تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۰ - چه افسردی دران گوشه؟ چرا تو هم‌ نمی‌گردی؟
چه اَفْسُردی دَران گوشه؟ چرا تو هم‌ نمی‌گردی؟
مگر تو فکرِ مَنْحوسی که جُز بر غَم‌ نمی‌گردی؟
چو آمد موسیِ عِمْران چرا از آلِ فرعونی؟
چو آمد عیسیِ خوش دَم چرا هَمدَم‌ نمی‌گردی؟
چو با حَقْ عَهدها بَستی زِ سُستیْ عَهْد بِشْکَستی
چو قولِ عَهدِ جانْبازان چرا مُحکَم‌ نمی‌گردی؟
میانِ خاکْ چون موشان به هر مَطْبَخ رَهی سازی
چرا مانندِ سُلطانان بَرین طارَم‌ نمی‌گردی؟
چرا چون حَلقه بر دَرها برایِ بانگ و آوازی
چرا در حَلقه مَردان دَمی مَحْرم‌ نمی‌گردی؟
چگونه بَسته بُگْشاید چو دشمن دارِ مِفْتاحی؟
چگونه خسته بِهْ گردد چو بر مَرهَم‌ نمی‌گردی؟
سَر آن گَهْ سَر بُوَد ای جان که خاکِ راهِ او باشد
زِ عشقِ رایَتَش ای سَر چرا پَرچَم‌ نمی‌گردی؟
چرا چون ابرِ‌ بی‌باران به پیشِ مَهْ تُرُنجیدی؟
چرا همچون مَهِ تابان بَرین عالَم‌ نمی‌گردی؟
قَلَم آن جا نَهَد دستش که کم بیند دَرو حرفی
چرا از عشقِ تَصْحیحَش تو حرفی کم‌ نمی‌گردی؟
گُلِسْتان و گُل و ریحان نَرویَد جُز زِ دستِ تو
دو چَشمه داری ای چهره چرا پُرنَم‌ نمی‌گردی؟
چو طَوّافان گَردونی‌ هَمی‌گَردند بر آدم
مَگَر ابلیسِ مَلْعونی که بر آدم‌ نمی‌گردی؟
اگر خَلْوَت‌ نمی‌گیری چرا خامُش‌ نمی‌باشی؟
اگر کعبه نه‌یی باری چرا زَمزَم‌ نمی‌گردی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۱ - گرم سیم و درم بودی، مرا مونس چه کم بودی؟
گَرَم سیم و دِرَم بودی، مرا مونِس چه کم بودی؟
وَگَر یارَم فَقیرَسْتی زِ زَرْ فارغ، چه غَم بودی
خدایا حُرمَتِ مَردان، زِ دنیا فارِغَش گَردان
ازان گَر فارِغَسْتی او، زِپیشِ من چه کم بودی
نگارا گَر مرا خواهی، وَگَر هم دَرد و همراهی
مَکُن آه و مَخور حَسرت، که بَختَم مُحْتَشَم بودی
بُتا زیبا و نیکویی، رَها کُن این گدارویی
اگر چَشمِ تو سیرَسْتی، فَلَک ما را حَشَم بودی
زِ طَمْعِ آدمی باشد، که خویش از وِیْ چو بیگانه ست
وَگَر او‌‌ بی‌طَمَع بودی، همه کَس خال و عَم بودی
بیا چون ما شو ای مَهْ رو، نه نِعْمَت جو، نه دولت جو
گَر اِبْلیس این چُنین بودی، شَهْ و صاحِب عَلَم بودی
از ابلیسی جُدا بودی، سَقَطْ او را ثَنا بودی
جَفا او را وَفا بودی، سَقَم او را کَرَم بودی
زِهی اِقْبالِ دَرویشی، زِهی اَسْرارِ‌‌ بی‌خویشی
اگر دانستی‌یی، پیشَت همه هستی عَدَم بودی
جهانی هیچ و ما هیچان، خیال و خواب ما پیچان
وَگَر خُفته بِدانستی که در خوابَم، چه غَم بودی؟
خیالی بیند این خُفته، در اندیشه فرو رفته
وَگَر زین خوابِ آشفته بِجَستی، در نِعَم بودی
یکی زندانِ غَم دیده، یکی باغِ اِرَم دیده
وَگَر بیدار گشتی او، نه زندانْ نی اِرَم بودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۲ - امیر دل همی‌گوید تو را، گر تو دلی داری
امیرِ دل هَمی‌گوید تو را، گَر تو دلی داری
که عاشق باش تا گیری زِ نان و جامه بیزاری
تو را گَر قَحْطِ نان باشد، کُند عشقِ تو خَبّازی
وَگَر گُم گشت دَستارَت، کُند عشقِ تو دَستاری
بِبین‌‌ بی‌نان و‌‌ بی‌جامه، خوش و طَیّار و خودکامه
مَلایک را و جان‌ها را بَرین ایوانِ زَنْگاری
چو زین لوت و ازین فُرنی، شود آزاد و مُسْتَغنی
پِیِ مُلْکی دِگَر اُفْتَد، تو را اندیشه و زاری
وَگَر دربَندِ نان مانی، بیاید یارِ روحانی
تو را گوید که یاری کُن، نَیاری کَردنَش یاری
عَصایِ عشق از خارا کُند چَشمه رَوانْ ما را
تو زین جوعُ الْبَقر یارا، مَکُن زین بیشْ بَقّاری
فروریزد سُخَن در دل، مرا هر یک کُند لابه
که اوَّل من بُرون آیم، خَمُش مانَم زِ بسیاری
اَلا یا صاحِبَ الدّارِ رَاَیْتُ الْحُسْنَ فِی جاری
فَاَوْقِدْ بَیْنَنا نارًا یُطَفّی نُورُهُ ناری
چو من تازی هَمی‌گویم، به گوشَم پارسی گوید
مَگَر بَدخِدمَتی کردم که رو این سو نمی‌آری
نکردی جُرم ای مَهْ رو، ولی اِنْعامِ عامِ او
به هر باغی گُلی سازد، که تا نَبْوَد کسی عاری
غُلامان دارد او رُومی، غُلامان دارد او زَنگی
به نوبَت رویْ بِنْمایَد، به هِنْدو و به تُرکاری
غُلامِ رومی‌اَشْ شادی، غُلامِ زَنگی‌اَشْ اَنْدُه
دَمی این را، دَمی آن را دَهَد فرمان و سالاری
همه رویِ زمین نَبْوَد، حَریفِ آفتاب و مَهْ
به شبْ پُشتِ زمین روشن شود، رویِ زمینْ تاری
شبِ این روزِ آن باشد، فِراقِ آن وصالِ این
قَدَح در دور می‌گردد، زِصِحَّت‌ها و بیماری
گَرَت نَبْوَد شبی نوبَت، مَبَر گندم ازین طاحون
که بسیار آسیا بینی که نَبْوَد جویِ او جاری
چو من قِشرِ سُخَن گفتم، بگو ای نَغز مَغْزش را
که تا دریا بیاموزد، دُرافشانیّ و دُرباری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۳ - چو سرمست منی ای جان، ز خیر و شر چه اندیشی؟
چو سَرمَستِ مَنی ای جان، زِ خیر و شَر چه اندیشی؟
بُراقِ عشقِ جان داری، زِ مرگِ خَر چه اندیشی؟
چو من با تو چُنین گرمَم، چه آهِ سرد می‌آری؟
چو بر بامِ فَلَک رفتی، زِ بَحْر و بَر چه اندیشی؟
خوش آوازیِّ من دیدی، دَواسازیِّ من دیدی
رَسَن بازیِّ من دیدی، ازین چَنْبَر چه اندیشی؟
بَرین صورت چه می‌چَفْسی، زِ‌‌ بی‌مَعنی چه می‌تَرسی
چو گوهر در بَغَل داری، زِبَدگوهر چه اندیشی؟
تویی گوهر، زِدستِ تو کِه بِجْهَد، یا زِ شَستِ تو؟
همه مصرند مَستِ تو، زِ کور و کَر چه اندیشی؟
چو با دلْ یارِ غاری تو، چراغِ چار یاری تو
فَقیرِ ذوالْفَقاری تو، ازان خَنجَر چه اندیشی؟
چو مَدّ و جَرِّ خود دیدی، چو بال و پَرِّ خود دیدی
چو کَرّ و فَرِّ خود دیدی، زِ هر‌‌ بی‌فَر چه اندیشی؟
بیا ای خاصهٔ جانان، پناهِ جانِ مهمانان
تویی سُلطانِ سُلطانان، زِ بوالْفنْجَر چه اندیشی؟
خَمُش کُن، همچو ماهی شو، دَرین دریایِ خوش دَررو
چو در قَعْرِ چُنین آبی، ازان آذر چه اندیشی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۴ - اگر زهر است اگر شکر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
اگر زَهر است اگر شِکَّر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
کُلَه جویی، نَیابی سَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
چو افتادی تو در دامَش، چو خوردی بادهٔ جامَش
بُرون آیی نیابی دَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
مَتَرس آخِر نه مَردی تو؟ بِجُنب آخِر نَمُردی تو
بِدِه آن زَر به سیمین بَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
چرا تو سرد و برف آیی، فَنا شو تا شِگَرف آیی
غَمِ هستی تو کمتر خور، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
دَرین مَنْگَر که در دامَم، که پُر گشت‌‌ست این جامَم
به پیری عُمرِ نو بِنْگَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
چه هُشیاری برادر، هی، بِبین دریایِ پُر از میْ
مُسلمان شو تو ای کافَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
نِمود آن زُلفِ مُشکینَش، که عَنْبَر گشت مِسکینَش
زِهی مُشک و زِهی عَنْبَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
بیا ای یارْ در بُستان، میانِ حَلقهٔ مَستان
به دستِ هر یکی ساغَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
یکی شَهْ بین تو بَس حاضر، به جُمله روح‌ها ناظِر
زِبی خویشی ازان سوتَر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۵ - چو‌‌ بی‌گه آمدی باری، درآ مردانه ای ساقی
چو‌‌ بی‌گَهْ آمدی باری، دَرآ مَردانه ای ساقی
بِپِیما پنج پیمانه به یک پیمانه، ای ساقی
زِجامِ بادهٔ عَرشی، حِصارِ فَرشْ ویران کُن
پس آن گَهْ گنجِ باقی بین دَرین ویرانه، ای ساقی
اگر من بِشْکَنم جامی، وَیا مَجْلِس بِشورانَم
مگیر از من، مَنَم‌‌ بی‌دل، تویی فرزانه، ای ساقی
چو باشد شیشه روحانی، بِبین باده چه سان باشد
بگویم، از کِه می‌تَرسَم، تویی در خانه، ای ساقی
در آب و گِل بِنِه پایی، که جانْ آب است و تَنْ چون گِل
جُدا کُن آب را از گِل، چو کاه از دانه، ای ساقی
زِآب و گِل بُوَد این جا، عِمارت‌هایِ کاشانه
خَلَل از آب و گِل باشد دَرین کاشانه، ای ساقی
زِهی شمشیرِ پُر گوهر، که نامَش باده و ساغَر
تویی حِیْدَر، بِبُر زوتَر سَرِ بیگانه، ای ساقی
یکی سَر نیست عاشق را که بُبْریدیّ و آسودی
بِبُر هر دَم سَرِ این شمعْ فَرّاشانه، ای ساقی
نمی‌تانَم سُخَن گفتن به هُشیاری، خرابم کُن
ازان جامِ سُخَن بَخشِ لَطیف اَفْسانه، ای ساقی
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ، گاهی کُند دیوانه را عاقل
گَهی باشد که عاقل را کُند دیوانه، ای ساقی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۶ - مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
مُبارک باشد آن رو را بِدیدن بامْدادانی
بِبوسیدن چُنان دستی، زِ شاهنشاهِ سُلطانی
بِدیدن بامْدادانی چُنان رو را چه خوش باشد
هم از آغازِ روز او را بِدیدنْ ماهِ تابانی
دو خورشید از بِگَه دیدن، یکی خورشید از مشرق
دِگَر خورشید بر اَفْلاکِ هستی، شاد و خندانی
بِدیدن آفتابی را که خورشیدش سُجود آرَد
وَلیک او را کجا بیند، که این جسم است و او جانی
زِهی صُبحی که او آید، نِشینَد بر سَرِ بالین
تو چَشم از خواب بُگْشایی، بِبینی شاهِ شادانی
زِهی روز و زِهی ساعت، زِهی فَرّ و زِهی دولت
چُنان دشواریابی را بِگَه بینی تو آسانی
اگر از ناز بِنْشینَد، گُدازد آهن از غُصّه
وَگَر از لُطف پیش آید، به هر مُفْلِس رَسَد کانی
اگر در شب بِبینَنْدش، شود از روزْ روشن تَر
وَرْ از چاهی بِبینَنْدش، شود آن چاهْ ایوانی
که خورشیدش لَقَب تاش است شَمسُ الدّین تبریزی
که او آن است و صد چون آن، که صوفی گویدش آنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۷ - بیامد عید ای ساقی، عنایت را نمی‌دانی
بیامَد عید ای ساقی، عِنایَت را نمی‌دانی
غُلامانند سُلطان را، بیارا بَزمِ سُلطانی
مَنَم مَخْمور و مَستِ تو، قَدَح خواهم زِ دستِ تو
قَدَح از دستِ تو خوش تَر، که میْ جان است و تو جانی
بیا ساقی، کَم آزارم، که من از خویشْ بیزارم
بِنِه بر دستْ آن شیشه، به قانونِ پَری خوانی
چُنان کُن شیشه را ساده، که گوید خود مَنَم باده
به حَقِّ خویشی ای ساقی، که‌‌ بی‌خویشَم تو بِنْشانی
به عشق و جست و جویِ تو، سَبو بُردم به جویِ تو
بِحَمْدِاللَّهْ که دانستم که ما را خود تو جویانی
تو خواهم کَزْ نِکوکاری، سَبو را نیک پُر داری
ازان میْ‌هایِ روحانی، وَزان خُم‌هایِ پنهانی
میی اَنْدَر سَرَم کردی، وَدیگر وَعده‌ام کردی
به جانِ پاکَت ای ساقی، که پیمان را نگردانی
که ساقیِّ اَلَسْتی تو، قَرارِ جانِ مَستی تو
دَرِ خیبَر شِکَستی تو، به بازویِ مسلمانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۸ - مرا آن دلبر پنهان، همی‌گوید به پنهانی
مرا آن دِلْبَرِ پنهان، هَمی‌گوید به پنهانی
به من دِهْ جان، به من دِهْ جان، چه باشد این گِرانْ جانی؟
یکی لحظه قَلَنْدَر شو، قَلَنْدَر را مُسَخَّر شو
سَمَنْدَر شو، سَمَنْدَر شو، در آتش رو به آسانی
در آتش رو، در آتش رو، در آتشدانِ ما خَوش رو
که آتش با خَلیلِ ما کُند رَسْمِ گُلِسْتانی
نمی‌دانی که خارِ ما بُوَد شاهَنشَهِ گُل‌ها؟
نمی‌دانی که کُفرِ ما بُوَد جانِ مسلمانی؟
سَراندازان، سَراندازان، سَراندازی، سَراندازی
مُسلمانان، مُسلمانان، مُسلمانی، مُسلمانی
خداوندا تو می‌دانی که صَحرا از قَفَص خوش تَر
وَلیکِن جُغد نَشْکیبَد زِ گورستان و ویرانی
کُنون دورانِ جان آمد، که دریا را دَرآشامَد
زِهی دوران، زِهی حَلقه، زِهی دورانِ سُلطانی
خَمُش چون نیست پوشیده فقیرِ باده نوشیده
که هست اَنْدَر رُخَش پیدا، فَر و اَنْوارِ سُبحانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۹ - بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
بَرِ دیوانگان امروز آمد شاهْ پنهانی
فَغان بَرخاست از جان‌هایِ مَجنونانِ روحانی
میانِ نَعْره‌ها بِشْناخت آوازِ مرا آن شَهْ
که صافی گشته بود آوازم از اَنْفاسِ حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جَست از بَندِ دیوانه
اگر دیوانه‌اَم شاها، تو دیوان را سُلَیمانی
شَها هَمرازِ مُرغانیّ و هم اَفْسونِ دیوانی
بَرین دیوانه هم شاید که اَفْسونی فرو خوانی
به پیشِ شاه شُد پیری که بَربَندش به زنجیری
کَزین دیوانه در دیوان، بس آشوب است و ویرانی
شَهِ من گفت کین مَجنون، به جُز زنجیرِ زُلفِ من
دِگَر زَنجیر نَپْذیرد، تو خویِ او نمی‌دانی
هزاران بَند بَردَرَّد، به سویِ دست ما پَرَّد
اِلَیْنا راجِعُون گردد، که او بازی‌‌ست سُلطانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۰ - مرا پرسید آن سلطان، به نرمی و سخن خایی
مرا پُرسید آن سُلطان، به نَرمیّ و سُخَن خایی
عَجَب امسال ای عاشق، بِدان اقَبال گَهْ آیی؟
برایِ آن کِه واگوید، نِمودم گوشِ کَرّانه
که یعنی من گِران گوشَم، سُخَن را باز فرمایی
مگر کوری بُوَد کان دَم نسازد خویشتن را کَر
که تا باشد که واگوید سُخَن آن کانِ زیبایی
شَهَم دریافت بازی را، بِخَندید و بگفت این را
بدان کَس گو که او باشد چو تو‌‌ بی‌عقل و هَیهایی
یکی حَمله‌یْ دِگَر چون کَر، بِبُردم گوش و سَر پیشَش
بگفتا شَید آوردی، تو جُز اِسْتیزه نَفْزایی
چون دَعویِّ کَری کردم، جواب و عُذر چون گویم؟
همه دَرهام شُد بَسته، بِدان فرهنگ و بَدرایی
به دَربانَش نَظَر کردم که یک نُکته دَراَفکَن تو
بِپُرسیدَش زِ نامِ من، بِگُفتا گیج و سودایی
نَظَر کردم دِگَربارَش که اَنْدَر کَش به گفتارش
که شاگردِ دَرِ اویی، چو او عَیّارسیمایی
مرا چَشمَک زد آن دَربان که تو او را نمی‌دانی
که حیلت گَر به پیشِ او، نبیند غیرِ رُسوایی
مَکُن حیلَت که آن حَلْوا، گَهی در حَلْقِ تو آید
که جوشی بر سَرِ آتش، مِثالِ دیگِ حَلْوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۱ - به باغ و چشمهٔ حیوان چرا این چشم نگشایی؟
به باغ و چَشمهٔ حیوان چرا این چَشم نَگْشایی؟
چرا بیگانه‌‌‌یی از ما، چو تو در اصلْ از مایی؟
تو طوطی زاده‌‌‌یی جانم، مَکُن ناز و مَرَنجانم
زِاصلْ آورده‌یی، دانم، تو قانونِ شِکَرخایی
بیا در خانهٔ خویش آ، مَتَرس از عکسِ خود، پیش آ
بِهِل طَبْعِ کَژْاندیشی، که او یاوه‌‌ست و هَرجایی
بیا ای شاهِ یَغمایی، مَرو هرجا، که مارایی
اگر بر دیگران تَلْخی، به نزدِ ما چو حَلْوایی
نباشد عیب در نوری کَزو غافل بُوَد کوری
نباشد عیبْ حَلْوا را به طَعْنِ شَخصِ صَفرایی
بَرآر از خاکْ جانی را، بِبین جانْ آسْمانی را
کَزان گَردان شُده‌‌ست ای جان، مَهْ و این چَرخِ خَضرایی
قَدَم بر نردبانی نِهْ، دو چَشم اَنْدَر عیانی نِهْ
بَدَن را در زیانی نِهْ، که تا جان را بِیَفزایی
درختی بین بَسی با بَر، نه خُشکَش بینی و نی تَر
به سایه‌یْ آن درخت اَنْدَر، بِخُسپیّ و بیاسایی
یکی چَشمه‌یْ عَجَب بینی، که نزدیکش چو بِنْشینی
شَوی هم رنگِ او در حین به لُطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وِیْ، شَوی هم شیء و هم لاشی
نَمانَد کو، نَمانَد کِی، نَمانَد رنگ و سیمایی
چو با چَشمه دَرآمیزی، نِمایَد شَمسِ تبریزی
دَرونِ آب همچون مَهْ، زِبَهرِ عالَم آرایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۲ - رها کن ماجرا ای جان، فرو کن سر زبالایی
رَها کُن ماجَرا ای جان، فرو کُن سَر زِبالایی
که آمد نوبَتِ عِشرَت، زمانِ مَجْلِس آرایی
چه باشد جُرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرْلِغِ لُطْفَت؟
کجا تَردامَنی مانَد چو تو خورشید، ما رایی
دَرآ ای تاج و تَختِ ما، بُرون انداز رَختِ ما
بِسوزان هرچه می‌سوزی، بِفَرما هرچه فرمایی
اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را
هزاران باغ بَرسازی زِ‌‌ بی‌عقلیّ و شَیدایی
وَگَر رُسوا شود عاشق، به صد مَکْروه و صد تُهمَت
ازین سویَش بیالایی، وَزان سویَش بیارایی
نه تو اَجْزایِ آبی را بِدادی تابشِ جوهر؟
نه تو اَجْزایِ خاکی را بِدادی حُلّه خَضْرایی؟
نه از اَجْزایِ یک آدم، جهانْ پُر آدمی کردی؟
نه آنی که مگس را تو بِدادی فَرِّ عَنْقایی؟
طَبیبی دید کوری را، نِمودَش دارویِ دیده
بِگُفتَش سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی
بِگُفتَش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی
دو چَشمِ خویش می‌کَندیّ و می‌گشتی تماشایی
زِهی لُطفی که بر بُستان و گورستانْ هَمی‌ریزی
زِهی نوری که اَنْدَر چَشم و در‌‌ بی‌چَشم می‌آیی
اگر بر زندگان ریزی، بُرون پَرَّند از گَردون
وَگَر بر مُردگان ریزی، شود مُردهْ مسیحایی
غذایِ زاغْ سازیدی زِ سَرگینیّ و مُرداری
چه داند زاغْ کان طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟
چه گفت آن زاغِ بیهوده که سَرگینَش خورانیدی؟
نِگَه دار ای خدا ما را ازان گفتار و بَدرایی
چه گفت آن طوطیِ اَخْضَر، که شِکَّر دادی‌اَش دَرخَور؟
به فَضْلِ خود زبانِ ما بِدان گفتار بُگْشایی
کی است آن زاغِ سَرگین چَش؟ کسی کو مُبتَلا گردد
به عِلْمی غیرِ عِلْمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی
کی است آن طوطی و شِکَّر؟ ضَمیرِ مَنْبَعِ حِکْمَت
که حَق باشد زبانِ او، چو احمد وَقتِ گویایی
مرا در دل یکی دِلْبَر، هَمی‌گوید خَمُش بهتر
که بَس جان‌هایِ نازک را کُند این گفتْ سودایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۳ - بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گَر زِ خوش خویی
چو شِعْری نور اَفْشانیّ و زان اَشعار بَر گویی؟
به جانِ جُملهٔ مَردان، به دَردِ جُمله بادَردان
که بَرگو تا چه می‌خواهی، وَزین حیران چه می‌جویی
ازان رویِ چو ماهِ او، زِ عشقِ حُسن خواهِ او
بیاموزید ای خوبان، رُخ اَفْروزیّ و مَهْ رویی
ازان چَشمِ سیاهِ او، وَزْان زُلفِ سه تاهِ او
اَلا ای اَهلِ هِنْدُستان، بیاموزید هِنْدویی
زِغَمْزه‌یْ تیراَنْدازَش، کِرشمه‌یْ ساحِری سازش
هَلا هاروت و ماروتَم، بیاموزید جادویی
ایا اَصْحاب و خَلْوَتْیان، شُده دل را چُنان جویان
زِ لَعْلِ جانْ فَزایِ او بیاموزید دِلْجویی
زِخَرمَنگاهِ شش گوشه، نخواهی یافتن خوشه
رَوان شو سویِ‌‌ بی‌سویان، رَها کن رَسمِ شش سویی
همه عالَم زِتو نالان، تو باری از چه می‌نالی؟
چو از تو کم نَشُد یک مو، نمی‌دانم چه می‌مویی
فِدایَم آن کبوتر را که بر بامِ تو می‌پَرَّد
کجایی ای سگِ مُقْبِل، که اَهلِ آنچُنان کویی؟
چو آن عُمرِ عزیز آمد، چرا عِشرَت نمی‌سازی؟
چو آن استادِ جان آمد، چرا تَخته نمی‌شویی؟
دَرین دام است آن آهو، تو در صَحرا چه می‌گردی؟
گُهَر در خانه گُم کردی، به هر ویران چه می‌پویی؟
به هر روزی دَرین خانه یکی حُجره‌یْ نُوی یابی
تو یک تو نیستی ای جان، تَفَحُّص کُن که صد تویی
اگر کُفری وَگَر دینی، اگر مِهْری وَگَر کینی
هَمو را بین، هَمو را دان، یَقین می‌دان که با اویی
بِمانْد آن نادره دَستان، وَلیکِن ساقیِ مَستان
گرفت این دَمْ گِلویِ منْ که بِفْشارم گَر اَفْزویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۴ - درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
دَرآمَد در میانِ شهرِ آدم زَفت سیلابی
فَنا شُد چَرخ و گَردان شُد، زِنورِ پاکْ دولابی
نبود آن شهر جُز سودا، بَنی آدم دَرو شَیدا
بِرَست از دیّ و از فردا، چو شُد بیدار از خوابی
چو جوشید آبْ بادی شُد که هر کُهْ را بِپَرّاند
چو کاهَش پیشِ بادِ تُندِ باسَهمیّ و باتابی
چو کُه‌ها را شِکافانید، کان‌ها را پدید آرَد
بِبینی لَعْل اَنْدَر لَعْل، می‌تابَد چو مهتابی
دَران تابش بِبینی تو، یکی مَهْ رویِ چینی تو
دو دستِ هَجْرِ او پُر خون، مِثالِ دستِ قَصّابی
زِبویِ خونِ دستِ او، همه ارواحْ مَستِ او
همه اَفْلاکْ پَستِ او، زِهی بالُطفْ وَهّابی
مِثالِ کُشتَنَش باشد چو انگوری که کوبَندَش
که تا فانی شود باقی، شود انگورْ دوشابی
اگرچه صد هزار انگور کوبی، یک بُوَد جُمله
چو وا شُد جانِبِ توحیدْ جان را این چُنین بابی
بیاید شَمسِ تبریزی، بگیرد دستِ آن جان را
در انگُشتَش کُند خاتَم، دَهَد مُلْکیّ و اَسْبابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۵ - یکی گنجی پدید آمد، دران دکان زرکوبی
یکی گنجی پدید آمد، دَران دُکّانِ زَرکوبی
زِهی صورت، زِهی مَعنی، زِهی خوبی، زِهی خوبی
زِهی بازارِ زَرکوبان، زِهی اسرارِ یعقوبان
که جانِ یوسُف از عشقش بَرآرَد شورِ یَعقوبی
زِعشقِ او دو صد لیلی، چو مَجنون بَند می‌دَرَّد
کَزین آتش زَبون آید صَبوری‌هایِ اَیّوبی
شُده زَرکوب و حَق مانده، تَنَش چون زَروَرق مانده
جواهر بر طَبَق مانده، چو زَرکوبیِّ کَرّوبی
بیا بِنْواز عاشق را، که تو جانیْ حَقایق را
بِزَن گَردنْ مُنافق را، اگر از وِیْ بیاشوبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۶ - اگر الطاف شمس الدین به دیده برفتاده‌ستی
اگر اَلْطافِ شَمسُ الدّین به دیده بَرفُتاده‌سْتی
سویِ افلاکِ روحانی، دو دیده بَرگُشاده‌سْتی
گُشاده سْتی دو دیده پَر، قَدَم را نیز، از مَستی
ولی پَرِّسعادت او دَران عالَم نَهاده‌سْتی
چو بِنْهادی قَدَم آن جا، بِرَفتی جسم از یادش
که پِنْداری زِمادر او دَران عالَم نَزاده‌سْتی
میانِ خوب رویانْ جان شُده چون ذَرّه‌ها رَقصان
گَهی مَستِ جَمالَسْتی، گَهی سَرمَست باده‌سْتی
رُخِ خوبانِ روحانی که هر شاهی که دید آن را
زِفَرزین بَندِ سوداها زِاسبِ خود پیاده‌سْتی
چو از مَخْدومْ شَمسُ الدّین زدی لُطفی به رویِ دل
ازین‌ها جُمله رویِ دل شُدی‌‌ بی‌رنگ و ساده‌سْتی
بِدیدی جُمله شاهان را و خوبان را و ماهان را
کَمَربَسته به پیشِ او، نشسته بر وَساده‌سْتی
اگر نه غَیرتِ حَضرت گرفتی دامَنِ جاهَش
سِزایِ جُمله کَرده‌سْتیّ و دادِ حُسنْ داده‌سْتی
نه نَفْسی رَه زنی کردی، نه آوازه‌یْ فَنا بودی
دلِ ذَرّاتِ خاک از جان و جان از شاهْ شاده سْتی
اگر در آب می‌دیدی خیالِ رویِ چون آتش
همه اَجْزایِ جِرمِ خاکْ رَقصانْ هَمچو بادسْتی
ایا تبریز اگر سِرَّت شُدی مَحسوسِ هر حسیّ
غُلامِ خاکِ تو سَنْجَر اسیرت کِیْقُبادسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۷ - ز رنگ روی شمس الدین، گرم خود بو و رنگستی
زِ رَنگِ رویِ شَمسُ الدّین، گَرَم خود بو و رنگَسْتی
مرا از رویِ این خورشید، عارَسْتیّ و ننگَسْتی
قَرابه‌یْ دل زِ اِشْکَستن شُدی ایمِن، اگر از لُطف
شرابِ وصلِ آن شَهْ را دَمی در وِیْ دِرَنگَسْتی
به بَزمَش جان‌هایِ ما، ندانستی سَر از پایان
اگرنه هَجْرِ بَدمَستَش، به بَدمَستیّ و جنگَسْتی
اَلا ای ساقیِ بَزمَش، بِگَردان جامِ باقی را
چرا بر من دِلَت رَحمی نیارَد؟ گویی سنگَسْتی
ازان میْ کو زِبَهرِ شَهْ دَهانِ خویش بُگْشادی
همه هستی فروبُردی، تو پِنْداری نَهنگَسْتی
زِبانگِ رَعدْ آن دریا تو بِنْگَر چون به جوش آید
وَلیک آن بَحْرِ میْ بودیّ و رَعدَش بانگِ چَنگَسْتی
رَوان گشته میْ‌اَش چون خون، دَرونِ دل به هر سویی
تو گویی دلْ چو قُدْسَستی و میْ هَمچون فَرنگَسْتی
که لشکرهایِ اسلامِ شَهِ ما را دَرونِ قُدس
زِنُصرت‌هایِ یَزدانی، بَران اَفْرنگْ هَنگَسْتی
به یک ساغَر نگردم مَست، تو ساقی بیش تَر گَردان
خرابی گَشتَمی گَر میْ زِجامِ شاهِ شَنگَسْتی
اَیا تبریز عقَلَم را خیالِ تو بِشورانَد
تو گویی بادهٔ صافی، خیالَت گویی بَنگَسْتی
تَرنگِ چَنگِ وصلِ او، بِپَرّانَد هَمی‌جان را
تو گویی عیسیِ خوش دَم، دَرونِ آن تَرنگَسْتی
پَیاپِی گردد از وَصلَش قَدَح‌ها، بر مِثالِ آن
که اَنْدَر جنگِ سُلطانی، قَدَحْ تیرِ خَدَنگَسْتی
چُنین عقلی که از تَزویر، مو در مویْ می‌بیند
شُمارِ مویْ عقل آن جا تو بینی، گویی دَنگَسْتی
زِتیزی‌هایِ آن جامَشْ که بَرق از وِیْ فَغان آید
قَدَحْ در رو هَمی‌آید به ریزش، گویی لَنْگَسْتی
چه بالایی هَمی‌جویَد میْ اَنْدَر مَغزِ مَستانَش
چو گردند شیرگیر از وِیْ، مَگَر گویی پَلَنگَسْتی
فراوان ریز در جانم، ازان میْ‌هایِ رَبّانی
زِبَحْرِ صَدْرِ شَمسُ الدّین، که کانِ خَمرْ تَنگَسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۸ - اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
اگر امروز دِلْدارم کُند چون دوشْ بَدمَستی
دَراُفْتَد در جهان غوغا، دَراُفْتَد شور در هستی
اَلا ای عقلِ شوریده، بَد و نیکِ جهانْ دیده
که امروز است دستِ خون، اگرچه دوش ازو رَستی
دَرآمَد تُرک در خَرگَهْ، چه جایِ تُرک، قُرصِ مَهْ
کِه دیده‌‌ست ای مُسلمانان، مَهِ گَردون دَرین پَستی؟
چو گَردِ راهْ هین بَرجِه، هَلا پادار و گَردن نِهْ
که مُردن پیشِ دِلْبَر بِهْ تو را زین عُمرِ سَردَستی
بُرو‌‌ بی‌سَر به میخانه، بِخور‌‌ بی‌رَطْل و پیمانه
کَزین خُمِّ جهانْ چون میْ بِجوشیدی، بُرون جَستی
غُلام و خاکِ آن مَستَم، که شُد هم جام و هم دَستَم
غُلامَش چون شَوی ای دل، که تو خود عینِ آنَسْتی؟
چه غَم داری دَرین وادی، چو رویِ یوسُفان دیدی
اگرچه چون زنانْ حیرانْ زِخَنجَر دستِ خود خَستی
مَنال ای دستْ ازین خَنجَر، چو در کَف آمَدَت گوهر
هزاران دَردِ زِه اَرْزَد، زِعشقِ یوسُفْ آبَسْتی
خَمُش کُن ای دلِ دریا، ازین جوش و کَف اَنْدازی
زِهی طُرفه که دریایی چو ماهی چون دَرین شَستی
چه باشد شَستِ روباهان، به پیشِ پَنجهٔ شیران؟
بِدَرّان شَست، اگر خواهی بُرو در بَحْر پیوسْتی
نمی‌دانی که سُلطانی، تو عِزرائیلِ شیرانی
تو آن شیرِ پَریشانی که صندوقِ خود اِشْکَسْتی
عَجَب نَبْوَد که صندوقی شِکَسته گردد از شیری
عَجَب از چون تو شیر آید که در صندوقْ بِنْشَستی
خَمُش کردم، دَرآ ساقی، بِگَردان جامِ راواقی
زِهی دوران و دورِ ما که بَهرِ ما میان بَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۹ - غلام پاسبانانم، که یارم پاسبانستی
غُلامِ پاسْبانانم، که یارَم پاسْبانَستی
به چُستیّ و به شَبْخیزی، چو ماه و اَخْتَرانَسْتی
غُلامِ باغْبانانم، که یارَم باغْبانَسْتی
به تَرّیّ و به رَعنایی، چو شاخِ اَرغَوانَسْتی
نباشد عاشقی عیبی، وَگَر عیب است تا باشد
که نَفْسَم عیب دان آمد، وَیارم غَیب دانَسْتی
اگر عیبِ همه عالَم تو را باشد، چو عشق آمد
بِسوزَد جُمله عیبَت را، که او بَس قَهرمانَسْتی
گذشتم بر گُذَرگاهی، بِدیدم پاسْبانی را
نِشَسته بر سَرِبامی که بَرتَر زآسْمانَسْتی
کُلاهِ پاسْبانانه، قَبایِ پاسْبانانه
وَلیک از هایْ هایِ او دو عالَم در اَمانَسْتی
به دستِ دیدبانِ او، یکی آیینهٔ شش سو
که حالِ شش جِهَت یک یک، در آیینه بَیانَسْتی
چو من دُزدی بُدَم رَهبَر، طَمَع کردم بِدان گوهر
بَرآوَرْدم یکی شکلی که بیرون از گُمانَسْتی
زِ هر سویی که گَردیدم، نشانه‌یْ تیرِ او دیدم
زِ هر شش سو بُرون رفتم، که آن رَه‌‌ بی‌نِشانَسْتی
همه سوها زِبی سو شُد، نشان از‌‌ بی‌نشان آمد
چو آمد، راهِ واگَشتن زِ آینده نَهانَسْتی
چو زان شش پَردهٔ تاری بُرون رفتم به عَیّاری
زِنورِ پاسْبان دیدم که او شاهِ جَهانَسْتی
چو باغِ حُسنِ شَهْ دیدم، حقیقت شُد بِدانستَم
که هم شَهْ باغْبانَسْتیّ و هم شَهْ باغِ جانَسْتی
ازو گَر سَنگ سار آیی، تو شیشه‌یْ عشق را مَشْکَن
اَزیرا رونَقِ نَقْدَت زِ سنگِ اِمْتِحانَسْتی
زِشاهانْ پاسْبانی خود ظَریف و طُرفه می‌آید
چُنان خود را خَلَق کرده، که نَشْناسی که آنَسْتی
لباسِ جسمْ پوشیده، که کمتر کِسوه‌‌‌یی آن است
سُخَن در حَرف آوَرْده، که آن دون تَر زَبانَسْتی
به گِل اَنْدوده خورشیدی، میانِ خاکْ ناهیدی
دَرونِ دَلْقْ جمشیدی، که گنجِ خاکْدانَسْتی
زبانِ وَحییان را او، زَازَل وَجْهُ الْعَرَب بوده
زبانِ هِنْدُوی گوید که خود از هِنْدُوانَسْتی
زمین و آسْمان پیشَش، دو کَهْ بَرگ است پِنْداری
که در جسم از زمینَسْتیّ و در عُمر از زَمانَسْتی
زِیک خَنده ش مُصَوَّر شُد بهشت، اَرْ هشت وَرْبیش است
به چَشمِ اَبْلَهان گویی زِجَنَّت اَرْمَغانَسْتی
بَرو صَفرا کنند، آن گَهْ زِنَخوَت اصلِ سیم و زَر
که ما زَرّ و هُنر داریم و غافِل زو که کانَسْتی
چه عُذر آرَند آن روزی که عَذْرا گردد از پَرده
چه خون گِریَند آن صُبحی که خورشیدش عِیانَسْتی
میانِ بَلْغَم و صَفرا و خون و مِرَّه و سودا
نِمایَد روحْ از تأثیر، گویی در میانَسْتی
زِتَن تا جانْ بَسی راه است و در تَنْ می‌نِمایَد جان
چُنین دان جانِ عالَم را، کَزو عالَم جوانَسْتی
نه شخصِ عالَمِ کُبری، چُنین بر کار،‌‌ بی‌جان است
که چَرخ اَرْ‌‌ بی‌رَوانَسْتی، بدین سان کِی رَوانَسْتی؟
زمین و آسْمان‌ها را مَدَد از عالَمِ عقل است
که عقلْ اِقْلیمِ نورانیّ و پاکِ دَرفَشانَسْتی
جهانِ عقلِ روشن را، مَدَدها از صِفات آید
صِفاتِ ذاتِ خَلّاقی که شاهِ کُن فَکانَسْتی
که این تیرِ عوارض را که می‌پَرَّد به هر سویی
کَمانْ پنهان کُند صانِع، ولی تیر از کَمانَسْتی
اگرچه عقلْ بیدار است، آن از حَیِّ قَیّوم است
اگرچه سگْ نگهبان است، تأثیرِ شَبانَسْتی
چو سگ آن از شَبان بیند، زیانش جُمله سودَسْتی
چو سگ خود را شَبان بینَد، همه سودش زیانَسْتی
چو خود را مِلْکِ او بینی، جهان اَنْدَر جهان باشی
وَگَر خود را مَلِک دانی، جهان از تو جهانَسْتی
تو عقلِ کُل چو شهری دان، سوادِ شهر نَفْسِ کُل
وَاین اَجْزا دَر آمَد شُد، مِثالِ کاروانَسْتی
خُنُک آن کاروانی کانْ سَلامَت با وَطَن آید
غَنیمت بُرده و صِحَّت، وَ بَختَش هم عِنانَسْتی
خَفیرِ اِرْجِعی با او، بَشیرِ اَبْشِروا بر رَه
سَلامِ شاه می‌آرَند و جانْ دامَن کَشانَسْتی
خواطِر چون سَوارانند و زوتَر زی وَطَن آیند
وَیا بازان و زاغانَند، پَس در آشیانَسْتی
خواطِر رَهبرانَند و چو رَهبر مَر تو را باز است
مَقامَت ساعِدِ شَهْ دان، که شاهِ شَهْ نِشانَسْتی
وَگَر زاغ است آن خاطِر، که چَشمَش سویِ مُردار است
کسی کِش زاغ رَهبر شُد، به گورستانْ رَوانَسْتی
چو در مازاغ بُگْریزی، شود زاغِ تو شَهبازی
که اِکْسیر است شادی ساز او را کَانْدُهانَسْتی
گَر آن اصلی که زاغ و باز ازو تَصویر می‌یابد
تَجَلّی سازَدی مُطْلَق، اَصالَت رایگانَسْتی
وَران نوری کَزو زایَد غَم و شادی به یک اِشْکَم
دَمی پَهْلو تَهی کردی، همه کَس شادمانَسْتی
همه اَجْزا هَمی‌گویند هر یک ای همه تو تو
همین گفت اَرْنَه پَرده سْتی، همه با هَمگِنانَسْتی
درختِ جان‌ها رَقصان، زِبادِ این چُنین باده
گَر آن باد آشکارَسْتی، نه لَنْگَر بادبانَسْتی؟
دَرایِ کاروانِ دل، به گوشَم بانگ می‌آرَد
گَر آن بانگَش به حِس آید، هر اُشتُر سارْبانَسْتی
دُر اُفْتَد از صَدَف هر دَم، صَدَف بازش خورَد در دَم
وَگَرنه عینِ کَرّی هم کَران را تَرجُمانَسْتی
سُهیلِ شَمسِ تبریزی، نَتابَد در یَمَن، وَرْنی
اَدیمِ طایفی گشتی به هر جا سَختیانَسْتی
ضیاوار ای حُسامُ الدّینْ ضیاءُالْحَق گواهی دِهْ
نَدیدی هیچ دیده گَر ضیا، نه دیدبانَسْتی
گواهیِّ ضیا هم او، گواهیِّ قَمَر هم رو
گواهیْ مُشکِ اَذْفَر، بو که بر عالَم وَزانَسْتی
اگر گوشَت شود دیده، گواهیِّ ضیا بِشْنو
ولی چَشمِ تو گوش آمد که حَرفَش گُلْسِتانَسْتی
چو از حرفی گُلِسْتانی زِمَعنی کِی گُل اِسْتانی
چو پا در قیرِ جُزوَسْتَت، حِجابَت قیروانَسْتی
کتابِ حِس به دستِ چپ، کتابِ عقلْ دستِ راست
تو را نامه به چپ دادند، که بیرون زآسْتانَسْتی
چو عَقلَت طَبْعِ حِس دارد و دستِ راستْ خویِ چپ
وَتَبدیلِ طبیعت هم نه کارِ داستانَسْتی
خداوندا تو کُن تبدیل، که خود کارِ تو تَبدیل است
که اَنْدَر شهرِ تَبدیلَت، زبان‌ها چون سِنانَسْتی
عَدَم را در وجود آری، ازین تَبدیلْ اَفْزون تَر؟
تو نور از شمع می‌سازی که اَنْدَر شَمعدانَسْتی
تو بِسْتان نامه از چَپَّم، به دستِ راستم در نِهْ
تو تانی کرد چپ را راست، بَنده ناتَوانَسْتی
تَرازویِ سَبُک دارم، گِرانَش کُن به فَضْلِ خود
تو کَهْ را کُهْ کُنی، زیرا نه کوه از خود گِرانَسْتی
کمالِ لُطف داند شُد کمالِ نَقص را چاره
که قَعْرِ دوزخ اَرْ خواهی، بِهْ از صَدْرِ جِنانَسْتی