عبارات مورد جستجو در ۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۳۱ - این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهیی
این عشقِ گَردانْ کو به کو بر سَر نَهاده طَبْلهیی
که هر کجا مُرده بُوَد زنده کُنم بیحیلهیی
خوانِ رَوانَم از کَرَم زنده کُنم مُرده به دَم
کو نَرگدایی تا بَرَد از خوانِ لُطفَم زَلّهیی
گاهی تو را پُر دُر کُنم گاهی زِ زَهرَت پُر کُنم
آگاه شو آخِر زِ من ای در کَفَم چون کَیْلهیی
گَر حَبّهیی آید به من صد کانِ پُرزَرَّش کُنم
دریایِ شیرینَش کُنم هر چند باشد قُلّهیی
از تو عَدَم وَزْ من کَرَم وَزْ تو رضا وَزْ من قِسَم
صد اَطْلَس و اَکْسون نَهَم در پیشِ کِرمِ پیلهیی
هر لحظهیی نومید را خَرمَن دَهَم بیکِشْتَنی
هر لحظه دَرویش را قُربَت دَهَم بیچِلّهیی
چَشمهیْ شِکَر جوشان کُنم اَنْدَر دلِ تَنگِ نِیی
اندیشههایِ خوش نَهَم اَنْدَر دِماغ و کَلّهیی
میران فَرَس در دین فقط وَرْ اسبِ تو گردد سَقَط
بر جایِ اسبِ لاغَری هر سو بیابی گَلّهیی
خاموش باش و لا مَگو جُز آن که حق بَخشَد مَجو
جوشان زِ حَلْوایِ رضا بر جَمْره چون پاتیلهیی
تبریز شُد خُلْدِ بَرین از عکسِ رویِ شَمسِ دین
هر نَقْش در وِیْ حورِ عین هر جامه از وِیْ حُلّهیی
که هر کجا مُرده بُوَد زنده کُنم بیحیلهیی
خوانِ رَوانَم از کَرَم زنده کُنم مُرده به دَم
کو نَرگدایی تا بَرَد از خوانِ لُطفَم زَلّهیی
گاهی تو را پُر دُر کُنم گاهی زِ زَهرَت پُر کُنم
آگاه شو آخِر زِ من ای در کَفَم چون کَیْلهیی
گَر حَبّهیی آید به من صد کانِ پُرزَرَّش کُنم
دریایِ شیرینَش کُنم هر چند باشد قُلّهیی
از تو عَدَم وَزْ من کَرَم وَزْ تو رضا وَزْ من قِسَم
صد اَطْلَس و اَکْسون نَهَم در پیشِ کِرمِ پیلهیی
هر لحظهیی نومید را خَرمَن دَهَم بیکِشْتَنی
هر لحظه دَرویش را قُربَت دَهَم بیچِلّهیی
چَشمهیْ شِکَر جوشان کُنم اَنْدَر دلِ تَنگِ نِیی
اندیشههایِ خوش نَهَم اَنْدَر دِماغ و کَلّهیی
میران فَرَس در دین فقط وَرْ اسبِ تو گردد سَقَط
بر جایِ اسبِ لاغَری هر سو بیابی گَلّهیی
خاموش باش و لا مَگو جُز آن که حق بَخشَد مَجو
جوشان زِ حَلْوایِ رضا بر جَمْره چون پاتیلهیی
تبریز شُد خُلْدِ بَرین از عکسِ رویِ شَمسِ دین
هر نَقْش در وِیْ حورِ عین هر جامه از وِیْ حُلّهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۴ - آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
آن دَم که دل کُند سویِ دِلْبَر اشارتی
زان سَر رَسَد به بیسَر و باسَر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روزِ اَلَست بود
کآمَد به جانِ مومن و کافَر اشارتی
زیرا که قَهْر و لُطف، کَزان بَحْر دَررَسید
بر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حالِ خویشْ باش
بر گوهر است هر دَمِ دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نَقْشی و آن نَقْش بَنْد او است
هر لحظهیی سویِ نَقْش، زِ آزَر اشارتی
چون در گُهَر رَسید اشارت، گُداخت او
اَحْسَنْت، آفرین، چه مُنَوَّر اشارتی
بعد از گُداز کرد گُهَر صد هزار جوش
چون میرَسید از تَفِ آذر اشارتی
جوشید و بَحْر گشت و جهانْ در جهان گرفت
چون آمَدَش زِ ایزدِ اَکْبَر اشارتی
ما را اشارتیست زِ تبریز و شَمسِ دین
چون تشنه را زِ چَشمهٔ کوثَر اشارتی
زان سَر رَسَد به بیسَر و باسَر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روزِ اَلَست بود
کآمَد به جانِ مومن و کافَر اشارتی
زیرا که قَهْر و لُطف، کَزان بَحْر دَررَسید
بر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حالِ خویشْ باش
بر گوهر است هر دَمِ دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نَقْشی و آن نَقْش بَنْد او است
هر لحظهیی سویِ نَقْش، زِ آزَر اشارتی
چون در گُهَر رَسید اشارت، گُداخت او
اَحْسَنْت، آفرین، چه مُنَوَّر اشارتی
بعد از گُداز کرد گُهَر صد هزار جوش
چون میرَسید از تَفِ آذر اشارتی
جوشید و بَحْر گشت و جهانْ در جهان گرفت
چون آمَدَش زِ ایزدِ اَکْبَر اشارتی
ما را اشارتیست زِ تبریز و شَمسِ دین
چون تشنه را زِ چَشمهٔ کوثَر اشارتی
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه
او زِ یک رَنگیِّ عیسی بو نداشت
وَزْ مِزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت
جامۀ صد رَنگ ازان خُمِّ صَفا
ساده و یکرَنگ گشتی چون صَبا
نیست یکرَنگی کَزو خیزد مَلال
بَلْ مِثالِ ماهی و آبِ زُلال
گَرچه در خُشکی هزاران رَنگهاست
ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست
کیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟
تا بِدان مانَد مَلِک عَزَّ و جَل
صدهزاران بَحْر و ماهی در وجود
سَجده آرَد پیشِ آن اِکْرام و جود
چند بارانِ عَطا باران شُده
تا بِدان آن بَحرْ دُرّاَفْشان شُده
چند خورشیدِ کَرَم اَفْروخته
تا که ابر و بَحْرْ جودْ آموخته
پَرتوِ دانش زده بر آب و طین
تا که شُد دانه پَذیرَنده زمین
خاکْ اَمین و هرچه در وِیْ کاشْتی
بیخیانَت جِنْسِ آن بَرداشتی
این اَمانَت زان اَمانَت یافتهست
کافْتابِ عَدلْ بر وِیْ تافتهست
تا نِشان حَق نَیارَد نوبَهار
خاکْ سِرها را نکرده آشکار
آن جوادی که جَمادی را بِداد
این خَبَرها، وین اَمانَت، وین سَداد
مَر جَمادی را کُند فَضلَش خَبیر
عاقلان را کرده قَهْرِ او ضَریر
جان و دل را طاقَتِ آن جوش نیست
با کِه گویم؟ در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وِیْ چَشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وِیْ یَشْم گشت
کیمیاساز است، چِه بْوَد کیمیا؟
مُعجزه بَخش است، چِه بْوَد سیمیا؟
این ثَنا گفتن زِ منْ تَرکِ ثَناست
کین دلیلِ هستی و هستی خَطاست
پیشِ هستِ او بِبایَد نیست بود
چیست هستی پیشِ او؟ کور و کَبود
گَر نبودی کور، زو بُگْداختی
گَرمیِ خورشید را بِشْناختی
وَرْ نبودی او کَبود از تَعْزیَت
کِی فَسُردی هَمچو یَخ این ناحیَت؟
وَزْ مِزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت
جامۀ صد رَنگ ازان خُمِّ صَفا
ساده و یکرَنگ گشتی چون صَبا
نیست یکرَنگی کَزو خیزد مَلال
بَلْ مِثالِ ماهی و آبِ زُلال
گَرچه در خُشکی هزاران رَنگهاست
ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست
کیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟
تا بِدان مانَد مَلِک عَزَّ و جَل
صدهزاران بَحْر و ماهی در وجود
سَجده آرَد پیشِ آن اِکْرام و جود
چند بارانِ عَطا باران شُده
تا بِدان آن بَحرْ دُرّاَفْشان شُده
چند خورشیدِ کَرَم اَفْروخته
تا که ابر و بَحْرْ جودْ آموخته
پَرتوِ دانش زده بر آب و طین
تا که شُد دانه پَذیرَنده زمین
خاکْ اَمین و هرچه در وِیْ کاشْتی
بیخیانَت جِنْسِ آن بَرداشتی
این اَمانَت زان اَمانَت یافتهست
کافْتابِ عَدلْ بر وِیْ تافتهست
تا نِشان حَق نَیارَد نوبَهار
خاکْ سِرها را نکرده آشکار
آن جوادی که جَمادی را بِداد
این خَبَرها، وین اَمانَت، وین سَداد
مَر جَمادی را کُند فَضلَش خَبیر
عاقلان را کرده قَهْرِ او ضَریر
جان و دل را طاقَتِ آن جوش نیست
با کِه گویم؟ در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وِیْ چَشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وِیْ یَشْم گشت
کیمیاساز است، چِه بْوَد کیمیا؟
مُعجزه بَخش است، چِه بْوَد سیمیا؟
این ثَنا گفتن زِ منْ تَرکِ ثَناست
کین دلیلِ هستی و هستی خَطاست
پیشِ هستِ او بِبایَد نیست بود
چیست هستی پیشِ او؟ کور و کَبود
گَر نبودی کور، زو بُگْداختی
گَرمیِ خورشید را بِشْناختی
وَرْ نبودی او کَبود از تَعْزیَت
کِی فَسُردی هَمچو یَخ این ناحیَت؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق
مَشورت میرفت در ایجادِ خَلق
جانشان در بَحرِ قُدرت تا به حَلْق
چون مَلایِک مانِعِ آن میشُدند
بر مَلایِکْ خُفْیه خُنْبَک میزدند
مُطَّلِع بر نَقْشِ هر کِه هست شُد
پیش ازان کین نَفْسِ کُلْ پابَست شُد
پیشتَر زَافْلاکْ کیوان دیدهاند
پیشتَر از دانهها، نان دیدهاند
بیدِماغ و دل، پُر از فِکرَت بُدند
بیسپاه و جنگْ بر نُصْرت زدند
آن عِیانْ نِسْبَت به ایشان فِکْرَت است
وَرْنَه خود نِسبَت به دُورانْ رؤیت است
فِکرَت از ماضیّ و مُستَقبَل بُوَد
چون ازین دو رَست، مُشکل حَل شود
دیده چون بیکَیْفْ، هر باکَیْف را
دیده پیش از کان، صحیح و زَیْف را
پیشتَر از خِلقَتِ انگورها
خورده مِیْها و نِموده شورها
در تَموزِ گَرم میبینند دَیْ
در شُعاعِ شَمسْ میبینند فَی
در دلِ انگورْ مِیْ را دیدهاند
در فَنایِ مَحضْ شَی را دیدهاند
آسْمان در دَوْرِ ایشان جُرعهنوش
آفتاب از جودَشان زَربَفتپوش
چون از ایشان مُجتَمِع بینی دو یار
هم یکی باشند و هم ششصد هزار
بر مِثالِ موجها اَعدادَشان
در عَدَد آورده باشد بادَشان
مُفتَرِق شد آفتابِ جانها
در دَرونِ روزَنِ اَبْدانِ ما
چون نظر در قُرص داری خود یکیست
وان کِه شد مَحجوبِ اَبْدانْ در شکیست
تَفرقه در روحِ حیوانی بُوَد
نَفسِ واحد، روحِ انسانی بُوَد
چون که حَقْ رَشَّ عَلَیهِمْ نُورَهُ
مُفْتَرِق هرگز نگردد نورِ او
یک زمان بُگذار ای هَمرَه مَلال
تا بگویم وَصفِ خالی زان جَمال
در بیان نایَد جَمالِ حالِ او
هر دو عالَم چیست؟ عکسِ خالِ او
چون که من از خالِ خوبَش دَم زَنَم
نُطْق میخواهد که بِشکافَد تَنَم
همچو موری اَنْدَرین خَرمَن خَوشَم
تا فُزون از خویشْ باری میکَشَم
جانشان در بَحرِ قُدرت تا به حَلْق
چون مَلایِک مانِعِ آن میشُدند
بر مَلایِکْ خُفْیه خُنْبَک میزدند
مُطَّلِع بر نَقْشِ هر کِه هست شُد
پیش ازان کین نَفْسِ کُلْ پابَست شُد
پیشتَر زَافْلاکْ کیوان دیدهاند
پیشتَر از دانهها، نان دیدهاند
بیدِماغ و دل، پُر از فِکرَت بُدند
بیسپاه و جنگْ بر نُصْرت زدند
آن عِیانْ نِسْبَت به ایشان فِکْرَت است
وَرْنَه خود نِسبَت به دُورانْ رؤیت است
فِکرَت از ماضیّ و مُستَقبَل بُوَد
چون ازین دو رَست، مُشکل حَل شود
دیده چون بیکَیْفْ، هر باکَیْف را
دیده پیش از کان، صحیح و زَیْف را
پیشتَر از خِلقَتِ انگورها
خورده مِیْها و نِموده شورها
در تَموزِ گَرم میبینند دَیْ
در شُعاعِ شَمسْ میبینند فَی
در دلِ انگورْ مِیْ را دیدهاند
در فَنایِ مَحضْ شَی را دیدهاند
آسْمان در دَوْرِ ایشان جُرعهنوش
آفتاب از جودَشان زَربَفتپوش
چون از ایشان مُجتَمِع بینی دو یار
هم یکی باشند و هم ششصد هزار
بر مِثالِ موجها اَعدادَشان
در عَدَد آورده باشد بادَشان
مُفتَرِق شد آفتابِ جانها
در دَرونِ روزَنِ اَبْدانِ ما
چون نظر در قُرص داری خود یکیست
وان کِه شد مَحجوبِ اَبْدانْ در شکیست
تَفرقه در روحِ حیوانی بُوَد
نَفسِ واحد، روحِ انسانی بُوَد
چون که حَقْ رَشَّ عَلَیهِمْ نُورَهُ
مُفْتَرِق هرگز نگردد نورِ او
یک زمان بُگذار ای هَمرَه مَلال
تا بگویم وَصفِ خالی زان جَمال
در بیان نایَد جَمالِ حالِ او
هر دو عالَم چیست؟ عکسِ خالِ او
چون که من از خالِ خوبَش دَم زَنَم
نُطْق میخواهد که بِشکافَد تَنَم
همچو موری اَنْدَرین خَرمَن خَوشَم
تا فُزون از خویشْ باری میکَشَم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲ - آنکه چندین نقش ازو برخاسته است
آنکه چندین نقش ازو برخاسته است
یارب او در پرده چون آراسته است
چون ز پرده دم به دم می تافته است
هر دو عالم دم به دم میکاسته است
چون شود یک ره ز پرده آشکار
تو یقین دان کان قیامت خاسته است
محو گردد در قیامت زان جمال
هر که نقشی در جهان پیراسته است
ذرهای معشوق کی آید پدید
چون دو عالم پر زر و پر خواسته است
در قیامت سوی خود کس ننگرد
چون جمال آن چنان آراسته است
ذرهای گشت است ظاهر زان جمال
شور از هر دو جهان برخاسته است
ای فرید اینجا چه خواهی کار و بار
راه تو نادانی و ناخواسته است
یارب او در پرده چون آراسته است
چون ز پرده دم به دم می تافته است
هر دو عالم دم به دم میکاسته است
چون شود یک ره ز پرده آشکار
تو یقین دان کان قیامت خاسته است
محو گردد در قیامت زان جمال
هر که نقشی در جهان پیراسته است
ذرهای معشوق کی آید پدید
چون دو عالم پر زر و پر خواسته است
در قیامت سوی خود کس ننگرد
چون جمال آن چنان آراسته است
ذرهای گشت است ظاهر زان جمال
شور از هر دو جهان برخاسته است
ای فرید اینجا چه خواهی کار و بار
راه تو نادانی و ناخواسته است
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۳۸ - آفتاب رویت ای سرو سهی
آفتاب رویت ای سرو سهی
بر همه میتابد الا بر رهی
نی خطا گفتم که میتابد بسی
بر من و من مینبینم ز ابلهی
گرچه عالم پر جمال یوسف است
نیست چشم کور را از وی بهی
چون بود کز بحر پر گوهر بسی
باز گردد خشک لب دستی تهی
باز گردیدند ازین بحر عجب
خشک لب هم مبتدی هم منتهی
قعر این دریا جزین دریا نیافت
دیگران هستند از مشتی کهی
حلقه بر در میزنند و میروند
نیست از ایشان کسی را آگهی
جمله را جز عجز آنجا کار نیست
نه مهی است آنجایگاه و نه کهی
می فرو افتد درین حیرت زهم
گر تو اینجا دو جهان برهم نهی
ای فرید اینجا که هستی محو گرد
چند گویی کوتهی بر کوتهی
بر همه میتابد الا بر رهی
نی خطا گفتم که میتابد بسی
بر من و من مینبینم ز ابلهی
گرچه عالم پر جمال یوسف است
نیست چشم کور را از وی بهی
چون بود کز بحر پر گوهر بسی
باز گردد خشک لب دستی تهی
باز گردیدند ازین بحر عجب
خشک لب هم مبتدی هم منتهی
قعر این دریا جزین دریا نیافت
دیگران هستند از مشتی کهی
حلقه بر در میزنند و میروند
نیست از ایشان کسی را آگهی
جمله را جز عجز آنجا کار نیست
نه مهی است آنجایگاه و نه کهی
می فرو افتد درین حیرت زهم
گر تو اینجا دو جهان برهم نهی
ای فرید اینجا که هستی محو گرد
چند گویی کوتهی بر کوتهی
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۷۷۵ - نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی
نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی
پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی
تا هر کسی نداند سر پرستش تو
وامق بیافریدی، عذرا پدید کردی
خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود
وز بهر خدمت او جوزا پدید کردی
تا قطره را نباشد از گم شدن هراسی
بر راه باز گشتن دریا پدید کردی
میخواستی که از ما بر ما بهانه گیری
ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟
نوری که شمع گردون از عکس اوست روشن
در نقطهٔ دل ما چون ناپدید کردی
تا دولت وصالت بیوعدهای نباشد
امروز عاشقان را فردا پدید کردی
زان ساغر نهانی بر بادهای که دانی
چون گرم گشت منزل غوغا پدید کردی
از جستن نهانت چون اوحدی زبون شد
در عین بینشانی خود را پدید کردی
پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی
تا هر کسی نداند سر پرستش تو
وامق بیافریدی، عذرا پدید کردی
خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود
وز بهر خدمت او جوزا پدید کردی
تا قطره را نباشد از گم شدن هراسی
بر راه باز گشتن دریا پدید کردی
میخواستی که از ما بر ما بهانه گیری
ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟
نوری که شمع گردون از عکس اوست روشن
در نقطهٔ دل ما چون ناپدید کردی
تا دولت وصالت بیوعدهای نباشد
امروز عاشقان را فردا پدید کردی
زان ساغر نهانی بر بادهای که دانی
چون گرم گشت منزل غوغا پدید کردی
از جستن نهانت چون اوحدی زبون شد
در عین بینشانی خود را پدید کردی
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۰ - هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۹۴ - در توحید و منقبت و تخلص به مدح سید اجل شرف الدین محمد نقیب گوید
دارای آسمان و زمین کردگار ماست
آن حی لایموت که جاوید پادشاست
رزاق انس و خالق جن مالک ملک
آن باقئی که هر دو جهان را بدو بقاست
ذاتی منزه و ملکی عادل حکیم
عدلش به علم و حکمت و حکمش درست و راست
ذاتش غنی است از بد و نیک و زیان و سود
ملکش بری است از کم و بیش و فزون و کاست
در زیر بار هیبت او پست شد زمین
تا آسمان به خدمت درگاه او دو تاست
عرش مجید اگر چه محل جلالت است
نزد کمال رفعت او زهره ش از کجاست
کز پیش درگه جبروت از سیاستش
در گوش ابر زلزله کوس کبریاست
فراش ملک اوست شمالی که برزمی است
نقاش صنع او است سحابی که در هواست
تسبیح او وظیفه مردان متقی است
تهلیل او ترانه مرغان خوش نواست
یک جای نیست بی او او هیچ جای نه
جای تحیر است کسی را که دل بجاست
هژده هزار عالم از او خیمه ها زده
خرگاه خاص او ز دل مرد پارساست
از گل گیا مسبح تسبیح اوشدست
در گل به آنکه گوید آفاق چون گیاست
بر بندگان خویش همه لطف و رحمت است
گر چه ز بنده در ره او زرق و کیمیاست
بر خاک اگر نهیم بهر نعمتیش روی
چون برکنیم سرکه یکی را دو از قفاست
چون دست و پای و دیده و گوشت دو آفرید
هر نعمتیش برتو به حجت چو دو گوا است
بردار دست و دل به دعا روز و شب بدو
کو ناظرالقلوب و هم او سامع الدعاست
خواهی که از تو راضی باشد بدی مکن
پس گر کنی مگو که به بدکردنش رضاست
بد در تو آفرید و نهیش غلط بود
حاشا که بر خدای تعالی غلط روا است
ما زشت فعل و بسته برو فعل خویشتن
با ما اگر عتاب کند دون حق ماست
گر فعل فعل ماست سزای عقوبتیم
اکنون که نیست از شرف و جاه مصطفاست
بدر هدی و صدر شریعت که ظل او
بر آسمان دین صفت الشمس و الضحاست
بدری که در زمین و زمانه چنو نبود
صدری کز انبیاء و ملایک چنو نخواست
گفتار او نمود رهی را که در هدی است
انگشت او شکافت مهی را که بر سماست
او در مدینه خفته و بیدار در بهشت
کز نام عرش کنگره سدر منتهاست
از امئی چو خواست شدن مصطفی خجل
پروردگار کارش از آنجا کز اصطفاست
از دست قدرت و قلم امر و لوح کن
قرآن نگار کرد و همه عذر او بخواست
آمد ندا ز غیب بروز ولادتش
که این بنده گزیده ما دوست و آشناست
پنجش زنید نوبت و ابرش کنید چتر
کاین تاج و تخت ملت سلطان انبیاست
در راه غیب قاصد او جبرئیل و بس
در شهر شرع شحنه او تیغ مرتضاست
گفت ایزد ای محمد قائم مقام تو
هست از پس تو آنکه کنون با تو در عباست
از علم او و علم تو در شرع زینت است
وز نام او و نام تو بر عرش استواست
در روزگار تو چو دگر قوم مقتدیست
برامت تو از پس تو چون تو مقتدا است
داماد و ابن عم و وصی و برادرت
کت هم سرست و هم دم و هم درد و هم دواست
میر عرب سپهبد دین پهلوان شرع
کاندر مصاف کفر چو سوزنده اژدهاست
سرمایه شجاعت و پیرایه نبرد
داننده علوم و نماینده سخاست
شمشیر بخش و شیردل و شهریار فش
خصم جفا و مرد وفا و در صفا است
در فتویش قلم به دیانت درش قدم
با دشمنش سخا به نماز اندرش عطاست
او با تو در حجاز و ز بیم سنان او
در روم زلزله است و به هندوستان وباست
از رعد نعره ش آب جگر همچو آتش است
وز برق تیغش آهن جوشن چو بوریا است
علمش نگار و صورت ایوان ملت است
جودش گل و بنفشه بستان «هل اتی » است
اصل شهادت است سر ذوالفقار او
از بهر آن دو شاخ شده چون دهان لاست
بسته کمر رضای مرا در وفای او
کز روی صدق با تو به جان مونس وفاست
در راه ماش ظاهر و باطن یکی شدست
نه با منش خیانت و نه با توش ریاست
مایار و خصم او که بود یار و خصمتان
زیرا که تو به جمله مرائی و او تو راست
ما هر دو را ز نوری محض آفریده ایم
چندین خلاف خلق میان شما چراست
هرگز حسد شما را از هم جدا کند
در آتش عذاب ز ما جاودان خداست
با این همه ز بعد نبی کارها بگشت
کوته کن این سخن که نه هنگام ماجراست
چون آید آن امام که امروز غایب است
بنمایدت که قبله به عکس کلیسیا است
چون کوس دولتش بنوازند بر فلک
بیرون جهد دلی که در اشکنجه عناست
او ز آن نمی رسد که جهان بس مشوش است
گل ز آن نمی دمد که چمن سخت بینواست
تاصاحب الزمان به رسیدن به کار دین
اولی ترین کسی شرف الدین مرتضی است
صدر جهان نقیب نقیبان شرق و غرب
کو سیدی نبی صفت و پادشه لقاست
دین پروری که از بر کرسی بر آسمان
در خطبه ملائکه بر جان او ثناست
در دور او ز دولت او دوری ابلهی است
در خط او و خطه او ناشدن خطاست
کردند قیمت هنرش صد هزار گنج
نخاس عقل گفت که این برده کم بهاست
بدخواه راز دولت او روز محنت است
یأجوج راز سد سکندر به صد بلاست
ای سیدی که از درجات رفیع تو
خاک درت تفاخر اعدا و اولیاست
همچون محمد و علی و فاطمه شدست
زیرا حلیم طبع و سخی کف و پرحیاست
کرد است همت تو دو عالم به لقمه ای
وین طرفه تر که از دهنش بوی ناشتاست
هر چیز را که هست؛ بود حد و انتها
دریای فضل توست که بی حد و انتهاست
خورشید عقل را شرف از برج فضل توست
خاتون باغ را تتق از دولت صباست
از گرد نعل اسب تو در چشم مملکت
معلوم شد که قیمت دیده ز توتیاست
گردون تو را رهی و زمانه تو را غلام
شه را به تو مراد و سپه را به تو هواست
کی چون تو و کسان تو باشند حاسدان
جفت گل و بنفشه نه گشنیز و گندناست
ادبیر سوی خویش کشد حاسدت همی
ادبیر همچو کاه و حسودت چو کهرباست
هرکس که خواست بد به تو آن بد بدو رسید
شک نیست اندرین که بدان را بدی جزاست
هرکس که جست نیکی تو یافت نیکوئی
گویند درمثل که «سزا درخور سزاست »
تاتو بقم شدی شده بود آبروی ری
از چنگ غم ز آمدنت جانها رها است
از هر دلی ز رفتن تو آه هجر بود
از هرلبی ز آمدنت بانگ مرحباست
الا قوامی از شعرا نانبا که بود
نان چنین که من پزم اندر جهان کراست
بر دشت دل به کاشتن گندم سخن
وهمم ز گرد سینه چو دهقان به روستاست
انبان نان به دوش خرد برنهاده ام
که اندیشه ام ز مغز چو هندو به آسیاست
سوزنده استخوان من از آتش ضمیر
چون در تنور هیزم دوکان نانباست
هرکس که برگذشت به بازار خاطرم
داند که نان مدح شما خون جان ماست
تاآفتاب و ماه و سهیل و سها بود
بادی تو کز تو در دو جهان زینت و بهاست
تو آفتاب بادی و فرزند ماه تو
کز طلعتش هزار سهیل از یکی سهاست
آن حی لایموت که جاوید پادشاست
رزاق انس و خالق جن مالک ملک
آن باقئی که هر دو جهان را بدو بقاست
ذاتی منزه و ملکی عادل حکیم
عدلش به علم و حکمت و حکمش درست و راست
ذاتش غنی است از بد و نیک و زیان و سود
ملکش بری است از کم و بیش و فزون و کاست
در زیر بار هیبت او پست شد زمین
تا آسمان به خدمت درگاه او دو تاست
عرش مجید اگر چه محل جلالت است
نزد کمال رفعت او زهره ش از کجاست
کز پیش درگه جبروت از سیاستش
در گوش ابر زلزله کوس کبریاست
فراش ملک اوست شمالی که برزمی است
نقاش صنع او است سحابی که در هواست
تسبیح او وظیفه مردان متقی است
تهلیل او ترانه مرغان خوش نواست
یک جای نیست بی او او هیچ جای نه
جای تحیر است کسی را که دل بجاست
هژده هزار عالم از او خیمه ها زده
خرگاه خاص او ز دل مرد پارساست
از گل گیا مسبح تسبیح اوشدست
در گل به آنکه گوید آفاق چون گیاست
بر بندگان خویش همه لطف و رحمت است
گر چه ز بنده در ره او زرق و کیمیاست
بر خاک اگر نهیم بهر نعمتیش روی
چون برکنیم سرکه یکی را دو از قفاست
چون دست و پای و دیده و گوشت دو آفرید
هر نعمتیش برتو به حجت چو دو گوا است
بردار دست و دل به دعا روز و شب بدو
کو ناظرالقلوب و هم او سامع الدعاست
خواهی که از تو راضی باشد بدی مکن
پس گر کنی مگو که به بدکردنش رضاست
بد در تو آفرید و نهیش غلط بود
حاشا که بر خدای تعالی غلط روا است
ما زشت فعل و بسته برو فعل خویشتن
با ما اگر عتاب کند دون حق ماست
گر فعل فعل ماست سزای عقوبتیم
اکنون که نیست از شرف و جاه مصطفاست
بدر هدی و صدر شریعت که ظل او
بر آسمان دین صفت الشمس و الضحاست
بدری که در زمین و زمانه چنو نبود
صدری کز انبیاء و ملایک چنو نخواست
گفتار او نمود رهی را که در هدی است
انگشت او شکافت مهی را که بر سماست
او در مدینه خفته و بیدار در بهشت
کز نام عرش کنگره سدر منتهاست
از امئی چو خواست شدن مصطفی خجل
پروردگار کارش از آنجا کز اصطفاست
از دست قدرت و قلم امر و لوح کن
قرآن نگار کرد و همه عذر او بخواست
آمد ندا ز غیب بروز ولادتش
که این بنده گزیده ما دوست و آشناست
پنجش زنید نوبت و ابرش کنید چتر
کاین تاج و تخت ملت سلطان انبیاست
در راه غیب قاصد او جبرئیل و بس
در شهر شرع شحنه او تیغ مرتضاست
گفت ایزد ای محمد قائم مقام تو
هست از پس تو آنکه کنون با تو در عباست
از علم او و علم تو در شرع زینت است
وز نام او و نام تو بر عرش استواست
در روزگار تو چو دگر قوم مقتدیست
برامت تو از پس تو چون تو مقتدا است
داماد و ابن عم و وصی و برادرت
کت هم سرست و هم دم و هم درد و هم دواست
میر عرب سپهبد دین پهلوان شرع
کاندر مصاف کفر چو سوزنده اژدهاست
سرمایه شجاعت و پیرایه نبرد
داننده علوم و نماینده سخاست
شمشیر بخش و شیردل و شهریار فش
خصم جفا و مرد وفا و در صفا است
در فتویش قلم به دیانت درش قدم
با دشمنش سخا به نماز اندرش عطاست
او با تو در حجاز و ز بیم سنان او
در روم زلزله است و به هندوستان وباست
از رعد نعره ش آب جگر همچو آتش است
وز برق تیغش آهن جوشن چو بوریا است
علمش نگار و صورت ایوان ملت است
جودش گل و بنفشه بستان «هل اتی » است
اصل شهادت است سر ذوالفقار او
از بهر آن دو شاخ شده چون دهان لاست
بسته کمر رضای مرا در وفای او
کز روی صدق با تو به جان مونس وفاست
در راه ماش ظاهر و باطن یکی شدست
نه با منش خیانت و نه با توش ریاست
مایار و خصم او که بود یار و خصمتان
زیرا که تو به جمله مرائی و او تو راست
ما هر دو را ز نوری محض آفریده ایم
چندین خلاف خلق میان شما چراست
هرگز حسد شما را از هم جدا کند
در آتش عذاب ز ما جاودان خداست
با این همه ز بعد نبی کارها بگشت
کوته کن این سخن که نه هنگام ماجراست
چون آید آن امام که امروز غایب است
بنمایدت که قبله به عکس کلیسیا است
چون کوس دولتش بنوازند بر فلک
بیرون جهد دلی که در اشکنجه عناست
او ز آن نمی رسد که جهان بس مشوش است
گل ز آن نمی دمد که چمن سخت بینواست
تاصاحب الزمان به رسیدن به کار دین
اولی ترین کسی شرف الدین مرتضی است
صدر جهان نقیب نقیبان شرق و غرب
کو سیدی نبی صفت و پادشه لقاست
دین پروری که از بر کرسی بر آسمان
در خطبه ملائکه بر جان او ثناست
در دور او ز دولت او دوری ابلهی است
در خط او و خطه او ناشدن خطاست
کردند قیمت هنرش صد هزار گنج
نخاس عقل گفت که این برده کم بهاست
بدخواه راز دولت او روز محنت است
یأجوج راز سد سکندر به صد بلاست
ای سیدی که از درجات رفیع تو
خاک درت تفاخر اعدا و اولیاست
همچون محمد و علی و فاطمه شدست
زیرا حلیم طبع و سخی کف و پرحیاست
کرد است همت تو دو عالم به لقمه ای
وین طرفه تر که از دهنش بوی ناشتاست
هر چیز را که هست؛ بود حد و انتها
دریای فضل توست که بی حد و انتهاست
خورشید عقل را شرف از برج فضل توست
خاتون باغ را تتق از دولت صباست
از گرد نعل اسب تو در چشم مملکت
معلوم شد که قیمت دیده ز توتیاست
گردون تو را رهی و زمانه تو را غلام
شه را به تو مراد و سپه را به تو هواست
کی چون تو و کسان تو باشند حاسدان
جفت گل و بنفشه نه گشنیز و گندناست
ادبیر سوی خویش کشد حاسدت همی
ادبیر همچو کاه و حسودت چو کهرباست
هرکس که خواست بد به تو آن بد بدو رسید
شک نیست اندرین که بدان را بدی جزاست
هرکس که جست نیکی تو یافت نیکوئی
گویند درمثل که «سزا درخور سزاست »
تاتو بقم شدی شده بود آبروی ری
از چنگ غم ز آمدنت جانها رها است
از هر دلی ز رفتن تو آه هجر بود
از هرلبی ز آمدنت بانگ مرحباست
الا قوامی از شعرا نانبا که بود
نان چنین که من پزم اندر جهان کراست
بر دشت دل به کاشتن گندم سخن
وهمم ز گرد سینه چو دهقان به روستاست
انبان نان به دوش خرد برنهاده ام
که اندیشه ام ز مغز چو هندو به آسیاست
سوزنده استخوان من از آتش ضمیر
چون در تنور هیزم دوکان نانباست
هرکس که برگذشت به بازار خاطرم
داند که نان مدح شما خون جان ماست
تاآفتاب و ماه و سهیل و سها بود
بادی تو کز تو در دو جهان زینت و بهاست
تو آفتاب بادی و فرزند ماه تو
کز طلعتش هزار سهیل از یکی سهاست