عبارات مورد جستجو در ۲۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
هر نَفَس آوازِ عشق می‌رَسَد از چپ و راست
ما به فَلَک می‌رَویم عَزمِ تماشا کِراست
ما به فَلَک بوده ایم یارِ مَلَک بوده ایم
باز همان جا رَویم جُمله که آن شهرِ ماست
خود زِ فَلَک بَرتَریم وَزْ مَلَک اَفْزون تَریم
زین دو چرا نَگْذریم؟ منزلِ ما کِبْریاست
گوهرِ پاک از کجا عالَمِ خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت؟ بار کنید این چه جاست؟
بَختِ جوانْ یارِ ما دادنِ جانْ کارِ ما
قافِلِه سالارِ ما فَخْرِ جهانْ مُصطَفاست
از مَهِ او مَهْ شِکافت دیدنِ او بَرنَتافت
ماهْ چُنان بَخت یافت او که کَمینه گداست
بویِ خوشِ این نَسیم از شِکَنِ زُلْفِ اوست
شَعْشَعهٔ این خیالْ زان رُخِ چون وَالضُّحاست
در دلِ ما دَرنِگَر هر دَم شَقِّ قَمَر
کَزْ نَظَرِ آن نَظَر چَشمِ تو آن سو چراست؟
خَلْق چو مُرغابیان زاده زِ دریایِ جان
کِی کُند این جا مَقام مُرغْ کَزان بَحْر خاست؟
بلکه به دَریا دَریم جُمله درو حاضریم
وَرْ نَه زِ دریایِ دل موجِ پیاپی چراست؟
آمد موجِ اَلَست کَشتیِ قالَب بِبَست
باز چو کَشتی شِکَست نوبَتِ وَصل و لِقاست
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۰ - خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد
خُنُک آن کَس که چو ما شُد همه تسلیم و رِضا شُد
گِروِ عشق و جُنون شُد گُهَرِ بَحرِ صَفا شُد
مَهْ و خورشیدْ نَظَر شُد که ازو خاکْ چو زَر شُد
به کَرَمْ بَحرِ گُهَر شُد به رَوِشْ بادِ صَبا شُد
چو شَهِ عشقْ کَشیدش زِ همه خَلْق بُریدَش
نَظَرِ عشقْ گُزیدَش همه حاجاتْ رَوا شُد
به سَفَر چون مَهِ گَردونْ به شبِ چارده پُر شُد
به نَظَرهایِ الهی به یکی لحظه کجا شُد
دلِ تو کرد چَرایی به بُرون زآخُرِ قالَب
وَگَر آن نیست به هر شب به چَراگاه چرا شُد؟
خُنُک آن گَهْ که کُند حَقْ گُنَهَت طاعَتِ مُطْلَق
خُنُک آن دَم که جِنایاتْ عِنایاتِ خدا شُد
سَفَرِ مُشکل و دورَش بِشُد و مانْد حُضورَش
زِ درونْ قوَّتِ نورَش مَدَدِ نورِ سَما شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۵ - سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
سَرْ قَدَم کردیم و آخِر سویِ جَیحون تاختیم
عالَمی بَرهَم زدیم و چُستْ و بیرون تاختیم
چون بُراقِ عشقِ عَرشی بود زیرِ رانِ ما
گُنبَدی کردیم و سویِ چَرخ گَردون تاختیم
عالَمِ چون را مِثالِ ذَرّه‌‌ها بَرهَم زدیم
تا به پیشِ تَختِ آن سُلطانِ‌‌ بی‌چون تاختیم
اولین مَنْزِل یکی دریایِ پُر خونْ رو نِمود
درمیانِ موجِ آن دریایِ پُرخون تاختیم
فهم و وَهْم و عقلِ انسانْ جُملگی در رَهْ بِریخت
چون که از شش حَدِّ انسانْ سَختْ اَفْزون تاختیم
چون که در سینورِ مَجنونانِ آن لیلی شُدیم
سَرکَش آمد مَرکَب و از حَدِّ مَجنون تاختیم
نَفْسِ چون قارون زِ سَعیِ ما درونِ خاک شُد
بَعد از آن مَردانه سویِ گنجِ قارون تاختیم
دشت و هامونْ روح گیرد گَر بیابد ذَرّه‌یی
ز آنچه ما از نورِ او در دشت و هامون تاختیم
بس صَدَف‌‌‌هایِ چو گوهر زیرِ سنگی کوفتیم
تا به سویِ گنج‌‌‌هایِ دُرِّ مَکْنون تاختیم
سویِ شمع شَمسِ تبریزی به بیشه‌یْ شیر جان
بوده پَروانه نَپِنْداری که اکنون تاختیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۹ - عشق است بر آسمان پریدن
عشق است بر آسْمان پَریدن
صد پَرده به هر نَفَس دَریدن
اوَّل نَفَس از نَفَس گُسَسْتن
اوَّل قَدَم از قَدَم بُریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مَر دیدهٔ خویش را بِدیدن
گفتم که دِلا، مُبارکَت باد
در حَلْقهٔ عاشقانْ رَسیدن
زان سویِ نَظَر نِظاره کردن
در کوچهٔ سینه‌ها دَویدن
ای دل زِ کجا رَسید این دَم؟
ای دل زِ کجاست این طَپیدن؟
ای مُرغ بگو زبانِ مُرغان
من دانَم رَمزِ تو شنیدن
دل گفت به کارخانه بودم
تا خانهٔ آب و گِل پَریدن
از خانهٔ صُنْع می‌پَریدم
تا خانهٔ صُنْع آفریدن
چون پایْ نَمانْد، می‌کَشیدند
چون گویم صورتِ کَشیدن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۴ - ز بردابرد عشق او، چو بشنید این دل پاره
زِ بَردابَردِ عشقِ او، چو بِشْنید این دلِ پاره
بَرآمَد از وجودِ خویش و هر دو کَوْن یک باره
به بَحْرِ نیستی در شُد، همه هستی مُحَقَّر شُد
به ناگَهْ شُعْله‌یی بَر شُد شِگَرفْ از جانِ خونْ خواره
کجا اسراربین آمد دَمی کَزْ کِبْر و کین آمد؟
حَیاتی کَزْ زمین آمد بُوَد در بَحْرْ بیچاره
اَلا ای جانِ انسانی چو از اقلیمِ نُقْصانی
به شب هنگامِ ظُلمانی، چو اَخْتَر باش سَیّاره
چو از مَردانْ مَدَد یابی، یکی عیشِ اَبَد یابی
سپاهِ بی‌عَدَد یابی به قَهرِ نَفْسِ اَمّاره
چو هستی را هَمی‌روبی، سَرِ هر نَفْس می‌کوبی
پدید آید یکی خوبی، نه رو باشد، نه رُخساره
چه باشد صد قَمَر آن جا؟ شود هر خاکْ زَر آن جا
به غیرِ دل مَبَر آن جا، که آن جا هست دلْ پاره
زِهی دُربَخشْ دریایی برایِ جانِ بینایی
شُمارِ ریگْ هر جایی زِ عشقش هست آواره
خوشا مُشکا که می‌بیزی به راهِ شَمسِ تبریزی
زِهی باده که می‌ریزی برایِ جانِ میْ خواره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۰ - یکی دودی پدید آمد، سحرگاهی به هامونی
یکی دودی پدید آمد، سَحَرگاهی به هامونی
دلِ عُشّاقْ چون آتش، تَنِ عُشّاقْ کانونی
بیا بُخْرام و دامَن کَش، دَران دود و دَران آتش
که می‌سوزد در آن جا خَوش، به هر اَطْرافْ ذَاالنّونی
چو شمعی بَرفُروزی تو، اَیا اِقْبال و روزی تو
چو چونی را بِسوزی تو، دَرآیَد جانِ‌‌ بی‌چونی
نیاید جُز زِمَهْ رویی، طَوافِ بُرج‌ها کردن
که مادون را رَها کردن، نباشد کارِ هر دونی
بُرو تو دست اَندازان، به سویِ شاهْ چون بازان
بِبینی بَحْر را تازان، دَران بَحْرِ پُر از خونی
چه لاله‌‌ست و گُل و ریحان، ازان خونْ رُسته در بُستان
بِبینیّ و بِشویَد جانْ دو دستِ خود به صابونی
چو دَررَفتی دَران مَخزَن، مُنَزَّه از دَر و روزَن
چو عیسی سوزَنَت گردد حُجُب، چون گنجِ قارونی
بِبینی شَأْنِ قُدّوسی، بیابی‌‌ بی‌دَهَن بوسی
زِسِرِّ خِضْر چون موسی، شوی در فقرْ هارونی
چو آبی ساکِن و خُفته، وَچون موجی بَرآشفته
به بَحْرِ کم زَنان رفته، شُده اَنْدَر کم، اَفْزونی
چو اَنْدَر شَهْ نَظَر کردی، زِمَستی آنچُنان گَردی
که گویی تو مَگَر خوردی هزاران رَطْلِ اَفْیونی
چو دیدی شَمسِ تبریزی، زِجان کردی شِکَرریزی
دَران دَم هر دو جا باشی، دَرونِ مصر و بیرونی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
آن دَقوقی رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْه
گفت سافَرْتُ مَدًی فی خافِقَیْه
سال و مَهْ رَفتم سَفَر از عشقِ ماه
بی‌خَبَر از راه حیرانْ در اِلٰه
پا بِرِهنه می‌رَوی بر خار و سنگ؟
گفت من حیرانَم و بی‌خویش و دَنْگ
تو مَبین این پای‌ها را بر زمین
زان که بر دل می‌رَوَد عاشقْ یَقین
از رَهْ و مَنْزِل زِ کوتاه و دراز
دل چه دانَد؟ کوست مَستِ دِلْنواز
آن دِراز و کوتَه اَوْصافِ تَن است
رَفتنِ اَرْواحْ دیگر رفتن است
تو سَفَرکردی زِ نُطْفه تا به عقل
نه به گامی بود نه مَنْزِل نه نَقْل
سَیْرِ جانْ بی‌چون بُوَد در دَوْر و دَیْر
جسمِ ما از جان بِیاموزید سَیْر
سَیْرِ جسمانه رَها کرد او کُنون
می‌رَوَد بی‌چونْ نَهان در شَکلِ چون
گفت روزی می‌شُدم مُشتاقْ‌وار
تا بِبینَم در بَشَر اَنْوارِ یار
تا بِبینَم قُلْزُمی در قَطره‌یی
آفتابی دَرْج اَنْدَر ذَرّه‌یی
چون رَسیدم سویِ یک ساحِل به گام
بود بی‌گَهْ گشته روز و وَقتِ شام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۸ - تا به عشق تو قدم برداشتیم
تا به عشق تو قدم برداشتیم
عقل را سر چون قلم برداشتیم
چون دم ما سخت گیرا شد به عشق
پردهٔ هستی به دم برداشتیم
در جهان جان حقیقت‌بین شدیم
وز جهان تن قدم برداشتیم
چون درآمد عشق و جان را مست کرد
ما به مستی جام جم برداشتیم
بر جمال ساقی جان زان شراب
شادی افزودیم و غم برداشتیم
پس دل خود همچو مستان خراب
از وجود و از عدم برداشتیم
در خرابی همچو عطار از کمال
گنج راحت بی الم برداشتیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۹ - تا با غم عشق آشنا گشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیم
از نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تو
از هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیم
بر کل مراد پادشا گشتیم
زان دست همه جهان فرو بستی
تا جمله به جملگی تورا گشتیم
یک شمه چو زان حدیث بنمودی
مستغرق سر کبریا گشتیم
زانگه که به عشق اقتدا کردیم
در عالم عشق مقتدا گشتیم
ای دل تو کجایی او کجا آخر
این خود چه سخن بود کجا گشتیم
عمری مس نفس را بپالودیم
گفتیم مگر که کیمیا گشتیم
چون روی چو آفتاب بنمودی
ناچیز شدیم و چون هوا گشتیم
چون تاب جمال تو نیاوردیم
سرگشته چو چرخ آسیا گشتیم
چون محرم عشق تو نیفتادیم
در زیر زمین چو توتیا گشتیم
نومید مشو درین ره ای عطار
هرچند که نا امید وا گشتیم
عطار نیشابوری : سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ
سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ
زین سخن مرغان وادی سر به سر
سرنگون گشتند در خون جگر
جمله دانستند کین شیوه کمان
نیست بر بازوی مشتی ناتوان
زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار
هم در آن منزل بسی مردند زار
وان همه مرغان همه آن جایگاه
سر نهادند از سر حسرت به راه
سالها رفتند در شیب و فراز
صرف شد در راهشان عمری دراز
آنچ ایشان را درین ره رخ نمود
کی تواند شرح آن پاسخ نمود
گر تو هم روزی فروآیی به راه
عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه
بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند
روشنت گردد که چون خون خورده‌اند
آخر الامر از میان آن سپاه
کم رهی ره برد تا آن پیش گاه
زان همه مرغ اندکی آنجا رسید
از هزاران کس یکی آنجا رسید
باز بعضی غرقهٔ دریا شدند
باز بعضی محو و ناپیدا شدند
باز بعضی بر سر کوه بلند
تشنه جان دادند در گرم و گزند
باز بعضی را ز تف آفتاب
گشت پرها سوخته، دلها کباب
باز بعضی را پلنگ و شیر راه
کرد در یک دم به رسوایی تباه
باز بعضی نیز غایب ماندند
در کف ذات المخالب ماندند
باز بعضی در بیابان خشک لب
تشنه در گرما بمردند از تعب
باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای
خویش را کشتند چون دیوانه‌ای
باز بعضی سخت رنجور آمدند
باز پس ماندند و مهجور آمدند
باز بعضی در عجایبهای راه
باز استادند هم بر جایگاه
باز بعضی در تماشای طرب
تن فرو دادند فارغ از طلب
عاقبت از صد هزاران تا یکی
بیش نرسیدند آنجا اندکی
عالمی پر مرغ می‌بردند راه
بیش نرسیدند سی آن جایگاه
سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست
دل شکسته، جان شده، تن نادرست
حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت
برتر از ادراک عقل و معرفت
برق استغنا همی افروختی
صد جهان در یک زمان می‌سوختی
صد هزاران آفتاب معتبر
صد هزاران ماه و انجم بیشتر
جمع می‌دیدند حیران آمده
همچو ذره پای کوبان آمده
جمله گفتند ای عجب چون آفتاب
ذرهٔ محوست پیش این حساب
کی پدید آییم ما این جایگاه
ای دریغا رنج برد ما به راه
دل به کل از خویشتن برداشتیم
نیست زان دست این که ما پنداشتیم
آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند
همچو مرغ نیم بسمل ماندند
محو می‌بودند و گم، ناچیز هم
تا برآمد روزگاری نیز هم
آخر از پیشان عالی درگهی
چاوش عزت برآمد ناگهی
دید سی مرغ خرف را مانده باز
بال و پرنه، جان شده، در تن گداز
پای تا سر در تحیر مانده
نه تهی شان مانده نه پر مانده
گفت هان ای قوم از شهر که‌اید
در چنین منزل گه از بهر چه‌اید
چیست ای بی‌حاصلان نام شما
یا کجا بودست آرام شما
یا شما را کس چه گوید در جهان
با چه کارآیند مشتی ناتوان
جمله گفتند آمدیم این جایگاه
تا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیم
بی‌دلان و بی‌قراران رهیم
مدتی شد تا درین راه آمدیم
از هزاران، سی به درگاه آمدیم
بر امیدی آمدیم از راه دور
تا بود ما را درین حضرت حضور
کی پسندد رنج ما آن پادشاه
آخر از لطفی کند در ما نگاه
گفت آن چاوش کای سرگشتگان
همچو در خون دل آغشتگان
گر شما باشید و گرنه در جهان
اوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاه
هست موری بر در این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز زحیر
بازپس‌گردید ای مشتی حقیر
زان سخن هر یک چنان نومید شد
کان زمان چون مردهٔ جاوید شد
جمله گفتند این معظم پادشاه
گر دهد ما را بخواری سر به راه
زو کسی را خواریی هرگز نبود
ور بود زو خواریی از عز نبود
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۳۷ - دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بود
دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بود
ورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود؟
رفت ز پند خرد در وطن دام و دد
تا بنماید به خود هر چه خدا کرده بود
معنی خود عرضه کرد بر من و دیدم درو
صورت هر نقش کو بود و مرا کرده بود
در سفر هجر او تا نشود دل ملول
باز ز هر جانبی روی فرا کرده بود
شد دل ما زین سفر کار کن و کارگر
ورنه به جایی دگر کار کجا کرده بود؟
گر چه به هر باغ بس لاله و گل ریخته
ور چه به هر خانه پر برگ و نوا کرده بود
دیده ز خاک درش هیچ هوایی نکرد
دید که جز باد نیست هر چه هوا کرده بود
این خرد ناسزا راه ندانست برد
ورنه رخش، هر چه کرد بس بسزا کرده بود
گر چه به نقدی که هست سود نکردم به دست
خواجه، کرم کار تست، بنده خطا کرده بود
هیچ گرفتی نکرد بر غلط فعل ما
نسبت این فعلها گر چه بما کرده بود
کرد به طاعت بها: جنت وصل و لقا
لیک ببخشید باز، هر چه بها کرده بود
روی دل ما ندید، هیچ نیاورد یاد
زانچه تن ناخلف فوت و فنا کرده بود
عاشق دل خرقه‌ای داشت ز سر ازل
چون به ابد باز شد خرقه قبا کرده بود
عشق درآمد به کار و آخر و برداشت بار
ورنه خرد رنج تن جمله هبا کرده بود
مادر دوران به ما شربت مهری نداد
تا پدر از بهر ما خود چه دعا کرده بود؟
میوهٔ دلها نشد جز سخن اوحدی
کز همه باغ این درخت نشو و نما کرده بود
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۹۹ - می‌خانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم
می‌خانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم
نزدیک من نه جام می، کز منزل دور آمدم
شهر پدر بگذاشتم، نقشی دگر برداشتم
خود را چو ماتم داشتم، بیخود درین سور آمدم
بودم قدیمی خویش تو، از مذهب و از کیش تو
منزل به منزل پیش تو، زان شاد و مسرور آمدم
درگاه و در بیگاه من، دانم بریدن راه من
کز حضرت آن شاه من، با خط و دستور آمدم
بازم جفا چندین مکن، مسکین مدان، مسکنین مکن
ابرو ز من پر چین مکن، کز پیش فغفور آمدم
هر چند بینی جوش من، فریاد نوشانوش من
یکسو منه سر پوش من، کز خلق مستور آمدم
من بر جهودان دغل، مشکل توانم کرد حل
زیرا که لوح اندر بغل، این ساعت از طور آمدم
با آنکه کرد این منزلم، هم صحبت آب و گلم
از نار کی ترسد دلم؟ کز عالم نور آمدم
ره پیش آن خوانم بده، آبم مبر، نانم بده
دارو و درمانم بده، زیرا که رنجور آمدم
با او روم در پیرهن، بی او نیابم در کفن
تا تو نپنداری که: من از دوست مهجور آمدم
خواهد ز روی ارتقا، رفتن برین بام بقا
میدان که: میخواهم لقا، چون فارغ از حور آمدم
ببریدم از ماهی چنان، با ناله و آهی چنان
وانگاه من راهی چنان، شبهای دیجور آمدم
چون اوحدی در کوی دل، تامن شنیدم بوی دل
هر جا که کردم روی دل، فیروز و منصور آمدم
فخرالدین عراقی : فصل سوم و چهارم
حکایت - بود معروف زاده‌ای عاقل
بود معروف زاده‌ای عاقل
مستعد و محصل و فاضل
کرده تحصیل علم حکمت و شرع
طالب اصل کار و تارک فرع
مرد سالک، جوان صاحب درد
رخ سوی خانقاه شبلی کرد
به ارادت درآمد از در او
تا رهاند ز بار خود سر او
شیخ شبلی ز عالم تجرید
عشق فرمود اولا به مرید
گفتش: اول به حسن عاشق شو
وندر آن عشق نیک صادق شو
پس بیا، چون صفات شد حاصل
تا رسانم تو را به عالم دل
چون مرید آن سخن شنید از شیخ
این اشارت به جان خرید از شیخ
امر شیخش چو آن چنان آمد
به خرابات عاشقان آمد
گوش کن تا:، چها مقدر فرد
در کرامات شیخ تعبیه کرد
چون که از خانقه برون آمد
بوی شوقش به اندرون آمد
در گذرگه کسی که اول دید
دل بدو داد و عشق او بخرید
حسن او را به چشم عشق بدید
عشق او بر وجود خویش گزید
زو دماغ دلش معطر شد
در دلش عشق او مقرر شد
گشت ناگاه از هوای دلش
بسته در دام عشق پای دلش
وان که بربود ناگهان دل وی
به خرابات رفت و او در پی
بخرابات رفت و سر بنهاد
با خراباتیان خراب افتاد
قرب سالی مرید عاشق مست
در خرابات بود باده به دست
ز آتش عشق دوست می‌جوشید
بادهٔ عشق او همی نوشید
چون خودی خودش ز یاد برفت
خرمنش جملگی به باد برفت
عشق «اویی» او ازو بربود
او نه معدوم ماند و نه موجود
شیخ شبلی به چشم حال بدید
که به غایت رسید کار مرید
از خراباتیش طلب فرمود
نقد آن عشق را عیار افزود
زان مجازش حقیقی بنمود
قفل غم از در دلش بگشود
زان میانش به خلوتی بنشاند
کاندر آن لوح سر عشق بخواند
مرد عاشق چو پیر خلوت شد
از می مهر مست حضرت شد
چون که در راه عشق صادق شد
مقتدای هزار عاشق شد
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۱۶ - معراج
رفته و باز آمده در یک زمان
رفتن و باز آمدنش توأمان
چشم یقینش چو به رحمت فتاد
امت بیچاره نرفتش ز یاد
آب که خود خورد ازان زمزمه
قطره چکانید به کام همه
قطرهٔ او چشمهٔ والا شده
چشمه چه گویند که دریا شده
نیم شب آن پیک الهی ز دور
آمد و آورد براقی ز نور
داد نویدش که از ین قعر چاه
خیز و به دریای ابد جوی راه
برق صفت جست به پشت براق
کرده به میثاق شتاب از وثاق
جست برون جوهرش از کن فکان
یافت مکانی بحد لامکان
از زبر و زیر برون برد ذات
زیر و زبر هیچ نماند از جهات
منزلتی یافت منازل نورد
کیف وکم از راه برون برد گرد
پردهٔ خویشی زمیان خاسته
مرتبهٔ بی خودی آراسته
چون زمیان رفته حجاب خیال
بی حجبش جلوه نمود آن جمال
جام عنایت زصفا نوش کرد
و زخودی خویش فراموش کرد
خاقانی : قطعات
شماره ۲۷۱ - کو نزل عاشقان که منزل رسیده‌ایم
کو نزل عاشقان که منزل رسیده‌ایم
جان نورهان دهیم که نادیده دیده‌ایم
آزاده رسته از در دربند حادثات
رستی خوران به باغ رضا آرمیده‌ایم
چون چار هفته مه که به خورشید درخزد
یک هفته زیر سایهٔ خاصان خزیده‌ایم
بی‌جوش خون چو موکب ساغر گذشته‌ایم
بی‌چتر زر چو لشکر آتش دویده‌ایم
در نیم شب چو صبح پسین درگرفته‌ایم
در ملک نیم‌روز به پیشین رسیده‌ایم
از پشت چار لاشه فرود آمده چو عقل
بر هفت مرکبان فلک ره بریده‌ایم
گلگون ما که آب خور وصل دیده بود
بر آب او صفیر ز کیوان شنیده‌ایم
در عالمی که راه ز ظلمت به ظلمت است
از نور سوی نور شبیخون گزیده‌ایم
ای دل صلای قرصهٔ رنگین آفتاب
کز ره بلای آخور سنگین کشیده‌ایم
ای ساقی‌الغیاث که بس ناشتا لبیم
زان می بده که دی به صبوحی چشیده‌ایم
ای میزبان میکده ایثار کن به ما
بیغوله‌ای که از پی غولان رمیده‌ایم
بیم است از آن که، صبح قیامت برون دمد
تا ور آه صور در دمیده‌ایم
ما ناوکی و دعوت ما تیر ناوکی
تیری کز او علامت سلطان دریده‌ایم
از صبح و شام هم به زر شام و سیم صبح
سلطان چرخ را به غلامی خریده‌ایم
در خاک کوی ریخته‌ایم آبرو از آنک
ترسیده‌ایم از آب که ما سگ گزیده‌ایم
دل را کبود پوش صفا کرده‌ایم از آنک
خاقانی فلک دل خورشید دیده‌ایم
عطار نیشابوری : اشترنامه
رسیدن سالك با پردۀ هفتم
سالک ره کرده چون ره کرد و رفت
همچنان چون برق تازان می برفت
در رسید او پردهٔ هفتم تمام
دید آنجا گه مقام بی مقام
خویشتن بالای اشیا یافت او
وان نهانی راز پیدا یافت او
پرده در آنجا عجایب مینمود
بود آنجا لیک دربود و نبود
پرده رفته ذات بی وصف و صفت
در کمال قل هواللّه معرفت
جایگاهی دید او برتر ز جسم
هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم
جایگاهی دید راز راز دار
بود آن جا ایستاده پرده دار
جایگاهی دید مرد معنوی
در نهاد کل عجایب او قوی
جایگاهی بود چون بحری لذیذ
لازمان و لامکان و لاجدید
جایگاهی یافت بیرون از خیال
رفعت او برتر از ذات کمال
چون در آن کون پر از عزّت رسید
یک تنی از ذات پاک او بدید
صورتی اما نه صورت بود آن
نور تحقیق و عیان اندر عیان
پای تا سر جمله از نور اله
ایستاده بود اندر پیشگاه
بر صفت مانندهٔ نوری بد او
گوییا خود نیز چون حوری بداو
بر صفت او را نه سر بود ونه پای
ایستاده بود لیکن نه بجای
جای او از حد گذشته بی صفت
چون کنم این را کمالی بر صفت
بود پیری لیک بدهم جفت نور
با کمال معرفت اندر حضور
دفتری در دست و معنی پر عدد
اندر آنجا قل هواللّه احد
جوهری در دست چپ با دفتری
جوهری چه جوهری چه گوهری
چوهری کان از دو عالم بیش بود
سر ز هیبت درفکنده پیش بود
عکس آن جوهر به از نور یقین
سالکان را پیش رو او راه بین
عکس آن جوهر فروغ ذات داشت
روی با آن دفتر و آیات داشت
یک ستونی پیش او استاده بود
نورها ازعکس آن بگشاده بود
عکس جوهر بر ستون افتاده بود
بر ستون کون و مکان بگشاده بود
عکس جوهر ماورای عقل تافت
آنکه این دریافت نه از نقل یافت
عکس جوهر لامکان بگرفته کل
نور آن کون و مکان بگرفته کل
عکس را بر ذات ذات اندر یقین
کس ندیدش جز که مرد راه بین
سالک ره کردهٔ بی خویشتن
اندر آنجا بود نه جان و نه تن
سالک ره کرده اندر نیستی
دیده خود رادر مقام نیستی
سالک ره کردهٔ واصل شده
اندر آنجا دید کلی دل شده
سالک ره کردهٔ راه یقین
دید آنجا راستی در آستین
سالک ره کردهٔ بی جسم و جان
خود بدیده برتر از کون و مکان
سالک آنگه سوی آن تن باز شد
با رموز راز او دمساز شد
کرد بروی از ارادت یک سلام
داد وی در هر سلامی بی کلام
روی سوی سالک بیهوش کرد
بعد از آن گفتار سالک گوش کرد
گفت سالک ای کمال نور قدس
یک نفس بامن زمانی گیر انس
ای سلاطینان عالم پیش تو
سرفکنده همچو گوئی پیش تو
ای نمود تو نمود بی نمود
عکس نور تو مرا اینجا نمود
پرتو نور تو نور آسمان
صد جهان اندر زمان اندر مکان
پرتو نور تو اینجا راه یافت
تا دو چشم جان من ناگاه یافت
پرتو نور تو آمد کارگر
تا مرا از زیر افکندش ببر
پرتو نور تو زد ناگه علم
پیش خود هم با وجودت در عدم
این چه جای است این رموز لم یزل
راز بر گو تا کنم جان بر بدل
پرتو تو آسمانست و زمین
پرتو تو هم مکان و هم مکین
راست برگوی و مرا راهی نمای
راه ما را تو برمزی برگشای
کز کجا اینجا فتادم ناگهان
نور دایم کن پیاپی در بیان
از کجا اینجا فتادم بی قرار
کین قراراین جا ندارد خود کنار
از کجا اینجا دگر راهی برم
تادگر راز دگر من بنگرم
نیست چیزی عکس نورست این زمان
با من این راز حقیقت کن عیان
نیست پیدا هیچکس هیچی نمود
این همه بر هیچ باشد بی وجود
نیست پیدا آسمان و هم زمین
نیست پیدا هم مکان و هم مکین
نیست پیدا آتش بادست و باد
آب و خاک آنجا کجا آید بباد
نیست تحتی فوق آخر در که رفت
نیست پیدا هست باری در چه رفت
نیست پیدا نیست اشیا نقشها
نیست پیدا چون کنم این نقشها
با من سرگشته اکنون راز گوی
آنچه تو دانی ابا من باز گوی
راه کردم بی حد و بی منتها
تا رسیدم اندرین جای صفا
دهشتی دارد ولی ذوقی رسید
این زمانم دم بدم شوقی رسید
راه بی حد کردم اندر پرده من
تا برون بردم ازآنجا خویشتن
دیدم و دیدم ز دیده شد نهان
بس که جائی نی مکانست و زمان
دیدم آنجا محو محو اندر یکی
کی رسد آن جای هرگز آدمی
این چنین جائی که اینجا آمدم
چون در این جا گاه پیدا آمدم
من عجایب در عجب دیدم کنون
مر مرا راهی نما ای رهنمون
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۹ - چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش
چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش
که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش
فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد
نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش
ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد
بلند و پست بسی آمده بره در پیش
هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد
فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش
یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند
یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش
بلاف کرد گهی دعوی الو هیت
گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش
یکی بعالم عقل آمد و مجرّد شد
یکی باوج علا شد بآشیانه خویش
یکی چو فیض میان کشاکش اضداد
اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۷۸ - دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم
دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم
کعبه مقصد کجا و ما کجاها می رویم
جام جم آیینه دار کاسه زانوی ماست
ما چون طفلان هر طرف بهر تماشا می رویم
شمع طور از انتظار ما گدازان است و ما
هر شراری را که می بینیم از جا می رویم
هر سر خاری به خون ما کشد تیغ از نیام
ما چه فارغبال در دامان صحرا می رویم
کاروانگاه حوادث سینه مجروح ماست
رو به ما دارد غم عالم به هر جا می رویم
بر سر بخت سیه خاک سیه زیبنده است
ما به هندوستان نه بهر مال دنیا می رویم
دامن دشت است باغ دلگشای وحشیان
غم چو زور آورد بر خاطر به صحرا می رویم
اشک در دامان و آه آتشین در زیر لب
چون چراغ صبحدم بیرون ز دنیا می رویم
این زمان صائب حریفان مست خواب غفلتند
قدر ما خواهند دانستن چو زینجا می رویم
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۱۹ - حکایت
کنون یاد می آیدم آن زمان
که شوق آتش افروز شد در نهان
مرا کرد، درد طلب بی قرار
جهان هفت خوان و دل اسفندیار
جگر العطش زن، ز تاب و تبم
نه آرام روز و نه خواب شبم
ز پیس نقاهت به خشکی اسیر
ولی بود مژگانم ابر مطیر
جمودی مذاق من از زهد داشت
که آتش به هر خشک و تر می گماشت
پراکنده خاطر، دویدم بسی
شده عقده را سائل از هر کسی
ز دانای هر کیش پرسیدمی
سخنها،کم و بیش سنجیدمی
نه ره ماند نادیده نه رهگرای
نه دِه ماند پوشیده، نه دهخدای
به جایی شبانگاه و جایی صبوح
مگر از دری پیشم آید فتوح
به هر مرز و بومی کشیدم سری
و لیکن ندیدم گشاد از دری
به هر در بسی رفته و آمده
نه مسجد دگر ماند و نه میکده
گهی بر در کعبه، گَه درکنشت
طلبکاری البته جایی نهشت
کشیدم ز هر باده ته جرعه ای
ز هر در به دولت زدم قرعه ای
به هم بر، بسی لوح و دفتر زدم
فکندم ورق، دست بر سر زدم
به خلوت نشستم خمش سالیان
زدم هایهو با طرب حالیان
به هرگام، پا می کشیدم زگل
نمی یافت کامی که می خواست دل
به سختی ز مقصد چو رویم نتافت
فتوحی دل از بخت فیروز یافت
یکی پیر ترسا مرا در عراق
دو روزی شد از دوستی هم وثاق
چو از شوق، آشفته حالم بدید
حدیث طلبکاریم را شنید
به گوشم شبی گفت، رهبان دیر
تعصب رهاکن که الصلح خیر
ازین نکته قفل از دلم برگشاد
به رخ عالم فیض را درگشاد
به فکرت چو کردم درین نکته غور
رسیدم به عدل و گذشتم ز جور
سخن بس دقیق است و معنی بلند
مگر پی برد عارف هوشمند
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - ز مغز و پوست برون رفته تا بدوست رسیدم
ز مغز و پوست برون رفته تا بدوست رسیدم
بجان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم
خلیل وقتم و فارغ ز آفتاب و ز ماهم
رهین عشقم و بیگانه از سیاه و سفیدم
نبود ره که ز آفات جان برم بسلامت
نداده بود اگر دل بوصل دوست نویدم
ز دست ایندل سودائی از تطاول زلفش
چه اشکها که فشاندم چه آه ها که کشیدم
اگر هزار قیامت کند قیام نسنجد
بفتنه ئی که من از قاتلش معاینه دیدم
مرا که رفعت خورشید بود در افق دل
بپیش ابروی آنماه چون هلال خمیدم
چه غم که هیکل من شد عبار و جزو هوا شد
نسیم صبح سعادت شدم بخلد وزیدم
من آن کبوتر قدسم که از فضای حقیقت
بحبس این قفس افتادم و دوباره پریدم
ز خانقاه طریقت مبر بصومعه ایدل
مرا که خرقه زهد و ریای خویش دریدم
بخاک میکده عشق تا امید نبستم
نشد ز هستی موهوم خویش قطع امیدم
ز فیض پیر خرابات دوش در حرم دل
بیک نماز که بردم هزار راز شنیدم
بساط فقر باورنگ سلطنت نفروشم
بنقد عمر گرانمایه این بساط خریدم
صفای سرم و در وحدت حقیقت هستی
نهان چو ذره و مانند آفتاب پریدم