تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر دوم
بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را
گفت موسیٰ ای کَریمِ کارْساز
ای کِه یک دَمْ ذِکْرِ تو عُمرِ دراز
نَقْشِ کَژْمَژْ دیدم اَنْدر آب و گِل
چون مَلایِک اعتراضی کرد دل
که چه مَقْصود است نَقْشی ساختن
وَانْدَرو تُخْمِ فَساد انداختن؟
آتشِ ظُلْم و فَساد اَفْروختن؟
مَسجد و سَجْده‌کُنان را سوختن؟
مایهٔ خونابه و زَرْدآبه را
جوش دادن از برایِ لابه را؟
من یَقین دانم که عینِ حِکْمَت است
لیکْ مَقْصودَم عِیان و رؤیَت است
آن یَقین می‌گویَدَم، خاموش کُن
حِرصِ رؤْیَت گویَدَم نه، جوش کُن
مَر مَلایِک را نِمودی سِرِّ خویش
کین چُنین نوشی هَمی اَرْزَد به نیش
عَرضه کردی نورِ آدم را عِیان
بر مَلایِک گشت مُشکل‌ها بَیان
حَشْرِ تو گوید که سِرِّ مرگ چیست
میوه‌ها گویند سِرِّ بَرگ چیست
سِرِّ خون و نُطْفه حُسنِ آدمی‌ست
سابِقِ هر بیشی‌یی آخِر کَمی‌ست
لَوْح را اوَّل بِشویَد بی‌وقوف
آن‌گَهی بر وِیْ نِویسَد او حُروف
خون کُند دل را و اشکِ مُسْتَهان
بَر نِویسَد بر وِیْ اسرار آن‌گَهان
وَقتِ شُستنْ لَوْح را باید شِناخت
که مَر آن را دفتری خواهند ساخت
چون اَساسِ خانه‌یی می‌اَفْکَنند
اوَّلین بُنیاد را بَر می‌کَنند
گِل بَر آرَنْد اَوَّل از قَعْرِ زمین
تا به آخِر بَرکَشی ماءِ مَعین
از حَجامَت کودکان گِریَند زار
که نمی‌دانند ایشان سِرِّ کار
مَرد خود زَرْ می‌دَهَد حَجّام را
می‌نَوازَد نیشِ خونْ آشام را
می‌دَوَد حَمّال زی بارِ گِران
می‌رُباید بار را از دیگران
جنگِ حَمّالان برایِ بارْ بین
این چُنین است اِجْتِهادِ کاربین
چون گِرانی‌ها اَساسِ راحت است
تَلخ‌ها هم پیشوایِ نِعْمَت است
حُفَّتِ الْجَنَّه بِمَکْروهاتِنا
حُفَّتِ النِّیْرانُ مِنْ شَهْواتِنا
تُخمِ مایه‌یْ آتشَت شاخِ تَر است
سوخته‌یْ آتش قَرینِ کوثر است
هر کِه در زندان قَرینِ مِحْنَتی‌ست
آن جَزایِ لُقمه‌ییّ و شَهْوتی‌ست
هر کِه در قَصری قَرینِ دولتی‌ست
آن جَزایِ کارْزار و مِحْنَتی‌ست
هر کِه را دیدی به زَرّ و سیمْ فَرد
دان که اَنْدر کَسْب کردن صَبر کرد
بی سَبَب بیند چو دیده شُد گُذار
تو که در حِسّی، سَبَب را گوش دار
آن کِه بیرون از طَبایعْ جانِ اوست
مَنْصِبِ خَرْقِ سَبَب‌ها آنِ اوست
بی سَبَب بینَد، نه از آب و گیا
چَشمْ چَشمه‌یْ مُعْجزاتِ اَنْبیا
این سَبَب هَمچون طَبیب است و عَلیل
این سَبَب هَمچون چراغ است و فَتیل
شبْ چراغت را فَتیلِ نو بِتاب
پاک دان زین‌ها چراغِ آفتاب
رو تو کَهْگِل ساز بَهرِ سَقْفِ خان
سَقْفِ گَردون را زِ کَهْگِل پاکْ دان
اَهْ که چون دِلْدارِ ما غَم‌سوز شُد
خَلْوَتِ شب دَرگُذشت و روز شُد
جُز به شبْ جِلْوه نباشد ماه را
جُز به دَردِ دل مَجو دِلْخواه را
تَرکِ عیسیٰ کرده، خَر پَروَده‌یی
لاجَرَم چون خَر بُرونِ پَرده‌یی
طالِعِ عیسی‌ست عِلْم و مَعرِفَت
طالِعِ خَر نیست ای تو خَر صِفَت
نالهٔ خَر بِشْنَوی، رَحْم آیَدَت
پس نَدانی خَر خَری فَرمایَدَت
رَحْم بر عیسیٰ کُن و بر خَر مَکُن
طَبْع را بر عقلِ خود سَروَر مَکُن
طَبْع را هِلْ تا بِگِریَد زارْ زار
تو ازو بِسْتان و وامِ جانْ گُزار
سال‌ها خَر بَنده بودی، بَسْ بُوَد
زان که خَربَنده زِ خَر واپَسْ بُوَد
زَ اخِّروهُنَّ مُرادَش نَفْسِ توست
کو به آخِر باید و عَقلَت نَخُست
هم‌مِزاجِ خَر شُده‌ست این عقلِ پَست
فِکْرَش این که چون عَلَف آرَم به دست؟
آن خَرِ عیسیٰ مِزاجِ دل گرفت
در مَقامِ عاقلانْ مَنْزِل گرفت
زان که غالِبْ عقل بود و خَر ضَعیف
از سَوارِ زَفْت گردد خَر نَحیف
وَزْ ضَعیفیْ عقلِ تو ای خَر بَها
این خَرِ پَژمُرده گشته‌ست اَژدَها
گَر زِ عیسیٰ گشته‌یی رَنْجورْدل
هم ازو صِحَّت رَسَد، او را مَهِل
چونی ای عیسیِّ عیسی‌دَم زِ رنج؟
که نبود اَنْدر جهانْ بی‌مارْ گنج
چونی ای عیسی زِ دیدارِ جُهود؟
چونی ای یوسُف زِ مَکّار و حَسود؟
تو شب و روز از پِیِ این قومِ غُمْر
چون شب و روزی مَدَدبَخشایِ عُمْر
چونی از صَفراییانِ بی‌هُنر؟
چه هُنر زایَد زِ صَفْرا؟ دَردِ سَر
تو همان کُن که کُند خورشیدِ شرق
ما نِفاق و حیله و دُزدیّ و زَرْق
تو عَسَل، ما سِرکه در دنیا و دین
دَفْعِ این صَفْرا بُوَد سِرکَنگَبین
سِرکِه اَفْزودیم ما قومِ زَحیر
تو عَسَلْ بِفْزا، کَرَم را وا مَگیر
این سِزید از ما، چُنان آمد زِ ما
ریگْ اَنْدر چَشم چِه افْزایَد؟ عَما
آن سِزَد از تو اَیا کُحْلِ عزیز
که بِیابَد از تو هر ناچیزْ چیز
زآتَشِ این ظالِمانَت دلْ کَباب
از تو جُمله اِهْدِ قَوْمی بُد خِطاب
کانِ عودی، در تو گَر آتش زَنَند
این جهانْ از عِطْر و رَیْحان آگَنَند
تو نه آن عودی کَزْ آتش کَم شود
تو نه آن روحی کَاسیرِ غَم شود
عود سوزد، کانِ عود از سوزْ دور
باد کِی حَمله بَرَد بر اَصلِ نور؟
ای زِ تو مَر آسْمان‌ها را صَفا
ای جَفایِ تو نِکوتَر از وَفا
زان که از عاقلْ جَفایی گَر رَوَد
از وَفایِ جاهِلان آن بِهْ بُوَد
گفت پیغامبر عَداوَت از خِرَد
بهتر از مِهْری که از جاهِل رَسَد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود
عاقلی بر اسپ می‌آمد سَوار
در دَهانِ خُفته‌یی می‌رفت مار
آن سَوار آن را بِدید و می‌شِتافت
تا رَمانَد مار را، فُرصَت نیافت
چون که از عَقلَش فراوان بُد مَدَد
چند دَبّوسی قَوی بر خُفته زَد
بُرد او را زَخمِ آن دَبّوسِ سخت
زو گُریزان تا به زیرِ یک درخت
سیبِ پوسیده بَسی بُد ریخته
گفت ازین خور، ای به دَرد آویخته
سیب چندان مَر وِرا در خورْد داد
کَزْ دَهانَش باز بیرون می‌فُتاد
بانگ می‌زد کِی امیر آخِر چرا
قَصدِ من کردی تو نادیده جَفا؟
گَر تو را زَاصْل است با جانَم سِتیز
تیغ زن، یک بارگی خونَم بِریز
شوم ساعت که شُدم بر تو پَدید
ای خُنُک آن را که رویِ تو ندید
بی‌جِنایَت، بی‌گُنَه، بی‌بیش و کَم
مُلْحِدان جایز ندارند این سِتَم
می‌جِهَد خون از دَهانَم با سُخُن
ای خدا آخِر مُکافاتَش تو کُن
هر زمان می‌گفت او نفرینِ نو
اوش می‌زد کَانْدَرین صَحرا بِدو
زَخمِ دَبّوس و سَوارِ هَمچو باد
می‌دَوید و باز در رو می‌فُتاد
مُمْتَلیّ و خوابناک و سُست بُد
پا و رویَش صد هزاران زَخم شُد
تا شبانگَهْ می‌کَشید و می‌گُشاد
تا زِ صَفرا قَی شُدن بر وِیْ فُتاد
زو بَرآمَد خورْده‌ها زشت و نِکو
مار با آن خورده بیرون جَست ازو
چون بِدید از خود بُرون آن مار را
سَجده آوَرْد آن نِکوکِردار را
سَهْمِ آن مارِ سیاهِ زشتِ زَفْت
چون بِدید، آن دَردها از وِیْ بِرَفت
گفت خود تو جِبْرئیلِ رَحْمَتی؟
یا خدایی که وَلیِّ نِعْمَتی؟
ای مُبارک ساعتی که دیدی‌اَم
مُرده بودم، جانِ نو بَخشیدی‌اَم
تو مرا جویانْ مِثالِ مادران
من گُریزان از تو مانندِ خَران
خَر گُریزد از خداوند از خَری
صاحِبَش در پِی زِ نیکو گوهری
نَزْ پِیِ سود و زیان می‌جویَدَش
لیک تا گُرگش نَدَرَّد یا دَدَش
ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو
یا دَر اُفْتَد ناگهان در کویِ تو
ای رَوانِ پاکْ بِسْتوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را؟
ای خداوند و شَهَنشاه و امیر
من نگفتم، جَهْلِ من گفت، آن مگیر
شَمّه‌یی زین حال اگر دانِسْتَمی
گفتنِ بیهوده کِی توانِسْتَمی؟
بَسْ ثَنایَت گُفتمی ای خوش خِصال
گَر مرا یک رَمْز می‌گفتی زِ حال
لیکْ خامُش کرده می‌آشوفْتی
خامُشانه بر سَرَم می‌کوفْتی
شُد سَرَم کالیوه، عقل از سَر بِجَست
خاصه این سَر را که مَغزَش کمتر است
عَفو کُن ای خوب‌رویِ خوب‌کار
آنچه گفتم از جُنونْ اَنْدر گُذار
گفت اگر من گُفتمی رَمْزی از آن
زَهرهٔ تو آب گشتی آن زمان
گَر تو را من گفتمی اوصافِ مار
ترس از جانَت بَرآوَرْدی دَمار
مُصْطَفیٰ فَرمود اگر گویم به‌راست
شَرحِ آن دُشمن که در جانِ شماست
زَهْره‌هایِ پُردلان هم بَردَرَد
نی رَوَد رَهْ، نی غَمِ کاری خورَد
نه دِلَش را تاب مانَد در نیاز
نه تَنَش را قُوَّتِ روزه وْ نماز
هَمچو موشی پیشِ گُربه لا شود
هَمچو بَرِّه پیشِ گُرگ از جا رَوَد
اَنْدرو نه حیله مانَد، نه رَوِش
پس کُنم ناگفته‌تان من پَروَرِش
هَمچو بوبَکْرِ رَبابی تَن زَنَم
دستْ چون داوود در آهن زَنَم
تا مُحال از دستِ من حالی شود
مُرغِ پَر بَرکَنده را بالی شود
چون یَدُاللّهْ فَوْقِ اَیْدیهِمْ بُوَد
دستِ ما را دستِ خود فرمود اَحَد
پس مرا دستِ دراز آمد یَقین
بَر گُذشته زآسْمانِ هفتمین
دستِ من بِنْمود بر گَردونْ هُنر
مُقریا بَر خوان که اِنْشَقَّ الْقَمَر
این صِفَت هم بَهرِ ضَعفِ عقل‌هاست
با ضعیفانْ شَرحِ قُدرت کِی رَواست؟
خود بِدانی چون بَرآری سَر زِ خواب
خَتْم شُد، وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
مَر ترا نه قُوَّتِ خوردن بُدی
نه رَه و پَروایِ قَی کردن بُدی
می‌شَنیدم فُحْش و خَر می‌رانْدم
رَبِّ یَسِّرْ زیرِ لب می‌خوانْدم
از سَبَب گفتن مرا دَستور نی
تَرکِ تو گفتن مرا مَقْدور نی
هر زمان می‌گفتم از دَردِ دَرون
اِهْدِ قَوْمی اِنَّهُمْ لا یَعْلَمونْ
سَجده‌ها می‌کرد آن رَسْته زِ رنج
کِی سعادت، ای مرا اِقْبال و گنج
از خدا یابی جَزاها ای شَریف
قُوَّتِ شُکْرت ندارد این ضَعیف
شُکْرْ حَق گوید تو را ای پیشوا
آن لب و چانه ندارم، وان نَوا
دشمنیِّ عاقلانْ زین سان بُوَد
زَهرِ ایشان اِبْتِهاجِ جان بُوَد
دوستیْ اَبْلَه بُوَد رنج و ضَلال
این حِکایَت بِشْنو از بَهرِ مِثال
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس
اَژدَهایی خرس را دَر می‌کَشید
شیر مَردی رفت و فریادَش رَسید
شیر مَردانَند در عالَمْ مَدَد
آن زمان کَافْغانِ مَظْلومان رَسَد
بانگِ مَظْلومان زِ هر جا بِشْنَوند
آن طَرَف چون رَحمَتِ حَقْ می‌دَوَند
آن سُتون‌هایِ خَلَل‌هایِ جهان
آن طَبیبانِ مَرَض‌هایِ نَهان
مَحْضِ مِهْر و داوَریّ و رَحْمَتَند
هَمچو حَقْ بی‌عِلَّت و بی‌رَشْوَتَند
این چه یاری می‌کُنی یک بارگیش؟
گوید از بَهرِ غَم و بیچارگیش
مهربانی شُد شِکارِ شیرمَرد
در جهانْ دارو نَجویَد غیرِ دَرد
هر کجا دَردی، دَوا آن‌جا رَوَد
هر کجا پَستی‌ست، آب آن‌جا رَوَد
آبِ رَحمَت بایَدَت، رو پَست شو
وان‌گَهانْ خور خَمْرِ رَحمَت، مَست شو
رَحمَت اَنْدر رَحمَت آمد تا به سَر
بر یکی رَحمَت فرو مآی پسر
چَرخ را در زیرِ پا آر ای شُجاع
بِشْنو از فَوْقِ فَلَک بانگِ سَماع
پنبهٔ وَسواس بیرون کُن زِ گوش
تا به گوشَت آید از گَردونْ خُروش
پاک کُن دو چَشم را از مویِ عَیْب
تا بِبینی باغ و سَروِسْتانِ غَیْب
دَفْع کُن از مَغز و از بینی زُکام
تا که ریحُ اللهْ دَرآیَد در مَشام
هیچ مَگْذار از تَب و صَفْرا اَثَر
تا بیابی از جهانْ طَعْمِ شِکَر
دارویِ مَردی کُن و عِنّین مَپویْ
تا بُرون آیند صد گون خوب‌رویْ
کُندهٔ تَن را زِ پایِ جانْ بِکَن
تا کُند جَوْلان به گِردَت اَنْجُمَن
غُلِّ بُخْل از دست و گَردن دور کُن
بَختِ نو دَریاب در چَرخِ کُهُن
وَرْ نمی‌توانی، به کعبه‌یْ لُطْفْ پَر
عَرضه کُن بیچارگی بر چاره‌گَر
زاری و گریه قَوی سرمایه‌یی‌ست
رَحمَتِ کلّی قَوی‌تَر دایه‌یی‌ست
دایه و مادر بَهانه‌جو بُوَد
تا که کِی آن طِفْلِ او گریان شود
طِفْلْ حاجاتِ شما را آفرید
تا بِنالید و شود شیرش پَدید
گفت اُدْعُوا اللهْ بی‌زاری مَباش
تا بِجوشَد شیرهایِ مِهْرهاش
هویْ هویِ باد و شیراَفْشانِ ابر
در غَمِ مایَند، یک ساعت تو صَبر
 فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ بِشْنیده‌یی
اَنْدرین پَستی چه بَر چَفْسیده‌یی؟
ترس و نومیدیْت دان آوازِ غول
می‌کَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول
هر نِدایی که تو را بالا کَشید
آن نِدا می‌دان که از بالا رَسید
هر نِدایی که تو را حِرصْ آوَرَد
بانگِ گُرگی دان که او مَردم دَرَد
این بُلندی نیست از رویِ مکان
این بُلندی‌هاست سویِ عقل و جان
هر سَبَب بالاتَر آمد از اَثَر
سنگ و آهن فایِق آمد بر شَرَر
آن فُلانی فَوْقِ آن سَرکَش نِشَست
گَرچه در صورت به پَهْلویَش نِشَست
فَوْقی‌یی آن جاست از رویِ شَرَف
جایِ دور از صَدْر باشد مُسْتَخَف
سنگ و آهن زین جِهَت که سابِق است
در عَمَلْ فوقیِّ این دو لایِق است
وان شَرَر از رویِ مَقْصودیِّ خویش
زآهن و سنگ است زین رو پیش و پیش
سنگ و آهن اَوَّل و پایانْ شَرَر
لیکْ این هر دو تَنَند و جانْ شَرَر
در زمانْ شاخ از ثَمَر سابِق‌تَر است
در هُنرْ از شاخْ او فایِق‌تَر است
چون که مَقْصود از شَجَر آمد ثَمَر
پس ثَمَر اوَّل بُوَد، آخِر شَجَر
خِرس چون فریاد کرد از اَژدَها
شیرمَردی کرد از چَنگَش جُدا
حیلَت و مَردی به هم دادند پُشت
اَژدَها را او بِدین قُوَّت بِکُشت
اَژدَها را هست قُوَّت، حیله نیست
نیز فَوْقِ حیلهٔ تو حیله‌یی‌ست
حیلهٔ خود را چو دیدی، باز رو
کَزْ کجا آمد؟ سویِ آغاز رو
هر چه در پَستی‌ست آمد از عُلا
چَشم را سویِ بُلندی نِهْ هَلا
روشنی بَخشَد نَظَر اَنْدر عُلی
گَرچه اوَّل خیرگی آرَد بَلی
چَشم را در روشنایی خویْ کُن
گَر نه خُفّاشی، نَظَر آن سویْ کُن
عاقِبَت‌بینی نِشانِ نورِ توست
شَهْوتِ حالی حقیقت گورِ توست
عاقِبَت‌بینی که صد بازی بِدید
مِثْلِ آن نَبْوَد که یک بازی شَنید
زان یکی بازی چُنان مَغْرور شُد
کَزْ تکَبُّر زُاوسْتادان دور شُد
سامِری‌وار آن هُنر در خود چو دید
او زِ موسیٰ از تکَبُّر سَر کَشید
او زِ موسیٰ آن هُنر آموخته
وَزْ مُعَلِّم چَشم را بَر دوخته
لاجَرَم موسیٰ دِگَر بازی نِمود
تا که آن بازیّ و جانش را رُبود
ای بَسا دانش که اَنْدر سَر دَوَد
تا شود سَروَر بِدان، خودسَر رَوَد
سَر نخواهی که رَوَد؟ تو پایْ باش
در پَناهِ قُطْبِ صاحِب‌رای باش
گَرچه شاهی، خویشْ فَوْقِ او مَبین
گَرچه شَهْدی، جُز نَباتِ او مَچین
فکرِ تو نَقْش است و فکرِ اوست جان
نَقْد تو قَلْب است و نَقْدِ اوست کان
او تویی، خود را بِجو در اویِ او
کو و کو گو، فاخته شو سویِ او
وَرْ نخواهی خِدمَتِ اَبْنایِ جِنْس
در دَهانِ اَژدَهایی هَمچو خِرس
بوکْ اُستادی رَهانَد مَر تو را
وَزْ خَطَر بیرون کَشانَد مَر تو را
زاری‌یی می‌کُن چو زورَت نیست، هین
چون که کوری، سَر مَکَش از راه‌بین
تو کَم از خرسی؟ نمی‌نالی زِ دَرد؟
خِرس رَست از دَرد، چون فریاد کرد
ای خدا این سنگْ دل را موم کُن
نالۀ ما را خوش و مَرحوم کُن
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم
بود کوری کو هَمی گفت اَلْاَمان
من دو کوری دارم ای اَهلِ زمان
پس دوباره رَحمَتَم آرید هان
چون دو کوری دارم و من در میان
گفت یک کوریْت می‌بینیم ما
آن دِگَر کوری چه باشد؟ وانِما
گفت زشت آوازم و ناخوش نَوا
زشت آوازیّ و کوری شُد دوتا
بانگِ زشتَم مایهٔ غَم می‌شود
مِهْرِ خَلْق از بانگِ من کَم می‌شود
زشت آوازم به هر جا که رَوَد
مایهٔ خشم و غَم و کین می‌شود
بر دو کوری رَحْم را دوتا کُنید
این چُنین ناگُنج را گُنجا کُنید
زشتیِ آواز کَم شُد زین گِلِه
خَلْق شُد بر وِیْ به رَحْمَت یک‌دِله
کرد نیکو چون بِگُفت او راز را
لُطفِ آوازِ دِلَش آواز را
وان کِه آوازِ دِلَش هم بَد بُوَد
آن سه کوری، دوریِ سَرمَد بُوَد
لیکْ وَهّابان که بی‌عِلَّت دَهَند
بوکْ دستی بر سَرِ زِشتَش نَهَند
چون که آوازش خوش و مَظْلوم شُد
زو دلِ سنگین‌دلانْ چون موم شُد
نالهٔ کافِر چو زشت است و شَهیق
زان نمی‌گردد اِجابَت را رَفیق
اِخسَؤُا بر زشت آواز آمده‌ست
کو زِ خونِ خَلق چون سگ بود مَست
چون که ناله‌یْ خرس رَحمَت‌کَش بُوَد
ناله‌اَت نَبْوَد چُنین، ناخَوش بُوَد
دان که با یوسُف تو گُرگی کرده‌یی
یا زِ خونِ بی‌گُناهی خَورده‌یی
توبه کُن، وَزْ خورده اِسْتِفْراغ کُن
وَرْ جِراحَت کُهنه شُد، رو داغ کُن
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود
خرس هم از اَژدَها چون وارَهید
وآن کَرَم زان مَردِ مَردانه بِدید
چون سگِ اَصْحابِ کَهْف آن خِرسِ زار
شُد مُلازِم در پِیِ آن بُردبار
آن مُسلمان سَر نَهاد از خستگی
خِرسْ حارِس گشت از دلْ‌بَستگی
آن یکی بُگْذشت و گُفتَش حال چیست؟
ای برادر مَر تو را این خرس کیست؟
قِصّه وا گفت و حَدیثِ اَژدَها
گفت بر خرسی مَنِه دلْ اَبْلَها
دوستیْ اَبْلَه بَتَر از دُشمنی‌ست
او به هر حیله که دانی، رانْدنی‌ست
گفت وَاللهْ از حَسودی گفت این
وَرْنه خرسی چه نْگَری؟ این مِهْر بین
گفت مِهْرِ اَبْلَهان عِشوه‌دِهْ است
این حَسودیِّ من از مِهْرَش بِهْ است
هی بیا با من بِران این خرس را
خرس را مَگْزین، مَهِل هم‌جِنْس را
گفت رو، رو کارِ خود کُن ای حَسود
گفت کارم این بُد و رِزْقَت نبود
من کَم از خرسی نباشم ای شَریف
تَرکِ او کُن تا مَنَت باشم حَریف
بر تو دلْ می‌لَرزَدَم زَانْدیشه‌یی
با چُنین خرسی مَرو در بیشه‌یی
این دِلَم هرگز نَلَرزید از گِزاف
نورِ حَقّ است این، نه دَعویّ و نه لاف
مؤمِنَم، یَنْظُرْ بِنورِ اللهْ شُده
هان و هان بُگْریز ازین آتشْ‌کَده
این همه گفت و به گوشش دَرنَرفت
بَدگُمانی مَرد را سَدّی‌ست زَفْت
دستِ او بِگْرفت و دست از وِیْ کَشید
گفت رفتم، چون نه‌یی یارِ رَشید
گفت رو، بر من تو غَم‌خواره مَباش
بوالْفُضولا مَعرِفَت کمتر تَراش
باز گُفتَش من عَدوِّ تو نِیَم
لُطْف باشد گَر بیابی در پِیَم
گفت خوابَسْتَم، مرا بُگْذار، رو
گفت آخِر یار را مُنْقاد شو
تا بِخُسْپی در پَناهِ عاقلی
در جَوارِ دوستی، صاحِبْ‌دلی
در خیال افتاد مَرد از جِدِّ او
خشمگین شُد، زود گردانید رو
کین مگر قَصدِ من آمد، خونی است
یا طَمَع دارد، گدا و تونی است؟
یا گِرو بَسته‌ست با یارانْ بِدین
که بِتَرسانَد مرا زین هم‌نِشین؟
خود نیامَد هیچ از خُبْثِ سِرَش
یک گُمانِ نیک اَنْدر خاطِرَش
ظَنِّ نیکَش جُملگی بر خرس بود
او مگر مَر خرس را هم‌جِنْس بود؟
عاقلی را از سگی تُهْمَت نَهاد
خرس را دانست اَهلِ مِهْر و داد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست
گفت موسی با یکی مَستِ خیال
کِی بَداَنْدیش از شَقاوت وَزْ ضَلال
صد گُمانَت بود در پیغامْبَریم
با چُنین بُرهان و این خُلقِ کَریم
صد هزاران مُعجزه دیدی زِ من
صد خیالَت می‌فُزود و شَکّ و ظَن
از خیال و وَسوَسه تَنگ آمدی
طَعْنْ بر پیغامبری‌اَم می‌زَدی
گَرد از دریا بَرآوَرْدم عِیان
تا رَهیدیْت از شَرِ فرعونیان
زآسْمانْ چِلْ سال کاسه وْ خوان رَسید
وَزْ دُعایَم جویْ از سنگی دَوید
این و صد چندین و چندین گرم و سَرد
از تو ای سَرد آن تَوَهُّم کَم نکرد؟
بانگ زد گوساله‌یی از جادُویی
سَجده کردی که خدایِ من تویی
آن تَوَهُّم‌هات را سَیْلاب بُرد
زیرکیِّ بارِدَت را خواب بُرد
چون نَبودی بَد گُمان در حَقِّ او؟
چون نَهادی سَر چُنان ای زشت‌خو؟
چون خیالَت نامَد از تَزویرِ او؟
وَزْ فَسادِ سِحْرِ اَحمَق‌گیرِ او؟
سامِری‌یی خود کِه باشد ای سگان
که خدایی بَر تَراشَد در جَهان؟
چون دَرین تَزویرِ او یک‌دل شُدی
وَزْ همه اِشْکال‌ها عاطِلْ شُدی
گاو می‌شایَد خدایی را به لاف
در رَسولی‌اَم تو چون کردی خِلاف؟
پیشِ گاوی سَجْده کردی از خَری
گشت عَقلَت صَیدِ سِحْرِ سامِری
چَشمْ دُزدیدی زِ نورِ ذوالْجَلال
اینْت جَهْلِ وافِر و عینِ ضَلال
شُهْ بر آن عقل و گُزینش که تو راست
چون تو کانِ جَهْل را کُشتن سِزاست
گاوِ زَرّین بانگ کرد آخِر چه گفت
کَاحْمَقان را این همه رَغْبَت شِکُفت؟
زان عَجَب‌تَر دیده‌ایت از من بَسی
لیکْ حَق را کِی پَذیرد هر خَسی؟
باطِلان را چه رُبایَد؟ باطِلی
عاطِلان را چه خوش آید؟ عاطِلی
زان که هر جِنْسی رُبایَد جِنْسِ خَود
گاوْ سویِ شیرِ نَر کِی رو نَهَد؟
گُرگ بر یُوسف کجا عشق آوَرَد؟
جُز مگر از مَکْر، تا او را خورَد
چون زِ گُرگی وارَهَد، مَحْرَم شود
چون سگِ کَهْف از بَنی آدم شود
چون ابوبکر از مُحَمَّد بُرد بو
گفت هذا لَیْسَ وَجْهٌ کاذِبٌ
چون نَبُد بوجَهْل از اَصْحابِ دَرد
دید صَد شَقِّ قَمَر، باور نکرد
دَردمَندی کِشْ زِ بامْ اُفتاد طَشْت
زو نَهان کردیم، حَقْ پنهان نگشت
وان کِه او جاهِل بُد از دَردش بَعید
چند بِنْمودند و او آن را ندید
آیِنه‌یْ دلْ صاف باید تا دَرو
واشِناسی صورتِ زشتْ از نِکو
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را
آن مُسلمانْ تَرکِ اَبلَهْ کرد و تَفْت
زیرِ لبْ لاحَولْ گویان باز رفت
گفت چون از جِدّ و پَندَم وَزْ جِدال
در دلِ او بیش می‌زایَد خیال
پس رَهِ پَند و نَصیحت بَسته شُد
اَمرِ اَعْرِضْ عَنْهُمُ پیوسته شُد
چون دَوایَت می‌فَزایَد دَرد، پَس
قِصّه با طالِب بِگو، بَرخوان عَبَس
چون که اَعْمی طالِبِ حَق آمده‌ست
بَهرِ فَقر او را نَشایَد سینه خَست
تو حَریصی بر رَشادِ مِهْتَران
تا بیاموزَند عام از سَروَران
اَحمَدا دیدی که قومی از مُلوک
مُسْتَمِع گشتند، گشتی خوش که بوک
این رئیسانْ یارِ دین گردند خَوش
بر عَرَب این‌ها سَرَند و بر حَبَش
بُگْذَرَد این صیت از بَصْره وْ تَبوک
زان که اَلنّاسُ عَلی دینِ الْمُلوک
زین سَبَب تو از ضَریرِ مُهْتَدی
رو بِگَردانیدی و تَنگ آمدی
کَندَرین فُرصَت کَم اُفتَد این مُناخ
تو زِ یارانیّ و وَقتِ تو فَراخ
مُزدَحِم می‌گردی‌اَم در وَقتِ تَنگ
این نَصیحت می‌کنم نَزْ خشم و جنگ
اَحمَدا نَزدِ خدا این یک ضَریر
بهتر از صد قیصر است و صد وَزیر
یادِ اَلنّاسُ مَعادِنْ هین بیار
مَعْدنی باشد فُزون از صد هزار
مَعدنِ لَعْل و عَقیقِ مُکْتَنِس
بهتر است از صد هزاران کانِ مِسْ
اَحمَدا این‌جا ندارد مالْ سود
سینه باید پُر زِ عشق و دَرد و دود
اَعمی‌یی روشنْ‌دل آمد، دَر مَبَند
پَندْ او را دِهْ، که حَقِّ اوست پَند
گَر دو سه اَبْلَه تو را مُنْکِر شُدند
تَلْخْ کِی گَردی چو هستی کانِ قَند؟
گر دو سه اَبْلَه تو را تُهْمَت نَهَد
حَق برایِ تو گواهی می‌دَهَد
گفت از اِقْرارِ عالَم فارِغَم
آن کِه حَق باشد گواه، او را چه غَم؟
گَر خُفاشی را زِ خورشیدی خوری‌ست
آن دلیل آمد که آن خورشید نیست
نَفْرَتِ خُفّاشَکان باشد دلیل
که مَنَم خورشیدِ تابانِ جَلیل
گَر گُلابی را جُعَل راغِب شود
آن دلیلِ ناگُلابی می‌کُند
گَر شود قَلْبی خریدارِ مِحَک
در مِحَکّی‌اَش دَرآیَد نَقْص و شک
دُزدْ شب خواهد نه روز، این را بِدان
شبْ نِیَم، روزم که تابَم در جهان
فارِقَم، فاروقَم و غَلْبیروار
تا کِه از مَن کَهْ نمی‌یابَد گُذار
آرْد را پیدا کُنم من از سَبوس
تا نِمایَم کین نُقوش است آن نُفوس
من چو میزانِ خُدایَم در جهان
وانِمایَم هر سَبُک را از گِران
گاو را داند خدا گوساله‌یی
خَر خریداریّ و دَرخور کاله‌یی
من نه گاوم تا که گوساله‌م خَرَد
من نه خارم کُاشْتُری از من چَرَد
او گُمان دارد که با من جَورْ کرد
بلکه از آیینهٔ من روفْت گَرد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس
گفت جالینوس با اَصْحابِ خَود
مَر مرا تا آن فُلان دارو دَهَد
پس بِدو گفت آن یکی ای ذوفُنون
این دَوا خواهند از بَهرِ جُنون
دورْ از عقلِ تو، این دیگر مگو
گفت در من کرد یک دیوانه رو
ساعتی در رویِ من خوش بِنْگَرید
چَشمکَم زد، آستینِ من دَرید
گَرنه جِنْسیَّت بُدی در من ازو
کِی رُخ آوَرْدی به من آن زشت‌رو؟
گَر ندیدی جِنْسِ خودْ کِی آمدی؟
کِی به غیرِ جِنْسْ خود را بَرزَدی؟
چون دو کَس بَرهَم زَنَد بی‌هیچ شَک
در میانْشان هست قَدْرِ مُشترک
کِی پَرَد مُرغی مگر با جِنْسِ خَود؟
صُحبَتِ ناجِنْس گور است و لَحَد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود
آن حکیمی گفت دیدم هم‌تَکی
در بیابان زاغ را با لَکْلَکی
در عَجَب مانْدم، بِجُستَم حالَشان
تا چه قَدْرِ مُشترک یابَم نِشان
چون شُدم نزدیکْ من، حیران و دَنْگ
خود بِدیدَم هر دُوان بودند لَنْگ
خاصه شَهْبازی که او عَرشی بُوَد
با یکی جُغدی که او فَرشی بُوَد
آن یکی خورشیدِ عِلّیّین بُوَد
وین دِگَر خُفّاشْ کَزْ سِجّین بُوَد
آن یکی نوری زِ هر عَیْبی بَری
وین یکی کوری، گدایِ هر دَری
آن یکی ماهی که بر پَروین زَنَد
وین یکی کِرمی که در سَرگین زِیَد
آن یکی یوسُف‌رُخی، عیسی‌نَفَس
وین یکی گُرگی وَ یا خَر با جَرَس
آن یکی پَرّان شُده در لامَکان
وین یکی در کاهْدان، هَمچون سگان
با زبانِ مَعنوی گُل با جُعَل
این هَمی‌گوید که ای گَنْده‌بَغَل
گَر گُریزانی زِ گُلْشَن، بی‌گُمان
هست آن نَفْرَت کَمالِ گُلْسِتان
غَیرتِ من بر سَرِ تو دورْباش
می‌زَنَد کِی خَسْ از این‌جا دور باش
وَرْ بیامیزی تو با من ای دَنی
این گُمان آید که از کانِ مَنی
بُلبُلان را جایْ می‌زیبَد چَمَن
مَر جُعَل را در چَمین خوش تَر وَطَن
حَق مرا چون از پَلیدی پاک داشت
چون سِزَد بر من پَلیدی را گُماشت؟
یک رَگَم زیشان بُد و آن را بُرید
در من آن بَدرَگ کجا خواهد رَسید؟
یک نِشانِ آدم آن بود از اَزَل
که مَلایِک سَر نَهَندَش از مَحَل
یک نِشانِ دیگر آن که آن بِلیس
نَنْهَدَش سَر که مَنَم شاه و رئیس
پس اگر اِبْلیس هم ساجِد شُدی
او نبودی آدم، او غیری بُدی
هم سُجودِ هر مَلَک میزانِ اوست
هم جُحودِ آن عَدو بُرهانِ اوست
هم گواهِ اوست اِقْرارِ مَلَک
هم گواهِ اوست کُفرانِ سَگَک
این سخن پایان ندارد، بازگرد
تا چه کرد آن خرس با آن نیک مَرد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۸ - رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت
از صَحابه خواجه‌یی بیمار شُد
وَنْدَر آن بیماری‌اَش چون تار شُد
مُصْطَفی آمد عِیادت سویِ او
چون همه لُطْف و کَرَم بُد خویِ او
در عِیادت رَفتنِ تو فایده‌ست
فایده‌یْ آن باز با تو عایده‌ست
فایده‌یْ اَوَّل که آن شَخصِ عَلیل
بوک قُطْبی باشد و شاهِ جَلیل
چون دو چَشمِ دلْ نداری ای عَنود
که نمی‌دانی تو هیزُم را زِ عود
چون که گنجی هست در عالَم مَرَنج
هیچ ویران را مَدانْ خالی زِ گنج
قَصدِ هر درویش می‌کُن از گِزاف
چون نِشان یابی به جِد، می‌کُن طَواف
چون تو را آن چَشمِ باطنْ‌بین نبود
گنج می‌پِنْدار اَنْدَر هر وجود
وَرْ نباشد قُطْبْ یارِ رَهْ بُوَد
شَهْ نباشد، فارِسِ اِسْپَهْ بُوَد
پَس صِله‌ی یارانِ رَهْ لازم شُمار
هر کِه باشد، گَر پیاده، گَر سَوار
وَرْ عَدو باشد، همین اِحْسان نِکوست
که به اِحْسانْ بَسْ عَدو گشته‌ست دوست
وَرْ نگردد دوست، کینَش کَم شود
زان که اِحْسانْ کینه را مَرهَم شود
بَسْ فَواید هست غیرِ این، وَلیک
از درازی خایِفَم ای یارِ نیک
حاصِل این آمد که یارِ جمع باش
هَمچو بُتْگَر از حَجَر یاری تَراش
زان کِه اَنبوهیّ و جمعِ کاروان
رَهْ‌زَنان را بِشْکَنَد پُشت و سِنان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۹ - وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی
آمد از حَقْ سویِ موسی این عِتاب
کِی طُلوعِ ماهْ دیده تو زِ جیب
مَشرِقَت کردم زِ نورِ ایزدی
من حَقَم، رَنْجور گشتم، نامَدی
گفت سُبْحانا، تو پاکی از زیان
این چه رَمْز است؟ این بِکُن یارَب بَیان
باز فَرمودَش که در رَنْجوری‌اَم
چون نَپُرسیدی تو از رویِ کَرَم؟
گفت یارَب نیست نُقْصانی تو را
عقل گُم شُد، این سُخَن را بَرگُشا
گفت آری، بَندهٔ خاصِ گُزین
گشت رَنْجور، او مَنَم، نیکو بِبین
هست مَعْذوریش مَعْذوریِّ من
هست رَنْجوریش رَنْجوریِّ مَن
هر کِه خواهد هم‌نِشینیِّ خدا
تا نِشینَد در حُضورِ اَوْلیا
از حُضورِ اَوْلیا گَر بِسْکُلی
تو هَلاکی زان که جُزوی بی‌کُلی
هر کِه را دیو از کَریمان وابُرَد
بی‌کَسَش یابَد، سَرَش را او خورَد
یک بَدَسْت از جمع رفتن یک زمان
مَکْرِ دیو است، بِشْنو و نیکو بِدان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر
باغْبانی چون نَظَر در باغ کرد
دید چون دُزدان به باغِ خود سه مَرد
یک فَقیه و یک شَریف و صوفی‌یی
هر یکی شوخی، بَدی، لا یُوفی‌یی
گفت با این‌ها مرا صد حُجَّت است
لیکْ جمع‌اَند و جَماعَت قُوَّت است
بَر نَیایم یک تَنه با سه نَفَر
پس بِبُرَّمشان نُخُست از هَمدِگَر
هر یکی را من به سویی اَفْکَنَم
چون که تنها شُد، سِبیلَش بَرکَنَم
حیله کرد و کرد صوفی را به راه
تا کُند یارانْش را با او تَباه
گفت صوفی را بُرو سویِ وُثاق
یک گِلیم آوَر برای این رِفاق
رفت صوفی، گفت خَلْوَت با دو یار
تو فَقیهی، وین شَریفِ نامدار
ما به فَتویِ تو نانی می‌خوریم
ما به پَرِّ دانشِ تو می‌پَریم
وین دِگَر شَهْ‌زاده و سُلطانِ ماست
سَیِّد است از خاندانِ مُصْطَفاست
کیست آن صوفیْ شِکَمْ‌خوارِ خَسیس
تا بُوَد با چون شما شاهانْ جَلیس؟
چون بَبایَد، مَر وِرا پَنبه کُنید
هفته‌‌یی بر باغ و راغِ من زَنید
باغ چِه بْوَد؟ جانِ من آنِ شماست
ای شما بوده مرا چون چَشمِ راست
وَسوَسه کرد و مَر ایشان را فَریفت
آه کَزْ یاران نمی‌بایَد شِکیفت
چون به رَهْ کردند صوفی را و رَفت
خَصْم شُد اَنْدر پی‌اَش با چوبِ زَفْت
گفت ای سگ صوفی‌یی باشد که تیز
اَنْدَر آیی باغِ ما تو از سِتیز؟
این جُنَیدَت رَه نِمود و بایَزید؟
از کدامین شیخ و پیرت این رَسید؟
کوفت صوفی را چو تنها یافْتَش
نیم‌کُشتَش کرد و سَر بِشْکافْتَش
گفت صوفی آنِ من بُگْذشت، لیک
ای رَفیقان پاسِ خود دارید نیک
مَر مَرا اَغْیار دانستید هان
نیستم اَغْیارتَر زین قَلْتَبان
آنچه من خوردم، شما را خورْدنی‌ست
وین چُنین شَربَت جَزایِ هر دَنی‌ست
این جهانْ کوه است و گفت و گویِ تو
از صَدا هم باز آید سویِ تو
چون زِ صوفی گشت فارغْ باغبان
یک بَهانه کرد زان پَس جِنْسِ آن
کِی شَریفِ من، بُرو سویِ وُثاق
که زِ بَهرِ چاشْت پُختَم من رُقاق
بر دَرِ خانه بگو قَیْماز را
تا بیارَد آن رُقاق و قاز را
چون به رَهْ کردَش، بِگُفت ای تیزبین
تو فَقیهی، ظاهر است این و یَقین
او شریفی می‌کُند دَعویِّ سَرد
مادرِ او را کِه دانَد تا کِه کرد؟
بر زَن و بر فِعْلِ زن دل می‌نَهید؟
عقلْ ناقصْ وان‌گَهانی اِعْتِماد؟
خویشتن را بر علیّ و بر نَبی
بَسته است اَنْدَر زمانه بَسْ غَبی
هر کِه باشد از زِنا و زانِیان
این بَرَد ظَنْ در حَقِ رَبّانیان
هر کِه بَرگردد سَرَش از چَرخ‌ها
هَمچو خود گَردنده بینَد خانه را
آنچه گفت آن باغْبانِ بوالْفُضول
حالِ او بُد، دور از اَوْلادِ رَسول
گَر نبودی او نتیجه‌یْ مُرتَدان
کِی چُنین گفتی برایِ خاندان؟
خوانْد اَفْسون‌ها، شَنید آن را فَقیه
در پی‌اَش رَفت آن سِتَمکارِ سَفیه
گفت ای خَر اَنْدَرین باغَت کِه خوانْد؟
دُزدی از پیغامبَرَت میراثْ مانْد؟
شیر را بچّه هَمی مانَد بِدو
تو به پیغامبر به چه مانی؟ بگو
با شَریف آن کرد مَردِ مُلْتَجی
که کُند با آلِ یاسین خارجی
تا چه کین دارند دایم دیو و غول
چون یَزید و شِمْر با آلِ رَسول
شُد شَریف از زَخمِ آن ظالِم خَراب
با فَقیه او گفت ما جَستیم از آب
پایْ‌دار اکنون که مانْدی فَرد و کَم
چون دُهُل شو، زَخم می‌خور در شِکَم
گَر شَریف و لایِق و هَمدَم نِیَم
از چُنین ظالمْ تو را من کَم نِیَم
مَر مَرا دادی بِدین صاحِبْ غَرَض
اَحْمَقی کردی تو را بِئْسَ الْعِوَض
شُد ازو فارغ، بِیامَد کِی فَقیه
چه فَقیهی؟ ای تو نَنگِ هر سَفیه
فَتْوی‌اَت این است ای بُبْریده‌دست
کَنْدَر آییّ و نگویی اَمر هست؟
این چُنین رُخْصَت بِخوانْدی در وَسیط؟
یا بُده‌ست این مسئله اَنْدَر مُحیط؟
گفت حَقَّسْتَت، بِزَن، دَستَت رَسید
این سِزای آن که از یاران بُرید
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۱ - رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام
این عیادت از برای این صِله‌ست
وین صِله از صد مَحَبَّت حامله‌ست
در عیادت شُد رَسولِ بی‌نَدید
آن صَحابی را به حالِ نَزعْ دید
چون شَوی دور از حُضورِ اَوْلیا
در حقیقت گشته‌یی دور از خدا
چون نتیجه‌یْ هَجْرِ هَمراهان غَم است
کِی فِراقِ رویِ شاهان زان کَم است؟
سایهٔ شاهان طَلَب هر دَم شِتاب
تا شَوی زان سایه بهتر زآفتاب
گر سَفَر داری بِدین نیَّت بُرو
وَرْ حَضَر باشد، ازین غافِل مَشو
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن
سویِ مکّه شیخِ اُمَّت بایَزید
از برایِ حَجّ و عُمْره می‌دَوید
او به هر شهری که رفتی از نَخُست
مَر عزیزان را بِکَردی بازجُست
گِردْ می‌گشتی که اَنْدر شهر کیست
کو بر اَرکانِ بَصیرت مُتَّکی‌ست؟
گفت حَقْ اَنْدر سَفَر هر جا رَوی
باید اوَّل طالِبِ مَردی شَوی
قَصدِ گنجی کُن که این سود و زیان
در تَبَع آید، تو آن را فَرْع دان
هر کِه کارَد، قَصدْ گندم باشدَش
کاهْ خود اَنْدر تَبَع می‌آیَدَش
کَهْ بِکاری، بَرنیایَد گندمی
مَردمی جو، مَردمی جو، مَردمی
قَصدِ کعبه کُن چو وَقتِ حَج بُوَد
چون که رفتی، مکّه هم دیده شود
قَصد در مِعْراجْ دیدِ دوست بود
درتَبَعْ عَرش و مَلایِک هم نِمود
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۳ - حکایت
خانه‌یی نو ساخت روزی نو مُرید
پیر آمد خانهٔ او را بِدید
گفت شیخ آن نو مُریدِ خویش را
اِمْتِحان کرد آن نِکو اَنْدیش را
روزَن از بَهرِ چه کردی ای رَفیق؟
گفت تا نور اَنْدر آید زین طَریق
گفت آن فَرع است، این باید نیاز
تا ازین رَهْ بِشْنَوی بانگِ نماز
بایَزید اَنْدر سَفَر جُستی بَسی
تا بِیابَد خِضْرِ وَقتِ خود کسی
دید پیری با قَدی هَمچون هِلال
دید در وِیْ فَرّو گفتارِ رِجال
دیده نابینا و دلْ چون آفتاب
هَمچو پیلی دیده هِنْدُستان به خواب
چَشمْ بَسته، خُفته بینَد صد طَرَب
چون گُشایَد، آن نَبینَد ای عَجَب
بَسْ عَجَب در خوابْ روشن می‌شود
دلْ دَرونِ خوابْ روزَن می‌شود
آن کِه بیدار است و بیند خوابِ خَوش
عارف است او، خاکِ او در دیده کَش
پیشِ او بِنْشَست و می‌پُرسید حال
یافتَش درویش و هم صاحِب‌عِیال
گفت عَزْمِ تو کجا ای بایَزید؟
رَخْتِ غُربَت را کجا خواهی کَشید؟
گفت قَصدِ کعبه دارم از پِگَهْ
گفت هین، با خود چه داری زادِ رَهْ؟
گفت دارم از دِرَمْ نُقره دویست
نَکْ بِبَسته سخت بر گوشه‌یْ رَدی‌ست
گفت طَوْفی کُن به گِردَم هفت بار
وین نِکوتَر از طَوافِ حَج شُمار
و ان دِرَم‌ها پیشِ من نِهْ ای جواد
دان که حَج کردیّ و حاصل شُد مُراد
عُمره کردی، عُمرِ باقی یافتی
صاف گشتی، بر صَفا بِشْتافتی
حَقِّ آن حَقّی که جانَت دیده است
که مرا بر بیتِ خود بُگْزیده است
کعبه هرچندی که خانه‌یْ بِرِّ اوست
خِلْقَتِ من نیز خانه‌یْ سِرِّ اوست
تا بِکَرد آن کعبه را در وِیْ نَرَفت
وَنْدَرین خانه به جُز آن حَیْ نرفت
چون مرا دیدی، خدا را دیده‌یی
گِردِ کعبه‌یْ صِدْق بَر گَردیده‌‌یی
خِدمَتِ من طاعَت و حَمْدِ خداست
تا نَپِنْداری که حَق از من جُداست
چَشمِ نیکو باز کُن، در من نِگَر
تا بِبینی نورِ حَق اَنْدَر بَشَر
بایَزید آن نُکته‌ها را هوش داشت
هَمچو زَرّین حَلْقه‌اَش در گوش داشت
آمد از وِیْ بایَزید اَنْدر مَزید
مُنْتَهی در مُنْتَها آخِر رَسید
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا
چون پَیَمبَر دید آن بیمار را
خوشْ نَوازش کرد یارِ غار را
زنده شُد او چون پَیَمبَر را بِدید
گوییا آن دَم مَر او را آفرید
گفت بیماری مرا این بَخت داد
کآمَد این سُلطانْ بَرِ من بامْداد
تا مرا صِحَّت رَسید و عافِیَت
از قُدومِ این شَهِ بی‌حاشِیَت
ای خُجَسته رنج و بیماریّ و تَب
ای مُبارکْ دَرد و بیداریِّ شب
نَکْ مرا در پیری از لُطْف و کَرَم
حَق چُنین رَنْجوری‌یی داد و سَقَم
دَردِ پُشتَم داد هم تا من زِ خواب
بَرجَهَم هر نیمْ‌شب لابُد شتاب
تا نَخُسپَم جُمله شب چون گاومیش
دَردها بَخشید حَقْ از لُطْفِ خویش
زین شِکَست، آن رَحْمِ شاهان جوش کرد
دوزخ از تَهدیدِ منْ خاموش کرد
رنجْ گنج آمد، که رَحمَت‌ها دَروست
مَغزْ تازه شُد، چو بِخْراشید پوست
ای برادر موضِعِ تاریک و سَرد
صَبر کردن بر غَم و سُستیّ و دَرد
چَشمهٔ حیوان و جامِ مَستی است
کان بُلندی‌ها همه در پَستی است
آن بهارانْ مُضْمِر است اَنْدر خَزان
در بهار است آن خَزان، مَگْریز ازان
هَمرَهِ غَم باش و با وحشت بِساز
می‌طَلَب در مرگِ خود عُمرِ دراز
آنچه گوید نَفْسِ تو کین‌جا بَد است
مَشْنَوَش چون کارِ او ضِدّ آمده‌ست
تو خِلافَش کُن که از پیغامبران
این چُنین آمد وَصیَّت در جهان
مَشورت در کارها واجب شود
تا پَشیمانی در آخِر کَم بُوَد
حیله‌ها کردند بسیار اَنْبیا
تا که گَردان شُد بَرین سنگْ آسیا
نَفْس می‌خواهد که تا ویران کُند
خَلْق را گُمراه و سَرگَردان کُند
گفت اُمَّت مَشورت با کی کُنیم؟
اَنْبیا گفتند با عقلِ اِمام
گفت گَر کودک دَرآیَد یا زنی
کو ندارد عقل و رایِ روشنی؟
گفت با او مشورت کُن، وانچه گفت
تو خِلافِ آن کُن و در راه اُفت
نَفْسِ خود را زَن شِناس، از زن بَتَر
زان که زن جُزوی‌ست، نَفْسَت کُلِّ شَر
مَشورت با نَفْسِ خود گَر می‌کُنی
هرچه گوید، کُن خِلاف آن دَنی
گَر نماز و روزه می‌فَرمایَدَت
نَفْسْ مَکّار است، مَکْری زایَدَت
مَشورت با نَفْسِ خویش اَنْدر فِعال
هرچه گوید، عکسِ آن باشد کَمال
بَرنیایی با وِیْ و اِسْتیزِ او
رو بَرِ یاری، بگیر آمیزِ او
عقلْ قُوَّت گیرد از عقلِ دِگَر
نِیشِکَر کامل شود از نیشِکَر
من زِ مَکْرِ نَفْس دیدم چیزها
کو بَرَد از سِحْرِ خود تَمییزها
وَعده‌ها بِدْهَد تو را تازه به دست
که هزاران بار آن‌ها را شِکَست
عُمر گَر صد سال خود مُهلَت دَهَد
اوت هر روزی بَهانه‌یْ نو نَهَد
گرم گوید وَعده‌هایِ سَرد را
جادُوی مَردی بِبَندد مَرد را
ای ضیاءُ الْحَقْ حُسامُ الدّین بیا
که نَرویَد بی‌تو از شوره گیا
از فَلَک آویخته شُد پَرده‌یی
از پِیِ نِفْرینِ دلْ آزرده‌یی
این قَضا را هم قَضا داند عِلاج
عقلِ خَلْقان در قَضا گیج است گیج
اَژدَها گشته‌ست آن مارِ سیاه
آن کِه کِرمی بود، اُفتاده به راه
اَژدَها و مار اَنْدر دستِ تو
شُد عَصا، ای جانِ موسیٰ مَستِ تو
حُکْمِ خُذْها لا تَخَفْ دادَت خدا
تا به دَستَت اَژدَها گردد عَصا
هین، یَدِ بَیْضا نِما ای پادشاه
صُبحِ نو بُگْشا زِ شب‌هایِ سیاه
دوزخی اَفْروخت در وِیْ دَم فُسون
ای دَمِ تو از دَمِ دریا فُزون
بَحْرِ مَکّار است، بِنْموده کَفی
دوزخ است، از مَکْر بِنْموده تَفی
زان نِمایَد مُختَصر در چَشمِ تو
تا زَبون بینیش، جُنْبَد خشمِ تو
هم‌چُنان که لشکرِ اَنْبوه بود
مَر پَیَمبَر را به چَشمْ اندک نِمود
تا بَریشان زد پَیَمبَر بی‌خَطَر
وَرْ فُزون دیدی، از آن کردی حَذَر
آن عِنایَت بود و اَهلِ آن بُدی
اَحمَدا وَرْنه تو بَددل می‌شُدی
کَم نِمود او را و اَصْحابِ وِرا
آن جِهادِ ظاهِر و باطنْ خدا
تا مُیَسَّر کرد یُسْریٰ را بَرو
تا زِ عُسْریٰ او بِگَردانید رو
کَم نِمودن مَر وِرا پیروز بود
که حَقَش یار و طَریق‌آموز بود
آن کِه حَق پُشتَش نباشد از ظَفَر
وای اگر گُربه‌ش نِمایَد شیرِ نَر
وای اگر صد را یکی بینَد زِ دور
تا به چالِش اَنْدر آید از غُرور
زان نِمایَد ذوالْفَقاری حَربه‌یی
زان نِمایَد شیرِ نَر چون گُربه‌یی
تا دلیر اَنْدر فُتَد اَحْمَق به جنگ
وَنْدَر آرَدْشان بِدین حیلَت به چَنگ
تا به پایِ خویش باشند آمده
آن فِلیوان جانِبِ آتش کَده
کاهْ بَرگی می‌نِمایَد تا تو زود
پُف کُنی، کو را بِرانی از وجود
هین، که آن کَهْ کوه‌ها بَرکَنده است
زو جهانْ گریان و او در خنده است
می‌نِمایَد تا به کَعْب این آبِ جو
صد چو عاجْ اِبْنِ عُنُق شُد غَرقِ او
می‌نِمایَد موجِ خونَش تَلِّ مُشک
می‌نِمایَد قَعْرِ دریا خاکِ خُشک
خُشک دید آن بَحْر را فرعونِ کور
تا دَرو رانْد از سَرِ مَردیّ و زور
چون دَرآیَد در تَکِ دریا بُوَد
دیدهٔ فرعون کِی بینا بُوَد؟
دیده بینا از لِقایِ حَق شود
حَق کجا هم‌رازِ هر اَحْمَق شود؟
قَند بینَد، خود شود زَهرِ قَتول
راه بینَد، خود بُوَد آن بانگِ غول
ای فَلَک در فِتْنهٔ آخِر زمان
تیز می‌گردی، بِدِه آخِر زمان
خَنجَرِ تیزی تو اَنْدر قَصدِ ما
نیشِ زَهرآلوده‌یی در فَصْدِ ما
ای فَلَک از رَحْمِ حَقْ آموز رَحْم
بر دلِ موران مَزَن چون مارْ زَخم
حَقِّ آن کِه چَرخهٔ چَرخِ تو را
کرد گَردانْ بَر فَرازِ این سَرا
که دگرگون گردی و رَحمَت کُنی
پیش ازان که بیخِ ما را بَرکَنی
حَقِّ آن که دایگی کردی نَخُست
تا نِهالِ ما زِ آب و خاکْ رُست
حَقِّ آن شَهْ که تو را صاف آفرید
کرد چندان مَشْعله در تو پَدید
آن چُنان مَعْمور و باقی داشتَت
تا که دَهْری از اَزَل پِنْداشْتَت
شُکر دانستیم آغازِ تو را
اَنْبیا گفتند آن رازِ تو را
آدمی دانَد که خانه حادِث است
عنکبوتی نه که در وِیْ عابِث است
پَشّه کِی دانَد که این باغ از کِی است؟
کو بهاران زاد و مرگش در دِیْ است
کِرمْ کَنْدَر چوب زایَد سُست‌حال
کِی بِدانَد چوب را وَقتِ نِهال؟
وَرْ بِدانَد کِرم از ماهیَّتَش
عقل باشد، کِرم باشد صورتَش
عقلِ خود را می‌نِمایَد رَنگ‌ها
چون پَری دور است از آن فَرسنگ‌ها
از مَلَک بالاست، چه جایِ پَری
تو مگسْ‌پَرّی به پَستی می‌پَری
گَرچه عقلَت سویِ بالا می‌پَرَد
مُرغِ تَقْلیدَت به پَستی می‌چَرَد
عِلْمِ تَقلیدی وَبالِ جانِ ماست
عاریه‌ست و ما نِشَسته کآنِ ماست
زین خِرَد جاهِل هَمی باید شُدن
دست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سودِ خود، زان می‌گُریز
زَهر نوش و آبِ حیوان را بِریز
هر کِه بِسْتایَد تو را، دُشنام دِهْ
سود و سَرمایه به مُفْلِسْ وام دِهْ
ایمِنی بُگْذار و جایِ خَوْفْ باش
بُگْذر از ناموس و رُسوا باش و فاش
آزمودم عقلِ دوراَنْدیش را
بَعد ازین دیوانه سازم خویش را
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۵ - عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد
گفت با دَلْقَک شبی سَیِّد اَجَل
قَحْبه‌یی را خواستی تو از عَجَل
با من این را باز می‌بایست گفت
تا یکی مَسْتور کردیمیت جُفت
گفت نُه مَسْتورِ صالِح خواستم
قَحْبه گشتند و زِ غَمْ تَن کاستم
خواستم این قَحْبه را بی‌مَعرِفَت
تا بِبینَم چون شود این عاقِبَت؟
عقل را من آزمودم هم بَسی
زین سِپَس جویَم جُنون را مَغْرِسی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۶ - به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود
آن یکی می‌گفت خواهم عاقلی
مَشورت آرَم بِدو در مُشکلی
آن یکی گُفتَش که اَنْدر شهرِ ما
نیست عاقلْ جُز که آن مَجنُون‌نِما
بر نِیی گشته سَواره نَکْ فُلان
می‌دَوانَد در میانِ کودکان
صاحِبِ رایَست و آتش‌پاره‌یی
آسْمان قَدْر است و اَخْتَرباره‌یی
فَرِّ او کَرّوبیان را جانْ شُده‌ست
او دَرین دیوانگی پنهان شُده‌ست
لیکْ هر دیوانه را جانْ نَشْمُری
سَر مَنِه گوساله را چون سامِری
چون وَلی‌یی آشکارا با تو گفت
صد هزاران غَیب و اسرارِ نَهُفت
مَر تو را آن فَهْم و آن دانش نبود
وا نَدانستی تو سَرگین را زِ عود
از جُنونْ خود را وَلی چون پَرده ساخت
مَر وِرا ای کور کِی خواهی شناخت؟
گَر تو را باز است آن دیده‌یْ یَقین
زیرِ هر سنگی یکی سَرهنگ بین
پیشِ آن چَشمی که باز و رَهبر است
هر گِلیمی را کَلیمی در بَر است
مَر وَلی را هم وَلی شُهره کُند
هر کِه را او خواست، با بَهره کُند
کَس نَدانَد از خِرَد او را شناخت
چون که او مَر خویش را دیوانه ساخت
چون بِدُزدَد دُزدِ بینایی زِ کور
هیچ یابد دُزد را او در عُبور؟
کور نَشْناسَد که دستِ او که بود
گَرچه خود بر وِیْ زَنَد دُزدِ عَنود
چون گَزَد سگْ کورِ صاحِب‌ژَنده را
کِی شِناسَد آن سگِ دَرَّنده را؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۷ - حمله بردن سگ بر کور گدا
یک سگی در کویْ بر کورِ گدا
حَمله می‌آوَرْد چون شیرِ وَغا
سگ کُند آهنگِ دَرویشان به خشم
دَر کَشَد مَهْ خاکِ درویشان به چَشم
کورْ عاجز شد زِ بانگ و بیمِ سگ
اَنْدر آمد کور در تَعْظیمِ سگ
کِی امیرِ صَیْد وِیْ شیرِ شکار
دستْ دستِ توست، دست از من بِدار
کَزْ ضَرورت دُمِّ خَر را آن حکیم
کرد تَعْظیم و لَقَب کردش کَریم
گفت او هم از ضَرورت کِی اَسَد
از چو من لاغَر شِکارَت چه رَسَد؟
گور می‌گیرند یارانَت به دشت
کور می‌گیری تو در کوچه به گشت
گور می‌جویند یارانَت به صَیْد
کور می‌جویی تو در کوچه به کَیْد
آن سگِ عالِمْ شِکارِ گور کرد
وین سگِ بی‌مایه قَصدِ کور کرد
عِلْم چون آموخت سگ، رَست از ضَلال
می‌کُند در بیشه‌ها صَیدِ حَلال
سگ چو عالِم گشت، شُد چالاکِ زَحْف
سگ چو عارف گشت، شُد اَصْحابِ کَهْف
سگ شِناسا شُد که میرِ صَیْد کیست
ای خدا آن نورِ اِشْناسَنده چیست؟
کور نَشْناسَد، نه از بی‌چَشمی است
بلکه این زان است کَزْ جَهْل است مَست
نیست خود بی‌چَشم‌تَر کور از زمین
این زمین از فَضْلِ حَق شُد خَصْم بین
نورِ موسیٰ دید و موسیٰ را نَواخت
خَسْفِ قارون کرد و قارون را شِناخت
رَجْف کرد اَنْدر هَلاکِ هر دَعی
فَهْم کرد از حَقْ که یااَرْضُ ابْلَعی
خاک و آب و باد و نارِ با شَرَر
بی‌خَبَر با ما و با حَقْ با خَبَر
ما به عکسِ آن زِ غیرِ حَقْ خَبیر
بی‌خَبَر از حَقْ و از چندین نَذیر
لاجَرَم اَشْفَقْنَ مِنْها جُمله‌شان
کُند شُد زآمیزِ حیوان حَمله‌شان
گفت بیزاریم جُمله زین حَیات
کو بُوَد با خَلْقْ حَی، با حَقْ مَوات
چون بِمانْد از خَلْق، گردد او یَتیم
اُنْسِ حَق را قَلْب می‌باید سَلیم
چون زِ کوری، دُزد دُزدَد کاله‌یی
می‌کُند آن کورْ عَمْیا ناله‌یی
تا نگوید دُزد او را کآن مَنَم
کَزْ تو دُزدیدم، که دُزدِ پُرفَنَم
کِی شِناسَد کور دُزدِ خویش را
چون ندارد نورِ چَشم و آن ضیا؟
چون بگوید هم بگیر او را تو سخت
تا بگوید او عَلامَت‌هایِ رَخْت
پس جِهادِ اَکْبر آمد عَصرِ دُزد
تا بگوید که چه بُرد آن زنْ بِمُزْد
اَوَّلا دُزدید کُحْلِ دیده‌اَت
چون سِتانی، بازْیابی تَبْصِرَت
کالهٔ حِکْمَت که گُم کرده‌یْ دل است
پیشِ اَهلِ دل یَقینْ آن حاصِل است
کورْدل با جان و با سَمْع و بَصَر
می‌نَدانَد دُزدِ شَیْطان را زَاثَر
زَاهْلِ دل جو، از جَماد آن را مَجو
که جَماد آمد خَلایِقْ پیشِ او
مَشورت جوینده آمد نَزدِ او
کِی آبِ کودک شُده، رازی بگو
گفت رو زین حَلْقه، کین دَر باز نیست
باز گَرد، امروزْ روزِ راز نیست
گَر مکان را رَهْ بُدی در لامَکان
هَمچو شیخان بودَمی من بر دُکان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
مُحْتَسِب در نیم شب جایی رَسید
در بُنِ دیوارْ مَستی خُفته دید
گفت هِی مَستی، چه خورده‌ستی؟ بگو
گفت ازین خوردم که هست اَنْدَر سَبو
گفت آخِر در سَبو واگو که چیست؟
گفت ازان که خورده‌ام گفت این خَفی‌ست
گفت آنچه خورده‌یی آن چیست آن؟
گفت آن که در سَبو مَخْفی‌ست آن
دور می‌شُد این سوآل و این جواب
مانْد چون خَر مُحْتَسِب اَنْدَر خَلاب
گفت او را مُحتَسِب هین، آه کُن
مَستْ هوهو کرد هنگامِ سُخُن
گفت گفتم آه کُن، هو می‌کُنی؟
گفت من شاد و تو از غَمْ مُنْحَنی
آه از دَرد و غَم و بیدادی است
هوی هویِ مِیْ‌خوران از شادی است
مُحْتَسب گفت این نَدانَم، خیزْ خیز
مَعْرِفَت مَتْراش و بُگْذار این سِتیز
گفت رو، تو از کجا من از کجا؟
گفت مَستی، خیز تا زندان بیا
گفت مَست ای مُحْتَسِب بُگْذار و رو
از برهنه کِی توان بُردن گِرو؟
گَر مرا خود قُوَّتِ رَفتن بُدی
خانهٔ خود رَفْتَمی، وین کِی شُدی؟
من اگر با عقل و با اِمْکانَمی
هَمچو شَیخان بر سَرِ دُکّانَمی