عبارات مورد جستجو در ۱۱ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۰۱ - اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد؟
اگر دَمی بِنَوازد مرا نِگار چه باشد؟
گر این درخت بِخَندَد از آن بهار چه باشد؟
وَگَر به پیشِ من آید خیالِ یار که چونی؟
حَیاتِ نو بِپَذیرد تَنِ نِزار چه باشد؟
شکارِ خسته اویَم به تیرِ غَمْزه جادو
گَرَم به مِهْر بِخوانَد که ای شکار چه باشد؟
چو کاسه بر سَرِ آبَم زِ بی‌قَراریِ عِشقَش
اگر رَسَم به لبِ دوست کوزه وار چه باشد؟
کِنارِ خاک زِ اَشکَم چو لَعْل و گوهر پُر شُد
اگر به وَصل گُشایَد دَمی کِنار چه باشد؟
بِگُفت چیست شِکایَت؟ هزار بار گُشادم
زِ بَحرْ ماهیِ جان را هزار بار چه باشد؟
من از قِطارِ حَریفانْ مِهارِ عقل گُسَستَم
به پیشِ اُشتُرِ مَستَش یکی مِهار چه باشد؟
اگر مِهار گُسَستم وَگَرچه بار فِکَنْدم
یکی شُتُر کم گیری ازین قِطار چه باشد؟
دِلَم به خشم نَظَر می‌کُند که کوتَه کُن هین
اگر بِجَست یکی نُکته از هزار چه باشد؟
چو احمد است و ابوبکر یارِ غار دل و عشق
دو نام بود و یکی جان دو یارِ غار چه باشد؟
انارِ شیرینْ گَر خود هزار باشد وَگَر یک
چو شُد یکی بِفَشُردنْ دِگَر شُمار چه باشد؟
خُمار و خَمْر یکَسْتی ولی اَلِف نگُذارد
اَلِف چو شُد زِ میانه بِبین خُمار چه باشد؟
چو شَمسِ مَفْخَرِ تبریز ماهِ نو بِنِمایَد
در آن نِمایشِ موزون زِ کار و بار چه باشد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۳ - ای آن که تو شاه مطربانی
ای آن کِه تو شاهِ مُطربانی
زان دِلْبَرِکَش بگو که دانی
خواهم که دو عُشر، ای خوش آواز
از مُصْحَفِ حُسنِ او بِخوانی
در هر حَرفیش مُسْتَمِع را
بُگْشایَد چَشمهٔ مَعانی
سینش گوید که فَاسْتَجیبوا
نونَش گوید که لَنْ تَرانی
ای طُرّهٔ او چه پایْ بَندی
وِیْ غَمْزهٔ او چه‌ بی‌اَمانی
از نرگسِ اوست، ای گُلِ سُرخ
کان اَطْلَسِ سُرخْ می‌دَرانی
مانْدم زِ تمام کردنِ این
باقیش تو بگو بَرین نشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۱ - گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
گَر تو ما را به جَفایِ صَنَمان تَرسانی
شِکَمِ گُرسَنِگان را، تو به نان تَرسانی
وَرْبه دُشنامِ بُتَم آیی و تَهدید دَهی
مُردگان را بِنِشانیّ و به جان تَرسانی
وَرْبه مَجنون سَقَطی از لبِ لیلی آری
هَمچو مَخْمورکِش از رَطْلِ گِران تَرسانی
من که چون دیگِ پُر آتش، زِ تَبِش خُشک لَبَم
گوشِ آنم کِمْ از آن چَرب زبان تَرسانی
گُرگِ هِجْران پیِ من کرد و مرا تَنگ آوَرْد
گُرگ تَرسَد نه من، اَرْتو به شَبان تَرسانی
باده‌یی گَر تو زِتَلْخیِّ وِیْ‌اَم بیم دَهی
ساده‌یی گَر مگسان را تو به خوان تَرسانی
پاک بازَنَد و مُقامِر که درین جا جمع‌اند
نیست تاجر که تو او را به زیان تَرسانی
چون خیالاتْ لَطیفَند، نه خونند و نه گوشت
که تو تیری بِزَنی، یا به کَمان تَرسانی
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - مغرور کسی به که درت جا نکند کس
مغرور کسی به که درت جا نکند کس
وصلی که محالست تمنا نکند کس
نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی
بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس
روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست
همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس
مرغ دل ما کیست اگر دامگه اینست
سیمرغ به دام افتد و پروا نکند کس
آه این چه غرور است که سد کشته گر افتد
دزدیده هم از دور تماشا نکند کس
چندین سر بی جرم به دار است در آن کو
یک بار سر از ناز به بالا نکند کس
وحشی سبب ناز و تغافل همه حسن است
حسن ار نبود این همه اینها نکند کس
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۸۴ - خاقانی رو چو سیر عریان وش باش
خاقانی رو چو سیر عریان وش باش
تو تو چو پیاز و دل پر از آتش باش
چون جنبش چرخ گندنائی کش باش
گشنیز تویی دیگ فلک را خوش باش
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۳ - صفا گل‌ کرده‌ای تا کی غبار رنگ نشکستن‌
صفا گل‌ کرده‌ای تا کی غبار رنگ نشکستن‌
تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن
به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر
به دامن از حیا دور است پای لنگ نشکستن
کفی خاکی و افسون نفس داده است بر بادت
کلاه ناز تا کی بر چنین اورنگ نشکستن
امل چون ریشه در خاکم نداد آرام سحر است این
به ‌منزل ‌خفتن ‌و گرد ره ‌و فرسنگ ‌نشکستن
به وهم ای ‌کاش می‌کردم علاج بی دماغیها
رسا شد نشئهٔ یاس از خمار بنگ نشکستن
نگردد هیچکس یارب ستم فرسای خودداری
درین ‌کهسار دارد نوحه بر هر سنگ نشکستن
درین گلشن که وحشت دست در آغوش گل دارد
چرا چون غنچه دامان تو گیرد تنگ نشکستن
به جام عیش امکان عمرها شد سنگ می‌بارد
تو هم زین عالمی تا چند خواهی رنگ نشکستن
سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل
ندامت می‌کشد زین ساز بی آهنک نشکستن
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۴۲ - بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن
بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن
و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن
گر آتش عشق تو وزد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۸۸۶ - زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد
زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد
درین دریا زشورش در صدف گوهر نمی بندد
دم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟
زبان شعله بیباک را صرصر نمی بندد
مزن چین بر جبین ای سنگدل در منتهای خط
که در فصل خزان گلزار را کس در نمی بندد
نظر بر رخنه ملک است دایم پادشاهان را
چرا ساقی دهان ما به یک ساغر نمی بندد؟
چه سازد با دل پرشکوه ما مهر خاموشی؟
کسی با موم چشم روزن مجمر نمی بندد
نمی گردد کم از دست نوازش اضطراب دل
حجاب ابر ره بر گردش اختر نمی بندد
زحرف سرد بر دل می خورد ناصح، نمی داند
که ره بر جوش دریا خامی عنبر می بندد
ترا روزی که رعنایی کمر می بست، دانستم
که کوه طاقت عاشق کمر دیگر نمی بندد
گرفتم عقل محکم کردکار خویش را صائب
ره سیل قضا را سد اسکندر نمی بندد
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۶۷ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیر
ای شکسته زلف یار از بس که تو دستان کنی
دست دست تست اگر با ساحران پیمان کنی
گاه بر ماه دو هفته گرد مشک آری پدید
گاه مر خورشید را در غالیه پنهان کنی
گاه بی جوش از بر گلبرگ بر جوشی همی
گاه بی مشک از بر کافور مشک افشان کنی
سامری از ساحری بر زرّ گوساله نکرد
نیم از آن هرگز که تو با عارض جانان منی
هم زره پوشی و هم چوگان زنی بر ارغوان
خویشتن را گه زره سازی و گه چوگان کنی
بشکنی بر خویشتن تا نرخ عنبر بشکنی
خویشتن لرزان کنی تا نرخ مشک ارزان کنی
نیستی دیوانه بر آتش چرا غلطی همی
نیستی پروانه گرد شمع چون جولان کنی
چون بخواهی گشت گردشگاه تو دیبا بود
چون بخواهی خفت بستر لالۀ نعمان کنی
دل نگهدار ای تن از دردش که دل باید تو را
تا ثنای کدخدای خسرو ایران کنی
خواجه بوالقاسم عمید سید آن کز نعت او
شعرهای عنصری پر لؤلؤ و مرجان کنی
عادلی کز بس بزرگی و تمامی عدل او
عار دارد گر حدیث عدل نوشروان کنی
اصل فرمان دادن اندر طاعت و فرمان اوست
بر جهان فرمان دهی گر خواجه را فرمان کنی
ای خداوندی که گر بی کام تو گردد فلک
آرزوی خویش را تو بر فلک تاوان کنی
مرد ره یابد به شعر از نعمت و احسان تو
تو ز بس احسان کنی مدّاح را حسّان کنی
وعده را نیسان نباشد جایز اندر طبع تو
ور وعیدی کرد باید ساعتی نسیان کنی
از نجوم آسمان چاکر فزون بینم تو را
گاه آن آمد که تو بر آسمان دیوان کنی
گر چو ابراهیم در آذر بود مداح تو
چون دعای مستجاب آتش برو ریحان کنی
ور بدریا بر گذاری تو سموم قهر خویش
ماهیانرا زیر آب اندر همه بریان کنی
از دو برهان دو پیغمبر تو را بینم نصیب
وین دو بینم شغل تو گر این کنی ور آن کنی
از عطا تو معجزات عیسی مریم کنی
از قلم تو معجزات موسی عمران کنی
بر صدف باری غریب آورده ای زیرا که او
گوهر از باران کند تو گوهر از قطران کنی
از خردمندان که بر درگاه تو گرد آمدند
تربت حضرت همی چون تربت یونان کنی
چون خرد بر هرچه روحانی همی واقف شوی
چون فلک بر هرچه جسمانی همی دوران کنی
گر بخواهی از درستی وز عین اعتقاد
کفر گیتی را بایمانی همه ایمان کنی
جهد خلق از بهر خشنودی تست اندر جهان
تو همی جهد از پی خشنودی یزدان کنی
از درازی دست و فرمان رونده مر تو را
دست بر کیوان رسد گر دست بر کیوان کنی
تا بدید ایوان تو کیوان همی جوید شرف
ز آرزوی اینکه ا و را شرفۀ ایوان کنی
ز آرزوی آنکه بوسد پای تو حور بهشت
خواهدی کز روی او تو نقش شادروان کنی
گرچه سندان را کنی چون موم روز عزم خویش
موم را در زیر حزم خویش چون سندان کنی
این جهان چون نامه بنوردد همی در دست تو
تا مگر بر نامه نام خویش را عنوان کنی
گر نه خورشیدی جرا خیره شود دیده زتو
ور نه جانی پس چرا اوصاف را حیران کنی
نیستی خورشید و داری فعل خورشید از کرم
نیستی جان و همی از لفظ کار جان کنی
گنج پردازی همی تا رنج برداری ز خلق
رنج برداری همی تا عالم آبادان کنی
آن سرکشی تو که از رخها بشویی زنگ غم
وان پزشکی تو که درد آز را درمان کنی
تا جهان باقی بود بادت بقا تا علم را
پایه بفزائی و کار ملکرا سامان کنی
اورمزد و عید فرخ باد تا بر بدسگال
روز او نیران کنی و دلش را بریان کنی
گوسفند و گاو و اشتر مردمان قربان کنند
باز تو آز و نیاز و جهل را قربانی کنی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۹ - جلوه ی پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت
جلوه ی پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت
تاب این رشته ی باریک به در خواهد رفت
دل زسودای سر زلف تو خواهد واسوخت
از سر مجمرم این دود به در خواهد رفت
یک جهان بار شکایت زجهان خواهد بست
هر که از کشور هستی به سفر خواهد رفت
خار هم در قدم رهروان در سفرست
گل سپر گر نشود تا به جگر خواهد رفت
سفر ملک فنا ای دل اگر خواهی کرد
وقت شد قافله ی شمع سحر خواهد رفت
گر چنین شعله کشد کینه ی یاران وطن
چون شرر در سفرم عمر به سر خواهد رفت
به کمال ار برسد رابطه ی راز و نیاز
دود شمع از سر پروانه به در خواهد رفت
چرخ با صاف دلان بس که بهانه طلبست
رشته گر پاره شود آب گهر خواهد رفت
گوش بر گریه ام افکن که سخن از تف دل
آب خواهد شد و از دیده ی تر خواهد رفت
گر به شمشیر دهد تاب تف خون کلیم
جوهر از تیغ برون همچو شرر خواهد رفت
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۳۱ - تا عشق تو خیمه زد بصحرای دلم
تا عشق تو خیمه زد بصحرای دلم
بگرفت سپاه غم سراپای دلم
از لشکر غم چو ملک دل گشت خراب
جان نعره زند که وا دلم وای دلم