خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از دست دادن عقل و پیری خود را توصیف میکند و به عمری که در غرور و سودا گذرانده، افسوس میخورد. امروز خود را مانند کفکی بیسر میبیند که هیچ ارزشی ندارد.
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عاطفی درباره پیری و گذر زمان است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، نیاز به درک ادبیات کلاسیک فارسی دارد.
شماره ۴۱ - شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
شد عقل ز دست و سخت مضطر افتاد
تا موی چو سیم و روی چون زر افتاد ۱
عمری که ز سر غرور سودا پختم
امروز مرا چو کفک با سر افتاد ۲
تا موی چو سیم و روی چون زر افتاد ۱
عمری که ز سر غرور سودا پختم
امروز مرا چو کفک با سر افتاد ۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۰ - دردا که جوانی ز بَرَم دور رسید
گوهر بعدی:شماره ۴۲ - آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.