذَر
فِتْنهٔ توست این پَر طاووسی‌اَت
کِه اشْتِراکَت باید و قُدّوسی‌اَت
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست
پَرّ خود می‌کَنْد طاووسی به دشت
یک حکیمی رَفته بود آن جا به گشت
گفت طاوسا چُنین پَرِ سَنی
بی‌دَریغ از بیخْ چون بَرمی‌کَنی؟
خود دِلَت چون می‌دَهَد تا این حُلَل
بَر کَنی اَنْدازی اَش اَنْدَر وَحَل؟
هر پَرَت را از عَزیزیّ و پَسَند
حافِظان در طَیّ مُصْحَف می‌نَهَند
بَهْرِ تَحریکِ هوایِ سودْمند
از پَرِ تو بادْبیزن می‌کُنند
این چه ناشُکریّ و چه بی‌باکی است؟
تو نمی‌دانی که نقاشش کی است؟
یا هَمی‌دانیّ و نازی می‌کُنی
قاصِدا قَلْعِ طِرازی می‌کُنی؟
ای بَسا نازا که گردد آن گناه
اَفْکَند مَر بَنده را از چَشمِ شاه
ناز کردن خوش تَر آید از شِکَر
لیکْ کَم خایَش که دارد صد خَطَر
ایمِن آباد است آن راهِ نیاز
تَرکِ نازِش گیر و با آن رَهْ بِساز
ای بَسا نازآوَری زَد پَرّ و بال
آخِر الْاَمر آن بر آن کَس شُد وَبال
خوشّیِ ناز اَرْ دَمی بِفْرازَدَت
بیم و تَرسِ مُضْمَرَش بُگْدازَدَت
وین نیاز اَرْ چه که لاغَر می‌کُند
صَدْر را چون بَدْرِ اَنْوَر می‌کُند
چون زِ مُرده زنده بیرون می‌کَشَد
هر کِه مُرده گشت او دارد رَشَد
چون زِ زنده مُرده بیرون می‌کُند
نَفْسِ زنده سویِ مرگی می‌تَنَد
مُرده شو تا مُخْرِجُ اَلْحَیّ الْصَمَد
زنده‌‌یی زین مُرده بیرون آوَرَد
دِیْ شوی بینی تو اِخْراجِ بَهار
لَیْلْ گَردی بینی ایلاجِ نَهار
بَر مَکَن آن پَر که نَپْذیرَد رَفو
رویْ مَخْراش از عَزا ای خوب‌رو
آن چُنان رویی که چون شَمْسِ ضُحاست
آن چُنان رُخ را خَراشیدن خَطاست
زَخْمِ ناخن بر چُنان رُخْ کافِری‌ست
که رُخِ مَهْ در فِراقِ او گِریست
یا نمی‌بینی تو رویِ خویش را؟
تَرک کُن خویِ لَجاجْ اَنْدیش را
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی
رویِ نَفْسِ مُطْمَئنّه در جَسَد
زَخْمِ ناخن‌هایِ فِکْرَت می‌کَشَد
فِکْرَتِ بَدْ ناخُنِ پُر زَهْر دان
می‌خَراشَد در تَعَمُّق رویِ جان
تا گُشایَد عُقدهٔ اِشْکال را
در حَدَث کرده‌ست زَرّینْ بیل را
عُقده را بُگْشاده گیر ای مُنْتَهی
عُقدهٔ سَخت است بر کیسه‌یْ تَهی
دَر گُشادِ عُقده‌ها گشتی تو پیر
عُقدهٔ چَندی دِگَر بُگْشاده گیر
عُقده‌‌یی کان بر گِلویِ ماست سخت
که بِدانی که خَسی یا نیک‌ْبَخت؟
حَلّ این اِشْکال کُن گَر آدمی
خَرجِ این کُن دَم اگر آدمْ‌دَمی
حَدّ اَعْیان و عَرَض دانسته گیر
حَدّ خود را دانْ که نَبْوَد زین گُزیر
چون بِدانی حَدّ خود زین حَدْگُریز
تا به بی‌حَد دَر رَسی ای خاک‌ْبیز
عُمر در مَحْمول و در موضوع رَفت
بی‌بَصیرتْ عُمر در مَسْموع رفت
هر دَلیلی بی‌نتیجه وْ بی‌اَثَر
باطِل آمد در نتیجه‌یْ خود نِگَر
جُز به مَصْنوعی نَدیدی صانِعی
بر قیاس اِقْتِرانی قانِعی
می‌فَزایَد در وَسایِط فلسفی
از دَلایل باز برعَکْسَش صَفی
این گُریزَد از دَلیل و از حِجاب
از پیِ مَدلْولْ سَر بُرده به جیب
گَر دُخانْ او را دَلیل آتش است
بی‌دُخانْ ما را در آن آتشْ خَوش است
خاصه این آتش که از قُرب ووَلا
از دُخان نَزدیک‌تَر آمد به ما
پَس سِیَه‌کاری بُوَد رَفتن زِ جان
بَهْرِ تَخْییلاتِ جانْ سویِ دُخان
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام
بَر مَکَن پَر را و دلْ بَر کَن ازو
زان که شَرطِ این جِهاد آمد عَدو
چون عَدو نَبْوَد جِهاد آمد مُحال
شَهوتَت نَبْوَد نباشد اِمْتِثال
صَبر نَبْوَد چون نباشد مَیْلِ تو
خَصْم چون نَبْوَد چه حاجَتْ حَیْلِ تو؟
هین مَکُن خود را خَصی رَهْبان مَشو
زان که عِفَّت هست شَهْوت را گِرو
بی‌هوا نَهی از هوا ممکِن نبود
غازی‌یی بر مُردگان نَتْوان نِمود
اَنْفِقوا گفته‌ست پَس کَسْبی بِکُن
زان که نَبْوَد خَرجْ بی‌دَخْلِ کُهُن
گر چه آوَرْد اَنْفِقوا را مُطْلَق او
تو بِخوان که اِکْسِبوا ثُمَّ انْفِقوا
هم‌چُنان چون شاه فَرمود اِصْبِروا
رَغْبَتی باید کَزْآن تابی تو رو
پَس کُلُوا از بَهْرِ دامِ شَهْوت است
بَعد ازان لاتُسْرِفوا آن عِفَّت است
چون که مَحْمولٌ بِهِ نَبْوَد لَدَیْه
نیست ممکنْ بودِ مَحمولٌ عَلَیْه
چون که رنجِ صَبر نَبْوَد مَر تورا
شَرط نَبْوَد پَس فرونایَد جَزا
حَبَّذا آن شَرط و شادا آن جَزا
آن جَزایِ دل‌نَوازِ جانْ‌فَزا
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
عاشقان را شادمانیّ و غَمْ اوست
دَستمُزد و اُجْرَتِ خدمَت هم اوست
غیرِ معشوق اَرْ تماشایی بُوَد
عشقْ نَبْوَد هَرْزه سودایی بُوَد
عشقْ آن شُعله‌ست کو چون بَر فُروخت
هرچه جُز معشوقْ باقی جُمله سوخت
تیغ لا در قَتْل غیرِ حَق بِرانْد
دَر نِگَر زان پَس که بَعدِ لا چه مانْد
مانْد اِلَّا اللهْ باقی جُمله رَفت
شاد باش ای عشقِ شِرکَت‌سوزِ زَفْت
خود هَمو بود آخِرین و اَوَّلین
شِرکْ جُز از دیدهٔ اَحْوَل مَبین
ای عَجَب حُسنی بُوَد جُز عَکسِ آن؟
نیست تَن را جُنْبِشی از غیرِ جان
آن تَنی را که بُوَد در جانْ خَلَل
خوش نَگَردَد گَر بگیری در عَسَل
این کسی دانَد که روزی زنده بود
از کَفِ این جانِ جانْ جامی رُبود
وان کِه چَشمِ او ندیده‌ست آن رُخان
پیشِ او جان است این تُفِ دُخان
چون ندید او عمر عبدالعزیز
پیش او عادل بود حجاج نیز
چون نَدید او مارِ موسی را ثَبات
در حِبالِ سِحْر پِنْدارَد حَیات
مُرغ کو ناخورْده است آبِ زلال
اَنْدَر آبِ شور دارد پَرّ و بال
جُز به ضِدْ ضِد را هَمی نَتْوان شِناخت
چون بِبینَد زَخْمْ بِشْناسَد نَواخت
لاجَرَم دنیا مُقَدَّم آمده‌ست
تا بِدانی قَدْرِ اِقْلیمِ اَلَست
چون ازین جا وا رَهی آن جا رَوی
در شِکَرخانه یْ اَبَد شاکِر شَوی
گویی آن جا خاک را می‌بیختم
زین جهانِ پاکْ می‌بُگْریختم
ای دریغا پیش ازین بودیم اَجَل
تا عَذابَم کَم بُدی اَنْدَر وَجَل
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره
زین بِفَرموده‌ست آن آگَهْ رَسول
که هر آن کِه مُرد و کرد از تَنْ نُزول
نَبْوَد او را حَسْرتِ نُقلان و مَوْت
لیکْ باشد حَسْرتِ تَقْصیر و فَوْت
هر کِه میرَد خود تَمَنّی باشَدَش
که بُدی زین پیشْ نَقْلِ مَقْصدَش
گَر بُوَد بَد تا بَدی کمتر بُدی
وَرْ تَقی تا خانه زوتَر آمدی
گوید آن بَد بی‌خَبَر می‌بوده‌ام
دَمْ به دَم من پَرده می‌اَفْزوده‌ام
گَر ازین زوتَر مرا مَعْبَر بُدی
این حِجاب و پَرده‌ام کمتر بُدی
از حَریصی کَم دَران رویِ قَنوع
وَزْ تکَبُّر کَم دَران چهره‌یْ خُشوع
هم‌چُنین از بُخْلْ کَم دَر رویِ جود
وَزْ بِلیسی چهرهٔ خوبِ سُجود
بَر مَکَن آن پَرّ خُلْد آرای را
بَر مَکَن آن پَرّ رَهْ‌پیْمای را
چون شنید این پَنْد در وِیْ بِنْگَریست
بَعد از آن در نوحه آمد می‌گریست
نوحه و گریه یْ درازِ دَردْمَند
هر کِه آن جا بود بر گِریه‌ش فَکَند
وان کِه می‌پُرسید پَر کَندن زِ چیست؟
بی‌جوابی شُد پَشیمان می‌گِریست
کَزْ فُضولی من چرا پُرسیدَمَش؟
او زِ غَمْ پُر بود شورانیدَمَش
می‌چَکید از چَشمِ تَر بر خاکْ آب
اَنْدَر آن هر قَطره مُدْرَج صد جواب
گریهٔ با صِدقْ بر جان‌ها زَنَد
تا که چَرخ و عَرش را گریان کُنَد
عقل و دل‌ها بی‌گُمانی عَرشی‌اَند
در حِجاب از نورِ عَرشی می‌زی اَند
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل
هَمچو هاروت و چو ماروت آن دو پاک
بَسته‌اَند این جا به چاهِ سَهْمناک
عالَمِ سُفْلیّ و شَهْوانی دَرَنْد
اَنْدَرین چَهْ گشته‌اند از جُرمْ‌بَنْد
سِحْر و ضِدِ سِحْر را بی‌اِخْتیار
زین دو آموزَنْد نیکان و شِرار
لیکْ اَوَّل پَندْ بِدْهَندَش که هین
سِحْر را از ما مَیاموز و مَچین
ما بیاموزیم این سِحْر ای فُلان
از برایِ اِبْتِلا و اِمْتِحان
کِامْتِحان را شَرط باشد اِخْتیار
اِخْتیاری نَبْوَدَت بی‌اِقْتِدار
مَیْل‌ها هَمچون سگانِ خُفته‌اَند
اَنْدَریشان خیر و شَر بِنْهُفته‌اند
چون که قُدرت نیست خُفتَند این رَدِه
هَمچو هیزُم‌پاره‌ها و تَنْ‌زَده
تا که مُرداری دَرآیَد در میان
نَفْخِ صورِ حِرْص کوبَد بر سگان
چون در آن کوچه خَری مُردار شُد
صد سگِ خُفته بِدان بیدار شُد
حِرْص‌هایِ رَفته اَنْدَر کَتْمِ غَیْب
تاخْتَن آوَرْد سَر بَر زَد زِ جَیْب
موبه مویِ هر سگی دَندان شُده
وَزْ برایِ حیله دُمْ جُنبان شُده
نیمِ زیرَش حیله بالا آن غَضَب
چون ضَعیفْ آتش که یابَد او حَطَب
شُعلهْ شُعله می‌رَسَد از لامَکان
می‌رَوَد دودِ لَهَب تا آسْمان
صد چُنین سگ اَنْدَرین تَنْ خُفته‌اند
چون شِکاری نیستْشان بِنْهُفته‌اند
یا چو بازانَنْد و دیده دوخته
در حِجاب از عشقِ صَیْدی سوخته
تا کُلَه بَردارَد و بیند شِکار
آن گَهان سازد طَوافِ کوهْسار
شَهْوتِ رَنْجور ساکِن می‌بُوَد
خاطِر او سویِ صِحَّت می‌رَوَد
چون بِبینَد نان و سیب و خَربُزه
در مَصاف آید مَزِه وْ خَوْفِ بَزه
گَرْ بُوَد صَبّار دیدنْ سودِ اوست
آن تَهَیُّج طَبْعِ سُستَش را نِکوست
وَرْ نباشد صَبر پَس نادیده بِهْ
تیرْ دورْ اَوْلی زِ مَردِ بی‌زِرِه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل را
چون زِ گِریه فارغ آمد گفت رو
که تو رَنگ و بوی را هستی گِرو
آن نمی‌بینی که هر سو صد بَلا
سویِ من آید پِیِ این بال‌ها؟
ای بَسا صَیّادِ بی‌رَحمَت مُدام
بَهْرِ این پَرها نَهَد هر سومْ دام
چند تیرانداز بَهْرِ بال‌ها
تیر سویِ من کَشَد اَنْدَر هوا؟
چون ندارم زور و ضَبْطِ خویشتن
زین قَضا و زین بَلا و زین فِتَن
آن بِهْ آید که شَوَم زشت و کَریه
تا بُوَم ایمِن دَرین کُهْسار و تیه
این سِلاحِ عُجْبِ من شُد ای فَتی
عُجْب آرَد مُعْجَبان را صد بَلا
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست
پَس هُنر آمد هَلاکَت خام را
کَزْ پِیِ دانه نَبینَد دام را
اختیار آن را نِکو باشد که او
مالِکِ خود باشد اَنْدَر اِتَّقوا
چون نباشد حِفْظ و تَقْوی زینهار
دور کُن آلَت بِیَنداز اختیار
جِلْوه‌گاه و اِخْتیارَم آن پَراست
بَر کَنَم پَر را که در قَصْدِ سَر است
نیست اِنْگارَد پَرِ خود را صَبور
تا پَرَش دَرنَفْکَند در شَرّ و شور
پَس زیانَش نیست پَر گو بَر مَکَن
گَر رَسَد تیری به پیش آرَد مِجَن
لیکْ بر من پَرّ زیبا دُشمنی‌ست
چونک از جِلْوه‌گَری صَبریم نیست
گَر بُدی صَبر و حِفاظَم راهْ‌بَر
بَر فُزودی زِاخْتیارم کَرّ و فَرّ
هَمْچو طِفْلَم یا چو مَست اَنْدَر فِتَن
نیست لایِقْ تیغْ اَنْدَر دستِ من
گَر مرا عقلی بُدیّ و مُنْزَجَر
تیغ اَنْدَر دستِ من بودی ظَفَر
عقل باید نورْدِهْ چون آفتاب
تا زَنَد تیغی که نَبْوَد جُز صَواب
چون ندارم عقلِ تابان و صَلاح
پَس چرا در چاه نَنْدازَم سِلاح؟
در چَهْ اَنْدازم کُنون تیغ و مِجَن
کین سِلاحِ خَصْمِ من خواهد شُدن
چون ندارم زور و یاریّ و سَنَد
تیغَم او بِسْتانَد و بر من زَنَد
رَغْمِ این نَفْسِ وَقیحه‌خوی را
که نَپوشد رو خَراشَم روی را
تا شود کَم این جَمال و این کَمال
چون نَمانَد رو کَم اُفتَم در وَبال
چون بِدین نیَّت خَراشَم بَزّه نیست
که به زَخْمْ این روی را پوشیدنی‌ست
گَر دِلَم خویِ سَتیری داشتی
رویِ خوبَم جُز صَفا نَفْراشتی
چون ندیدم زور و فرهنگ و صَلاح
خَصْم دیدم زود بِشْکَستَم سِلاح
تا نگردد تیغِ من او را کَمال
تا نگردد خَنْجَرم بر من وَبال
می‌گُریزم تا رَگَم جُنْبان بُوَد
کِی فَرار از خویشتن آسان بُوَد؟
آن کِه از غیری بُوَد او را فِرار
چون ازو بُبْرید گیرد او قَرار
من که خَصْمَم هم مَنَم اَنْدَر گُریز
تا اَبَد کارِ من آمد خیزْخیز
نه به هِنْد است ایمِن و نه در خُتَن
آن که خَصْمِ اوست سایه‌یْ خویشتن
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۴ - در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد
چون فَناش از فقرْ پیرایه شود
او مُحمَّدوار بی‌سایه شود
فَقْرُ فَخری را فَنا پیرایه شُد
چون زبانه یْ شمعِ او بی‌سایه شُد
شمعْ جُمله شُد زَبانه پا و سَر
سایه را نَبْوَد به گِردِ او گُذَر
مومْ از خویش و زِ سایه دَر گُریخت
در شُعاع از بَهْرِ او که شمع ریخت
گفت او بَهْرِ فَنایَت ریختم
گفت من هم در فَنا بُگْریختم
این شُعاعِ باقی آمد مُفْتَرَض
نه شُعاعِ شمعِ فانیّ عَرَض
شمعْ چون در نار شُد کُلّی فَنا
نه اَثَر بینی زِ شمع و نه ضیا
هست اَنْدَر دَفْعِ ظُلمَت آشِکار
آتشِ صورتْ به مومی پایْدار
بَرخِلافِ مومْ شمعِ جسمْ کان
تا شود کَم گردد اَفْزون نورِ جان
این شُعاعِ باقی و آن فانی است
شمعِ جان را شُعلهٔ رَبّانی است
این زَبانه‌یْ آتشی چون نور بود
سایهٔ فانی شُدن زو دور بود
ابر را سایه بِیُفتَد در زمین
ماه را سایه نباشد هَم نِشین
بی‌خودی بی‌ابری است ای نیکْ‌خواه
باشی اَنْدَر بی‌خودی چون قُرصِ ماه
باز چون ابری بِیایَد رانْده
رفت نور از مَهْ خیالی مانْده
از حِجابِ ابر نورَش شُد ضَعیف
کَم زِ ماهِ نو شُد آن بَدْرِ شریف
مَهْ خیالی می‌نِمایَد زَابْر و گَرْد
ابرِ تَنْ ما را خیال‌اَنْدیش کرد
لُطفِ مَهْ بِنگَر که این هم لُطفِ اوست
که بِگُفت او ابرها ما را عَدوست
مَهْ فَراغَت دارد از ابر و غُبار
بَر فَرازِ چَرخ دارد مَهْ مَدار
ابرْ ما را شُد عَدوّ و خَصْمِ جان
که کُند مَهْ را ز چَشمِ ما نَهان
حور را این پَرده زالی می‌کُند
بَدر را کَم از هِلالی می‌کُند
ماهْ ما را در کِنارِ عِزّ نِشانْد
دشمنِ ما را عَدویِ خویش خوانْد
تابِ ابر و آبِ او خود زین مَهْ است
هر که مَهْ خوانْد ابر را بَس گُمرَه است
نورِ مَهْ بر ابرْ چون مُنْزَل شُده‌ست
رویِ تاریکَش زِ مَهْ مُبْدَل شُده‌ست
گرچه هم رَنگِ مَهْ است و دولتی‌ست
اَنْدَر ابرْ آن نورِ مَهْ عاریَّتی‌ست
در قیامَت شَمْس و مَهْ مَعْزول شُد
چَشمْ در اَصْلِ ضیا مشغول شُد
تا بِدانَد مُلْک را از مُسْتَعار
وین رِباطِ فانی از دارُاَلْقَرار
دایه عاریّه بُوَد روزی سه چار
مادرا ما را تو گیر اَنْدَر کِنار
پَرّ من ابراست و پَرده‌ست و کَثیف
زِ اِنْعِکاسِ لُطفِ حَق شُد او لَطیف
بَر کَنم پَر را و حُسنَش را زِ راه
تا بِبینَم حُسنِ مَهْ را هم زِ ماه
من نخواهم دایه مادر خوش تَرست
موسی‌اَم من دایهٔ من مادرست
من نخواهم لُطفِ مَهْ از واسِطه
که هَلاکِ قَوْم شُد این رابِطه
یا مگر ابری شود فانیّ راه
تا نگردد او حِجابِ رویِ ماه
صورتش بِنْمایَد او در وَصْفِ لا
هَمچو جسمِ اَنْبیا و اَوْلیا
آن چُنان ابری نباشد پَرده‌بَند
پَرده‌دَر باشد به مَعنی سودْمَند
آن‌چُنانک اَنْدَر صَباح روشنی
قَطره می‌بارید و بالا ابرْ نی
مُعجُزه‌یْ پیغامبری بود آن سِقا
گشته ابر از مَحْو هم‌رَنگِ سَما
بود ابر و رفته از وِیْ خویِ ابر
این چُنین گردد تَنِ عاشقْ به صَبر
تَنْ بُوَد امّا تَنی گُم گشته زو
گشته مُبْدَل رفته از وِیْ رَنگ و بو
پَر پِیِ غیراست و سَر از بَهْرِ من
خانهٔ سَمْع و بَصَر اُسْتونِ تَن
جانْ فِدا کردن برایِ صَیْدِ غیر
کُفرِ مُطْلَق دان و نومیدی زِ خیر
هین مَشو چون قَند پیشِ طوطیان
بلکه زَهْری شو شو ایمِن از زیان
یا برایِ شادباشی در خِطاب
خویش چون مُردار کُن پیش کِلاب
پَس خَضِر کَشتی برای این شِکَست
تا که آن کَشتی ز غاصِب بازْ رَست
فَقْرُ فَخْری بَهْرِ آن آمد سَنی
تا زِ طَمّاعانْ گُریزم در غَنی
گنج‌ها را در خرابی زان نَهَند
تا ز حِرْصِ اَهْلِ عُمران وا رَهَند
پَر نَتانی کَند رو خَلْوَت گُزین
تا نگردی جُمله خَرجِ آن و این
زآن که تو هم لُقمه‌‌یی هم لُقمه‌خوار
آکِل و مَاکولی ای جان هوش‌دار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن
مُرغَکی اَنْدَر شِکارِ کِرْم بود
گُربه فُرصَت یافت او را دَر رُبود
آکِل و مَاکول بود و بی‌خَبَر
در شِکارِ خود زِ صَیّادی دِگَر
دُزدْ گَرچه در شِکارِ کاله‌‌یی‌ست
شِحْنه با خَصْمانْش در دُنباله‌‌یی‌ست
عقلِ او مشغولِ رَخْت و قُفل و دَر
غافِل از شِحْنه‌ست و از آهِ سَحَر
او چُنان غَرق است در سودایِ خود
غافِل است از طالِب و جویایِ خود
گَر حَشیشْ آب و هوایی می‌خَورَد
مَعْدهٔ حیوانْش در پِیْ می‌چَرَد
آکِل و مَاکول آمد آن گیاه
هم‌چُنین هر هستی‌یی غیرِ اِله
وَ هْوَ یُطْعِمْکُمْ وَ لا یُطْعَم چو اوست
نیست حَقْ مَاکول و آکِل لَحْم و پوست
آکِل و مَاکول کِی ایمِن بُوَد
ز آکِلی کَاَنْدَر کَمین ساکِن بُوَد؟
اَمْنِ مَاکولانْ جَذوبِ ماتم است
رو بِدان دَرگاه کو لا یُطْعَم است
هر خیالی را خیالی می‌خورَد
فکرْ آن فکرِ دِگَر را می‌چَرَد
تو نَتانی کَزْ خیالی وا رَهی
یا بِخُسپی که از آن بیرون جَهی
فکرْ زنبوراست و آن خوابِ تو آب
چون شَوی بیدار باز آید ذُباب
چند زنبورِ خیالی در پَرَد
می‌کَشَد این سو و آن سو می‌بَرَد
کمترینِ آکِلان است این خیال
وان دِگَرها را شِناسَد ذوالْجَلال
هین گُریز از جَوْقِ اَکّالِ غَلیظ
سویِ او که گفت ما ایمَت حَفیظ
یا به سویِ آن کِه او این حِفْظ یافت
گَر نَتانی سویِ آن حافِظ شِتافت
دست را مَسْپار جُز در دستِ پیر
حَق شُده‌ست آن دستِ او را دستگیر
پیرِ عَقلَت کودکی خو کرده است
از جِوارِ نَفْس کَنْدَر پَرده است
عقلِ کامل را قَرین کُن با خِرَد
تا که باز آید خِرَد زان خویِ بَد
چون که دستِ خود به دستِ او نَهی
پَس زِ دستِ آکِلانْ بیرون جَهی
دستِ تو از اَهْلِ آن بَیْعت شود
که یَداللهْ فَوْقَ اَیْدیهِمْ بُوَد
چون بِدادی دستِ خود در دستِ پیر
پیرِ حِکْمَت که عَلیم است و خَطیر
کو نَبیّ وَقتِ خویش است ای مُرید
تا ازو نورِ نَبی آید پَدید
در حُدَیْبیّه شُدی حاضِر بدین
وان صَحابه یْ بَیْعتی را هم‌قَرین
پَس زِ دَهْ یارِ مُبَّشر آمدی
هَمچو زَرّ دَهْ‌دَهی خالِص شُدی
تا مَعیَّت راست آید زان که مَرد
با کسی جُفت است کو را دوست کرد
این جهان و آن جهان با او بُوَد
وین حَدیثِ اَحمَدِ خوش‌خو بُوَد
گفت اَلْمَرءُ مَعَ مَحْبوبِهِ
لا یُفَکُّ الْقَلْبُ مِنْ مَطْلوبِهِ
هر کجا دام است و دانه کَم نِشین
رو زَبون‌گیرا زبون‌گیران بِبین
ای زَبون‌گیرِ زَبونان این بِدان
دستْ هم بالایِ دست است ای جوان
تو زَبونیّ و زبون‌گیر ای عَجَب
هم تو صَیْد و صَیْدگیر اَنْدَر طَلَب
بَیْنَ اَیْدی خَلْفَهُم سَدًا مَباش
که نبینی خَصْم را وان خَصْمْ فاش
حِرْصِ صَیّادی زِ صَیْدی مُغْفِل است
دِلْبری‌یی می‌کُند او بی‌دل است
تو کَم از مُرغی مَباش اَنْدَر نَشید
بَیْنَ اَیْدی خَلْفَ عُصْفوری بِدید
چون به نَزدِ دانه آید پیش و پَس
چند گَردانَد سَر و رو آن نَفَس
کِی عَجَب پیش و پَسَم صَیّاد هست
تا کَشَم از بیمِ او زین لُقمه دست؟
تو بِبین پَس قِصّهٔ فُجّار را
پیش بِنْگَر مرگِ یار و جار را
که هَلاکَت دادَشان بی‌آلَتی
او قَرینِ توست در هر حالَتی
حَقْ شِکَنجه کرد و گُرْز و دست نیست
پَس بِدان بی‌دستْ حَق داوَرْکُنی‌ست
آن کِه می‌گفتی اگر حَق هست کو؟
در شِکَنجه او مُقِر می‌شُد که هو
آن که می‌گفت این بَعید است و عَجیب
اشک می‌رانْد و هَمی گفت ای قَریب
چون فِرار از دامْ واجب دیده است
دامِ تو خود بر پَرَت چَفْسیده است
بَر کَنم من میخِ این مَنْحوس دام
از پِیِ کامی نباشم تَلْخ‌کام
دَرخورِ عقلِ تو گفتم این جواب
فَهْم کُن وَزْ جست و جو رو بَر مَتاب
بِسْکُل این حَبْلی که حِرْص است و حَسَد
یاد کُن فی جیدِها حَبْلٌ مَسَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید
این سُخَن را نیست پایان و فَراغ
ای خَلیلِ حَق چرا کُشتی تو زاغ؟
بَهْرِ فرمان حِکْمَتِ فرمان چه بود؟
اندکی زَاسْرارِ آن باید نِمود
کاغْ کاغ و نَعْرهٔ زاغِ سیاه
دایِما باشد بَدَن را عُمرخواه
هَمْچو اِبْلیس از خدایِ پاکِ فَرد
تا قیامت عُمرِ تَنْ دَرخواست کرد
گفت اَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ اَلْجَزا
کاشکی گفتی که تُبْنا رَبَّنا
عُمرِ بی توبه همه جان کَندن است
مرگِ حاضِرْ غایِب از حَق بودن است
عُمر و مرگْ این هر دو با حَقْ خَوش بُوَد
بی‌خدا آبِ حَیاتْ آتَش بُوَد
آن هم از تاثیرِ لَعْنَت بود کو
در چُنان حَضرت هَمی‌شُد عُمرجو
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظَنّ اَفْزونی‌ست و کُلّی کاستن
خاصه عُمری غَرقْ در بیگانگی
در حُضورِ شیرْ روبَه‌شانِگی
عُمر بیشَم دِهْ که تا پَس‌تَر رَوَم
مَهْلَم اَفْزون کُن که تا کمتر شَوَم
تا که لَعْنَت را نِشانه او بَوَد
بَد کسی باشد که لَعْنَت‌جو بُوَد
عُمرْ خوش در قُربْ جانْ پَروردَن است
عُمرِ زاغ از بَهْرِ سَرگین خوردن است
عُمرْ بیشَم دِهْ که تا گُه می‌خورَم
دایم اینَم دِهْ که بَس بَدگوهرَم
گرنه گُه خوار است آن گَنْده‌دَهان
گویدی کَزْ خویِ زاغَم وا رَهان
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۷ - مناجات
ای مُبَدَّل کرده خاکی را به زَر
خاکِ دیگر را بِکرده بوالْبَشر
کارِ تو تَبدیلِ اَعْیان و عَطا
کارِ مَن سَهْو است و نِسْیان و خَطا
سَهْو و نِسْیان را مُبَدَّل کُن به عِلْم
من همه خِلْمَم مرا کُن صَبر و حِلْم
ای کِه خاکِ شوره را تو نان کُنی
وِیْ کِه نانِ مُرده را تو جان کُنی
ای کِه جانِ خیره را رَهْبر کُنی
وِیْ که بی‌رَه را تو پیغمبر کُنی
می‌کُنی جُزوِ زمین را آسْمان
می‌فَزایی در زمینْ از اَخْتَران
هر کِه سازد زین جهانْ آبِ حَیات
زوتَرَش از دیگران آید مَمات
دیدهٔ دل کو به گَردون بِنْگَریست
دید کین جا هر دَمی میناگَری‌ست
قَلْبِ اَعْیان است و اِکْسیری مُحیط
اِئْتِلافِ خِرقهٔ تَنْ بی‌مَخیط
تو از آن روزی که در هست آمدی
آتشی یا بادی یا خاکی بُدی
گَر بر آن حالت تو را بودی بَقا
کِی رَسیدی مَر تو را این اِرْتقا؟
از مُبَدّل هستی اَوَّل نَمانْد
هستیِ بهتر به جایِ آن نِشانْد
هم‌چُنین تا صد هزاران هست‌ها
بَعدِ یکدیگر دُوُم بِهْ زِ ابْتِدا
از مُبَدّل بین وَسایِط را بِمان
کَزْ وَسایِط دور گَردی زَ اصْلِ آن
واسطه هرجا فُزون شُد وَصْل جَست
واسطه کَم ذوقِ وَصْل اَفْزون‌تَراست
از سَبَب‌دانی شود کَم حیرَتَت
حیرتِ تو رَهْ دَهَد در حَضرَتَت
این بَقاها از فَناها یافتی
از فَنایَش رو چرا بَرتافتی؟
زان فَناها چه زیان بودَت که تا
بر بَقا چَفْسیده‌ یی؟ ای نافِقا؟
چون دُوُم از اَوَّلینَت بهتراست
پَس فَنا جو و مُبَدّل را پَرَست
صد هزاران حَشْر دیدی ای عَنود
تاکُنون هر لحظه از بَدْوِ وجود
از جَمادی بی‌خَبَر سویِ نَما
وَزْ نَما سویِ حَیات و اِبْتِلا
باز سویِ عقل و تَمییزاتِ خَوش
باز سویِ خارجِ این پنج و شَش
تا لبِ بَحْرْ این نِشان پای‌هاست
پَسْ نشانِ پا درونِ بَحْرْ لاست
زان که مَنْزِل‌هایِ خُشکی زِ احْتیاط
هست دِهْ‌ها و وَطَن‌ها و رِباط
باز مَنْزِل‌هایِ دریا در وقوف
وَقتِ موج و حَبْسْ بی‌عَرصه وْ سُقوف
نیست پیدا آن مَراحِل را سَنام
نه نِشان است آن مِنازِل را نه نام
هست صد چندان میانِ مَنْزلَیْن
آن طَرَف که از نَما تا روحِ عَیْن
در فَناها این بَقاها دیده‌‌یی
بر بَقایِ جسمْ چون چَفْسیده‌یی؟
هین بِدِه ای زاغْ این جان باز باش
پیشِ تَبدیلِ خُدا جانْ باز باش
تازه می‌گیر و کُهَن را می‌سِپار
که هر اِمْسالَت فُزون است از سه پار
گَر نباشی نَخْل‌وار ایثار کُن
کُهنه بَر کُهنه نِهْ و اَنْبار کُن
کُهنه و گَندیده و پوسیده را
تُحْفه می‌بَر بَهْرِ هر نادیده را
آن کِه نو دید او خریدارِ تو نیست
صَیْدِ حَقّ است او گرفتارِ تو نیست
هر کجا باشند جَوْقِ مُرغِ کور
بر تو جمع آیَند ای سَیْلابِ شور
تا فَزایَد کوری از شورابها
زان که آبِ شور اَفْزایَد عَمی
اَهْلِ دنیا زان سَبَب اَعْمی‌دل‌اَند
شارِبِ شورابهٔ آب و گِل‌اَند
شور می‌ده کور می‌خر در جهان
چون نداری آب حیوان در نهان
با چُنین حالَت بَقا خواهیّ و یاد؟
هَمچو زَنگی در سِیَه‌رویی تو شاد
در سیاهی زَنگی زان آسوده است
کو زِ زاد و اَصْلْ زَنگی بوده است
آن کِه روزی شاهد و خوش‌رو بُوَد
گَر سِیَه‌گردد تَدارک‌جو بُوَد
مُرغِ پَرَّنده چو مانَد در زمین
باشد اَنْدر غُصّه و دَرد و حَنین
مُرغِ خانه بر زمینْ خوش می‌رَوَد
دانه‌چین و شاد و شاطِر می‌دَوَد
زآن که او از اَصلْ بی‌پَرواز بود
وآن دِگَر پَرَّنده و پَرواز بود
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال
گفت پیغامبر که رَحْم آرید بر
جانِ مَنْ کانَ غَنیَّا فَافْتَقَر
وَالَّذی کانَ عَزیزًا فَاحْتُقِر
اَوْ صَفیَّا عالِمًا بَیْنَ الْمُضِر
گفت پیغامبر که با این سه گروه
رَحْم آرید اَرْ زِ سَنگید و زِ کوه
آن کِه او بَعد از رئیسی خوار شُد
وآن توانگر هم که بی‌دینار شُد
وان سِوُم آن عالِمی کَنْدَر جهان
مُبْتَلی گردد میانِ اَبْلَهان
زان که از عِزَّت به خواری آمدن
هَمچو قَطْعِ عضو باشد از بَدَن
عُضو گردد مُرده کَزْ تَنْ وا بُرید
نو بُریده جُنبَد امّا نی مَدید
هر کِه از جامِ اَلَست او خورْد پار
هَستَش اِمْسال آفَتِ رنج و خُمار
وان که چون سگ زَ اصْلْ کَهْدانی بُوَد
کی مَرورا حِرْصِ سُلْطانی بُوَد؟
توبه او جویَد که کرده‌ست او گُناه
آه او گوید که گُم کرده‌ست راه