عبارات مورد جستجو در ۱۴۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۶ - تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
تا چند خِرقه بَردَرَم از بیم و از امید
دَردِهْ شراب و واخَرَم از بیم و از امید
پیش آر جامِ آتشِ اندیشه سوز را
کَانْدیشه‌هاست در سَرَم از بیم و از امید
کَشتیِّ نوح را که زِ طوفانْ اَمانِ ماست
بِنْما که زیرِ لَنْگَرَم از بیم و از امید
آن زَرِّ سُرخ و نَقْدِ طَرَب را بِدِه که من
رُخْسار زَردْ چون زَرَم از بیم و از امید
در حَلْقه زانچه دادی در حَلْقِ من بِریز
کاخِر چو حَلْقه بر دَرَم از بیم و از امید
بارِ دِگَر به آب دِهْ این رَنگ و بوی را
کین دَم به رنگِ دیگَرَم از بیم و از امید
زابی که آبِ کوثَر اَنْدَر هَوایِ اوست
کَنْدَر هَوایِ کوثَرَم از بیم و از امید
در عینِ آتشَم چو خَلیلَم فِرِست آب
کازَر مِثالْ بُت گَرَم از بیم و از امید
کوریِّ چَشمِ بَد تو زِ چَشمم نَهان مَشو
کَزْ چَشم‌ها نَهان تَرَم از بیم و از امید
در آفتابِ رویِ خودم دار زان که من
مانندِ این غَزَل تَرَم از بیم و از امید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۴ - دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
دَفْع مَدِه، دَفْع مَدِه، من نَرَوَم تا نخورَم
عشوه مَدِه، عشوه مَدِه، عشوهٔ مَستانْ نَخَرَم
وعده مَکُن، وعده مَکُن، مُشتریِ وَعده نِیَم
یا بِدَهی، یا زِدُکانِ تو گِروگانْ بِبَرَم
گَر تو بَهایی بِنَهی تا که مرا دَفْع کُنی
رو، که به جُز حَق نَبَری، گرچه چُنین بی‌خَبَرَم
پَرده مَکُن، پَرده مَدَر، در سِپَسِ پَرده مَرو
راه بِدِه، راه بِدِه، یا تو بُرون آ زِ حَرَم
ای دل و جانْ بندهٔ تو، بَندِ شِکَرخَندهٔ تو
خندهٔ تو چیست؟ بگو، جوششِ دریایِ کَرَم
طالِعِ اِسْتیزِ مرا، از مَهْ و مِرّیخ بِجو
همچو قَضاهایِ فَلَک، خیره و اِسْتیزه گَرَم
چَرخْ زِاِسْتیزهٔ من، خیره و سَرگشته شود
زان که دو چندان که وِیْ‌اَم، گرچه چُنین مُخْتَصَرَم
گَر تو زِمن صَرفه بَری، من زِتو صد صَرفه بَرَم
کیسه بُرَم، کاسه بَرَم، زان که دورو هَمچو زَرَم
گرچه دورو هَمچو زَرَم، مُهرِ تو دارد نَظَرَم
از مَهْ و از مِهْرِ فَلَک، مَهْ‌تَر و اَفْلاک‌تَرَم
لاف زَنَم لافْ که تو راست کُنی لافِ مرا
ناز کُنم نازْ که من در نَظَرَت مُعْتَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش خَبَرَم، چون که تو کردی خَبَرَم
چه عَجَب اَرْخوش نَظَرَم؟ چون که تویی در نَظَرَم
بر هَمِگان گَر زِفَلَک، زَهْر بِبارَد همه شب
من شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَر اَنْدَر شِکَرَم
هر کَسَکی را کَسَکی، هر جِگَری را هَوَسی
لیک کجا تا به کجا؟ من زِهوایی دِگَرَم
من طَلَب اَنْدَر طَلَبَم، تو طَرَب اَنْدَر طَرَبی
آن طَرَبَت در طَلَبَم، پا زد و بَرگشت سَرَم
تیرْ تَراشنده تویی، دوکْ تَراشنده مَنَم
ماهِ درخشنده تویی، من چو شبِ تیره بَرَم
میرِ شکارِ فَلَکی، تیرْ بِزَن در دلِ من
وَرْبِزَنی تیرِ جَفا، هَمچو زمین پِیْ سِپَرَم
جُمله سِپَرهایِ جهان، با خِلَل از زَخْم بُوَد
بی خَطَر آنگاه بُوَم کَزپِیِ زَخْمَت سِپَرَم
گیج شُد از تو سَرِ من، این سَرِ سَرگشتهٔ من
تا که نَدانَم پِسَرا که پِسَرم یا پِدَرَم
آن دلِ آوارهٔ من، گَر زِسَفَر بازرَسَد
خانه تَهی یابَد او، هیچ نبیند اَثَرَم
سِرکه فَشانی چه کُنی کاتَشِ ما را بِکُشی؟
کاتَشَم از سِرکه‌اَت اَفْزون شود، اَفْزون شَرَرَم
عشقْ چو قربان کُنَدم، عیدِ من آن روز بُوَد
وَرْنَبُوَد عیدِ من آن، مَرد نِیَم بلکه غَرَم
چون عَرَفه و عید تویی، غُرّهٔ ذِی اَلْحَجَّه مَنَم
هیچ به تو دَرنَرَسم، وَزْپِیِ تو هم نَبُرَم
بازِ تواَم، بازِ تواَم، چون شِنَوَم طَبْلِ تو را
ای شَهْ و شاهَنْشَهِ من، باز شود بال و پَرَم
گَر بِدَهی میْ بِچَشَم، وَرْنَدَهی نیز خوشَم
سَر بِنَهَم، پا بِکَشَم، بی‌سَر و پا می‌نِگَرَم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی
یک جوانی بر زنی مَجنون بُده‌ست
می‌نَدادَش روزگارِ وَصلْ دَست
بَسْ شِکَنجه کرد عشقَش بر زمین
خود چرا دارد زِ اَوَّل عشقْ کین؟
عشق از اَوَّل چرا خونی بُوَد؟
تا گُریزَد آن کِه بیرونی بُوَد
چون فرستادی رَسولی پیشِ زن
آن رَسول از رَشکْ گشتی راه‌زَن
وَرْ به سویِ زن نِبِشتی کاتِبَش
نامه را تَصْحیف خوانْدی نایِبَش
وَرْ صَبا را پیک کردی در وَفا
از غُباری تیره گشتی آن صَبا
رُقْعه گَر بر پَرِّ مُرغی دوخْتی
پَرِّ مُرغ از تَفِّ رُقْعه سوخْتی
راه‌هایِ چاره را غَیرَت بِبَست
لشکرِ اندیشه را رایَتْ شِکَست
بود اَوَّل مونِسِ غَمْ اِنْتِظار
آخِرَش بِشْکَست کی؟ هم اِنْتِظار
گاه گفتی کین بَلایِ بی‌دَواست
گاه گفتی نه حَیاتِ جانِ ماست
گاه هستی زو بَر آوَرْدی سَری
گاه او از نیستی خورْدی بَری
چون که بر وِیْ سَرد گشتی این نَهاد
جوش کردی گرمْ چَشمه‌یْ اِتِّحاد
چون که با بی‌بَرگیِ غُربَت بِساخت
بَرگِ بی‌بَرگی به سویِ او بِتاخت
خوشه‌هایِ فِکْرَتَش بی‌کاه شُد
شَب‌رُوان را رَهْنِما چون ماه شُد
ای بَسا طوطیِّ گویایِ خَمُش
ای بَسا شیرینْ‌رَوانِ رو تُرُش
رو به گورستانْ دَمی خامُش نِشین
آن خَموشانِ سُخَن‌گو را بِبین
لیک اگر یک رنگ بینی خاکَشان
نیست یکسان حالَتِ چالاکَشان
شَحْم و لَحْمِ زندگان یکسان بُوَد
آن یکی غمگین دِگَر شادان بُوَد
تو چه دانی تا نَنوشی قالَشان
زان که پنهان است بر تو حالَشان
بِشْنَوی از قالْ های و هوی را
کِی بِبینی حالَتِ صدتویْ را؟
نَقْشِ ما یکسان به ضِدها مُتَّصِف
خاکْ هم یکسان رَوانْشان مُختَلِف
هم چُنین یکسان بُوَد آوازها
آن یکی پُر دَرد و آن پُر نازها
بانگِ اَسْبانْ بِشْنَوی اَنْدَر مَصاف
بانگِ مُرغانْ بِشْنَوی اَنْدَر طَواف
آن یکی از حِقْد و دیگر زِ ارْتِباط
آن یکی از رَنج و دیگر از نَشاط
هر کِه دور از حالَتِ ایشان بُوَد
پیشَش آن آوازها یکسان بُوَد
آن درختی جُنبَد از زَخْمِ تَبَر
وان درختِ دیگر از بادِ سَحَر
بَس غَلَط گشتم زِ دیگِ مُرده ریگ
زان که سَرپوشیده می‌جوشید دیگ
جوش و نوشِ هرکَسَت گوید بیا
جوشِ صِدْق و جوشِ تَزْویر و ریا
گَر نداری بو زِ جانِ روشِناس
رو دِماغی دست آوَر بوشِناس
آن دِماغی که بر آن گُلْشَن تَنَد
چَشمِ یَعْقوبان هم او روشن کُند
هین بِگو اَحْوالِ آن خسته‌جِگَر
کَزْ بُخاری دور مانْدیم ای پسر
سعدی : غزلیات
غزل ۱۵۵ - زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش
ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش
مشتاق چنان شد که چو من بی‌خبر افتاد
هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست
کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
صاحب نظران این نفس گرم چو آتش
دانند که در خرمن من بیشتر افتاد
نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع
کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
سعدی نه حریف غم او بود ولیکن
با رستم دستان بزند هر که درافتاد
سعدی : غزلیات
غزل ۲۸۸ - که برگذشت که بوی عبیر می‌آید
که برگذشت که بوی عبیر می‌آید
که می‌رود که چنین دلپذیر می‌آید
نشان یوسف گم کرده می‌دهد یعقوب
مگر ز مصر به کنعان بشیر می‌آید
ز دست رفتم و بی دیدگان نمی‌دانند
که زخم‌های نظر بر بصیر می‌آید
همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گوید
نظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید
جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر می‌آید
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو
که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر می‌آید
هزار جامه معنی که من براندازم
به قامتی که تو داری قصیر می‌آید
به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت
که رحمتی مگرش بر اسیر می‌آید
رسید ناله سعدی به هر که در آفاق
هم آتشی زده‌ای تا نفیر می‌آید
سعدی : غزلیات
غزل ۴۵۹ - نبایستی هم اول مهر بستن
نبایستی هم اول مهر بستن
چو در دل داشتی پیمان شکستن
به ناز وصل پروردن یکی را
خطا کردی به تیغ هجر خستن
دگربار از پری رویان جماش
نمی‌باید وفای عهد جستن
اگر کنجی به دست آرم دگر بار
منم زین نوبت و تنها نشستن
ولیکن صبر تنهایی محال است
که نتوان در به روی دوست بستن
همی‌گویم بگریم در غمت زار
دگر گویم بخندی بر گرستن
گر آزادم کنی ور بنده خوانی
مرا زین قید ممکن نیست جستن
گرم دشمن شوی ور دوست گیری
نخواهم دستت از دامن گسستن
قیاس آن است سعدی کز کمندش
به جان دادن توانی باز رستن
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
امید و نومیدی
به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هر سو دست شوقی بود بستی
به هر جا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست
بس است این کار بی تدبیر کردن
جوانان را به حسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی مایگی بازارگانی
نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
به اندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت
دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
به سوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگان را مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی
دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری
به هر آتش، گلستانی فرستم
به هر سرگشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است
بگفت ای دوست، گردش های دوران
شما را هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنائی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری
نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید
در آن مدت که من امید بودم
به کردار تو خود را می‌ستودم
مرا هم بود شادیها، هوسها
چمنها، مرغها، گلها، قفسها
مرا دلسردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت
چراغ شب ز باد صبحگه مرد
گل دوشینه یک شب ماند و پژمرد
سیاهی های محنت جلوه‌ام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد
شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم
ندیدم ناله‌ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه
تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دلهای غمناک
چو گوی از دست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام
گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشد برق امید
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - عاشقی تا در دل ما راه کرد
عاشقی تا در دل ما راه کرد
اغلب انفاس ما را آه کرد
بود هر باری دلم عاشق به طوع
برد و زیر پای عشق اکراه کرد
عیش چون نوش مرا چون زهر کرد
صبر چون کوه مرا چون کاه کرد
باز در شهر مسلمانان مغی
کرد ما را بسته و ناگاه کرد
از تن باریک من زنار ساخت
وز دل سنگینم آتشگاه کرد
با همه محنت که دیدم من به عشق
کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد
نیک خواهم عشق را گر چه مرا
او به کام دشمن و بدخواه کرد
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۱۷ - بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
ناری که دلم همی بسوزی به هوس
آبی که به تو زنده توان بودن و بس
خاکی که به تست بازگشت همه کس
وحشی بافقی : فرهاد و شیرین
در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او
بهار دلکش و باغ معانی
چنین پیدا کند راز نهانی
که شیرین آن بهار گلشن راز
بهاران شد به دشتی غصه پرداز
بهشتی کوثر اندر چشمه سارش
دم عیسی نهان در نوبهارش
فضایش چون سرای می‌فروشان
هوایش چون دماغ باده نوشان
همه صحرا گرفته لاله و گل
خروش ساری و دستان بلبل
زبان سوسنش از گفت خاموش
که آهنگ تذوراتش کند گوش
به پای چشمه با گلهای شاداب
فروغ آتش افزون گشته از آب
ز سنگش لاله‌های آتشین رنگ
برآورده برون چون آتش از سنگ
در او رضوان به منت گشته مزدور
ز خاکش برده عطر طره حور
گلش یکسر به رنگ ارغوان بود
ولیکن با نشاط زعفران بود
ز خاکش سبزه چون خنجر دمیده
به قصد جان غم خنجر کشیده
ز بس در وی درخت سایه گستر
نبودش جز سیاه سایه پرور
نگون بید موله در سمن زار
سمن را سجده می‌بردی شمن زار
از آن ساغر که نرگس داده پیوست
شقایق خورده و افتاده سرمست
از آن لحنی که موزون کرده شمشاد
شنیده سرو و گشته از غم آزاد
نگون از کوه سیل از ابر آزار
توگفتی کوهکن گرید به کهسار
چمن از باد گشته عنبر آگین
تو گفتی طره بگشاده‌ست شیرین
چمان در آن چمن شیرین مه رو
چو شاخ طوبی اندر باغ مینو
ز قامت سرو بن را جلوه آموز
شقایق را ز عارض چهره افروز
ز درویش ارغوان را آب رفته
ز مویش سنبل اندر تاب رفته
سر زلف آشنا با شانه کرده
ز سنبل باد را بیگانه کرده
دو نرگس را نمود از سرمه مشکین
چمن کرد از دو آهو صفحهٔ چین
تبسم را درون غنچه ره داد
به دست غمزه تیری از نگه داد
بهم بر زد کمند صید پرویر
بلای زهر گشت آشوب پرهیز
عدوی کوهکن را کرده سرمست
هزاران دشنه‌اش بنهاد در دست
بلای عقل را آموخت رفتار
عدوی صبر را فرمود گفتار
تفرج را سوی سرو و سمن شد
گلستانی به تاراج چمن شد
به پای سرو گه آرام بگرفت
به زیر یاسمن گه جام بگرفت
نگویی میل سرو و یاسمن داشت
که سرو و یاسمی در پیرهن داشت
خرام آموختی سرو و چمن را
طراوت وام دادی یاسمن را
ز چشم آموخت نرگس را فریبی
ز طرز دلبری دادش نصیبی
به سنبل شد ز گیسو داد گستر
که گر دل می‌بری باری چنین بر
به گلگشت از رخ خویش آتش افکن
که آتش در دل بلبل چنین زن
به جان سرو تالی داد سروش
که داد آگاهی از جان تذورش
چو لختی جان شیرین آرمیدش
به سوی باده میل دل کشیدش
یکی زان ماهرویان گشت ساقی
به جامش کیمیای عمر باقی
بپیمود آتش اندیشه سوزش
فروزان کرد ماه شب فروزش
به لب چون برد راح ارغوانی
به کوثر داد آب زندگانی
چو آتش گشت از می‌روی شیرین
نمود از روی شیرین خوی شیرین
چو سر خوش گشت از جام پیاپی
بزد آهی وگفت ای بخت تا کی
اسیر محنت ایام بودن
به کام دشمنان نا کام بودن
کجا شیرین کجا آن دشت و وادی
کجا شیرین و کوی نامردای
کجا شیرین و زهر غم چشیدن
کجا شیرین و بار غم کشیدن
کجا شیرین کجا این درد و این سوز
کجا شیرین کجا این صبح و این روز
نه از کس آتشم در خرمن افتاد
که این آتش هم از من در من افتاد
گرفتم دشمنی را دوست داری
شمردم خود سری را حق گزاری
محبت خواستم از خود پرستی
نهادم نام هشیاری به مستی
وفا کردم طلب از بیوفایی
سزای من که جستم ناسزایی
به تلخی روز شیرین می‌رود سر
لب خسرو شکر خاید ز شکر
گهی انصاف دادی کاین چه راه است
به کس بستن گناه خود گناه است
تو صیدی افکنی بر خاک چالاک
نبندی از غرور او را به فتراک
چو صیاد دگر گیرد ز راهش
گنهکار از چه خوانی بیگناهش
ترا در دست ز آب صاف جامی
ننوشی تا بنوشد تشنه کامی
اگر درهم شوی بس ناصواب است
نه جرم تشنه و نه جرم آب است
ترا پا در شود ناگه به کنجی
ز استغنا به یک دانگش نسنجی
چو از وی مفلسی کامی برآرد
پیشمان گر شوی سودی ندارد
چو در دست تو شمعی شب فروز است
تو گویی چهره‌ام خورشید روز است
از او گر بی‌کسی محفل فروزد
اگر سوزد دلت آن به که سوزد
وگر بهر فریب خاطر خویش
نمودی معذرت را مرهم ریش
که گر چه سینه از غم ریش کردم
سپاس من که پاس خویش کردم
نهان کردم ز دزد خانه کالا
به گنج خویش بستم راه یغما
به گلچینان در گلزار بستم
هوس‌را آرزو در دل شکستم
ببستم چنگل شاهین ز دراج
ندادم گنج گوهر را به تاراج
نهفتم غنچه‌ای از باد شبگیر
گرفتم آهویی از پنجه شیر
حذر از دشمن خون خواره کردم
رطب را پاس از افیون خواره کردم
چنین با خویشتن می‌گفت و می‌گشت
که آمد برق خرمن سوزی از دشت
سواری چون شرر ز آتش جهیده
ز خسرو در بر شیرین رسیده
به دستش نامهٔ سر بسته شاه
جگر سوز و درون آشوب و جانکاه
عباراتی به زهر آلوده پیکان
بدل آتش برآتش گشته دامان
اشاراتی همه چون خنجر تیز
جگر سوراخ کن، خونابه انگیز
چو شیرین حرف حرف نامه را دید
به خویش از تاب دل چون نامه پیچید
به یاران گفت جشن ای سوگواران
که آمد نامه یاران به یاران
کرا لب تشنه اینک آب حیوان
کرا شب تیره اینک مهر تابان
کرا برجست چشم این شادمانی
کرا خارید کام این ارمغانی
که گفتی شه ز شیرین کی کند یاد
بگو این نامهٔ شه کوریت باد
که فالی زد که این شادی برآمد
که آهی زد که این اندر سر آمد
کدامین طالع این امداد کرده‌ست
که شاه از مستمندان یاد کرده‌ست
پرستاری ز شه بیمار گشته‌ست
که بخت بی کسان بیدار گشته‌ست
شکر را آسمان خاری به پا کرد
که خسرو صدقه بخشید فدا کرد
ازین بی شبهه شه را مدعایی‌ست
ز مسکینان طلبکار دعایی‌ست
همیشه خوش ز دور آسمانی
شکر از طالع و شاه از جوانی
پس آنگه نامه شه را بینداخت
ز نرگس یاسمن را ارغوان ساخت
چو لختی ارغوان بر یاسمن کشت
به تلخی پاسخ این نامه بنوشت
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۵۰ - خوش آن که از دو جهان گوشهٔ غمی دارد
خوش آن که از دو جهان گوشهٔ غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو مرد صحبت دل نیستی، چه می‌دانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد
که در گشایش دلها عجب دمی دارد!
لب پیاله نمی‌آید از نشاط به هم
زمین میکده خوش خاک بی‌غمی دارد!
تو محو عالم فکر خودی، نمی‌دانی
که فکر صائب ما نیز عالمی دارد
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۰۷ - با خود در وصل تو گشودن مشکل
با خود در وصل تو گشودن مشکل
دل را به فراق آزمودن مشکل
مشکل حالی و طرفه مشکل حالی
بودن مشکل با تو، نبودن مشکل
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۶۹ - هر چند گهی زعشق بیگانه شوم
هر چند گهی زعشق بیگانه شوم
با عافیت کنشت و همخانه شوم
ناگاه پری‌رخی بمن بر گذرد
برگردم زان حدیث و دیوانه شوم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۱۸ - فریاد ز شب روی و شب رنگیشان
فریاد ز شب روی و شب رنگیشان
وز چشم سیاه و صورت زنگیشان
از اول شب تا به دم آخر شب
اینها همه در رقص و منم چنگیشان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۰۸ - ز لطف و قهر او و در خندهای گریه آلودم
ز لطف و قهر او و در خندهای گریه آلودم
نمی‌یابم که مقبولم نمی‌دانم که مردودم
ز جرمم در گذر یا بسملم کن به کی داری
در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم
به یک تقصیر در مجلس به گرد خجلت آلودی
رخی را کزو فاعمری به خاک درگهت سودم
به گفتار غرض گو ناامیدم ساختی از خود
بلی مقصود من این بود دیگر نیست مقصودم
چه اندیشم دگر از گرمی بازار بدگویان
که نه فکر زیان ماند است نه اندیشه سودم
چو شمعم گر تو برداری سر از تن در حقیقت به
که چون مجمر نهد غیری به سر تاج زراندودم
به قول ناکسانم بیش ازین مانع مشو زین در
که در خیل سگانت پیش ازین منهم کسی بودم
اگر چون محتشم صدبارم اندازی در آتش هم
چنان سوزم که جز بوی وفایت ناید از دودم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۸ - ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم
به دوستی تو با کائنات کین دارم
زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز
من از تو دست تظلم در آستین دارم
تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری
من اضطراب به بزم از برای این دارم
تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب
تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم
چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئی
ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم
به دور گردی من از غرور میخندد
حریف سخت کمانی که در کمین دارم
هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما
هنوز چاشنی تیر اولین دارم
به پیش صورت او ضبط آه خود کردن
گمان به حوصله صورت آفرین دارم
بس است این صله نظم محتشم که رسید
به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۰۶ - در مذمت شاعری
شعر دور از تو حیض مردانست
بعد پنجاه اگر نبندد به
مرد عاقل به ناخن هذیان
جگر خویش اگر نرندد به
بر سپیدی که جای گریه بود
آن ندانم چه گر نخندد به
انوری : رباعیات
رباعی ۱۰۷ - در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد
در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد
در زلف زره بی‌کنفت تاب مباد
بی‌یاد مبارک تو در دست ملوک
در آب فسرده آتش ناب مباد
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۶ - شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو خیال خوش نشست و برخاست
نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۸ - گرمای تموز از دل پردرد شماست
گرمای تموز از دل پردرد شماست
سرمای زمستان تبش سرد شماست
این گرمی و سردی نرسد با صدپر
بر گرد جهانیکه در او گرد شماست