خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که از مخاطب میخواهد به اصل و ذات خود بازگردد و از بیگانگی و دوری از خویشتن دست بردارد. شاعر با استفاده از استعارههایی مانند باغ، چشمه، طوطی و درخت، مخاطب را به درک عمیقتری از وجود خود و پیوندش با جهان فرا میخواند. او تأکید میکند که مخاطب از ذات خود غافل شده و باید به اصل خویش بازگردد تا آرامش و زیبایی را در درون خود بیابد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. نوجوانان و بزرگسالان بهتر میتوانند با این مفاهیم ارتباط برقرار کنند و آن را درک نمایند.
غزل ۲۵۱۱ - به باغ و چشمهٔ حیوان چرا این چشم نگشایی؟
به باغ و چَشمهٔ حیوان چرا این چَشم نَگْشایی؟
چرا بیگانهیی از ما، چو تو در اصلْ از مایی؟ ۱
تو طوطی زادهیی جانم، مَکُن ناز و مَرَنجانم
زِاصلْ آوردهیی، دانم، تو قانونِ شِکَرخایی ۲
بیا در خانهٔ خویش آ، مَتَرس از عکسِ خود، پیش آ
بِهِل طَبْعِ کَژْاندیشی، که او یاوهست و هَرجایی ۳
بیا ای شاهِ یَغمایی، مَرو هرجا، که مارایی
اگر بر دیگران تَلْخی، به نزدِ ما چو حَلْوایی ۴
نباشد عیب در نوری کَزو غافل بُوَد کوری
نباشد عیبْ حَلْوا را به طَعْنِ شَخصِ صَفرایی ۵
بَرآر از خاکْ جانی را، بِبین جانْ آسْمانی را
کَزان گَردان شُدهست ای جان، مَهْ و این چَرخِ خَضرایی ۶
قَدَم بر نردبانی نِهْ، دو چَشم اَنْدَر عیانی نِهْ
بَدَن را در زیانی نِهْ، که تا جان را بِیَفزایی ۷
درختی بین بَسی با بَر، نه خُشکَش بینی و نی تَر
به سایهیْ آن درخت اَنْدَر، بِخُسپیّ و بیاسایی ۸
یکی چَشمهیْ عَجَب بینی، که نزدیکش چو بِنْشینی
شَوی هم رنگِ او در حین به لُطف و ذوق و زیبایی ۹
ندانی خویش را از وِیْ، شَوی هم شیء و هم لاشی
نَمانَد کو، نَمانَد کِی، نَمانَد رنگ و سیمایی ۱۰
چو با چَشمه دَرآمیزی، نِمایَد شَمسِ تبریزی
دَرونِ آب همچون مَهْ، زِبَهرِ عالَم آرایی ۱۱
چرا بیگانهیی از ما، چو تو در اصلْ از مایی؟ ۱
تو طوطی زادهیی جانم، مَکُن ناز و مَرَنجانم
زِاصلْ آوردهیی، دانم، تو قانونِ شِکَرخایی ۲
بیا در خانهٔ خویش آ، مَتَرس از عکسِ خود، پیش آ
بِهِل طَبْعِ کَژْاندیشی، که او یاوهست و هَرجایی ۳
بیا ای شاهِ یَغمایی، مَرو هرجا، که مارایی
اگر بر دیگران تَلْخی، به نزدِ ما چو حَلْوایی ۴
نباشد عیب در نوری کَزو غافل بُوَد کوری
نباشد عیبْ حَلْوا را به طَعْنِ شَخصِ صَفرایی ۵
بَرآر از خاکْ جانی را، بِبین جانْ آسْمانی را
کَزان گَردان شُدهست ای جان، مَهْ و این چَرخِ خَضرایی ۶
قَدَم بر نردبانی نِهْ، دو چَشم اَنْدَر عیانی نِهْ
بَدَن را در زیانی نِهْ، که تا جان را بِیَفزایی ۷
درختی بین بَسی با بَر، نه خُشکَش بینی و نی تَر
به سایهیْ آن درخت اَنْدَر، بِخُسپیّ و بیاسایی ۸
یکی چَشمهیْ عَجَب بینی، که نزدیکش چو بِنْشینی
شَوی هم رنگِ او در حین به لُطف و ذوق و زیبایی ۹
ندانی خویش را از وِیْ، شَوی هم شیء و هم لاشی
نَمانَد کو، نَمانَد کِی، نَمانَد رنگ و سیمایی ۱۰
چو با چَشمه دَرآمیزی، نِمایَد شَمسِ تبریزی
دَرونِ آب همچون مَهْ، زِبَهرِ عالَم آرایی ۱۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۵۱۰ - مرا پرسید آن سلطان، به نرمی و سخن خایی
گوهر بعدی:غزل ۲۵۱۲ - رها کن ماجرا ای جان، فرو کن سر زبالایی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.