عبارات مورد جستجو در ۹۶۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست
از علی آموز اِخْلاصِ عَمَل
شیرِ حَق را دان مُطَهَّر از دَغَل
در غَزا بر پَهْلَوانی دست یافت
زود شمشیری بَر آوَرْد و شِتافت
او خَدو اَنْداخت در رویِ علی
اِفْتِخارِ هر نَبیّ و هر وَلی
آن خَدو زد بر رُخی که رویِ ماه
سَجْده آرَد پیشِ او در سَجْده‌گاه
در زمانْ انداخت شمشیر آن علی
کرد او اَنْدر غَزایَش کاهلی
گشت حیران آن مُبارز زین عَمَل
وَزْ نِمودن عَفْو و رَحمَت بی‌مَحَل
گفت بر من تیغِ تیز اَفْراشتی
از چه اَفْکندی، مرا بُگْذاشتی؟
آن چه دیدی بهتر از پیکارِ من
تا شُدی تو سُست در اِشْکارِ من؟
آن چه دیدی که چُنین خَشمَت نِشَست
تا چُنان بَرقی نِمود و باز جَست؟
آن چه دیدی که مرا زان عکسِ دید
در دل و جانْ شعله‌‌یی آمد پَدید؟
آن چه دیدی بَرتَر از کَوْن و مکان
که بِهْ از جان بود و بَخشیدیم جان؟
در شُجاعَت شیرِ رَبّانیسْتی
در مُرُوَّت خود کِه داند کیستی؟
در مُرُوَّت ابرِ موسی‌یی به تیه
کآمَد از وِیْ خوان و نانِ بی‌شَبیه
ابرها گندم دَهَد کان را به جَهْد
پُخته و شیرین کُند مَردم چو شَهْد
ابرِ موسی پَرِّ رَحمَت بَرگُشاد
پُخته و شیرینِ بی‌زَحمَت بِداد
از برایِ پُخته‌خوارانِ کَرَم
رَحمَتَش اَفْراخت در عالَمْ عَلَم
تا چهل سال آن وظیفه وان عَطا
کَم نَشُد یک روز ازان اَهلِ رَجا
تا هم ایشان از خَسیسی خاستند
گَنْدنا و تَرّه و خَسْ خاستند
اُمَّت اَحمَد که هستید از کِرام
تا قیامَت هست باقی آن طَعام
چون اَبیتُ عِنْدَ رَبّی فاش شُد
یُطْعِم و یُسْقی کِنایَت زآش شُد
هیچ بی‌تأویل این را دَر پَذیر
تا دَر آیَد در گِلو چون شَهْد و شیر
زان که تأویل است وادادِ عَطا
چون که بیند آن حقیقت را خَطا
آن خَطا دیدن زِ ضَعْفِ عقلِ اوست
عقلِ کُلّ مَغز است و عقلِ جُزوْ پوست
خویش را تأویل کُن نَه اخْبار را
مَغز را بَد گویْ نه گُلْزار را
ای علی که جُمله عقل و دیده‌یی
شَمّه‌‌یی واگو از آنچه دیده‌‌یی
تیغ حِلْمَت جانِ ما را چاک کرد
آبِ عِلْمَت خاکِ ما را پاک کرد
بازگو، دانَم که این اسرارِ هوست
زان که بی‌شمشیر کُشتنْ کارِ اوست
صانِعِ بی‌آلَت و بی‌جارِحه
واهِبِ این هَدیه‌هایِ رابِحه
صد هزاران می‌چَشانَد هوش را
که خَبر نَبْوَد دو چَشم و گوش را
بازگو، ای بازِ عَرشِ خوشْ‌شِکار
تا چه دیدی این زمان از کِردگار؟
چَشمِ تو اِدْراکِ غَیْب آموخته
چَشم‌هایِ حاضرانْ بَر دوخته
آن یکی ماهی هَمی‌بیند عِیان
وان یکی تاریک می‌بیند جهان
وان یکی سه ماه می‌بیند به هم
این سه کَس بِنْشَسته یک موضِعْ نَعَم
چَشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز
در تو آویزان و از من در گُریز
سِحْرِ عین است این؟ عَجَب، لُطْفِ خَفی‌ست؟
بر تو نَقْشِ گُرگ و بر من یوسُفی‌ست
عالَم اَرْ هِجْده هزار است و فُزون
هر نَظَر را نیست این هِجْده زَبون
رازْ بُگشا ای علیِّ مُرتَضی
ای پَسِ سوءُ الْقَضا حُسْنُ الْقَضا
یا تو واگو آنچه عَقلَت یافته‌ست
یا بگویم آنچه بر من تافته‌ست
از تو بر من تافت، چون داری نَهان؟
می‌فَشانی نورْ چون مَهْ بی‌زبان
لیک اگر در گُفت آید قُرصِ ماه
شب‌رُوان را زودتَر آرَد به راه
از غَلَط ایمِن شوند و از ذُهول
بانگِ مَهْ غالِب شود بر بانگِ غول
ماهْ بی‌گفتن چو باشد رَهنِما
چون بگوید، شُد ضیا اَنْدر ضیا
چون تو بابی آن مَدینه‌یْ عِلْم را
چون شُعاعی آفتابِ حِلْم را
باز باش ای بابْ بر جویای باب
تا رَسَد از تو قُشور اَنْدر لُباب
باز باش ای بابِ رَحمَت تا اَبَد
بارگاهِ ما لَهُ کُفْوًا اَحَد
هر هوا و ذَرّه‌یی خود مَنْظَری‌ست
ناگُشاده کی گُوَد کان‌جا دَری‌ست؟
تا بِنَگْشایَد دَری را دیدبان
در دَرون هرگز نَجُنبَد این گُمان
چون گُشاده شُد دَری، حیران شود
مُرغِ اومید و طَمَعْ پَرّان شود
غافِلی ناگَهْ به ویرانْ گنج یافت
سویِ هر ویرانْ از آن پَسْ می‌شِتافت
تا زِ درویشی نیابی تو گُهَر
کِی گُهَر جویی زِ درویشی دِگَر؟
سال‌ها گَر ظَنْ دَوَد با پایِ خویش
نَگْذَرَد زِاشْکافِ بینی‌هایِ خویش
تا به‌بینی نایَدَت از غَیْبْ بو
غیرِ بینی هیچ می‌بینی؟ بگو
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن
حَرفِ قرآن را بِدان که ظاهِری‌ست
زیرِ ظاهِرْ باطِنی بَسْ قاهِری‌ست
زیرِ آن باطِنْ یکی بَطْنِ سِوُم
که دَرو گردد خِرَدها جُمله گُم
بَطْنِ چهارم از نُبی خود کَس ندید
جُز خدایِ بی‌نَظیرِ بی‌نَدید
تو زِ قُرآن ای پسر ظاهِر مَبین
دیوْ آدم را نبیند جُز که طین
ظاهِرِ قُرآن چو شخصِ آدمی‌ست
که نُقوشَش ظاهر و جانَش خَفی‌ست
مَرد را صد سالْ عَمّ و خالِ او
یک سَرِ مویی نَبینَد حال او
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال
گفت پیغامبر که رَحْم آرید بر
جانِ مَنْ کانَ غَنیَّا فَافْتَقَر
وَالَّذی کانَ عَزیزًا فَاحْتُقِر
اَوْ صَفیَّا عالِمًا بَیْنَ الْمُضِر
گفت پیغامبر که با این سه گروه
رَحْم آرید اَرْ زِ سَنگید و زِ کوه
آن کِه او بَعد از رئیسی خوار شُد
وآن توانگر هم که بی‌دینار شُد
وان سِوُم آن عالِمی کَنْدَر جهان
مُبْتَلی گردد میانِ اَبْلَهان
زان که از عِزَّت به خواری آمدن
هَمچو قَطْعِ عضو باشد از بَدَن
عُضو گردد مُرده کَزْ تَنْ وا بُرید
نو بُریده جُنبَد امّا نی مَدید
هر کِه از جامِ اَلَست او خورْد پار
هَستَش اِمْسال آفَتِ رنج و خُمار
وان که چون سگ زَ اصْلْ کَهْدانی بُوَد
کی مَرورا حِرْصِ سُلْطانی بُوَد؟
توبه او جویَد که کرده‌ست او گُناه
آه او گوید که گُم کرده‌ست راه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود
آن یکی با شمعْ بَرمی‌گشت روز
گِردِ بازاری دِلَش پُر عشق و سوز
بوالْفُضولی گفت او را کِی فُلان
هین چه می‌جویی به سویِ هر دُکان‌؟
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ
در میانِ روزِ روشن‌؟ چیست لاغ‌؟
گفت می‌جویَم به هر سو آدمی
که بُوَد حَیّ از حَیاتِ آن دَمی
هست مَردی‌؟ گفت این بازار پُر
مَردُمانَند آخِر ای دانایِ حُر
گفت خواهم مَرد بر جاده یْ دو رَهْ
در رَهِ خشم و به هنگام شَرَه
وَقتِ خشم و وَقتِ شَهْوت مَرد کو‌؟
طالِبِ مَردی دَوانَم کو به کو
کو دَرین دو حالْ مَردی در جهان‌؟
تا فِدایِ او کُنم امروز جان
گفت نادر چیز می‌جویی وَلیک
غافِل از حُکْم و قَضایی بین تو نیک
ناظِرِ فَرعی زِ اَصْلی بی‌خَبَر
فَرعْ ماییم اَصْلْ اَحْکامِ قَدَر
چَرخِ گَردان را قَضا گُمرَه کُند
صدعُطارِد را قَضا اَبْلَه کُند
تَنگ گَرداند جهانِ چاره را
آب گَردانَد حَدید و خاره را
ای قَراری داده رَهْ را گامْ گام
خامِ خامی خامِ خامی خامِ خام
چون بِدیدی گَردشِ سنگْ آسیا
آبِ جو را هم بِبین آخِر بیا
خاک را دیدی بَرآمَد در هوا
در میانِ خاکْ بِنْگَر باد را
دیگ‌هایِ فِکْر می‌بینی به جوش
اَنْدَر آتش هم نَظَر می‌کُن به هوش
گفت حَقْ اَیّوب را در مَکْرُمَت
من به هر موییْت صَبری دادَمَت
هین به صَبرِ خود مَکُن چندین نَظَر
صَبر دیدی صَبر دادن را نِگَر
چند بینی گَردشِ دولاب را‌؟
سَر بُرون کُن هم بِبین تیز آب را
تو هَمی‌گویی که می‌بینم وَلیک
دیدِ آن را بَس عَلامَت هاست نیک
گَردشِ کَف را چو دیدی مُخْتَصَر
حیرتَت باید به دریا دَر نِگَر
آن کِه کَف را دید سِر گویان بُوَد
وان کِه دریا دید او حیران بُوَد
آن که کَف را دید نیَّت‌ها کُند
وان که دریا دید دلْ دریا کُند
آن که کَف‌ها دید باشد در شُمار
وان که دریا دید شُد بی‌اِخْتیار
آن که او کَف دید در گَردش بُوَد
وان که دریا دید او بی‌غِشْ بُوَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء
قولِ بَنده اَیْش شاءَ اللهُ کان
بَهْرِ آن نَبْوَد که تَنْبَل کُن در آن
بلکه تَحْریض است بر اِخْلاص و جِد
که در آن خِدمَت فُزون شو مُسْتَعِد
گَر بگویند آنچه می‌خواهی تو راد
کارْ کارِ توست برحَسْبِ مُراد
آن گَهان تَنْبَل کُنی جایِز بُوَد
کانچه خواهی وانچه گویی آن شود
چون بگویند اَیْش شاءَ اللهُ کان
حُکْمْ حُکْمِ اوست مُطْلَقْ جاودان
پَس چرا صد مَرده اَنْدَر وِرْدِ او
بَر نَگَردی بَنْدگانه گِردِ او‌؟
گَر بگویند آنچه می‌خواهد وَزیر
خواستْ آنِ اوست اَنْدَر دار و گیر
گِردِ او گَردان شَوی صد مَرده زود
تا بِریزَد بر سَرَت اِحْسان و جود
یا گُریزی از وزیر و قَصْرِ او‌؟
این نباشد جُست و جویِ نَصْرِ او
بازگونه زین سُخَن کاهِل شُدی
مُنْعَکِسْ اِدْراک و خاطِر آمدی
اَمرْ اَمرِ آن فُلان خواجه‌ست هین
چیست‌؟ یعنی با جُز او کمتر نِشین
گِردِ خواجه گَرد چون اَمرْ آنِ اوست
کو کُشَد دُشمن رَهانَد جانِ دوست
هرچه او خواهد همان یابی یَقین
یاوه کَم رو خِدمَتِ او بَرگُزین
نی چو حاکِم اوست گِردِ او مَگَرد
تا شَوی نامه سیاه و رویْ زَود
حَق بُوَد تاویلْ کان گَرمَت کُند
پُر امید و چُست و با شَرمَت کُند
وَرْ کُند سُستَتْ حقیقت این بِدان
هست تَبْدیل و نه تاویل است آن
این برایِ گرم کردن آمده‌ست
تا بگیرد ناامیدان را دو دست
مَعنیِ قرآن زِ قرآن پُرس و بَس
وَزْ کسی کاتَش زده‌ست اَنْدَر هَوَس
پیشِ قرآن گشت قُربانیّ و پَست
تا که عَیْنِ روحِ او قرآن شُده‌ست
روغَنی کو شُد فِدایِ گُل بِکُل
خواه روغن بوی کُن خواهی تو گُل
مولوی : دفتر ششم
بخش ۸۱ - حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم
اُشتُر و گاو و قُچی در پیشِ راه
یافتند اَنْدَر رَوِش بَندی گیاه
گفت قُچ بَخْش اَرْ کُنیم این را یَقین
هیچ کَس از ما نگردد سیر ازین
لیکْ عُمرِ هرکِه باشد بیش تَر
این عَلَف اوراست اولی گو بِخَور
که اَکابِر را مُقَدَّم داشتن
آمده‌ست از مُصْطَفی اَنْدَر سُنَن
گَرچه پیران را دَرین دورِ لِئام
در دو موضِع پیش می‌دارند عام
یا در آن لوتی که آن سوزان بُوَد
یا بر آن پُلْ کَزْ خَلَل ویران بُوَد
خِدمَتِ شیخی بزرگی قایِدی
عامْ نارَد بی‌قَرینه‌یْ فاسِدی
خیرَشان این است چِه بْوَد شَرَّشان؟
قُبْحَشان را باز دان از فَرَّشان
عطار نیشابوری : داستان همای
احوال سلطان محمود در آن جهان
پاک رایی بود بر راه صواب
یک شبی محمود را دید او به خواب
گفت ای سلطان نیکو روزگار
حال تو چون است در دارالقرار
گفت تن زن خون جان من مریز
دم مزن چه جای سلطان است خیز
بود سلطانیم پندار و غلط
سلطنت کی زیبد از مشتی سقط
حق که سلطان جهاندار آمدست
سلطنت او را سزاوار آمدست
چون بدیدم عجز و حیرانی خویش
ننگ می‌دارم ز سلطانی خویش
گر تو خوانی، جز پریشانم مخوان
اوست سلطانم تو سلطانم مخوان
سلطنت او راست و من برسودمی
گر به دنیا در گدایی بودمی
کاشکی صد چاه بودی جاه نی
خاشه روبی بودمی و شاه نی
نیست این دم هیچ بیرون شو مرا
باز می‌خواهند یک یک جو مرا
خشک بادا بال و پر آن همای
کو مرا در سایهٔ خود داد جای
شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۲۳ - در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند
در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند
دردست به جز ناله و آهی بنماند
تا خرمن عمر بود، در خواب بدم
بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
سیف فرغانی : قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)
شماره ۳۱ - ایا ندیده ز قرآن دلت ورای حروف!
ایا ندیده ز قرآن دلت ورای حروف!
به چشم جان رخ معنی نگر بجای حروف
به گرد حرف چو اعراب تا بکی گردی
به ملک عالم معنی نگر ورای حروف
مدبرات امورند در مصالح خلق
ستارگان معانیش بر سمای حروف
عروس معنی او بهر چشم نامحرم
فرو گذاشته بر روی پرده‌های حروف
خلیفه‌وار بدیدی امام قرآن را
لباس خویش سیه کرده از کسای حروف
ز وجد پاره کنی جامه‌گر برون آید
برهنه شاهد اسرارش از قبای حروف
عزیر قرآن در مصر جامع مصحف
فراز مسند الفاظ و متکای حروف
شراب معنی رخشان چو طلعت یوسف
نمود از دل جام جهان نمای حروف
حدیث گنج معانی همی کند با تو
زبان قرآن، در کام اژدهای حروف
دل صدف صفتت بر امید در ثواب
ز بحر قرآن قانع به قطره‌های حروف
به کام جان برو آب حیوة معنی نوش
ز عین چشمهٔ الفاظ و از انای حروف
مکن به جهل تناول، که خوان قرآن را
پر از حلاوهٔ علم است کاسهای حروف
قمطرهای نبات است پر ز شهد شفا
نهاده خازن رحمت برو غطای حروف
عرب اگر چه به گفتار سحر می‌کردند
از ابتدای الف تا به انتهای حروف،
حبال دعوی برداشتند چون بفگند
کلیم لفظ وی اندر میان عصای حروف
به دوستانش فرستاد نامه‌ای ایزد
که ره برند به مضمونش از سخای حروف
پس آمده ز کتب، بوده پیشوای همه
چنان که حرف الف هست پیشوای حروف
به آفتاب هدایت مگر توانی دید
که ذره‌های معانی است در هوای حروف
اگر مرکب گردد چو صورت و بیند
بسیط عالم معنی ز تنگنای حروف،
به بارگاه سلیمان روح هدهد عقل
خبر ز عرش عظیم آرد از سبای حروف
بدین قصیده که گفتم، در او بیان کردم
که ترک علم معانی مکن برای حروف ...
سعدی : قطعات
شماره ۱۰۸ - متکلف به نغمه در قرآن
متکلف به نغمه در قرآن
حق بیازرد و خلق را بربود
آن یکی خسر آن دگر باشد
مایه وقتی زیان و وقتی سود
ناخوش‌آواز اگر دراز کشد
نه خداوندی خلق ازو خشنود
اوحدی مراغه‌ای : رباعیات
رباعی ۷۵ - لب نیست که از مراغه پر خنده نشد
لب نیست که از مراغه پر خنده نشد
آب قرقش دید و به جان بنده نشد
از مردهٔ گور او عجب می‌دارم
کز شهر برون رفت، چرا زنده نشد؟
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۳۷۳ - احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما
احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما
مژگان چو طفل بسته‌زبان ترجمان ماست
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۵۵۹ - مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۸۴۴ - بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن
بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن
عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۰۴۸ - چه سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد؟
چه سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد؟
مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۵۰ - هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید
هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید
چار تکبیر برین نخل خزان‌دیده زدیم
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۴۱ - شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
تا موی چو سیم و روی چون زر افتاد
عمری که ز سر غرور سودا پختم
امروز مرا چو کفک با سر افتاد
عطار نیشابوری : هیلاج نامه
در کشف اسرار حق عزو جل
هر آن نقشی که بنموده است جانان
یقین میدان که آن بوده است جانان
نمود بود او بسیار پیداست
ولی اصلش کنون بردار پیداست
نباشد پخته آنکو جان نبازد
بجان و جسم اندر عشق نازد
وصال عاشقان در قیل گشته است
از آن منصور از سر برنگشته است
چو مکشوفست او را ذات اعیان
دمادم میکند تقریر و برهان
چو با گنجست این دم در حقیقت
طلسم بود بشکست و طبیعت
طبیعت هر زمانم پایدار است
اگرچه در حقیقت بیقرار است
ولیکن شیخ یک چیز است از اسرار
که میگویم دمادم من ز گفتار
حقیقت شیخ منصور است آن گنج
تو او را دان درینجا گاه بیرنج
به معنی لیک صورت آنچه بینی
چنین آمد که مرد راز بینی
چو جانان روی در پرده نموده است
دگر این پرده از رخ برگشوده است
گشوده این زمان پرده ز رخسار
جمال خویشتن را کرده اظهار
جمالش با جلال اینجا نموده است
دگر این پرده از رخ برگشوده است
جمالش با جلال اینجا نموده است
مر او را جزو و کلی در سجود است
بت خود اول اینجا دوست میداشت
به آخر از میانه باز برداشت
بت خود خورد کرد اینجا بزاری
که در اسلام دارد پایداری
چو دین عاشقان شد ظاهر او
که میداند در اینجا که سر او
درین ره هر که او صاحب قدم نیست
حقیقت لایق شاه و حرم نیست
دلی کز ملک معنی باخبر شد
نمودار حقیقت یکنظر شد
دلی کاینجا خبر از جان جان یافت
اناالحق اندر هر زبان یافت
دلی کز عشق برخوردار آمد
که دید او حقیقت یار آمد
دلی باید که این خرقه بسوزد
دگر هر خرقهٔ از نو بدوزد
بعقل این سر کجا داند که چونست
از آن کین سر ز عقل کل برونست
هزاران جان درین حیرت برآمد
که تامر و اصلی زین ره برآمد
بزرگی باید اینجا گاه بردار
چو من تا از عیان گردد خبردار
تغافل غافل این معنی نداند
حقیقت اندرین معنی بماند
مگر آنکس که واصل شددرین راه
ازین یک نکته آنگه گشت آگاه
حقیقت صورت اینجا خرقهٔ دان
که عقل آن دوخت بهر کسوت جان
ز بهر جان مرین خرقه که کرده است
کسی ره سوی این پرده نبرده است
اگر بیشک خداوندش تودانی
نماید مر ترا سرّ نهانی
بخواهد سوخت این خرقه بر آتش
حقیقت اندر اینجا یار سرکش
حقیقت شیخ اینجا خرقه خونست
که اینجا گه حقیقت پر ز خونست
بخون آلوده کردم خرقه اینجا
خداوند است خرقه کرد پیدا
بخون آلوده کردم خرقهٔ خویش
جهانی دور کردم از بر خویش
بخون آلوده کردم تا به بینی
درین عین الیقینم گر به بینی
به اول شیخ این خرقه بسوزم
در آخر خرقهٔ دیگر بدوزم
بسوزم خرقهٔ دیگر ز اسرار
چو گردم اندر اینجا ناپدیدار
گمان اینجا مبر ای شیخ عالم
که ما اسرار خود دانیم دمدم
گمان گر مسپری در پردهٔ راز
چو ما زین خرقه اندر عشق درباز
در اینجا خرقهٔ عاشق عیان است
ولی این سر در اینجا گه عیانست
چو من زین خرقه گل آیم به بیرون
بپوشم خرقهٔ زینهفت گردون
مرا این هفت گردون خرقه باشد
ازین رازم عیان گه گاه باشد
که همچون من شود در آخر کار
حقیقت خرقه بیند هفت پرگار
بدان قانع مباش ای سالک اینجا
چو گردی عاقبت مر هالک اینجا
نمودی باشد این گه میبدانی
که در یکی بمانی در نهانی
همه یکی شود آن لحظه در دید
بپوشی خرقهٔ در عین توحید
همه یکی شود اندر بر یار
تو باشی در همه اشیا پدیدار
وصال آن لحظه باشد در حقیقت
که یکسان گردد این دید طبیعت
حقیقت بیشکی آخر چنین است
محقق را یقین ظاهر چنین است
که جان و جسم اندر راه جانان
یکی خواهد به آخر بی چه وسان
که خواهد شد در اینجا جسم اینجا
عیان بوده حقیقت اسم اینجا
میامرزاد یزدانش بعقبی
که گوید فلسفی این شیوه معنی
ز جای دیگر است این شیوه اسرار
ندارد فلسفی با این سخن کار
حقیقت فلسفی ای شیخ عالم
نیارد زد ار این معنی دمادم
حقیقت فلسفی ای شیخ اینجا
حقیقت مینداند نیست بینا
دل او اندر این معنی نباشد
ورا دائم به جز دعوی نباشد
هر آن دعوی که بیمعنی بود آن
کجا پیدا نماید سر جانان
حقیقت علم هر چیزی که دانم
ترا اینجا حقیقت میشمارم
من اندر فلسفه در آخر کار
بمانم مدتی در وی گرفتار
حقیقت صورتی بر هیچ بد آن
چو دیدم من در آخر هیچ بُد آن
حقیقت دین زردشتی ندارم
از آن در دین احمد پایدارم
حقیقت دین زردشتست این سر
که بیمعنی است این کرده بظاهر
همه در حکمت صورت عیان است
نمیداند که چیزی میندانست
بمعنی و بصورت سرّ قرآن
حقیقت غالب است اینجا تو میدان
هر آن چیزی که بنیادی ندارد
مخوان آن را که آن یادی ندارد
چو قرآن رهبر آمد اندرین راه
ز قرآن گشتم اینجا شیخ آگاه
چو قرآن رهبر آمد رهنمودم
ز دید خویش دید شه نمودم
چو قرآن رهبر آمد تا بمنزل
رسانیدم شدم ای شیخ واصل
چو قرآن رهبر است اینجا حقیقت
یقین قرآن بخوان بین دید دیدت
چو قرآنست گفتار الهی
مرو اندر پی لهو و مناهی
چو قرآنست اسرار دو عالم
یقین زو مینگر سرّ دمادم
چو قرآنست یکی ذات اینجا
تو جانان بین ز هر آیات اینجا
چو قرآنست اینجا بیچه و چون
نموده ذات خود از هفت گردون
بجز قرآن مدان شیخا تو رهبر
بدان اسرار قرآن را تو برخور
بجز قرآن مدان تو پیشوایت
که بنماید ترا اینجا لقایت
بجز قرآن مدان ذات خداوند
بخوان تا دل برون آید ازین بند
بجز قرآن نداند هیچ منصور
که مکشوفست ازو نور علی نور
نداند سرّ قرآن غافل اینجا
مگر اسرار دان واصل اینجا
حقیقت هست قرآن ذات الله
بخوان گرمرد راهی قل هوالله
دو عالم ذات قرآنست بیشک
در او دیدار جانانست بیشک
زقرآن گر شوی اینجا خبردار
ترا آن ذات کل آید پدیدار
ز قرآن گر شود آگاه اینجا
تو جانان بین زهر آیات اینجا
حقیقت هست قرآن ذات الله
بخوان گر مرد راهی قل هوالله
ز قرآن گر شوی آگاه اینجا
تو جانان بین ز هر آیات اینجا
چو قرآنست اینجا بیچه و چون
نمود ذات خود از هفت گردون
ز قرآن گر شوی آگاه تحقیق
ترا قرآن نماید راه توفیق
ز قرآن گرد واصل تا بدانی
که قرآنست اسرار نهانی
ز قرآن جان و دل تابنده گردان
تن پژمرده خود زنده گردان
ز قرآن وصل جو ای سالک اینجا
که تا بیشک نگردی هالک اینجا
ز قرآن وصل جو ای شاه دلدار
که از قرآن بیابی عین دلدار
عیان در سرّ قرآنست تحقیق
همه مردان ره کردند تصدیق
عیان در سرّ قرآنست دریاب
خبرها میدهد از وی خبریاب
ز نور سرّ قرآن آفرینش
پر از خورشید و بر در عین بینش
ولا رطب ولایابس که خوانی
ازاین معنی بگو شیخا چه دانی
ولا رطب ولایابس عیانست
مر این اسرارها باواصلانست
زهی قرآن که همتائی ندارد
حقیقت بود جز یکتا ندارد
زهی قرآن که دانی در حقیقت
نموده راز جانان در شریعت
حقیقت ذات قرآن کس ندانست
که سر او زنامحرم نهان است
نموده ذات جانانست قرآن
ابی صوت و ابی حرفست قرآن
ابی صوت و ابی حرفست دیدار
در او بیند حقیقت صاحب اسرار
حقیقت شیخ قرآن ذات الله
صفات پاک او در قل هوالله
بخوان گر صاحب راز الستی
حقیقت راز هشیاری و مستی
اگر ره بردهٔ در ذات اینجا
هوالله دان تو در آیات اینجا
حقیقت در هوالله هو ببین باز
گرفته نفحه در انجام و آغاز
هوالله است اینجادید عشاق
اناالحق بعد از آن توحید عشاق
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟
ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟
ضمیر ما به آیاتش دلیل است
خرد آتش فروزد دل بسوزد
همین تفسیر نمرود و خلیل است
نصرالله منشی : باب برزویه الطبیب
بخش ۸ - چون محاسن صلاح بر این جمله در ضمیر متمکن شد خواستم که بعبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد
چون محاسن صلاح بر این جمله در ضمیر متمکن شد خواستم که بعبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصین است و در جذب خیر کمند دراز , و اگر حسکی در راه افتد یا بالائی تند پیش آید بدانها تمسک توان نمود -و یکی از ثمرات تقوی آنست که از حسرت فنا و زوال دنیا فارغ توان زیست؛و هر گاه که متقی در کارهای این جهان فانی و نعیم گذرنده تاملی کند هر آینه مقابح آن را به نظر بصیرت ببیند و همت بر کم آزاری و پیراستن راه عقبی مقصور شود , و بقضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنیا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد ,و از سر شهوت برخیزد تا پاکیزگی ذات حاصل آید , و بترک حسد بگوید تا در دلها محبوب گردد , وسخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد , [و]کارها بر قضیت عقل پردازد تا از پشیمانی فارغ آید , و بر یاد آخرت الف گیرد تا قانع و متواضع گردد ,و عواقب عزیمت را پیش چشم دارد تا پای در سنگ نیاید، و مردمان را نترساند تا ایمن زید-هرچند در ثمرات عفت تامل بیش کردم رغبت من در اکتساب آن بیشتر گشت، اما می‌ترسیدم که از پیش شهوات برخاستن ولذات نقد را پشت پای زدن کار بس دشوار است، و شرع کردن دران خطر بزرگ. چه اگر حجابی در راه افتد مصالح همچون آن سگ که بر لب جوی استخوانی یافت، چندانکه دردهان گرفت عکس آن در آب بدید، پنداشت که دیگری است، بشره دهان باز کرد تا آن را نیز از آب گیرد، آنچه در دهان بود باد داد.