تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

مهدیا ای نام تو آرام جان

مظهری از روی تو باغ جنان


نام تو اكسير جان های مِسین

یاد تو شادی دل های حزین


این جهان باغ و وجودت نوبهار

از نسیمت جان ما زنده بدار


خون جاری در رگ هستی تویی

عاشقان را مایهء مستی تویی


ای قرار عاشقان بیقرار

ابر لطفی، رَشحه ای بر ما ببار


من کمین ذره تو یارا آفتاب

آفتابا رو ز ذره برمتاب


قلب ما را از غمت آکنده کن

مهر دنیا را ز دل برکنده کن


باغ دل را زیوری ای گلعذار

غیر مهرت در دلم مهری نکار


گنج عشقت در دل ویرانه کن

جان ما بر شمع خود پروانه کن


تا که اندر پرده غیبت کرده ای

عالمی را غرق حیرت کرده ای


لطف حق می خواهدت باقی کند

تا بر اهل دل تو را ساقی کند

نوشته قبلی:یا علی المرتضا
نوشته بعدی:چکامه
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۱۷
اشعار آیینی و عاشقانه
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
42


الا ای مطلع نور خدایی
که از رویت نماد والضحایی

غلام حسن و خویت حور و غلمان
ز باغ عارضت عَدنِ خدایی

اگر زیبارخان دل می ربایند
تو خود از دلبران دل می ربایی

دو عالم از جمالت شد منور
تو رشک ماه و خورشید سمایی

بلا از قامتت دور ای گل اندام
که از طوبی قدت بالا بلایی

جهان بی قامتت هرگز مبادا
که زیب گلشن و باغ صفایی

اگر در دل هزاران درد باشد
به انفاس خوشت عیسی شفایی

دوا و درد و درمان از تو جویم
که درد بیدلان را خود دوایی

جفا کن ای وفاداران فدایت
تو درمان علیلانِ جفایی

ز حُسنت گر نگارم هر شب و روز
حدیثش را نبینی انتهایی

#غریبِ خاتمِ مهر و وِدادی
سریر مرحمت را پادشایی

الهی تا که عالم برقرار است
بپائی و بپائی و بپایی
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
4


باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست

ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب

منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام

نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت

تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست

هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست

دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت

آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد

دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج

هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت

آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت