این متن حکایتی است درباره مسجدی در حاشیه شهر ری که به دلیل ترس از اتفاقات عجیب و غریب، هیچکس شبها در آن نمیخوابید. مردم درباره علت این ترس نظرات مختلفی داشتند؛ برخی معتقد بودند پریان خطرناک در آنجا هستند، برخی دیگر آن را سحر و طلسم میدانستند، و بعضی نیز توصیه میکردند که شبها در آنجا نخوابند. در نهایت، این حکایت به خواننده هشدار میدهد که از خواب غفلت بیدار شود و به خطرات احتمالی توجه کند.
این متن دارای مفاهیم اخلاقی و هشداردهنده است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و مفید است. همچنین، به دلیل وجود عناصر ترس و رمز و راز، برای کودکان زیر 12 سال ممکن است نامناسب باشد.
بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد
مَسجدی بُد بر کِنارِ شهرِ رِیْ ۱
هیچ کَس در وِیْ نَخُفتی شب زِ بیم
که نه فرزندش شُدی آن شبْ یَتیم ۲
بَسْ که اَنْدَر وِیْ غَریبِ عور رفت
صُبح دَمْ چون اَخْتَران در گور رفت ۳
خویشتن را نیک ازین آگاه کُن
صُبح آمد خواب را کوتاه کُن ۴
هر کسی گفتی که پَرْیانَند تُند
اَنْدَرو مِهْمان کُشان با تیغِ کُند ۵
آن دِگَر گفتی که سِحْر است و طِلَسْم
کین رَصَد باشد عَدوِّ جان و خَصْم ۶
آن دِگَر گفتی که بَر نِهْ نَقْشْ فاش
بر دَرَش کِی میهمان این جا مَباش ۷
شبْ مَخُسپ این جا اگر جانْ بایَدَت
وَرْنه مرگ این جا کَمین بُگْشایَدَت ۸
وان یکی گفتی که شبْ قُفْلی نَهید
غافِلی کآیَد شما کَم رَهْ دهید ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.