تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را
گفت ای شَهْ بر منِ عورِ گدایْ
قولِ دُشمن مَشْنو از بَهرِ خدایْ
گَر به بُطلان است دَعوی کردنَم
من نَهادم سَر، بِبُر این گَردنَم
زاغْ کو حُکْمِ قَضا را مُنکِر است
گَر هزاران عقل دارد، کافِر است
در تو تا کافی بُوَد از کافِران
جایِ گَنْد و شَهوتی چون کافِ ران
من بِبینَم دام را اَنْدَر هوا
گَر نَپوشَد چَشمِ عقلَم را قَضا
چون قَضا آید، شود دانش به خواب
مَهْ سِیَه گردد، بِگیرد آفتاب
از قَضا این تَعبیه کِی نادر است؟
از قَضا دان، کو قَضا را مُنکِر است
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل
بوالْبَشَر کو عَلَّمَ الْاَسْما بَگ است
صد هزاران عِلْمَش اَنْدَر هر رَگ است
اسمِ هر چیزی چُنان کان چیز هست
تا به پایانْ جانِ او را داد دست
هر لَقَب کو داد، آن مُبْدَل نَشُد
آن کِه چُسْتَش خوانْد، او کاهَل نَشُد
هرکِه آخِر مؤمن است اَوَّل بِدید
هرکِه آخِر کافِرْ او را شُد پَدید
اسمِ هر چیزی تو از دانا شِنو
سِرِّ رَمْزِ عَلَّمَ الْاسْما شِنو
اسمِ هر چیزی بَرِ ما ظاهِرَش
اسمِ هر چیزی بَرِ خالِقْ سِرَش
نَزدِ موسی نامِ چوبَش بُد عَصا
نَزدِ خالِقْ بود نامَش اَژْدَها
بُد عُمَر را نامْ این جا بُت‌پَرَست
لیکْ مؤمن بود نامَش در اَلَست
آن کِه بُد نزدیکِ ما نامَش مَنی
پیشِ حَق این نَقْش بُد که با منی
صورتی بود این مَنی اَنْدَر عَدَم
پیشِ حَق موجود، نه بیش و نه کَم
حاصِل، آن آمد حقیقتْ نامِ ما
پیشِ حضرت، کان بُوَد اَنْجامِ ما
مَرد را بر عاقِبَت نامی نَهَد
نی بر آن کو عاریَت نامی نَهَد
چَشمِ آدم چون به نورِ پاک دید
جان و سِرِّ نام‌ها گَشتَش پَدید
چون مَلَک اَنْوارِ حَق در وِیْ بیافت
در سُجود افتاد و در خِدمَت شِتافت
مَدحِ این آدم که نامَش می‌بَرَم
قاصِرَم گَر تا قیامَت بِشْمُرَم
این همه دانست و چون آمد قَضا
دانشِ یک نَهی شُد بر وِیْ خَطا
کِی عَجَب نَهی از پِیِ تَحْریم بود
یا به تَأویلی بُد و توهیم بود؟
در دِلَش تَأویلْ چون تَرجیح یافت
طَبْع در حیرتْ سویِ گندم شِتافت
باغْبان را خارْ چون در پایْ رَفت
دُزد فُرصَت یافت، کالا بُرد تَفْت
چون زِ حیرت رَستْ باز آمد به راه
دید بُرده دُزد رَخْت از کارگاه
رَبَّنا اِنّا ظَلَمْنا گفت و آه
یعنی آمد ظُلْمَت و گُم گشت راه
این قَضا ابری بُوَد خورشیدْپوش
شیر و اَژْدَرها شود زو هَمچو موش
من اگر دامی نبینم گاهِ حُکْم
من نه تنها جاهِلَم در راهِ حُکْم
ای خُنُک آن کو نِکوکاری گرفت
زور را بُگْذاشت، او زاری گرفت
گَر قَضا پوشَد سِیَه هَمچون شَبَت
هم قَضا دَستَت بگیرد عاقِبَت
گَر قَضا صد بار قَصْدِ جان کُند
هم قَضا جانَت دَهَد، دَرمان کُند
این قَضا صد بار اگر راهَت زَنَد
بَر فَرازِ چَرخْ خَرگاهَت زَنَد
از کَرَم دان این که می‌تَرسانَدَت
تا به مُلْکِ ایمِنی بِنْشانَدَت
این سُخَن پایان ندارد، گشت دیر
گوش کُن تو قِصّۀ خرگوش و شیر
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
چون که نَزدِ چاه آمد شیر، دید
کَزْ رَهْ آن خرگوش مانْد و پا کَشید
گفت پا واپَس کَشیدی تو چرا؟
پای را واپَس مَکَش، پیش اَنْدَر آ
گفت کو پایم؟ که دست و پایْ رفت
جانِ من لَرزید و دل از جایْ رفت
رَنگِ رویَم را نمی‌بینی چو زَر؟
زَانْدَرونْ خود می‌دَهَد رَنگَم خَبَر
حَقْ چو سیما را مُعَرِّف خوانده ا‌ست
چشمِ عارفْ سویِ سیما مانده‌ است
رنگ و بو غَمّاز آمد چون جَرَس
از فَرَسْ آگهْ کُند بانگِ فَرَس
بانگِ هر چیزی رَسانَد زو خَبَر
تا بِدانی بانگِ خَر از بانگِ دَر
گفت پیغامبر به تَمییزِ کَسان
مَرْءُ مَخْفیٌ لَدی’ طَیّ‌ اللِّسانْ
رنگِ رو از حالِ دل دارد نِشان
رَحْمَتَم کُن، مِهْرِ من در دل نِشان
رنگِ رویِ سُرخ دارد بانگِ شُکر
بانگِ رویِ زَرد دارد صَبر و نُکْر
در من آمد آن کِه دست و پا بَرَد
رنگِ روی و قُوَّت و سیما بَرَد
آن کِه در هرچه درآید بِشْکَنَد
هر درخت از بیخ و بُنْ او بَر کَنَد
در من آمد آن کِه از وِیْ گشت مات
آدمیّ و جانور، جامِد، نَبات
این خودْ اَجْزایَند، کُلّیّات ازو
زَرد کرده رنگ و فاسِد کرده بو
تا جهان گَهْ صابِر است و گَهْ شَکور
بوستانْ گَهْ حُلّه پوشَد، گاه عور
آفتابی کو بَرآیَد نارْگون
ساعتی دیگر شود او سَرنِگون
اخْتَرانِ تافته بر چارْ طاق
لحظه لحظه مُبْتَلایِ اِحْتِراق
ماهْ کو اَفْزود زَاخْتَر در جَمال
شُد زِ رنجِ دِقْ، او هَمچون خیال
این زمینِ با سُکونِ با اَدَب
اَنْدَر آرَد زَلْزَلَه‌ش در لَرْزِ تَب
ای بَسا کُهْ زین بَلایِ مُرده ریگ
گشته است اَنْدَر جهانْ او خُرد و ریگ
این هوا با روح آمد مُقْتَرِن
چون قَضا آید، وَبا گشت و عَفِن
آبِ خوش، کو روح را هَمشیره شُد
در غَدیری زَرد و تَلْخ و تیره شُد
آتشی کو باد دارد در بُروت
هم یکی بادی بَرو خوانَد یَموت
حالِ دریا زِاضْطِراب و جوشِ او
فَهْم کُن تَبدیل‌هایِ هوشِ او
چَرخِ سَرگردان که اَنْدَر جست و جوست
حالِ او چون حالِ فرزندانِ اوست
گَهْ حَضیض و گَهْ میانه، گاه اوج
اَنْدَرو از سَعْد و نَحْسی فوجْ فوج
از خود ای جُزوی زِ کُل‌ها مُخْتَلِط
فَهْم می‌کُن حالتِ هر مُنْبَسِط
چون که کُلّیّات را رَنج است و دَرد
جُزوِ ایشان چون نباشد رویْ ‌زَرد؟
خاصه جُزوی کو زِ اَضْداد است جمع
زآب و خاک و آتش و باد است جمع
این عَجَب نَبْوَد که میش از گُرگ جَست
این عَجَب کین میشْ دل در گُرگ بَست
زندگانی آشتیّ ضِدّهاست
مرگْ آن کَنْدَر میانَش جنگ خاست
لُطْفِ حَق این شیر را و گور را
اِلْف داده‌ست این دو ضِدِّ دور را
چون جهان رَنْجور و زندانی بُوَد
چه عَجَب رَنْجور اگر فانی بُوَد
خوانْد بر شیر او ازین رو پَنْدها
گفت من پَسْ مانده‌ام زین بَندها
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۱ - پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش
شیر گُفتَش تو زِ اَسْبابِ مَرَض
این سَبَب گو خاصْ کاینَسْتَم غَرَض
گفت آن شیر، اَنْدَرین چَهْ ساکِن است
اَنْدَرین قَلْعه زِ آفاتْ ایمِن است
قَعْرِ چَهْ بُگْزید هرکِه عاقل است
زان که در خَلْوَت صَفاهایِ دل است
ظُلْمَتِ چَهْ بِهْ که ظُلْمَت‌هایِ خَلْق
سَر نَبُرد آن کَس که گیرد پایِ خَلْق
گفت پیش آ زَخْمَم او را قاهِر است
تو بِبین کان شیر در چَهْ حاضِر است؟
گفت من سوزیده‌ام زان آتشی
تو مَگَر اَنْدَر بَرِ خویشَم کَشی
تا به پُشتِ تو من ای کانِ کَرَم
چَشم بُگْشایَم به چَهْ در بِنْگَرم
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
چون که شیر اَنْدَر بَرِ خویشَش کَشید
در پَناهِ شیر تا چَهْ می‌دَوید
چون که در چَهْ بِنْگَریدَند اَنْدَر آب
اَنْدَر آب از شیر و او دَر تافتْ تاب
شیرْ عکسِ خویش دید از آبْ تَفْت
شَکلِ شیری در بَرَش خرگوشِ زَفْت
چون که خَصْمِ خویش را در آب دید
مَر وِرا بُگْذاشت و اَنْدَر چَهْ جَهید
دَر فُتاد اَنْدَر چَهی کو کَنده بود
زان که ظُلْمَش در سَرَش آینده بود
چاهِ مُظْلِم گشت ظُلْمِ ظالِمان
این چُنین گفتند جُمله‌یْ عالِمان
هرکِه ظالِم‌تَر، چَهَش با هَوْل‌تَر
عَدل فَرموده‌ست بَتَّر را بَتَر
ای کِه تو از جاه ظُلمی می‌کُنی
دان که بَهرِ خویش چاهی می‌کَنی
گِردِ خود چون کِرمْ پیله بَر مَتَن
بَهرِ خود چَهْ می‌کَنی، اندازه کَن
مَر ضَعیفان را تو بی‌خَصْمی مَدان
از نُبی ذا جاءَ نَصْرُاللّهِ خوان
گَر تو پیلی، خَصْمِ تو از تو رَمید
نَکْ جَزا طَیْرًا اَبابیلَت رَسید
گَر ضَعیفی در زمین خواهد اَمان
غُلْغُل اُفْتَد در سپاهِ آسْمان
گَر به دندانَش گَزی، پُر خون کُنی
دَردِ دَندانَت بگیرد چون کُنی؟
شیرْ خود را دید در چَهْ وَزْ غُلو
خویش را نَشْناخت آن دَمْ از عَدو
عکسِ خود را او عَدوِّ خویش دید
لاجَرَم بر خویشْ شمشیری کَشید
ای بَسا ظُلْمی که بینی در کَسان
خویِ تو باشد دریشانْ ای فُلان
اَنْدَر ایشانْ تافته هستیِّ تو
از نِفاق و ظُلْم و بَدمَستیِّ تو
آن تویی، وان زَخْم بر خود می‌زَنی
بر خود آن دَمْ تارِ لَعْنَت می‌کَنی
در خود آن بَد را نمی‌بینی عِیان
وَرْنه دشمن بودی‌یی خود را به جان
حَمله بر خود می‌کُنی، ای ساده مَرد
هَمچو آن شیری که بر خود حَمله کرد
چون به قَعْرِ خویِ خود اَنْدَر رَسی
پس بِدانی کَزْ تو بود آن ناکَسی
شیر را در قَعْر پیدا شُد که بود
نَقْشِ او آن کِشْ دِگَر کَس می‌نِمود
هرکِه دَندانِ ضَعیفی می‌کَند
کارِ آن شیرِ غَلَط‌بین می‌کُند
ای بِدیده خالِ بَد بر رویِ عَم
عکسِ خالِ توست آن، از عَم مَرَم
مؤمنانْ آیینۀ هَمدیگرند
این خَبَر می از پَیَمبَر آوَرَند
پیشِ چَشمَت داشتی شیشه‌یْ کَبود
زان سَبَب عالَم کَبودَت می‌نِمود
گَر نه کوری، این کَبودی دان زِ خویش
خویش را بَدگو، مگو کَس را تو بیش
مؤمن اَر یَنْظُرْ بِنُورِ اللّهْ نبود
غَیبْ مؤمن را بِرِهنه چون نِمود؟
چون که تو یَنْظُرْ بِنارِ اللّهْ بُدی
در بَدی از نیکویی غافِل شُدی
اندک اندک آبْ بر آتشْ بِزَن
تا شود نارِ تو نورْ ای بواَلْحَزَن
تو بِزَن یا رَبَّنا آبِ طَهور
تا شود این نارِ عالَمْ جُمله نور
آبِ دریا جُمله در فَرمانِ توست
آب و آتش ای خداوند آنِ توست
گَر تو خواهی، آتشْ آبِ خَوش شود
وَرْ نخواهی، آب هم آتش شود
این طَلَب در ما هم از ایجادِ توست
رَستَن از بیدادْ یا رَب دادِ توست
بی‌طَلَب تو این طَلَبْ‌مان داده‌یی
گَنجِ اِحْسان بر همه بُگْشاده‌‌یی
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد
چون که خرگوش از رَهایی شاد گشت
سویِ نَخْچیرانْ دَوان شُد تا به دشت
شیر را چون دید در چَهْ کُشته، زار
چَرخ می‌زد شادمانْ تا مَرغْزار
دست می‌زد، چون رَهید از دستِ مرگ
سَبز و رَقْصان در هوا، چون شاخ و بَرگ
شاخ و بَرگ از حَبْسِ خاکْ آزاد شُد
سَر بَرآوَرْد و حریفِ باد شُد
بَرگ‌ها چون شاخِ را بِشْکافْتَند
تا به بالایِ درختْ اِشْتافْتَند
با زبانِ شَطْأهُ شُکرِ خدا
می‌سَرایَد هر بَر و بَرگی جُدا
که بِپَروَرْد اصلِ ما را ذوالْعَطا
تا درختْ اِسْتَغْلَظ آمد وَاسْتَوی
جان‌هایِ بَسته اَنْدَر آب و گِل
چون رَهَند از آب و گِل‌ها شادْ دل
در هَوایِ عشقِ حَقْ رَقْصان شوند
هَمچُو قُرصِ بَدْر، بی‌نُقْصان شوند
جِسمَشان در رَقْص و جان‌ها خود مَپُرس
وان کِه گِردِ جان از آن‌ها خود مَپُرس
شیر را خرگوش در زندان نِشانْد
نَنگْ شیری کو زِ خرگوشی بِمانْد
درچُنان نَنگیّ و آن گَهْ این عَجَب
فَخْرِ دین خواهد که گویَندَش لَقَب
ای تو شیری در تَکِ این چاهْ فَرد
نَفْسْ چون خرگوشْ خونَت‌ریخت و خَورْد
نَفْسِ خرگوشَت به صَحرا در چَرا
تو به قَعْرِ این چَهِ چون و چرا
سویِ نَخْچیران دَوید آن شیرگیر
کَابْشِروا یا قَوْمِ اِذْ جاءَ الْبَشیر
مُژده مُژده ای گروهِ عَیْش‌ساز
کان سگِ دوزخْ به دوزخ رفت باز
مُژده مُژده کان عَدوِّ جان‌ها
کَنْد قَهرِ خالِقَش دَندان‌ها
آن کِه از پَنجه بَسی سَرها بِکوفت
هَمچو خَس جاروبِ مرگش هم بِروفت
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را
جَمع گشتند آن زمانْ جُمله وُحوش
شاد و خندانْ از طَرَب در ذوق و جوش
حَلْقه کردند او چو شمعی در میان
سجده کردندَش همه صَحراییان
تو فرشته‌یْ آسْمانی یا پَری؟
نی، تو عِزْراییلِ شیرانِ نَری
هرچه هستی، جانِ ما قُربانِ توست
آفرین بر دست و بازویَت دُرُست
رانْد حَق این آب را در جویِ تو
آفرین بر دَست و بر بازویِ تو
بازگو تا چون سِگالیدی به مَکْر؟
آن عَوان را چون بِمالیدی به مَکْر؟
بازگو تا قِصّه دَرمان‌ها شود
بازگو تا مَرهَمِ جان‌ها شود
بازگو کَزْ ظُلْمِ آن اِسَتم‌نِما
صد هزاران زَخْم دارد جانِ ما
گفت تأییدِ خدا بُد ای مِهان
وَرْنه خرگوشی کِه باشد در جهان؟
قُوَّتَم بَخشید و دل را نور داد
نورِ دل مَر دَست و پا را زور داد
از بَرِ حَق می‌رَسَد تَفْضیل‌ها
باز هم از حَق رَسَد تَبْدیل‌ها
حَقْ به دور نوبَتْ این تأیید را
می‌نِمایَد اَهلِ ظَنّ و دید را
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۵ - پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید
هین به مُلْکِ نوبَتی شادی مَکُن
ای تو بَسته‌یْ نوبَت، آزادی مَکُن
آن کِه مُلْکَش بَرتَر از نوبَت تَنَند
بَرتَر از هفت اَنْجُمَش نوبَت زَنَند
بَرتَر از نوبَت، مُلوکِ باقی‌اَند
دورِ دایم روح‌ها با ساقی‌اَند
تَرکِ این شُرب اَرْ بگویی یک دو روز
دَر کُنی اَنْدَر شرابِ خُلْدْ پوز
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر
ای شَهان کُشتیم ما خَصْمِ بُرون
مانْد خَصْمی زو بَتَر در اَنْدَرون
کُشتنِ این، کارِ عقل و هوش نیست
شیرِ باطِنْ سُخْرۀ خرگوش نیست
دوزخ است این نَفْس و دوزخْ اَژدَهاست
کو به دریاها نگردد کَمّ و کاست
هفت دریا را دَرآشامَد هنوز
کَم نگردد سوزشِ آن خَلْق‌سوز
سَنگ‌ها و کافِرانِ سنگْ‌دل
اَنْدَر آیند اَنْدَرو زار و خَجِل
هم نگردد ساکِن از چندین غذا
تا زِ حَق آید مَر او را این نِدا
سیر گشتی سیر؟ گوید نه، هنوز
اینْت آتش، اینْت تابِش، اینْت سوز
عالَمی را لُقمه کرد و دَرکَشید
مَعْده‌اَش نَعْره زنان هَلْ مِنْ مَزید
حَقْ قَدَم بر وِیْ نَهَد از لامَکان
آن‌گَهْ او ساکِن شود از کُنْ فَکان
چون که جُزوِ دوزخ است این نَفْسِ ما
طَبْعِ کُل دارد همیشه جُزوها
این قَدَم حَق را بُوَد کو را کُشَد
غیرِ حَقْ خود کی کَمانِ او کَشَد؟
در کَمانْ نَنْهَند اِلا تیرِ راست
این کَمان را باژگونْ کَژْ تیرهاست
راست شو چون تیر و وارَهْ از کَمان
کَزْ کَمان هر راست بِجْهَد بی‌گُمان
چون که وا گشتم زِ پیکارِ بُرون
رویْ آوَرْدم به پیکارِ دَرون
قَدْ رَجَعْنا مِنْ جِهادِ الْاصْغَریم
با نَبی اَنْدَر جِهادِ اَکْبَریم
قُوَّت از حَق خواهم و توفیق و لاف
تا به سوزن بَر کَنم این کوهِ قاف
سَهْلْ شیری دان که صَف‌ها بِشْکَند
شیرْ آن است آنْ که خود را بِشْکَند
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت
آمد او آن‌جا و از دور ایستاد
مَر عُمَر را دید و در لَرزْ اوفْتاد
هَیبَتی زان خُفته آمد بر رَسول
حالتی خوش کرد بر جانَش نُزول
مِهْر و هَیبَت هست ضِدِّ هَمدِگَر
این دو ضِد را دید جمع اَنْدَر جِگَر
گفت با خود من شَهان را دیده‌ام
پیشِ سُلطانانْ مِهْ و بُگْزیده‌ام
از شَهانَم هَیبَت و ترسی نبود
هَیبَتِ این مَردْ هوشم را رُبود
رَفته‌ام در بیشۀ شیر و پَلَنگ
رویِ من زیشان نگردانید رَنگ
بَس شُدَسْتم در مَصاف و کارزار
هَمچو شیر آن دَمْ که باشد کارْ زار
بَسْ که خوردم، بَسْ زدم زَخْمِ گِران
دلْ قَوی‌تَر بوده‌ام از دیگران
بی‌سِلاح این مَردْ خُفته بر زمین
من به هفت اَنْدام لَرزان، چیست این؟
هَیبَتِ حَقّ است این، از خَلْق نیست
هَیبَتِ این مَردِ صاحِبْ دَلْق نیست
هرکِه ترسید از حَق او تَقْوی گُزید
تَرسَد از وِیْ جِنّ و اِنْس و هرکِه دید
اَنْدَرین فِکْرَت به حُرمَت دست بَست
بَعدِ یک ساعت عُمر از خواب جَست
کرد خِدمَت مَر عُمر را و سلام
گفت پیغامبر سَلام، آن گَهْ کَلام
پس عَلَیکَش گفت و او را پیش خوانْد
ایمِنَش کرد و به پیشِ خود نِشانْد
لاتَخافوا هست نُزْلِ خایِفان
هست دَرخور از برایِ خایِفْ آن
هرکِه تَرسَد، مَر وِرا ایمِن کُنند
مَر دلِ تَرسَنده را ساکِن کُنند
آن کِه خَوْفَش نیست چون گویی مَتَرس؟
دَرس چِه‌دْهی؟ نیست او مُحتاجِ درس
آن دل از جا رفته را دِلْشاد کرد
خاطِرِ ویرانْش را آباد کرد
بَعد ازان گُفتَش سُخَن‌هایِ دقیق
وَزْ صِفاتِ پاکِ حَقْ نِعْمَ الرَّفیق
وَزْ نَوازش‌هایِ حَقْ اَبْدال را
تا بِدانَد او مَقام و حال را
حالْ چون جِلْوه‌ست زان زیبا عَروس
وین مَقامْ آن خَلْوَت آمد با عَروس
جِلْوه بینَد شاه و غیرِ شاه نیز
وَقتِ خَلْوَت نیست جُز شاهِ عزیز
جِلْوه کرده خاص و عامان را عَروس
خَلْوَت اَنْدَر شاه باشد با عَروس
هست بسیارْ اَهْلِ حال از صوفیان
نادر است اَهْلِ مَقامْ اَنْدَر میان
از مَنازل‌هایِ جانَش یاد داد
وَزْ سَفَرهایِ رَوانَش یاد داد
وَزْ زمانی کَزْ زمانْ خالی بُده‌ست
وَزْ مَقامِ قُدْس کِه اِجْلالی بُده‌ست
وَزْ هوایی کَنْدَرو سیمرغِ روح
پیش ازین دیده‌ست پرواز و فُتوح
هر یکی پَروازش از آفاقْ بیش
وَزْ امید و نَهْمَتِ مُشتاقْ بیش
چون عُمَر اَغْیاررو را یار یافت
جانِ او را طالِبِ اسرار یافت
شیخْ کامِل بود و طالِبْ مُشْتَهی
مَردْ چابُک بود و مَرکَبْ دَرگَهی
دید آن مُرشِد که او اِرْشاد داشت
تُخْمِ پاک اَنْدَر زمینِ پاک کاشت
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه
مَرد گُفتش کِی اَمیرُالْمؤمنین
جانْ زِ بالا چون دَرآمَد در زمین؟
مُرغِ بی‌اندازه چون شُد در قَفَص؟
گفت حَقْ بر جانْ فُسون خوانْد و قِصَص
بر عَدَم‌ها کان ندارد چَشم و گوش
چون فُسون خوانَد هَمی آید به جوش
از فُسونِ او عَدَم‌ها زودْ زود
خوش مُعَلَّق می‌زَنَد سویِ وجود
باز بر موجودْ اَفْسونی چو خوانْد
زو دو اَسْبه در عَدَم موجودْ رانْد
گفت در گوشِ گُل و خَندانْش کرد
گفت با سنگ و عَقیقِ کانْش کرد
گفت با جسمْ آیَتی تا جان شُد او
گفت با خورشید تا رَخشانْ شُد او
باز در گوشش دَمَد نکته‌یْ مَخوف
در رُخِ خورشید اُفتَد صد کُسوف
تا به گوشِ اَبر آن گویا چه خوانْد؟
کو چو مَشک از دیدۀ خود اَشْک رانْد
تا به گوشِ خاکْ حَق چه خوانده است؟
کو مُراقِب گشت و خامُش مانده است
در تَرَدُّد هرکِه او آشفته است
حَق به گوشِ او مُعَمّا گفته است
تا کُند مَحْبوسَش اَنْدَر دو گُمان
کان کُنم کو گفت یا خود ضِدِّ آن؟
هم زِ حَقْ تَرجیح یابد یک طَرَف
زان دو یک را بَرگُزینَد زان کَنَف
گَر نخواهی در تَرَدُّد هوشِ جان
کَم فَشار این پَنبه اَنْدَر گوشِ جان
تا کُنی فَهْم آن مُعمّاهاش را
تا کُنی اِدْراکْ رَمْز و فاش را
پس مَحلِّ وَحیْ گردد گوشِ جان
وَحی چِه بْوَد؟ گفتنی از حِسْ نَهان
گوشِ جان و چَشمِ جانْ جُز این حِس است
گوشِ عقل و گوشِ ظَنْ زین مُفْلِس است
لَفْظِ جَبْرَم عشق را بی‌صَبر کرد
وان کِه عاشق نیست، حَبْسِ جَبر کرد
این مَعیَّت با حَق است و جَبْر نیست
این تَجلّیِّ مَهْ است، این ابر نیست
وَرْ بُوَد این جَبْر، جَبْرِ عامه نیست
جَبْرِ آن امّارۀ خودکامه نیست
جَبْر را ایشان شِناسَند ای پسر
که خدا بُگْشادَشانْ در دلْ بَصَر
غَیبِ و آینده بر ایشان گشت فاش
ذِکْرِ ماضی پیشِ ایشانْ گشت لاش
اختیار و جَبْرِ ایشان دیگر است
قَطره‌ها اَنْدَر صَدَف‌ها گوهر است
هست بیرون قَطره‌یی خُرد و بزرگ
در صَدَف آن دُرِّ خُرد است و سُتُرگ
طَبْعِ نافِ آهو است آن قوم را
از بُرونْ خون و دَرونْشانْ مُشک ها
تو مگو کین مایه بیرونْ خون بُوَد
چون رَوَد در نافْ مُشکی چون شود؟
تو مگو کین مِسْ بُرون بُد مُحْتَقَر
در دلِ اِکْسیر چون گیرد گُهَر؟
اختیار و جَبْرْ در تو بُد خیال
چون دَریشان رفت، شُد نورِ جَلال
نان چو در سُفره‌ست، باشد آن جَماد
در تَنِ مَردم شود او روحِ شاد
در دلِ سُفْره نگردد مُسْتَحیل
مُسْتَحیلَش جان کُند از سَلْسَبیل
قُوَّتِ جان است اینْ ای راستْ‌خوان
تا چه باشد قُوَّتِ آن جانِ جان
گوشت پاره‌یْ آدمیْ با زورِ جان
می‌شِکافَد کوه را با بَحْر و کان
زورِ جانِ کوه کَنْ شَقِّ حَجَر
زورِ جانِ جانْ در اِنْشَقَّ الْقَمَر
گَر گُشایَد دلْ سَرِ انْبانِ راز
جان به سویِ عَرشْ سازد تُرک‌تاز
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی
کَردِ حقّ و کَردِ ما هر دو بِبین
کَردِ ما را هَستْ دانْ پیداست این
گَر نباشد فِعلِ خَلْق اَنْدَر میان
پَس مَگو کَسْ را چرا کَردی چُنان؟
خَلْقِ حَق، اَفْعالِ ما را موجِد است
فِعلِ ما، آثارِ خَلْقِ ایزد است
ناطِقی یا حَرف بیند یا غَرَض
کِی شود یک دَمْ مُحیطِ دو عَرَض؟
گر به معنی رَفت، شُد غافِل زِ حَرف
پیش و پَس یک دَم نَبینَد هیچ طَرف
آن زمان که پیش بینی، آن زمان
تو پَسِ خود کِی ببینی؟ این بِدان
چون مُحیطِ حرف و مَعنی نیست جان
چون بُوَد جانْ خالِقِ این هر دُوان؟
حق مُحیطِ جُمله آمد ای پسر
وا نَدارَد کارَش از کارِ دِگَر
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کَرد فِعلِ خود نَهانْ دیوِ دَنی
گفتْ آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او زِ فِعلِ حَقْ نَبُد غافِل چو ما
در گُنَه او از اَدَب پِنهانْش کرد
زان گُنَه بر خود زدن او بَر بِخَورد
بَعدِ توبه، گُفتَش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جُرم و مِحَن؟
نه که تَقدیر و قَضایِ مَن بُد آن؟
چون به وَقتِ عُذْر کردی آن نَهان؟
گفت ترسیدم، اَدَب نَگْذاشتم
گفت من هم پاسِ آنَت داشتم
هرکِه آرَد حُرمت، او حُرمَت بَرَد
هرکِه آرَد قَند، لَوْزینه خَورَد
طَیِّبات از بَهرِ کِه؟ لِلطَّیبین
یار را خوش کُن، بِرَنجان و بِبین
یک مِثال ای دل پِیِ فَرقی بیار
تا بِدانی جَبْر را از اِختیار
دستْ کانْ لَرزان بُوَد از اِرتِعاش
وان که دَستی تو بِلَرزانی زِ جاش
هر دو جُنْبِش آفریده‌یْ حَقْ شِناس
لیکْ نَتْوان کرد این با آن قیاس
زان پَشیمانی که لَرزانیدی‌اَش
مُرتَعِش را کِی پَشیمان دیدی‌اَش؟
بَحثِ عَقل است این، چه عقل؟ آن حیله‌گَر
تا ضعیفی رَهْ بَرَد آن‌جا مَگَر
بَحثِ عقلی گَر دُر و مَرجان بُوَد
آن دِگَر باشد که بَحثِ جانْ بُوَد
بَحثِ جانْ اَنْدَر مَقامی دیگر است
بادۀ جان را قِوامی دیگر است
آن زمان که بَحثِ عقلی ساز بود
این عُمَر با بوالْحَکَم هَم‌راز بود
چون عُمَر از عَقل آمَد سویِ جان
بوالْحَکَمْ بوجَهْل شُد دَر بَحثِ آن
سویِ حِسّ و سویِ عقل او کامل است
گَرچه خود نِسبَت به جانْ او جاهِل است
بَحثِ عقل و حِسْ اَثَر دانْ یا سَبَب
بَحثِ جانی یا عَجَب یا بوالْعَجَب
ضَوْءِ جانْ آمد، نَمانْد ای مُستَضی
لازِم و مَلزوم و نافی مُقْتَضی
زان که بینایی که نورش بازغ است
از دلیلِ چون عَصا بَسْ فارغ است
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم
بار دیگر ما به قِصّه آمدیم
ما از آن قِصّه بُرون خود کِی شُدیم؟
گَر به جَهْل آییم، آن زندانِ اوست
وَرْ به عِلْم آییم، آن ایوانِ اوست
وَرْ به خواب آییم، مَستانِ وِیْ‌ایم
وَرْ به بیداری، به دَستانِ وِیْ‌ایم
وَرْ بِگِرییم، ابرِ پُر زَرْقِ وِیْ‌ایم
وَرْ بِخَندیم، آن زمانْ بَرقِ وِیْ‌ایم
وَرْ به خَشم و جنگ، عکسِ قَهْرِ اوست
وَرْ به صُلح و عُذْر، عکسِ مِهْرِ اوست
ما کِه‌ییم اَنْدَر جهانِ پیچْ پیچ؟
چون اَلِفْ، او خود چه دارد؟ هیچ‌ْ هیچ
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف
آن رَسولْ از خود بِشُد زین یک دو جام
نی رسالت یاد مانْدَش، نی پیام
والِهْ اَنْدَر قُدرتِ اللّه شُد
آن رَسول این‌جا رَسید و شاه شُد
سَیْلْ چون آمد به دریا، بَحْر گشت
دانه چون آمد به مَزْرَع گشت کَشت
چون تَعَلُّق یافت نان با بوالْبَشَر
نانِ مُرده زنده گشت و با خَبَر
موم و هیزُم چون فِدایِ نار شُد
ذاتِ ظُلْمانیِّ او اَنْوار شُد
سَنگِ سُرمه چون که شُد در دیدگان
گشت بینایی، شُد آن‌جا دیدبان
ای خُنُک آن مَرد کزْ خود رَسْته شُد
در وجودِ زنده‌یی پیوسته شُد
وایِ آن زنده که با مُرده نِشَست
مُرده گشت و زندگی از وِیْ بِجَست
چون تو در قُرآنِ حَقْ بُگْریختی
با رَوانِ اَنْبیا آمیختی
هست قُرآنْ حال‌هایِ اَنْبیا
ماهیانِ بَحْرِ پاکِ کِبْریا
وَرْ بِخوانیّ و نه‌‌یی قُرآن پَذیر
اَنْبیا و اَوْلیا را دیده گیر
وَرْ پَذیرایی چو بَرخوانی قِصَص
مُرغِ جانَت تَنگ آید در قَفَص
مُرغ کو اَنْدَر قَفَص زندانی است
می‌نَجویَد رَسْتن، از نادانی است
روح‌هایی کَزْ قَفَص‌ها رَسْته‌اند
اَنْبیایِ رَهبرِ شایسته‌اند
از بُرونْ آوازَشان آید زِ دین
که رَهِ رَسْتن ترا این است این
ما بدین رَسْتیم زین تَنْگین قَفَص
جُز که این رَهْ نیست چاره‌یْ این قَفَص
خویش را رَنْجور سازی زارْ زار
تا تو را بیرون کنند از اِشْتِهار
کِه اشْتِهارِ خَلْقْ بَندِ مُحْکَم است
در رَهْ این از بَندِ آهن کِی کَم است؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
بود بازرگان و او را طوطی‌یی
در قَفَص مَحْبوس، زیبا طوطی‌یی
چون که بازرگانْ سَفَر را ساز کرد
سویِ هِنْدُستان شُدن آغاز کرد
هر غُلام و هر کَنیزک را زِ جود
گفت بَهرِ تو چه آرَم؟ گویْ زود
هر یکی از وِیْ مُرادی خواست کرد
جُمله را وَعده بِداد آن نیکْ مَرد
گفت طوطی را چه خواهی اَرْمَغان
کارَمَت از خِطّۀ هِنْدوستان؟
گُفتَش آن طوطی که آن‌جا طوطیان
چون بِبینی، کُن زِ حالِ من بَیان
کان فُلان طوطی که مُشتاقِ شماست
از قَضایِ آسْمانْ در حَبْسِ ماست
بر شما کرد او سلام و دادْ خواست
وَزْ شما چاره وْ رَهِ اِرْشاد خواست
گفت می‌شایَد که من در اشتیاق
جان دَهَم این‌جا، بِمیرَم در فِراق؟
این رَوا باشد که من در بَندِ سخت
گَهْ شما بر سَبزه، گاهی بر درخت؟
این چُنین باشد وَفایِ دوستان؟
 من دَرین حَبْس و شما در گُلْسِتان؟
یاد آرید ای مِهان زین مُرغِ زار
یک صَبوحی در میانِ مَرغْزار
یادِ یارانْ یار را میمون بُوَد
خاصه کان لیلیّ و این مَجْنون بُوَد
ای حَریفانِ بُتِ موزونِ خود
من قَدَح‌ها می‌خورَم پُر خونِ خود
یک قَدَح مِیْ نوش کُن بر یادِ من
گَر هَمی‌خواهی که بِدْهی دادِ من
یا به یادِ این فُتاده‌یْ خاکْ‌بیز
چون که خورْدی، جُرعه‌‌یی بر خاکْ ریز
ای عَجَب آن عَهْد و آن سوگند کو؟
وَعْده‌هایِ آن لبِ چون قَند کو؟
گَر فِراقِ بَنده از بَد بَندگی‌ست
چون تو با بَدْ بَد کُنی، پس فَرقْ چیست؟
ای بَدی که تو کُنی در خَشم و جنگ
با طَرَب‌تَر از سَماع و بانگِ چَنگ
ای جَفایِ تو زِ دولت خوب‌تَر
وِانْتِقامِ تو زِ جانْ مَحْبوب‌تَر
نارِ تو این است، نورَت چون بُوَد؟
ماتَمْ این، تا خود که سورَت چون بُوَد؟
از حَلاوت‌ها که دارد جورِ تو
وَزْ لَطافَت کَس نَیابَد غورِ تو
نالَم و تَرسَم که او باوَر کُند
وَزْ کَرَم آن جور را کمتر کُند
عاشقم بر قَهْر و بر لُطْفَش به جِد
بوالْعَجَب من عاشقِ این هر دو ضِد
وَاللَّهْ اَرْ زین خار در بُستان شَوَم
هَمچو بُلبُل زین سَبَب نالان شَوَم
این عَجَب بُلبُل که بُگْشایَد دَهان
تا خورَد او خار را با گُلْسِتان
این چه بُلبُل این نَهَنگِ آتشی‌ست
جُمله ناخوش‌ها زِ عشقْ او را خَوشی‌ست
عاشقِ کُلّ است و خود کُلّ است او
عاشقِ خویش است و عشقِ خویشْ‌جو
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی
قِصۀ طوطیِّ جانْ زین سان بُوَد
کو کسی کو مَحْرمِ مُرغان بُوَد؟
کو یکی مُرغی، ضَعیفی، بی‌گُناه
وَنْدَرونِ او سُلَیمانْ با سپاه؟
چون بِنالَد زارْ بی‌شُکر و گِلِه
اُفْتَد اَنْدَر هفت گَردونْ غُلْغُله
هر دَمَش صد نامه، صد پیک از خدا
یا رَبی زو، شَصْت لَبَّیک از خدا
زَلَّتِ او بِهْ زِ طاعَت نَزدِ حَق
پیشِ کُفرَش جُمله ایمان‌ها خَلَق
هر دَمی او را یکی مِعْراجِ خاص
بر سَرِ تاجَش نَهَد صد تاجِ خاص
صورتش بر خاک و جانْ بر لامَکان
لامَکانی فوقِ وَهْمِ سالِکان
لامَکانی نه که در فَهْم آیَدَت
هر دَمی در وِیْ خیالی زایَدَت
بَلْ مَکان و لامکان در حُکْمِ او
هَمچو در حُکْمِ بهشتی چارْ جو
شَرحِ این کوتَه کُن و رُخْ زین بِتاب
دَمْ مَزَن، وَاللّهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
باز می‌گردیم ما ای دوستان
سویِ مُرغ و تاجر و هِنْدوستان
مَردِ بازرگانْ پَذیرفت این پیام
کو رَسانَد سویِ جِنْس از وِیْ سَلام
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی
چون که تا اَقْصایِ هِنْدُستان رَسید
در بیابانْ طوطی‌یی چندی بِدید
مَرکَب اِسْتانید، پَس آواز داد
آن سَلام و آن امانَتْ باز داد
طوطی‌یی زان طوطیانْ لَرزید بَس
اوفْتاد و مُرد و بُگْسَستَش نَفَس
شُد پَشیمان خواجه از گفتِ خَبَر
گفت رفتم در هَلاکِ جانور
این مگر خویش است با آن طوطیَک؟
این مگر دو جسم بود و روحْ یک؟
این چرا کردم؟ چرا دادم پیام؟
سوختم بیچاره را زین گفتِ خام
این زبانْ چون سنگ و هم آهن‌وَش است
وانچه بِجْهَد از زبانْ چون آتش است
سنگ و آهن را مَزَن بر هم گِزاف
گَهْ زِ رویِ نَقْل و گَهْ از رویِ لاف
زان که تاریک است و هر سو پَنبه‌زار
در میانِ پَنبه چون باشد شَرار؟
ظالِمْ آن قومی که چَشمانْ دوختند
زان سُخَن‌ها عالَمی را سوختند
عالَمی را یک سُخَن ویران کُند
روبَهانِ مُرده را شیران کُند
جان‌ها در اصلِ خود عیسی دَم‌اَند
یک زمان زَخْم‌اَند و گاهی مَرهَم‌اَند
گَر حِجاب از جان‌ها بَرخاستی
گفتِ هر جانی مَسیح آساسْتی
گَر سُخَن خواهی که گویی چون شِکَر
صَبر کُن از حِرص و این حَلْوا مَخَور
صَبر باشد مُشْتَهایِ زیرکان
هست حَلْوا آرزویِ کودکان
هرکِه صَبر آوَرْد، گردون بَر رَوَد
هرکِه حَلْوا خورْد، واپَس‌تَر رَوَد
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
صاحِبِ دل را ندارد آن زیان
گَر خورَد او زَهرِ قاتل را عِیان
زان که صِحَّت یافت و از پَرهیز رَست
طالِبِ مِسْکین میانِ تَب در است
گفت پیغامبر که ای طالِب جِری
هان مَکُن با هیچ مَطْلوبی مِری
در تو نِمْرودی‌ست، آتش دَر، مَرو
رفت خواهی؟ اَوَّل ابراهیم شو
چون نه‌‌یی سَبّاح و نه دریایی‌یی
دَر مَیَفکَن خویش از خودرایی‌یی
او زِ آتش وَرْدِ اَحْمَر آوَرَد
از زیان‌ها سود بر سَر آوَرَد
کامِلی گَر خاک گیرد، زَر شود
ناقص اَرْ زَر بُرد، خاکستر شود
چون قَبولِ حَق بُوَد آن مَردِ راست
دستِ او در کارها دستِ خداست
دستِ ناقِصْ دستِ شیطان است و دیو
زان که اَنْدَر دامِ تَکْلیف است و ریو
جَهْل آید پیش او دانش شود
جَهْل شُد عِلْمی که در ناقص رَوَد
هرچه گیرد عِلَّتی، عِلَّت شود
کُفر گیرد کامِلی، مِلَّت شود
ای مِری کرده پیاده با سَوار
سَر نخواهی بُرد، اکنون پایْ دار
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا
ساحِران در عَهْدِ فرعونِ لَعین
چون مِری کردند با موسی به کین
لیک موسی را مُقدَّم داشتند
ساحِرانْ او را مُکَرَّم داشتند
زان که گُفتَندَش که فرمانْ آنِ توست
گَر هَمی خواهی، عَصا تو فْکَن نَخُست
گفت نی، اَوّل شما ای ساحِران
اَفْکَنید ان مَکْرها را در میان
این قَدَر تَعْظیمْ دینْشان را خرید
کَزْ مِری آن دست و پاهاشان بُرید
ساحِران چون حَقِّ او بِشْناختند
دست و پا در جُرمِ آن دَرباختند
لُقمه و نکته‌ست کامِل را حَلال
تو نه‌یی کامل، مَخور، می‌باش لال
چون تو گوشی، او زبان، نی جِنْسِ تو
گوش‌ها را حَق بِفَرمود اَنْصِتوا
کودکْ اَوَّل چون بِزایَد شیرْنوش
مُدّتی خامُش بُوَد او جُمله گوش
مُدّتی می‌بایَدَش لَبْ دوختن
از سُخَن، تا او سُخَن آموختن
وَرْ نباشد گوش و تی‌تی می‌کُند
خویشتن را گُنگِ گیتی می‌کُند
کَرِّ اصلی کِشْ نَبُد زآغازْ گوش
لال باشد، کِی کُند در نُطْقْ جوش؟
زان که اَوَّلْ سَمْعْ باید نُطْق را
سویِ مَنْطِق از رَهِ سَمْعْ اَنْدَر آ
اُدْخُلُو الْاَبْیاتَ مِنْ اَبْوابِها
وَاطْلُبُوا الْاَغْراضَ فی اَسْبابِها
نُطْق کان موقوفِ راهِ سَمْع نیست
جُز که نُطْقِ خالِقِ بی‌طَمْع نیست
مُبْدِع است او، تابِعِ اُستاد نی
مُسْنِدِ جُمله، وِرا اِسْناد نی
باقیانْ هم در حِرَفْ هم در مَقال
تابِعِ اُستاد و مُحتاجِ مِثال
زین سُخَن گَر نیستی بیگانه‌‌یی
دَلْق و اشکی گیر در ویرانه‌‌یی
زان که آدم زان عِتاب از اشکْ رَست
اشکِ تَر باشد دَمِ توبه‌پَرَست
بَهرِ گریه آمد آدم بر زمین
تا بُوَد گریان و نالان و حَزین
آدم از فردوس و از بالایِ هفت
پایْ ماچان از برایِ عُذْر رفت
گَر زِ پُشتِ آدمی، وَزْ صُلْبِ او
در طَلَب می‌باش هم در طُلْبِ او
زآتشِ دلْ وآبِ دیده نُقْل ساز
بوستان از ابر و خورشید است باز
تو چه دانی قَدْرِ آبِ دیدگان؟
عاشقِ نانی تو چون نادیدگان
گَر تو این اَنْبان زِ نانْ خالی کُنی
پُر زِ گوهرهایِ اِجْلالی کُنی
طِفْلِ جان از شیرِ شَیْطان باز کُن
بَعد از آنَش با مَلَک اَنْباز کُن
تا تو تاریک و مَلول و تیره‌‌یی
دان که با دیوِ لَعینْ هَمشیره‌‌یی
لُقمه‌یی کو نور اَفْزود و کَمال
آن بُوَد آوَرْده از کَسْبِ حَلال
روغنی کایَد چراغِ ما کُشَد
آبْ خوانَش، چون چراغی را کُشَد
عِلْم و حِکْمَت زایَد از لُقمه‌یْ حَلال
عشق و رِقَّت آید از لُقمه‌یْ حَلال
چون زِ لُقمه تو حَسَد بینیّ و دام
جَهْل و غَفلَت زایَد، آن را دان حَرام
هیچ گندم کاری و جو بَر دَهَد؟
دیده‌یی اسبی که کُرّه‌یْ خَر دَهَد؟
لُقمه تُخْم است و بَرَش اندیشه‌ها
لُقمه بَحْر و گوهرش اندیشه‌ها
زایَد از لُقمه‌یْ حَلال اَنْدَر دَهان
مَیْلِ خِدمَت، عَزْمِ رَفتن آن جهان
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان
 کرد بازرگانْ تِجارت را تمام
باز آمد سویِ مَنْزِلْ دوستْ کام
هر غُلامی را بیاوَرْد اَرْمَغان
هر کَنیزک را بِبَخشید او نِشان
گفت طوطی اَرْمغانِ بَنده کو؟
آنچه دیدی، وانچه گُفتی بازگو
گفت نه، مَن خود پَشیمانَم ازان
دستِ خود خایان و اَنْگُشتانْ گَزان
من چرا پیغامِ خامی از گِزاف
بُردم از بی‌دانشیّ و از نِشاف؟
گفت ای خواجه پشیمانی زِ چیست؟
چیست آن کین خَشم و غم را مُقْتضی‌ست؟
گفت گفتم آن شِکایَت‌هایِ تو
با گروهی طوطیانْ هَمتایِ تو
آن یکی طوطی زِ دَردت بویْ بُرد
زَهْره‌اَش بِدْرید و لَرزید و بِمُرد
من پَشیمان گشتم، این گفتن چه بود؟
لیکْ چون گفتم، پشیمانی چه سود؟
نکته‌یی کان جَست ناگَهْ از زبان
هَمچو تیری دان که جَست آن از کَمان
وا نگردد از رَهْ آن تیر ای پسر
بَند باید کرد سَیْلی را زِ سَر
چون گُذشت از سَر، جهانی را گرفت
گَر جهان ویران کُند، نَبْوَد شِگِفت
فِعْل را در غَیْب اَثَرها زادَنی‌ست
وان مَوالیدَش به حُکْمِ خَلْق نیست
بی‌شَریکی جُمله مَخْلوقِ خداست
آن مَوالید، اَرْچه نِسْبَتْشان به ماست
زَیْد پَرّانید تیری سویِ عَمْر
عَمْر را بِگْرفت تیرش هَمچو نَمْر
مُدّتِ سالی هَمی‌زایید دَرد
دَردها را آفریند حَق، نه مَرد
زَیْدِ رامی آن دَم اَرْ مُرد از وَجَل
دَردها می‌زایَد آن‌جا تا اَجَل
زان مَوالیدِ وَجَع چون مُرد او
زَیْد را زَاوَّل سَبَب قَتّال گو
آن وَجَع‌ها را بِدو مَنْسوب دار
گَرچه هست آن جُمله صُنْعِ کِردگار
هم‌چُنین کِشت و دَم و دام و جِماع
آن مَوالید است حَق را مُسْتَطاع
اَوْلیا را هست قُدرت از اِله
تیرِ جَسته باز آرَنْدَش زِ راه
بَسته دَرهایِ مَوالید از سَبَب
چون پَشیمان شُد وَلی زان، دستِ رَب
گفته ناگفته کُند از فَتْحِ باب
تا از آن نه سیخ سوزَد نه کَباب
از همه دل‌ها که آن نکته شَنید
آن سُخَن را کرد مَحْو و ناپَدید
گَرْت بُرهان باید و حُجَّت مِها
بازخوان مِنْ آیَةٍ اَوْ نُنْسِها
آیَتِ اَنْسَوْکُمُ ذِکْری بِخوان
قُدرتِ نِسْیان نَهادَنْشان بِدان
چون به تَذْکیر و به نِسْیان قادرند
بر همه دل‌هایِ خَلْقانْ قاهرند
چون به نِسْیان بَست او راهِ نَظَر
کارْ نَتْوان کرد، وَرْ باشد هُنر
خِلْتُمُ سُخْریَّةً اَهْلَ السُّمُو
از نُبی خوانید تا اَنْسَوْکُمُ
صاحِبِ دِهْ پادشاهِ جسم هاست
صاحِبِ دلْ شاهِ دل‌هایِ شماست
فَرعِ دید آمد عَمَلْ بی‌هیچ شک
پس نباشد مَردم اِلاّ مَردُمَک
من تمامِ این نَیارَم گفت، ازان
مَنْع می‌آید زِ صاحِبْ مَرکَزان
چون فراموشیِّ خَلْق و یادَشان
با وِیْ است و او رَسَد فریادَشان
صد هزاران نیک و بَد را آن بَهی
می‌کُند هر شب زِ دل‌هاشان تَهی
روزْ دل‌ها را از آن پُر می‌کُند
آن صَدَف‌ها را پُر از دُر می‌کُند
آن همه اندیشۀ پیشانه‌ها
می‌شِناسَند از هدایتْ خانه‌ها
پیشه و فَرهنگِ تو آید به تو
تا دَرِ اَسْبابْ بُگْشایَد به تو
پیشۀ زَرگَر به آهنگر نَشُد
خویِ آن خوشْ‌خو به آن مُنْکَر نَشُد
پیشه‌ها و خُلْق‌ها هَمچون جِهاز
سویِ خَصْم آیند روزِ رَسْتخیز
پیشه‌ها و خُلق‌ها از بَعدِ خواب
واپَس آید هم به خَصْمِ خود شِتاب
پیشه‌ها وَانْدیشه‌ها در وَقتِ صُبح
هم بِدان جا شُد که بود آن حُسن و قُبْح
چون کبوترهایِ پیک از شهرها
سویِ شهرِ خویش آرَد بَهرها