عبارات مورد جستجو در ۱۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۵ - چنان مستم چنان مستم من امروز
چُنان مَستم چُنان مَستم من امروز
که از چَنْبَر برون جَسْتَم من امروز
چُنان چیزی که در خاطِر نیاید
چُنانَسْتَم چُنانَسْتَم من امروز
به جانْ با آسْمانِ عشق رَفتم
به صورتْ گَر دَرین پَسْتَم من امروز
گرفتم گوشِ عقل و گفتم ای عقل
بُرون رو کَزْ تو وارَسْتَم من امروز
بِشوی ای عقل دستِ خویش از من
که در مَجنونْ بِپِیوَسْتَم من امروز
به دستم داد آن یوسُفْ تُرَنْجی
که هر دو دستِ خود خَسْتَم من امروز
چُنانم کرد آن اِبْریقِ پُرمیْ
که چندین خُنْبْ بِشْکَسْتَم من امروز
نمی دانم کجایَم لیکْ فَرُّخ
مَقامی کَنْدَر و هَسْتَم من امروز
بیامَد بر دَرَم اِقْبال نازان
زِ مَستی دَر بَرو بَسْتَم من امروز
چو واگشت او پِیِ او میدَویدم
دَمی از پایْ نَنْشَسْتَم من امروز
چو نَحْنُ اَقْرَبَم مَعلوم آمد
دِگَر خود را بِنَپْرَسْتَم من امروز
مَبَند آن زُلف شَمسُ الدّین ِتبریز
که چون ماهی دَرین شَسْتَم من امروز
که از چَنْبَر برون جَسْتَم من امروز
چُنان چیزی که در خاطِر نیاید
چُنانَسْتَم چُنانَسْتَم من امروز
به جانْ با آسْمانِ عشق رَفتم
به صورتْ گَر دَرین پَسْتَم من امروز
گرفتم گوشِ عقل و گفتم ای عقل
بُرون رو کَزْ تو وارَسْتَم من امروز
بِشوی ای عقل دستِ خویش از من
که در مَجنونْ بِپِیوَسْتَم من امروز
به دستم داد آن یوسُفْ تُرَنْجی
که هر دو دستِ خود خَسْتَم من امروز
چُنانم کرد آن اِبْریقِ پُرمیْ
که چندین خُنْبْ بِشْکَسْتَم من امروز
نمی دانم کجایَم لیکْ فَرُّخ
مَقامی کَنْدَر و هَسْتَم من امروز
بیامَد بر دَرَم اِقْبال نازان
زِ مَستی دَر بَرو بَسْتَم من امروز
چو واگشت او پِیِ او میدَویدم
دَمی از پایْ نَنْشَسْتَم من امروز
چو نَحْنُ اَقْرَبَم مَعلوم آمد
دِگَر خود را بِنَپْرَسْتَم من امروز
مَبَند آن زُلف شَمسُ الدّین ِتبریز
که چون ماهی دَرین شَسْتَم من امروز
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۷۴ - سودای توام در جنون می زد دوش
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۴۰ - سودای توام در جنون میزد دوش
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۶ - در عشق تو من گرد جنون میگردم
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۸ - در عشق تو من گرد جنون میگردم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۳۸ - چنان شدم که قبیح از حسن نمیدانم
چنان شدم که قبیح از حسن نمیدانم
مپرس مسئله از من که من نمیدانم
جنون عشق سراپای من گرفت از من
چنان که پای ز سر سر ز تن نمیدانم
مر از خویش برون کرد و جای من بنشست
کنون رهی بسوی خویشتن نمیدانم
شراب حسن از وصاف میکشم بیظرف
صراحی و قدح و جام و دن نمیدانم
بهر کجا نگرم روی خوب او بینم
خصوص گلشن و طرف چمن نمیدانم
چو وصف او کنم از پای تا بسر سخنم
زبان و لب نشناسم دهن نمیدانم
حدیث او همه جا آشکار میگویم
درون خلوت از انجمن نمیدانم
کند چو معنی او جلوه میشوم معنی
حروف را نشناسم سخن نمیدانم
شود تنم همه جان صورتش چه جلوه کند
چه جان شدم همه تن جان ز تن نمیدانم
چو یاد او کنم از پای تا بسر شوم او
چو او شدم همه من ما و من نمیدانم
چو من شدم همه او و شد او تمامی من
روان ز قالب جان از بدن نمیدانم
وصال او همه جا چون میسرست مرا
طلل نجویم و ربع و دمن نمیدانم
مرا وطن چو شد آنجا که یار من آنجاست
دگر دیار غریب از وطن نمیدانم
ببوی او همه کس را عزیز میدارم
چو فیض خاک رهم ما و من نمیدانم
مپرس مسئله از من که من نمیدانم
جنون عشق سراپای من گرفت از من
چنان که پای ز سر سر ز تن نمیدانم
مر از خویش برون کرد و جای من بنشست
کنون رهی بسوی خویشتن نمیدانم
شراب حسن از وصاف میکشم بیظرف
صراحی و قدح و جام و دن نمیدانم
بهر کجا نگرم روی خوب او بینم
خصوص گلشن و طرف چمن نمیدانم
چو وصف او کنم از پای تا بسر سخنم
زبان و لب نشناسم دهن نمیدانم
حدیث او همه جا آشکار میگویم
درون خلوت از انجمن نمیدانم
کند چو معنی او جلوه میشوم معنی
حروف را نشناسم سخن نمیدانم
شود تنم همه جان صورتش چه جلوه کند
چه جان شدم همه تن جان ز تن نمیدانم
چو یاد او کنم از پای تا بسر شوم او
چو او شدم همه من ما و من نمیدانم
چو من شدم همه او و شد او تمامی من
روان ز قالب جان از بدن نمیدانم
وصال او همه جا چون میسرست مرا
طلل نجویم و ربع و دمن نمیدانم
مرا وطن چو شد آنجا که یار من آنجاست
دگر دیار غریب از وطن نمیدانم
ببوی او همه کس را عزیز میدارم
چو فیض خاک رهم ما و من نمیدانم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۹۱ - تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - ما چو پروانه نسوزیم به داغ غلطی
ما چو پروانه نسوزیم به داغ غلطی
شمع در محفل ما سوخت دماغ غلطی
روز ما را ز شب تیره جدا نتوان کرد
صبح برکرده ز خورشید، چراغ غلطی
در ره عشق گذشتم ز خرد، گام نخست
که نیندازم از ره به سراغ غلطی
مرده ساقی عشقم که به صد گردش جام
از حریفم ننوازد به ایاغ غلطی
شکر لله که ز سودای تو گرم است دلم
نیستم سوخته چون لاله به داغ غلطی
خویش را در دل صحرای جنون گم کردم
عقل در یافتنم سوخت دماغ غلطی
شمع در محفل ما سوخت دماغ غلطی
روز ما را ز شب تیره جدا نتوان کرد
صبح برکرده ز خورشید، چراغ غلطی
در ره عشق گذشتم ز خرد، گام نخست
که نیندازم از ره به سراغ غلطی
مرده ساقی عشقم که به صد گردش جام
از حریفم ننوازد به ایاغ غلطی
شکر لله که ز سودای تو گرم است دلم
نیستم سوخته چون لاله به داغ غلطی
خویش را در دل صحرای جنون گم کردم
عقل در یافتنم سوخت دماغ غلطی
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰ - هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا
سودای گیسویت به جنون می کشد مرا
گر به وعدههای دل خلافت کشد رواست
سوی سراب، سوز درون می کشد مرا
تا عشق در درون دل من قرار یافت
از کارگاه عقل برون می کشد مرا
من از کمند زلف توام بر حذر روان
چشمت به ساحری و فسون می کشد مرا
ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یار
در حلقه جنون به فنون می کشد مرا
سودای گیسویت به جنون می کشد مرا
گر به وعدههای دل خلافت کشد رواست
سوی سراب، سوز درون می کشد مرا
تا عشق در درون دل من قرار یافت
از کارگاه عقل برون می کشد مرا
من از کمند زلف توام بر حذر روان
چشمت به ساحری و فسون می کشد مرا
ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یار
در حلقه جنون به فنون می کشد مرا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشق
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشق
در دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
نبودم تا به درد و داغ همدم در عدم بودم
پدید آمد در این عالم وجودم تا شدم عاشق
برون بردم ز چوگان محبت داغ جانان را
ز دل گوی سعادت را ربودم تا شدم عاشق
در این گلشن پی تعظیم تا آن دلربا برخواست
به رنگ بید مجنون در سجودم تا شدم عاشق
ز یک نظّارهاش نقد دو عالم را ز کف دادم
عیان از آستین شد دست جودم تا شدم عاشق
به بازار جنون قصاب بردم شیشه دل را
به سنگ امتحانش آزمودم تا شدم عاشق
در دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
نبودم تا به درد و داغ همدم در عدم بودم
پدید آمد در این عالم وجودم تا شدم عاشق
برون بردم ز چوگان محبت داغ جانان را
ز دل گوی سعادت را ربودم تا شدم عاشق
در این گلشن پی تعظیم تا آن دلربا برخواست
به رنگ بید مجنون در سجودم تا شدم عاشق
ز یک نظّارهاش نقد دو عالم را ز کف دادم
عیان از آستین شد دست جودم تا شدم عاشق
به بازار جنون قصاب بردم شیشه دل را
به سنگ امتحانش آزمودم تا شدم عاشق