عبارات مورد جستجو در ۲۳۷ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۷۳ - روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
سِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
بهرهمند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
سِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
بهرهمند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۷ - حسن تو همیشه در فزون باد
حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنه ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه ی وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنه ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه ی وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵ - ای وصالت یک زمان بوده، فراقت سالها
ای وِصالَت یک زمان بوده، فِراقَت سالها
ای به زودی بار کرده، بر شُتُر اَحْمالها
شب شُد و درچین زِ هِجرانِ رُخِ چون آفتاب
دَرفُتاده در شبِ تاریک، بَس زِلْزالها
چون هَمیرفتی به سَکْتهیْ حیرتی حیران بُدَم
چَشمْ باز و مَن خَموش و میشُد آن اِقْبالها
وَرْ نَه سَکْتهیْ بَخت بودی مَر مرا خود آن زمان
چهره خون آلود کردی، بَردَریدی شالها
بر سَرِ رَهْ جان و صد جان در شَفاعَت پیشِ تو
در زمانْ قُربان بِکَردی، خود چه باشد مالها
تا بِگَشتی در شبِ تاریک، ز آتَش نالها
تا چو اَحْوالِ قیامَت دیده شُد اَهْوالها
تا بِدیدی دل عذابی گونه گونه در فِراق
سنگْ خون گِریَد اگر زان بِشْنَود اَحْوالها
قَدّها چون تیر بُوده، گشته در هِجْرانْ کَمان
اشکْ خون آلود گشت و جُمله دلها، دالها
چون دُرُستیّ و تمامیْ شاهِ تبریزی بِدید
در صَفِ نُقصان نشستست از حَیا مِثْقالها
از برایِ جانِ پاکِ نورپاشِ مَهْ وَشَت
ای خداوند شَمسِ دین تا نَشْکَنی آمالها
از مَقالِ گوهرینِ بَحرِ بیپایانِ تو
لَعْل گشته سنگها و مِلْک گشته حالها
حالهایِ کامِلانی، کان وَرایِ قالهاست
شَرمسار از فَرّ و تابِ آن نَوادر قالها
ذَرّههایِ خاکِهامون گَر بیابد بویِ او
هر یکی عَنْقا شود تا بَرگُشایَد بالها
بالها چون بَرگُشایَد، در دو عالَم نَنْگَرَد
گِردِ خَرگاهِ تو گردد، والِهِ اِجْمالها
دیدهٔ نُقصانِ ما را خاکِ تبریزِ صَفا
کُحلْ بادا تا بیابد زان بَسی اِکْمالها
چون که نوراَفْشان کُنی درگاهِ بَخششْ روح را
خود چه پا دارد در آن دَمْ، رونَقِ اَعْمالها
خود همان بَخشش که کردی، بیخَبَر اَنْدَر نَهان
میکُند پنهانِ پنهان، جُملهٔ اَفْعالها
ناگهان بَیضه شِکافَد، مُرغِ مَعنی بَرپَرَد
تا هُما از سایهٔ آن مُرغ گیرد فالها
هم تو بِنْویس ای حُسام الدّین و میخوان مَدحِ او
تا به رَغم ِغَم بِبینی بر سعادتْ خالها
گرچه دست اَفْزارِ کارت شُد زِ دستَت، باک نیست
دستِ شَمسُ الدّین دَهَد مَر پات را خَلْخالها
ای به زودی بار کرده، بر شُتُر اَحْمالها
شب شُد و درچین زِ هِجرانِ رُخِ چون آفتاب
دَرفُتاده در شبِ تاریک، بَس زِلْزالها
چون هَمیرفتی به سَکْتهیْ حیرتی حیران بُدَم
چَشمْ باز و مَن خَموش و میشُد آن اِقْبالها
وَرْ نَه سَکْتهیْ بَخت بودی مَر مرا خود آن زمان
چهره خون آلود کردی، بَردَریدی شالها
بر سَرِ رَهْ جان و صد جان در شَفاعَت پیشِ تو
در زمانْ قُربان بِکَردی، خود چه باشد مالها
تا بِگَشتی در شبِ تاریک، ز آتَش نالها
تا چو اَحْوالِ قیامَت دیده شُد اَهْوالها
تا بِدیدی دل عذابی گونه گونه در فِراق
سنگْ خون گِریَد اگر زان بِشْنَود اَحْوالها
قَدّها چون تیر بُوده، گشته در هِجْرانْ کَمان
اشکْ خون آلود گشت و جُمله دلها، دالها
چون دُرُستیّ و تمامیْ شاهِ تبریزی بِدید
در صَفِ نُقصان نشستست از حَیا مِثْقالها
از برایِ جانِ پاکِ نورپاشِ مَهْ وَشَت
ای خداوند شَمسِ دین تا نَشْکَنی آمالها
از مَقالِ گوهرینِ بَحرِ بیپایانِ تو
لَعْل گشته سنگها و مِلْک گشته حالها
حالهایِ کامِلانی، کان وَرایِ قالهاست
شَرمسار از فَرّ و تابِ آن نَوادر قالها
ذَرّههایِ خاکِهامون گَر بیابد بویِ او
هر یکی عَنْقا شود تا بَرگُشایَد بالها
بالها چون بَرگُشایَد، در دو عالَم نَنْگَرَد
گِردِ خَرگاهِ تو گردد، والِهِ اِجْمالها
دیدهٔ نُقصانِ ما را خاکِ تبریزِ صَفا
کُحلْ بادا تا بیابد زان بَسی اِکْمالها
چون که نوراَفْشان کُنی درگاهِ بَخششْ روح را
خود چه پا دارد در آن دَمْ، رونَقِ اَعْمالها
خود همان بَخشش که کردی، بیخَبَر اَنْدَر نَهان
میکُند پنهانِ پنهان، جُملهٔ اَفْعالها
ناگهان بَیضه شِکافَد، مُرغِ مَعنی بَرپَرَد
تا هُما از سایهٔ آن مُرغ گیرد فالها
هم تو بِنْویس ای حُسام الدّین و میخوان مَدحِ او
تا به رَغم ِغَم بِبینی بر سعادتْ خالها
گرچه دست اَفْزارِ کارت شُد زِ دستَت، باک نیست
دستِ شَمسُ الدّین دَهَد مَر پات را خَلْخالها
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۷ - هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
هر جور کَزْ تو آید بر خود نَهَم غَرامَت
جُرمِ تو را و خود را بر خود نَهَم تَمامَت
ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید
تَن را بُوَد چو خِلْعَت جان را بُوَد سَلامَت
هر کَس زِ جُمله عالَم از تو نَصیب دارند
عشقِ تو شُد نَصیبَم اَحْسَنْت ای کَرامَت
گَهْ جامْ مَست گردد از لَذَّتِ میِ تو
گَهْ میْ به جوش آید از چاشْنیِّ جامَت
معنی به سَجده آید چون صورتِ تو بیند
هر حَرفْ رَقص آرَد چون بِشْنَود کَلامَت
عاشق چو مَستتَر شُد بر وِیْ مَلامَت آید
زیرا که نُقْلِ این میْ نَبْوَد به جُز مَلامَت
جُرمِ تو را و خود را بر خود نَهَم تَمامَت
ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید
تَن را بُوَد چو خِلْعَت جان را بُوَد سَلامَت
هر کَس زِ جُمله عالَم از تو نَصیب دارند
عشقِ تو شُد نَصیبَم اَحْسَنْت ای کَرامَت
گَهْ جامْ مَست گردد از لَذَّتِ میِ تو
گَهْ میْ به جوش آید از چاشْنیِّ جامَت
معنی به سَجده آید چون صورتِ تو بیند
هر حَرفْ رَقص آرَد چون بِشْنَود کَلامَت
عاشق چو مَستتَر شُد بر وِیْ مَلامَت آید
زیرا که نُقْلِ این میْ نَبْوَد به جُز مَلامَت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۸۱ - چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
چه گوهری تو که کَس را به کَفْ بَهایِ تو نیست
جهانْ چه دارد در کَف که آن عَطایِ تو نیست؟
سِزایِ آن کِه زیَد بیرُخِ تو زین بَتَر است
سِزایِ بَنده مَدِه گرچه او سِزایِ تو نیست
نِثارِ خاکِ تو خواهم به هر دَمی دل و جان
که خاکْ بر سَرِ جانی که خاکِ پایِ تو نیست
مُبارک است هوایِ تو بر همه مُرغان
چه نامُبارک مُرغی که در هوایِ تو نیست
میانِ موجِ حوادث هر آن کِه اِسْتادهست
به آشنا نَرَهَد چون که آشنایِ تو نیست
بَقا ندارد عالَم وَگَر بَقا دارد
فَناشْ گیر چو او مَحرَمِ بَقایِ تو نیست
چه فَرُّخ است رُخی کو شَهیت را مات است
چه خوشلِقا بُوَد آن کَس که بیلِقایِ تو نیست
زِ زَخمِ تو نَگُریزم که سختْ خام بُوَد
دلی که سوختهٔ آتشِ بَلایِ تو نیست
دلی که نیست نَشُد رویْ در مکان دارد
زِ لامَکانْش بِرانی که رو که جایِ تو نیست
کَرانه نیست ثَنا و ثَناگَرانِ تو را
کدامْ ذَرّه که سَرگَشتهٔ ثَنایِ تو نیست؟
نَظیرِ آن که نظامی به نَظْم میگوید
جَفا مَکُن که مرا طاقَتِ جَفایِ تو نیست
جهانْ چه دارد در کَف که آن عَطایِ تو نیست؟
سِزایِ آن کِه زیَد بیرُخِ تو زین بَتَر است
سِزایِ بَنده مَدِه گرچه او سِزایِ تو نیست
نِثارِ خاکِ تو خواهم به هر دَمی دل و جان
که خاکْ بر سَرِ جانی که خاکِ پایِ تو نیست
مُبارک است هوایِ تو بر همه مُرغان
چه نامُبارک مُرغی که در هوایِ تو نیست
میانِ موجِ حوادث هر آن کِه اِسْتادهست
به آشنا نَرَهَد چون که آشنایِ تو نیست
بَقا ندارد عالَم وَگَر بَقا دارد
فَناشْ گیر چو او مَحرَمِ بَقایِ تو نیست
چه فَرُّخ است رُخی کو شَهیت را مات است
چه خوشلِقا بُوَد آن کَس که بیلِقایِ تو نیست
زِ زَخمِ تو نَگُریزم که سختْ خام بُوَد
دلی که سوختهٔ آتشِ بَلایِ تو نیست
دلی که نیست نَشُد رویْ در مکان دارد
زِ لامَکانْش بِرانی که رو که جایِ تو نیست
کَرانه نیست ثَنا و ثَناگَرانِ تو را
کدامْ ذَرّه که سَرگَشتهٔ ثَنایِ تو نیست؟
نَظیرِ آن که نظامی به نَظْم میگوید
جَفا مَکُن که مرا طاقَتِ جَفایِ تو نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۵ - چون که جمال حسن تو اسب شکار زین کند
چون که جَمالِ حُسنِ تو اسبِ شکار زین کُند
نیست عَجَب که از جُنون صد چو مرا چُنین کُند
بال بَرآرَد این دِلَم چون که غَمَت پَرَک زَنَد
بار خدا تو حُکم کُن تا به اَبَد همین کُند
چون که ستارهٔ دِلَم با مَهِ تو قِران کُند
اَهْ که فَلَک چه لُطفها از تو بَرین زمین کُند
باده به دستْ ساقیاَت گِردِ جهان هَمیرَوَد
آخِرِ کار عاقِبَت جانِ مرا گُزین کُند
گرچه بَسی بیاوَرَد در دلِ بَنده سَر کُند
غیرتِ تو بِسوزَدَش گَر نَفَسی جُزین کُند
از دلِ هَمچو آهَنَم دیو و پَری حَذَر کُند
چون دلِ هَمچو آب را عشقِ تو آهنین کُند
جانِ چو تیرْ راستِ من در کَفِ توست چون کَمان
چَرخ ازین زِ کینِ من هر طَرَفی کَمین کُند
دیدهٔ چَرخ و چَرخیان نَقْش کُند نشانِ من
زان که مرا به هر نَفَس لُطفِ تو همنِشین کُند
سَجده کُنم به هر نَفَس از پِیِ شُکرِ آن که حَق
در تبریز مَر مَرا بَندهٔ شَمسِ دین کُند
نیست عَجَب که از جُنون صد چو مرا چُنین کُند
بال بَرآرَد این دِلَم چون که غَمَت پَرَک زَنَد
بار خدا تو حُکم کُن تا به اَبَد همین کُند
چون که ستارهٔ دِلَم با مَهِ تو قِران کُند
اَهْ که فَلَک چه لُطفها از تو بَرین زمین کُند
باده به دستْ ساقیاَت گِردِ جهان هَمیرَوَد
آخِرِ کار عاقِبَت جانِ مرا گُزین کُند
گرچه بَسی بیاوَرَد در دلِ بَنده سَر کُند
غیرتِ تو بِسوزَدَش گَر نَفَسی جُزین کُند
از دلِ هَمچو آهَنَم دیو و پَری حَذَر کُند
چون دلِ هَمچو آب را عشقِ تو آهنین کُند
جانِ چو تیرْ راستِ من در کَفِ توست چون کَمان
چَرخ ازین زِ کینِ من هر طَرَفی کَمین کُند
دیدهٔ چَرخ و چَرخیان نَقْش کُند نشانِ من
زان که مرا به هر نَفَس لُطفِ تو همنِشین کُند
سَجده کُنم به هر نَفَس از پِیِ شُکرِ آن که حَق
در تبریز مَر مَرا بَندهٔ شَمسِ دین کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۹۷ - زاول روز که مخموری مستان باشد
زَاوَّلِ روز که مَخْموریِ مَستان باشد
شیخ را ساغَرِ جانْ در کَفِ دَسْتان باشد
پیشِ او ذَرّه صِفَت هر سَحَری رَقص کنیم
این چُنینْ عادتِ خورشیدپَرَستان باشد
تا اَبَد این رُخِ خورشید سَحَر در سِحْر است
تا دلِ سنگ ازو لَعْلِ بَدَخشان باشد
ای صَلاحِ دل و دین تو زِ بُرونِ جِهَتی
تا چُنین شش جِهَت از نورِ تو رَخشان باشد
بَندهٔ عشقِ تو در عشقْ کجا سَرد شود؟
چون صَلاحِ دل و دین آتشِ سوزان باشد
تو رِضایِ دلِ او جو اَگَرَت دلْ باید
دلِ او چون طَلَبَد آن کِه گِرانْ جان باشد؟
ای بَسْ ایمان که شود کُفر چو با او نَبُوَد
ای بسی کُفر که از دولَتَش ایمان باشد
گُلْخَنی را چو بِبینی به دل و رویْ سیاه
هر چه از کانِ گُهَر گوید بُهْتان باشد
شَمسِ تبریز تو سُلطانِ همه خوبانی
هم جَمالِ تو مَگَر یوسُفِ کَنْعان باشد
شیخ را ساغَرِ جانْ در کَفِ دَسْتان باشد
پیشِ او ذَرّه صِفَت هر سَحَری رَقص کنیم
این چُنینْ عادتِ خورشیدپَرَستان باشد
تا اَبَد این رُخِ خورشید سَحَر در سِحْر است
تا دلِ سنگ ازو لَعْلِ بَدَخشان باشد
ای صَلاحِ دل و دین تو زِ بُرونِ جِهَتی
تا چُنین شش جِهَت از نورِ تو رَخشان باشد
بَندهٔ عشقِ تو در عشقْ کجا سَرد شود؟
چون صَلاحِ دل و دین آتشِ سوزان باشد
تو رِضایِ دلِ او جو اَگَرَت دلْ باید
دلِ او چون طَلَبَد آن کِه گِرانْ جان باشد؟
ای بَسْ ایمان که شود کُفر چو با او نَبُوَد
ای بسی کُفر که از دولَتَش ایمان باشد
گُلْخَنی را چو بِبینی به دل و رویْ سیاه
هر چه از کانِ گُهَر گوید بُهْتان باشد
شَمسِ تبریز تو سُلطانِ همه خوبانی
هم جَمالِ تو مَگَر یوسُفِ کَنْعان باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۲۸ - هزار جان مقدس فدای روی تو باد
هزار جانِ مُقدَّسْ فِدایِ رویِ تو باد
که در جهانْ چو تو خوبی کسی ندید و نَزاد
هزار رَحْمَتِ دیگر نِثارِ آن عاشق
که او به دامِ هَوایِ چو تو شَهی افتاد
زِ صورتِ تو حِکایَت کنند یا زِ صِفَت
که هر یکی زِ یکی خوبتَر زِهی بُنیاد
دِلَم هزار گِرِه داشت همچو رشته سِحْر
زِ سِحْرِ چَشمِ خوشَت آن همه گِرُه بِگُشاد
بُلندبین زِ تو گشتهست هر دو دیده عشق
بِبین تو قُوَّتِ شاگرد و حِکْمَتِ اُستاد
نشستهایم دل و عشق و کالْبَد پیشَت
یکی خراب و یکی مَست وان دِگَر دِلْشاد
به حُکمِ توست بِگِریانی و بِخَندانی
همه چو شاخِ درختیم و عشقِ تو چون باد
به بادِ عِشقِ تو زَردیم هم بِدان سَبزیم
تو راست جُمله وَلایَت تو راست جُمله مُراد
کُلوخ و سنگ چه دانَد بهار را چه اثر؟
بهار را زِ چَمَن پُرس و سُنبُل و شِمْشاد
درخت را زِ بُرونْ سویْ باد گردانَد
درختِ دل را بادْ اَندَرونست یعنی یاد
به زیرِ سایه زُلْفَت دِلَم چه خوش خُفتهست
خراب و مَست و لَطیف و خوش و کَش و آزاد
چو غَیرتِ تو دِلَم را زِ خواب بِجْهانید
خُمار خیزد و فریاد دَردَهَد فریاد
ولی چو مَست کُنی مَر مرا غَلَط گردم
گُمان بَرَم که امیرم چرا شَوَم مُنْقاد؟
به وَقتِ دَرد بگوییم کِیْ تو و همه تو
چو دَرد رفت حِجابی میانِ ما بِنَهاد
در آن زمان که کُند عقلْ عاقِبَت بینی
نِدا زِ عشق بَرآیَد که هرچ بادا باد
که در جهانْ چو تو خوبی کسی ندید و نَزاد
هزار رَحْمَتِ دیگر نِثارِ آن عاشق
که او به دامِ هَوایِ چو تو شَهی افتاد
زِ صورتِ تو حِکایَت کنند یا زِ صِفَت
که هر یکی زِ یکی خوبتَر زِهی بُنیاد
دِلَم هزار گِرِه داشت همچو رشته سِحْر
زِ سِحْرِ چَشمِ خوشَت آن همه گِرُه بِگُشاد
بُلندبین زِ تو گشتهست هر دو دیده عشق
بِبین تو قُوَّتِ شاگرد و حِکْمَتِ اُستاد
نشستهایم دل و عشق و کالْبَد پیشَت
یکی خراب و یکی مَست وان دِگَر دِلْشاد
به حُکمِ توست بِگِریانی و بِخَندانی
همه چو شاخِ درختیم و عشقِ تو چون باد
به بادِ عِشقِ تو زَردیم هم بِدان سَبزیم
تو راست جُمله وَلایَت تو راست جُمله مُراد
کُلوخ و سنگ چه دانَد بهار را چه اثر؟
بهار را زِ چَمَن پُرس و سُنبُل و شِمْشاد
درخت را زِ بُرونْ سویْ باد گردانَد
درختِ دل را بادْ اَندَرونست یعنی یاد
به زیرِ سایه زُلْفَت دِلَم چه خوش خُفتهست
خراب و مَست و لَطیف و خوش و کَش و آزاد
چو غَیرتِ تو دِلَم را زِ خواب بِجْهانید
خُمار خیزد و فریاد دَردَهَد فریاد
ولی چو مَست کُنی مَر مرا غَلَط گردم
گُمان بَرَم که امیرم چرا شَوَم مُنْقاد؟
به وَقتِ دَرد بگوییم کِیْ تو و همه تو
چو دَرد رفت حِجابی میانِ ما بِنَهاد
در آن زمان که کُند عقلْ عاقِبَت بینی
نِدا زِ عشق بَرآیَد که هرچ بادا باد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۷ - هزار جان مقدس فدای روی تو باد
هزار جانِ مُقدَّس فِدایِ رویِ تو باد
که در جهانْ چو تو خوبی کسی نَدید و نَزاد
هزار رَحْمَتِ دیگر نِثارِ آن عاشق
که او به دامِ هَوایِ چو تو شَهی افتاد
زِ صورتِ تو حِکایَت کنند یا زِ صِفَت؟
که هر یکی زِ یکی خوش تَراست زِهی بُنیاد
دِلَم هزار گِرِه داشت هَمچو رشته سِحرْ
زِ سِحْرِ چَشمِ خوشَت آن همه گِرِه بُگْشاد
بُلندبین زِ تو گشتهست هر دو دیده عشق
بِبین تو قُوَّتِ شاگرد و حِکْمِتِ اُسْتاد
نشستهایم دل و عشق و کالْبَد پیشَت
یکی خَراب و یکی مَست وآن دِگَر دِلْشاد
به حُکْمِ توست بِخَندانی و بِگِریانی
همه چو شاخِ درختیم و عشقِ تو چون باد
به بادْ زَرد شویم و به بادْ سَبز شویم
تو راست جُمله وَلایت تو راست جُمله مُراد
کُلوخ و سنگ چه دانَد بهار جُز اثری؟
بهار را زِ چَمَن پُرس و سُنبُل و شِمْشاد
که در جهانْ چو تو خوبی کسی نَدید و نَزاد
هزار رَحْمَتِ دیگر نِثارِ آن عاشق
که او به دامِ هَوایِ چو تو شَهی افتاد
زِ صورتِ تو حِکایَت کنند یا زِ صِفَت؟
که هر یکی زِ یکی خوش تَراست زِهی بُنیاد
دِلَم هزار گِرِه داشت هَمچو رشته سِحرْ
زِ سِحْرِ چَشمِ خوشَت آن همه گِرِه بُگْشاد
بُلندبین زِ تو گشتهست هر دو دیده عشق
بِبین تو قُوَّتِ شاگرد و حِکْمِتِ اُسْتاد
نشستهایم دل و عشق و کالْبَد پیشَت
یکی خَراب و یکی مَست وآن دِگَر دِلْشاد
به حُکْمِ توست بِخَندانی و بِگِریانی
همه چو شاخِ درختیم و عشقِ تو چون باد
به بادْ زَرد شویم و به بادْ سَبز شویم
تو راست جُمله وَلایت تو راست جُمله مُراد
کُلوخ و سنگ چه دانَد بهار جُز اثری؟
بهار را زِ چَمَن پُرس و سُنبُل و شِمْشاد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۴ - دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
دَفْع مَدِه، دَفْع مَدِه، من نَرَوَم تا نخورَم
عشوه مَدِه، عشوه مَدِه، عشوهٔ مَستانْ نَخَرَم
وعده مَکُن، وعده مَکُن، مُشتریِ وَعده نِیَم
یا بِدَهی، یا زِدُکانِ تو گِروگانْ بِبَرَم
گَر تو بَهایی بِنَهی تا که مرا دَفْع کُنی
رو، که به جُز حَق نَبَری، گرچه چُنین بیخَبَرَم
پَرده مَکُن، پَرده مَدَر، در سِپَسِ پَرده مَرو
راه بِدِه، راه بِدِه، یا تو بُرون آ زِ حَرَم
ای دل و جانْ بندهٔ تو، بَندِ شِکَرخَندهٔ تو
خندهٔ تو چیست؟ بگو، جوششِ دریایِ کَرَم
طالِعِ اِسْتیزِ مرا، از مَهْ و مِرّیخ بِجو
همچو قَضاهایِ فَلَک، خیره و اِسْتیزه گَرَم
چَرخْ زِاِسْتیزهٔ من، خیره و سَرگشته شود
زان که دو چندان که وِیْاَم، گرچه چُنین مُخْتَصَرَم
گَر تو زِمن صَرفه بَری، من زِتو صد صَرفه بَرَم
کیسه بُرَم، کاسه بَرَم، زان که دورو هَمچو زَرَم
گرچه دورو هَمچو زَرَم، مُهرِ تو دارد نَظَرَم
از مَهْ و از مِهْرِ فَلَک، مَهْتَر و اَفْلاکتَرَم
لاف زَنَم لافْ که تو راست کُنی لافِ مرا
ناز کُنم نازْ که من در نَظَرَت مُعْتَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش خَبَرَم، چون که تو کردی خَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش نَظَرَم؟ چون که تویی در نَظَرَم
بر هَمِگان گَر زِفَلَک، زَهْر بِبارَد همه شب
من شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَرَم
هر کَسَکی را کَسَکی، هر جِگَری را هَوَسی
لیک کجا تا به کجا؟ من زِهوایی دِگَرَم
من طَلَب اَنْدَر طَلَبَم، تو طَرَب اَنْدَر طَرَبی
آن طَرَبَت در طَلَبَم، پا زد و بَرگشت سَرَم
تیرْ تَراشنده تویی، دوکْ تَراشنده مَنَم
ماهِ درخشنده تویی، من چو شبِ تیره بَرَم
میرِ شکارِ فَلَکی، تیرْ بِزَن در دلِ من
وَرْبِزَنی تیرِ جَفا، هَمچو زمین پِیْ سِپَرَم
جُمله سِپَرهایِ جهان، با خِلَل از زَخْم بُوَد
بی خَطَر آنگاه بُوَم کَزپِیِ زَخْمَت سِپَرَم
گیج شُد از تو سَرِ من، این سَرِ سَرگشتهٔ من
تا که نَدانَم پِسَرا که پِسَرم یا پِدَرَم
آن دلِ آوارهٔ من، گَر زِسَفَر بازرَسَد
خانه تَهی یابَد او، هیچ نبیند اَثَرَم
سِرکه فَشانی چه کُنی کاتَشِ ما را بِکُشی؟
کاتَشَم از سِرکهاَت اَفْزون شود، اَفْزون شَرَرَم
عشقْ چو قربان کُنَدم، عیدِ من آن روز بُوَد
وَرْنَبُوَد عیدِ من آن، مَرد نِیَم بلکه غَرَم
چون عَرَفه و عید تویی، غُرّهٔ ذِی اَلْحَجَّه مَنَم
هیچ به تو دَرنَرَسم، وَزْپِیِ تو هم نَبُرَم
بازِ تواَم، بازِ تواَم، چون شِنَوَم طَبْلِ تو را
ای شَهْ و شاهَنْشَهِ من، باز شود بال و پَرَم
گَر بِدَهی میْ بِچَشَم، وَرْنَدَهی نیز خوشَم
سَر بِنَهَم، پا بِکَشَم، بیسَر و پا مینِگَرَم
عشوه مَدِه، عشوه مَدِه، عشوهٔ مَستانْ نَخَرَم
وعده مَکُن، وعده مَکُن، مُشتریِ وَعده نِیَم
یا بِدَهی، یا زِدُکانِ تو گِروگانْ بِبَرَم
گَر تو بَهایی بِنَهی تا که مرا دَفْع کُنی
رو، که به جُز حَق نَبَری، گرچه چُنین بیخَبَرَم
پَرده مَکُن، پَرده مَدَر، در سِپَسِ پَرده مَرو
راه بِدِه، راه بِدِه، یا تو بُرون آ زِ حَرَم
ای دل و جانْ بندهٔ تو، بَندِ شِکَرخَندهٔ تو
خندهٔ تو چیست؟ بگو، جوششِ دریایِ کَرَم
طالِعِ اِسْتیزِ مرا، از مَهْ و مِرّیخ بِجو
همچو قَضاهایِ فَلَک، خیره و اِسْتیزه گَرَم
چَرخْ زِاِسْتیزهٔ من، خیره و سَرگشته شود
زان که دو چندان که وِیْاَم، گرچه چُنین مُخْتَصَرَم
گَر تو زِمن صَرفه بَری، من زِتو صد صَرفه بَرَم
کیسه بُرَم، کاسه بَرَم، زان که دورو هَمچو زَرَم
گرچه دورو هَمچو زَرَم، مُهرِ تو دارد نَظَرَم
از مَهْ و از مِهْرِ فَلَک، مَهْتَر و اَفْلاکتَرَم
لاف زَنَم لافْ که تو راست کُنی لافِ مرا
ناز کُنم نازْ که من در نَظَرَت مُعْتَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش خَبَرَم، چون که تو کردی خَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش نَظَرَم؟ چون که تویی در نَظَرَم
بر هَمِگان گَر زِفَلَک، زَهْر بِبارَد همه شب
من شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَرَم
هر کَسَکی را کَسَکی، هر جِگَری را هَوَسی
لیک کجا تا به کجا؟ من زِهوایی دِگَرَم
من طَلَب اَنْدَر طَلَبَم، تو طَرَب اَنْدَر طَرَبی
آن طَرَبَت در طَلَبَم، پا زد و بَرگشت سَرَم
تیرْ تَراشنده تویی، دوکْ تَراشنده مَنَم
ماهِ درخشنده تویی، من چو شبِ تیره بَرَم
میرِ شکارِ فَلَکی، تیرْ بِزَن در دلِ من
وَرْبِزَنی تیرِ جَفا، هَمچو زمین پِیْ سِپَرَم
جُمله سِپَرهایِ جهان، با خِلَل از زَخْم بُوَد
بی خَطَر آنگاه بُوَم کَزپِیِ زَخْمَت سِپَرَم
گیج شُد از تو سَرِ من، این سَرِ سَرگشتهٔ من
تا که نَدانَم پِسَرا که پِسَرم یا پِدَرَم
آن دلِ آوارهٔ من، گَر زِسَفَر بازرَسَد
خانه تَهی یابَد او، هیچ نبیند اَثَرَم
سِرکه فَشانی چه کُنی کاتَشِ ما را بِکُشی؟
کاتَشَم از سِرکهاَت اَفْزون شود، اَفْزون شَرَرَم
عشقْ چو قربان کُنَدم، عیدِ من آن روز بُوَد
وَرْنَبُوَد عیدِ من آن، مَرد نِیَم بلکه غَرَم
چون عَرَفه و عید تویی، غُرّهٔ ذِی اَلْحَجَّه مَنَم
هیچ به تو دَرنَرَسم، وَزْپِیِ تو هم نَبُرَم
بازِ تواَم، بازِ تواَم، چون شِنَوَم طَبْلِ تو را
ای شَهْ و شاهَنْشَهِ من، باز شود بال و پَرَم
گَر بِدَهی میْ بِچَشَم، وَرْنَدَهی نیز خوشَم
سَر بِنَهَم، پا بِکَشَم، بیسَر و پا مینِگَرَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۱ - بیا بشنو که من پیش و پس اسپت چرا گردم
بیا بِشْنو که من پیش و پَسِ اسپَت چرا گَردم
اَزیرا نَعْلِ اسبَت را، به هنگامِ چَرا گردم
امانی از نَدَم دادی، نه لافیدی، نه دَم دادی
زِهی عیسیِّ دَمْ فَردم، زِهی با کَرّو بافَر، دَم
چو دَخلَم از لبی دادی، که پاک آمد زِ بیدادی
کِه داند وسعَتِ خَرجَم؟ کجا گشتهست هر خَر، جَم
چو دیدم داد و جودِ تو، شُدم مَحوِ وجودِ تو
یکی رنگی بَرآوَرْدم که گویی باغ را وَرْدَم
تو داوودِ جوانْمَردی، امامِ قَدِّرِالسَّردی
چو من مَحصونِ آن سَردم، بُرون از گرم و از سَردم
چو عکسِ جَیشِ حُسنِ تو، طِراد آوَرْد بر نَقْشَم
بُرون جَستم زِ فِکْرَت من، نه درعَکسَم، نه در طَرْدَم
خَمُش کُن کَنْدَرین وادی، شرابی بود جاویدی
رَواق و دُردِ او خوردم، که هر دو بود دَرخورْدَم
اَزیرا نَعْلِ اسبَت را، به هنگامِ چَرا گردم
امانی از نَدَم دادی، نه لافیدی، نه دَم دادی
زِهی عیسیِّ دَمْ فَردم، زِهی با کَرّو بافَر، دَم
چو دَخلَم از لبی دادی، که پاک آمد زِ بیدادی
کِه داند وسعَتِ خَرجَم؟ کجا گشتهست هر خَر، جَم
چو دیدم داد و جودِ تو، شُدم مَحوِ وجودِ تو
یکی رنگی بَرآوَرْدم که گویی باغ را وَرْدَم
تو داوودِ جوانْمَردی، امامِ قَدِّرِالسَّردی
چو من مَحصونِ آن سَردم، بُرون از گرم و از سَردم
چو عکسِ جَیشِ حُسنِ تو، طِراد آوَرْد بر نَقْشَم
بُرون جَستم زِ فِکْرَت من، نه درعَکسَم، نه در طَرْدَم
خَمُش کُن کَنْدَرین وادی، شرابی بود جاویدی
رَواق و دُردِ او خوردم، که هر دو بود دَرخورْدَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۷ - بت بینقش و نگارم جزتو یار ندارم
بُتِ بینَقْش و نِگارم جُزِتو یار ندارم
تویی آرامِ دلِ من مَبَر ای دوست قَرارم
زِجَفایِ تو حَزینم جُزِعشقت نَگُزینم
هَوَسی نیست جُز اینم جُز ازین کار ندارم
تو به رُخسارْ چو ماهی چه لَطیفیّ و چه شاهی
تو مرا پُشت و پناهی زِتو آراسته کارم
جُزِعشقَت نَپَذیرم جُزِزُلفِ تو نگیرم
که دَرین عَهد چو تیرم که برین چَنگْ چو تارم
تَنِ ما را همه جان کُن همه را گوهرِ کان کُن
زِ طَرَب چَشمه رَوان کُن به سویِ باغ و بهارم
تویی آرامِ دلِ من مَبَر ای دوست قَرارم
زِجَفایِ تو حَزینم جُزِعشقت نَگُزینم
هَوَسی نیست جُز اینم جُز ازین کار ندارم
تو به رُخسارْ چو ماهی چه لَطیفیّ و چه شاهی
تو مرا پُشت و پناهی زِتو آراسته کارم
جُزِعشقَت نَپَذیرم جُزِزُلفِ تو نگیرم
که دَرین عَهد چو تیرم که برین چَنگْ چو تارم
تَنِ ما را همه جان کُن همه را گوهرِ کان کُن
زِ طَرَب چَشمه رَوان کُن به سویِ باغ و بهارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۶ - برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
بَرآ بر بام و اکنونْ ماهِ نو بین
دَرآ در باغْ اکنون سیب میچین
از آن سیبی که بِشْکافند در روم
رَوَد بویِ خوشَش تا چین و ماچین
بَرآ بر خَرمَنِ سیب و بِکَش پا
زِ سیبِ لَعْل کُن فَرش و نِهالین
اگر سیبَش لَقَب گویم، وَگَر میْ
وَگَر نَرگس، وَگَر گُلْزار و نَسرین
یکی چیز است در وِی، چیست کان نیست
خدا پاینده دارَش، یا رَب آمین
بیا اکنون اگر افسانه خواهی
دَرآ در پیشِ من، چون شمعْ بِنْشین
هَمی تَرسَم که بُگْریزی زِ گوشه
بَرآ بالا، بُرون انداز نَعْلین
به پَهْلویَم نِشین، برچَفْس بر من
رَها کُن ناز و آن خوهایِ پیشین
بیامیز اندکی، ای کانِ رَحْمَت
که تا گردد رُخِ زَردِ تو رَنگین
رَوا باشد وَگَر خود من نگویم
همیشه عِشوه و وَعدهیْ دروغین؟
ازین پاکی تو، لیکِن عاشقان را
پَراکَنده سُخَنها هست آیین
زِهی اوصافِ شَمسُ الدّینِ تبریز
زِهی کَرْ و فَر و امکان و تَمْکین
دَرآ در باغْ اکنون سیب میچین
از آن سیبی که بِشْکافند در روم
رَوَد بویِ خوشَش تا چین و ماچین
بَرآ بر خَرمَنِ سیب و بِکَش پا
زِ سیبِ لَعْل کُن فَرش و نِهالین
اگر سیبَش لَقَب گویم، وَگَر میْ
وَگَر نَرگس، وَگَر گُلْزار و نَسرین
یکی چیز است در وِی، چیست کان نیست
خدا پاینده دارَش، یا رَب آمین
بیا اکنون اگر افسانه خواهی
دَرآ در پیشِ من، چون شمعْ بِنْشین
هَمی تَرسَم که بُگْریزی زِ گوشه
بَرآ بالا، بُرون انداز نَعْلین
به پَهْلویَم نِشین، برچَفْس بر من
رَها کُن ناز و آن خوهایِ پیشین
بیامیز اندکی، ای کانِ رَحْمَت
که تا گردد رُخِ زَردِ تو رَنگین
رَوا باشد وَگَر خود من نگویم
همیشه عِشوه و وَعدهیْ دروغین؟
ازین پاکی تو، لیکِن عاشقان را
پَراکَنده سُخَنها هست آیین
زِهی اوصافِ شَمسُ الدّینِ تبریز
زِهی کَرْ و فَر و امکان و تَمْکین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۷ - میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
میآیدم زِ رنگِ تو ای یارْ بویِ آن
بَرکَندهیی به خشمْ دل از یارِ مِهْربان
از آفتابِ رویِ تو چون شکلِ خشم تافت
پُشتَم خَم است و سینه کَبودم، چو آسْمان
زان تیرهایِ غَمْزهٔ خَشمین که میزَنی
صد قامَتِ چو تیر، خَمیدهست چونْ کَمان
از پُرسشَم زِ خَشمْ لبِ لَعْلْ بَستهیی
جان مانَدَم زِغُصّهٔ این، یا دل و زبان؟
لُطفِ تو نَردبان بُدِه بر بامِ دولتی
ای لُطفْ واگرفته و بِشْکَسته نَردبان
این لابهاَم به ذاتِ خدا نیست بَهرِ جان
ای هر دَمی خیالِ تو صد جانِ جانِ جان
یاد آر دِلْبَرا که زِ من خواستی شبی
نَقْشی زِ جانِ خون شُده، من دادَمَت نشان
جانا به حَقِّ آن شبْ کانْ زُلفِ جَعْد را
در گَردنَم دَراَفکَن و سَرمَست میکَشان
تا جانِ باسَعادت، غَلْطانَ هَمیرَوَد
چوگانْ دو زُلف و گویْ دل و دشتْ لامَکان
کُرسیِّ عدل نِهْ تو به تبریز، شَمسِ دین
تا عَرشْ نور گیرد و حیران شود جهان
بَرکَندهیی به خشمْ دل از یارِ مِهْربان
از آفتابِ رویِ تو چون شکلِ خشم تافت
پُشتَم خَم است و سینه کَبودم، چو آسْمان
زان تیرهایِ غَمْزهٔ خَشمین که میزَنی
صد قامَتِ چو تیر، خَمیدهست چونْ کَمان
از پُرسشَم زِ خَشمْ لبِ لَعْلْ بَستهیی
جان مانَدَم زِغُصّهٔ این، یا دل و زبان؟
لُطفِ تو نَردبان بُدِه بر بامِ دولتی
ای لُطفْ واگرفته و بِشْکَسته نَردبان
این لابهاَم به ذاتِ خدا نیست بَهرِ جان
ای هر دَمی خیالِ تو صد جانِ جانِ جان
یاد آر دِلْبَرا که زِ من خواستی شبی
نَقْشی زِ جانِ خون شُده، من دادَمَت نشان
جانا به حَقِّ آن شبْ کانْ زُلفِ جَعْد را
در گَردنَم دَراَفکَن و سَرمَست میکَشان
تا جانِ باسَعادت، غَلْطانَ هَمیرَوَد
چوگانْ دو زُلف و گویْ دل و دشتْ لامَکان
کُرسیِّ عدل نِهْ تو به تبریز، شَمسِ دین
تا عَرشْ نور گیرد و حیران شود جهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۳ - ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
ای تو اَمانِ هر بَلا، ما همه در اَمانِ تو
جانِ همه خوش است در سایهٔ لُطفِ جانِ تو
شاهِ همه جهان تویی، اصلِ همه کَسان تویی
چون که تو هستی آنِ ما، نیست غَم از کَسانِ تو
ابرِ غَمِ تو ای قَمَر، آمد دوش بر جِگَر
گفت مرا زِ بام و دَر صد سَقَط از زبانِ تو
جَست دِلَم زِ قالِ او، رفت بَرِ خیالِ او
شاید ای نَبات خو، این همه در زمانِ تو؟
جانِ مرا در این جهان، آتشِ توست در دَهان
از هَوَسِ وصالِ تو، وَزْ طلب جهانِ تو
نیست مرا زِ جسم و جانْ در رَهِ عشقِ تو نشان
زان که نُغول میرَوَم در طَلَبِ نشانِ تو
بَنده بِدید جوهرت، لَنْگ شُدهست بر دَرَت
ماندهاَم ای جواهری، بر طَرَفِ دُکانِ تو
شاد شود دل و جِگَر، چون بِگْشایی آن کَمَر
بازگُشا تو خوش قَبا، آن کَمَر از میانِ تو
تا نَظَری به جان کُنی، جانِ مرا چو کان کُنی
در تبریز شَمسِ دین، نَقْد رَسَم به کانِ تو
جانِ همه خوش است در سایهٔ لُطفِ جانِ تو
شاهِ همه جهان تویی، اصلِ همه کَسان تویی
چون که تو هستی آنِ ما، نیست غَم از کَسانِ تو
ابرِ غَمِ تو ای قَمَر، آمد دوش بر جِگَر
گفت مرا زِ بام و دَر صد سَقَط از زبانِ تو
جَست دِلَم زِ قالِ او، رفت بَرِ خیالِ او
شاید ای نَبات خو، این همه در زمانِ تو؟
جانِ مرا در این جهان، آتشِ توست در دَهان
از هَوَسِ وصالِ تو، وَزْ طلب جهانِ تو
نیست مرا زِ جسم و جانْ در رَهِ عشقِ تو نشان
زان که نُغول میرَوَم در طَلَبِ نشانِ تو
بَنده بِدید جوهرت، لَنْگ شُدهست بر دَرَت
ماندهاَم ای جواهری، بر طَرَفِ دُکانِ تو
شاد شود دل و جِگَر، چون بِگْشایی آن کَمَر
بازگُشا تو خوش قَبا، آن کَمَر از میانِ تو
تا نَظَری به جان کُنی، جانِ مرا چو کان کُنی
در تبریز شَمسِ دین، نَقْد رَسَم به کانِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۵ - شکر ایزد را که دیدم روی تو
شُکرْ ایزد را که دیدم رویِ تو
یافتم ناگَهْ رَهی من سویِ تو
چَشمِ گِریانَم زِ گریه کُنْد بود
یافت نور از نَرگسِ جادویِ تو
بَس بِگُفتم کو وصال و کو نَجاح؟
بُرد این کو کو مرا در کویِ تو
از لبِ اِقْبال و دولَت بوسه یافت
این لبانِ خُشکِ مِدحَت گویِ تو
تیرِ غَم را اِسْپَری مانع نبود
جُز زِرِههایی که دارد مویِ تو
آسْمانْ جاهی که او شُد فَرشِ تو
شیرمَردی کو شود آهویِ تو
شادْبَختی که غَمِ تو قوتِ اوست
پَهْلَوانی کو فُتَد پَهْلویِ تو
جُست و جویی در دِلَم انداختی
تا زِ جُست و جو رَوَم در جویِ تو
خاک را هاییّ و هویی کِی بُدی
گَر نبودی جَذبِ هایِ و هویِ تو؟
آبِ دریا تا به کَعْب آید وِرا
کو بیابَد بوسه بر زانویِ تو
بَس، که تا هر کَس رَوَد بر طَبْعِ خویش
جُمله خَلْقان را نباشد خویِ تو
یافتم ناگَهْ رَهی من سویِ تو
چَشمِ گِریانَم زِ گریه کُنْد بود
یافت نور از نَرگسِ جادویِ تو
بَس بِگُفتم کو وصال و کو نَجاح؟
بُرد این کو کو مرا در کویِ تو
از لبِ اِقْبال و دولَت بوسه یافت
این لبانِ خُشکِ مِدحَت گویِ تو
تیرِ غَم را اِسْپَری مانع نبود
جُز زِرِههایی که دارد مویِ تو
آسْمانْ جاهی که او شُد فَرشِ تو
شیرمَردی کو شود آهویِ تو
شادْبَختی که غَمِ تو قوتِ اوست
پَهْلَوانی کو فُتَد پَهْلویِ تو
جُست و جویی در دِلَم انداختی
تا زِ جُست و جو رَوَم در جویِ تو
خاک را هاییّ و هویی کِی بُدی
گَر نبودی جَذبِ هایِ و هویِ تو؟
آبِ دریا تا به کَعْب آید وِرا
کو بیابَد بوسه بر زانویِ تو
بَس، که تا هر کَس رَوَد بر طَبْعِ خویش
جُمله خَلْقان را نباشد خویِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۸ - ساقی انصاف خوش لقایی
ساقی انصافْ خوش لِقایی
از جا رفتم، تو از کجایی؟
گَر بَنده بِگویَمَت،رَوا نیست
تَرسَم که بِگویَمَت خدایی
خاموش نمیهِلی که باشم
راهِ گفتن نمیگُشایی
میاَفْشاری مرا چو انگور
معشوق نهیی مرا، بَلایی
گَر چَشم بِبَندم از تو، کُفر است
زیرا که تو نور میفَزایی
وَرْ بُگْشایم بگویی مَنْگَر
در ما تو به دیدهٔ هوایی
از جا رفتم، تو از کجایی؟
گَر بَنده بِگویَمَت،رَوا نیست
تَرسَم که بِگویَمَت خدایی
خاموش نمیهِلی که باشم
راهِ گفتن نمیگُشایی
میاَفْشاری مرا چو انگور
معشوق نهیی مرا، بَلایی
گَر چَشم بِبَندم از تو، کُفر است
زیرا که تو نور میفَزایی
وَرْ بُگْشایم بگویی مَنْگَر
در ما تو به دیدهٔ هوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۵ - ز گزاف ریز باده، که تو شاه ساقیانی
زِ گِزافْ ریز باده، که تو شاهِ ساقیانی
تو نهیی زِ جِنْسِ خَلْقان، تو زِ خَلْقِ آسْمانی
دو هزار خُنْبِ باده نَرَسَد به جُرعهٔ تو
زِ کجا شرابِ خاکی، زِ کجا شرابِ جانی
میْ و نُقلِ این جهانی، چو جهانْ وَفا ندارد
میْ و ساغَرِ خدایی، چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان، به فِدایِ آن مَلاحَت
جُزِ صورتی که داری، تو به خاکیان چه مانی؟
بِزَن آتشی که داری به جهانِ بیقَراری
بِشِکاف زآتشِ خود، دلِ قُبّهٔ دُخانی
پَر و بال بَخش جان را، که بَسی شِکَسته پَر شُد
پَر و بالِ جان شِکَستی، پِیِ حِکْمَتی که دانی
سُخنَم به هوشیاری نَمَکی ندارد ای جان
قَدَحی دو موهِبَت کُن، چو زِ من سُخَن سِتانی
که هر آنچه مَست گوید، همه باده گفته باشد
نکُند به کَشتیِ جان، جُزِباده بادبانی
مَدَدی که نیمْ مَستَم، بِدِه آن قَدَح به دستم
که به دولتِ تو رَستَم زِمَلولی و گِرانی
هَله ای بَلایِ توبه، بِدَران قَبایِ توبه
بَرِتو چه جایِ توبه؟ که قَضایِ ناگهانی
تو خَرابِ هر دُکانی، تو بَلایِ خان و مانی
زِهِ کوهِ قاف گیری، چو شُتر هَمیکَشانی
عَجَب آن دِگَر بگویم، که به گُفت مینَیایَد
تو بگو که از تو خوش تَر، که شَهِ شِکَربَیانی
تو نهیی زِ جِنْسِ خَلْقان، تو زِ خَلْقِ آسْمانی
دو هزار خُنْبِ باده نَرَسَد به جُرعهٔ تو
زِ کجا شرابِ خاکی، زِ کجا شرابِ جانی
میْ و نُقلِ این جهانی، چو جهانْ وَفا ندارد
میْ و ساغَرِ خدایی، چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان، به فِدایِ آن مَلاحَت
جُزِ صورتی که داری، تو به خاکیان چه مانی؟
بِزَن آتشی که داری به جهانِ بیقَراری
بِشِکاف زآتشِ خود، دلِ قُبّهٔ دُخانی
پَر و بال بَخش جان را، که بَسی شِکَسته پَر شُد
پَر و بالِ جان شِکَستی، پِیِ حِکْمَتی که دانی
سُخنَم به هوشیاری نَمَکی ندارد ای جان
قَدَحی دو موهِبَت کُن، چو زِ من سُخَن سِتانی
که هر آنچه مَست گوید، همه باده گفته باشد
نکُند به کَشتیِ جان، جُزِباده بادبانی
مَدَدی که نیمْ مَستَم، بِدِه آن قَدَح به دستم
که به دولتِ تو رَستَم زِمَلولی و گِرانی
هَله ای بَلایِ توبه، بِدَران قَبایِ توبه
بَرِتو چه جایِ توبه؟ که قَضایِ ناگهانی
تو خَرابِ هر دُکانی، تو بَلایِ خان و مانی
زِهِ کوهِ قاف گیری، چو شُتر هَمیکَشانی
عَجَب آن دِگَر بگویم، که به گُفت مینَیایَد
تو بگو که از تو خوش تَر، که شَهِ شِکَربَیانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۶ - صنما چگونه گویم، که تو نور جان مایی؟
صَنَما چگونه گویم، که تو نورِ جانِ مایی؟
که چه طاقت است جان را، چو تو نورِ خود نِمایی؟
تو چُنان هُمایی ای جان، که به زیرِ سایهٔ تو
به کَف آوَرَند زاغان، همه خِلْقَتِ هُمایی
کَرَمِ تو عُذْرخواهِ همه مُجرِمانِ عالَم
تو اَمانِ هر بَلایی، تو گُشادِ بَندهایی
تویی گوهری که مَحو است، دو هزار بَحْر در تو
تویی بَحْرِ بیکَرانه، زِصِفاتِ کِبْریایی
به وِصالْ میبِنالَم که چه بیوَفا قَرینی
به فِراقْ میبِزارَم که چه یارِ باوَفایی
به گَهِ وِصالْ آن مَهْ، چه بُوَد؟ خدایْ داند
که گَهِ فِراق باری، طَرَب است و جانْ فَزایی
دل اگر جُنون آرَد، خِرَدش تویی که رفتی
رُخِ توست عُذرخواهَش به گَهی که رُخْ گُشایی
که چه طاقت است جان را، چو تو نورِ خود نِمایی؟
تو چُنان هُمایی ای جان، که به زیرِ سایهٔ تو
به کَف آوَرَند زاغان، همه خِلْقَتِ هُمایی
کَرَمِ تو عُذْرخواهِ همه مُجرِمانِ عالَم
تو اَمانِ هر بَلایی، تو گُشادِ بَندهایی
تویی گوهری که مَحو است، دو هزار بَحْر در تو
تویی بَحْرِ بیکَرانه، زِصِفاتِ کِبْریایی
به وِصالْ میبِنالَم که چه بیوَفا قَرینی
به فِراقْ میبِزارَم که چه یارِ باوَفایی
به گَهِ وِصالْ آن مَهْ، چه بُوَد؟ خدایْ داند
که گَهِ فِراق باری، طَرَب است و جانْ فَزایی
دل اگر جُنون آرَد، خِرَدش تویی که رفتی
رُخِ توست عُذرخواهَش به گَهی که رُخْ گُشایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۷ - بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
بِدِه ای کَفِّ تو را قاعده لُطْف اَفْزایی
کَفِ دریا چه کُند خواجه به جُز دریایی؟
چون تو خواهی که شِکَرخایی، غَلَط اندازی
زِپِیِ خشمِ رَهی، ساعِد و کَفْ میخایی
صَنَما مَغْلَطه بُگْذار و مگو تا فردا
چون تویی پایِ عَلَم نَقْدْ کِه را میپایی
تُرُشم گفتی و پیشِ شِکَرِ بیحَدِ تو
عَسَل و قَند چه دارند به جُز سِرکایی؟
گرچه من روتُرُشَم، لیک خُمِ سِرکه نِیَم
وَرْچه هر جا بِرَوَم، لیک نِیَم هرجایی
گَر تو خوبیّ و مَنَم آیِنِهٔ رویِ خوشَت
پیشِ رو دار مرا چون که جهانْ آرایی
نی غَلَط گفتم، سَرمَست بُدَم، زَفت زَدَم
کِی بُوَد آیِنِه را با رُخِ تو گُنجایی؟
نو فُسونیست مرا سَخت عَجَب، پیش تَرآ
تا به گوشِ تو فرو خوانم، ای بینایی
کَفِ دریا چه کُند خواجه به جُز دریایی؟
چون تو خواهی که شِکَرخایی، غَلَط اندازی
زِپِیِ خشمِ رَهی، ساعِد و کَفْ میخایی
صَنَما مَغْلَطه بُگْذار و مگو تا فردا
چون تویی پایِ عَلَم نَقْدْ کِه را میپایی
تُرُشم گفتی و پیشِ شِکَرِ بیحَدِ تو
عَسَل و قَند چه دارند به جُز سِرکایی؟
گرچه من روتُرُشَم، لیک خُمِ سِرکه نِیَم
وَرْچه هر جا بِرَوَم، لیک نِیَم هرجایی
گَر تو خوبیّ و مَنَم آیِنِهٔ رویِ خوشَت
پیشِ رو دار مرا چون که جهانْ آرایی
نی غَلَط گفتم، سَرمَست بُدَم، زَفت زَدَم
کِی بُوَد آیِنِه را با رُخِ تو گُنجایی؟
نو فُسونیست مرا سَخت عَجَب، پیش تَرآ
تا به گوشِ تو فرو خوانم، ای بینایی