عبارات مورد جستجو در ۲۳ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۸۶ - گر یک نفست ز زندگانی گذرد
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه ی سودای جهان
عمرست، چنان کش گذرانی گذرد
حافظ : رباعیات
رباعی ۱۵ - با می به کنار جوی می‌باید بود
با می به کنار جوی می‌باید بود
وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۲ - عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
عید آمد و عید آمد وان بَخْتِ سَعید آمد
بَرگیر و دُهُل می‌زَن کان ماهْ پدید آمد
عید آمد ای مَجنون غُلْغُل شِنو از گَردون
کان مُعْتَمَدِ سِدْرِه از عَرشِ مَجید آمد
عید آمد رَهْ جویان رَقصان و غَزَل گویان
کان قیصرِ مَهْ رویان زان قَصْرِ مَشید آمد
صد مَعْدنِ دانایی مَجنون شُد و سودایی
کان خوبی و زیبایی بی‌مِثْل و نَدید آمد
زانْ قدرتِ پیوستَش داوودِ نَبی مَستَش
تا موم کُند دَستَش گَر سنگ و حَدید آمد
عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما
بر عید زَنیم این دَم کان خوان و ثَرید آمد
زو زَهرْ شِکَر گردد زو ابر قَمَر گردد
زو تازه و تَر گردد هر جا که قَدید آمد
بَرخیز به میدان رو در حَلْقهٔ رِنْدان رو
رو جانِبِ مهمان رو کَزْ راهِ بَعید آمد
غَم‌ها شْ همه شادی بَندَشْ همه آزادی
یک دانه بِدو دادی صد باغْ مَزید آمد
من بَندهٔ آن شَرقَم در نِعْمَتِ آن غَرقَم
جُز نِعْمَتِ پاکِ او مَنْحوس و پَلید آمد
بَربَنْد لب و تَن زَن چون غُنچه و چون سوسن
رو صَبر کُن از گفتن چون صَبْر کلید آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۲ - باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
باز فُرود آمدیم بر دَرِ سُلطانِ خویش
بازگُشادیم خوشْ بال و پَرِ جانِ خویش
بازْ سَعادت رَسید دامَنِ ما را کَشید
بر سَرِ گَردون زدیم خیمه و ایوانِ خویش
دیدهٔ دیو و پَری دید زِ ما سَروَری
هُدهُدِ جان بازگشت سویِ سُلَیمانِ خویش
ساقیِ مَستانِ ما شُد شِکَرستانِ ما
یوسُفِ جان بَرگُشاد جَعْدِ پَریشانِ خویش
دوش مرا گفت یار چونی ازین روزگار؟
چون بُوَد آن کَس که دید دولتِ خَندانِ خویش
آن شِکَری را که هیچ مصر نَدیدَش به خواب
شُکر که من یافتم در بُنِ دَندانِ خویش
بی زَر و سَرْ سَروَریم بی‌حَشَمیْ مِهْتَریم
قَند و شِکَر می‌خوریم در شِکَرستانِ خویش
تو زَرِ بَسْ نادری نیست کَسَت مُشتری
صَنْعَتِ آن زَرگَری رو به سویِ کانِ خویش
دورِ قَمَر عُمرها ناقِص و کوتَه بُوَد
عُمرْ درازی نَهاد یارْ به دورانِ خویش
دلْ سویِ تبریز رفت در هَوَسِ شَمسِ دین
رو رو ای دل بِجو زَرْ به حُرُمْدانِ خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۸ - سفر کردم به هر شهری دویدم
سَفر کردم به هر شهری دَویدم
به لُطف و حُسنِ تو کَس را ندیدم
ز هِجران و غَریبی بازگشتم
دِگَرباره بدین دولَت رَسیدم
زِ باغِ رویِ تو تا دور گشتم
نه گُل دیدم نه یک میوه بِچیدم
به بَدبختی چو دور افتادم از تو
زِ هر بَدبَختْ صد زَحْمَت کَشیدم
چه گویم؟ مُرده بودم‌‌ بی‌تو مُطْلَق
خدا از نو دِگَربار آفریدم
عَجَب گویی مَنَم رویِ تو دیده؟
مَنَم گویی که آوازَت شنیدم؟
بِهِل تا دست و پایَت را بِبوسَم
بِدِه عیدانه کاِمْروز است عیدم
تو را ای یوسُفِ مصر اَرْمغانی
چُنین آیینه روشن خَریدم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۷ - خدایا رحمت خود را به من ده
خدایا رَحمَتِ خود را به من دِهْ
دَریدی پیرهن، تو پیرهن دِهْ
مرا صَفرایِ تو سَرگشته کرده‌ست
زِ لُطفِ خود مرا صَفراشِکَن دِهْ
اگر عالَم به غَم خوردن به پای است
مَدِه غَم را به من با بوالْحَزَن دِه
خدایا عُمرِ نوح و عُمرِ لُقْمان
و صد چندان بِدان خوبِ خُتَن دِهْ
سُهَیلِ رویِ تو اَنْدَر یَمَن تافت
مرا راهی به سویِ آن یَمَن دِهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۲ - بت من زدر درآمد، به مبارکی و شادی
بُتِ من زِدَر دَرآمد، به مُبارکیّ و شادی
به مُرادِ دل رَسیدم، به جهانِ بی‌مُرادی
تو بِپُرس چون دَرآمد؟ که بُرون نرفت هرگز
که دَرآمد و بُرون شُد، صِفَتی بُوَد جَمادی
غَلَطم، مگو که چون شُد؟ زِچگونگی بُرون شُد
تو چگونه‌یی، وَلیکِن، تو زِبی چگونه زادی
چه چگونه بُد عَدَم را؟ چه نشان نَهی قِدَم را؟
نِگَر اوَّلین قَدَم را، که تو بس نِکونَهادی
همه بی‌خودی پَسَندم، همه تَن چو گُل بِخَندم
به طَرَب میان بِبَندم، که چُنین دَری گُشادی
سعدی : غزلیات
غزل ۴۲۵ - منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم
منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم
فراز سرو سیمینش گلی بر بار می‌بینم
مگر طوبی برآمد در سرابستان جان من
که بر هر شعبه‌ای مرغی شکرگفتار می‌بینم
مگر دنیا سر آمد کاین چنین آزاد در جنت
می بی درد می‌نوشم گل بی خار می‌بینم
عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم
که مستم یا به خوابم یا جمال یار می‌بینم
زمین بوسیده‌ام بسیار و خدمت کرده تا اکنون
لب معشوق می‌بوسم رخ دلدار می‌بینم
چه طاعت کرده‌ام گویی که این پاداش می‌یابم
چه فرمان برده‌ام گویی که این مقدار می‌بینم
تویی یارا که خواب آلود بر من تاختن کردی
منم یا رب که بخت خود چنین بیدار می‌بینم
چو خلوت با میان آمد نخواهم شمع کاشانه
تمنای بهشتم نیست چون دیدار می‌بینم
کدام آلاله می‌بویم که مغزم عنبرآگین شد
چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار می‌بینم
ز گردون نعره می‌آید که اینت بوالعجب کاری
که سعدی را ز روی دوست برخوردار می‌بینم
سعدی : ملحقات و مفردات
تکه ۱۰ - بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد
بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد
وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد
پیر بودم به وصال رخ خویش همه روز
باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد
دوست بازآمد و دشمن برمید از پیشم
شکرنعمت که به تن جان گران باز آمد
مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشت
نعمت فتح و گشایش به زمان باز آمد
دولت آمد به بر و بخت و سعادت برسید
مشتری از سر شادی به کمان باز آمد
آفتاب کرم و ماه ضیا هم برسید
تاج اقبال و کرامت به عیان باز آمد
سعدیا تاج سعادت دگر از نو برسید
کان نگار شده چون آب روان باز آمد
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح امیر سید مجدالدین ابوطالب
زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را
وز خاک برون برد قدر امن و امان را
در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاد
اسباب فراغت بهم افتاد جهان را
چون بخت جوان و خرد پیر گشادند
بر منفعت خلق در دست و زبان را
پیوسته ثنا گفت فلک همت این را
همواره دعا گفت ملک دولت آن را
این مزرعهٔ تخم سخا کرد زمین را
وان دفتر آیات ثنا کرد زبان را
آن دید جهان از کرم هر دو که هرگز
در حصر نیاید نه یقین را نه گمان را
نزد تو اگر صورت این حال نهانست
بر رای تو پیدا کنم این راز نهان را
بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جود
یک چند کم آورد چه دریا و چه کان را
چون دست حوادث در این هر دو فروبست
دربست جهان‌باز ز امساک میان را
آن بود که بحر کرمش زود برانگیخت
از لجهٔ کف ابر چو دریای روان را
تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشاد
وز بیخ بزد شعلهٔ نار حدثان را
ورنه که به تن باز رسانیدی از این قوم
باکتم عدم رفته دو صد قافله جان را
القصه از این طایفه کز روی مروت
آسان گذرانند جهان گذران را
زیر فلک پیر ز پیران و جوانان
او ماند و تو دانی که نماند دگران را
بختیست جوان اهل جهان را به حقیقت
یارب تو نگهدار مر این بخت جوان را
خاقانی : قطعات
شماره ۳۲۰ - گفتی که سپاس کس مبر بیش
گفتی که سپاس کس مبر بیش
کز دهر به بخت نیک زادی
آری منم از دعای پیران
خورده بر کشت‌زار شادی
باقی شدم از هدایت عم
کاموخت مرا ملک نهادی
عم کرد مرا دعا گه نزغ
گفت افضل شرق و غرب بادی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۴۹ - مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
وز طالع و بخت خویش شادی شادی
سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو
سروی عجبی که از زمین آزادی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۰ - بیا ای یار و بر اغیار می‌خند
بیا ای یار و بر اغیار می‌خند
بنوش این جام و با خمار می‌خند
یکی ایمان گزید و دیگری کفر
تو مؤمن باش و با کفار می‌خند
یکی با تو نعم گوید یکی لا
تو با اقرار و با انکار می‌خند
چو دنیا نیست مأوای حکومت
دلا بر ریش دنیادار می‌خند
زبان بربند و خامش باش در عشق
مشو بی ‌زار و بر آزاد می‌خند
بیا چون نعمت‌الله ناظر حق
ببین دیدار و بر دیدار می‌خند
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - بر شاد گونه تکیه زده شاد و شاد کام
بر شاد گونه تکیه زده شاد و شاد کام
دولت رهی و بخت مطیع و فلک غلام
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۸ - ببر آورد بخت پوده درخت
ببر آورد بخت پوده درخت
من بدین شادم و تو شادی سخت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣٠ - ایدل چو ممکنست که روزی بشب بری
ایدل چو ممکنست که روزی بشب بری
کایام جز بکام تو یک گام نسپرد
نومید بس مباش بشادی گذار عمر
شاید که عمر تو هم از آنگونه بگذرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٢٨ - آنرا که بخت یار و سعادت بود رفیق
آنرا که بخت یار و سعادت بود رفیق
باشد گشاده سوی مراد دلش طریق
منت خدایرا که مرا کرد کامکار
بر چشمه سار کوثر و برهاند از حریق
ناخوانده همچو روزی نیک اختران رسید
با طلعتی چو روز شب قیرگون غسیق
برجستم از نشاط و صراحی گرفته پیش
بر دست او نهاده یکی ساغر رحیق
می خورد و مست گشت و بخفت و بخواب رفت
ذکر اللتی و ما فعلت به بعد لا یلیق
هنگام صبحدم چو سر از خواب برگرفت
بگشاد لب بخنده و پس گفت ای صدیق
در حیرتم ز ابن یمین و شطارتش
تا ره چگونه برد شب تیره در مضیق
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۸۶ - اول طلب بخت بلندی باید
اول طلب بخت بلندی باید
وانگه ز لب تو نوش خندی باید
از بزم مرانم چو نشستی با غیر
کای صحبت گرم را سپندی باید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۶ - سگ توییم و بر آن در شکسته حال خوشیم
سگ توییم و بر آن در شکسته حال خوشیم
سبوی بخت شکستیم و باسفال خوشیم
ترا شکست مباد ایمه تمام که ما
به دلشکستگی خویش چون هلال خوشیم
دو روز عمر بما گر وفا کند چون نوح
نه یک دو روز که باغم هزار سال خوشیم
خیال وصل تو خوشحال میکند ما را
وصال چون ندهد دست با خیال خوشیم
نگاه کن سوی مجنون وشان خویش که ما
بیک نگاه ز چشم تو ایغزال خوشیم
کمال عشق و محبت غمست ای اهلی
خوشیم باغم و در غایت کمال خوشیم
قطران تبریزی : رباعیات
شماره ۱۳۷ - اقبال و مراد و کامرانی داری
اقبال و مراد و کامرانی داری
بر بخت بلند مهربانی داری
پیروزی و فر آسمانی داری
کام و دل و دولت و جوانی داری