عبارات مورد جستجو در ۱۲۱۷ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۵۹ - اجرام که ساکنان این ایوانند
فردوسی : رزم کاووس با شاه هاماوران
بخش ۸ - چنان بد که ابلیس روزی پگاه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه
به دیوان چنین گفت کامروز کار
به رنج و به سختیست با شهریار
یکی دیو باید کنون نغزدست
که داند ز هرگونه رای و نشست
شود جان کاووس بیره کند
به دیوان برین رنج کوته کند
بگرداندش سر ز یزدان پاک
فشاند بر آن فر زیباش خاک
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چربدستی مراست
غلامی بیاراست از خویشتن
سخنگوی و شایستهٔ انجمن
همی بود تا یک زمان شهریار
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
بیامد بر او زمین بوس داد
یکی دستهٔ گل به کاووس داد
چنین گفت کاین فر زیبای تو
همی چرخگردان سزد جای تو
به کام تو شد روی گیتی همه
شبانی و گردنکشان چون رمه
یکی کار ماندست کاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب از تو راز
که چون گردد اندر نشیب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چیست
برین گردش چرخ سالار کیست
دل شاه ازان دیو بیراه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد
گمانش چنان شد که گردان سپهر
به گیتی مراو را نمودست چهر
ندانست کاین چرخ را مایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست
همه زیر فرمانش بیچارهاند
که با سوزش و جنگ و پتیارهاند
جهان آفرین بینیازست ازین
ز بهر تو باید سپهر و زمین
پراندیشه شد جان آن پادشا
که تا چون شود بی پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسید شاه
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوی نشیم عقاب
ازان بچه بسیار برداشتند
به هر خانهای بر دو بگذاشتند
همی پرورانیدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بدان سان که غرم آوریدند زیر
ز عود قماری یکی تخت کرد
سر درزها را به زر سخت کرد
به پهلوش بر نیزهای دراز
ببست و برانگونه بر کرد ساز
بیاویخت از نیزه ران بره
ببست اندر اندیشه دل یکسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت کاووس شاه
که اهریمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
ز روی زمین تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد که شان بود نیرو به جای
سوی گوشت کردند آهنگ و رای
شنیدم که کاووس شد بر فلک
همی رفت تا بر رسد بر ملک
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
که تا جنگ سازد به تیر و کمان
ز هر گونهای هست آواز این
نداند به جز پر خرد راز این
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین باشد آنکس که گیردش آز
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
سوی بیشهٔ شیرچین آمدند
به آمل بروی زمین آمدند
نکردش تباه از شگفتی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
سیاووش زو خواست کاید پدید
ببایست لختی چمید و چرید
به جای بزرگی و تخت نشست
پشیمانی و درد بودش به دست
بمانده به بیشه درون زار و خوار
نیایش همی کرد با کردگار
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه
به دیوان چنین گفت کامروز کار
به رنج و به سختیست با شهریار
یکی دیو باید کنون نغزدست
که داند ز هرگونه رای و نشست
شود جان کاووس بیره کند
به دیوان برین رنج کوته کند
بگرداندش سر ز یزدان پاک
فشاند بر آن فر زیباش خاک
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چربدستی مراست
غلامی بیاراست از خویشتن
سخنگوی و شایستهٔ انجمن
همی بود تا یک زمان شهریار
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
بیامد بر او زمین بوس داد
یکی دستهٔ گل به کاووس داد
چنین گفت کاین فر زیبای تو
همی چرخگردان سزد جای تو
به کام تو شد روی گیتی همه
شبانی و گردنکشان چون رمه
یکی کار ماندست کاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب از تو راز
که چون گردد اندر نشیب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چیست
برین گردش چرخ سالار کیست
دل شاه ازان دیو بیراه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد
گمانش چنان شد که گردان سپهر
به گیتی مراو را نمودست چهر
ندانست کاین چرخ را مایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست
همه زیر فرمانش بیچارهاند
که با سوزش و جنگ و پتیارهاند
جهان آفرین بینیازست ازین
ز بهر تو باید سپهر و زمین
پراندیشه شد جان آن پادشا
که تا چون شود بی پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسید شاه
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوی نشیم عقاب
ازان بچه بسیار برداشتند
به هر خانهای بر دو بگذاشتند
همی پرورانیدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بدان سان که غرم آوریدند زیر
ز عود قماری یکی تخت کرد
سر درزها را به زر سخت کرد
به پهلوش بر نیزهای دراز
ببست و برانگونه بر کرد ساز
بیاویخت از نیزه ران بره
ببست اندر اندیشه دل یکسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت کاووس شاه
که اهریمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
ز روی زمین تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد که شان بود نیرو به جای
سوی گوشت کردند آهنگ و رای
شنیدم که کاووس شد بر فلک
همی رفت تا بر رسد بر ملک
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
که تا جنگ سازد به تیر و کمان
ز هر گونهای هست آواز این
نداند به جز پر خرد راز این
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین باشد آنکس که گیردش آز
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
سوی بیشهٔ شیرچین آمدند
به آمل بروی زمین آمدند
نکردش تباه از شگفتی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
سیاووش زو خواست کاید پدید
ببایست لختی چمید و چرید
به جای بزرگی و تخت نشست
پشیمانی و درد بودش به دست
بمانده به بیشه درون زار و خوار
نیایش همی کرد با کردگار
فردوسی : داستان سیاوش
بخش ۱۳ - شبی قیرگون ماه پنهان شده
شبی قیرگون ماه پنهان شده
به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خواب
که شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش بر شمع تیغی به دست
به آواز گفتی نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کن
ز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوست
شب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوش
بجنبید گلهشر خورشید فش
بدو گفت پیران که برخیز و رو
خرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خواب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی مپای
به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه
بدید و به شادی سبک بازگشت
همانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفت
که اینت به آیین خور و ماه جفت
یکی اندر آی و شگفتی ببین
بزرگی و رای جهان آفرین
تو گویی نشاید مگر تاج را
و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریار
بسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یال
تو گویی برو برگذشتست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پر آب
همی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمن
که گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگ
مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهر
به خواب اندر آمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاه
دمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شد
به نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشید فش مهترا
جهاندار و بیدار و افسونگرا
به در بر یکی بنده بفزود دوش
تو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کس
تو گویی که برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدی
به دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجای
به فر و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگار
بدو تازه شد فرهٔ شهریار
از اندیشهٔ بد بپرداز دل
برافراز تاج و برفراز دل
چنان کرد روشن جهان آفرین
کزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به درد
برآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بود
به گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسی
سخنها شنیدستم از هر کسی
پرآشوب جنگست زو روزگار
همه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمهٔ تور وز کیقباد
یکی شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وی آید نیاز
همه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بود
ندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندرمیان گروه
به نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیم
بدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژاد
ز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن
همه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیست
درازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگار
به نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمان
بدل بر همه نیک بودش گمان
جهان آفرین را نیایش گرفت
به شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بد تا به ایوان رسید
کزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواند
وزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاک
نباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگار
اگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیز
یکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهر
به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز
هنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زه
ز هر سو برافگند زه را گره
ابی پر و پیکان یکی تیر کرد
به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو دهساله شد گشت گردی سترگ
به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگ
هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگار
بیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت
بنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یله
سوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخست
بر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمان
همانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو برگزند
بیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست کش
بیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهر
نگه کرد پیران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زمانی دراز
همی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاک دین
به تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همی
جز از مهربانت نخواند همی
شبانزادهای را چنین در کنار
بگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهان
پسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران توی
که گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسی
و زین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواست
همان جامهٔ خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به هم
روانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کنار
بدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهر
به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خواب
کس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواند
گذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشهٔ بد همه شب دلم
بپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسید
تو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیره فریدون شبان پرورد
ز رای و خرد این کی اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بدیست
نشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یاد
زید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدید
بسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریار
ترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشان
ز کار گذشته چه دارد نشان
تو خود این میندیش و بد را مکوش
چه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترست
اگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کن
ز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاه
همی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیاب
سر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خورد
به روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفرید
سپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستم
نه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفت
که ای دادگر شاه بییار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنم
کنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان
رخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کن
چو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگی
مگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچ گونه به گرد خرد
یک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش کلاه کیان
ببستش کیانی کمر بر میان
یکی بارهٔگام زن خواست نغز
برو بر نشست آن گو پاک مغز
بیامد به درگاه افراسیاب
جهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بشگای راه
که آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گرد
سپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیاب
نیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ او
بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدید
همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بید
ز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهر
زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوان
چه آگاه داری ز کار جهان
بر گوسفندان چه گردی همی
زمین را چه گونه سپردی همی
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست
مرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار
ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ
بدرد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب
ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درنده شیر
نیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اوی
سوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجای
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوی
نه زینسان بود مردم کینه جوی
رو این را به خوبی به مادر سپار
به دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووش گرد
مگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کم
بده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاب
برون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروخته
خرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگار
درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد باز
ز هر گونهای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهر
ز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرهای درم
ز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستان
کجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید
بسی مردم آمد ز هر سو پدید
بدیده سپردند یک یک زمین
زبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنر
سپاس از جهان داور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درخت
ازینگونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور باد
روان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شد
گیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخورد
به ابر اندر آمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر او
همه بوی مشک آمد از مهر او
بدی مه نشان بهاران بدی
پرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیر
ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهان
به خاک اندر آرد سرش ناگهان
تو از وی به جز شادمانی مجوی
به باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست
بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشین
بر امید گنج جهانآفرین
چو آمد به نزدیک سر تیغ شست
مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیدهبان بر سر کوهسار
نبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنان
مگر پیش مژگانش آید سنان
گرایندهٔ تیزپای نوند
همان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیر
همش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشت
نگیرم به جز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی
همان تیغ برندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذرو
گل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگار
که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستان
بمانم به گیتی یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد داد
ز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرست
که با تیغ تیزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بیت نبی
سرایندهٔ خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست
بدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد
به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خواب
که شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش بر شمع تیغی به دست
به آواز گفتی نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کن
ز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوست
شب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوش
بجنبید گلهشر خورشید فش
بدو گفت پیران که برخیز و رو
خرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خواب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی مپای
به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه
بدید و به شادی سبک بازگشت
همانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفت
که اینت به آیین خور و ماه جفت
یکی اندر آی و شگفتی ببین
بزرگی و رای جهان آفرین
تو گویی نشاید مگر تاج را
و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریار
بسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یال
تو گویی برو برگذشتست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پر آب
همی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمن
که گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگ
مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهر
به خواب اندر آمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاه
دمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شد
به نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشید فش مهترا
جهاندار و بیدار و افسونگرا
به در بر یکی بنده بفزود دوش
تو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کس
تو گویی که برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدی
به دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجای
به فر و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگار
بدو تازه شد فرهٔ شهریار
از اندیشهٔ بد بپرداز دل
برافراز تاج و برفراز دل
چنان کرد روشن جهان آفرین
کزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به درد
برآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بود
به گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسی
سخنها شنیدستم از هر کسی
پرآشوب جنگست زو روزگار
همه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمهٔ تور وز کیقباد
یکی شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وی آید نیاز
همه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بود
ندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندرمیان گروه
به نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیم
بدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژاد
ز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن
همه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیست
درازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگار
به نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمان
بدل بر همه نیک بودش گمان
جهان آفرین را نیایش گرفت
به شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بد تا به ایوان رسید
کزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواند
وزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاک
نباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگار
اگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیز
یکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهر
به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز
هنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زه
ز هر سو برافگند زه را گره
ابی پر و پیکان یکی تیر کرد
به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو دهساله شد گشت گردی سترگ
به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگ
هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگار
بیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت
بنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یله
سوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخست
بر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمان
همانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو برگزند
بیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست کش
بیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهر
نگه کرد پیران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زمانی دراز
همی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاک دین
به تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همی
جز از مهربانت نخواند همی
شبانزادهای را چنین در کنار
بگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهان
پسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران توی
که گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسی
و زین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواست
همان جامهٔ خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به هم
روانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کنار
بدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهر
به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خواب
کس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواند
گذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشهٔ بد همه شب دلم
بپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسید
تو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیره فریدون شبان پرورد
ز رای و خرد این کی اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بدیست
نشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یاد
زید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدید
بسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریار
ترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشان
ز کار گذشته چه دارد نشان
تو خود این میندیش و بد را مکوش
چه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترست
اگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کن
ز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاه
همی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیاب
سر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خورد
به روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفرید
سپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستم
نه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفت
که ای دادگر شاه بییار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنم
کنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان
رخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کن
چو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگی
مگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچ گونه به گرد خرد
یک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش کلاه کیان
ببستش کیانی کمر بر میان
یکی بارهٔگام زن خواست نغز
برو بر نشست آن گو پاک مغز
بیامد به درگاه افراسیاب
جهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بشگای راه
که آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گرد
سپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیاب
نیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ او
بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدید
همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بید
ز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهر
زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوان
چه آگاه داری ز کار جهان
بر گوسفندان چه گردی همی
زمین را چه گونه سپردی همی
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست
مرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار
ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ
بدرد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب
ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درنده شیر
نیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اوی
سوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجای
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوی
نه زینسان بود مردم کینه جوی
رو این را به خوبی به مادر سپار
به دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووش گرد
مگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کم
بده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاب
برون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروخته
خرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگار
درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد باز
ز هر گونهای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهر
ز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرهای درم
ز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستان
کجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید
بسی مردم آمد ز هر سو پدید
بدیده سپردند یک یک زمین
زبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنر
سپاس از جهان داور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درخت
ازینگونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور باد
روان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شد
گیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخورد
به ابر اندر آمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر او
همه بوی مشک آمد از مهر او
بدی مه نشان بهاران بدی
پرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیر
ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهان
به خاک اندر آرد سرش ناگهان
تو از وی به جز شادمانی مجوی
به باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست
بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشین
بر امید گنج جهانآفرین
چو آمد به نزدیک سر تیغ شست
مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیدهبان بر سر کوهسار
نبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنان
مگر پیش مژگانش آید سنان
گرایندهٔ تیزپای نوند
همان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیر
همش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشت
نگیرم به جز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی
همان تیغ برندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذرو
گل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگار
که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستان
بمانم به گیتی یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد داد
ز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرست
که با تیغ تیزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بیت نبی
سرایندهٔ خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست
بدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد
فردوسی : پادشاهی اردشیر
بخش ۵ - بیامد به شبگیر دستور شاه
بیامد به شبگیر دستور شاه
همی کرد کودک به میدان سپاه
یکی جامه و چهر و بالا یکی
که پیدا نبد این ازان اندکی
به میدان تو گفتی یکی سور بود
میان اندرون شاه شاپور بود
چو کودک به زخم اندر آورد گوی
فزونی همی جست هر یک بدوی
بیامد به میدان پگاه اردشیر
تنی چند از ویژگان ناگزیر
نگه کرد و چون کودکان را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
به انگشت بنمود با کدخدای
که آمد یکی اردشیری به جای
بدو راهبر گفت کای پادشا
دلت شد به فرزند خود بر گواه
یکی بنده را گفت شاه اردشیر
که رو گوی ایشان به چوگان بگیر
همی باش با کودکان تازهروی
به چوگان به پیش من انداز گوی
ازان کودکان تا که آید دلیر
میان سواران به کردار شیر
ز دیدار من گوی بیرون برد
ازین انجمن کس به کس نشمرد
بود بیگمان پاک فرزند من
ز تخم و بر و پاک پیوند من
به فرمان بشد بندهٔ شهریار
بزد گوی و افگند پیش سوار
دوان کودکان از پی او چو تیر
چو گشتند نزدیک با اردشیر
بماندند ناکام بر جای خویش
چو شاپور گرد اندر آمد به پیش
ز پیش پدر گوی بربود و برد
چو شد دور مر کودکان را سپرد
ز شادی چنان شد دل اردشیر
که گردد جوان مردم گشته پیر
سوارانش از خاک برداشتند
همی دست بر دست بگذاشتند
شهنشاه زان پس گرفتش به بر
همی آفرین خواند بر دادگر
سر و چشم و رویش ببوسید و گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
به دل هرگز این یاد نگذاشتم
که شاپور را کشته پنداشتم
چو یزدان مرا شهریاری فزود
ز من در جهان یادگاری فزود
به فرمان او بر نیابی گذر
وگر برتر آری ز خورشید سر
گهر خواست از گنج و دینار خواست
گرانمایه یاقوت بسیار خواست
برو زر و گوهر بسی ریختند
زبر مشک و عنبر بسی بیختند
ز دینار شد تارکش ناپدید
ز گوهر کسی چهرهٔ او ندید
به دستور بر نیز گوهر فشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
ببخشید چندان ورا خواسته
که شد کاخ و ایوانش آراسته
بفرمود تا دختر اردوان
به ایوان شود شاد و روشنروان
ببخشید کرده گناه ورا
ز زنگار بزدود ماه ورا
بیاورد فرهنگیان را به شهر
کسی کو ز فرزانگی داشت بهر
نوشتن بیاموختش پهلوی
نشست سرافرازی و خسروی
همان جنگ را گرد کرده عنان
ز بالا به دشمن نمودن سنان
ز می خوردن و بخشش و کار بزم
سپه جستن و کوشش روز رزم
وزان پس دگر کرد میخ درم
همان میخ دینار و هر بیش و کم
به یک روی بد نام شاه اردشیر
به روی دگر نام فرخ وزیر
گران خوار بد نام دستور شاه
جهاندیده مردی نماینده راه
نوشتند بر نامهها همچنین
بدو داد فرمان و مهر و نگین
ببخشید گنجی به درویش مرد
که خوردش نبودی به جز کارکرد
نگه کرد جایی که بد خارستان
ازو کرد خرم یکی شارستان
کجا گندشاپور خواندی ورا
جزین نام نامی نراندی ورا
همی کرد کودک به میدان سپاه
یکی جامه و چهر و بالا یکی
که پیدا نبد این ازان اندکی
به میدان تو گفتی یکی سور بود
میان اندرون شاه شاپور بود
چو کودک به زخم اندر آورد گوی
فزونی همی جست هر یک بدوی
بیامد به میدان پگاه اردشیر
تنی چند از ویژگان ناگزیر
نگه کرد و چون کودکان را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
به انگشت بنمود با کدخدای
که آمد یکی اردشیری به جای
بدو راهبر گفت کای پادشا
دلت شد به فرزند خود بر گواه
یکی بنده را گفت شاه اردشیر
که رو گوی ایشان به چوگان بگیر
همی باش با کودکان تازهروی
به چوگان به پیش من انداز گوی
ازان کودکان تا که آید دلیر
میان سواران به کردار شیر
ز دیدار من گوی بیرون برد
ازین انجمن کس به کس نشمرد
بود بیگمان پاک فرزند من
ز تخم و بر و پاک پیوند من
به فرمان بشد بندهٔ شهریار
بزد گوی و افگند پیش سوار
دوان کودکان از پی او چو تیر
چو گشتند نزدیک با اردشیر
بماندند ناکام بر جای خویش
چو شاپور گرد اندر آمد به پیش
ز پیش پدر گوی بربود و برد
چو شد دور مر کودکان را سپرد
ز شادی چنان شد دل اردشیر
که گردد جوان مردم گشته پیر
سوارانش از خاک برداشتند
همی دست بر دست بگذاشتند
شهنشاه زان پس گرفتش به بر
همی آفرین خواند بر دادگر
سر و چشم و رویش ببوسید و گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
به دل هرگز این یاد نگذاشتم
که شاپور را کشته پنداشتم
چو یزدان مرا شهریاری فزود
ز من در جهان یادگاری فزود
به فرمان او بر نیابی گذر
وگر برتر آری ز خورشید سر
گهر خواست از گنج و دینار خواست
گرانمایه یاقوت بسیار خواست
برو زر و گوهر بسی ریختند
زبر مشک و عنبر بسی بیختند
ز دینار شد تارکش ناپدید
ز گوهر کسی چهرهٔ او ندید
به دستور بر نیز گوهر فشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
ببخشید چندان ورا خواسته
که شد کاخ و ایوانش آراسته
بفرمود تا دختر اردوان
به ایوان شود شاد و روشنروان
ببخشید کرده گناه ورا
ز زنگار بزدود ماه ورا
بیاورد فرهنگیان را به شهر
کسی کو ز فرزانگی داشت بهر
نوشتن بیاموختش پهلوی
نشست سرافرازی و خسروی
همان جنگ را گرد کرده عنان
ز بالا به دشمن نمودن سنان
ز می خوردن و بخشش و کار بزم
سپه جستن و کوشش روز رزم
وزان پس دگر کرد میخ درم
همان میخ دینار و هر بیش و کم
به یک روی بد نام شاه اردشیر
به روی دگر نام فرخ وزیر
گران خوار بد نام دستور شاه
جهاندیده مردی نماینده راه
نوشتند بر نامهها همچنین
بدو داد فرمان و مهر و نگین
ببخشید گنجی به درویش مرد
که خوردش نبودی به جز کارکرد
نگه کرد جایی که بد خارستان
ازو کرد خرم یکی شارستان
کجا گندشاپور خواندی ورا
جزین نام نامی نراندی ورا
فردوسی : پادشاهی اردشیر
بخش ۱۳ - الا ای خریدار مغز سخن
الا ای خریدار مغز سخن
دلت برگسل زین سرای کهن
کجا چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
اگر شهریاری و گر پیشکار
تو ناپایداری و او پایدار
چه با رنج باشی چه با تاج و تخت
ببایدت بستن به فرجام رخت
اگر ز آهنی چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن نیز ننوازدت
چو سرو دلارای گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
همان چهرهٔ ارغوان زعفران
سبک مردم شاد گردد گران
اگر شهریاری و گر زیردست
بجز خاک تیره نیابی نشست
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران پیروزبخت
کجا آن خردمند کندآوران
کجا آن سرافراز و جنگی سران
کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما
همه خاک دارند بالین و خشت
خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
نشان بس بود شهریار اردشیر
چو از من سخن بشنوی یادگیر
دلت برگسل زین سرای کهن
کجا چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
اگر شهریاری و گر پیشکار
تو ناپایداری و او پایدار
چه با رنج باشی چه با تاج و تخت
ببایدت بستن به فرجام رخت
اگر ز آهنی چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن نیز ننوازدت
چو سرو دلارای گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
همان چهرهٔ ارغوان زعفران
سبک مردم شاد گردد گران
اگر شهریاری و گر زیردست
بجز خاک تیره نیابی نشست
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران پیروزبخت
کجا آن خردمند کندآوران
کجا آن سرافراز و جنگی سران
کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما
همه خاک دارند بالین و خشت
خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
نشان بس بود شهریار اردشیر
چو از من سخن بشنوی یادگیر
فردوسی : پادشاهی اورمزد
بخش ۲ - چو دانست کز مرگ نتوان گریخت
چو دانست کز مرگ نتوان گریخت
بسی آب خونین ز دیده بریخت
بگسترد فرش اندر ایوان خویش
بفرمود کامدش بهرام پیش
بدو گفت کای پاکزاده پسر
به مردی و دانش برآورده سر
به من پادشاهی نهادست روی
که رنگ رخم کرد همرنگ موی
خم آورد بالای سرو سهی
گل سرخ را داد رنگ بهی
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
نگر تا نپیچی سر از دادخواه
نبخشی ستمکارگان را گناه
زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پیروز یار تو باد
دل زیردستان شکار تو باد
بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانرا
سخن چین و بیدانش و چارهگر
نباید که یابد به پیشت گذر
ز نادان نیابی جز از بتری
نگر سوی بیدانشان ننگری
چنان دان که بیشرم و بسیارگوی
نبیند به نزد کسی آبروی
خرد را مه و خشم را بندهدار
مشو تیز با مرد پرهیزگار
نگر تا نگردد به گرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم و نیاز
همه بردباری کن و راستی
جدا کن ز دل کژی و کاستی
بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام
ز راه خرد ایچ گونه متاب
پشیمانی آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستیها پدید
ز راه خرد سر نباید کشید
سر بردباران نیاید به خشم
ز نابودنیها بخوابند چشم
وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی به سستی برد
هرانکس که باشد خداوند گاه
میانجی خرد را کند بر دو راه
نه سستی نه تیزی به کاراندرون
خرد باد جان ترا رهنمون
نگه دار تا مردم عیبجوی
نجوید به نزدیک تو آبروی
ز دشمن مکن دوستی خواستار
وگر چند خواند ترا شهریار
درختی بود سبز و بارش کبست
وگر پای گیری سر آید به دست
اگر در فرازی و گر در نشیب
نباید نهادن سر اندر فریب
به دل نیز اندیشهٔ بد مدار
بداندیش را بد بود روزگار
سپهبد کجا گشت پیمانشکن
بخندد بدو نامدار انجمن
خردگیر کرایش جان تست
نگهدار گفتار و پیمان تست
هم آرایش تاج و گنج و سپاه
نمایندهٔ گردش هور و ماه
نگر تا نسازی ز بازوی گنج
که بر تو سرآید سرای سپنج
مزن رای جز با خردمند مرد
از آیین شاهان پیشی مگرد
به لشکر بترسان بداندیش را
به ژرفی نگه کن پس و پیش را
ستایندهای کو ز بهر هوا
ستاید کسی را همی ناسزا
شکست تو جوید همی زان سخن
ممان تا به پیش تو گردد کهن
کسی کش ستایش بیاید به کار
تو او را ز گیتی به مردم مدار
که یزدان ستایش نخواهد همی
نکوهیده را دل بکاهد می
هرانکس که او از گنهکار چشم
بخوابید و آسان فرو برد خشم
فزونیش هر روز افزون شود
شتاب آورد دل پر از خون شود
هرانکس که با آب دریا نبرد
بجوید نباشد خردمند مرد
کمان دار دل را زبانت چو تیر
تو این گفتههای من آسان مگیر
گشاد پرت باشد و دست راست
نشانه بنه زان نشان کت هواست
زبان و خرد با دلت راست کن
همی ران ازان سان که خواهی سخن
هرانکس که اندر سرش مغز بود
همه رای و گفتار او نغز بود
هرانگه که باشی تو با رایزن
سخنها بیارای بیانجمن
گرت رای با آزمایش بود
همه روزت اندر فزایش بود
شود جانت از دشمن آژیرتر
دل و مغز و رایت جهانگیرتر
کسی را کجا پیش رو شد هوا
چنان دان که رایش نگیرد نوا
اگر دوست یابد ترا تازهروی
بیفزاید این نام را رنگ و بوی
تو با دشمنت رو پر آژنگ دار
بداندیش را چهره بیرنگ دار
به ارزانیان بخش هرچت هواست
که گنج تو ارزانیان را سزاست
بکش جان و دل تا توانی ز رشک
که رشک آورد گرم و خونین سرشک
هرانگه که رشک آورد پادشا
نکوهش کند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرخ دبیر
بیاورد و بنهاد پیش وزیر
جهاندار برزد یکی باد سرد
پس آن لعل رخسارگان کرد زرد
چو رنگین رخ تاجور تیره شد
ازان درد بهرام دل خیره شد
چهل روز بد سوکوار و نژند
پر از گرد و بیکار تخت بلند
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر
تو گر باهشی مشمر او را به دوست
کجا دست یابد بدردت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می
کنون کار دیهیم بهرام ساز
که در پادشاهی نماند دراز
بسی آب خونین ز دیده بریخت
بگسترد فرش اندر ایوان خویش
بفرمود کامدش بهرام پیش
بدو گفت کای پاکزاده پسر
به مردی و دانش برآورده سر
به من پادشاهی نهادست روی
که رنگ رخم کرد همرنگ موی
خم آورد بالای سرو سهی
گل سرخ را داد رنگ بهی
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
نگر تا نپیچی سر از دادخواه
نبخشی ستمکارگان را گناه
زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پیروز یار تو باد
دل زیردستان شکار تو باد
بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانرا
سخن چین و بیدانش و چارهگر
نباید که یابد به پیشت گذر
ز نادان نیابی جز از بتری
نگر سوی بیدانشان ننگری
چنان دان که بیشرم و بسیارگوی
نبیند به نزد کسی آبروی
خرد را مه و خشم را بندهدار
مشو تیز با مرد پرهیزگار
نگر تا نگردد به گرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم و نیاز
همه بردباری کن و راستی
جدا کن ز دل کژی و کاستی
بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام
ز راه خرد ایچ گونه متاب
پشیمانی آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستیها پدید
ز راه خرد سر نباید کشید
سر بردباران نیاید به خشم
ز نابودنیها بخوابند چشم
وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی به سستی برد
هرانکس که باشد خداوند گاه
میانجی خرد را کند بر دو راه
نه سستی نه تیزی به کاراندرون
خرد باد جان ترا رهنمون
نگه دار تا مردم عیبجوی
نجوید به نزدیک تو آبروی
ز دشمن مکن دوستی خواستار
وگر چند خواند ترا شهریار
درختی بود سبز و بارش کبست
وگر پای گیری سر آید به دست
اگر در فرازی و گر در نشیب
نباید نهادن سر اندر فریب
به دل نیز اندیشهٔ بد مدار
بداندیش را بد بود روزگار
سپهبد کجا گشت پیمانشکن
بخندد بدو نامدار انجمن
خردگیر کرایش جان تست
نگهدار گفتار و پیمان تست
هم آرایش تاج و گنج و سپاه
نمایندهٔ گردش هور و ماه
نگر تا نسازی ز بازوی گنج
که بر تو سرآید سرای سپنج
مزن رای جز با خردمند مرد
از آیین شاهان پیشی مگرد
به لشکر بترسان بداندیش را
به ژرفی نگه کن پس و پیش را
ستایندهای کو ز بهر هوا
ستاید کسی را همی ناسزا
شکست تو جوید همی زان سخن
ممان تا به پیش تو گردد کهن
کسی کش ستایش بیاید به کار
تو او را ز گیتی به مردم مدار
که یزدان ستایش نخواهد همی
نکوهیده را دل بکاهد می
هرانکس که او از گنهکار چشم
بخوابید و آسان فرو برد خشم
فزونیش هر روز افزون شود
شتاب آورد دل پر از خون شود
هرانکس که با آب دریا نبرد
بجوید نباشد خردمند مرد
کمان دار دل را زبانت چو تیر
تو این گفتههای من آسان مگیر
گشاد پرت باشد و دست راست
نشانه بنه زان نشان کت هواست
زبان و خرد با دلت راست کن
همی ران ازان سان که خواهی سخن
هرانکس که اندر سرش مغز بود
همه رای و گفتار او نغز بود
هرانگه که باشی تو با رایزن
سخنها بیارای بیانجمن
گرت رای با آزمایش بود
همه روزت اندر فزایش بود
شود جانت از دشمن آژیرتر
دل و مغز و رایت جهانگیرتر
کسی را کجا پیش رو شد هوا
چنان دان که رایش نگیرد نوا
اگر دوست یابد ترا تازهروی
بیفزاید این نام را رنگ و بوی
تو با دشمنت رو پر آژنگ دار
بداندیش را چهره بیرنگ دار
به ارزانیان بخش هرچت هواست
که گنج تو ارزانیان را سزاست
بکش جان و دل تا توانی ز رشک
که رشک آورد گرم و خونین سرشک
هرانگه که رشک آورد پادشا
نکوهش کند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرخ دبیر
بیاورد و بنهاد پیش وزیر
جهاندار برزد یکی باد سرد
پس آن لعل رخسارگان کرد زرد
چو رنگین رخ تاجور تیره شد
ازان درد بهرام دل خیره شد
چهل روز بد سوکوار و نژند
پر از گرد و بیکار تخت بلند
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر
تو گر باهشی مشمر او را به دوست
کجا دست یابد بدردت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می
کنون کار دیهیم بهرام ساز
که در پادشاهی نماند دراز
فردوسی : پادشاهی یزدگرد بزهگر
بخش ۳ - چو بشنید زو این سخن یزدگرد
چو بشنید زو این سخن یزدگرد
روان و خرد را برآورد گرد
نگه کرد از آغاز فرجام را
بدو داد پرمایه بهرام را
بفرمود تا خلعتش ساختند
سرش را به گردون برافراختند
تنش را به خلعت بیاراستند
ز در اسپ شاه یمن خواستند
ز ایوان شاه جهان تا به دشت
همی اشتر و اسپ و هودج گذشت
پرستنده و دایهٔ بیشمار
ز بازارگه تا در شهریار
به بازار گه بسته آیین به راه
ز دروازه تا پیش درگاه شاه
جو منذر بیامد به شهر یمن
پذیره شدندش همه مرد و زن
چو آمد به آرامگاه از نخست
فراوان زنان نژادی بجست
ز دهقان و تازی و پرمایگان
توانگر گزیده گران سایگان
ازین مهتران چار زن برگزید
که آید هنر بر نژادش پدید
دو تازی دو دهقان ز تخم کیان
ببستند مرا دایگی را میان
همی داشتندش چنین چار سال
چو شد سیرشیر و بیاگند یال
به دشواری از شیر کردند باز
همی داشتندش به بر بر به ناز
چو شد هفت ساله به منذر چه گفت
که آن رای با مهتری بود جفت
چنین گفت کای مهتر سرفراز
ز من کودک شیرخواره مساز
به داننده فرهنگیانم سپار
چو کارست بیکار خوارم مدار
بدو گفت منذر که ای سرفراز
به فرهنگ نوزت نیامد نیاز
چو هنگام فرهنگ باشد ترا
به دانایی آهنگ باشد ترا
به ایوان نمانم که بازی کنی
به بازی همی سرفرازی کنی
چنین پاسخ آورد بهرام باز
که از من تو بیکار خوردی مساز
مرا هست دانش اگر سال نیست
بسان گوانم بر و یال نیست
ترا سال هست و خرد کمترست
نهاد من از رای تو دیگرست
ندانی که هرکس که هنگام جست
ز کار آن گزیند که باید نخست
تو گر باز هنگام جویی همی
دل از نیکویها بشویی همی
همه کار بیگاه و بیبر بود
بهین از تن زندگان سر بود
هران چیز کان در خور پادشاست
بیاموزیم تا بدانم سزاست
سر راستی دانش ایزدیست
خنک آنک بادانش و بخردیست
نگه کرد منذر بدو خیره ماند
به زیر لبان نام یزدان بخواند
فرستاد هم در زمان رهنمون
سوی شورستان سرکشی بر هیون
سه موبد نگه کرد فرهنگ جوی
که در شورستان بودشان آبروی
یکی تا دبیری بیاموزدش
دل از تیرگیها بیفروزدش
دگر آنک دانستن باز و یوز
بیاموزدش کان بود دلفروز
ودیگر که چوگان و تیر و کمان
همان گردش رزم با بدگمان
چپ و راست پیچان عنان داشتن
به آوردگه باره برگاشتن
چنین موبدان پیش منذر شدند
ز هر دانشی داستانها زدند
تن شاه زاده بدیشان سپرد
فزاینده خود دانشی بود و گرد
چنان گشت بهرام خسرونژاد
که اندر هنر داد مردی بداد
هنر هرچ بگذشت بر گوش اوی
به فرهنگ یازان شدی هوش اوی
چو شد سال آن نامور بر سه شش
دلاور گوی گشت خورشیدفش
به موبد نبودش به چیزی نیاز
به فرهنگ جویان و آن یوز و باز
به آوردگه بر عنان تافتن
برافگندن اسپ و هم تاختن
به منذر چنین گفت کای پاکرای
گسی کن هنرمند را باز جای
ازان هر یکی را بسی هدیه داد
ز درگاه منذر برفتند شاد
وزان پس به منذر چنین گفت شاه
که اسپان این نیزهداران بخواه
بگو تا بپیچند پیشم عنان
به چشم اندر آرند نوک سنان
بهایی کنند آنچ آید خوشم
درم پیش خواهم بریشان کشم
چنین پاسخ آورد منذر بدوی
که ای پر هنر خسرو نامجوی
گلهدار اسپان من پیش تست
خداوند او هم به تن خویش تست
گر از تازیان اسپ خواهی خرید
مرا رنج و سختی چه باید کشید
بدو گفت بهرام کای نیکنام
به نیکیت بادا همه ساله کام
من اسپ آن گزینم که اندر نشیب
بتازم نه بینم عنان از رکیب
چو با تگ چنان پایدارش کنم
به نوروز با باد یارش کنم
وگر آزموده نباشد ستور
نشاید به تندی برو کرد زور
به نعمان بفرمود منذر که رو
فسیله گزین از گلهدار نو
همه دشت پیش سواران بگرد
نگر تا کجا یابی اسپ نبرد
بشد تیز نعمان صد اسپ آورید
ز اسپان جنگی بسی برگزید
چو بهرام دید آن بیامد به دشت
چپ و راست پیچید و چندی بگشت
هر اسپی که با باد همبر بدی
همه زیر بهرام بیپر شدی
برینگونه تا برگزید اشقری
یکی بادپایی گشادهبری
هم از داغ دیگر کمیتی به رنگ
تو گفتی ز دریا برآمد نهنگ
همی آتش افروخت از نعل اوی
همی خون چکید از بر لعل اوی
بها داد منذر چو بود ارزشان
که در بیشهٔ کوفه بد مرزشان
بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ
فروزنده بر سان آذر گشسپ
همی داشتش چون یکی تازه سیب
که از باد ناید بروبر نهیب
به منذر چنین گفت روزی جوان
که ای مرد باهنگ و روشنروان
چنین بیبهانه همی داریم
زمانی به تیمار نگذاریم
همی هرک بینی تو اندر جهان
دلی نیست اندر جهان بینهان
ز اندوه باشد رخ مرد زرد
به رامش فزاید تن زادمرد
برینبر یکی خوبی افزای پس
که باشد ز هر درد فریادرس
اگر تاجدارست اگر پهلوان
به زن گیرد آرام مرد جوان
همان زو بود دین یزدان به پای
جوان را به نیکی بود رهنمای
کنیزک بفرمای تا پنج و شش
بیارند با زیب و خورشیدفش
مگر زان یکی دو گزین آیدم
هم اندیشهٔ آفرین آیدم
مگر نیز فرزند بینم یکی
که آرام دل باشدم اندکی
جهاندار خشنود باشد ز من
ستوده بمانم به هر انجمن
چو بشنید منذر ز خسرو سخن
برو آفرین کرد مرد کهن
بفرمود تا سعد گوینده تفت
سوی کلبهٔ مرد نخاس رفت
بیاورد رومی کنیزک چهل
همه از در کام و آرام دل
دو بگزید بهرام زان گلرخان
که در پوستشان عاج بود استخوان
به بالا به کردار سرو سهی
همه کام و زیبایی و فرهی
ازان دو ستاره یکی چنگزن
دگر لاله رخ چون سهیل یمن
به بالا چون سرو و به گیسو کمند
بها داد منذر چو آمد پسند
بخندید بهرام و کرد آفرین
رخش گشت همچون بدخشان نگین
روان و خرد را برآورد گرد
نگه کرد از آغاز فرجام را
بدو داد پرمایه بهرام را
بفرمود تا خلعتش ساختند
سرش را به گردون برافراختند
تنش را به خلعت بیاراستند
ز در اسپ شاه یمن خواستند
ز ایوان شاه جهان تا به دشت
همی اشتر و اسپ و هودج گذشت
پرستنده و دایهٔ بیشمار
ز بازارگه تا در شهریار
به بازار گه بسته آیین به راه
ز دروازه تا پیش درگاه شاه
جو منذر بیامد به شهر یمن
پذیره شدندش همه مرد و زن
چو آمد به آرامگاه از نخست
فراوان زنان نژادی بجست
ز دهقان و تازی و پرمایگان
توانگر گزیده گران سایگان
ازین مهتران چار زن برگزید
که آید هنر بر نژادش پدید
دو تازی دو دهقان ز تخم کیان
ببستند مرا دایگی را میان
همی داشتندش چنین چار سال
چو شد سیرشیر و بیاگند یال
به دشواری از شیر کردند باز
همی داشتندش به بر بر به ناز
چو شد هفت ساله به منذر چه گفت
که آن رای با مهتری بود جفت
چنین گفت کای مهتر سرفراز
ز من کودک شیرخواره مساز
به داننده فرهنگیانم سپار
چو کارست بیکار خوارم مدار
بدو گفت منذر که ای سرفراز
به فرهنگ نوزت نیامد نیاز
چو هنگام فرهنگ باشد ترا
به دانایی آهنگ باشد ترا
به ایوان نمانم که بازی کنی
به بازی همی سرفرازی کنی
چنین پاسخ آورد بهرام باز
که از من تو بیکار خوردی مساز
مرا هست دانش اگر سال نیست
بسان گوانم بر و یال نیست
ترا سال هست و خرد کمترست
نهاد من از رای تو دیگرست
ندانی که هرکس که هنگام جست
ز کار آن گزیند که باید نخست
تو گر باز هنگام جویی همی
دل از نیکویها بشویی همی
همه کار بیگاه و بیبر بود
بهین از تن زندگان سر بود
هران چیز کان در خور پادشاست
بیاموزیم تا بدانم سزاست
سر راستی دانش ایزدیست
خنک آنک بادانش و بخردیست
نگه کرد منذر بدو خیره ماند
به زیر لبان نام یزدان بخواند
فرستاد هم در زمان رهنمون
سوی شورستان سرکشی بر هیون
سه موبد نگه کرد فرهنگ جوی
که در شورستان بودشان آبروی
یکی تا دبیری بیاموزدش
دل از تیرگیها بیفروزدش
دگر آنک دانستن باز و یوز
بیاموزدش کان بود دلفروز
ودیگر که چوگان و تیر و کمان
همان گردش رزم با بدگمان
چپ و راست پیچان عنان داشتن
به آوردگه باره برگاشتن
چنین موبدان پیش منذر شدند
ز هر دانشی داستانها زدند
تن شاه زاده بدیشان سپرد
فزاینده خود دانشی بود و گرد
چنان گشت بهرام خسرونژاد
که اندر هنر داد مردی بداد
هنر هرچ بگذشت بر گوش اوی
به فرهنگ یازان شدی هوش اوی
چو شد سال آن نامور بر سه شش
دلاور گوی گشت خورشیدفش
به موبد نبودش به چیزی نیاز
به فرهنگ جویان و آن یوز و باز
به آوردگه بر عنان تافتن
برافگندن اسپ و هم تاختن
به منذر چنین گفت کای پاکرای
گسی کن هنرمند را باز جای
ازان هر یکی را بسی هدیه داد
ز درگاه منذر برفتند شاد
وزان پس به منذر چنین گفت شاه
که اسپان این نیزهداران بخواه
بگو تا بپیچند پیشم عنان
به چشم اندر آرند نوک سنان
بهایی کنند آنچ آید خوشم
درم پیش خواهم بریشان کشم
چنین پاسخ آورد منذر بدوی
که ای پر هنر خسرو نامجوی
گلهدار اسپان من پیش تست
خداوند او هم به تن خویش تست
گر از تازیان اسپ خواهی خرید
مرا رنج و سختی چه باید کشید
بدو گفت بهرام کای نیکنام
به نیکیت بادا همه ساله کام
من اسپ آن گزینم که اندر نشیب
بتازم نه بینم عنان از رکیب
چو با تگ چنان پایدارش کنم
به نوروز با باد یارش کنم
وگر آزموده نباشد ستور
نشاید به تندی برو کرد زور
به نعمان بفرمود منذر که رو
فسیله گزین از گلهدار نو
همه دشت پیش سواران بگرد
نگر تا کجا یابی اسپ نبرد
بشد تیز نعمان صد اسپ آورید
ز اسپان جنگی بسی برگزید
چو بهرام دید آن بیامد به دشت
چپ و راست پیچید و چندی بگشت
هر اسپی که با باد همبر بدی
همه زیر بهرام بیپر شدی
برینگونه تا برگزید اشقری
یکی بادپایی گشادهبری
هم از داغ دیگر کمیتی به رنگ
تو گفتی ز دریا برآمد نهنگ
همی آتش افروخت از نعل اوی
همی خون چکید از بر لعل اوی
بها داد منذر چو بود ارزشان
که در بیشهٔ کوفه بد مرزشان
بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ
فروزنده بر سان آذر گشسپ
همی داشتش چون یکی تازه سیب
که از باد ناید بروبر نهیب
به منذر چنین گفت روزی جوان
که ای مرد باهنگ و روشنروان
چنین بیبهانه همی داریم
زمانی به تیمار نگذاریم
همی هرک بینی تو اندر جهان
دلی نیست اندر جهان بینهان
ز اندوه باشد رخ مرد زرد
به رامش فزاید تن زادمرد
برینبر یکی خوبی افزای پس
که باشد ز هر درد فریادرس
اگر تاجدارست اگر پهلوان
به زن گیرد آرام مرد جوان
همان زو بود دین یزدان به پای
جوان را به نیکی بود رهنمای
کنیزک بفرمای تا پنج و شش
بیارند با زیب و خورشیدفش
مگر زان یکی دو گزین آیدم
هم اندیشهٔ آفرین آیدم
مگر نیز فرزند بینم یکی
که آرام دل باشدم اندکی
جهاندار خشنود باشد ز من
ستوده بمانم به هر انجمن
چو بشنید منذر ز خسرو سخن
برو آفرین کرد مرد کهن
بفرمود تا سعد گوینده تفت
سوی کلبهٔ مرد نخاس رفت
بیاورد رومی کنیزک چهل
همه از در کام و آرام دل
دو بگزید بهرام زان گلرخان
که در پوستشان عاج بود استخوان
به بالا به کردار سرو سهی
همه کام و زیبایی و فرهی
ازان دو ستاره یکی چنگزن
دگر لاله رخ چون سهیل یمن
به بالا چون سرو و به گیسو کمند
بها داد منذر چو آمد پسند
بخندید بهرام و کرد آفرین
رخش گشت همچون بدخشان نگین
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۷ - ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحبنظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحبنظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵ - ای نوش کرده نیش را، بیخویش کن باخویش را
ای نوش کرده نیش را، بیخویش کُنْ باخویش را
باخویش کُنْ بیخویش را، چیزی بِدِه درویش را
تَشریف دِهْ عُشّاق را، پُرنور کُن آفاق را
بر زَهر زَن تَریاق را، چیزی بِدِه درویش را
با رویِ همچون ماهِ خود، با لُطفِ مِسْکین خواهِ خود
ما را تو کُن هَمراهِ خود، چیزی بِدِه درویش را
چون جِلْوۀ مَهْ میکُنی، وَزْ عشق آگَهْ میکُنی
با ما چه هَمرَه میکُنی؟ چیزی بِدِه درویش را
درویش را چِبْوَد نشان، جان و زبانِ دُرفَشان
نِی دَلْقِ صدپاره کَشان، چیزی بِدِه درویش را
هم آدم و آن دَم تویی، هم عیسی و مَریَم تویی
هم راز و هم مَحْرَم تویی، چیزی بِدِه درویش را
تَلخ از تو شیرین میشود، کُفر از تو چون دین میشود
خار از تو نَسرین میشود، چیزی بِدِه درویش را
جانِ من و جانانِ من، کُفرِ من و ایمانِ من
سُلطانِ سُلطانانِ من، چیزی بِدِه درویش را
ای تَنپَرَستِ بوالْحَزَنْ، در تَن مَپیچ و جان مَکَن
مَنگر به تَن، بِنگر به من، چیزی بِدِه درویش را
امروز ای شمع آن کُنم، بر نورِ تو جولان کُنم
بر عشقْ جان افشان کُنم، چیزی بِدِه درویش را
امروز گویم چون کُنم؟ یک باره دل را خون کُنم
وین کار را یک سون کُنم؟ چیزی بِدِه درویش را
تو عیبْ ما را کیستی؟ تو مار یا ماهیسْتی؟
خود را بگو تو چیستی؟ چیزی بِدِه درویش را
جان را دَراَفکَن در عَدَم، زیرا نَشایَد ای صَنَم
تو مُحْتُشمْ او مُحْتَشَم، چیزی بِدِه درویش را
باخویش کُنْ بیخویش را، چیزی بِدِه درویش را
تَشریف دِهْ عُشّاق را، پُرنور کُن آفاق را
بر زَهر زَن تَریاق را، چیزی بِدِه درویش را
با رویِ همچون ماهِ خود، با لُطفِ مِسْکین خواهِ خود
ما را تو کُن هَمراهِ خود، چیزی بِدِه درویش را
چون جِلْوۀ مَهْ میکُنی، وَزْ عشق آگَهْ میکُنی
با ما چه هَمرَه میکُنی؟ چیزی بِدِه درویش را
درویش را چِبْوَد نشان، جان و زبانِ دُرفَشان
نِی دَلْقِ صدپاره کَشان، چیزی بِدِه درویش را
هم آدم و آن دَم تویی، هم عیسی و مَریَم تویی
هم راز و هم مَحْرَم تویی، چیزی بِدِه درویش را
تَلخ از تو شیرین میشود، کُفر از تو چون دین میشود
خار از تو نَسرین میشود، چیزی بِدِه درویش را
جانِ من و جانانِ من، کُفرِ من و ایمانِ من
سُلطانِ سُلطانانِ من، چیزی بِدِه درویش را
ای تَنپَرَستِ بوالْحَزَنْ، در تَن مَپیچ و جان مَکَن
مَنگر به تَن، بِنگر به من، چیزی بِدِه درویش را
امروز ای شمع آن کُنم، بر نورِ تو جولان کُنم
بر عشقْ جان افشان کُنم، چیزی بِدِه درویش را
امروز گویم چون کُنم؟ یک باره دل را خون کُنم
وین کار را یک سون کُنم؟ چیزی بِدِه درویش را
تو عیبْ ما را کیستی؟ تو مار یا ماهیسْتی؟
خود را بگو تو چیستی؟ چیزی بِدِه درویش را
جان را دَراَفکَن در عَدَم، زیرا نَشایَد ای صَنَم
تو مُحْتُشمْ او مُحْتَشَم، چیزی بِدِه درویش را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - گستاخ مکن تو ناکسان را
گُستاخ مَکُن تو ناکَسان را
در چَشمْ مَیار این خَسان را
دَرزی دُزدی چو یافت فُرصت
کَم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حَلْقه بر دَر
هم نیز نِیَند لایقِ آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند
از طَمْع، مَپوش این عِیان را
ایشان چو زِ خویش پُرغَمانَنْد
چون دور کنند زِ تو غَمان را؟
جُز خَلْوَتِ عشق نیست دَرمان
رنجِ باریک اَنْدُهان را
یا دیدنِ دوست، یا هَوایش
دیگر چه کُند کسی جهان را
تا دیدنِ دوست، در خیالَش
میدار تو در سُجود جان را
پیشَش چو چراغپایه میایست
چون فُرصتهاست مَر مِهان را
وامانده از این زَمانه باشی
کِی بینی اصلِ این زمان را؟
چون گشت گُذاره از مَکان چَشم
زو بیند جانِ آن مکان را
جان خوردی، تَن چو قازْغانی
بر آتش نِهْ تو قازْغان را
تا جوش بِبینی زَ اَنْدَرونَت
زان پَس نَخَری تو داستان را
نَظّارهٔ نَقدِ حالِ خویشی
نَظّاره درونْست راستان را
این حالْ بِدایَتِ طَریق است
با گُم شدگان دَهَم نشان را
چون صد مَنْزِل از این گذشتند
این چون گویم مَران کَسان را؟
مَقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسْمان را
مَخْدومَم شَمسِ حَقّ و دین را
کوهست پناهْ اِنْس و جان را
تبریز از او چو آسْمان شُد
دل گُم مَکُناد نَردبان را
در چَشمْ مَیار این خَسان را
دَرزی دُزدی چو یافت فُرصت
کَم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حَلْقه بر دَر
هم نیز نِیَند لایقِ آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند
از طَمْع، مَپوش این عِیان را
ایشان چو زِ خویش پُرغَمانَنْد
چون دور کنند زِ تو غَمان را؟
جُز خَلْوَتِ عشق نیست دَرمان
رنجِ باریک اَنْدُهان را
یا دیدنِ دوست، یا هَوایش
دیگر چه کُند کسی جهان را
تا دیدنِ دوست، در خیالَش
میدار تو در سُجود جان را
پیشَش چو چراغپایه میایست
چون فُرصتهاست مَر مِهان را
وامانده از این زَمانه باشی
کِی بینی اصلِ این زمان را؟
چون گشت گُذاره از مَکان چَشم
زو بیند جانِ آن مکان را
جان خوردی، تَن چو قازْغانی
بر آتش نِهْ تو قازْغان را
تا جوش بِبینی زَ اَنْدَرونَت
زان پَس نَخَری تو داستان را
نَظّارهٔ نَقدِ حالِ خویشی
نَظّاره درونْست راستان را
این حالْ بِدایَتِ طَریق است
با گُم شدگان دَهَم نشان را
چون صد مَنْزِل از این گذشتند
این چون گویم مَران کَسان را؟
مَقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسْمان را
مَخْدومَم شَمسِ حَقّ و دین را
کوهست پناهْ اِنْس و جان را
تبریز از او چو آسْمان شُد
دل گُم مَکُناد نَردبان را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۲ - تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تَدبیر کُند بَنده و تَقدیر نَدانَد
تَدبیرْ به تَقدیرِ خداوند نَمانَد
بَنده چو بِیَندیشَد پیداست چه بیند
حیله بِکُند لیکْ خدایی نَتَوانَد
گامی دو چُنان آید کو راست نَهادهست
وان گاه که دانَد که کُجاهاش کَشانَد؟
اِسْتیزه مَکُن مَمْلَکَتِ عشقْ طَلَب کُن
کین مَمْلَکَتَت از مَلِکُ الْموت رَهانَد
باری تو بِهِلْ کامِ خود و نورِ خِرَد گیر
کین کامْ تو را زود به ناکام رَسانَد
اِشْکاریِ شَهْ باش و مَجو هیچ شکاری
کِاشْکارِ تو را بازِ اَجَل بازسِتانَد
چون بازِ شَهی رو به سویِ طَبْلهٔ بازَش
کان طَبْله تو را نوش دَهَد طَبْل نَخوانَد
از شاهْ وَفادارتَر امروز کسی نیست
خَر جانِبِ او ران که تو را هیچ نَرانَد
زندانیِ مَرگَند همه خَلْق یَقین دان
مَحْبوسْ تو را از تَکِ زندان نَرهانَد
دانی که در این کویِ رضا بانگِ سگان چیست؟
تا هر کِه مُخَنَّث بُوَد آنَش بِرَمانَد
حاشا زِ سواری که بُوَد عاشقِ این راه
که بانگِ سگِ کویْ دِلَش را بِطَپانَد
تَدبیرْ به تَقدیرِ خداوند نَمانَد
بَنده چو بِیَندیشَد پیداست چه بیند
حیله بِکُند لیکْ خدایی نَتَوانَد
گامی دو چُنان آید کو راست نَهادهست
وان گاه که دانَد که کُجاهاش کَشانَد؟
اِسْتیزه مَکُن مَمْلَکَتِ عشقْ طَلَب کُن
کین مَمْلَکَتَت از مَلِکُ الْموت رَهانَد
باری تو بِهِلْ کامِ خود و نورِ خِرَد گیر
کین کامْ تو را زود به ناکام رَسانَد
اِشْکاریِ شَهْ باش و مَجو هیچ شکاری
کِاشْکارِ تو را بازِ اَجَل بازسِتانَد
چون بازِ شَهی رو به سویِ طَبْلهٔ بازَش
کان طَبْله تو را نوش دَهَد طَبْل نَخوانَد
از شاهْ وَفادارتَر امروز کسی نیست
خَر جانِبِ او ران که تو را هیچ نَرانَد
زندانیِ مَرگَند همه خَلْق یَقین دان
مَحْبوسْ تو را از تَکِ زندان نَرهانَد
دانی که در این کویِ رضا بانگِ سگان چیست؟
تا هر کِه مُخَنَّث بُوَد آنَش بِرَمانَد
حاشا زِ سواری که بُوَد عاشقِ این راه
که بانگِ سگِ کویْ دِلَش را بِطَپانَد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۲ - یکی لحظه ازو دوری نباید
یکی لحظه ازو دوری نباید
کَزان دوری خَرابیها فَزایَد
تو میگویی که باز آیم چه باشد؟
تو باز آیی اگر دل دَر گُشایَد
بَسی این کار را آسان گرفتند
بَسی دشوارها آسان نِمایَد
چرا آسان نِمایَد کارِ دشوار؟
که تَقدیر از کَمینْ عَقْلَت رُبایَد
به هر حالی که باشی پیشِ او باش
که از نزدیکْ بودن مِهْر زایَد
اگر تو پاک و ناپاکی بِمَگْریز
که پاکیها زِ نزدیکی فَزایَد
چُنان که تَن بِسایَد بر تَنِ یار
بِدیدن جانِ او بر جانْ بِسایَد
چو پا واپَس کَشَد یک روز از دوست
خَطَر باشد که عُمری دست خایَد
جُدایی را چرا میآزْمایی؟
کَسی مَر زَهر را چون آزْماید؟
گیاهی باش سَبز از آبِ شوقَش
مَیَندیش از خَری کو ژاژ خایَد
سَرَک بر آسْتان نِهْ همچو مِسْمار
که گَردون این چُنین سَر را نَسایَد
کَزان دوری خَرابیها فَزایَد
تو میگویی که باز آیم چه باشد؟
تو باز آیی اگر دل دَر گُشایَد
بَسی این کار را آسان گرفتند
بَسی دشوارها آسان نِمایَد
چرا آسان نِمایَد کارِ دشوار؟
که تَقدیر از کَمینْ عَقْلَت رُبایَد
به هر حالی که باشی پیشِ او باش
که از نزدیکْ بودن مِهْر زایَد
اگر تو پاک و ناپاکی بِمَگْریز
که پاکیها زِ نزدیکی فَزایَد
چُنان که تَن بِسایَد بر تَنِ یار
بِدیدن جانِ او بر جانْ بِسایَد
چو پا واپَس کَشَد یک روز از دوست
خَطَر باشد که عُمری دست خایَد
جُدایی را چرا میآزْمایی؟
کَسی مَر زَهر را چون آزْماید؟
گیاهی باش سَبز از آبِ شوقَش
مَیَندیش از خَری کو ژاژ خایَد
سَرَک بر آسْتان نِهْ همچو مِسْمار
که گَردون این چُنین سَر را نَسایَد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۳۸ - سخن به نزد سخن دان بزرگوار بود
سُخَن به نَزدِ سُخَن دانْ بُزرگوار بُوَد
زِ آسْمانْ سُخَن آمد سُخَن نه خوار بُوَد
سُخَن چو نیک نگویی هزار نیست یکی
سُخَن چو نیکو گویی یکی هزار بُوَد
سُخَن زِ پَرده بُرون آید آنگَهَش بینی
که او صِفاتِ خداوندِ کِردگار بُوَد
سُخَن چو رویْ نِمایَد خدایْ رَشکْ بَرَد
خُنُک کسی که به گُفتارْ رازدار بُوَد
زِ عَرش تا به ثَریٰ ذَرّه ذَرّه گویایَند
کِه داند؟ آن که به ادراکْ عَرشْ وار بُوَد
سُخَن زِ عِلْمِ خدا و عَمَل خدایْ کُند
وَگَر زِ ما طَلَبی کار کارِ کار بُوَد
چو مُرغَکانِ اَبابیل لشکری شِکَنَند
به پیشِ لشکرِ پنهان چه کارزار بُوَد
چو پَشّهیی سَرِ شاهی بَرَد که نِمْرود است
یَقین شود که نَهان در سِلاحْدار بُوَد
چو یک سَواره مَهْ را سِپَر دو نیم شود
سِنانِ دیده احمد چه دِلْگُذار بُوَد
تو صورتی طَلَبی زین سُخَن که دستْ نَهی
دَهَم به دستِ تو گَر دستْ دَستیار بُوَد
زِ آسْمانْ سُخَن آمد سُخَن نه خوار بُوَد
سُخَن چو نیک نگویی هزار نیست یکی
سُخَن چو نیکو گویی یکی هزار بُوَد
سُخَن زِ پَرده بُرون آید آنگَهَش بینی
که او صِفاتِ خداوندِ کِردگار بُوَد
سُخَن چو رویْ نِمایَد خدایْ رَشکْ بَرَد
خُنُک کسی که به گُفتارْ رازدار بُوَد
زِ عَرش تا به ثَریٰ ذَرّه ذَرّه گویایَند
کِه داند؟ آن که به ادراکْ عَرشْ وار بُوَد
سُخَن زِ عِلْمِ خدا و عَمَل خدایْ کُند
وَگَر زِ ما طَلَبی کار کارِ کار بُوَد
چو مُرغَکانِ اَبابیل لشکری شِکَنَند
به پیشِ لشکرِ پنهان چه کارزار بُوَد
چو پَشّهیی سَرِ شاهی بَرَد که نِمْرود است
یَقین شود که نَهان در سِلاحْدار بُوَد
چو یک سَواره مَهْ را سِپَر دو نیم شود
سِنانِ دیده احمد چه دِلْگُذار بُوَد
تو صورتی طَلَبی زین سُخَن که دستْ نَهی
دَهَم به دستِ تو گَر دستْ دَستیار بُوَد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۹ - ای خواجه تو عاقلانه میباش
ای خواجه تو عاقلانه میباش
چون بیخَبَری زِ شورِ اوباش
آن چهره که رَشکِ فَخْرِ فقر است
با ناخُنِ زشتِ خویشْ مَخْراش
آن بُت به خیال دَرنَگُنجَد
بُتها به خیالْ خانه مَتْراش
جُمله بُت و بُت پَرَست چون اوست
غیرِ کُل و جُمله چیست جُز لاش
نی فَهم کنند خَلْق این را
نی دَستوری که دَم زَنَم فاش
این ماشْ برنجِ اَحْوَلان است
وَرْنی نه برنج هست و نی ماش
پایانها را کجا شِناسَند
چون پوشیدهست رَشکْ روهاش
گَر میدُزدی زِ زندگانْ دُزد
ای دُزدِ کَفَن به شب چو نَبّاش
امّا زِ قَضاست ماتَ مَنْ مات
هم حُکْمِ قَضاست عاشَ مَنْ عاش
خامُش که زِ شبْ خَبَر ندارد
آن کَس که به روز خورْد خَشْخاش
چون بیخَبَری زِ شورِ اوباش
آن چهره که رَشکِ فَخْرِ فقر است
با ناخُنِ زشتِ خویشْ مَخْراش
آن بُت به خیال دَرنَگُنجَد
بُتها به خیالْ خانه مَتْراش
جُمله بُت و بُت پَرَست چون اوست
غیرِ کُل و جُمله چیست جُز لاش
نی فَهم کنند خَلْق این را
نی دَستوری که دَم زَنَم فاش
این ماشْ برنجِ اَحْوَلان است
وَرْنی نه برنج هست و نی ماش
پایانها را کجا شِناسَند
چون پوشیدهست رَشکْ روهاش
گَر میدُزدی زِ زندگانْ دُزد
ای دُزدِ کَفَن به شب چو نَبّاش
امّا زِ قَضاست ماتَ مَنْ مات
هم حُکْمِ قَضاست عاشَ مَنْ عاش
خامُش که زِ شبْ خَبَر ندارد
آن کَس که به روز خورْد خَشْخاش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۹ - مقام ناز نداری، برو تو ناز مکن
مَقامِ ناز نداری، بُرو تو نازْ مَکُن
چو میوه پُخته نگشت از درختْ بازمَکُن
به پیشِ قبلهٔ حَق، هَمچو بُت مَیا، مَنِشین
نمازِ خود را از خویشْ بینماز مَکُن
گَهی که پُخته شُدی، از درختْ فارغ باش
زِ گرم و سَرد مَیَندیش و اِحْتِراز مَکُن
چو هیچ خَصْم نَمانَد برو به بَزْم نِشین
سِلاحِ رَزْم بِیَنداز و تُرک تاز مَکُن
چو صافِ صاف بَرآمَد زِ کوره نَقْدهٔ تو
مَدِه به کورهٔ هر کوردل، گُداز مَکُن
جَمالِ خود زِ اسیرانِ عشقْ هیچ مَپوش
چو باغِ لُطفِ خدایی تو، دَر فَراز مَکُن
چو میوه پُخته نگشت از درختْ بازمَکُن
به پیشِ قبلهٔ حَق، هَمچو بُت مَیا، مَنِشین
نمازِ خود را از خویشْ بینماز مَکُن
گَهی که پُخته شُدی، از درختْ فارغ باش
زِ گرم و سَرد مَیَندیش و اِحْتِراز مَکُن
چو هیچ خَصْم نَمانَد برو به بَزْم نِشین
سِلاحِ رَزْم بِیَنداز و تُرک تاز مَکُن
چو صافِ صاف بَرآمَد زِ کوره نَقْدهٔ تو
مَدِه به کورهٔ هر کوردل، گُداز مَکُن
جَمالِ خود زِ اسیرانِ عشقْ هیچ مَپوش
چو باغِ لُطفِ خدایی تو، دَر فَراز مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۵ - بیاموز از پیمبر کیمیایی
بیاموز از پَیَمْبَر کیمیایی
که هر چِتْ حَق دَهَد، می دِهْ رضایی
همان لحظه دَرِ جَنَّت گُشایَد
چو تو راضی شوی در اِبْتلایی
رَسولِ غَم اگر آید بَرِ تو
کِنارش گیر هَمچون آشنایی
جَفایی کَزْ بَرِ معشوق آید
نِثارَش کُن به شادی مَرْحَبایی
که تا آن غَم بُرون آید زِ چادَر
شِکَرباری، لَطیفی، دِلْرُبایی
به گوشهیْ چادرِ غَمْ دست دَرزَن
که بس خوب است و کردهست او دَغایی
دَرین کو، روسبی باره مَنَم، من
کَشیده چادرِ هر خوش لِقایی
همه پوشیده چادرهایِ مَکْروه
که پِنْداری که هست او اژدَهایی
منِ جان سیر اَژدَرها پَرَستَم
تو گَر سیری زِ جان، بِشْنو صَلایی
نَبیند غَم مرا اِلّا که خندان
نَخوانَم دَرد را اِلّا دَوایی
مُبارک تَر زِ غَم چیزی نباشد
که پاداشَش ندارد مُنْتَهایی
به نامَردی نخواهی یافت چیزی
خَمُش کردم که تا نَجْهَد خَطایی
که هر چِتْ حَق دَهَد، می دِهْ رضایی
همان لحظه دَرِ جَنَّت گُشایَد
چو تو راضی شوی در اِبْتلایی
رَسولِ غَم اگر آید بَرِ تو
کِنارش گیر هَمچون آشنایی
جَفایی کَزْ بَرِ معشوق آید
نِثارَش کُن به شادی مَرْحَبایی
که تا آن غَم بُرون آید زِ چادَر
شِکَرباری، لَطیفی، دِلْرُبایی
به گوشهیْ چادرِ غَمْ دست دَرزَن
که بس خوب است و کردهست او دَغایی
دَرین کو، روسبی باره مَنَم، من
کَشیده چادرِ هر خوش لِقایی
همه پوشیده چادرهایِ مَکْروه
که پِنْداری که هست او اژدَهایی
منِ جان سیر اَژدَرها پَرَستَم
تو گَر سیری زِ جان، بِشْنو صَلایی
نَبیند غَم مرا اِلّا که خندان
نَخوانَم دَرد را اِلّا دَوایی
مُبارک تَر زِ غَم چیزی نباشد
که پاداشَش ندارد مُنْتَهایی
به نامَردی نخواهی یافت چیزی
خَمُش کردم که تا نَجْهَد خَطایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۱ - چند اندر میان غوغایی؟
چند اَنْدَر میانِ غوغایی؟
خوی کُن پاره پاره تنهایی
خَلْوَتی را لَطیف سوداییست
رو بِپُرسَش که در چه سودایی؟
خَلْوَت آن است که در پناهِ کسی
خوش بِخُسپیّ و خوش بیاسایی
زیرِ سایهیْ درختِ بَخت آور
زود مَنْزِل کُنی، فرود آیی
وَرْ تو خواهی که بَختْ بُگْشایَد
زیرِ هر سایه رَخْت نَگْشایی
سویِ اَنْبانِ ما و من نَرَوی
گر چه او گویَدَت که از مایی
رو به خود آر، هر کجا باشی
روسیاه است مَردِ هَرجایی
خودِ تو چیست؟ بیخودی زان کَس
که ازو در چُنین تماشایی
چون رَسیدی به شَهْ صَلاحُ الدّین
گَر فَسادی، سویِ صَلاح آیی
خوی کُن پاره پاره تنهایی
خَلْوَتی را لَطیف سوداییست
رو بِپُرسَش که در چه سودایی؟
خَلْوَت آن است که در پناهِ کسی
خوش بِخُسپیّ و خوش بیاسایی
زیرِ سایهیْ درختِ بَخت آور
زود مَنْزِل کُنی، فرود آیی
وَرْ تو خواهی که بَختْ بُگْشایَد
زیرِ هر سایه رَخْت نَگْشایی
سویِ اَنْبانِ ما و من نَرَوی
گر چه او گویَدَت که از مایی
رو به خود آر، هر کجا باشی
روسیاه است مَردِ هَرجایی
خودِ تو چیست؟ بیخودی زان کَس
که ازو در چُنین تماشایی
چون رَسیدی به شَهْ صَلاحُ الدّین
گَر فَسادی، سویِ صَلاح آیی
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی
یک امیری زان امیران پیش رفت
پیشِ آن قومِ وَفا اَنْدیش رفت
گفت اینک نایِبِ آن مَردْ من
نایِبِ عیسی مَنَم اَنْدَر زَمَن
اینک این طومارْ بُرهانِ من است
کین نیابَتْ بَعد ازو آنِ من است
آن امیرِ دیگر آمد از کَمین
دَعویِ او در خِلافَت بُد همین
از بَغَلْ او نیز طوماری نِمود
تا بَرآمَد هر دو را خَشمِ جُهود
آن امیرانِ دِگَر یک یک قِطار
بَرکَشیده تیغهایِ آبْدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
دَرهَم افتادند چون پیلانِ مَست
صد هزاران مَردِ تَرسا کُشته شُد
تا زِ سَرهایِ بُریده پُشته شُد
خون رَوان شُد هَمچو سَیل از چَپّ و راست
کوهْ کوه اَنْدَر هوا زین گَرْد خاست
تُخْمهایِ فِتْنهها کو کَشته بود
آفَتِ سَرهایِ ایشان گشته بود
جَوْزها بِشْکَست و آن کانْ مغز داشت
بَعدِ کُشتنْ روحِ پاکِ نَغْز داشت
کُشتن و مُردن که بر نَقْشِ تَن است
چون انار و سیب را بِشْکَستن است
آنچه شیرین است، او شُد نارْدانگ
وان که پوسیدهست، نَبْوَد غیرِ بانگ
آنچه با معنیست خود پیدا شود
وانچه پوسیدهست او رُسوا شود
رَو به معنی کوش ای صورتپَرَست
زان که معنی بر تَنِ صورتْ پَر است
هم نِشینِ اَهلِ معنی باش تا
هم عَطا یابیّ و هم باشی فَتی
جانِ بیمعنی درین تَنْ بیخِلاف
هست هَمچون تیغِ چوبین در غِلاف
تا غِلاف اَنْدَر بُوَد، باقیمت است
چون بُرون شُد، سوختن را آلَت است
تیغ چوبین را مَبَر در کارزار
بِنْگَر اَوَّل، تا نگردد کارْ زار
گَر بُوَد چوبین، بُرو دیگر طَلَب
وَرْ بُوَد الماس، پیش آ با طَرَب
تیغْ در زَرّادْخانهیْ اَوْلیاست
دیدنِ ایشانْ شما را کیمیاست
جُمله دانایان همین گفته، همین
هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمین
گَر اناری میخَری، خندان بِخَر
تا دَهَد خنده زِ دانهیْ او خَبَر
ای مُبارک خَندهاَش کو از دَهان
مینِمایَد دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان
نامُبارک، خندۀ آن لاله بود
کَزْ دَهانِ او سیاهیْ دل نِمود
نارِ خَندانْ باغ را خندان کُند
صُحبَتِ مَردانَت از مَردان کُند
گَر تو سنگِ صَخْره و مَرمَر شَوی
چون به صاحِبْدل رَسی، گوهر شَوی
مِهْرِ پاکانْ درمیانِ جانْ نِشان
دل مَدِه اِلّا به مِهْرِ دلْ خوشان
کویِ نومیدی مَرو، اومیدهاست
سویِ تاریکی مَرو، خورشیدهاست
دلْ تو را در کویِ اَهلِ دل کَشَد
تَنْ تو را در حَبْسِ آب و گِل کَشَد
هین غذایِ دل بِدِه از همدلی
رو بِجو اِقْبال را از مُقْبلی
پیشِ آن قومِ وَفا اَنْدیش رفت
گفت اینک نایِبِ آن مَردْ من
نایِبِ عیسی مَنَم اَنْدَر زَمَن
اینک این طومارْ بُرهانِ من است
کین نیابَتْ بَعد ازو آنِ من است
آن امیرِ دیگر آمد از کَمین
دَعویِ او در خِلافَت بُد همین
از بَغَلْ او نیز طوماری نِمود
تا بَرآمَد هر دو را خَشمِ جُهود
آن امیرانِ دِگَر یک یک قِطار
بَرکَشیده تیغهایِ آبْدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
دَرهَم افتادند چون پیلانِ مَست
صد هزاران مَردِ تَرسا کُشته شُد
تا زِ سَرهایِ بُریده پُشته شُد
خون رَوان شُد هَمچو سَیل از چَپّ و راست
کوهْ کوه اَنْدَر هوا زین گَرْد خاست
تُخْمهایِ فِتْنهها کو کَشته بود
آفَتِ سَرهایِ ایشان گشته بود
جَوْزها بِشْکَست و آن کانْ مغز داشت
بَعدِ کُشتنْ روحِ پاکِ نَغْز داشت
کُشتن و مُردن که بر نَقْشِ تَن است
چون انار و سیب را بِشْکَستن است
آنچه شیرین است، او شُد نارْدانگ
وان که پوسیدهست، نَبْوَد غیرِ بانگ
آنچه با معنیست خود پیدا شود
وانچه پوسیدهست او رُسوا شود
رَو به معنی کوش ای صورتپَرَست
زان که معنی بر تَنِ صورتْ پَر است
هم نِشینِ اَهلِ معنی باش تا
هم عَطا یابیّ و هم باشی فَتی
جانِ بیمعنی درین تَنْ بیخِلاف
هست هَمچون تیغِ چوبین در غِلاف
تا غِلاف اَنْدَر بُوَد، باقیمت است
چون بُرون شُد، سوختن را آلَت است
تیغ چوبین را مَبَر در کارزار
بِنْگَر اَوَّل، تا نگردد کارْ زار
گَر بُوَد چوبین، بُرو دیگر طَلَب
وَرْ بُوَد الماس، پیش آ با طَرَب
تیغْ در زَرّادْخانهیْ اَوْلیاست
دیدنِ ایشانْ شما را کیمیاست
جُمله دانایان همین گفته، همین
هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمین
گَر اناری میخَری، خندان بِخَر
تا دَهَد خنده زِ دانهیْ او خَبَر
ای مُبارک خَندهاَش کو از دَهان
مینِمایَد دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان
نامُبارک، خندۀ آن لاله بود
کَزْ دَهانِ او سیاهیْ دل نِمود
نارِ خَندانْ باغ را خندان کُند
صُحبَتِ مَردانَت از مَردان کُند
گَر تو سنگِ صَخْره و مَرمَر شَوی
چون به صاحِبْدل رَسی، گوهر شَوی
مِهْرِ پاکانْ درمیانِ جانْ نِشان
دل مَدِه اِلّا به مِهْرِ دلْ خوشان
کویِ نومیدی مَرو، اومیدهاست
سویِ تاریکی مَرو، خورشیدهاست
دلْ تو را در کویِ اَهلِ دل کَشَد
تَنْ تو را در حَبْسِ آب و گِل کَشَد
هین غذایِ دل بِدِه از همدلی
رو بِجو اِقْبال را از مُقْبلی
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلیالله علیه و سلم بتسخر خواند
آن دَهانْ کَژْ کرد و از تَسْخَر بِخوانْد
نامِ اَحْمَد را، دَهانَش کَژْ بِمانْد
باز آمد کِی مُحَمَّد عَفو کُن
ای تو را اَلْطاف و عِلْمِ مِنْ لَدُن
من تو را اَفْسوس میکردم زِ جَهْل
من بُدَم اَفْسوس را مَنْسوب و اَهْل
چون خدا خواهد که پَردهیْ کَس دَرَد
مَیْلَشْ اَنْدَر طَعْنۀ پاکان بَرَد
وَرْ خدا خواهد که پوشَد عیبِ کَس
کَم زَنَد در عیبِ مَعْیوبانْ نَفَس
چون خدا خواهد کِهمان یاری کُند
مَیْلِ ما را جانبِ زاری کُند
ای خُنُک چَشمی که آن گِریانِ اوست
وِیْ هُمایون دلْ که آن بِریانِ اوست
آخِرِ هر گریه آخِر خَندهییست
مَردِ آخِربین مُبارک بَندهییست
هر کجا آبِ رَوان، سَبزه بُوَد
هر کجا اشکی رَوان، رَحمَت شود
باش چون دولاب، نالان، چَشمْ تَر
تا زِ صَحْنِ جانْت بَر رویَد خُضَر
اشک خواهی، رَحْم کُن بر اشکْ بار
رَحْم خواهی، بر ضَعیفانْ رَحْم آر
نامِ اَحْمَد را، دَهانَش کَژْ بِمانْد
باز آمد کِی مُحَمَّد عَفو کُن
ای تو را اَلْطاف و عِلْمِ مِنْ لَدُن
من تو را اَفْسوس میکردم زِ جَهْل
من بُدَم اَفْسوس را مَنْسوب و اَهْل
چون خدا خواهد که پَردهیْ کَس دَرَد
مَیْلَشْ اَنْدَر طَعْنۀ پاکان بَرَد
وَرْ خدا خواهد که پوشَد عیبِ کَس
کَم زَنَد در عیبِ مَعْیوبانْ نَفَس
چون خدا خواهد کِهمان یاری کُند
مَیْلِ ما را جانبِ زاری کُند
ای خُنُک چَشمی که آن گِریانِ اوست
وِیْ هُمایون دلْ که آن بِریانِ اوست
آخِرِ هر گریه آخِر خَندهییست
مَردِ آخِربین مُبارک بَندهییست
هر کجا آبِ رَوان، سَبزه بُوَد
هر کجا اشکی رَوان، رَحمَت شود
باش چون دولاب، نالان، چَشمْ تَر
تا زِ صَحْنِ جانْت بَر رویَد خُضَر
اشک خواهی، رَحْم کُن بر اشکْ بار
رَحْم خواهی، بر ضَعیفانْ رَحْم آر
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضیالله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود
گفت صِدّیقه که ای زُبدهیْ وجود
حِکمَتِ بارانِ امروزین چه بود؟
این زِ بارانهایِ رَحمَت بود یا
بَهرِ تَهدید است و عَدلِ کِبْریا؟
این از آن لُطْفِ بَهاریّات بود؟
یا زِ پاییزیِّ پُرآفات بود؟
گفت این از بَهرِ تَسکینِ غَم است
کَزْ مُصیبَت بر نِژادِ آدم است
گَر بَر آن آتش بِمانْدی آدمی
بس خَرابی دَرفُتادی و کَمی
این جهان ویران شُدی اَنْدر زمان
حِرصها بیرون شُدی از مَردمان
اَسْتُنِ این عالَم ای جان غَفْلَت است
هوشیاری این جهان را آفَت است
هوشیاری زان جهان است و چو آن
غالِب آید، پَست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب و حِرصْ یَخ
هوشیاری آب و این عالَم وَسَخ
زان جهانْ اندک تَرشُّح میرَسَد
تا نَغُرَّد در جهانْ حِرص و حَسَد
گَر تَرَشُّح بیشتر گردد زِ غَیْب
نه هُنر ماند دَرین عالَمْ نه عَیْب
این ندارد حَد، سویِ آغاز رو
سویِ قصّهیْ مَردِ مُطرب باز رو
حِکمَتِ بارانِ امروزین چه بود؟
این زِ بارانهایِ رَحمَت بود یا
بَهرِ تَهدید است و عَدلِ کِبْریا؟
این از آن لُطْفِ بَهاریّات بود؟
یا زِ پاییزیِّ پُرآفات بود؟
گفت این از بَهرِ تَسکینِ غَم است
کَزْ مُصیبَت بر نِژادِ آدم است
گَر بَر آن آتش بِمانْدی آدمی
بس خَرابی دَرفُتادی و کَمی
این جهان ویران شُدی اَنْدر زمان
حِرصها بیرون شُدی از مَردمان
اَسْتُنِ این عالَم ای جان غَفْلَت است
هوشیاری این جهان را آفَت است
هوشیاری زان جهان است و چو آن
غالِب آید، پَست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب و حِرصْ یَخ
هوشیاری آب و این عالَم وَسَخ
زان جهانْ اندک تَرشُّح میرَسَد
تا نَغُرَّد در جهانْ حِرص و حَسَد
گَر تَرَشُّح بیشتر گردد زِ غَیْب
نه هُنر ماند دَرین عالَمْ نه عَیْب
این ندارد حَد، سویِ آغاز رو
سویِ قصّهیْ مَردِ مُطرب باز رو