عبارات مورد جستجو در ۱۶۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰ - مهمان شاهم هر شبی، بر خوان احسان و وفا
مهمانِ شاهَم هر شبی، بر خوانِ احسان و وَفا
مهمانِ صاحِب دولتَم، که دولتَش پاینده با
بر خوانِ شیران یک شبی، بوزینهیی همراه شُد
اِستیزهرو گَر نیستی، او از کجا، شیر از کجا؟
بِنْگَر که از شمشیرِ شَهْ، در قهرمان خون میچَکَد
آخِر چه گُستاخیست این، وَللَه خَطا، وَللَه خطا
گَر طِفْلِ شیری پَنجه زَد، بر رویِ مادر ناگهان
تو دشمنِ خود نیستی، بر وِیْ مَنِه تو پَنجه را
آن کو زِ شیرانْ شیر خورْد، او شیر باشد نیست مَرد
بسیار نَقشِ آدمی دیدم، که بود آن اژدَها
نوح اَرْچه مَردم وار بُد، طوفانِ مَردم خوار بُد
گَر هست آتش ذَرّهیی، آن ذَرّه دارد شُعلهها
شمشیرَم و خون ریز من، هم نَرمَم و هم تیز من
همچون جهانِ فانیام، ظاهرْ خوش و باطنْ بَلا
مهمانِ صاحِب دولتَم، که دولتَش پاینده با
بر خوانِ شیران یک شبی، بوزینهیی همراه شُد
اِستیزهرو گَر نیستی، او از کجا، شیر از کجا؟
بِنْگَر که از شمشیرِ شَهْ، در قهرمان خون میچَکَد
آخِر چه گُستاخیست این، وَللَه خَطا، وَللَه خطا
گَر طِفْلِ شیری پَنجه زَد، بر رویِ مادر ناگهان
تو دشمنِ خود نیستی، بر وِیْ مَنِه تو پَنجه را
آن کو زِ شیرانْ شیر خورْد، او شیر باشد نیست مَرد
بسیار نَقشِ آدمی دیدم، که بود آن اژدَها
نوح اَرْچه مَردم وار بُد، طوفانِ مَردم خوار بُد
گَر هست آتش ذَرّهیی، آن ذَرّه دارد شُعلهها
شمشیرَم و خون ریز من، هم نَرمَم و هم تیز من
همچون جهانِ فانیام، ظاهرْ خوش و باطنْ بَلا
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش
گفت خرگوش اَلْاَمان عُذْریم هست
گَر دَهَد عَفوِ خداوندیْت دست
گفت چه عُذر ای قُصورِ اَبْلَهان؟
این زمان آیَند در پیشِ شَهان؟
مُرغِ بیوَقتی، سَرَت باید بُرید
عُذْرِ اَحْمَق را نمیشایَد شنید
عُذْرِ اَحْمَق بَتَّر از جُرمَش بُوَد
عُذْرِ نادانْ زَهرِ هر دانش بُوَد
عُذرَت ای خرگوشِ از دانش تَهی
من نه خرگوشم که در گوشم نَهی
گفت ای شَهْ ناکَسی را کَس شُمار
عُذرِ اِسْتَم دیدهیی را گوش دار
خاص از بَهرِ زکاتِ جاهِ خود
گُمرَهی را تو مَران از راه ِخود
بَحرْ کو آبی به هر جو میدَهَد
هر خَسی را بر سَر و رو مینَهَد
کَم نخواهد گشت دریا زین کَرَم
از کَرَمْ دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کَرَم بر جایِ او
جامۀ هر کَس بُرَمْ بالایِ او
گفت بِشْنو، گَر نباشم جایِ لُطْف
سَر نَهادم پیشِ اَژْدَرهایِ عُنْف
من به وَقتِ چاشْتْ در راه آمدم
با رَفیقِ خود سویِ شاه آمدم
با من از بَهرِ تو خرگوشی دِگَر
جُفت و همرَهْ کرده بودند آن نَفَر
شیری اَنْدَر راه قَصْدِ بَنده کرد
قَصْدِ هر دو همرَهِ آینده کرد
گُفتَمَش ما بَندۀ شاهَنْشَهیم
خواجه تاشانِ کِهِ آن دَرگَهیم
گفت شاهَنْشَه کِه باشد؟ شَرم دار
پیشِ منْ تو یادِ هر ناکَس مَیار
هم تو را و هم شَهَت را بَر دَرَم
گَر تو با یارت بِگَردید از دَرَم
گُفتَمَش بُگْذار تا بارِ دِگَر
رویِ شَهْ بینَم، بَرَم از تو خَبَر
گفت همرَهْ را گِرو نِهْ پیشِ من
وَرْنه قُربانی تو اَنْدَر کیشِ من
لابِه کَردیمَش بَسی، سودی نکرد
یارِ منْ بِسْتَد، مرا بُگْذاشت فَرد
یارم از زَفْتی دو چندان بُد که من
هم به لُطْف و هم به خوبی، هم به تَنْ
بعد ازین زان شیر، این رَه بَسته شُد
حالِ من این بود و با تو گفته شُد
از وَظیفه بَعد ازین اومید بُر
حَقْ هَمی گویم تو را، وَالْحَقُّ مُرّ
گَر وظیفه بایَدَت، رَه پاک کُن
حین بیا و دَفْعِ آن بیباک کُن
گَر دَهَد عَفوِ خداوندیْت دست
گفت چه عُذر ای قُصورِ اَبْلَهان؟
این زمان آیَند در پیشِ شَهان؟
مُرغِ بیوَقتی، سَرَت باید بُرید
عُذْرِ اَحْمَق را نمیشایَد شنید
عُذْرِ اَحْمَق بَتَّر از جُرمَش بُوَد
عُذْرِ نادانْ زَهرِ هر دانش بُوَد
عُذرَت ای خرگوشِ از دانش تَهی
من نه خرگوشم که در گوشم نَهی
گفت ای شَهْ ناکَسی را کَس شُمار
عُذرِ اِسْتَم دیدهیی را گوش دار
خاص از بَهرِ زکاتِ جاهِ خود
گُمرَهی را تو مَران از راه ِخود
بَحرْ کو آبی به هر جو میدَهَد
هر خَسی را بر سَر و رو مینَهَد
کَم نخواهد گشت دریا زین کَرَم
از کَرَمْ دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کَرَم بر جایِ او
جامۀ هر کَس بُرَمْ بالایِ او
گفت بِشْنو، گَر نباشم جایِ لُطْف
سَر نَهادم پیشِ اَژْدَرهایِ عُنْف
من به وَقتِ چاشْتْ در راه آمدم
با رَفیقِ خود سویِ شاه آمدم
با من از بَهرِ تو خرگوشی دِگَر
جُفت و همرَهْ کرده بودند آن نَفَر
شیری اَنْدَر راه قَصْدِ بَنده کرد
قَصْدِ هر دو همرَهِ آینده کرد
گُفتَمَش ما بَندۀ شاهَنْشَهیم
خواجه تاشانِ کِهِ آن دَرگَهیم
گفت شاهَنْشَه کِه باشد؟ شَرم دار
پیشِ منْ تو یادِ هر ناکَس مَیار
هم تو را و هم شَهَت را بَر دَرَم
گَر تو با یارت بِگَردید از دَرَم
گُفتَمَش بُگْذار تا بارِ دِگَر
رویِ شَهْ بینَم، بَرَم از تو خَبَر
گفت همرَهْ را گِرو نِهْ پیشِ من
وَرْنه قُربانی تو اَنْدَر کیشِ من
لابِه کَردیمَش بَسی، سودی نکرد
یارِ منْ بِسْتَد، مرا بُگْذاشت فَرد
یارم از زَفْتی دو چندان بُد که من
هم به لُطْف و هم به خوبی، هم به تَنْ
بعد ازین زان شیر، این رَه بَسته شُد
حالِ من این بود و با تو گفته شُد
از وَظیفه بَعد ازین اومید بُر
حَقْ هَمی گویم تو را، وَالْحَقُّ مُرّ
گَر وظیفه بایَدَت، رَه پاک کُن
حین بیا و دَفْعِ آن بیباک کُن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
گفت بِسْمِ اللّهْ، بیا تا او کجاست؟
پیشْ دَر شو، گَر هَمی گویی تو راست
تا سِزایِ او و صد چون او دَهَم
وَرْ دروغ است این، سِزایِ تو دَهَم
اَنْدَر آمد چون قَلاووزی به پیش
تا بَرَد او را به سویِ دامِ خویش
سویِ چاهی کو نِشانَش کرده بود
چاهِ مَغ را دامِ جانَش کرده بود
میشُدند این هر دو تا نزدیکِ چاه
اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه
آبْ کاهی را به هامون میبَرَد
آبْ کوهی را، عَجَب، چون میبَرَد؟
دامِ مَکْرِ او کَمَنْدِ شیر بود
طُرفه خرگوشی که شیری میرُبود
موسییی فرعون را با رودِ نیل
میکشد با لشکر و جَمعِ ثَقیل
پَشّهیی نِمْرود را با نیمْ پَر
میشِکافَد بیمُحابا دَرْزِ سَر
حالِ آن کو قولِ دشمن را شُنود
بین جَزایِ آن کِه شُد یارِ حَسود
حالِ فرعونی که هامان را شُنود
حالِ نِمْرودی که شَیطان را شُنود
دُشمن اَرْچه دوستانه گویَدَت
دامْ دان، گَر چه زِ دانه گویَدَت
گَر تو را قَندی دَهَد، آن زَهرْ دان
گَر به تَنْ لُطْفی کُند، آن قَهرْ دان
چون قَضا آید، نبینی غیرِ پوست
دُشمنان را بازْ نَشْناسی زِ دوست
چُون چُنین شُد، اِبْتِهالْ آغاز کُن
ناله و تَسبیح و روزه ساز کُن
ناله میکُن کِی تو عَلّامُ الْغُیوب
زیرِ سنگِ مَکْرِ بَد، ما را مَکوب
گَر سگی کردیم، ای شیرآفرین
شیر را مَگْمار بر ما زین کَمین
آبِ خوش را صورتِ آتش مَدِه
اَنْدَر آتشْ صورتِ آبی مَنِه
از شرابِ قَهْر چون مَستی دَهی
نیستها را صورتِ هستی دَهی
چیست مَستی؟ بَندِ چَشم از دیدِ چَشم
تا نِمایَد سنگْ گوهر، پَشمْ یَشْم
چیست مَستی؟ حِسّْها مُبْدَل شُدن
چوبِ گَزْ اَنْدَر نَظَر صَنْدَل شُدن
پیشْ دَر شو، گَر هَمی گویی تو راست
تا سِزایِ او و صد چون او دَهَم
وَرْ دروغ است این، سِزایِ تو دَهَم
اَنْدَر آمد چون قَلاووزی به پیش
تا بَرَد او را به سویِ دامِ خویش
سویِ چاهی کو نِشانَش کرده بود
چاهِ مَغ را دامِ جانَش کرده بود
میشُدند این هر دو تا نزدیکِ چاه
اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه
آبْ کاهی را به هامون میبَرَد
آبْ کوهی را، عَجَب، چون میبَرَد؟
دامِ مَکْرِ او کَمَنْدِ شیر بود
طُرفه خرگوشی که شیری میرُبود
موسییی فرعون را با رودِ نیل
میکشد با لشکر و جَمعِ ثَقیل
پَشّهیی نِمْرود را با نیمْ پَر
میشِکافَد بیمُحابا دَرْزِ سَر
حالِ آن کو قولِ دشمن را شُنود
بین جَزایِ آن کِه شُد یارِ حَسود
حالِ فرعونی که هامان را شُنود
حالِ نِمْرودی که شَیطان را شُنود
دُشمن اَرْچه دوستانه گویَدَت
دامْ دان، گَر چه زِ دانه گویَدَت
گَر تو را قَندی دَهَد، آن زَهرْ دان
گَر به تَنْ لُطْفی کُند، آن قَهرْ دان
چون قَضا آید، نبینی غیرِ پوست
دُشمنان را بازْ نَشْناسی زِ دوست
چُون چُنین شُد، اِبْتِهالْ آغاز کُن
ناله و تَسبیح و روزه ساز کُن
ناله میکُن کِی تو عَلّامُ الْغُیوب
زیرِ سنگِ مَکْرِ بَد، ما را مَکوب
گَر سگی کردیم، ای شیرآفرین
شیر را مَگْمار بر ما زین کَمین
آبِ خوش را صورتِ آتش مَدِه
اَنْدَر آتشْ صورتِ آبی مَنِه
از شرابِ قَهْر چون مَستی دَهی
نیستها را صورتِ هستی دَهی
چیست مَستی؟ بَندِ چَشم از دیدِ چَشم
تا نِمایَد سنگْ گوهر، پَشمْ یَشْم
چیست مَستی؟ حِسّْها مُبْدَل شُدن
چوبِ گَزْ اَنْدَر نَظَر صَنْدَل شُدن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود
چون سُلَیمان را سَراپَرده زدند
جُمله مُرغانَش به خِدمَت آمدند
همزَبان و مَحْرم خود یافتند
پیشِ او یک یک به جانْ بِشْتافتند
جُمله مُرغانْ تَرک کرده چیکْ چیک
با سُلَیمان گشته اَفْصَحْ مِنْ اَخیک
همزَبانی، خویشی و پیوندی است
مَردْ با نامَحْرمانْ چون بَندی است
ای بَسا هِنْدو و تُرکِ هم زَبان
ای بَسا دو تُرکْ چون بیگانگان
پَس زبانِ مَحْرَمی خودْ دیگر است
همدلی از هم زبانی بهتر است
غیرِ نُطْق و غیر ایما و سِجِل
صد هزاران تَرجُمان خیزد زِ دل
جُمله مُرغان هر یکی اَسْرارِ خود
از هُنر، وَزْ دانش و از کارِ خود
با سُلَیمان یک به یک وامینِمود
از برایِ عَرضه خود را میسُتود
از تکَبُّر نه و از هستیِّ خویش
بَهرِ آن تا رَه دَهَد او را به پیش
چون بِبایَد بَرده را از خواجهیی
عَرضه دارد از هُنر دیباجهیی
چون که دارد از خریداریش نَنگ
خود کُند بیمار و کَرّ و شَلّ و لَنْگ
نوبَتِ هُدهُد رَسید و پیشهاَش
وان بَیانِ صَنْعَت و اندیشهاَش
گفت ای شَهْ یک هُنر کان کِهْتَر است
باز گویم، گفتْ کوتَهْ بهتر است
گفت بَرگو تا کدام است آن هُنر؟
گفت من آنگَهْ که باشم اوجْ بَر
بِنْگَرم از اوجْ با چَشمِ یَقین
مَن بِبینَم آبْ در قَعْرِ زمین
تا کجایَست و چه عُمق اَسْتَش، چه رنگ
از چه میجوشَد؟ زِ خاکی یا زِ سنگ؟
ای سُلَیمان بَهرِ لشگرگاه را
در سَفَر میدار این آگاه را
پس سُلَیمان گفت ای نیکو رَفیق
در بیابانهایِ بیآبِ عَمیق
جُمله مُرغانَش به خِدمَت آمدند
همزَبان و مَحْرم خود یافتند
پیشِ او یک یک به جانْ بِشْتافتند
جُمله مُرغانْ تَرک کرده چیکْ چیک
با سُلَیمان گشته اَفْصَحْ مِنْ اَخیک
همزَبانی، خویشی و پیوندی است
مَردْ با نامَحْرمانْ چون بَندی است
ای بَسا هِنْدو و تُرکِ هم زَبان
ای بَسا دو تُرکْ چون بیگانگان
پَس زبانِ مَحْرَمی خودْ دیگر است
همدلی از هم زبانی بهتر است
غیرِ نُطْق و غیر ایما و سِجِل
صد هزاران تَرجُمان خیزد زِ دل
جُمله مُرغان هر یکی اَسْرارِ خود
از هُنر، وَزْ دانش و از کارِ خود
با سُلَیمان یک به یک وامینِمود
از برایِ عَرضه خود را میسُتود
از تکَبُّر نه و از هستیِّ خویش
بَهرِ آن تا رَه دَهَد او را به پیش
چون بِبایَد بَرده را از خواجهیی
عَرضه دارد از هُنر دیباجهیی
چون که دارد از خریداریش نَنگ
خود کُند بیمار و کَرّ و شَلّ و لَنْگ
نوبَتِ هُدهُد رَسید و پیشهاَش
وان بَیانِ صَنْعَت و اندیشهاَش
گفت ای شَهْ یک هُنر کان کِهْتَر است
باز گویم، گفتْ کوتَهْ بهتر است
گفت بَرگو تا کدام است آن هُنر؟
گفت من آنگَهْ که باشم اوجْ بَر
بِنْگَرم از اوجْ با چَشمِ یَقین
مَن بِبینَم آبْ در قَعْرِ زمین
تا کجایَست و چه عُمق اَسْتَش، چه رنگ
از چه میجوشَد؟ زِ خاکی یا زِ سنگ؟
ای سُلَیمان بَهرِ لشگرگاه را
در سَفَر میدار این آگاه را
پس سُلَیمان گفت ای نیکو رَفیق
در بیابانهایِ بیآبِ عَمیق
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
چون که شیر اَنْدَر بَرِ خویشَش کَشید
در پَناهِ شیر تا چَهْ میدَوید
چون که در چَهْ بِنْگَریدَند اَنْدَر آب
اَنْدَر آب از شیر و او دَر تافتْ تاب
شیرْ عکسِ خویش دید از آبْ تَفْت
شَکلِ شیری در بَرَش خرگوشِ زَفْت
چون که خَصْمِ خویش را در آب دید
مَر وِرا بُگْذاشت و اَنْدَر چَهْ جَهید
دَر فُتاد اَنْدَر چَهی کو کَنده بود
زان که ظُلْمَش در سَرَش آینده بود
چاهِ مُظْلِم گشت ظُلْمِ ظالِمان
این چُنین گفتند جُملهیْ عالِمان
هرکِه ظالِمتَر، چَهَش با هَوْلتَر
عَدل فَرمودهست بَتَّر را بَتَر
ای کِه تو از جاه ظُلمی میکُنی
دان که بَهرِ خویش چاهی میکَنی
گِردِ خود چون کِرمْ پیله بَر مَتَن
بَهرِ خود چَهْ میکَنی، اندازه کَن
مَر ضَعیفان را تو بیخَصْمی مَدان
از نُبی ذا جاءَ نَصْرُاللّهِ خوان
گَر تو پیلی، خَصْمِ تو از تو رَمید
نَکْ جَزا طَیْرًا اَبابیلَت رَسید
گَر ضَعیفی در زمین خواهد اَمان
غُلْغُل اُفْتَد در سپاهِ آسْمان
گَر به دندانَش گَزی، پُر خون کُنی
دَردِ دَندانَت بگیرد چون کُنی؟
شیرْ خود را دید در چَهْ وَزْ غُلو
خویش را نَشْناخت آن دَمْ از عَدو
عکسِ خود را او عَدوِّ خویش دید
لاجَرَم بر خویشْ شمشیری کَشید
ای بَسا ظُلْمی که بینی در کَسان
خویِ تو باشد دریشانْ ای فُلان
اَنْدَر ایشانْ تافته هستیِّ تو
از نِفاق و ظُلْم و بَدمَستیِّ تو
آن تویی، وان زَخْم بر خود میزَنی
بر خود آن دَمْ تارِ لَعْنَت میکَنی
در خود آن بَد را نمیبینی عِیان
وَرْنه دشمن بودییی خود را به جان
حَمله بر خود میکُنی، ای ساده مَرد
هَمچو آن شیری که بر خود حَمله کرد
چون به قَعْرِ خویِ خود اَنْدَر رَسی
پس بِدانی کَزْ تو بود آن ناکَسی
شیر را در قَعْر پیدا شُد که بود
نَقْشِ او آن کِشْ دِگَر کَس مینِمود
هرکِه دَندانِ ضَعیفی میکَند
کارِ آن شیرِ غَلَطبین میکُند
ای بِدیده خالِ بَد بر رویِ عَم
عکسِ خالِ توست آن، از عَم مَرَم
مؤمنانْ آیینۀ هَمدیگرند
این خَبَر می از پَیَمبَر آوَرَند
پیشِ چَشمَت داشتی شیشهیْ کَبود
زان سَبَب عالَم کَبودَت مینِمود
گَر نه کوری، این کَبودی دان زِ خویش
خویش را بَدگو، مگو کَس را تو بیش
مؤمن اَر یَنْظُرْ بِنُورِ اللّهْ نبود
غَیبْ مؤمن را بِرِهنه چون نِمود؟
چون که تو یَنْظُرْ بِنارِ اللّهْ بُدی
در بَدی از نیکویی غافِل شُدی
اندک اندک آبْ بر آتشْ بِزَن
تا شود نارِ تو نورْ ای بواَلْحَزَن
تو بِزَن یا رَبَّنا آبِ طَهور
تا شود این نارِ عالَمْ جُمله نور
آبِ دریا جُمله در فَرمانِ توست
آب و آتش ای خداوند آنِ توست
گَر تو خواهی، آتشْ آبِ خَوش شود
وَرْ نخواهی، آب هم آتش شود
این طَلَب در ما هم از ایجادِ توست
رَستَن از بیدادْ یا رَب دادِ توست
بیطَلَب تو این طَلَبْمان دادهیی
گَنجِ اِحْسان بر همه بُگْشادهیی
در پَناهِ شیر تا چَهْ میدَوید
چون که در چَهْ بِنْگَریدَند اَنْدَر آب
اَنْدَر آب از شیر و او دَر تافتْ تاب
شیرْ عکسِ خویش دید از آبْ تَفْت
شَکلِ شیری در بَرَش خرگوشِ زَفْت
چون که خَصْمِ خویش را در آب دید
مَر وِرا بُگْذاشت و اَنْدَر چَهْ جَهید
دَر فُتاد اَنْدَر چَهی کو کَنده بود
زان که ظُلْمَش در سَرَش آینده بود
چاهِ مُظْلِم گشت ظُلْمِ ظالِمان
این چُنین گفتند جُملهیْ عالِمان
هرکِه ظالِمتَر، چَهَش با هَوْلتَر
عَدل فَرمودهست بَتَّر را بَتَر
ای کِه تو از جاه ظُلمی میکُنی
دان که بَهرِ خویش چاهی میکَنی
گِردِ خود چون کِرمْ پیله بَر مَتَن
بَهرِ خود چَهْ میکَنی، اندازه کَن
مَر ضَعیفان را تو بیخَصْمی مَدان
از نُبی ذا جاءَ نَصْرُاللّهِ خوان
گَر تو پیلی، خَصْمِ تو از تو رَمید
نَکْ جَزا طَیْرًا اَبابیلَت رَسید
گَر ضَعیفی در زمین خواهد اَمان
غُلْغُل اُفْتَد در سپاهِ آسْمان
گَر به دندانَش گَزی، پُر خون کُنی
دَردِ دَندانَت بگیرد چون کُنی؟
شیرْ خود را دید در چَهْ وَزْ غُلو
خویش را نَشْناخت آن دَمْ از عَدو
عکسِ خود را او عَدوِّ خویش دید
لاجَرَم بر خویشْ شمشیری کَشید
ای بَسا ظُلْمی که بینی در کَسان
خویِ تو باشد دریشانْ ای فُلان
اَنْدَر ایشانْ تافته هستیِّ تو
از نِفاق و ظُلْم و بَدمَستیِّ تو
آن تویی، وان زَخْم بر خود میزَنی
بر خود آن دَمْ تارِ لَعْنَت میکَنی
در خود آن بَد را نمیبینی عِیان
وَرْنه دشمن بودییی خود را به جان
حَمله بر خود میکُنی، ای ساده مَرد
هَمچو آن شیری که بر خود حَمله کرد
چون به قَعْرِ خویِ خود اَنْدَر رَسی
پس بِدانی کَزْ تو بود آن ناکَسی
شیر را در قَعْر پیدا شُد که بود
نَقْشِ او آن کِشْ دِگَر کَس مینِمود
هرکِه دَندانِ ضَعیفی میکَند
کارِ آن شیرِ غَلَطبین میکُند
ای بِدیده خالِ بَد بر رویِ عَم
عکسِ خالِ توست آن، از عَم مَرَم
مؤمنانْ آیینۀ هَمدیگرند
این خَبَر می از پَیَمبَر آوَرَند
پیشِ چَشمَت داشتی شیشهیْ کَبود
زان سَبَب عالَم کَبودَت مینِمود
گَر نه کوری، این کَبودی دان زِ خویش
خویش را بَدگو، مگو کَس را تو بیش
مؤمن اَر یَنْظُرْ بِنُورِ اللّهْ نبود
غَیبْ مؤمن را بِرِهنه چون نِمود؟
چون که تو یَنْظُرْ بِنارِ اللّهْ بُدی
در بَدی از نیکویی غافِل شُدی
اندک اندک آبْ بر آتشْ بِزَن
تا شود نارِ تو نورْ ای بواَلْحَزَن
تو بِزَن یا رَبَّنا آبِ طَهور
تا شود این نارِ عالَمْ جُمله نور
آبِ دریا جُمله در فَرمانِ توست
آب و آتش ای خداوند آنِ توست
گَر تو خواهی، آتشْ آبِ خَوش شود
وَرْ نخواهی، آب هم آتش شود
این طَلَب در ما هم از ایجادِ توست
رَستَن از بیدادْ یا رَب دادِ توست
بیطَلَب تو این طَلَبْمان دادهیی
گَنجِ اِحْسان بر همه بُگْشادهیی
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان
آن یکی نَحوی به کَشتی دَر نِشَست
رو به کَشتیبان نَهاد آن خودپَرَست
گفت هیچ از نَحْو خوانْدی؟ گفت لا
گفت نیمِ عُمرِ تو شُد در فَنا
دلْشِکَسته گشت کَشتیبان زِ تاب
لیک آن دَم کرد خامُش از جواب
بادْ کَشتی را به گردابی فَکَند
گفت کَشتیبان بِدان نَحْوی بُلند
هیچ دانی آشْنا کردن؟ بِگو
گفت نی، ای خوشجوابِ خوبرو
گفت کُلِّ عُمرت ای نَحْوی فَناست
زان که کَشتی غَرقِ این گِردابهاست
مَحْو میباید نه نَحْو اینجا بِدان
گَر تو مَحْوی، بیخَطَر در آبْ ران
آبِ دریا مُرده را بر سَر نَهَد
وَرْ بُوَد زنده زِ دریا کِی رَهَد؟
چون بِمُردی تو زِ اَوْصافِ بَشَر
بَحْرِ اَسرارَت نَهَد بر فَرقِ سَر
ای کِه خَلْقان را تو خَر میخواندهیی
این زمان چون خَر بَرین یَخْ ماندهیی
گَر تو عَلّامهیْ زمانی در جهان
نَکْ فَنایِ این جهان بین، وین زمان
مَردِ نَحْوی را از آن دَر دوختیم
تا شما را نَحْوِ مَحْو آموختیم
فِقْهِ فِقْه و نَحْوِ نَحْو و صَرفِ صَرف
در کَم آمد یابی ای یارِ شِگَرف
آن سَبویِ آبْ دانشهایِ ماست
وان خلیفه دَجلهٔ عِلْمِ خداست
ما سَبوها پُر به دَجله میبَریم
گَرنه خَر دانیم خود را ما خَریم
باری، اَعْرابی بِدان مَعْذور بود
کو زِ دَجله غافِل و بَسْ دور بود
بلکه از دَجله اگر واقِفْ بُدی
آن سَبو را بر سَرِ سنگی زدی
گَر زِ دَجله با خَبَر بودی چو ما
او نَبُردی آن سَبو را جا به جا
رو به کَشتیبان نَهاد آن خودپَرَست
گفت هیچ از نَحْو خوانْدی؟ گفت لا
گفت نیمِ عُمرِ تو شُد در فَنا
دلْشِکَسته گشت کَشتیبان زِ تاب
لیک آن دَم کرد خامُش از جواب
بادْ کَشتی را به گردابی فَکَند
گفت کَشتیبان بِدان نَحْوی بُلند
هیچ دانی آشْنا کردن؟ بِگو
گفت نی، ای خوشجوابِ خوبرو
گفت کُلِّ عُمرت ای نَحْوی فَناست
زان که کَشتی غَرقِ این گِردابهاست
مَحْو میباید نه نَحْو اینجا بِدان
گَر تو مَحْوی، بیخَطَر در آبْ ران
آبِ دریا مُرده را بر سَر نَهَد
وَرْ بُوَد زنده زِ دریا کِی رَهَد؟
چون بِمُردی تو زِ اَوْصافِ بَشَر
بَحْرِ اَسرارَت نَهَد بر فَرقِ سَر
ای کِه خَلْقان را تو خَر میخواندهیی
این زمان چون خَر بَرین یَخْ ماندهیی
گَر تو عَلّامهیْ زمانی در جهان
نَکْ فَنایِ این جهان بین، وین زمان
مَردِ نَحْوی را از آن دَر دوختیم
تا شما را نَحْوِ مَحْو آموختیم
فِقْهِ فِقْه و نَحْوِ نَحْو و صَرفِ صَرف
در کَم آمد یابی ای یارِ شِگَرف
آن سَبویِ آبْ دانشهایِ ماست
وان خلیفه دَجلهٔ عِلْمِ خداست
ما سَبوها پُر به دَجله میبَریم
گَرنه خَر دانیم خود را ما خَریم
باری، اَعْرابی بِدان مَعْذور بود
کو زِ دَجله غافِل و بَسْ دور بود
بلکه از دَجله اگر واقِفْ بُدی
آن سَبو را بر سَرِ سنگی زدی
گَر زِ دَجله با خَبَر بودی چو ما
او نَبُردی آن سَبو را جا به جا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است
این بِدان مانَد که خرگوشی بِگُفت
من رَسولِ ماهَم و با ماهْ جُفْت
کَزْ رَمهیْ پیلانْ بر آن چَشمهیْ زُلال
جُمله نَخْچیران بُدَند اَنْدَر وَبال
جُمله مَحْروم و زِ خَوْفْ از چَشمه دور
حیلهیی کردند چون کَم بود زور
از سَرِ کُهْ بانگ زد خرگوشِ زال
سویِ پیلانْ در شبِ غُرِّهیْ هِلال
که بیا رابِعْ عَشَر ای شاهْپیل
تا دَرونِ چَشمه یابی این دلیل
شاهپیلا من رَسولَم پیش بیست
بر رَسولانْ بَند و زَجْر و خشم نیست
ماه میگوید که ای پیلان رَوید
چَشمه آنِ ماست زین یک سو شَوید
وَرْنَه من تان کور گَردانَم سِتَم
گفتم از گَردنْ بُرون انداختم
تَرکِ این چَشمه بگویید و رَوید
تا زِ زَخْمِ تیغِ مَهْ ایمِن شَوید
نَکْ نِشان آن است کَنْدَر چَشمه ماه
مُضْطَرِب گردد زِ پیلِ آبْخواه
آن فُلان شب حاضِر آ ای شاهْپیل
تا دَرونِ چَشمه یابی زین دلیل
چون که هفت و هشت از مَهْ بُگْذَرید
شاهْپیل آمد زِ چَشمه میچَرید
چون که زد خُرطومْ پیلْ آن شب درآب
مُضْطَرِب شُد آب و مَهْ کرد اِضْطِراب
پیلْ باور کرد از وِیْ آن خِطاب
چون دَرونِ چَشمه مَهْ کرد اِضْطِراب
ما نه زان پیلانِ گولیم ای گروه
کِاضْطِرابِ ماه آرَدْمانْ شِکوه
اَنْبیا گفتند آوَه پَندِ جان
سَختتَر کرد ای سَفیهان بَنْدَتان
من رَسولِ ماهَم و با ماهْ جُفْت
کَزْ رَمهیْ پیلانْ بر آن چَشمهیْ زُلال
جُمله نَخْچیران بُدَند اَنْدَر وَبال
جُمله مَحْروم و زِ خَوْفْ از چَشمه دور
حیلهیی کردند چون کَم بود زور
از سَرِ کُهْ بانگ زد خرگوشِ زال
سویِ پیلانْ در شبِ غُرِّهیْ هِلال
که بیا رابِعْ عَشَر ای شاهْپیل
تا دَرونِ چَشمه یابی این دلیل
شاهپیلا من رَسولَم پیش بیست
بر رَسولانْ بَند و زَجْر و خشم نیست
ماه میگوید که ای پیلان رَوید
چَشمه آنِ ماست زین یک سو شَوید
وَرْنَه من تان کور گَردانَم سِتَم
گفتم از گَردنْ بُرون انداختم
تَرکِ این چَشمه بگویید و رَوید
تا زِ زَخْمِ تیغِ مَهْ ایمِن شَوید
نَکْ نِشان آن است کَنْدَر چَشمه ماه
مُضْطَرِب گردد زِ پیلِ آبْخواه
آن فُلان شب حاضِر آ ای شاهْپیل
تا دَرونِ چَشمه یابی زین دلیل
چون که هفت و هشت از مَهْ بُگْذَرید
شاهْپیل آمد زِ چَشمه میچَرید
چون که زد خُرطومْ پیلْ آن شب درآب
مُضْطَرِب شُد آب و مَهْ کرد اِضْطِراب
پیلْ باور کرد از وِیْ آن خِطاب
چون دَرونِ چَشمه مَهْ کرد اِضْطِراب
ما نه زان پیلانِ گولیم ای گروه
کِاضْطِرابِ ماه آرَدْمانْ شِکوه
اَنْبیا گفتند آوَه پَندِ جان
سَختتَر کرد ای سَفیهان بَنْدَتان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی
اسب داند بانگ و بویِ شیر را
گَر چه حیوانْست اِلّا نادرا
بَلْ عَدوِّ خویش را هر جانور
خود بِدانَد از نِشان و از اَثَر
روزْ خُفّاشَک نَیارَد بَر پَرید
شبْ بُرون آمد چو دُزدان و چَرید
از همه مَحْرومتَر خُفّاش بود
که عَدوِّ آفتابِ فاش بود
نه تَوانَد در مَصافَش زَخْم خَورْد
نه به نِفْرین تانَدَش مَهْجور کرد
آفتابی که بِگَرداند قَفاش
از برایِ غُصّه و قَهْرِ خُفاش
غایَتِ لُطْف و کَمالِ او بُوَد
گَرنه خُفّاشَش کجا مانِع شود؟
دُشمنی گیری به حَدِّ خویش گیر
تا بُوَد ممکن که گَردانی اسیر
قَطْره با قُلْزُم چو اِسْتیزه کُند
اَبْلَه است او ریشِ خود بَر میکَند
حیلَتِ او از سِبالَش نَگْذَرد
چَنْبَرهیْ حُجْرهیْ قَمَر چون بَر دَرَد؟
با عَدوِّ آفتاب این بُد عِتاب
ای عَدوِّ آفتابِ آفتاب
ای عَدوِّ آفتابی کَزْ فَرَش
میبِلَرزَد آفتاب و اَخْتَرَش
تو عَدوِّ او نهیی خَصْمِ خودی
چه غَم آتش را که تو هیزُم شُدی؟
ای عَجَب از سوزِشَت او کَم شود
یا زِ دَردِ سوزِشَت پُر غَم شود؟
رَحمَتَش نه رَحمَتِ آدم بُوَد
که مِزاجِ رَحْمِ آدم غَم بُوَد
رَحمَتِ مَخْلوق باشد غُصّهناک
رَحمَتِ حَق از غَم و غُصّهست پاک
رَحمَتِ بیچون چُنین دان ای پدر
نایَد اَنْدَر وَهْم از وِیْ جُز اَثَر
گَر چه حیوانْست اِلّا نادرا
بَلْ عَدوِّ خویش را هر جانور
خود بِدانَد از نِشان و از اَثَر
روزْ خُفّاشَک نَیارَد بَر پَرید
شبْ بُرون آمد چو دُزدان و چَرید
از همه مَحْرومتَر خُفّاش بود
که عَدوِّ آفتابِ فاش بود
نه تَوانَد در مَصافَش زَخْم خَورْد
نه به نِفْرین تانَدَش مَهْجور کرد
آفتابی که بِگَرداند قَفاش
از برایِ غُصّه و قَهْرِ خُفاش
غایَتِ لُطْف و کَمالِ او بُوَد
گَرنه خُفّاشَش کجا مانِع شود؟
دُشمنی گیری به حَدِّ خویش گیر
تا بُوَد ممکن که گَردانی اسیر
قَطْره با قُلْزُم چو اِسْتیزه کُند
اَبْلَه است او ریشِ خود بَر میکَند
حیلَتِ او از سِبالَش نَگْذَرد
چَنْبَرهیْ حُجْرهیْ قَمَر چون بَر دَرَد؟
با عَدوِّ آفتاب این بُد عِتاب
ای عَدوِّ آفتابِ آفتاب
ای عَدوِّ آفتابی کَزْ فَرَش
میبِلَرزَد آفتاب و اَخْتَرَش
تو عَدوِّ او نهیی خَصْمِ خودی
چه غَم آتش را که تو هیزُم شُدی؟
ای عَجَب از سوزِشَت او کَم شود
یا زِ دَردِ سوزِشَت پُر غَم شود؟
رَحمَتَش نه رَحمَتِ آدم بُوَد
که مِزاجِ رَحْمِ آدم غَم بُوَد
رَحمَتِ مَخْلوق باشد غُصّهناک
رَحمَتِ حَق از غَم و غُصّهست پاک
رَحمَتِ بیچون چُنین دان ای پدر
نایَد اَنْدَر وَهْم از وِیْ جُز اَثَر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد
یک حِکایَت گوش کُن ای نیکپِیْ
مَسجدی بُد بر کِنارِ شهرِ رِیْ
هیچ کَس در وِیْ نَخُفتی شب زِ بیم
که نه فرزندش شُدی آن شبْ یَتیم
بَسْ که اَنْدَر وِیْ غَریبِ عور رفت
صُبح دَمْ چون اَخْتَران در گور رفت
خویشتن را نیک ازین آگاه کُن
صُبح آمد خواب را کوتاه کُن
هر کسی گفتی که پَرْیانَند تُند
اَنْدَرو مِهْمان کُشان با تیغِ کُند
آن دِگَر گفتی که سِحْر است و طِلَسْم
کین رَصَد باشد عَدوِّ جان و خَصْم
آن دِگَر گفتی که بَر نِهْ نَقْشْ فاش
بر دَرَش کِی میهمان این جا مَباش
شبْ مَخُسپ این جا اگر جانْ بایَدَت
وَرْنه مرگ این جا کَمین بُگْشایَدَت
وان یکی گفتی که شبْ قُفْلی نَهید
غافِلی کآیَد شما کَم رَهْ دهید
مَسجدی بُد بر کِنارِ شهرِ رِیْ
هیچ کَس در وِیْ نَخُفتی شب زِ بیم
که نه فرزندش شُدی آن شبْ یَتیم
بَسْ که اَنْدَر وِیْ غَریبِ عور رفت
صُبح دَمْ چون اَخْتَران در گور رفت
خویشتن را نیک ازین آگاه کُن
صُبح آمد خواب را کوتاه کُن
هر کسی گفتی که پَرْیانَند تُند
اَنْدَرو مِهْمان کُشان با تیغِ کُند
آن دِگَر گفتی که سِحْر است و طِلَسْم
کین رَصَد باشد عَدوِّ جان و خَصْم
آن دِگَر گفتی که بَر نِهْ نَقْشْ فاش
بر دَرَش کِی میهمان این جا مَباش
شبْ مَخُسپ این جا اگر جانْ بایَدَت
وَرْنه مرگ این جا کَمین بُگْشایَدَت
وان یکی گفتی که شبْ قُفْلی نَهید
غافِلی کآیَد شما کَم رَهْ دهید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۲۳ - داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام
پَشّه آمد از حَدیقه وَزْ گیاه
وَزْ سُلَیمان گشت پَشّه دادْخواه
کِی سُلَیمان مَعْدِلَت میگُسْتَری
بر شَیاطین و آدمیزاد و پَری
مُرغ و ماهی در پَناهِ عَدلِ توست
کیست آن گُمگشته کِشْ فَضْلَت نَجُست؟
داد دِهْ ما را که بَسْ زاریم ما
بینَصیب از باغ و گُلْزاریم ما
مُشکلاتِ هر ضَعیفی از تو حل
پَشّه باشد در ضَعیفی خود مَثَل
شُهره ما در ضَعف و اِشْکَستهپَری
شُهره تو در لُطْف و مِسْکینپَروَری
ای تو در اَطْباقِ قُدرت مُنْتَهی
مُنْتَهی ما در کَمیّ و بیرَهی
داد دِهْ ما را ازین غَم کُن جُدا
دست گیر ای دستِ تو دستِ خدا
پس سُلَیمان گفت ای اِنْصافجو
داد و اِنْصاف از که میخواهی؟ بگو
کیست آن کالِم که از باد و بُروت
ظُلْم کردهست و خَراشیدهست روت؟
ای عَجَب در عَهْدِ ما ظالِم کجاست؟
کو نه اَنْدَر حَبْس و در زَنجیرِ ماست؟
چون که ما زادیم ظُلْم آن روز مُرد
پَسْ به عَهْدِ ما کِه ظُلْمی پیش بُرد؟
چون بَر آمَد نور ظُلْمَت نیست شُد
ظُلْم را ظُلْمَت بُوَد اَصْل و عَضُد
نَکْ شَیاطینْ کَسْب و خِدْمَت میکُنند
دیگران بَسته به اَصْفادَند و بَند
اصلِ ظُلْمِ ظالِمان از دیو بود
دیو در بَند است اِسْتَم چون نِمود؟
مُلْک زان دادهست ما را کُنْ فَکان
تا نَنالَد خَلْقْ سویِ آسْمان
تا به بالا بَر نَیایَد دودها
تا نگردد مُضْطَرِبْ چَرخ و سُها
تا نَلَرزَد عَرشْ از نالهی یَتیم
تا نگردد از سِتَم جانی سَقیم
زان نَهادیم از مَمالِک مَذْهبی
تا نَیایَد بر فَلَکها یا رَبی
مَنْگَر ای مَظْلومْ سویِ آسْمان
کآسْمانی شاه داری در زمان
گفت پَشّه دادِ من از دستِ باد
کو دو دستِ ظُلْم بر ما بَر گُشاد
ما زِ ظُلْمِ او به تَنگی اَنْدَریم
با لَبِ بَسته ازو خون میخَوریم
وَزْ سُلَیمان گشت پَشّه دادْخواه
کِی سُلَیمان مَعْدِلَت میگُسْتَری
بر شَیاطین و آدمیزاد و پَری
مُرغ و ماهی در پَناهِ عَدلِ توست
کیست آن گُمگشته کِشْ فَضْلَت نَجُست؟
داد دِهْ ما را که بَسْ زاریم ما
بینَصیب از باغ و گُلْزاریم ما
مُشکلاتِ هر ضَعیفی از تو حل
پَشّه باشد در ضَعیفی خود مَثَل
شُهره ما در ضَعف و اِشْکَستهپَری
شُهره تو در لُطْف و مِسْکینپَروَری
ای تو در اَطْباقِ قُدرت مُنْتَهی
مُنْتَهی ما در کَمیّ و بیرَهی
داد دِهْ ما را ازین غَم کُن جُدا
دست گیر ای دستِ تو دستِ خدا
پس سُلَیمان گفت ای اِنْصافجو
داد و اِنْصاف از که میخواهی؟ بگو
کیست آن کالِم که از باد و بُروت
ظُلْم کردهست و خَراشیدهست روت؟
ای عَجَب در عَهْدِ ما ظالِم کجاست؟
کو نه اَنْدَر حَبْس و در زَنجیرِ ماست؟
چون که ما زادیم ظُلْم آن روز مُرد
پَسْ به عَهْدِ ما کِه ظُلْمی پیش بُرد؟
چون بَر آمَد نور ظُلْمَت نیست شُد
ظُلْم را ظُلْمَت بُوَد اَصْل و عَضُد
نَکْ شَیاطینْ کَسْب و خِدْمَت میکُنند
دیگران بَسته به اَصْفادَند و بَند
اصلِ ظُلْمِ ظالِمان از دیو بود
دیو در بَند است اِسْتَم چون نِمود؟
مُلْک زان دادهست ما را کُنْ فَکان
تا نَنالَد خَلْقْ سویِ آسْمان
تا به بالا بَر نَیایَد دودها
تا نگردد مُضْطَرِبْ چَرخ و سُها
تا نَلَرزَد عَرشْ از نالهی یَتیم
تا نگردد از سِتَم جانی سَقیم
زان نَهادیم از مَمالِک مَذْهبی
تا نَیایَد بر فَلَکها یا رَبی
مَنْگَر ای مَظْلومْ سویِ آسْمان
کآسْمانی شاه داری در زمان
گفت پَشّه دادِ من از دستِ باد
کو دو دستِ ظُلْم بر ما بَر گُشاد
ما زِ ظُلْمِ او به تَنگی اَنْدَریم
با لَبِ بَسته ازو خون میخَوریم
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
گفت ماهیِّ دگَر َوقتِ بَلا
چون که مانْد از سایهٔ عاقل جُدا
کو سویِ دریا شُد و از غَمْ عَتیق
فَوْت شُد از من چُنان نیکو رَفیق
لیکْ زان نَنْدیشَم و بر خود زَنَم
خویشتن را این زمانْ مُرده کُنم
پَس بَرآرَم اِشْکَمِ خود بر زَبَر
پُشتْ زیر و میرَوَم بر آبْ بر
میرَوَم بر وِیْ چُنان که خَسْ رَوَد
نی به سَبّاحی چُنان که کَس رَوَد
مُرده گردم خویش بِسْپارم به آب
مرگْ پیش از مرگ اَمْن است از عَذاب
مرگْ پیش از مرگ اَمْن است ای فَتی
این چُنین فرمود ما را مُصْطَفی
گفت موتواکُلُّکُمْ مِن قَبْلِ اَنْ
یَاْتِیَ الْمَوْتُ تَموتوا بِالْفِتَن
همچُنان مُرد و شِکَم بالا فَکَنْد
آب میبُردَش نِشیب و گَهْ بلند
هر یکی زان قاصِدانْ بَسْ غُصّه بُرد
که دریغا ماهیِ بهتر بِمُرد
شاد میشُد او از آن گفتِ دَریغ
پیش رفت این بازی اَم رَستَم زِ تیغ
پَس گرفتش یک صَیادِ اَرجْمُند
پَس بَرو تُف کرد و بر خاکش فَکَند
غَلْط غَلْطان رفت پنهان اَنْدَر آب
مانْد آن اَحْمَق هَمیکرد اِضْطِراب
از چپ و از راست میجَست آن سَلیم
تا به جَهْدِ خویش بِرْهانَد گِلیم
دام اَفْکندند و اَنْدَر دامْ مانْد
اَحْمَقی او را در آن آتش نِشانْد
بر سَرِ آتش به پُشتِ تابهیی
با حِماقَت گشت او هم خوابهیی
او هَمی جوشید از تَفِّ سَعیر
عقل میگُفتَش اَلَمْ یَاْتِکْ نَذیر
او هَمیگفت از شِکَنجه وَزْ بَلا
هَمچو جانِ کافِران قالوا بَلی
باز میگفت او که گَر این بار من
وا رَهَم زین مِحْنَتِ گَردنشِکَن
من نَسازَم جُز به دریایی وَطَن
آبگیری را نَسازَم من سَکَن
آبِ بیحَد جویَم و آمِن شَوَم
تا اَبَد در اَمْن و صِحَّت میرَوَم
چون که مانْد از سایهٔ عاقل جُدا
کو سویِ دریا شُد و از غَمْ عَتیق
فَوْت شُد از من چُنان نیکو رَفیق
لیکْ زان نَنْدیشَم و بر خود زَنَم
خویشتن را این زمانْ مُرده کُنم
پَس بَرآرَم اِشْکَمِ خود بر زَبَر
پُشتْ زیر و میرَوَم بر آبْ بر
میرَوَم بر وِیْ چُنان که خَسْ رَوَد
نی به سَبّاحی چُنان که کَس رَوَد
مُرده گردم خویش بِسْپارم به آب
مرگْ پیش از مرگ اَمْن است از عَذاب
مرگْ پیش از مرگ اَمْن است ای فَتی
این چُنین فرمود ما را مُصْطَفی
گفت موتواکُلُّکُمْ مِن قَبْلِ اَنْ
یَاْتِیَ الْمَوْتُ تَموتوا بِالْفِتَن
همچُنان مُرد و شِکَم بالا فَکَنْد
آب میبُردَش نِشیب و گَهْ بلند
هر یکی زان قاصِدانْ بَسْ غُصّه بُرد
که دریغا ماهیِ بهتر بِمُرد
شاد میشُد او از آن گفتِ دَریغ
پیش رفت این بازی اَم رَستَم زِ تیغ
پَس گرفتش یک صَیادِ اَرجْمُند
پَس بَرو تُف کرد و بر خاکش فَکَند
غَلْط غَلْطان رفت پنهان اَنْدَر آب
مانْد آن اَحْمَق هَمیکرد اِضْطِراب
از چپ و از راست میجَست آن سَلیم
تا به جَهْدِ خویش بِرْهانَد گِلیم
دام اَفْکندند و اَنْدَر دامْ مانْد
اَحْمَقی او را در آن آتش نِشانْد
بر سَرِ آتش به پُشتِ تابهیی
با حِماقَت گشت او هم خوابهیی
او هَمی جوشید از تَفِّ سَعیر
عقل میگُفتَش اَلَمْ یَاْتِکْ نَذیر
او هَمیگفت از شِکَنجه وَزْ بَلا
هَمچو جانِ کافِران قالوا بَلی
باز میگفت او که گَر این بار من
وا رَهَم زین مِحْنَتِ گَردنشِکَن
من نَسازَم جُز به دریایی وَطَن
آبگیری را نَسازَم من سَکَن
آبِ بیحَد جویَم و آمِن شَوَم
تا اَبَد در اَمْن و صِحَّت میرَوَم
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن مینماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد میدید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت
آن زنی میخواست تا با مولِ خود
بَر زَنَد در پیشِ شویِ گولِ خود
پَس به شوهر گفت زن کِی نیکْ بَخت
من بَرآیَم میوه چیدن بر درخت
چون بَرآمَد بر درختْ آن زن گِریست
چون زِ بالا سویِ شوهر بِنْگَریست
گفت شوهر را که مَاْبونِ رَد
کیست آن لوطی که بر تو میفُتَد؟
تو به زیرِ او چو زن بُغْنودهیی
ای فُلان تو خود مُخَنَّث بودهیی؟
گفت شوهر نه سَرَت گویی بِگَشت؟
وَرْنه این جا نیست غیرِ من به دشت
زن مُکَرَّر کرد کآن با بَرْطُله
کیست بر پُشتَت فُرو خُفته هَله؟
گفت ای زن هین فرود آ از درخت
که سَرَت گشت و خَرِف گشتی تو سخت
چون فرود آمد بَر آمَد شوهرش
زن کَشید آن مول را اَنْدَر بَرَش
گفت شوهر کیست آن ای روسپی
که به بالایِ تو آمد چون کَپی؟
گفت زن نه نیست این جا غیرِ من
هین سَرَت برگشته شُد هَرْزه مَتَن
او مُکَرَّر کرد بر زن آن سُخُن
گفت زن این هست از اَمْرودْبُن
از سَرِ اَمْرودْبُن من همچُنان
کَژْ همیدیدم که تو ای قَلْتَبان
هین فرود آ تا بِبینی هیچ نیست
این همه تَخییل از اَمْروبُنیست
هَزْلْ تعلیم است آن را جِدْ شِنو
تو مَشو بر ظاهِرِ هَزْلَش گِرو
هر جِدی هَزْل است پیشِ هازِلان
هَزْلها جِدَّست پیشِ عاقلان
کاهِلانْ اَمْرودْبُن جویَند لیک
تا بِدان اَمْرودْبُن راهیست نیک
نَقْل کُن زَ امْرودْبُن کَاکْنون بَرو
گشتهیی تو خیرهچَشم و خیرهرو
این مَنیّ و هستیِ اَوَّل بُوَد
که بَرو دیده کَژْ و اَحْوَل بُوَد
چون فرود آیی ازین اَمْرودْبُن
کَژْ نَمانَد فِکْرَت و چَشم و سُخُن
یک درختِ بَخت بینی گشته این
شاخ او بر آسْمانِ هفتمین
چون فرود آیی ازو گردی جُدا
مُبْدَلَش گَردانَد از رَحمَت خدا
زین تَواضُع که فرود آیی خدا
راست بینی بَخشَد آن چَشمِ تو را
راست بینی گَر بُدی آسان و زَب
مُصْطَفی کِی خواستی آن را زِ رَب؟
گفت بِنْما جُزو جُزو از فَوْق و پَست
آن چُنان که پیشِ تو آن جُزو هست
بَعد ازان بَر رو بَران اَمْرودْبُن
که مُبَدَّل گشت و سَبز از اَمرِ کُن
چون درختِ موسَوی شُد این درخت
چون سویِ موسی کَشانیدی تو رَخْت
آتشْ او را سبز و خُرَّم میکُند
شاخِ او اِنّی اَنَا اللهْ میزَنَد
زیرِ ظِلَّش جُمله حاجاتَت رَوا
این چُنین باشد اِلهی کیمیا
آن مَنّی و هستی اَت باشد حَلال
که دَرو بینی صِفاتِ ذوالْجَلال
شُد درختِ کَژْ مُقَوَّم حَقْ نَما
اَصْلُهُ ثابِتْ وَ فَرْعُهْ فِیالسَّما
بَر زَنَد در پیشِ شویِ گولِ خود
پَس به شوهر گفت زن کِی نیکْ بَخت
من بَرآیَم میوه چیدن بر درخت
چون بَرآمَد بر درختْ آن زن گِریست
چون زِ بالا سویِ شوهر بِنْگَریست
گفت شوهر را که مَاْبونِ رَد
کیست آن لوطی که بر تو میفُتَد؟
تو به زیرِ او چو زن بُغْنودهیی
ای فُلان تو خود مُخَنَّث بودهیی؟
گفت شوهر نه سَرَت گویی بِگَشت؟
وَرْنه این جا نیست غیرِ من به دشت
زن مُکَرَّر کرد کآن با بَرْطُله
کیست بر پُشتَت فُرو خُفته هَله؟
گفت ای زن هین فرود آ از درخت
که سَرَت گشت و خَرِف گشتی تو سخت
چون فرود آمد بَر آمَد شوهرش
زن کَشید آن مول را اَنْدَر بَرَش
گفت شوهر کیست آن ای روسپی
که به بالایِ تو آمد چون کَپی؟
گفت زن نه نیست این جا غیرِ من
هین سَرَت برگشته شُد هَرْزه مَتَن
او مُکَرَّر کرد بر زن آن سُخُن
گفت زن این هست از اَمْرودْبُن
از سَرِ اَمْرودْبُن من همچُنان
کَژْ همیدیدم که تو ای قَلْتَبان
هین فرود آ تا بِبینی هیچ نیست
این همه تَخییل از اَمْروبُنیست
هَزْلْ تعلیم است آن را جِدْ شِنو
تو مَشو بر ظاهِرِ هَزْلَش گِرو
هر جِدی هَزْل است پیشِ هازِلان
هَزْلها جِدَّست پیشِ عاقلان
کاهِلانْ اَمْرودْبُن جویَند لیک
تا بِدان اَمْرودْبُن راهیست نیک
نَقْل کُن زَ امْرودْبُن کَاکْنون بَرو
گشتهیی تو خیرهچَشم و خیرهرو
این مَنیّ و هستیِ اَوَّل بُوَد
که بَرو دیده کَژْ و اَحْوَل بُوَد
چون فرود آیی ازین اَمْرودْبُن
کَژْ نَمانَد فِکْرَت و چَشم و سُخُن
یک درختِ بَخت بینی گشته این
شاخ او بر آسْمانِ هفتمین
چون فرود آیی ازو گردی جُدا
مُبْدَلَش گَردانَد از رَحمَت خدا
زین تَواضُع که فرود آیی خدا
راست بینی بَخشَد آن چَشمِ تو را
راست بینی گَر بُدی آسان و زَب
مُصْطَفی کِی خواستی آن را زِ رَب؟
گفت بِنْما جُزو جُزو از فَوْق و پَست
آن چُنان که پیشِ تو آن جُزو هست
بَعد ازان بَر رو بَران اَمْرودْبُن
که مُبَدَّل گشت و سَبز از اَمرِ کُن
چون درختِ موسَوی شُد این درخت
چون سویِ موسی کَشانیدی تو رَخْت
آتشْ او را سبز و خُرَّم میکُند
شاخِ او اِنّی اَنَا اللهْ میزَنَد
زیرِ ظِلَّش جُمله حاجاتَت رَوا
این چُنین باشد اِلهی کیمیا
آن مَنّی و هستی اَت باشد حَلال
که دَرو بینی صِفاتِ ذوالْجَلال
شُد درختِ کَژْ مُقَوَّم حَقْ نَما
اَصْلُهُ ثابِتْ وَ فَرْعُهْ فِیالسَّما
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله
آهوی را کَرد صَیّادی شِکار
اَنْدَر آخُر کَرَدش آن بیزینْهار
آخُری را پُر زِ گاوان و خَران
حَبْسِ آهو کرد چون اِسْتَمگَران
آهو از وَحشت به هر سو میگُریخت
او به پیشِ آن خَرانْ شب کاه ریخت
از مَجاعَت و اِشْتِها هر گاو و خَر
کاه را میخورْد خوش تَر از شِکَر
گاه آهو میرَمید از سو به سو
گَهْ زِ دود و گَرْدِ کَهْ میتافت رو
هرکِه را با ضِدّ خود بُگْذاشتند
آن عُقوبَت را چو مرگ اِنْگاشتند
تا سُلَیمان گفت که آن هُدهُد اگر
عَجْز را عُذری نگوید مُعْتَبَر
بُکْشَمَش یا خود دَهَم او را عَذاب
یک عَذابِ سختْ بیرون از حِساب
هان کُدام است آن عَذاب؟ ای مُعْتَمَد
در قَفَس بودن به غیرِ جِنْسِ خَود
زین بَدَن اَنْدَر عَذابی ای بَشَر
مُرغِ روحَت بَسته با جِنْسی دِگَر
روحْ بازاست و طَبایِعْ زاغها
دارد از زاغان و جُغْدانْ داغها
او بِمانْده در میانْشان زارْزار
هَمچو بوبَکْری به شهرِ سبزوار
اَنْدَر آخُر کَرَدش آن بیزینْهار
آخُری را پُر زِ گاوان و خَران
حَبْسِ آهو کرد چون اِسْتَمگَران
آهو از وَحشت به هر سو میگُریخت
او به پیشِ آن خَرانْ شب کاه ریخت
از مَجاعَت و اِشْتِها هر گاو و خَر
کاه را میخورْد خوش تَر از شِکَر
گاه آهو میرَمید از سو به سو
گَهْ زِ دود و گَرْدِ کَهْ میتافت رو
هرکِه را با ضِدّ خود بُگْذاشتند
آن عُقوبَت را چو مرگ اِنْگاشتند
تا سُلَیمان گفت که آن هُدهُد اگر
عَجْز را عُذری نگوید مُعْتَبَر
بُکْشَمَش یا خود دَهَم او را عَذاب
یک عَذابِ سختْ بیرون از حِساب
هان کُدام است آن عَذاب؟ ای مُعْتَمَد
در قَفَس بودن به غیرِ جِنْسِ خَود
زین بَدَن اَنْدَر عَذابی ای بَشَر
مُرغِ روحَت بَسته با جِنْسی دِگَر
روحْ بازاست و طَبایِعْ زاغها
دارد از زاغان و جُغْدانْ داغها
او بِمانْده در میانْشان زارْزار
هَمچو بوبَکْری به شهرِ سبزوار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست
بود سَقّایی مَرورا یک خَری
گشته از مِحْنَت دو تا چون چَنْبَری
پُشتَش از بارِ گِرانْ صد جایْ ریش
عاشق و جویانِ روزِ مرگِ خویش
جو کجا؟از کاهِ خُشکْ او سیر نی
در عَقَب زَخمیّ و سیخی آهنی
میرِ آخُر دید او را رَحْم کرد
کاشِنایِ صاحِبِ خَر بود مَرد
پَس سَلامَش کرد و پُرسیدَش زِ حال
کَزْ چه این خَر گشت دوتا هَمچو دال؟
گفت از دَرویشی و تَقْصیرِ من
کُهْ نمییابَد خود این بَستهدَهَن
گفت بِسْپارَش به من تو روزِ چند
تا شود در آخُر شَهْ زورْمَند
خَر بِدو بِسْپُرد و آن رَحمَتپَرَست
در میانِ آخُرِ سُلْطانْش بَست
خَر زِ هر سو مَرکَبِ تازی بِدید
با نَوا و فَربه و خوب و جَدید
زیرِ پاشان روفْته آبی زده
کَهْ به وَقت وجو به هنگام آمده
خارِش و مالِش مَر اَسْپان را بِدید
پوز بالا کرد کِی رَبِّ مَجید
نه که مَخْلوقِ تواَم گیرَم خَرَم
از چه زار و پُشتْ ریش و لاغَرَم
شبْ زِ دَردِ پُشت و از جوعِ شِکَم
آرزومَندَم به مُردنْ دَم به دَم
حالِ این اَسْپان چُنین خوش با نَوا
من چه مَخْصوصَم به تَعْذیب و بَلا؟
ناگهان آوازهٔ پیکار شُد
تازیان را وَقتِ زین و کار شُد
زَخْمهایِ تیر خورْدند از عَدو
رَفت پیکانها درایشان سو به سو
از غَزا باز آمدند آن تازیان
اَنْدَر آخُر جُمله اُفتاده سِتان
پای هاشان بَسته محُکْم با نُوار
نَعل بَندان ایستاده بر قِطار
میشِکافیدند تنهاشان به نیش
تا بُرون آرَنْد پیکانها زِ ریش
آن خَر آن را دید و میگفت ای خدا
من به فَقر و عافِیت دادم رِضا
زان نَوا بیزارم و زان زَخْمِ زشت
هرکِه خواهد عافِیَت دنیا بِهِشت
گشته از مِحْنَت دو تا چون چَنْبَری
پُشتَش از بارِ گِرانْ صد جایْ ریش
عاشق و جویانِ روزِ مرگِ خویش
جو کجا؟از کاهِ خُشکْ او سیر نی
در عَقَب زَخمیّ و سیخی آهنی
میرِ آخُر دید او را رَحْم کرد
کاشِنایِ صاحِبِ خَر بود مَرد
پَس سَلامَش کرد و پُرسیدَش زِ حال
کَزْ چه این خَر گشت دوتا هَمچو دال؟
گفت از دَرویشی و تَقْصیرِ من
کُهْ نمییابَد خود این بَستهدَهَن
گفت بِسْپارَش به من تو روزِ چند
تا شود در آخُر شَهْ زورْمَند
خَر بِدو بِسْپُرد و آن رَحمَتپَرَست
در میانِ آخُرِ سُلْطانْش بَست
خَر زِ هر سو مَرکَبِ تازی بِدید
با نَوا و فَربه و خوب و جَدید
زیرِ پاشان روفْته آبی زده
کَهْ به وَقت وجو به هنگام آمده
خارِش و مالِش مَر اَسْپان را بِدید
پوز بالا کرد کِی رَبِّ مَجید
نه که مَخْلوقِ تواَم گیرَم خَرَم
از چه زار و پُشتْ ریش و لاغَرَم
شبْ زِ دَردِ پُشت و از جوعِ شِکَم
آرزومَندَم به مُردنْ دَم به دَم
حالِ این اَسْپان چُنین خوش با نَوا
من چه مَخْصوصَم به تَعْذیب و بَلا؟
ناگهان آوازهٔ پیکار شُد
تازیان را وَقتِ زین و کار شُد
زَخْمهایِ تیر خورْدند از عَدو
رَفت پیکانها درایشان سو به سو
از غَزا باز آمدند آن تازیان
اَنْدَر آخُر جُمله اُفتاده سِتان
پای هاشان بَسته محُکْم با نُوار
نَعل بَندان ایستاده بر قِطار
میشِکافیدند تنهاشان به نیش
تا بُرون آرَنْد پیکانها زِ ریش
آن خَر آن را دید و میگفت ای خدا
من به فَقر و عافِیت دادم رِضا
زان نَوا بیزارم و زان زَخْمِ زشت
هرکِه خواهد عافِیَت دنیا بِهِشت
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش
پَس بِیامَد زود روبَهْ سویِ خَر
گفت خَر از چون تو یاری اَلْحَذَر
ناجَوانْمَردا چه کردم من تورا
که به پیشِ اَژدَها بُردی مرا؟
موجِبِ کینِ تو با جانَم چه بود
غیرِ خُبْثِ جوهرِ تو ای عَنود؟
هَمچو گَزْدُم کو گَزَد پایِ فَتی
نارَسیده از وِیْ او را زَحْمَتی
یا چو دیوی کو عَدویِ جانِ ماست
نارَسیده زَحمَتَش از ما و کاست
بلکه طَبْعاً خَصْمِ جانِ آدمیست
از هَلاکِ آدمی در خُرَّمیست
از پِیِ هر آدمی او نَسْکُلَد
خو و طَبْعِ زشتِ خود او کِی هِلَد؟
زان که خُبْثِ ذاتِ او بیموجِبی
هست سویِ ظُلْم و عُدْوان جاذِبی
هر زمان خوانَد تورا تا خَرگَهی
که دَر اَنْدازَد تورا اَنْدَر چَهی
که فُلان جا حوضِ آب است و عُیون
که دَر اَنْدازَد به حوضَت سَرنِگون
آدمی را با همه وَحْی و نَظَر
اَنْدَر اَفْکَند آن لَعین در شور و شَر
بیگُناهی بیگَزَندِ سابقی
که رَسَد او را زِ آدم ناحَقی
گفت روبَهْ آن طِلِسْمِ سِحْر بود
که تورا در چَشمْ آن شیری نِمود
وَرْنَه من از تو به تَنْ مِسْکینتَرَم
که شب و روز اَنْدَر آن جا میچَرَم
گَرنه زان گونه طِلِسْمی ساختی
هر شِکَمخواری بِدان جا تاخْتی
یک جهانِ بینَوا پُر پیل و اَرْج
بیطِلِسْمی کِی بِمانْدی سَبز مَرْج؟
من تورا خود خواستم گفتن به دَرس
که چُنان هَوْلی اگر بینی مَتَرس
لیکْ رفت از یادْ عِلْمْ آموزیاَت
که بُدَم مُسْتَغْرِقِ دِلْسوزیاَت
دیدَمَت در جوعِ کَلْب و بینَوا
میشِتابیدَم که آیی تا دَوا
وَرْنه با تو گُفتَمی شَرحِ طِلِسْم
کان خیالی مینِمایَد نیست جسم
گفت خَر از چون تو یاری اَلْحَذَر
ناجَوانْمَردا چه کردم من تورا
که به پیشِ اَژدَها بُردی مرا؟
موجِبِ کینِ تو با جانَم چه بود
غیرِ خُبْثِ جوهرِ تو ای عَنود؟
هَمچو گَزْدُم کو گَزَد پایِ فَتی
نارَسیده از وِیْ او را زَحْمَتی
یا چو دیوی کو عَدویِ جانِ ماست
نارَسیده زَحمَتَش از ما و کاست
بلکه طَبْعاً خَصْمِ جانِ آدمیست
از هَلاکِ آدمی در خُرَّمیست
از پِیِ هر آدمی او نَسْکُلَد
خو و طَبْعِ زشتِ خود او کِی هِلَد؟
زان که خُبْثِ ذاتِ او بیموجِبی
هست سویِ ظُلْم و عُدْوان جاذِبی
هر زمان خوانَد تورا تا خَرگَهی
که دَر اَنْدازَد تورا اَنْدَر چَهی
که فُلان جا حوضِ آب است و عُیون
که دَر اَنْدازَد به حوضَت سَرنِگون
آدمی را با همه وَحْی و نَظَر
اَنْدَر اَفْکَند آن لَعین در شور و شَر
بیگُناهی بیگَزَندِ سابقی
که رَسَد او را زِ آدم ناحَقی
گفت روبَهْ آن طِلِسْمِ سِحْر بود
که تورا در چَشمْ آن شیری نِمود
وَرْنَه من از تو به تَنْ مِسْکینتَرَم
که شب و روز اَنْدَر آن جا میچَرَم
گَرنه زان گونه طِلِسْمی ساختی
هر شِکَمخواری بِدان جا تاخْتی
یک جهانِ بینَوا پُر پیل و اَرْج
بیطِلِسْمی کِی بِمانْدی سَبز مَرْج؟
من تورا خود خواستم گفتن به دَرس
که چُنان هَوْلی اگر بینی مَتَرس
لیکْ رفت از یادْ عِلْمْ آموزیاَت
که بُدَم مُسْتَغْرِقِ دِلْسوزیاَت
دیدَمَت در جوعِ کَلْب و بینَوا
میشِتابیدَم که آیی تا دَوا
وَرْنه با تو گُفتَمی شَرحِ طِلِسْم
کان خیالی مینِمایَد نیست جسم
مولوی : دفتر ششم
بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد
گفت یک روزی به خواجهیْ گیلییی
نانْ پَرَستی نَر گدا زَنْبیلیی
چون سِتَد زو نانْ بِگُفت ای مُسْتَعان
خوش به خان و مانِ خود بازش رَسان
گفت خان اَرْ آنْست که من دیدهام
حقْ تورا آن جا رَسانَد ای دُژَم
هر مُحَدِّث را خَسان با ذِل کُنند
حَرفَش اَرْ عالی بُوَد نازل کُنند
زان که قَدْرِ مُسْتَمِع آید نَبا
بر قَدِ خواجه بُرَد دَرْزی قَبا
نانْ پَرَستی نَر گدا زَنْبیلیی
چون سِتَد زو نانْ بِگُفت ای مُسْتَعان
خوش به خان و مانِ خود بازش رَسان
گفت خان اَرْ آنْست که من دیدهام
حقْ تورا آن جا رَسانَد ای دُژَم
هر مُحَدِّث را خَسان با ذِل کُنند
حَرفَش اَرْ عالی بُوَد نازل کُنند
زان که قَدْرِ مُسْتَمِع آید نَبا
بر قَدِ خواجه بُرَد دَرْزی قَبا
مولوی : دفتر ششم
بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه
پَس خَبَر کردند سُلْطان را ازین
آن گروهی که بُدَند اَنْدَر کَمین
عَرضِه کردند آن سُخَن را زیرْدست
که فُلانی گنجْنامه یافتهست
چون شَنید این شَخصْ کین با شَهْ رَسید
جُز که تَسْلیم و رِضا چاره ندید
پیش از آنْک اِشْکَنجه بینَد زان قُباد
رُقْعه را آن شَخصْ پیشِ او نَهاد
گفت تا این رُقْعه را یابیدهاَم
گنج نه و رَنجِ بیحَد دیدهاَم
خود نَشْد یک حَبّه از گنجْ آشکار
لیکْ پیچیدم بَسی من هَمچو مار
مُدَّتِ ماهی چُنینَم تَلْخکام
که زیان و سودِ این بر من حَرام
بوکْ بَختَت بَر کَنَد زینْ کان غِطا
ای شَهِ پیروزْجنگ و دِزگشا
مُدَّتِ شش ماه و اَفْزون پادشاه
تیر میاَنْداخت و بَرمیکَند چاه
هرکُجا سَخْته کَمانی بود چُست
تیرْ داد اَنْداخت و هر سو گنج جُست
غیرِ تَشْویش و غَم و طاماتْ نی
هَمچو عَنْقا نامْ فاش و ذاتْ نی
آن گروهی که بُدَند اَنْدَر کَمین
عَرضِه کردند آن سُخَن را زیرْدست
که فُلانی گنجْنامه یافتهست
چون شَنید این شَخصْ کین با شَهْ رَسید
جُز که تَسْلیم و رِضا چاره ندید
پیش از آنْک اِشْکَنجه بینَد زان قُباد
رُقْعه را آن شَخصْ پیشِ او نَهاد
گفت تا این رُقْعه را یابیدهاَم
گنج نه و رَنجِ بیحَد دیدهاَم
خود نَشْد یک حَبّه از گنجْ آشکار
لیکْ پیچیدم بَسی من هَمچو مار
مُدَّتِ ماهی چُنینَم تَلْخکام
که زیان و سودِ این بر من حَرام
بوکْ بَختَت بَر کَنَد زینْ کان غِطا
ای شَهِ پیروزْجنگ و دِزگشا
مُدَّتِ شش ماه و اَفْزون پادشاه
تیر میاَنْداخت و بَرمیکَند چاه
هرکُجا سَخْته کَمانی بود چُست
تیرْ داد اَنْداخت و هر سو گنج جُست
غیرِ تَشْویش و غَم و طاماتْ نی
هَمچو عَنْقا نامْ فاش و ذاتْ نی
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۰۶ - تمثیل موبد سوم
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
حکایت در معنی شفقت
یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
که بودش نگینی بر انگشتری
فرو مانده در قیمتش جوهری
به شب گفتی از جرم گیتی فروز
دری بود در روشنایی چو روز
قضا را درآمد یکی خشک سال
که شد بدر سیمای مردم هلال
چو در مردم آرام و قوت ندید
خود آسوده بودن مروت ندید
چو بیند کسی زهر در کام خلق
کیش بگذرد آب نوشین به حلق
بفرمود و بفروختندش به سیم
که رحم آمدش بر غریب و یتیم
به یک هفته نقدش به تاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد
فتادند در وی ملامت کنان
که دیگر به دستت نیاید چنان
شنیدم که میگفت و باران دمع
فرو میدویدش به عارض چو شمع
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
مرا شاید انگشتری بینگین
نشاید دل خلقی اندوهگین
خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند بر آرایش خویشتن
نکردند رغبت هنر پروران
به شادی خویش از غم دیگران
اگر خوش بخسبد ملک بر سریر
نپندارم آسوده خسبد فقیر
وگر زنده دارد شب دیر تاز
بخسبند مردم به آرام و ناز
بحمدالله این سیرت و راه راست
اتابک ابوبکر بن سعد راست
کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسی میسرودند دوش
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
مر او را چو دیدم سر از خواب مست
بدو گفتم ای سرو پیش تو پست
دمی نرگس از خواب نوشین بشوی
چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی
چه میخسبی ای فتنه روزگار؟
بیا و می لعل نوشین بیار
نگه کرد شوریده از خواب و گفت
مرا فتنه خوانی و گویی مخفت
در ایام سلطان روشن نفس
نبیند دگر فتنه بیدار کس
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
که بودش نگینی بر انگشتری
فرو مانده در قیمتش جوهری
به شب گفتی از جرم گیتی فروز
دری بود در روشنایی چو روز
قضا را درآمد یکی خشک سال
که شد بدر سیمای مردم هلال
چو در مردم آرام و قوت ندید
خود آسوده بودن مروت ندید
چو بیند کسی زهر در کام خلق
کیش بگذرد آب نوشین به حلق
بفرمود و بفروختندش به سیم
که رحم آمدش بر غریب و یتیم
به یک هفته نقدش به تاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد
فتادند در وی ملامت کنان
که دیگر به دستت نیاید چنان
شنیدم که میگفت و باران دمع
فرو میدویدش به عارض چو شمع
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
مرا شاید انگشتری بینگین
نشاید دل خلقی اندوهگین
خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند بر آرایش خویشتن
نکردند رغبت هنر پروران
به شادی خویش از غم دیگران
اگر خوش بخسبد ملک بر سریر
نپندارم آسوده خسبد فقیر
وگر زنده دارد شب دیر تاز
بخسبند مردم به آرام و ناز
بحمدالله این سیرت و راه راست
اتابک ابوبکر بن سعد راست
کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسی میسرودند دوش
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
مر او را چو دیدم سر از خواب مست
بدو گفتم ای سرو پیش تو پست
دمی نرگس از خواب نوشین بشوی
چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی
چه میخسبی ای فتنه روزگار؟
بیا و می لعل نوشین بیار
نگه کرد شوریده از خواب و گفت
مرا فتنه خوانی و گویی مخفت
در ایام سلطان روشن نفس
نبیند دگر فتنه بیدار کس
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد
حکایت کنند از جفا گستری
که فرماندهی داشت بر کشوری
در ایام او روز مردم چو شام
شب از بیم او خواب مردم حرام
همه روز نیکان از او در بلا
به شب دست پاکان از او بر دعا
گروهی بر شیخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
که ای پیر دانای فرخنده رای
بگوی این جوان را بترس از خدای
بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خورد پیغام اوست
کسی را که بینی ز حق بر کران
منه با وی، ای خواجه، حق در میان
دریغ است با سفله گفت از علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم
چو در وی نگیرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
دل مرد حق گوی از این جا قوی است
نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
که در موم گیرد نه در سنگ سخت
عجب نیست گر ظالم از من به جان
برنجد که دزدست و من پاسبان
تو هم پاسبانی به انصاف و داد
که حفظ خدا پاسبان تو باد
تو را نیست منت ز روی قیاس
خداوند را من و فضل و سپاس
که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
همه کس به میدان کوشش درند
ولی گوی بخشش نه هر کس برند
تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
خدا در تو خوی بهشتی سرشت
دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پایه مرفوع باد
حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب
که فرماندهی داشت بر کشوری
در ایام او روز مردم چو شام
شب از بیم او خواب مردم حرام
همه روز نیکان از او در بلا
به شب دست پاکان از او بر دعا
گروهی بر شیخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
که ای پیر دانای فرخنده رای
بگوی این جوان را بترس از خدای
بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خورد پیغام اوست
کسی را که بینی ز حق بر کران
منه با وی، ای خواجه، حق در میان
دریغ است با سفله گفت از علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم
چو در وی نگیرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
دل مرد حق گوی از این جا قوی است
نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
که در موم گیرد نه در سنگ سخت
عجب نیست گر ظالم از من به جان
برنجد که دزدست و من پاسبان
تو هم پاسبانی به انصاف و داد
که حفظ خدا پاسبان تو باد
تو را نیست منت ز روی قیاس
خداوند را من و فضل و سپاس
که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
همه کس به میدان کوشش درند
ولی گوی بخشش نه هر کس برند
تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
خدا در تو خوی بهشتی سرشت
دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پایه مرفوع باد
حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب