عبارات مورد جستجو در ۳۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۱ - طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود
طوطیِ جانِ مَستِ من از شِکَری چه می‌شود
زُهرهٔ میْ پَرَستِ من از قَمَری چه می‌شود
بَحرِ دِلَم که موجِ او از فَلَکِ نُهُم گُذَشت
خیره بِمانْده‌ام که او از گُهَری چه می‌شود
باغِ دِلَم که صد اِرَم در نَظَرش بُوَد عَدَم
نرگسِ تازه خیره شُد کَزْ شَجَری چه می‌شود
جانْ سِپَه است و من عَلَم جانْ سَحَر است و من شَبَم
این دلِ آفتابِ من هر سَحَری چه می‌شود
دلْ شُده پاره پاره‌ها در نَظَر و نِظاره‌ها
کاین همه کَوْن هر زمان از نَظَری چه می‌شود
از غَلَباتِ عشقِ او عقلْ چه شور می‌کُند
وَزْ لَمَعانِ جانِ او جانوری چه می‌شود
من هَمِگی چو شیشه‌اَم شیشه‌گری‌ست پیشه‌اَم
آه که شیشهٔ دِلَم از حَجَری چه می‌شود
باخَبَران و زیرکان گرچه شوند لَعْلِ کان
بی خَبَرند ازین کَزو بی‌خَبَری چه می‌شود
از تبریزِ شَمسِ دین راست شود دل و نَظَر
آن نَظَرِ خوش از کَژ و کَژْنِگَری چه می‌شود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۰ - بشکسته سر خلقی، سر بسته که‌ رنجورم
بِشْکَسته سَرِ خَلْقی، سَر بَسته که‌ رَنْجورم
بُرده زِ فَلَک خِرقه، آورده که‌ من عورَم
وای از دلِ سنگینش، وَزْ عشوهٔ رَنگینش
او نیست، مَنَم سنگینْ کین فِتْنه‌‌ همی‌‌شورَم
من در تَکِ خونَسْتَم، وَزْ خوردنِ خون مَستم
گویی که نِیَم در خون، در شیرهٔ انگورم
ای عشق که از زَفتی در چَرخْ‌‌ نمی‌‌گُنجی
چون است که می‌گُنجی، اَنْدَر دلِ مَستورم؟
در خانهٔ دل جَستی، دَر را زِ درون بَستی
مِشکاۃ و زُجاجَم من، یا نورِ علی نورَم؟
تَنْ حاملهٔ زَنگی، دلْ در شِکَمَش رومی
پس نیم زِ مُشکَم من، یک نیم زِ کافورَم
بُردی دل و من قاصِدْ دلْ از دِگَران جویَم
نادیده‌‌ همی‌‌آرم، امّا نه چُنین کورم
گَر چهرهٔ زَردِ من، در خاکْ رَوَد روزی
رویَد گُلِ زَرد ای جان از خاکِ سَرِ گورم
آخِر نه سُلَیمان هم بِشْنید غَمِ موری؟
آخِر تو سُلَیمانی، اِنْگار که من مورَم
گفتی که‌ چه می‌نالی؟ صد خانه عَسَل داری
می مالَم و می‌نالَم، هم خِرقهٔ زنبورم
می‌نالَم از این عِلَّت، امّا به دو صد دولت
نَفْروشَم یک ذَرّه، زین عِلَّتِ ناسورم
چون چَنگ‌‌ هَمی‌‌زارم، چون بُلبُلِ گُلْزارم
چون مارْ‌‌ هَمی‌‌پیچَم، چون بر سَرِ گَنْجورم
گویی که‌ اَنا گفتی، با کِبْر و مَنی جُفتی
آن عَکسِ تو است ای جان امّا من از آن دورم
من خامَم و بِریانَم، خَندنده و گِریانم
حیران کُن و حیرانم، در وَصلَم و مَهْجورم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۸۷ - امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروزْ چُنانم که خَر از بار ندانم
امروزْ چُنانم که گُل از خار ندانم
امروزْ مرا یارْ بدان حالْ زِ سَر بُرد
با یارْ چُنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا بُرد زِ مَستی به دَرِ یار
امروزْ چه چاره؟ که دَر از دار ندانم
از خوف و رَجا پارْ دو پَر داشت دلِ من
امروزْ چُنان شُد که پَر از پار ندانم
از چهرهٔ زارِ چو زَرَم بود شِکایَت
رَستَم زِ شِکایَت، چو زَر از زار ندانم
از کارِ جهانْ کور بُوَد مَردمِ عاشق
اما نه چو من خود که کَر از کار ندانم
جولاههٔ تَردامَنِ ما تار بِدَرّید
می گفت زِ مَستی که‌‌تر از تار ندانم
چون چَنگَم، از زَمزَمهٔ خود خَبَرم نیست
اسرار‌‌ هَمی‌‌گویم و اسرار ندانم
مانندِ تَرازو و گَزَم من، که به بازار
بازار‌‌ هَمی‌‌سازم و بازار ندانم
در اِصْبَعِ عشقم، چو قَلَمْ‌‌ بی‌‌خود و مُضْطَر
طومارْ نِویسَم من و طومار ندانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۱۷ - مرا گویی کرایی؟ من چه دانم
مرا گویی کِرایی؟ من چه دانم
چُنین مَجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بِدین زاری که هستی
به عشقَم چون بَرآیی؟ من چه دانم
مَنَم در موجِ دریاهایِ عشقَت
مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
مرا گویی به قُربانگاهِ جان‌ها
نمی تَرسی که آیی؟ من چه دانم
مرا گویی اگر کُشته‌یْ خدایی
چه داری از خدایی؟ من چه دانم
مرا گویی چه می‌جویی دِگَر تو
وَرایِ روشنایی؟ من چه دانم
مرا گویی تو را با این قَفَص چیست
اگر مُرغِ هوایی؟ من چه دانم
مَرا راه صَوابی بود گُم شُد
از آن تُرکِ خَطایی من چه دانم
بَلا را از خوشی نَشْناسم ایرا
به غایَت خوش بَلایی من چه دانم
شبی بِرْبود ناگَهْ شَمسِ تبریز
زِ من یکتا دو تایی من چه دانم
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید
اُشتُری گُم کردی و جُستیش چُست
چون بیابی، چون ندانی کآنِ توست؟
ضاله چِه بْوَد؟ ناقهٔ گُم کرده‌یی
از کَفَت بُگْریخته در پَرده‌یی
آمده در بار کردن کاروان
اُشتُرِ تو زان میان گشته نَهان
می‌دَوی این سو و آن سو خُشک‌لَب
کاروان شُد دور و نزدیک است شب
رَخْت مانده در زمین در راهِ خَوْف
تو پِیِ اُشتُر دَوان گشته به طَوْف
کِی مسلمانان کِه دیده‌ست اُشتُری
جَسته بیرون بامْداد از آخُری؟
هر کِه بَرگوید نِشان از اُشتُرم
مُژدگانی می‌دَهَم چندین دِرَم
باز می‌جویی نِشان از هر کسی
ریش خَندَت می‌کُند زین هر خَسی
کُاشْتُری دیدیم می‌رفت این طَرَف
اُشتُری سُرخی به سویِ آن عَلَف
آن یکی گوید بُریده گوش بود
وان دِگَر گوید جُلَش مَنْقوش بود
آن یکی گوید شُتُر یک چَشم بود
وان دِگَر گوید زِ گَر بی‌پَشْم بود
از برایِ مُژدگانی صد نِشان
از گِزافه هر خَسی کرده بَیان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را
مُطْرب آغازید پیشِ تُرکِ مَست
در حِجابِ نَغْمه اَسْرارِ اَلَست
من ندانم که تو ماهی یا وَثَن
من ندانم تا چه می‌خواهی زِ من؟
می‌ندانم که چه خِدمَت آرَمَت
تَن زَنَم یا در عِبارَت آرَمَت؟
این عَجَب که نیستی از من جُدا
می‌ندانم من کُجایَم تو کجا؟
می‌ندانم که مرا چون می‌کَشی
گاه در بَر گاه در خون می‌کَشی
هم‌چُنین لب در ندانم باز کرد
می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد
چون زِ حَد شُد می‌ندانم از شِگِفت
تُرکِ ما را زین حَراره دلْ گرفت
بَرجَهید آن تُرک و دَبّوسی کَشید
تا عَلَیْها بر سَرِ مُطْرب رَسید
گُرْز را بِگْرفت سَرهنگی به دست
گفت نه مُطْرب کُشی این دَمْ بَد است
گفت این تَکْرارِ بی‌حَدّ و مَرَش
کوفت طَبْعَم را بِکوبَم من سَرَش
قَلْتَبانا می‌ندانی گُهْ مَخَور
وَرْ همی‌دانی بِزَن مَقْصود بَر
آن بگو ای گیج که می‌دانی اَش
می‌ندانم می‌ندانم دَر مَکَش
من بِپُرسم کَزْ کجایی هِی مُری؟
تو بگویی نه زِ بَلْخ و نَزْهِری
نه زِ بغداد و نه مَوْصِل نه طِراز
دَر کَشی در نیّ و نی راهِ دراز
خود بگو من از کجایَم باز رَهْ
هست تَنْقیحِ مَناط این جا بَلَه
یا بِپُرسیدم چه خورْدی ناشْتاب
تو بگویی نه شراب و نه کَباب
نه قَدید و نه ثَرید و نه عَدَس
آنچه خورْدی آن بگو تنها و بَسْ
این سُخَن‌خایی دراز از بَهْرِ چیست؟
گفت مُطْرِب زان که مَقْصودم خَفی‌ست
می‌رَمَد اِثْباتْ پیش از نَفْیِ تو
نَفْی کردم تا بَری زِ اثْبات بو
در نَوا آرَم به نَفْی این ساز را
چون بِمیری مرگ گوید راز را
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۵۶ - چو خود را پاک دامن می ندانم
چو خود را پاک دامن می ندانم
مقامی به ز گلخن می ندانم
چرا اندر صف مردان نشینم
چو خود را مرد جوشن می ندانم
بیا تا ترک خود گیرم که خود را
بتر از خویش دشمن می ندانم
دلی کز آرزوها گشت پر بت
من آن دل را مزین می ندانم
چو عیسی از یکی سوزن فروماند
من این بت کم ز سوزن می ندانم
مرا جانان فروشد در غمت جان
اگرچه جان معین می ندانم
چنان در عشق تو سرگشته گشتم
که جانم گم شد و تن می ندانم
مرا هم کشتی و هم سوختی زار
چه می‌خواهی تو از من می ندانم
گهی گویی که تن زن صبر کن صبر
علاج صبر کردن می ندانم
گهی گویی مرا بستان ورستی
ز صد خرمن یک ارزن می‌ندانم
چون من یک ذره‌ام نه هست و نه نیست
همه خورشید روشن می ندانم
فرو رفتم در این وادی کم و کاست
تو می‌دانی اگر من می ندانم
درین حیرت دل حیران خود را
طریقی به ز مردن می ندانم
که گیرد دامن عطار ازین پس
چو او را هیچ دامن می ندانم
عطار نیشابوری : بیان وادی حیرت
نومریدی که پیر خود را به خواب دید
نو مریدی بود دل چون آفتاب
دید پیر خویش را یک شب به خواب
گفت از حیرت دلم در خون نشست
کار تو برگوی کانجا چون نشست
در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتی من ز حیرت سوختم
من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی
کار تو چونست آنجا، بازگوی
پیر گفتش مانده‌ام حیران و مست
می‌گزم دایم به دندان پشت دست
ما بسی در قعر این زندان و چاه
از شما حیران تریم این جایگاه
ذره‌ای از حیرت عقبی مرا
بیش از صد کوه در دنیا مرا
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۳ - نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
کجا آواره و در خانهٔ کیست
نمی دونم دل سر گشتهٔ مو
اسیر نرگس مستانهٔ کیست
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۱۶۳ - نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن
نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن
چو خنده بر لب ماتم‌رسیده حیرانم
عطار نیشابوری : باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شماره ۳۵ - زین راز که در سینهٔ ما میگردد
زین راز که در سینهٔ ما میگردد
وز گردش او چرخ دو تا میگردد
نه سر دانم ز پای نه پای ز سر
کاندر سر و پا بیسر و پا میگردد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۷ - آن میخواهم که جایگاهی گیرم
آن میخواهم که جایگاهی گیرم
در سایهٔ دولتی پناهی گیرم
صد راه ز هر ذرّه چو بر میخیزد
پس من چه کنم کدام راهی گیرم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۸ - هر روز غمی به امتحانم آمد
هر روز غمی به امتحانم آمد
وز حیرت دل کار به جانم آمد
از بس که وجوه مینماید جان را
بر هیچ فرو نمیتوانم آمد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۳ - چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
تدبیر گشادِ گرهم از «چه کنم»
چون از «چه کنم» هیچ نخواهد آمد
آخر چه کنم تا برهم از «چه کنم»
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۱ - نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
نه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم
نه باخبرم ز خویش و نه بیخبرم
چون حیرانی نشستهام مینگرم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۸ - گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
یا درد نو و عشق کهن را چه کنی
با این همه کار و بار و عزت که تراست
بی خویشتنی بی سر و بن را چه کنی
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۲۹ - بر کف چه نهم سبحه که زنارم شد
بر کف چه نهم سبحه که زنارم شد
در بر چه کنم خرقه که سربارم شد
عقلم ننمود چاره و عشق بسوخت
از پیش نرفت کاری و کارم شد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۹ - به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم
به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم
همان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم
خیال موی میان‌که شدگره به دل من
که عرض معنی باریک می دهد رگ آهم
به‌گلشنی‌که ادب داشت آبیاری حیرت
نمو ز جوهر آیینه وام‌کردگیاهم
کفیل عافیت من بس است وضع ضعیفی
ز رنگ رفته همان سر به بالش پرکاهم
به صفحه‌ای که نویسند حرفی از عمل من
خطاست نقطه‌اش از انفعال کار تباهم
به جز وبال چه دارد سواد نسخهٔ هستی
بس است آفت مورکلف به خرمن ماهم
به قطرگی ز محیطم مباش آنهمه غافل
اگر چه موی‌کمر نیستم حباب‌کلاهم
عبث درین چمنم نیست پر فشانی الفت
چو صبح بوی‌گلی دارد آشنایی آهم
چه ممکنست نبالد به عجز ریشهٔ جهدم
شکست آبله می‌افکند چو تخم به راهم
به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل
به خود نمی‌رسم از بسکه نارساست نگاهم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۵۷ - دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داند
دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داند
چو آتش شعله ور شد آب از روغن نمی داند
غریبی و وطن یکسان بود دلهای حیران را
قفس را عندلیب مست از گلشن نمی داند
نمی افتد به فکر سینه چون دل گشت هر جایی
ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی داند
زشکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل
که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی داند
زآتش دور می گردد از ان دایم سپند من
که آیین نشست و خاست در گلخن نمی داند
مگر خط نرم سازدل چون سنگ خارا را
وگرنه دود آه ما ره روزن نمی داند
غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیند
برات آسمانی باز گردیدن نمی داند
مده زنهار عرض گفتگو صائب به بیدردان
که هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی داند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست
آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست
رفتن او کشتن است، باز ندانم که چیست
این منم از پشت کوژ چنگ حریفان عشق
زار بنالم، ولی خار ندانم که چیست
مست شبانه است یار خواب خماری به سر
بوی لبش از می است، گاز ندانم که چیست
یار بهانه طلب با من شوریده بخت
نیست بدانسان که بود باز ندانم که چیست
خسرو مسکین ازو شهره هر کوی شد
وان دل او را هنوز راز ندانم که چیست