تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵ - بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب
آن بِلالِ صِدقْ در بانگِ نماز
حَیَّ را هَیَّ هَمی خوانْد از نیاز
تا بِگُفتند ای پَیَمبَر راست نیست
این خَطا، اکنون که آغازِ بِناست
ای نَبیّ و ای رَسولِ کِردگار
یک مُؤذِّن کو بُوَد اَفْصَح بیار
عَیْب باشد اوَّلِ دین و صَلاح
لَحنْ خواندن لَفْظِ حَیَّ عَلْ فَلاح
خَشمِ پیغامبر بِجوشید و بِگفُت
یک دو رَمزی از عِنایاتِ نَهُفت
کِی خَسان نَزدِ خدا هَیِّ بِلال
بهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قال
وا مَشورانید تا من رازتان
وانگویم آخِر و آغازِتان
گَرْ نَداری تو دَمِ خوش در دُعا
رو دُعا می‌خواه زِاخوانِ صَفا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶ - امر حق به موسی علیه السلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده‌ای
گفت ای موسی زِ من می‌جو پَناه
با دهانی که نکردی تو گناه
گفتْ موسی من نَدارم آن دَهان
گفتْ ما را از دَهانِ غیر خوان
از دَهانِ غیر کِی کردی گناه؟
از دَهانِ غیرْ بَرخوان کِی اله
آن چُنان کُن که دَهان‌ها مَر تو را
در شب و در روزها آرَد دُعا
از دَهانی که نَکَردَستی گناه
وان دَهانِ غِیر باشد، عُذْر خواه
یا دَهانِ خویشتن را پاک کُن
روحِ خود را چابُک و چالاک کُن
ذِکرِ حَق پاک است، چون پاکی رَسید
رَخْت بَربَندد بُرون آید پَلید
می‌گُریزد ضِدّها از ضِدّها
شب گُریزَد چون بَراَفروزَد ضیا
چون دَرآیَد نامِ پاکْ اَنْدَر دَهان
نه پَلیدی مانَد و نه اَنْدُهان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است
آن یکی اَللّه می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شُد از ذِکْرَش لبی
گفت شَیطان آخِر ای بسیارگو
این همه اَلله را لَبَّیک کو؟
می‌نَیایَد یک جواب از پیشِ تَخْت
چند اَللّهْ می‌زنی با رویِ سخت؟
او شِکَسته‌دل شُد و بِنْهاد سَر
دید در خواب او خَضِر را در خُضَر
گفت هین، از ذِکْر چون وامانده‌یی؟
چون پَشیمانی ازان کِشْ خوانده‌یی؟
گُفت لَبَّیکَم نمی‌آید جواب
زان هَمی تَرسَم که باشم رَدِّ باب
گفت آن اَللهِ تو لَبَّیکِ ماست
وان نیازِ دَرد و سوزتْ پیکِ ماست
حیله‌ها و چاره‌جویی‌هایِ تو
جَذْبِ ما بود و گُشادْ این پایِ تو
ترسِ عشقِ تو کَمَنْدِ لُطْفِ ماست
زیرِ هر یارَبِّ تو لَبَّیک‌هاست
جانِ جاهِل زین دُعا جُز دور نیست
زان که یارَب گُفتَنَش دَستور نیست
بر دَهان و بر دِلَش قُفْل است و بَند
تا نَنالَد با خدا وَقتِ گَزَند
داد مَر فرعون را صد مُلْک و مال
تا بِکَرد او دَعویِ عِزّ و جَلال
در همه عُمرش ندید او دَردِ سَر
تا نَنالَد سویِ حَقْ آن بَدگُهَر
داد او را جُمله مُلْکِ این جهان
حَق نَدادَش دَرد و رنج و اَنْدُهان
دَرد آمد بهتر از مُلْکِ جهان
تا بِخوانی مَر خدا را در نَهان
خواندنِ بی‌دَرد از اَفْسردگی‌ست
خواندنِ با دَرد از دلْ‌بُردگی‌ست
آن کَشیدن زیرِ لبْ آواز را
یاد کردن مَبدأ و آغاز را
آن شُده آوازِ صافیّ و حَزین
ای خدا وِیْ مُسْتَغاث و ای مُعین
نالهٔ سگ در رَهَش بی جَذْبه نیست
زان کِه هر راغِبْ اسیرِ رَهْ‌زَنی‌ست
چون سگِ کَهْفی که از مُردارْ رَست
بر سَرِ خوانِ شَهَنْشاهان نِشَست
تا قیامَت می‌خورَد او پیشِ غار
آبِ رَحمَت، عارفانه، بی‌تَغار
ای بَسا سگْ‌پوست کو را نام نیست
لیک اَنْدَر پَرده بی آن جام نیست
جان بِدِه از بَهرِ این جامْ ای پسر
بی جِهاد و صَبر کِی باشد ظَفَر؟
صَبر کردن بَهرِ این نَبْوَد حَرَج
صَبر کُن کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج
زین کَمین بی‌صَبر و حَزْمی کَس نَرَست
حَزْم را خود صَبر آمد پا و دست
حَزْم کُن از خورْد، کین زَهْرین گیاست
حَزْم کردن زور و نورِ اَنْبیاست
کاه باشد کو به هر بادی جَهَد
کوه کِی مَر باد را وَزْنی نَهَد؟
هر طَرَف غولی هَمی خوانَد تو را
کِی برادر راه خواهی؟ هین بیا
رَهْ نِمایَم، هَمرهَت باشم رفیق
من قَلاووزم دَرین راهِ دقیق
نه قَلاووز است و نه رَهْ داند او
یوسُفا کم رو سویِ آن گُرگ‌خو
حَزْم این باشد که نَفْریبَد تو را
چَرب و نوش و دام‌هایِ این سَرا
که نه چَربِش دارد و نه نوشْ او
سِحْر خوانَد، می‌دَمَد در گوشْ او
که بیا مِهْمانِ ما ای روشنی
خانه آنِ توست و تو آنِ مَنی
حَزْم آن باشد که گویی تُخْمه‌ام
یا سَقیمَم، خستهٔ این دَخْمه‌ام
یا سَرَم دَرد است، دَردِ سَر بِبَر
یا مرا خوانْده‌ست آن خالوپسر
زان که یک نوشَت دَهَد با نیش‌ها
که بِکارَد در تو نوشَش ریش‌ها
زَر اگر پنجاه اگر شَصتَت دَهَد
ماهیا او گوشت در شَسْتَت دَهَد
گَر دَهَد، خود کِی دَهَد آن پُر حِیَل؟
جَوْزِ پوسیده‌ست گُفتارِ دَغَل
ژَغْژَغِ آن عقل و مَغْزَت را بَرَد
صد هزاران عقل را یک نَشْمُرَد
یارِ تو خرجینِ توست و کیسه‌اَت
گَر تو رامینی، مَجو جُز ویسه‌اَت
ویسه و معشوقِ تو هم ذاتِ توست
وین بُرونی‌ها همه آفاتِ توست
حَزْم آن باشد که چون دَعوت کُنند
تو نگویی مَست و خواهانِ مَنَند
دَعوتِ ایشان صَفیرِ مُرغ دان
که کُند صَیّاد در مَکْمَنْ نَهان
مُرغِ مُرده پیش بِنْهاده که این
می‌کُند این بانگ و آوازِ حَنین
مُرغ پِنْدارد که جِنْسِ اوست او
جمع آید، بَردَرَدْشان پوست او
جُز مَگَر مُرغی که حَزْمَش داد حَق
تا نگردد گیجِ آن دانه وْ مَلَق
هست بی‌حَزْمی پَشیمانی یَقین
بِشْنو این اَفْسانه را در شَرحِ این
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار
ای برادر بود اَنْدر مامَضی
شهری‌یی با روستایی آشنا
روستایی چون سویِ شهر آمدی
خَرْگَه انْدَر کویِ آن شهری زدی
دو مَهْ و سه ماه مِهْمانَش بُدی
بر دُکانِ او و بر خوانَش بُدی
هر حَوایج را که بودَش آن زمان
راست کردی مَردِ شهری رایِگان
رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو
هیچ می‌نایی سویِ دِهْ فُرْجه‌جو
اَللّهْ اَللّهْ جُمله فرزندان بیار
کین زمانِ گُلْشَن است و نوبهار
یا به تابستان بیا، وَقتِ ثَمَر
تا بِبَندم خِدمَتَت را من کَمَر
خَیْل و فرزندان و قَوْمَت را بیار
در دِهِ ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خِطّهٔ دِهْ خَوش بُوَد
کِشتزار و لالهٔ دِلکَش بُوَد
وَعده دادی شهری او را دَفْعِ حال
تا بَرآمَد بَعدِ وَعده هشت سال
او به هر سالی هَمی‌گفتی که کِی
عَزْم خواهی کرد؟ کامَد ماهِ دِیْ
او بَهانه ساختی کِامْسالْ‌مان
از فُلان خِطّه بِیامَد میهمان
سالِ دیگر گَر تَوانَم وارَهید
از مُهِمّات، آن طَرَف خواهم دَوید
گفت هستند آن عِیالَم مُنْتَظِر
بَهرِ فرزندانِ تو ای اَهْلِ بِر
باز هر سالی چو لَکْلَک آمدی
تا مُقیمِ قُبّهٔ شهری شُدی
خواجه هر سالی زِ زَرّ و مالِ خویش
خَرجِ او کردی، گُشادی بالِ خویش
آخِرین کَرَّت سه ماه آن پَهْلَوان
خوان نَهادَشْ بامْدادان و شَبان
از خَجالَت باز گفت او خواجه را
چند وَعده؟ چَند بِفْریبی مرا؟
گفت خواجه جسم و جانم وَصلْ‌جوست
لیک هر تَحویلْ اَنْدَر حُکْمِ هوست
آدمی چون کَشتی است و بادْبان
تا کِی آرَد باد را آن بادْران؟
باز سوگندان بِدادَش کِی کَریم
گیر فرزندان، بیا بِنْگَر نَعیم
دستِ او بِگْرفت سه کَرَّت به عَهْد
کَاللَّهْ اَللَّهْ زو بیا، بِنْمایْ جَهْد
بَعدِ دَه سال و به هَر سالی چُنین
لابه‌ها و وَعده‌هایِ شِکَّرین
کودکانِ خواجه گفتند ای پدر
ماه و ابر و سایه هم دارد سَفَر
حَقّ‌ها بر وِیْ تو ثابت کرده‌یی
رنج‌ها در کارِ او بَسْ بُرده‌یی
او هَمی خواهد که بعضی حَقِّ آن
واگُزارد، چون شَوی تو میهمان
بَس وَصیَّت کرد ما را او نَهان
که کَشیدَش سویِ دِهْ لابِه‌کُنان
گفت حَق است این، ولی ای سیبَوَیْه
اِتَّقِ مِنْ شَرِّ مَنْ اَحْسَنْتْ اِلَیه
دوستی تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد
تَرسَم از وحشت که آن فاسد شود
صُحبَتی باشد چو شمشیرِ قَطوع
هَمچو دِیْ در بوستان و در زُروع
صُحبَتی باشد چو فَصلِ نوبهار
زو عِمارَت‌ها و دَخْلِ بی‌شُمار
حَزْم آن باشد که ظَنِّ بَد بَری
تا گُریزیّ و شَوی از بَد بَری
حَزْمُ سوءُ الْظَّنِّ گفته‌ست آن رَسول
هر قَدَم را دام می‌دان ای فُضول
رویِ صَحرا هست هَموار و فَراخ
هر قَدَم دامی‌ست، کم ران اوسْتاخ
آن بُزِ کوهی دَوَد که دامْ کو؟
چون بِتازَد، دامَش اُفْتَد در گِلو
آن کِه می‌گفتی که کو؟ اینک بِبین
دشت می‌دیدی، نمی‌دیدی کَمین
بی‌کَمین و دام و صَیّاد ای عَیار
دُنْبه کِی باشد میانِ کشت‌زار؟
آن کِه گُستاخ آمدند اَنْدَر زمین
استخوان و کَلّه‌هاشان را بِبین
چون به گورستان رَوی ای مُرتَضی
استخوانْشان را بِپُرس از مامَضی
تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور
چون فُرو رفتند در چاهِ غُرور
چَشم اگر داری تو کورانه مَیا
وَرْنَداری چَشم، دست آور عَصا
آن عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال را
چون نداری دید، می‌کُن پیشوا
وَرْ عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال نیست
بی‌عَصاکَش بر سَرِ هر رَهْ مَایست
گامْ زان‌سان نِهْ که نابینا نَهَد
تا که پا از چاه و از سگ وارَهَد
لَرزْلَرْزان و به تَرس و اِحتیاط
می‌نَهَد پا تا نَیُفتَد در خُباط
ای زِ دودی جَسته در ناری شُده
لُقمه جُسته، لُقمهٔ ماری شُده
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا
تو نَخوانْدی قِصّهٔ اَهْلِ سَبا
یا بِخوانْدیّ و ندیدی جُز صَدا
از صَدا آن کوهْ خود آگاه نیست
سویِ مَعنی هوشِ کُهْ را راه نیست
او هَمی بانگی کُند بی‌گوش و هوش
چون خَمُش کردی تو، او هم شُد خَموش
دادْ حَق اهلِ سَبا را بَسْ فَراغ
صد هزاران قَصر و ایوان‌ها و باغ
شُکرِ آن نَگْزاردَند آن بَدرَگان
در وَفا بودند کمتر از سگان
مَر سگی را لُقمهٔ نانی زِ دَر
چون رَسَد، بر دَر هَمی بَندَد کَمَر
پاسْبان و حارِسِ دَر می‌شود
گَرچه بر وِیْ جور و سختی می‌رَوَد
هم بر آن دَر باشَدَش باش و قَرار
کُفر دارد کرد غیری اختیار
ورْ سگی آید غریبی روز و شب
آن سگانَش می‌کُنند آن دَم اَدَب
که بُرو آن‌جا که اَوَّل مَنْزِل است
حَقِّ آن نِعْمت گِروگانِ دل است
می‌گَزَندَش که بُرو بَر جایِ خویش
حَقِّ آن نِعْمَت فرو مَگذار بیش
از دَرِ دِل وَاهْلِ دلْ آبِ حَیات
چند نوشیدیّ و وا شُد چَشم‌هات؟
بَس غذایِ سُکْر و وَجْد و بی‌خَودی
از دَرِ اَهْلِ دِلان بر جان زَدی
باز این دَر را رها کردی زِ حِرص
گِردِ هر دُکّان هَمی گردی زِ حِرص
بر دَرِ آن مُنْعِمانِ چَربْ‌دیگ
می‌دَوی بَهرِ ثَریدِ مُرده‌ریگ
چَربِش این‌جا دان که جانْ فَربه شود
کارِ نااومید این‌جا بِهْ شَوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او
صومعه‌یْ عیسی‌ست خوانِ اَهْلِ دِل
هان و هان ای مُبْتَلا این دَر مَهِل
جمع گشتَندی زِ هَر اَطْرافْ خَلْق
از ضَریر و لَنْگ و شَلّ و اَهْلِ دَلْق
بَر دَرِ آن صومعه‌یْ عیسی صَباح
تا به دَم اوشان رَهانَد از جُناح
او چو فارغ گشتی از اَوْرادِ خویش
چاشْتگَهْ بیرون شُدی آن خوب‌کیش
جوقْ جوقی مُبْتَلا دیدی نِزار
شِسْته بر دَر، در امید و اِنْتِظار
گفتی ای اَصحابِ آفَت از خدا
حاجَتِ این جُملِگانْتان شُد رَوا
هین رَوان گردید بی‌رَنج و عَنا
سویِ غَفّاریّ و اِکْرامِ خدا
جُملِگان چون اُشْتُرانِ بَسته‌پایْ
که گُشایی زانویِ ایشان به رای
خوش دَوان و شادْمانه سویِ خان
از دُعایِ او شُدَندی پا دَوان
آزمودی تو بَسی آفاتِ خویش
یافتی صِحَّت ازین شاهانِ کیش
چند آن لَنگیِّ تو رَهوار شُد؟
چند جانَتْ بی‌غَم و آزار شُد؟
ای مُغَفَّلْ رِشته‌یی بر پایْ بَند
تا زِ خود هم گُم نَگَردی ای لَوَند
ناسِپاسیّ و فَراموشیِّ تو
یاد ناوَرْد آن عَسَل‌نوشیِّ تو
لاجَرَم آن راهْ بر تو بَسته شُد
چون دلِ اَهلِ دِلْ از تو خَسته شُد
زودَشان دَریاب و اِسْتِغفار کُن
هَمچو اَبری گِریه‌هایِ زار کُن
تا گُلِسْتانْشان سویِ تو بِشْکُفَد
میوه‌هایِ پُخته بر خود واکَفَد
هم بر آن دَر گَرد، کَم از سگ مَباش
با سگِ کَهْف اَرْ شُدَستی خواجه‌تاش
چون سگان هَم مَر سَگان را ناصِح‌َاند
که دل اَنْدَر خانهٔ اَوَّل بِبَند
آن دَرِ اَوَّل که خوردی استخوان
سخت گیر و حَق گُزار، آن را مَمان
می‌گَزَندش تا زَادَب آن‌جا رَوَد
وَزْ مُقامِ اَوَّلین مُفْلِح شود
می‌گَزَندش کِی سگِ طاغی بُرو
با وَلیِّ نِعمَتَت یاغی مَشو
بر همان دَر هَمچو حَلْقه بَسته باش
پاسْبان و چابُک و بَرجسته باش
صورتِ نَقْضِ وَفایِ ما مَباش
بی‌وَفایی را مَکُن بیهوده فاش
مَر سَگان را چون وَفا آمد شِعار
رو سگان را نَنْگ و بَدنامی مَیار
بی‌وَفایی چون سگان را عار بود
بی‌وَفایی چون رَوا داری نِمود؟
حَق تَعالی فَخْر آوَرد از وَفا
گفت مَنْ اَوْفی بِعَهدٍ غَیْرَنا؟
بی‌وَفایی دان وَفا با رَدِّ حَق
بر حقوقِ حَق ندارد کَس سَبَق
حَقِّ مادر بَعد ازان شُد کان کَریم
کرد او را از جَنینِ تو غَریم
صورتی کَردَت درونِ جسمِ او
داد در حَمْلَش وِرا آرام و خو
هَمچو جُزوِ مُتَّصِل دید او تو را
مُتَّصِل را کرد تَدبیرش جُدا
حَقْ هزاران صَنْعَت و فَنْ ساخته‌ست
تا که مادر بر تو مِهْر انداخته‌ست
پس حَقِ حَقْ سابِق از مادر بُوَد
هرکِه آن حَق را نَدانَد خَر بُوَد
آن کِه مادر آفرید و ضَرع و شیر
با پدر کَردَش قَرین، آن خود مگیر
ای خداوند ای قَدیمْ اِحسانِ تو
آن که دانم وان که نه، هم آنِ تو
تو بِفَرمودی که حَق را یاد کُن
زان که حَقِّ من نمی‌گردد کُهُن
یاد کُن لُطْفی که کردم آن صَبوح
با شما از حِفْظْ در کَشتیِّ نوح
پیله بابایانَتان را آن زمان
دادم از طوفان و از موجَش اَمان
آبِ آتش خو زمین بِگْرفته بود
موجِ او مَر اوجِ کُه را می‌رُبود
حِفْظ کردم من نَکَردم رَدَّتان
در وجودِ جَدِّ جَدِّ جَدَّتان
چون شُدی سَر، پُشتْ‌پایَت چون زَنَم؟
کارگاهِ خویش ضایع چون کُنم؟
چون فِدایِ بی‌وَفایان می‌شَوی
از گُمانِ بَد بِدان سو می‌رَوی
من زِ سَهْو و بی‌وَفایی‌ها بَری
سویِ من آیی، گُمانِ بَد بَری
این گُمانِ بَد بر آن‌جا بر که تو
می‌شوی در پیشِ هَمچون خودْ دوتو
بَس گرفتی یار و هَمراهانِ زَفْت
گَر تو را پُرسم که کو؟ گویی که رفت
یارِ نیکَت رفت بر چَرخِ بَرین
یارِ فِسْقَت رفت در قَعْرِ زمین
تو بِمانْدی در میانه آن‌چُنان
بی‌مَدَد چون آتشی از کاروان
دامَنِ او گیر ای یارِ دلیر
کو مُنَزَّه باشد از بالا و زیر
نه چو عیسی سویِ گَردون بَر شود
نه چو قارونْ در زمین اَنْدَر رَوَد
با تو باشد در مَکان و بی‌مَکان
چون بِمانی از سَرا و از دُکان
او بَرآرَد از کُدورَت‌ها صَفا
مَر جَفاهایِ تو را گیرد وَفا
چون جَفا آری، فِرِستَد گوشْمال
تا زِ نُقْصان وارَوی سویِ کَمال
چون تو وِرْدی تَرک کردی در رَوِش
بر تو قَبْضی آید از رنج و تَبِش
آن اَدَب کردن بُوَد، یعنی مَکُن
هیچ تَحْویلی ازان عَهْدِ کُهُن
پیش ازان کین قَبْض زنجیری شود
این که دل‌گیری‌ست پاگیری شود
رَنجِ مَعْقولَت شود مَحْسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش
در مَعاصی قَبْض‌ها دل‌گیر شُد
قَبْض‌ها بعد از اَجَلْ زنجیر شُد
نُعْطِ مَنْ اَعْرَضْ هُنا عَنْ ذِکْرِنا
عیشَةً ضَنْکًا وَنَجْزی بِالْعَمی
دُزدْ چون مالِ کَسان را می‌بَرَد
قَبْضِ و دلْ‌تَنگی دِلَش را می‌خَلَد
او هَمی‌گوید عَجَب این قَبْض چیست؟
قَبْضِ آن مَظْلوم کَزْ شَرَّت گِریست
چون بِدین قَبْض اِلْتِفاتی کَم کُند
بادِ اِصْرار آتشَش را دَم کُند
قَبْضِ دلْ قَبْضِ عَوان شُد لاجَرَم
گشت مَحْسوس آن مَعانی، زد عَلَم
غُصّه‌ها زندان شُده‌ست و چارْمیخ
غُصّه بیخ است و بِرویَد شاخْ بیخ
بیخْ پنهان بود، هم شُد آشکار
قَبْض و بَسْطِ اَنْدَرون بیخی شُمار
چون که بیخِ بَد بُوَد، زودش بِزَن
تا نَرویَد زشتْ‌خاری در چَمَن
قَبْض دیدی، چارهٔ آن قَبْض کُن
زان که سَرها جُمله می‌رویَد زِ بُن
بَسْط دیدی، بَسْطِ خود را آب دِهْ
چون بَرآیَد میوه با اَصْحابِ دِهْ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا
آن سَبا زَاهْلِ صِبا بودند و خام
کارَشان کُفرانِ نِعْمَت با کِرام
باشد آن کُفرانِ نِعْمَت در مِثال
که کُنی با مُحسنِ خود تو جِدال
که نمی‌باید مَرا این نیکُوی
من به رَنجَم زین، چه رَنْجَم می‌شوی؟
لُطْف کُن این نیکُوی را دور کُن
من نخواهم چَشم، زودَم کور کُن
پس سَبا گُفتند باعِدْ بَیْنَنا
شَیْنُنا خَیْرٌ لَنا خُذْ زَیْنَنا
ما نمی‌خواهیم این ایوان و باغ
نه زَنانِ خوب و نه اَمْن و فَراغ
شهرها نزدیکِ هَمدیگر بَد است
آن بیابان است خوش، کان‌جا دَد است
یَطْلُبُ الاِنْسانُ فِی الصَّیْفِ الشِّتا
فَاِذا جاءَ الشِّتا اَنْکَرَ ذا
فَهْوَ لا یَرْضی بِحالٍ اَبَدا
لا بِضیقٍ لا بِعَیْشٍ رَغَدا
قُتِلَ الاِنْسانُ ما اَکْفَرَهُ
کُلَّما نالَ هُدًی اَنْکًرَهُ
نَفْس زین‌سان است، زان شُد کُشتنی
اُقْتُلوا اَنْفُسَکُمْ گفت آن سَنی
خارِ سه‌سوی است هر چون کِشْ نَهی
دَرخَلَد، وَزْ زَخْمِ او تو کِی جَهی؟
آتشِ تَرکِ هَوا در خارْ زَن
دست اَنْدَر یارِ نیکوکار زن
چون زِ حَد بُردند اَصْحابِ سَبا
که به پیشِ ما وَبا بِهْ از صَبا
ناصِحانْشان در نَصیحَت آمدند
از فُسوق و کُفر مانِع می‌شُدند
قَصدِ خونِ ناصِحان می‌داشتند
تُخمِ فِسْق و کافِری می‌کاشتند
چون قَضا آید شود تَنگْ این جهان
از قَضا حَلْوا شود رَنجِ دَهان
گفت اذا جاءَ الْقَضا ضاقَ الْفَضا
تُحْجَبُ الْاَبْصارُ اِذْ جاءَ الْقَضا
چَشمْ بسته می‌شود وَقتِ قَضا
تا نَبینَد چَشمْ کُحْلِ چَشم را
مَکرِ آن فارِس چو اَنْگیزید گَرد
آن غُبارَت زِاسْتِغاثَت دور کرد
سویِ فارِس رو، مَرو سویِ غُبار
وَرْنه بر تو کوبَد آن مَکْرِ سوار
گفت حَق آن را کِه این گُرگَش بِخَورْد
دید گَردِ گُرگ، چون زاری نکرد؟
او نمی‌دانست گَردِ گُرگ را؟
با چُنین دانشْ چرا کرد او چَرا؟
گوسفندان بویِ گُرگِ با گَزَند
می‌بِدانَند و به هر سو می‌خَزَند
مَغزِ حیواناتْ بویِ شیر را
می‌بِدانَد، تَرک می‌گوید چَرا
بویِ شیرِ خَشمْ دیدی، بازگَرد
با مُناجات و حَذَر اَنْباز گَرد
وانَگَشتَند آن گُروه از گَردِ گُرگ
گُرگِ مِحْنَت بَعدِ گَرد آمد سُتُرگ
بَردَرید آن گوسفندان را به خشم
که زِ چوپانِ خِرَد بَسْتَند چَشم
چند چوپانْشان بِخوانْد و نامَدَند
خاکِ غَم در چَشمِ چوپان می‌زَدَند
که بُرو، ما از تو خود چوپان‌تَریم
چون تَبَع گردیم؟ هر یک سَروَریم
طُعْمهٔ گُرگیم و آنِ یارْ نه
هیزُمِ ناریم و آنِ عار نه
حَمْیَتی بُد جاهِلیَّت در دِماغ
بانگِ شومی بر دِمَنْشان کرد زاغ
بَهرِ مَظْلومان هَمی کَندَند چاه
در چَهْ افتادند و می‌گُفتند آه
پوستینِ یوسُفان بِشْکافتند
آنچه می‌کردند یک یک یافتند
کیست آن یوسُف؟ دلِ حَقْ‌جویِ تو
چون اسیری بسته اَنْدَر کویِ تو
جِبْرییلی را بر اُسْتُن بَسته‌یی
پَرّ و بالَش را به صد جا خَسته‌یی
پیشِ او گوساله بِریان آوَری
کَهْ کَشی او را به کَهْدان آوَری
که بِخور؟ این است ما را لوت و پوت
نیست او را جُز لِقاءُ اللّهْ قوت
زین شِکَنجه وْ اِمتِحان آن مُبْتَلا
می‌کُند از تو شِکایَت با خدا
کِی خدا اَفْغان ازین گُرگِ کُهُن
گویَدَش نَکْ وَقت آمد، صَبر کُن
دادِ تو واخواهم از هر بی‌خَبَر
دادْ کِه‌دْهَدْ جُز خدایِ دادگَر؟
او هَمی گوید که صَبرم شُد فَنا
در فِراقِ رویِ تو یا رَبَّنا
اَحْمَدم دَرمانْده در دستِ یَهود
صالِحَم افتاده در حَبْسِ ثَمود
ای سَعادت‌بخشِ جانِ اَنْبیا
یا بِکُش، یا بازخوانَم، یا بیا
با فِراقَت کافِران را نیست تاب
می‌گُوَد یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب
حالِ او این است، کو خود زان سو است
چون بُوَد بی‌تو کسی کآنِ تو است؟
حَق هَمی گوید که آری، ای نَزِه
لیک بِشْنو، صَبر آر و صَبر بِهْ
صُبح نزدیک است خامُش، کَم خُروش
من هَمی کوشَم پِیِ تو، تو مَکوش
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده
شُد زِ حَد، هین بازگَرد ای یارِ گُرد
روستایی خواجه را بین خانه بُرد
قِصّهٔ اَهلِ سَبا یک گوشه نِهْ
آن بگو کان خواجه چون آمد به دِهْ؟
روستایی در تَمَلُّق شیوه کرد
تا که حَزْمِ خواجه را کالیوه کرد
از پیامْ اَنْدَر پیامْ او خیره شُد
تا زُلالِ حَزْمِ خواجه تیره شُد
هم از این‌جا کودکانَش در پَسَند
نَرْتَع و نَلْعَب به شادی می‌زدند
هَمچو یوسُف کِشْ زِ تَقدیرِ عَجَب
نَرْتَع و نَلْعَب بِبُرد از ظِلِّ آب
آن نه بازی، بلکه جان‌بازی‌ست آن
حیله و مَکْر و دَغاسازی‌ست آن
هرچه از یارت جُدا اندازد آن
مَشْنو آن را، کان زیان دارد، زیان
گَر بُوَد آن سودِ صد در صد، مگیر
بَهرِ زَرْ مَسْکُل زِ گَنْجورِ فَقیر
این شِنو که چند یَزدان زَجْر کرد
گفت اَصْحابِ نَبی را گرم و سَرد
زان که بر بانگِ دُهُل در سالِ تَنگ
جُمعه را کردند باطِلْ بی‌دِرَنگ
تا نباید دیگران اَرزان خَرَند
زان جَلَب صَرفه زِ ما ایشان بَرَند
مانْد پیغامبر به خَلْوَت در نماز
با دو سه درویشِ ثابتْ، پُر نیاز
گفتْ طَبْل و لَهوْ و بازَرگانی‌یی
چونَتان بُبْرید از رَبّانی‌یی؟
قَد فَضَضْتُمْ نَحْوَ قَمْحٍ هایِما
ثُمَّ خَلَّیْتُمْ نَبیًّا قایِما
بَهرِ گندم تُخمِ باطِل کاشتید
وان رَسولِ حَقّ را بُگْذاشتید
صُحبَتِ او خَیْرُ مِنْ لَهْو است و مال
بین کِه را بُگْذاشتی؟ چَشمی بِمال
خود نَشُد حِرصِ شما را این یقین
که مَنَم رَزّاق و خَیْرُ الرّازِقین
آن کِه گندم را زِ خود روزی دَهَد
کِی تَوَکُلّ‌هات را ضایِع نَهَد؟
از پِیِ گندم جُدا گشتی از آن
کِه فرستاده‌ست گندم زآسْمان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
بازْ گوید بَطّ را  کَزْ آب خیز
تا بِبینی دشت‌ها را قَندْریز
بَطِّ عاقل گویَدَش ای بازْ دور
آبْ ما را حِصْن و اَمن است و سُرور
دیو چون باز آمد ای بَطّان شِتاب
هین به بیرون کَم رَوید از حِصْنِ آب
بازْ را گویید رو رو، بازگَرد
از سَرِ ما دست دار ای پایْ‌مَرد
ما بَری از دَعوتَت، دَعوت تو را
ما نَنوشیم این دَمِ تو کافرا
حِصْنْ ما را قَند و قَندِسْتان تو را
من نخواهم هَدیه‌اَت، بِسْتان، تو را
چون که جان باشد، نَیایَد لوت کَم
چون که لشکر هست، کَم نایَد عَلَم
خواجهٔ حازِم بَسی عُذْر آورید
بَس بَهانه کرد با دیوِ مَرید
گفت این دَمْ کارها دارم مُهِم
گَر بِیایَم، آن نگردد مُنْتَظِم
شاهْ کارِ نازُکَم فرموده است
زِانْتِظارَم شاهْ شب نَغْنوده است
من نَیارَم تَرکِ اَمرِ شاه کرد
من نَتانَم شُد بَرِ شَهْ رویْ‌زَرد
هر صَباح و هر مَسا سَرهنگِ خاص
می‌رَسَد از من، هَمی‌جوید مَناص
تو رَوا داری که آیَم سویِ دِهْ
تا در اَبْرو اَفْکَند سُلطانْ گِرِه؟
بعد ازان دَرمانِ خَشمَش چون کُنم؟
زنده خود را زین مگر مَدْفون کُنم
زین نَمَط او صد بَهانه باز گفت
حیله‌ها با حُکْمِ حَقْ نَفْتاد جُفت
گَر شود ذَرّاتِ عالَم حیله‌پیچ
با قَضایِ آسْمان هیچَند هیچ
چون گُریزد این زمین از آسْمان؟
چون کُند او خویش را از وِیْ نَهان؟
هرچه آید زآسْمانْ سویِ زمین
نه مَفَر دارد، نه چاره، نه کَمین
آتش از خورشید می‌بارَد بَرو
او به پیشِ آتشَش بِنْهاده رو
وَرْ هَمی طوفان کُند باران بَرو
شهرها را می‌کُند ویران بَرو
او شُده تَسلیمِ او اَیّوب‌وار
که اسیرم، هرچه می‌خواهی ببار
ای کِه جُزوِ این زمینی سَر مَکَش
چون که بینی حُکْمِ یَزدان، دَرمَکَش
چون  خَلَقْناکُم  شِنودی مِنْ تُراب
خاکْ‌باشی جُست از تو، رو مَتاب
بین که اَنْدَر خاکْ تُخْمی کاشتم
گَردِ خاکیّ و، مَنَش اَفْراشتم
حَملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر
تا کُنم بر جُمله میرانَت امیر
آب از بالا به پَستی دَررَوَد
آن‌گَهْ از پَستی به بالا بَر رَوَد
گندم از بالا به زیرِ خاک شُد
بَعد ازان او خوشه و چالاک شُد
دانهٔ هر میوه آمد در زمین
بَعد ازان سَرها بَرآوَرْد از دَفین
اَصلِ نِعْمَت‌ها زِ گَردون تا بخاک
زیر آمد، شُد غذایِ جانِ پاک
از تَواضُع چون زِ گَردون شُد به زیر
گشت جُزوِ آدمی حَیِّ دلیر
پس صِفاتِ آدمی شُد آن جَماد
بر فَرازِ عَرشْ پَرّان گشت شاد
کَزْ جهانِ زنده زَ اَوّل آمدیم
باز از پَستی سویِ بالا شُدیم
جُمله اَجْزا در تَحَرُّک در سُکون
ناطِقان که انّا اِلَیه راجِعون
ذِکْر و تَسْبیحاتِ اَجزایِ نَهان
غُلغُلی اَفْکَند اَنْدَر آسْمان
چون قَضا آهنگِ نارَنْجات کرد
روستایی شهریی را مات کرد
با هزاران حَزْمْ خواجه مات شُد
زان سَفَر در مَعْرَضِ آفات شُد
اِعْتِمادَش بر ثباتِ خویش بود
گَرچه کُهْ بُد، نیمْ سَیْلَش دَر رُبود
چون قَضا بیرون کند از چَرخ سَر
عاقلان گردند جُمله کور و کَر
ماهیان اُفْتَند از دریا بُرون
دام گیرد مرغِ پَرّان را زَبون
تا پَریّ و دیو در شیشه شود
بلکه هاروتی به بابِل دَررَوَد
جُز کسی کَنْدَر قَضا اَنْدَر گُریخت
خونِ او را هیچ تَربیعی نریخت
غیرِ آن که در گُریزی در قَضا
هیچ حیله نَدْهَدَت از وِیْ رَها
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند
قصّهٔ اَصحابِ ضَروان خوانده‌یی
پس چرا در حیله‌جویی مانده‌یی؟
حیله می‌کردند گَزْدُم‌نیشِ چند
که بُرَند از روزیِ درویشِ چند
شب همه شب می‌سِگالیدَند مَکْر
روی در رو کرده چندین عَمْرو و بَکْر
خُفْیه می‌گفتند سِرها آن بَدان
تا نَبایَد که خدا دَریابَد آن
با گِل اَنْدایَنده اِسْگالید گِل
دستْ کاری می‌کُند پنهان زِ دل؟
گفت اَلا یَعْلَمْ هَواکَ مَنْ خَلَقْ
اِنَّ فی نَجْواکَ صِدْقاً اَمْ مَلَقْ؟
کَیْفَ یَغْفُلْ عَنْ ظَعینٍ قَدْ غَدا
مَنْ یُعایِنْ اَیْنَ مَثْواهُ غَدا؟
اَیْنَما قَدْ هَبَطا اَوْ صَعِدا
قَدْ تَوَلّاهُ وَاَحْصی عَدَدا
گوش را اکنون زِ غَفلَت پاک کُن
اِسْتِماعِ هَجْرِ آن غَمْناک کُن
آن زکاتی دان که غمگین را دَهی
گوش را چون پیشِ دَستانَش نَهی
بِشْنَوی غم‌های رَنجوران دِل
فاقهٔ جانِ شریف از آب و گل
خانهٔ پُر دود دارد پُر فَنی
مَر وِرا بُگشا زِ اِصْغا روزَنی
گوشِ تو او را چو راهِ دَم شود
دودِ تَلْخ از خانهٔ او کَم شود
غم‌گُساری کُن تو با ما ای رَوی
گَر به سویِ رَبِّ اَعْلی می‌روی
این تَرَدُّد حَبْس و زندانی بُوَد
که بِنَگْذارد که جانْ سویی رَوَد
این بِدین سو، آن بِدان سو می‌کَشَد
هریکی گویا مَنَم راهِ رَشَد
این تَرَدُّد عَقْبهٔ راهِ حق است
ای خُنُک آن را که پایَش مُطلَق است
بی‌تَرَدُّد می‌رود در راهِ راست
رَهْ نمی‌دانی، بِجو گامَش کجاست
گامِ آهو را بگیر و رو مُعاف
تا رَسی از گامِ آهو تا به ناف
زین رَوِش بر اوجِ اَنْوَر می‌رَوی
ای برادر گَر بر آذَر می‌رَوی
نه زِ دریا تَرس، نه از موج و کَف
چون شَنیدی تو خِطابِ لا تَخَف
لا تَخَف دان چونک خَوْفَت داد حَق
نان فِرِستد چون فرستادَت طَبَق
خوْفْ آن کَس راست کو را خَوْف نیست
غُصّهٔ آن کس را کِش اینجا طَوْف نیست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده
خواجه در کار آمد و تَجْهیز ساخت
مُرغِ عَزمَش سوی دِهْ اِشْتاب تاخت
اَهل و فرزندان سَفَر را ساختند
رَخْت را بر گاوِ عَزْم انداختند
شادمانان و شِتابان سویِ دِه
که بَری خوردیم از دِهْ مُژده دِهْ
مَقصدِ ما را چَراگاهِ خَوش است
یارِ ما آن‌جا کَریم و دِلْکَش است
با هزاران آرزومان خوانْده است
بَهرِ ما غَرْسِ کَرَم بِنشانده است
ما ذخیره‌یْ دَه زمستانِ دراز
از بَرِ او سویِ شهر آریم باز
بلکه باغْ ایثارِ راهِ ما کُنَد
در میانِ جانِ خودْمان جا کُند
عَجِّلُوا اَصحابَنا کَی تَرْبَحوا
عقل می‌گفت از درون لا تَفْرَحوا
مِنْ رِباحِ اللّهِ کُونوا رابِحین
اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین
اِفْرَحوا هَوْنًا بِما آتاکُمُ
کُلُّ آتٍ مُشْغِلٍ اَلْهاکُمُ
شاد از وِیْ شو، مَشو از غیرِ وِیْ
او بهار است و دِگرها ماهِ دِی
هر چه غیرِ اوست، اِسْتِدراجِ توست
گَرچه تَخت و مُلْکَت است و تاجِ توست
شاد از غَم شو، که غَمْ دامِ لِقاست
اَنْدَرین رَهْ سویِ پَستی اِرْتِقاست
غَمْ یکی گنجی‌ست و رنجِ تو چو کان
لیک کِی دَرگیرد این در کودکان؟
کودکانْ چون نامِ بازی بِشنَوند
جمله با خَرگور هم‌تَک می‌دَوند
ای خَرانِ کور این سو دام‌هاست
در کَمینْ این سویْ خونْ‌آشام‌هاست
تیرها پَرّان، کَمان پنهان زِ غَیْب
بر جوانی می‌رَسَد صد تیرِ شَیْب
گام در صَحرایِ دل باید نَهاد
زان که در صَحرایِ گِل نَبْوَد گُشاد
ایمِن آباد است دل ای دوستان
چَشم‌ها و گُلْسِتان در گُلْسِتان
عُجْ اِلَی الْقَلبِ وَسِرْیا سارِیَه
فیهِ اَشْجارٌ وَ عَینٌ جارِیَه
دِهْ مَرو دِهْ مَرد را اَحمق کُند
عقل را بی‌نور و بی‌رونَق کُند
قولِ پیغامبر شِنو ای مُجْتَبی
گورِ عَقل آمَد وَطَن در روستا
هر کِه در رُسْتا بُوَد روزیّ و شام
تا به ماهی عقلِ او نَبْوَد تمام
تا به ماهی اَحْمَقی با او بُوَد
از حَشیشِ دِهْ جُز این‌ها چِه دْرَوَد؟
وان کِه ماهی باشد اَنْدَر روستا
روزگاری باشدش جَهل و عَمی
دِهْ چه باشد؟ شیخ واصِل ناشُده
دست در تَقْلید و حُجَّت دَرزَده
پیشِ شهرِ عَقلِ کُلّی این حَواس
چون خَرانِ چَشم‌بَسته در خَراس
این رَها کُن، صورتِ افسانه گیر
هِلْ تو دُردانه، تو گندم‌دانه گیر
گَر به دُر رَهْ نیست، هین بُر می‌سِتان
گَر بِدان رَهْ نیستَت، این سو بِران
ظاهِرَش گیر، اَرْچه ظاهر کَژْ پَرَد
عاقِبَت ظاهر سویِ باطِن بَرَد
اَوّلِ هر آدمی خود صورت است
بَعد ازان جان، کو جَمالِ سیرت است
اَوّلِ هر میوه، جُز صورت کی است؟
بَعد ازان لَذّت که مَعنیِّ وِیْ است
اَوّلاً خَرگاه سازَند و خَرَند
تُرک را زان پس به مِهْمان آورند
صورتَت خَرگاه دان، مَعنیْت تُرک
مَعنی‌اَت مَلّاح دان، صورت چو فُلْک
بَهرِ حَق این را رَها کُن یک نَفَس
تا خَرِ خواجه بِجُنبانَد جَرَس
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده
خواجه و بَچْگانْ جِهازی ساختند
بر سُتوران جانِبِ دِه تاختند
شادمانه سویِ صَحرا رانْدَند
سافِروا کَی تَغْنَموا بر خواندند
کَزْ سفرها ماهْ کیخسرو شود
بی‌سفرها ماهْ کِی خسرو شود؟
از سَفَر بَیْدَق شود فَرزینِ راد
وَزْ سَفَر یابید یوسُفْ صد مُراد
روزْ روی از آفتابی سوختند
شبْ زِ اَخْتَر راه می‌آموختند
خوب گشته پیشِ ایشان راهِ زشت
از نَشاطِ دِه شُده رَهْ چون بهشت
تَلْخ از شیرینْ‌لبان خوش می‌شود
خارْ از گُلْزارْ دِلکَش می‌شود
حَنْظَل از معشوقْ خرما می‌شود
خانه از هم‌خانه صَحرا می‌شود
ای بَسا از نازنینانْ خارْکَش
بر امیدِ گُل‌عِذارِ ماهْ‌وَش
ای بَسا حَمّال گشته پُشتْ‌ریش
از برایِ دِلبَرِ مَهْ‌روی خویش
کرده آهنگر جَمالِ خود سیاه
تا که شب آید بِبوسَد رویِ ماه
خواجه تا شب بر دُکانی چارْمیخ
زان که سَروی در دِلَش کردست بیخ
تاجِری دریا و خشکی می‌رود
آن به مِهْرِ خانه‌شینی می‌دَوَد
هر کِه را با مُرده سودایی بُوَد
بر امیدِ زنده‌سیمایی بُوَد
آن دُروگَر رویْ آورده به چوب
بر امیدِ خِدمَتِ مَهْ‌رویِ خوب
بر امیدِ زنده‌یی کُن اِجْتِهاد
کو نگردد بَعدِ روزی دو جَماد
مونِسی مَگْزین خَسی را از خَسی
عارِیَت باشد دَرو آن مونسی
اُنْسِ تو با مادر و بابا کجاست؟
گَر به جُز حَق مونِسانَت را وَفاست
اُنسِ تو با دایه و لالا چه شد؟
گَر کسی شاید به غیرِ حَق عَضُد
اُنسِ تو با شیر و با پِستان نمانْد
نَفرَت تو از دبیرستان نمانْد
آن شُعاعی بود بر دیوارشان
جانِبِ خورشید وارَفت آن نِشان
بر هر آن چیزی که اُفْتَد آن شُعاع
تو بر آن هم عاشق آیی ای شُجاع
عشقِ تو بر هر چه آن موجود بود
آن زِ وَصفِ حَق زَرْاَنْدود بود
چون زَری با اَصل رفت و مِس بِماند
طَبْع سیر آمد طَلاقِ او بِرانْد
از زَراندودِ صِفاتَش پا بِکَش
از جَهالَت قَلْب را کَم گویْ خَوش
کان خوشی در قَلب‌ها عاریَّت است
زیرِ زینَت مایهٔ بی زینَت است
زَر زِ رویِ قَلْب در کان می‌رَوَد
سویِ آن کان رو تو هم کان می‌رَوَد
نور از دیوار تا خور می‌رود
تو بِدان خور رو که دَرخور می‌رَوَد
زین سِپَس بِسْتان تو آب از آسْمان
چون ندیدی تو وَفا در ناوْدان
مَعْدنِ دُنْبه نباشد دامِ گُرگ
کِی شِناسد مَعْدن آن گُرگِ سِتُرگ؟
زَر گُمان بُردند بَسته در گِرِه
می‌شِتابیدند مَغْروران به دِهْ
همچُنین خندان و رَقْصان می‌شُدند
سویِ آن دولابْ چَرخی می‌زدند
چون هَمی‌دیدند مُرغی می‌پَرید
جانِبِ دِهْ صَبرْ جامه می‌دَرید
هر کِه می‌آمد زِ دِه از سویِ او
بوسه می‌دادند خوش بر روی او
گَر تو رویِ یارِ ما را دیده‌یی
پس تو جان را جان و ما را دیده‌یی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
هَمچو مَجنونْ کو سگی را می‌نَواخت
بوسه‌اَش می‌داد و پیشش می‌گُداخت
گِردِ او می‌گشت خاضِعْ در طَواف
هم جُلابِ شِکَّرَش می‌داد صاف
بوالفُضولی گفت ای مَجنونِ خام
این چه شَیْد است این که می‌آری مُدام؟
پوزِ سگ دایم پَلیدی می‌خورد
مَقْعَدِ خود را بلب می‌اُسْتُرد
عَیْب‌های سگ بَسی او بَرشِمُرد
عَیب‌دان از غَیب‌دانْ بویی نَبُرد
گفت مجنون تو همه نَقْشیّ و تَن
اَنْدَر آ و بِنْگَرَش از چَشمِ من
کین طِلسمِ بَستهٔ مَوْلی‌ست این
پاسْبانِ کوچهٔ لَیْلی‌ست این
هِمَّتش بین و دل و جان و شناخت
کو کجا بُگْزید و مَسْکَن‌گاه ساخت؟
او سگِ فَرُّخ‌رُخِ کَهْفِ من است
بلکه او هم‌دَرد و هم‌لَهْفِ من است
آن سگی که باشد اَنْدَر کویِ او
من به شیران کِی دَهَم یک موی او؟
ای کِه شیران مَر سگانَش را غُلام
گفت اِمْکان نیست خامُش وَالسَّلام
گَر زِ صورت بُگْذرید ای دوستان
جَنَّت است و گُلْسِتان در گُلْسِتان
صورتِ خود چون شکستی سوختی
صورتِ کُل را شِکَست آموختی
بَعد ازان هر صورتی را بشکنی
هَمچو حِیْدَر بابِ خَیْبَر بَرکَنی
سُغْبهٔ صورت شُد آن خواجه‌یْ سَلیم
که به دِه می‌شُد به گُفتارِ سَقیم
سویِ دامِ آن تَمَلُّق شادمان
هَمچو مُرغی سویِ دانه‌ی امتحان
از کَرَم دانست مُرغْ آن دانه را
غایَتِ حِرص است نه جود آن عَطا
مُرغکان در طَمْعِ دانه شادمان
سویِ آن تَزویرْ پَرّان و دَوان
گَر زِ شادی خواجه آگاهَت کُنَم
تَرسَم ای رَهْ‌رو که بی‌گاهَت کُنم
مُخْتَصَر کردم چو آمد دِهْ پَدید
خود نبود آن دِهْ رَهِ دیگر گُزید
قُربِ ماهی دِهْ به دِه می‌تاختند
زان که راهِ دِهْ نِکو نَشْناختند
هر کِه در رَهْ بی قَلاوزی رَوَد
هر دو روزه راه صدساله شود
هر که تازد سویِ کعبه بی دلیل
هَمچو این سَرگَشتگان گردد ذَلیل
هر که گیرد پیشه‌یی بی‌اوسْتا
ریش‌خَندی شُد به شهر و روستا
جُز که نادر باشد اَنْدَر خافِقَیْن
آدمی سَر بَرزَنَد بی‌والِدَین
مالْ او یابَد که کَسْبی می‌کُند
نادری باشد که بر گنجی زَنَد
مُصْطَفایی کو که جِسْمَش جان بُوَد؟
تا که رَحْمنْ عَلَّمَ‌الْقُرآن بُوَد
اَهْلِ تَن را جُمله عَلَّمْ بِالْقَلَم
واسِطه اَفْراشت در بَذْلِ کَرَم
هر حَریصی هست مَحْروم ای پسر
چون حَریصان تَک مَرو آهسته‌تر
اَنْدَر آن رَهْ رَنج‌ها دیدند و تاب
چون عذابِ مُرغِ خاکی در عذاب
سیر گشته از دِهْ و از روستا
وَزْ شِکَرریزِ چُنان نااوسْتا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را
بَعدِ ماهی چون رَسیدند آن طَرَف
بی‌نَوا ایشان سُتوران بی‌عَلَف
روستایی بین که از بَدنیَّتی
می‌کُند بَعْدَ اللَّتیّا وَالَّتی
رویْ پنهان می‌کُند زیشان به روز
تا سویِ باغَش بِنَگْشایَند پوز
آن چُنان رو که همه زَرْق و شَر است
از مُسلمانان نَهانْ اولیٰ تَر است
روی‌ها باشد که دیوانْ چون مگس
بر سَرَش بِنْشَسته باشند چون حَرَس
چون بِبینی رویِ او در تو فُتند
یا مَبین آن رو چو دیدی خوش مَخَند
در چُنان رویِ خَبیثِ عاصیه
گفت یَزدان نَسْفَعَنْ بِالنّاصِیَه
چون بِپُرسیدند و خانه‌ش یافتند
هَمچو خویشان سویِ دَر بِشْتافتند
دَر فرو بَستَند اَهْلِ خانه‌اَش
خواجه شُد زین کَژْرَوی دیوانه‌وَش
لیک هنگامِ دُرُشتی هم نبود
چون دَر اُفْتادی به چَهْ تیزی چه سود؟
بر دَرَش مانْدند ایشان پنج روز
شب به سَرما روزْ خود خورشیدسوز
نه زِ غَفلَت بود مانْدن نه خَری
بلکه بود از اِضْطِرار و بی‌خَری
با لَئیمان بَسته نیکان زِاضْطِرار
شیرْ مُرداری خورَد از جوعِ زار
او هَمی‌دیدش هَمی‌کردش سلام
که فُلانَم من مرا این است نام
گفت باشد من چه دانم تو کی یی؟
یا پَلیدی یا قَرینِ پاکی یی
گفت این دَمْ با قیامَت شُد شَبیه
تا برادر شُد یَفِرُّ مِنْ اَخیه
شَرح می‌کردش که من آنَم که تو
لوت‌ها خورْدی زِ خوانِ من دوتو
آن فُلان روزَت خریدم آن مَتاع
کُلُّ سِرِّ جاوَزَ الْاِثْنَیْنِ شاع
سِرِّ مِهْرِ ما شَنیدَسْتند خَلْق
شَرم دارد رو چو نِعْمَت خورْد حَلْق
او هَمی‌گُفتَش چه گویی تُرَّهات؟
نه تو را دانم نه نامِ تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت
کاسْمان از بارِشَش دارد شِگِفت
چون رَسید آن کارْد اَنْدَر استخوان
حَلْقه زد خواجه که مِهْتَر را بِخوان
چون به صد اِلْحاح آمد سویِ دَر
گفت آخِر چیست ای جانِ پدر؟
گفت من آن حُقّه‌ها بُگْذاشتم
تَرک کردم آنچه می‌پِنْداشتم
پنج‌ساله رنج دیدم پنج روز
جانِ مِسْکینَم دَرین گرما و سوز
یک جَفا از خویش و از یار و تَبار
در گِرانی هست چون سیصد هزار
زان که دلْ نَنْهاد بر جور و جَفاش
جانْش خوگَر بود با لُطْف و وَفاش
هرچه بر مَردم بَلا و شِدَّت است
این یَقین دان کَزْ خِلافِ عادت است
گفت ای خورشیدِ مِهْرَت در زَوال
گَر تو خونم ریختی کردم حَلال
امشبِ باران به ما دِهْ گوشه‌یی
تا بیابی در قیامَت توشه‌یی
گفت یک گوشه‌ست آنِ باغْبان
هست این جا گُرگ را او پاسْبان
در کَفَش تیر و کَمان از بَهرِ گُرگ
تا زَنَد گَر آید آن گُرگِ سُتُرگ
گَر تو آن خِدمَت کُنی جا آنِ توست
وَرْنه جایِ دیگری فَرمایْ جُست
گفت صد خِدمَت کُنم تو جایْ دِهْ
آن کَمان و تیر در کَفَّم بِنِه
من نَخُسبَم حارِسیِّ رَز کُنم
گَر بَر آرَد گُرگْ سَر تیرش زَنَم
بَهرِ حَق مَگْذارم امشب ای دودِل
آبِ باران بر سَر و در زیرْ گِل
گوشه‌یی خالی شُد و او با عِیال
رفت آن جا جایِ تَنگ و بی‌مَجال
چون مَلَخ بر هَمدِگَر گشته سَوار
از نَهیبِ سَیْل اَنْدَر کُنجِ غار
شبْ همه شب جُمله گویان ای خدا
این سِزایِ ما سِزایِ ما سِزا
این سِزایِ آن کِه شُد یارِ خَسان
یا کسی کرد از برایِ ناکَسان
این سِزایِ آن کِه اَنْدَر طَمْعِ خام
تَرک گوید خِدمَتِ خاکِ کِرام
خاکِ پاکانْ لیسی و دیوارشان
بهتر از عام و رَز و گُلْزارَشان
بَندهٔ یک مَردِ روشنْ‌دل شوی
بِهْ که بر فَرقِ سَرِ شاهان رَوی
از مُلوکِ خاکْ جُز بانگِ دُهُل
تو نخواهی یافت ای پیکِ سُبُل
شهریان خود رَه‌زَنان نِسْبَت به روح
روستایی کیست؟ گیج و بی‌فُتوح
این سِزایِ آن کِه بی‌تَدبیرِ عقل
بانگِ غولی آمَدَش بُگْزید نَقْل
چون پَشیمانی زِ دل شُد تا شَغاف
زین سِپَس سودی ندارد اِعْتِراف
آن کَمان و تیر اَنْدَر دستِ او
گُرگ را جویان همه شب سو به سو
گُرگ بر وِیْ خود مُسَلَّط چون شَرَر
گُرگْ جویان و زِ گُرگ او بی‌خَبَر
هر پَشه هر کَیْک چون گُرگی شُده
اَنْدَر آن ویرانه‌شان زَخْمی زده
فُرصَتِ آن پَشّه رانْدن هم نبود
از نَهیبِ حَملهٔ گُرگِ عَنود
تا نَبایَد گُرگ آسیبی زَنَد
روستایی ریشِ خواجه بَر کَند
این چُنین دندان‌کَنان تا نیمْ شب
جانَشان از ناف می‌آمد به لب
ناگهان تِمْثالِ گُرگِ هِشْته‌یی
سَر بَر آوَرْد از فَرازِ پُشته‌یی
تیر را بُگْشاد آن خواجه زِ شَسْت
زَد بر آن حیوان که تا اُفْتاد پَست
اَنْدَر اُفْتادن زِ حیوان بادْ جَست
روستایی های کرد و کوفْت دست
ناجَوانمَردا که خَرکُرّه‌یْ من است
گفت نه این گُرگِ چون آهَرْمَن است
اَنْدَرو اَشْکالِ گُرگی ظاهر است
شَکلِ او از گُرگیِ او مُخْبِر است
گفت نه بادی که جَست از فَرْجِ وِیْ
می‌شِناسَم هم چُنانْک آبی زِ مِیْ
کُشته‌یی خَرکُرِّه‌اَم را در ریاض
که مَبادَت بَسْط هرگز زِ انْقِباض
گفت نیکوتَر تَفَحُّص کُن شب است
شَخص‌ها در شب زِ ناظِر مُحْجَب است
شب غَلَط بِنْمایَد و مُبْدَل بَسی
دیدِ صایِب شب ندارد هر کسی
هم شب و هم ابر و هم بارانِ ژَرْف
این سه تاریکی غَلَط آرد شِگَرف
گفت آن بر من چو روزِ روشن است
می‌شِناسَم بادِ خَرکُرِّه‌یْ من است
در میانِ بیست بادْ آن باد را
می‌شِناسَم چون مُسافر زاد را
خواجه بَر جَست و بِیامَد ناشِکِفت
روستایی را گَریبانَش گرفت
کَابْلَهِ طَرّار شَیْد آورده‌یی؟
بَنْگ و اَفْیون هر دو با هم خورده‌یی؟
در سه تاریکی شِناسی بادِ خَر
چون نَدانی مَر مرا ای خیره‌سَر؟
آن کِه داند نیمْ شب گوساله را
چون نَدانَد هَمرَهِ دَهْ‌ساله را؟
خویشتن را عارف و والِه کُنی
خاکْ در چَشمِ مُرُوَّت می‌زَنی
که مرا از خویش هم آگاه نیست
در دِلَم گُنجایِ جُز اَلله نیست
آنچه دی خوردم از آنم یاد نیست
این دل از غیرِ تَحَیُّر شاد نیست
عاقل و مَجنونِ حَقَّم یاد آر
در چُنین بی‌خویشی اَم مَعْذور دار
آن کِه مُرداری خورَد یعنی نَبید
شَرعْ او را سویِ مَعْذوران کَشید
مَست و بَنگی را طَلاق و بَیْع نیست
هَمچو طِفْل است او مُعاف و مُعْتَقی‌ست
مَستی یی کایَد زِ بویِ شاهِ فَرد
صد خُمِ میْ در سَر و مَغْز آن نکرد
پس بَرو تَکْلیفْ چون باشد رَوا؟
اسبْ ساقِط گشت و شُد بی‌دست و پا
بارْ کِه نْهَد در جهان خَرکُرّه را؟
دَرس کِه دْهَد پارسی بومُرّه را؟
بار بَر گیرند چون آمد عَرَج
گفت حَق لَیْسَ عَلَی الْاَعْمیٰ حَرَج
سویِ خود اَعْمیٰ شُدم از حَقْ بَصیر
پس مُعافَم از قَلیل و از کَثیر
لافِ درویشی زنیّ و بی‌خَودی
هایْ هویِ مَسْتیانِ ایزدی
که زمین را من نَدانَم ز آسْمان
اِمْتِحانَت کرد غَیرت اِمْتِحان
بادِ خَرکُرِّهٔ چُنین رُسوات کرد
هستیِ نَفیِ تو را اِثْبات کرد
این چُنین رُسوا کُند حَقْ شَیْد را
این چُنین گیرد رَمیده ‌صَیْد را
صد هزاران اِمْتِحان است ای پسر
هر کِه گوید من شُدم سَرهنگِ دَر
گَر نَدانَد عامه او را زِامْتِحان
پُختگانِ راه جویَنْدَش نِشان
چون کُند دَعویِّ خیّاطی خَسی
اَفْکَند در پیشِ او شَهْ اَطْلَسی
که بِبُرّ این را بِغَلْطاقِ فَراخ
زِامْتِحان پیدا شود او را دو شاخ
گَر نبودی اِمْتِحانِ هر بَدی
هر مُخَنَّث در وَغا رُستَم بُدی
خود مُخَنَّث را زِرِه پوشیده گیر
چون بِبینَد زَخْم گردد چون اسیر
مَستِ حَقْ هُشیار چون شُد از دُبور؟
مَستِ حَقْ نایَد به خود تا نَفْخِ صور
بادهٔ حَق راست باشد بی‌دروغ
دوغ خورْدی دوغ خورْدی دوغْ دوغ
ساختی خود را جُنَیْد و بایَزید
رو که نَشْناسَم تَبَر را از کلید
بَدْرَگیّ و مَنْبَلیّ و حِرص و آز
چون کُنی پنهان به شَیْد ای مَکْرساز؟
خویش را مَنْصورِ حَلّاجی کُنی
آتشی در پَنبهٔ یاران زَنی
که بِنَشْناسَم عُمَر از بولَهَب
بادِ کُرِّه‌یْ خود شِناسَم نیمْ شب
ای خَری کین از تو خَر باور کُند
خویش را بَهرِ تو کور و کَر کُند
خویش را از رَهْروان کمتر شِمُر
تو حَریفِ رَهْ‌ریانی گُهْ مَخور
باز پَر از شَیْد سویِ عقلْ تاز
کِی پَرَد بر آسْمان پَرِّ مَجاز؟
خویشتن را عاشقِ حَقْ ساختی
عشقْ با دیوِ سیاهی باختی
عاشق و معشوق را در رَستْخیز
دو به دو بَندَند و پیش آرَنْد تیز
تو چه خود را گیج و بی‌خود کرده‌یی؟
خونِ رَزْ کو؟ خونِ ما را خَورده‌یی
رو که نَشْناسَم تو را از من بِجِه
عارفِ بی‌خویشَم و بُهْلولِ دِهْ
تو تَوَهُّم می‌کُنی از قُربِ حَق
که طَبَق‌گَر دور نَبْوَد از طَبَق
این نمی‌بینی که قُربِ اَوْلیا
صد کَرامَت دارد و کار و کیا
آهن از داوود مومی می‌شود
موم در دَستَت چو آهن می‌بُوَد
قُربِ خَلْق و رِزْق بر جُمله‌ست عام
قُربِ وَحیِ عشق دارند این کِرام
قُرب بر انواع باشد ای پدر
می‌زَنَد خورشید بر کُهْسار و زَر
لیکْ قُربی هست با زَرْ شید را
که ازان آگَهْ نباشد بید را
شاخِ خُشک و تَر قَریبِ آفتاب
آفتاب از هر دو کِی دارد حِجاب؟
لیکْ کو آن قُربَتِ شاخِ طَری
که ثِمارِ پُخته از وِیْ می‌خَوری؟
شاخِ خُشک از قُربَتِ آن آفتاب
غیرِ زوتَر خُشک گشتن گو بیاب
آن چُنان مَستی مَباش ای بی‌خِرَد
که به عقل آید پشیمانی خورَد
بلک ازان مَستان که چون میْ می‌خورند
عقل‌هایِ پُخته حَسرت می‌بَرند
ای گرفته هَمچو گُربه موشِ پیر
گَر ازان مِیْ شیرگیری شیر گیر
ای بِخورده از خیالی جامِ هیچ
هَمچو مَستانِ حَقایق بَر مَپیچ
می‌فُتی این سو و آن سو مَست‌وار
ای تو این سو نیستَت زان سو گُذار
گَر بِدان سو راه یابی بَعد ازان
گَهْ بدین سو گَهْ بِدان سو سَر فَشان
جُمله این سویی از آن سو گَپْ مَزَن
چون نداری مرگ هَر زه جان مَکَن
آن خَضِرجانْ کَزْ اَجَل نَهْراسَد او
شاید اَرْ مَخْلوق را نَشْناسَد او
کام از ذوقِ تَوهُّم خَوش کُنی
در دَمی در خیکِ خود پُرَّش کُنی
پس به یک سوزن تَهی گَردی زِ باد
این چُنین فَربه تَنِ عاقلْ مَباد
کوزه‌ها سازی زِ بَرف اَنْدَر شِتا
کِی کُند چون آب بیند آن وَفا؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۹ - افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان
آن شَغالی رفت اَنْدَر خُمِّ رنگ
اَنْدَر آن خُم کرد یک ساعت دِرَنگ
پس بَر آمَد پوستَش رَنْگین شُده
که مَنَم طاووسِ عِلّیّین شُده
پَشمِ رَنْگین رونَقِ خوش یافته
آفتاب آن رنگ‌ها بَر تافته
دید خود را سبز و سُرخ و فور و زَرد
خویشتن را بر شَغالان عَرضه کرد
جُمله گُفتند ای شَغالَک حال چیست؟
که تو را در سَر نَشاطی مُلْتَوی‌ست؟
از نَشاطْ از ما کَرانه کرده‌یی
این تکَبُّر از کجا آورده‌یی؟
یک شَغالی پیشِ او شُد کِی فُلان
شَیْد کردی یا شُدی از خوش‌دِلان؟
شَیْد کردی تا به مِنْبَر بَر جَهی
تا زِ لاف این خَلْق را حَسْرت دَهی
بَس بِکوشیدی نَدیدی گرمی یی
پس زِ شَیْد آورده‌یی بی‌شَرمی یی
گرمی آنِ اَوْلیا و اَنْبیاست
باز بی‌شَرمی پَناهِ هر دَغاست
کِه الْتِفاتِ خَلْق سویِ خود کَشَند
که خوشیم و از دَرون بَس ناخَوشَند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۰ - چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده‌ام و چنان
پوستِ دُنْبه یافت شخصی مُسْتَهان
هر صَباحی چَرب کردی سَبْلَتان
در میانِ مُنْعِمانْ رفتی که من
لوتِ چَربی خورده‌ام در اَنْجُمَن
دست بر سَبْلَت نَهادی در نَوید
رَمْز یعنی سویِ سَبْلَت بِنْگَرید
کین گواهِ صِدْقِ گُفتارِ منست
وین نِشانِ چَرب و شیرین خوردن است
اِشْکَمَش گفتی جوابِ بی‌طَنین
که اَبادَ اللهُ کَیْدَ الْکاذِبین
لافِ تو ما را بر آتش بَر نَهاد
کان سِبالِ چَربِ تو بَرکَنده باد
گَر نبودی لافِ زِشتَت ای گدا
یک کَریمی رَحْم اَفْکَندی به ما
وَرْ نِمودی عَیْبِ و کَژْ کَم باختی
یک طَبیبی دارویِ او ساختی
گفت حَق که کَژْ مَجُنْبان گوش و دُم
یَنْفَعَنَّ الْصادِقینَ صِدْقُهُمْ
گفت اَنْدَر کَژْ مَخُسپ ای مُحْتَلِم
آنچه داری وانِما و فَاسْتَقِمْ
وَرْ نگویی عَیْبِ خود باری خَمُش
از نمایش وَزْ دَغَل خود را مَکُش
گَر تو نَقْدی یافتی مَگْشا دَهان
هست در رَهْ سنگ‌هایِ اِمْتِحان
سنگ‌هایِ اِمْتِحان را نیز پیش
اِمْتِحان‌ها هست در اَحْوالِ خویش
گفت یزدان از ولادت تا به حَیْن
یُفْتَنونَ کُلَّ عامٍ مَرَّتَیْن
اِمْتِحان بر اِمْتِحان است ای پدر
هین به کمتر اِمْتِحانْ خود را مَخَر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۱ - آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود
بَلْعَمِ باعور و اِبْلیسِ لَعین
زِامْتِحانِ آخرین گشته مَهین
او به دَعوی مَیْلِ دولت می‌کُند
مَعْده‌اَش نفرینِ سَبْلَت می‌کُند
کان چه پنهان می‌کُند پیداش کُن
سوختْ ما را ای خدا رُسواش کُن
جُمله اَجْزایِ تَنَش خَصْمِ وِیْ اَند
کَزْ بَهاری لافَد ایشان در دِیْ اَند
لافْ وا دادِ کَرَم‌ها می‌کُند
شاخِ رَحمَت را زِ بُن بَر می‌کَند
راستی پیش آر یا خاموش کُن
وان گهان رَحمَت بِبین و نوش کُن
آن شِکَم خَصْمِ سِبالِ او شُده
دستْ پنهان در دُعا اَنْدَر زده
کِی خدا رُسوا کُن این لافِ لِئام
تا بِجُنبَد سویِ ما رَحْمِ کِرام
مُسْتَجاب آمد دُعایِ آن شِکَم
سوزشِ حاجَت بِزَد بیرون عَلَم
گفت حَق گَر فاسِقی وَ اهْلِ صَنَم
چون مرا خوانی اِجابَت‌ها کُنم
تو دُعا را سخت گیر و می‌شُخول
عاقِبَت بِرْهانَدَت از دستِ غول
چون شِکَم خود را به حَضرت دَر سِپُرد
گُربه آمد پوستِ آن دُنْبه بِبُرد
از پَسِ گُربه دَویدند او گُریخت
کودک از تَرسِ عِتابَش رنگ ریخت
آمد اَنْدَر اَنْجُمَن آن طِفْلِ خُرد
آبِ رویِ مَردِ لافی را بِبُرد
گفت آن دُنْبه که هر صُبحی بِدان
چَرب می‌کردی لَبان و سَبْلَتان
گُربه آمد ناگهانَش دَر رُبود
بَسْ دویدیم و نکرد آن جَهْدْ سود
خَنده آمد حاضران را از شِگِفت
رَحْم‌هاشان باز جُنبیدن گرفت
دَعوتَش کردند و سیرش داشتند
تُخمِ رَحمَت در زمینَش کاشتند
او چو ذوقِ راستی دید از کِرام
بی‌تکَبُّر راستی را شُد غُلام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۲ - دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود
وان شَغالِ رنگْ‌رنگ آمد نَهُفت
بر بُناگوشِ مَلامَت‌گَر بِگُفت
بِنْگَر آخِر در من و در رنگِ من
یک صَنَم چون من ندارد خود شَمَن
چون گُلِسْتان گشته‌ام صد رنگ و خَوش
مَر مرا سَجْده کُن از من سَر مَکَش
کَرّ و فَرّ و آب و تاب و رَنگ بین
فَخْرِ دنیا خوان مرا و رُکْنِ دین
مَظْهَرِ لُطْفِ خدایی گشته‌ام
لوحِ شَرحِ کِبْریایی گشته‌ام
ای شَغالان هین مَخوانیدم شَغال
کِی شِغالی را بُوَد چندین جَمال؟
آن شَغالان آمدند آن جا به جمع
هَمچو پَروانه به گِرداگِردِ شمع
پَس چه خوانیمَت؟ بِگو ای جوهری
گفت طاوسِ نَرِ چون مُشتری
پس بِگُفتَندَش که طاوسانِ جان
جِلْوه‌ها دارند اَنْدَر گُلْسِتان
تو چُنان جِلْوه کُنی؟ گفتا که نی
بادیه نارَفته چون کوبَم مِنی؟
بانگِ طاووسان کُنی؟ گفتا که لا
پس نه‌یی طاووس خواجه بُوالْعَلا
خِلْعَتِ طاووس آید ز آسْمان
کِی رَسی از رنگ و دَعوی‌ها بِدان؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۳ - تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می‌کرد
هَمچو فرعونی مُرَصَّع کرده ریش
بَرتَر از عیسی پَریده از خَریش
او هم از نَسلِ شَغالِ ماده زاد
در خُمِ مالیّ و جاهی دَر فُتاد
هر کِه دید آن مال و جاهَش سَجْده کرد
سَجْدهٔ اَفْسوسیان را او بِخَورْد
گشت مَستَک آن گدایِ ژَنده‌دَلْق
از سُجود و از تَحَیُّرهایِ خَلْق
مالْ مار آمد که در وِیْ زَهرهاست
وان قَبول و سَجدهٔ خَلْق اَژدَهاست
های ای فرعون ناموسی مَکُن
تو شَغالی هیچ طاووسی مَکُن
سویِ طاووسان اگر پیدا شَوی
عاجِزی از جِلْوه و رُسوا شَوی
موسی و هارون چو طاووسان بُدند
پَرِّ جِلْوه بر سَر و رویَت زدند
زشتی اَت پیدا شُد و رُسوایی اَت
سَرنگون اُفتادی از بالایی اَت
چون مِحَک دیدی سِیَه گشتی چو قَلْب
نَقْشِ شیری رفت و پیدا گشت کَلْب
ای سگِ‌گَرگینِ زشت از حِرص و جوش
پوستینِ شیر را بر خود مَپوش
غُرِّهٔ شیرت بخواهد اِمْتِحان
نَقْشِ شیر و آن گَهْ اخلاقِ سگان؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۴ - تفسیر ولتعرفنهم فی لحن القول
گفت یزدان مَر نَبی را در مَساق
یک نشانی سَهْل‌تَر زَاهْلِ نِفاق
گَر مُنافق زَفْت باشد نَغْز و هَوْل
وا شِناسی مَر وِرا در لَحْن و قَوْل
چون سُفالین کوزه‌ها را می‌خَری
اِمْتِحانی می‌کُنی ای مُشتری
می‌زنی دستی بر آن کوزه چرا؟
تا شِناسی از طَنین اِشْکَسته را
بانگِ اِشْکَسته دِگرگون می‌بُوَد
بانگْ چاووش است پیشَش می‌رَوَد
بانگ می‌آید که تَعریفش کَند
هَمچو مَصْدَرْ فِعْلْ تَصْریفَش کُند
چون حَدیثِ اِمْتِحان رویی نِمود
یادم آمد قِصّهٔ هاروتْ زود