تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۵۸ - وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
وقتی خوشست ما را لابُد نَبید باید
وقتی چُنین به جانی جامی خرید باید
ما را نَبید و باده از خُمِّ غَیب آید
ما را مَقام و مَجْلِس عَرشِ مَجید باید
هر جا فَقیر بینی با وِیْ نِشَست باید
هر جا زَحیر بینی از وِیْ بُرید باید
بُگریز از آن فَقیری کو بَندِ لوت باشد
ما را فَقیرِ مَعنی چون بایَزید باید
از نورِ پاکْ چون زاد او باز پاک خواهد
وانْک از حَدَث بِزایَد او را پَلید باید
امّا چو قَلْب و نیکو مانَنده‌اند با هم
پیشِ چراغِ یَزدان آن را گُزید باید
بر دلْ نَهاد قُفلی یَزدان و خَتْم کَردَش
از بَهرِ فَتحِ این دَر در غَمْ طَپید باید
سگ چون به کویْ خُسبَد از قُفلِ دَر چه باکَش
اَصْحابِ خانه‌ها را فَتحِ کلید باید
سالی دو عید کردن کارِ عَوام باشد
ما صوفیانِ جان را هر دَم دو عید باید
جان گفت من مُریدَم زاینده جَدیدَم
زایندگانِ نو را رِزْقِ جدید باید
ما را از آن مَفازه عیشی‌ست تازهْ تازه
آن را که تازه نَبْوَد او را قَدید باید
ای آمده چو سَردان اَنْدَر سَماعِ مَردان
زنده زِ شخصِ مُرده آخِر پَدید باید
گَر زان که چوبِ خُشکی جُز زاتشی نَخَنْبی
وَرْ زان که شاخِ سَبزی آخِر خَمید باید
آن ذوق را گرفتم پِسْتانِ مادر آمد
بِنْهاد در دَهانَت آخِر مَکید باید
خامُش که در فَصاحَتْ عُمرِ عزیز بُردی
در روضه خَموشان چندی چَرید باید
ای شَمسِ حَقِّ تبریز در گفتنم کَشیدی
روزی دو در خَموشی دَم دَرکَشید باید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۵۹ - نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید
نی دیده هر دلی را دیدار می‌نِمایَد
نی هر خَسیس را شَهْ رُخسار می‌نِمایَد
اِلّا حَقیرِ ما را اِلّا خَسیسِ ما را
کَزْ خار می‌رَهانَد گُلْزار می‌نِمایَد
دودِ سیاهِ ما را در نور می‌کَشانَد
زُهدِ قدیمِ ما را خَمّار می‌نِمایَد
هرگز غُلامِ خود را نَفْروشَد و نَبَخشَد
تا چیست این که او را بازار می‌نِمایَد
شیری‌ست پورِ آدم صندوقِ عالَم اَنْدَر
صندوقْ دَرشُده‌ست او بیمار می‌نِمایَد
روزی که او بِغُرَّد صندوق را بِدَرَّد
کاری نِمایَد اکنون بی‌کار می‌نِمایَد
صِدّیق با مُحَمَّد بر هفت آسْمان است
هر چند کو به ظاهر در غار می‌نِمایَد
یکّی‌ست عشقْ لیکِن هر صورتی نِمایَد
وین اَحْولانِ خَس را دوچار می‌نِمایَد
جُمله گُل است این رَهْ گَر ظاهرش چو خاراست
نور از درختِ موسیٰ چون نار می‌نِمایَد
آبِ حَیات آمد وین بانگِ سیلِ آب است
گُفتار نیست لیکِن گفتار می‌نِمایَد
سوگند خورده بودم کَزْ دل سُخَن نگویم
دلْ آیِنه‌ست و رو را ناچار می‌نِمایَد
شَمسُ الْحَقی که نورَشْ بر آیِنه‌ست تابان
در جُنبشْ این و آن را دیوار می‌نِمایَد
هر طَبْله که گُشایَم زان قَندِ بی‌کَران است
کان را به نوعِ دیگر عَطّار می‌نِمایَد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۰ - ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
ای دلْ اگر کَم آیی کارَت کَمال گیرد
مُرغَت شکار گردد صیدِ حَلال گیرد
مَهْ می‌دَوَد چو آبی در ظِلِّ آفتابی
بَدْری شود اگر چه شکلِ هِلال گیرد
در دلْ مَقام سازد همچون خیالْ آن کَس
کَنْدَر رَهِ حقیقت تَرکِ خیال گیرد
کو آن خَلیلِ گویا وَجَّهْتُ وَجْهِ حَقّا؟
وانْ جانِ گوشْ مالی کو پایْ مال گیرد؟
این گَنْده پیرِ دنیا چَشمَک زَنَد وَلیکِن
مَر چَشمْ روشنان را از وِیْ مَلال گیرد
گَر در بَرَم کَشَد او از ساحِریّ و شیوه
اَنْدَر بَرَش دلِ من کِی پَرّ و بال گیرد؟
گُلْگونه کرده است او تا رویِ چون گُلَم را
بویَشْ تَباه گردد رَنگَشْ زَوال گیرد
رُخ بر رُخَش مَنِهْ تو تا رویَت از شَهَنْشَه
مانندِ آفتابی نورِ جَلال گیرد
چه جایِ آفتابی؟ کَزْ پَرتوِ جَمالَش
صد آفتاب و مَهْ را بر چَرخْ حال گیرد
شویانِ اوَّلینَش بِنْگَر که در چه حالَنْد
آن کین دلیل دانَد نی آن دَلال گیرد
ای صد هزار عاقل او در جَوال کرده
کو عقلِ کاملی تا تَرکِ جَوال گیرد؟
خَطّی نوشت یَزدانْ بر خَدِّ خوش عِذاران
کَزْ خَطْ سِیَهْ تَر است او کین خَطّ و خال گیرد
از ابرِ خَط بُرون آ وَزْ خال و عَم جُدا شو
تا مَهْ زِ طَلْعَتِ تو هر شامْ فال گیرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۱ - روزی خوش است رویت از نور روز خوش تر
روزی خوش است رویَت از نور روز خوش تَر
باده نِکوست لیکِن ساقی زِ میْ نِکوتَر
هر بسته‌‌یی که باشد امروز بَرگُشایَد
هر تشنه‌‌یی نِشینَد بر آبِ حوضِ کوثَر
هر‌ بی‌دلی زِ دِلْبَر اِنْصافِ خود بِیابَد
 کاِمْروز بَزمِ عام است این را به عاشقان بَر
هر دَم دَهَد بُتِ من نو ساغَری به ساقی
گویی همه شراب است خود نیست هیچ ساغَر
یک ساغَرِ لَطیفی کَزْ غایَتِ لَطیفی
باده نِکوست لیکِن ساقی زِ میْ نِکوتَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۲ - بر منبرست این دم مذکر مذکر
بر مِنْبَرست این دَم مُذَکَّر مُذَکَّر
چون چَشمه رَوانه مُطَهِّر مُطَهِّر
بر مِنْبَری بُلندی دانای هوشْمندی
بر پایِ مِنْبَرِ او مُکَرِّر مُکَرَّر
هر لَفْظِ او جهانی روشَن چو آسْمانی
بُگْشاده در بیانی مُقَرِّر مُقَرَّر
زین گونه دَرگُشایی داده تو را رَهایی
از حَبْس خاکْدانی مُکَدِّر مُکَدَّر
بِنْهاده نَردبانی از صَنْعَتِ زبانی
بر بام آسْمانی مُدَوِّر مُدَوَّر
نور از دَرونِ هیزُم بیرون کَشید آتش
آتش زِ خود نَیامَد مُنَوِّر مُنَوَّر
آتش به فِعْلِ مَردم زاید زِ سنگ و آهن
وَ اخْتَر به اَمرْ زایَد مُدَبِّر مُدَبَّر
مَر هر پَیَمْبری را بوده‌ست مُعْجِزِ نو
چون نیست مُعجزه‌یْ او مُشَهّر مُشَهَّر؟
مسعود ازوست نَحْسی فردوسْ ازوست حَبْسی
مَحکومْ ازوست نَفْسی مُزَوِّر مُزَوَّر
این مِنْبَر و مُذَکِّر در نَفْسِ توست در سِر
امّا درین طَلَب تو مُقَصِّر مُقَصَّر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۳ - ای جان جان جان‌ها جانی و چیز دیگر
ای جانِ جانِ جان‌ها جانیّ و چیزِ دیگر
وِیْ کیمیایِ کان‌ها کانیّ و چیزِ دیگر
ای آفتابِ باقی وِیْ ساقیِ سَواقی
وِیْ مَشْرَبِ مَذاقی آنیّ و چیزِ دیگر
ای مَشْعَله یقین را وِیْ پَروَرشْ زمین را
وِیْ عقلِ اوَّلین را ثانیّ و چیزِ دیگر
ای مَظْهَرِ الهی وِیْ فَرّ پادشاهی
هر صَنْعَتی که خواهی تانیّ و چیزِ دیگر
هر گونْ غرایِبی را هر بوالْعَجایبی را
هر غَیب و غایبی را دانیّ و چیزِ دیگر
زان عشقِ هَمچو اَفْیون لیلی کُنیّ و مَجْنون
ای از سَناتْ گَردونْ سانیّ و چیزِ دیگر
ای نور صَدْرها را اومید صَبرها را
بر اوجْ ابرها را رانیّ و چیزِ دیگر
ای فَخْرِ اَنْبیا را وِیْ ذُخْرِ اولیا را
وِیْ قَصْرِ اِجْتَبا را بانیّ و چیزِ دیگر
ای گنجِ مَغْفِرَت را وِیْ بَحْرِ مَرحَمَت را
من غیرِ دَرگَهَت را شانیّ و چیزِ دیگر
چَشمی که غیرِ رویَت بیند زِ بَهرِ زینَت
باشد دَرین جَریمَتْ زانیّ و چیزِ دیگر
ای اصلِ اصلِ مَبْدا وِیْ دستگیرِ فردا
گشتم به دستِ سودا عانیّ و چیزِ دیگر
پُرَّست این دَهانَم بر غیرِ تو نخوانم
چون هست غیرِ گوشَتْ فانیّ و چیزِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۴ - ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
ای مَحْوِ عشقْ گشته جانیّ و چیزِ دیگر
ای آن کِه آنْ تو داری آنیّ و چیزِ دیگر؟
اَسْرارِ آسْمان را وَ احْوالِ این و آن را
از لوحِ نانِبِشته خوانیّ و چیزِ دیگر
هر دَم زِ خَلْق پُرسی اَحْوالِ عَرش و کُرسی
آن را و صد چُنان را دانیّ و چیزِ دیگر
لَعْلی‌ست‌ بی‌نِهایَت در روشنی به غایَت
آن لَعْلِ‌ بی‌بَها را کانیّ و چیزِ دیگر
حُکْمی که رانْد فرمان روزِ اَلَست بر جان
آن جُمله حُکْم‌ها را رانیّ و چیزِ دیگر
چَشمی که دید آن رو گَر عشقْ رانَد این سو
آن چَشم نیست وَاللَهْ زانیّ و چیزِ دیگر
آن چَشمْ اَحْوَل آمد در گامِ اوَّل آمد
کو گفت اوَّلی را ثانیّ و چیزِ دیگر
هر کو بَقا نَیابَد از شَمسِ حَقِّ تبریز
او هست در حَقایِق فانیّ و چیزِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۵ - ای آینه‌ی فقیری جانی و چیز دیگر
ای آیِنِه‌یْ فَقیری جانیّ و چیزِ دیگر
وَیْ آن کِه در ضَمیری آنیّ و چیزِ دیگر
اَسْرارِ آسْمان را اندیشه و نَهان را
اَحْوالِ این و آن را دانیّ و چیزِ دیگر
تاریخِ بَرگُذشته بر اِنْسی و فرشته
خَط‌های نانِبِشته خوانیّ و چیزِ دیگر
از غَیبْ حِصّه‌ها را بِدْهی به مُسْتَحِقّان
وَزْ سینه غُصّه‌ها را رانیّ و چیزِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۱ - ای روترش به پیشم بد گفته‌یی مرا پس
ای روتُرُش به پیشَم بَد گفته‌یی مرا پَس
مُردار بویْ دارد دایم دَهانِ کَرکَس
آن گفته پَلیدَت در روی شُد پَدیدَت
پیدا بُوَد خَبیثی در روی و رنگِ ناکَس
ما راست یار و دِلبَر تو مرگ و جَسْک‌‌‌ می‌خور
هین کَزْ دَهانِ هر سگ دریا نشُد مَنَجَّس
بیتُ الْقُدُس اگر شُد زَافْرَنگ پُر زِ خوکان
بَدنام کِی شُد آخِر آن مَسجدِ مُقَدَّس؟
این رویِ آیِنه‌‌‌ست این یوسُف دَرو بِتابَد
بیگانه پُشت باشد هر چند شد مُقَرنَس
خُفّاش اگر سِگالَد خورشیدْ غَم ندارد
خورشید را چه نُقصان گَر سایه شُد مَنَکَّس؟
ضَحّاک بود عیسیٰ عَبّاس بود یَحییٰ
این زِ اعْتمادْ خَندان وَزْ خوفْ آن مُعَبَّس
گفتند ازین دو یا رَب پیش تو کیست بهتر؟
ین هر دو چیست بهتر در مَنْهَجِ مُوسَّس؟
حَق گفت اَفْضَل آن است کِشْ ظَنْ به من نِکوتر
که حُسنِ ظَنِّ مُجْرِم نَگْذارَدَش مُدَنَّس
تو خود عبوسْ گینی نَزْ خوف و طَمْعِ دینی
از رَشکْ زَعفَرانی یا از شَماتَت اَطْلَس
این دو به کار نایَد جُز نارَوا نَشایَد
ای وایِ آن کِه در وِیْ باشد حَسَد مُغَرَّس
واهِل زِ دست او را تَبَّت بَسْ است او را
هر کو عَدویِ مَهْ شُد ظُلْماتْ مَر وِرا بَس
اَعْداتْ آفتابا‌‌‌ می‌دان یَقین خُفاشَند
هم نَنگِ جُمله مُرغان هم حَبْسِ لَیلِ عَسْعَس
اَبْتَر بُوَد عَدوَّش وان مَنْصِبَش نَمانَد
در دیده کِی بِمانَد گَر دَرفُتَد دَرو خَس
ای روتُرُش به پیشَم بَد گفته‌یی مرا پَس
مُردار بویْ دارد دایم دَهانِ کَرکَس
آن گفته پَلیدَت در روی شُد پَدیدَت
پیدا بُوَد خَبیثی در روی و رنگِ ناکَس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۱ - روی تو جان جان است از جان نهان مدارش
رویِ تو جانِ جان است از جانْ نَهان مَدارش
آنچ از جهانْ فُزون است اَنْدَر جهان دَرآرَش
ای قُطبِ آسْمان‌ها در آسْمانِ جان‌ها
جانْ گِردِ توست گَردان می‌دار بی‌قَرارش
هَمچون انارِ خَندان عالَم نِمود دَندان
در خویش می‌نگُنجَد از خویشتن بَرآرَش
نَگْذارَد آفتابَش یک ذَرّه اختیارم
تا اختیار دارم کِی باشم اختیارَش؟
از خاکْ چون غُباری بَرداشت بادِ عشقم
آن جا که باد جُنبَد آن جا بُوَد غُبارَش
در خاکِ تیره دانه زان رو به جُنبش آمد
کَزْ عشقْ خاکیان را بَر می‌کَشَد بهارَش
هم بَدْر و هم هِلالَش هم حور و هم جَمالَش
هم باغ و هم نِهالَش چون من در اِنْتِظارَش
جامَش نَعوذُبِاللّهْ دامَش نَعوذُبِاللّهْ
نامَش نَعوذُبِاللّهْ واللّهْ که نیست یارَش
من هَمچو گُلْبُنانَم او هَمچو باغْبانَم
از وِیْ شِکُفت جانَم بر وِیْ بُوَد نِثارَش
چون بَرگْ من زِ بالا رَقْصان به پَستی آیَم
لَرزان که تا نَیُفتَم اِلّا که در کِنارَش
حیله گَری‌‌ست کارش مُهره بَری‌‌ست کارش
پَرده دَری‌‌ست کارش نی سَرسَری‌‌ست کارَش
می‌خارَد این گِلویَم گویم عَجَب نگویم
بُگْذار تا بِخارَد بی‌مَحْرَمی مَخارَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۲ - گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
گَر جانْ به جُز تو خواهد از خویش بَرکَنیمَش
وَرْ چَرخْ سَرکَش آید بر هَمدِگَر زَنیمَش
گَر رَختِ خویش خواهد ما رَختِ او دَهیمَش
وَرْ قَلعه‌ها دَرآیَد ویرانه‌ها کُنیمَش
گَر این جهان چو جان است ما جانِ جانِ جانیم
وَرْ این فَلَک سَر آمَد ما چَشمِ روشَنیمَش
بیخِ درختْ خاک است وین چَرخْ شاخ و بَرگَش
عالَم درختِ زیتون ما هَمچو روغَنیمَش
چون عشقِ شَمسِ تبریز آهن رُبایْ باشد
ما بر طَریقِ خِدمَت مانندِ آهَنیمَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۳ - سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
سَرمَست شُد نِگارم بِنْگَر به نَرگِسانَش
مَستانه شُد حَدیثَش پیچیده شُد زَبانَش
گَهْ می‌فُتَد ازین سو گَهْ می‌فُتَد از آن سو
آن کَس که مَست گردد خود این بُوَد نِشانَش
چَشمَش بَلایِ مَستان ما را ازو مَتَرسان
من مَستم و نَتَرسَم از چوبِ شِحْنه گانَش
ای عشق اَللّهْ اَللّهْ سَرمَست شُد شَهَنْشَه
بَرجِه بگیر زُلفَش دَرکَش دَرین میانَش
اندیشه‌یی که آید در دل زِ یار گوید
جانْ بر سَرَش فَشانَم پُر زَر کُنم دَهانَش
آن رویِ گُلْسِتانَش وان بُلبُلِ بَیانَش
وان شیوه‌هاش یا رَب تا با کی است آنَش
این صورتَش بَهانه‌‌ست او نورِ آسْمان است
بُگْذر زِ نَقْش و صورت جانَش خوش است جانَش
دِیْ را بهار بَخشَد شَب را نَهار بَخشَد
پس این جهانِ مُرده زنده‌‌ست ازان جَهانَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۴ - می‌گفت چشم شوخش با طر‌هٔ سیاهش
می‌گفت چَشمِ شوخَش با طُرّ‌هٔ سیاهَش
من دَم دَهَم فُلان را تو دَررُبا کُلاهَش
یعقوب را بگویم یوسُف به قَعْرِ چاه است
چون بر سَرِ چَهْ آید تو دَرفَکَن به چاهَش
ما شکلِ حاجیانیم جاسوس و رَهْ زَنانیم
حاجی چو در رَهْ آید ما خود زَنیم راهَش
ما شاخِ اَرْغَوانیم در آب و میْ نِماییم
با نَعْلِ بازگونه چون ماه و چون سپاهَش
روباه دید دُنْبه در سَبزه زار و می‌گفت
هرگز کِه دید دُنْبه بی‌دام در گیاهَش؟
وان گُرگ از حَریصی در دُنْبه چون نَمَک شُد
از دامْ بی‌خَبَر بُد آن خاطِرِ تَباهَش
اَبْلَه چو اَنْدَراُفْتَد گوید که بی‌گُناهَم
بس نیست ای برادر آن اَبْلَهی گُناهَش؟
اَبْلَه کننده عشق است عشقی گُزین تو باری
کَابْلَه شُدن بِیَرزَد حُسن و جَمال و جاهَش
پایِ تو دَرد گیرد اَفْسونِ جانْ بَرو خوان
آن پایِ گاو باشد کَافْسونِ اوست کاهَش
حَلْقِ تو دَرد گیرد هَمراهِ دَم پَذیرد
خود حَلْق کِی گُشایَد بی‌آهِ غُصّه کاهَش
تا پیشگاهِ عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما زِ دست رفتیم از پایگاهِ جاهَش
تا چه جَمال دارد آن نادره مُطَرِّز
که سوختْ جانِ ما را آن نَقْشِ کارگاهَش
زَانْدیشه می‌گُذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مَکْر و حیله تَلقین کُند اِلٰهَش
آن کَس که گُم کُند رَهْ با عقل بازگردد
وان را که عقل گُم شُد از کی بُوَد پَناهَش؟
نی ما از آنِ شاهیم؟ ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بَند و پَندش؟ چه جان و آهْ آهَش؟
مَستی فُزود خامُش تا نُکته‌یی نَرانی
ای رَفته لااُبالی در خونِ نیک خواهَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۵ - آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش
آن مَهْ که هست گَردون گَردان و بی‌قَرارش
وانْ جان که هست این جانْ وین عقل مُسْتَعارَش
هر لحظه اختیاری نو نو دَهَد به جان‌ها
وین اختیارها را بِشْکَسته اختیارش
من جسم و جان نَدانَم من این و آن نَدانَم
من در جهان نَدانَم جُز چَشمِ پُرخُمارش
آن رویِ هَمچو روزَش وان رَنگِ دِلْفُروزَش
وان لُطفِ توبه سوزَش وان خُلْقِ چون بهارش
عشقش بَلایِ توبه داده سِزایِ توبه
آخِر چه جایِ توبه با عشقِ توبه خوارَش؟
چون دوست و دشمنِ او هستند رَهزَنِ او
ماییم و دامَنِ او بِگْرفته اُسْتوارش
از عشقِ جام و دورَش شاید کَشید جورَش
چون گوشْ دوست داری می‌بوس گوشوارَش
من حَلقه‌هایِ زُلفَش از عشقْ می‌شُمارَم
وَرْنه کجا رَسَد کَس در حَدّ و در شُمارَش
لُطفَش هَمی‌شُمارَم دلْ با دَمِ شِمُرده
جانیش بَخشْ آخِر ای کُشته زارْزارَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۶ - روحی‌‌ست بی‌نشان و ما غرقه در نشانش
روحی‌‌ست بی‌نشان و ما غَرقه در نِشانَش
روحی‌‌ست بی‌مَکان و سَر تا قَدَم مَکانَش
خواهی که تا بیابی؟ یک لحظه‌یی مَجویَش
خواهی که تا بدانی؟ یک لحظه‌یی مَدانَش
چون در نَهانْش جویی دوری زِ آشکارش
چون آشکار جویی مَحْجوبی از نَهانَش
چون زاشکار و پنهان بیرون شُدی به بُرهان
پاها دراز کُن خوشْ می‌خُسب در اَمانَش
چون تو زِ رَهْ بِمانی جانَت رَوانه گردد
وان گَهْ چه رَحْمَت آید از جان و از رَوانَش
ای حَبْس کرده جان را تا کِی کَشی عِنان را؟
دَرتاز دَرجَهانَش اما نه در جَهانَش
بی‌حِرصْ کوب پایی از کوریِ حَسَد را
زیرا حَسَد نگوید از حِرصْ تَرجُمانَش
آخِر زِ بَهرِ دو نان تا کِی دَوی چو دونان؟
واخِر زِ بَهرِ سه نان تا کِی خوری سِنانَش؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۷ - در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
در عشقِ آتشینَش آتش نَخورده آتش
بی‌چهر‌هٔ خوشِ او در خوش هزار ناخَوش
دلْ از تو شَرحه شَرحه بِنْشین کَباب می‌خور
خون چون میْ است جوشان بِنْشین شَراب می‌چَش
گوشی کَشَد مرا میْ گوشی دِگَر کَشَد وِیْ
ای دل دَرین کَشاکَش بِنْشین و باده می‌کَش
هفت اَخْتَرند عامِل در شش جِهَت وَلیکِن
ای عشقْ بَردَریدی این هفت را از آن شش
گاهی چو آفتابَم سَرمایه بَخشِ صد مَهْ
گَهْ چون مَهَم گُذاران در عشقِ یارِ مَهْ وَش
گَر مُنکِری گُریزد از عشق نیست نادر
کَزْ آفتاب دارد پَرهیزْ چَشْمِ اَعْمَش
صُدْغُ الْوَفاءِ حَقًا مِنْ فَقْدِکُم مُشَوَّش
وَجْهُ الْوَلاءِ حَقٌّا مِنْ عَبْرَتی مُنَقَّش
اَلْقَلْبُ لَیْسَ یَلْقیٰ نادیکَ کَیْفَ یَصْبِر؟
اَلْاُذْنُ لَیْسَ یَلْقَنْ حادیکَ کَیفَ یَنْعَش؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۰ - ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
ای ناطقِ الهی و ای دیده حَقایق
زین قُلزُمِ پُرآتش، ای چاره خَلایِق
تو بَسْ قدیمْ پیری، بَسْ شاهِ‌ بی‌نَظیری
جان را تو دستگیری از آفَتِ عَلایِق
در راهِ جانْ سِپاری، جان‌ها تو را شکاری
آوَخ، کَز این شکاران تا جانِ کیست لایِق
مَخلوقْ خود کِه باشد، کَزْ عشقِ تو بِلافَد؟
ای عاشقِ جَمالت، نورِ جَلالِ خالِق
گویی چه چاره دارم؟ کان عشق را شکارم
بیمارِ عشقِ زارم، ای تو طَبیبِ حاذق
لُطفِ تو گفت پیش آ، قَهرِ تو گفت پس رو
ما را یکی خَبَر کُن، کَزْ هر دو کیست صادق
ای آفتابِ جان‌ها، ای شَمسِ حَقِّ تبریز
هر ذَرّه از شُعاعَت، جانِ لُطیفِ ناطِق
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۵ - ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
ای مُطرب این غَزَل گو کِی یار توبه کردم
از هر گُلی بُریدم وَزْ خار توبه کردم
گَهْ مَستِ کار بودم گَهْ در خُمار بودم
زان کار دست شُستَم زین کار توبه کردم
در جُرمِ توبه کردن بودیم تا به گَردن
از توبه‌هایِ کرده این بار توبه کردم
ای میْ فروشِ این دِهْ ساغَر به دستِ من دِهْ
من نَنگ را شِکَستم وَزْ عار توبه کردم
مانندِ مَستِ صَرعَم بیرون زِ چار طَبْعَم
از گرم و سرد و خُشکی هر چار توبه کردم
ای مُطرب اَللَّهْ اَللَّهْ من‌ بی‌رَهَم تو بر رَه
بَردار چَنگ می‌زَن بر تار توبه کردم
زَ انْدیشه‌هایِ چاره، دلْ بود پاره پاره
بیچارگی‌ست چاره ناچار توبه کردم
بِنْمایْ رویِ مَهْ را خوش کُن شبِ سِیَه را
کَزْ ذوقِ آن گُنَه را بسیار توبه کردم
گفتم که وَقت توبه‌ست، شوریده‌‌یی مرا گفت
من تایِبِ قدیمَم من پار توبه کردم
بَهرِ صَلاحِ دین را مَحروسهٔ یَقین را
مُنْکِر به عشق گوید زِانْکار توبه کردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۶ - گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتم که عَهد بَستم وَزْ عَهدِ بَد بِرَستَم
گفتا چگونه بَندی چیزی که من شِکَستَم؟
با وِیْ چو شَهْد و شیرم هم دامَنَش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شِکَسته دستَم؟
خود دامَنَش نگیرد اِلّا شِکَسته دستی
اکنون بُلند گردم کَزْ جور کرد پَستَم
تا من بُلند باشم پَستم کُند به داوَر
چون نیست کرد آن گَه بازآوَرَد به هستم
ایِ حَلْقه‌هایِ زُلفَش پیچیده گِردِ حَلْقَم
اَفْغان زِ چَشمِ مَستَش کان مَست کرد مَستَم
آمد خیالِ مَستَش مَستانه حَمله آوَرْد
چندان بَهانه کردم وَزْ دستِ او نَرَستَم
حَلْقه زدم به دَر بر آواز داد دِلْبَر
گفتا که نیست این جا یعنی بِدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دَمِ تو دام است
من کِی شکارِ دامَم من کِی اسیرِ شَستَم؟
گفتم اگر بِسوزی جانِ مرا سِزایَم
ای بُت مرا بِسوزان زیرا که بُت پَرَستَم
من خُشک ازان شُدَسْتَم تا خوش مرا بِسوزی
چون تو مرا بِسوزی از سوختن بِرَستَم
هر جا رَوی بیایم هر جا رَوَم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشَم خوشَستَم
ای آب زندگانی با تو کجاست مُردن؟
در سایهٔ تو بِاللَّهْ جَستَم زِ مرگ جَستَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۷ - گر جان منکرانت، شد خصم جان مستم
گَر جانِ مُنکِرانَت، شُد خَصْمِ جانِ مَستم
اَنْدَر جوابِ ایشان خوبیِّ تو بَسَستم
در دَفعِ آن خیالش وَزْ بَهرِ گوشْمالَش
بِنْمایَمَش جَمالَت از دور من بِرَستم
گوید که نیست جوهر وَزْ مَنْش نیست باور
زان نیست ای برادر هستم چُنان که هستم
دوش از رُخِ نِگاری دل مَست گشت باری
تا پیشِ شهریاری من ساغَریِ شِکَستم
من مَستّ رویِ ماهَم من شاد از آن گُناهَم
من جُرم دارِ شاهَم نَک بِشْکَنید دستم
بس رِنْدم و قَلاشَم در دینِ عشقْ فاشَم
من مُلْک را چه باشم تا تُحفه‌‌یی فرستم؟
دل دُزد و دُزدزاده بر مَخْزن ایستاده
شَهْ مَخْزنَش گُشاده چون دستِ دُزد بَستم
ای‌ بی‌خَبَر زِ شاهی گویی که بر چه راهی؟
من می‌رَوَم چو ماهی آن سو که بُرد شَستم
شَمسُ الْحَق است رازم تبریز شُد نیازم
او قبلهٔ نمازم او نورِ آبْ دَستم