از جایی کپی نکن! از خودت بگو. از خودت بنویس.
سخن سعدی:
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد
که نه بحریست محبت که کرانی دارد
پراحساس و دلنشین!
این رباعی ابوسعید ابوالخیر:
گر ملک تو شام و گر یمن خواهد بود
وز سر حد چین تا به ختن خواهد بود
روزی که ازین سرا کنی عزم سفر
همراه تو هفت گز کفن خواهد بود
آدم را به فکر فرومی برد.یادآوری می کند که با دست تهی از این دنیا رفتنی هستیم.
این بیت را در هجو نامه ی منتسب به فردوسی خواندم:
ز ناپارسایان مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
چه معنایی در آن نهفته است!
پیری به دوستش می گفت: اگر عقل امروزم را داشتم،در جوانی بسیاری از کارها را انجام نمی دادم.
دوستش جواب داد: اما اگر بسیاری از کارها را در گذشته انجام نمی دادی، عقل امروزت را نداشتی!
شاعر از کوچه مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت
نه که سرگشته نبود
روزگاری بود که دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود
این بیت سنایی معنای ژرفی دارد:
مار فقر و خار جهلت گر زره یکسو نهد
سر بکوب آن مار را و آتش اندر خار زن
میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگها را میکند فصل خزان از هم جدا(صائب تبریزی)
این تک بیت صائب وصف حال این روزهای ما است.
خدای خوبم، دستم را رها نکن!
نگذار ناامیدی بر دل و جانم سایه افکند!
شیطان را از خانه ی دلم دور کن و دلم را با یادت نورانی کن!
از ظلمت خود رهاییم ده
با نور خود آشناییم ده!
کجا روم که مرا منتظر باشند؟ :)
بار الها! صبرم عطا کن آنچنان عظیم که دیگر اینچنین ریشه های وجودم سست نشود از ناملایمات
دست تغییر ندارم دل تسلیم نیز
تابِ تحمل ندارم سر خوش خیالی نیز
هرچه مینگرم و لمس میکنم جور است جبر است و ظلم
خون دل میخورم و خاموشم، خون دل میخورم وخاموشم
پس صبرم بیفزا و اجرم را نیز...
گاهی به سان گلی شکفته ، زبان باز و گفتار بسیار و گاهی دهان دوخته فرو در سکوت
سر در گمم و موندم کدام راه درسته نه اینکه آدم خوبی باشم یا بخواهم صرفا عابد یا صوفی بشم نه فقط دلم می خواهد حقیقت برایم عیان شود.
گاهی حرف هایت را حتی نمی توانی بنویسی بسکه بلاتکلیفه دلت.نمیدونه با خودش چند چنده دلم.خدایا من فقط یکچیز را نیک میدانم و آن اینکه میدانی...
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد / وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
اما
ای دل اگرت طاقت غم نیست ، برو / آواره ی عشق چون تو کم نیست ، برو
ای جان ، تو بیا اگر نخواهی ترسید / ور می ترسی کار تو هم نیست ، برو
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات