تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۱ - رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و قوله تعالی سیجعل الله بعد عسر یسرا و قوله علیه‌السلام اشتدی ازمة تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزلة فی تقریر هذا
ناگهانی خود عَسَس او را گرفت
مُشت و چوبَش زد زِ صَفْرا نا شِکِفت
اتّفاقا اَنْدَر آن شب‌هایِ تار
دیده بُد مَردم زِ شب‌دُزدان ضِرار
بود شب‌هایِ مَخوف و مُنْتَحَس
پَس به جِدْ می‌جُست دُزدان را عَسَس
تا خلیفه گفت که بُبْرید دست
هر کِه شب گردد وَگَر خویشِ من است
بر عَسَس کرده مَلِک تهدید و بیم
که چرا باشید بر دُزدان رَحیم؟
عِشْوه‌شان را از چه رو باوَر کُنید؟
یا چرا زیشان قَبولِ زَر کُنید؟
رَحْم بر دُزدان و هر مَنْحوسْ‌دست
بر ضَعیفان ضَربَت و بی‌رَحمی است
هین زِ رنجِ خاصْ مَسْکُل زِ انْتِقام
رنجِ او کَم بین بِبین تو رنجِ عام
اِصْبَعِ مَلْدوغ بُر در دَفْعِ شَر
در تَعَدّیّ و هَلاکِ تَنْ نِگَر
اتّفاقا اَنْدَر آن اَیّامْ دُزد
گشته بود اَنْبوه پُخته وْ خام دُزد
در چُنین وَقتَش بِدید و سخت زد
چوب‌ها و زَخْم‌هایِ بی‌عَدَد
نَعْره و فریاد زان دَرویش خاست
که مَزَن تا من بگویم حالْ راست
گفت اینک دادَمَت مُهْلَت بِگو
تا به شب چون آمدی بیرون به کو؟
تو نه‌یی زین جا غریب و مُنْکری
راستی گو تا به چه مَکْر اَنْدَری؟
اَهْلِ دیوان بر عَسَس طَعْنه زدند
که چرا دُزدان کُنون اَنْبُه شُدند
اَنْبُهی از توست و از امِثالِ توست
وانِما یاران زِشتَت را نَخُست
وَرْنه کینِ جُمله را از تو کَشَم
تا شود ایمِن زَرِ هر مُحْتَشَم
گفت او از بَعدِ سوگندانِ پُر
که نِیمَ من خانه‌سوز و کیسه‌بُر
من نه مَردِ دُزدی و بی‌دادی‌اَم
من غریبِ مصرم و بَغدادی‌اَم
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة
قِصّهٔ آن خواب و گنج زَر بِگُفت
پَس زِ صِّدْقِ او دلِ آن کَس شِکُفت
بویِ صِدْقَش آمد از سوگندِ او
سوزِ او پیدا شُد و اِسْپَندِ او
دلْ بیارامَد به گفتارِ صَواب
آن چُنان که تشنه آرامَد به آب
جُز دل مَحْجوب کو را عِلَّتی‌ست
از نَبیَّش تا غَبی تمییز نیست
وَرْنه آن پیغامْ کَزْ موضِع بُوَد
بَر زَنَد بر مَهْ شِکافیده شود
مَهْ شِکافَد وان دل مَحْجوب نی
زان که مَردود است او مَحْبوب نی
چَشمه شُد چَشم عَسَس زَ اشکِ مُبِل
نی زِ گفتِ خُشک بَلْ از بویِ دل
یک سُخَن از دوزخ آید سویِ لب
یک سُخَن از شهرِ جانْ در کویِ لب
بَحْرِ جان‌اَفْزا و بحر پر حرج
در میانِ هر دو بَحْر این لَبْ مَرَج
چون یَپُنلو در میانِ شهرها
از نَواحی آید آن‌جا بَهْرها
کالهٔ مَعْیوب قَلْب کیسه‌بُر
کالهٔ پُر سودِ مُسْتَشرَف چو دُرّ
زین یَپُنلو هر کِه بازرگان‌تَراست
بر سَره وْ بر قَلْب‌ها دیده‌وَراست
شُد یَپُنلو مَر وِرا دارُ الرَّباح
وان دِگَر را از عَمی دارُ الْجُناح
هر یکی زَ اجْزایِ عالم یک به یک
بر غَبی بَند است و بر اُستاد فَک
بر یکی قَند است و بر دیگر چو زَهْر
بر یکی لُطف است و بر دیگر چو قَهْر
هر جَمادی با نَبی افسانه‌گو
کعبه با حاجی گواه و نُطْق‌خو
بر مُصلّی مَسجد آمد هم گواه
کو هَمی‌آمد به من از دورْ راه
با خَلیلْ آتش گُل و رَیْحان و وَرْد
باز بر نِمْرودیان مرگ است و دَرد
بارها گفتیم این را ای حَسَن
می‌نگردم از بَیانَش سیر من
بارها خوردی تو نانْ دَفْع ذُبول
این همان نان است چون نَبْوی مَلول؟
در تو جوعی می‌رَسَد تو زِ اعْتِلال
که هَمی‌سوزد ازو تُخمه و مَلال
هرکِه را دَردِ مَجاعَت نَقْد شُد
نو شُدن با جُزوِ جُزوش عَقْد شُد
لَذَّت از جوع است نه از نُقْلِ نو
با مَجاعَت از شِکَر بِهْ نانِ جو
پَس زِ بی‌جوعی‌ست وَزْ تُخمه‌یْ تمام
آن مَلالَت نه زِ تَکْرار کَلام
چون زِ دُکّان و مِکاس و قیل و قال
در فَریبِ مَردُمَت نایَد مَلال؟
چون زِ غیبَت وَ اکْلِ لَحْمِ مَردمان
شَصت سالَت سیری‌یی نامَد از آن؟
عِشْوه‌ها در صَیْدِ شُلّه‌یْ کَفْته تو
بی مَلولی بارها خوش گفته تو
بارِ آخِر گویی‌اَش سوزان و چُست
گَرم‌تَر صد بار از بارِ نَخُست
دَردْ دارویِ کُهَن را نَو کُند
دَردْ هر شاخ مَلولی خَو کُند
کیمیایِ نَو کُننده دَردهاست
کو مَلولی آن طَرَف که دَردْ خاست؟
هین مَزَن تو از مَلولی آهِ سَرد
دَردْ جو و دَردْ جو و دَرد دَرد
خادِعِ دَردَند دَرمان‌هایِ ژاژ
رَهْ‌زَنَند و زَرسِتانان رَسْمِ باژ
آبِ شوری نیست دَرمانِ عَطَش
وَقتِ خوردن گَر نِمایَد سرد و خَوش
لیک خادِعِ گشته و مانِع شُد زِ جُست
ز آبِ شیرینی کَزو صد سَبزه رُست
هم‌چُنین هر زَرِّ قَلْبی مانِع است
از شِناسِ زَرِّ خوش هرجا که هست
پا و پَرَّت را به تَزویری بُرید
که مُرادِ تو مَنَم گیر ای مُرید
گفت دَردَت چینَم او خود دُرد بود
مات بود اَرْ چه به ظاهِر بُرد بود
رو زِ دَرمانِ دروغین می‌گُریز
تا شود دَردَت مُصیب و مُشک‌بیز
گفت نه دُزدی تو و نه فاسِقی
مَردِ نیکی لیک گول و اَحْمقی
بر خیال و خوابْ چندین رَهْ کُنی
نیست عَقْلَت را تَسویِ روشنی
بارها من خواب دیدم مُسْتَمِر
که به بغداد است گنجی مُسْتَتِر
در فُلان سوی و فُلان کویی دَفین
بود آن خود نامِ کویِ این حَزین
هست در خانه‌یْ فُلانی رو بِجو
نامِ خانه و نامِ او گفت آن عَدو
دیده‌ام خود بارها این خوابْ من
که به بَغداد است گنجی در وَطَن
هیچ من از جا نرفتم زین خیال
تو به یک خوابی بیایی بی‌مَلال؟
خوابِ اَحْمق لایِقِ عقل وِیْ است
هَمچو او بی‌قیمت است و لاشی است
خوابِ زن کمتر زِ خوابِ مَرد دان
از پِیِ نُقْصانِ عقل و ضَعْفِ جان
خوابِ ناقِصْ‌عقل و گول آیَد کَساد
پَس زِ بی‌عقلی چه باشد خواب؟ باد
گفت با خود گنج در خانه‌یْ من است
پَس مرا آن‌جا چه فقر و شیون است؟
بر سَرِ گنج از گدایی مُرده‌ام
زان که اَنْدَر غَفْلَت و در پَرده‌ام
زین بِشارَت مَست شُد دَردَش نَمانْد
صد هزار اَلْحَمْدِ بی‌لب او بِخوانْد
گفت بُد موقوفِ این لَت لوتِ من
آبِ حیوان بود در حانوتِ من
رو که بر لوتِ شِگَرفی بَر زَدَم
کوریِ آن وَهْم که مُفْلِس بُدَم
خواه اَحْمق‌دان مرا خواهی فُرو
آنِ من شُد هرچه می‌خواهی بِگو
من مُراد خویش دیدم بی‌گُمان
هرچه خواهی گو مرا ای بَد دَهان
تو مرا پُر دَرد گو ای مُحْتَشَم
پیشِ تو پُر دَرد و پیشِ خود خَوشَم
وای اگر بر عکس بودی این مَطار
پیشِ تو گُلْزار و پیشِ خویش راز
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۳ - مثل
گفت با درویش روزی یک خَسی
که تورا این‌جا نمی‌دانَد کسی
گفت او گَر می‌نَدانَد عامی‌اَم
خویش را من نیک می‌دانم کی‌اَم
وای اگر بَرعکس بودی دَرد و ریش
او بُدی بینایِ من من کورِ خویش
اَحْمَقم گیر اَحْمقَم من نیکْ‌بَخت
بَخت بهتر از لَجاج و رویِ سخت
این سُخَن بر وَفْقِ ظَنَّت می‌جَهَد
وَرْنه بَختَم داد عقلَم هم دَهَد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد
باز گشت از مصر تا بَغدادْ او
ساجِد و راکِع ثَناگَر شُکرگو
جُمله رَهْ حیران و مَست او زین عَجَب
زِ انْعِکاسِ روزی و راهِ طَلَب
کَزْ کجا اومّیدوارم کرده بود؟
وَزْ کجا اَفْشانْد بر من سیم و سود؟
این چه حِکْمَت بود که قِبْله‌یْ مُراد
کردم از خانه بُرون گُمراه و شاد؟
تا شِتابان در ضَلالَت می‌شُدم
هر دَم از مَطْلَب جُداتَر می‌بُدم
باز آن عینِ ضَلالَت را به جود
حَق وَسیلَت کرد اَنْدَر رشُد و سود
گُمرهی را مَنْهَجِ ایمان کُند
کَژْروی را مَحْصَد اِحْسان کُند
تا نباشد هیچ مُحسن بی‌وَجا
تا نباشد هیچ خایِنْ بی‌رَجا
اَنْدَرونِ زَهْر تَریاق آن حَفی
کرد تا گویند ذوالْلُطْفِ الْخَفی
نیست مَخْفی در نماز آن مَکْرُمَت
در گُنَه خِلْعَت نَهَد آن مَغْفِرَت
مُنْکران را قَصْدْ اِذلالِ ثِقات
ذُل شُده عِزّ و ظُهورِ مُعجزات
قَصْدشان زِ انْکار ذُلِّ دین بُدِه
عَیْنِ ذُلْ عِزِّ رَسولان آمده
گر نه اِنْکار آمدی از هر بَدی
مُعجِز و بُرهان چرا نازل شُدی؟
خَصْمِ مُنْکِر تا نَشُد مِصْداقْ‌خواه
کِی کُند قاضی تَقاضایِ گُواه؟
مُعجزه هَمچون گُواه آمد زَکی
بَهْرِ صِدْقِ مُدَّعی در بی‌شکی
طَعْن چون می‌آمد از هر ناشِناخت
مُعجزه می‌داد حَقّ و می‌نَواخت
مَکرِ آن فرعون سیصدْ تو بُده
جُمله ذُلِّ او و قَمْعِ او شُده
ساحِران آورده حاضِر نیک و بَد
تا که جَرحِ مُعجُزه‌یْ موسی کُند
تا عَصا را باطِل و رُسوا کُند
اِعْتِبارش را زِ دل‌ها بَرکَنَد
عَیْنِ آن مَکْر آیَتِ موسی شود
اِعْتِبارِ آن عَصا بالا رَوَد
لشکر آرَد اوبِگَه تا حَوْلِ نیل
تا زَنَد بر موسی و قومَش سَبیل
ایمِنیّ اُمَّتِ موسی شود
او به تَحْتُ‌الارْض و هامون دَررَوَد
گَر به مصر اَنْدَر بُدی او نامَدی
وَهْم از سِبْطی کجا زایل شدی؟
آمد و در سِبْط اَفْکَند او گُداز
که بِدان که اَمْن در خَوْف است راز
آن بُوَد لُطفِ خَفی کو را صَمَد
نار بِنْماید خود آن نوری بُوَد
نیست مَخْفی مُزد دادن در تُقی
ساحِران را اَجْر بین بَعد از خَطا
نیست مَخْفی وَصلْ اَنْدَر پَروَرِش
ساحِران را وَصْل داد او در بُرِش
نیست مَخْفی سَیْر با پایِ رَوا
ساحِران را سَیْر بین در قَطْعِ پا
عارفان زآنَنْد دایم آمِنون
که گُذَر کردند از دریایِ خون
اَمْنَشان از عَیْنِ خَوْف آمد پَدید
لاجَرَم باشند هر دَم در مَزید
اَمْن دیدی گشته در خوفی خَفی
خَوْف بین هم در امیدی ای حَفی
آن امیر از مَکْر بر عیسی تَنَد
عیسی اَنْدَر خانه رو پنهان کُند
اَنْدَر آید تا شود او تاجْدار
خود زِ شِبْهِ عیسی آید تاج‌دار
هی میاویزید من عیسی نی اَم
من امیرم بر جُهودانْ خوش‌پی اَم
زوتَرَش بَردار آویزید کو
عیسی است از دستِ ما تَخْلیط‌ جو
چند لشکر می‌رَوَد تا بَر خورَد
بَرگِ او فَیْ گردد و بر سَر خورَد
چند در عالم بُوَد برعَکسِ این
زَهْر پِنْدارد بُوَد آن اَنْگَبین
بَس سِپَه بِنْهاده دلْ بر مرگِ خویش
روشنی‌ها و ظَفَر آید به پیش
اَبْرَهه با پیلْ بَهْرِ ذُلِّ بَیْت
آمده تا اَفْکَنَد حَی را چو مَیْت
تا حَریمِ کعبه را ویران کُند
جُمله را زان جایْ سَرگردان کُند
تا همه زُوّار گِردِ او تَنَند
کعبهٔ او را همه قِبْله کُنند
وَزْ عَرَب کینه کَشَد اَنْدَر گَزَند
که چرا در کعبه‌ام آتش زَنَند؟
عَیْنِ سَعْیَش عِزَّتِ کعبه شُده
موجِبِ اِعْزازِ آن بَیْت آمده
مَکّیان را عِزّ یکی بُد صد شُده
تا قیامَت عِزَّشان مُمْتَد شُده
او و کعبهٔ او شُده مَخْسوف‌تَر
از چی است این؟ از عِنایاتِ قَدَر
از جِهازِ اَبْرهه‌یْ هَمچون دَدِه
آن فَقیرانِ عَرَب توانگَر شُده
او گُمان بُرده که لشکر می‌کَشید
بَهْرِ اهل بَیْت او زَر می‌کَشید
اَنْدَرین فَسْخِ عَزایِم وین هِمَم
در تماشا بود در رَهْ هر قَدَم
خانه آمد گنج را او باز یافت
کارش از لُطفِ خدایی ساز یافت
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره
آن دو گُفتندَش که اَنْدَر جانِ ما
هست پاسخ‌ها چو نَجْمْ اَنْدَر سَما
گَر نگوییم آن نَیایَد راست نَرد
وَرْ بگوییم آن دِلَت آید به دَرد
هَمچو چَغْزیم اَنْدَر آب از گفت اَلَم
وَزْ خَموشی اِخْتِناق است و سَقَم
گَر نگوییم آتشی را نور نیست
وَرْ بگوییم آن سُخَن دَستور نیست
در زمان بَرجَست کِی خویشان وَداع
اِنَّمَا الدُّنیا و ما فیها مَتاع
پَس بُرون جَست او چو تیری از کَمان
که مَجالِ گفت کَم بود آن زمان
اَنْدَر آمد مَست پیشِ شاهِ چین
زود مَستانه بِبوسید او زمین
شاه را مَکشوفْ یک یک حالَشان
اوَّل و آخِر غَم و زِلْزالَشان
میش مشغول است در مَرعایِ خویش
لیک چوپان واقِف است از حالِ میش
کُلُّکُم راعٍ بِدانَد از رَمه
کی عَلَف‌خواراست و کی در مَلْحَمه؟
گرچه در صورت از آن صَفْ دور بود
لیک چون دَفْ در میانِ سور بود
واقِف از سوز و لَهیبِ آن وُفود
مَصلَحَت آن بُد که خُشک آورده بود
در میانِ جانَشان بود آن سَمی
لک قاصِد کرده خود را اَعْجَمی
صورتِ آتش بُوَد پایان دیگ
مَعنیِ آتش بود در جانِ دیگ
صورتش بیرون و مَعْنیش اَنْدَرون
مَعنیِ معشوقِ جان در رَگْ چو خون
شاهزاده پیشِ شَهْ زانو زده
دَهْ مُعَرِّف شارِحِ حالَش شُده
گرچه شَهْ عارف بَد از کُل پیشْ پیش
لیک می‌کردی مُعَرِّف کارِ خویش
در دَرونْ یک ذَرّه نورِ عارفی
بِهْ بُوَد از صد مُعَرِّف ای صَفی
گوش را رَهْنِ مُعَرِّف داشتن
آیَتِ مَحْجوبی است و حَزْر و ظَن
آن که او را چَشم دل شُد دیدبان
دید خواهد چَشم او عَیْنُ الْعِیان
با تَواتُر نیست قانِع جانِ او
بَلْ زِ چَشمِ دل رَسَد ایقانِ او
پَس مُعَرِّف پیشِ شاهِ مُنْتَجَب
در بَیانِ حالِ او بُگْشود لب
گفت شاها صَیْدِ اِحْسانِ تواست
پادشاهی کُن که بی بیرون شو است
دست در فِتْراکِ این دولت زَده ست
بر سَرِ سَرمَستِ او بَرمالْ دست
گفت شَهْ هر مَنْصِبیّ و مُلْکَتی
کِالْتِماسَش هست یابَد این فَتی
بیست چندان مُلْک کو شُد زان بَری
بَخشَمَش این جا و ما خود بر سَری
گفت تا شاهیت در وِیْ عشق کاشت
جُز هوایِ تو هوایی کِی گُذاشت؟
بَندگیِّ تُش چنان دَرخَورْد شُد
که شَهی اَنْدَر دلِ او سَرد شُد
شاهی و شَهْ‌زادگی دَر باخته ست
از پِیِ تو در غریبی ساخته ست
صوفی است اَنْداخت خرقه وَجدْ در
کِی رَوَد او بر سَرِ خرقه دِگَر؟
مَیْلْ سویِ خرقه‌یی داده و نَدَم
آن چُنان باشد که من مَغْبون شُدم
بازدِهْ آن خرقه این سو ای قَرین
که نمی‌اَرْزید آن یعنی بدین
دور از عاشق که این فکر آیَدَش
وَرْ بِیایَد خاک بر سَر بایَدَش
عشق اَرْزَد صد چو خرقه‌یْ کالْبَد
که حَیاتی دارد و حِسّ و خِرَد
خاصه خِرقه‌یْ مُلْکِ دنیا کَابْتَر است
پنج دانگِ مَستی‌اَش دَردِ سَراست
مُلْکِ دنیا تَنْ‌پَرستان را حَلال
ما غُلام مُلْکِ عشقِ بی‌زوال
عامِلِ عشق است مَعْزولَش مَکُن
جُز به عشق خویش مَشغولَش مَکُن
مَنْصِبی کانَم زِ رویَت مُحْجِب است
عینِ مَعْزولی‌ست و نامَش مَنْصِب است
موجبِ تاخیرِ این جا آمدن
فَقْدِ اِسْتِعداد بود و ضَعْفِ فَن
بی زِ اِسْتِعداد در کانی رَوی
بر یکی حَبّه نگردی مُحتَوی
هَمچو عِنّینی که بِکْری را خَرَد
گرچه سیمین ‌بَربُوَد کِی بَرخورَد؟
چون چراغی بی‌زِزَیْت و بی‌فَتیل
نه کَثیرَسْتَش زِ شمع و نه قَلیل
در گُلستان اَنْدَر آید اَخْشَمی
کِی شود مَغزش زِ رَیْحانْ خُرَّمی؟
هَمچو خوبی دِلْبری مِهْمانِ غَر
بانگِ چَنگ و بَربَطی در پیشِ کَر
هَمچو مُرغِ خاک کآید در بِحار
زان چه یابَد جُز هَلاک و جُز خَسار؟
هَمچو بی‌گندم شُده در آسیا
جُز سپیدی ریش و مو نَبْوَد عَطا
آسیایِ چَرخْ بر بی‌گندمان
موسپیدی بَخشَد و ضَعْفِ میان
لیک با باگندمان این آسیا
مُلْکِ‌بَخش آمد دَهَد کار و کیا
اوَّل اِسْتِعداد جَنَّت بایَدَت
تا زِ جَنَّت زندگانی زایَدَت
طِفْلِ نو را از شراب و از کَباب
چه حَلاوت؟ وَزْ قُصور و از قِباب؟
حَد ندارد این مَثَل کَم جو سُخُن
تو بُرو تَحْصیل اِسْتِعداد کُن
بَهْرِ اِسْتِعداد تا اکنون نِشَت
شوق از حَد رفت و آن نامَد به دست
گفت اِسْتِعداد هم از شَهْ رَسَد
بی زِ جانْ کِی مُسْتَعِد گردد جَسَد؟
لُطف‌هایِ شَهْ غَمَش را دَر نوشت
شُد که صَیْدِ شَهْ کُند او صَیْد گشت
هر کِه در اِشْکارِ چون تو صَیْد شد
صَیْد را ناکرده قَیْد او قَیْد شُد
هرکِه جویایِ امیری شُد یَقین
پیش از آن او در اسیری شُد رَهین
عکس می‌دان نَقْشِ دیباجه‌یْ جهان
نامِ هر بَنده‌یْ جهانْ خواجه‌یْ جهان
ای تَن کَژْ فِکْرَتِ مَعْکوس‌رو
صد هزار آزاد را کرده گِرو
مُدّتی بُگْذار این حیلَت پَزی
چند دَم پیش از اَجَل آزاد زی
وَرْ در آزادیت چون خَر راه نیست
هَمچو دَلوَت سَیْر جُز در چاه نیست
مُدّتی رو تَرکِ جان من بگو
رو حَریفِ دیگری جُز من بِجو
نوبَتِ من شُد مرا آزاد کُن
دیگری را غیرِ من داماد کُن
ای تَنِ صدکاره تَرکِ من بگو
عُمرِ من بُردی کسی دیگر بِجو
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه
جوحی هر سالی زِ درویشی به فَن
رو به زَن کردی که ای دِلْخواه زن
چون سِلاحَت هست رو صَیْدی بگیر
تا بِدوشانیم از صَیْدِ تو شیر
قَوْسِ اَبرو تیرِ غَمْزه دام کَیْد
بَهْرِ چه دادَت خدا؟ از بَهْرِ صَیْد
رو پِیِ مُرغِ شِگَرفی دامْ نِهْ
دانه بِنْما لیک در خورْدَش مَدِه
کامْ بِنْما و کُن او را تَلْخ‌کام
کِی خورَد دانه چو شُد در حَبْس دام؟
شُد زنِ او نَزدِ قاضی در گِلِه
که مرا اَفْغان زِ شویِ دَه‌دِلِه
قِصّه کوتَه کُن که قاضی شُد شِکار
از مَقال و از جَمالِ آن نِگار
گفت اَنْدَر مَحْکَمه‌‌ست این غُلْغُله
من نَتوانَم فَهْم کردن این گِلِه
گَر به خَلْوَت آیی ای سَروِ سَهی
از سِتَمکاریِّ شُو شَرحَم دَهی
گفت خانه‌یْ تو زِهر نیک و بَدی
باشد از بَهْرِ گِلِه آمد شُدی
خانهٔ سَر جُمله پُر سودا بُوَد
صَدْرْ پُر وَسْواس و پُر غوغا بُوَد
باقی اَعْضا زِ فکر آسوده‌اند
وان صُدور از صادِران فرسوده‌اند
در خَزان و بادِ خَوْفِ حَق گُریز
آن شَقایق‌هایِ پارین را بِریز
این شَقایقْ مَنْعِ نَو اِشْکوفه‌هاست
که درختِ دلْ برای آن نَماست
خویش را در خواب کُن زین اِفْتِکار
سَر زِ زیرِ خواب در یَقْظَت بَرآر
هَمچو آن اَصْحابِ کَهْف ای خواجه زود
رو به اَیْقاظًا که تَحْسَبْهُمْ رُقود
گفت قاضی ای صَنَم معمول چیست؟
گفت خانه‌یْ این کنیزک بَس تَهی‌ست
خَصْم در دِهْ رفت و حارِس نیز نیست
بَهْرِ خَلْوَت سخت نیکو مَسْکَنی‌ست
امشب اَرْ امکان بود آن جا بیا
کارِ شب بی سُمعه است و بی‌ریا
جُمله جاسوسانْ زِ خَمْرِ خوابْ مَست
زَنگیِ شب جُمله را گردن زده‌ست
خوانْد بر قاضی فُسون‌های عَجب
آن شِکَرلَب وآنگهانی از چه لب؟
چند با آدمْ بِلیس افسانه کرد؟
چون حَوا گُفتَش بِخور آنگاه خَورْد
اوّلین خون در جهانِ ظُلْم و داد
از کَفِ قابیل بَهْرِ زن فُتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی
واهِلَه بر تابه سنگ انداختی
مَکْرِ زن بر کارِ او چیره شُدی
آبِ صافِ وَعْظِ او تیره شُدی
قَوْم را پیغام کردی از نَهان
که نگَهْ دارید دین زین گُمرَهان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره
مَکْرِ زن پایان ندارد رفت شب
قاضیِ زیرک سویِ زنْ بَهْرِ دَب
زن دو شمع و نُقْلِ مجلس راست کرد
گفت ما مَستیم بی این آبْ‌خَورْد
اَنْدَر آن دَم جوحی آمد دَر بِزَد
جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزَد
غیرِ صندوقی ندید او خَلْوَتی
رفت در صندوقْ از خَوْف آن فَتی
اَنْدَر آمد جوحی و گفت ای حَریف
ای وَبالَم در رَبیع و در خَریف
من چه دارم که فِدایَت نیست آن
که زِ من فریاد داری هر زمان؟
بر لَبِ خُشکَم گُشادَسْتی زبان
گاه مُفْلِس خوانی اَم گَهْ قَلْتَبان
این دو عِلَّت گَر بُوَد ای جان مرا
آن یکی از توست و دیگر از خدا
من چه دارم غیرِ آن صندوق کان
هست مایهٔ تُهْمَت و پایه‌یْ گُمان؟
خَلْقِ پِنْدارند زَر دارم دَرون
داد واگیرند از من زین ظُنون
صورتِ صندوق بَس زیباست لیک
از عُروض و سیم و زَر خالی‌ست نیک
چون تَنِ زَرّاق خوب و با وَقار
اَنْدَر آن سَلّه نیابی غیرِ مار
من بَرَم صندوق را فردا به کو
پَس بِسوزَم در میانِ چارسو
تا بِبینَد مؤمن و گَبْر و جُهود
که دَرین صندوق جُز لَعْنَت نبود
گفت زن هی دَر گُذَر ای مَرد ازین
خورْد سوگند او که نَکْنَم جُز چُنین
از پِگَه حَمّال آوَرْد او چو باد
زود آن صندوق بر پُشتَش نَهاد
اَنْدَر آن صندوق قاضی از نَکال
بانگ می‌زد کِی حَمال و ای حَمال
کرد آن حَمّال راست و چپ نَظَر
کَزْ چه سو دَر می‌رَسَد بانگ و خَبَر؟
هاتِف است این داعی من ای عَجَب
یا پَری‌اَم می‌کُند پنهان طَلَب؟
چون پَیاپِی گشت آن آواز و بیش
گفت هاتِف نیست باز آمد به خویش
عاقِبَت دانِسْت کان بانگ و فَغان
بُد زِ صندوق و کسی در وِیْ نَهان
عاشقی کو در غَمِ معشوق رفت
گر چه بیرونست در صندوق رفت
عُمر در صندوق بُرد از اَنْدُهان
جُز که صندوقی نَبینَد از جهان
آن سَری که نیست فَوْقِ آسْمان
از هَوَس او را در آن صندوق دان
چون زِ صندوقِ بَدَن بیرون رَوَد
او زِ گوری سویِ گوری می‌شود
این سُخَن پایان ندارد قاضی اَش
گفت ای حَمّال و ای صندوق‌کَش
از من آگَهْ کُن دَرونِ مَحْکَمه
نایِبَم را زودتَر با این همه
تا خَرَد این را به زَر زین بی‌خِرَد
هم‌چُنین بسته به خانه‌یْ ما بَرَد
ای خدا بُگْمار قومی روحْمَند
تا زِ صندوقِ بَدَنْمان وا خَرَند
خَلْق را از بَندِ صندوقِ فُسون
کی خَرَد جُز اَنْبیا و مُرسَلون؟
از هزاران یک کسی خوش‌مَنْظَراست
که بِدانَد کو به صندوق اَنْدَراست
او جهان را دیده باشد پیش از آن
تا بِدان ضِدْ این ضِدَش گردد عِیان
زین سَبَب که عِلْم ضاله‌یْ مؤمن است
عارفِ ضاله‌یْ خود است و موقِن است
آن کِه هرگز روزِ نیکو خود نَدید
او دَرین اِدْبار کِی خواهد طَپید؟
یا به طِفْلی در اسیری اوفْتاد
یا خود از اوّل زِ مادر بَنده زاد
ذوقِ آزادی ندیده جانِ او
هست صندوقِ صُوَر میدانِ او
دایِما مَحْبوسْ عقلش در صُوَر
از قَفَص اَنْدَر قَفَص دارد گُذَر
مَنْفَذَش نه از قَفَص سویِ عُلا
در قَفَص‌ها می‌رَوَد از جا به جا
در نُبی اِنْ اِسْتَطَعْتُمْ فَانْفُذوا
این سُخَن با جِنّ و اِنْس آمد زِ هو
گفت مَنْفَذ نیست از گَردونتان
جُز به سُلطان و به وَحْیِ آسْمان
گَر زِ صندوقی به صندوقی رَوَد
او سَمایی نیست صندوقی بُوَد
فُرجه صَندوقْ نو نو مُسکِراست
دَر نَیابَد کو به صندوق اَنْدَراست
گَر نَشُد غِرِّه بِدین صندوق‌ها
هَمچو قاضی جویَد اِطْلاق و رَها
آن کِه داند این نِشانَش آن شِناس
کو نباشد بی‌فَغان و بی‌هَراس
هَمچو قاضی باشد او در اِرْتِعاد
کِی برآید یک دَمی از جانْش شاد؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره
نایِب آمد گفت صندوقَت به چند؟
گفت نُهصَد بیش‌تَرزَر می‌دَهَند
من نمی‌آیم فروتَر از هزار
گَر خریداری گُشا کیسه بیار
گفت شَرمی دار ای کوتَه‌ نَمَد
قیمتِ صندوقْ خود پیدا بُوَد
گفت بی‌ رویَت شِری خود فاسِدی‌ست
بَیْعِ ما زیرِ گلیم این راست نیست
بَر گُشایَم گَر نمی‌اَرْزَد مَخَر
تا نَباشد بر تو حیفی ای پدر
گفت ای سَتّار بَر مَگْشای راز
سَربِبَسته می‌خَرَم با من بساز
سِتْر کُن تا بر تو سَتّاری کُنند
تا نَبینی ایمِنی بر کَس مَخَند
بَس دَرین صندوق چون تو مانْده‌اند
خوش را اَنْدَر بَلا بِنْشانْده‌اند
آنچه بر تو خواهِ آن باشد پَسَند
بر دِگَر کَس آن کُن از رنج و گَزَند
زان که بر مِرصادْ حَق ونْدَر کَمین
می‌دَهَد پاداشْ پیش از یَوْم دین
آن عَظیمُ الْعَرشْ عَرشِ او مُحیط
تَختِ دادَش بر همه جان‌ها بَسیط
گوشهٔ عَرشَش به تو پیوسته است
هین مَجُنبان جُز به دین و داد دست
تو مُراقِب باش بر اَحْوالِ خویش
نوش بین در داد و بَعد از ظُلمْ نیش
گفت آری اینچه کردم اِسْتَم است
لیک هم می‌دان که بادی اَظْلَم است
گفت نایب یک به یک ما بادی ییم
با سَوادِ وَجْه اَنْدَر شادی ییم
هَمچو زَنگی کو بُوَد شادان و خَوش
او نَبینَد غیرِ او بیند رُخَش
ماجَرا بسیار شُد در من یَزید
داد صد دینار و آن از وِیْ خرید
هر دَمی صندوقی‌یی ای بَدپَسَند
هاتِفان و غَیْبیانَت می‌خَرَند
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره
زین سَبَب پیغامبرِ با اِجْتِهاد
نامِ خود وانِ علی مَوْلا نهاد
گفت هر کو را مَنَم مَوْلا و دوست
اِبْنِ عَمِّ من علی مَولایِ اوست
کیست مَوْلا؟ آن که آزادت کُند
بَندِ رِقّیَّت زِ پایَت بَرکَند
چون به آزادی نُبُوَّت هادی است
مؤمنان را زَانْبیا آزادی است
ای گروهِ مؤمنان شادی کُنید
هَمچو سَرو و سوسنْ آزادی کُنید
لیک می‌گویید هر دَم شُکرِ آب
بی‌زبان چون گُلْسِتانِ خوش‌خِضاب
بی‌زبان گویند سَرو و سَبزه‌زار
شُکرِ آب و شُکرِ عَدلِ نوبهار
حُلِّه‌ها پوشیده و دامَن‌کَشان
مَست و رَقّاص و خوش و عَنْبَرفَشان
جُزوْ جُزو آبِسْتَن از شاهِ بهار
جِسمَشان چون دُرْجِ پُر دُرِّ ثِمار
مَریَمانْ بی شوی آبِسْت از مسیح
خامُشان بی لاف و گُفتاری فَصیح
ماهِ ما بی‌نُطْقْ خوش بَر تافته‌ست
هر زبانْ نُطْق از فَرِ ما یافته‌ست
نُطْقِ عیسی از فَرِ مریم بُوَد
نُطْقِ آدم پُرتَوِ آن دَم بُوَد
تا زیادت گردد از شُکرای ثِقات
پَس نَباتِ دیگراست اَنْدَر نَبات
عکسِ آن این جاست ذَلَّ مَنْ قَنَع
اَنْدَرین طَوْر است عَزَّ مَنْ طَمَع
در جَوالِ نَفْسِ خود چندین مَرو
از خریدارانِ خود غافِل مَشو
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه
بَعدِ سالی باز جوحی از مِحَن
رو به زن کرد و بِگُفت ای چُست زن
آن وظیفه‌یْ پار را تَجدید کُن
پیشِ قاضی از گِلِه‌یْ من گو سُخُن
زن بَرِ قاضی دَرآمَد با زنان
مَر زنی را کرد آن زن تَرجُمان
تا بِنَشْناسَد زِ گفتن قاضی اَش
یاد نایَد از بَلایِ ماضی اَش
هست فِتْنه غَمْرهٔ غَمّاز زن
لیک آن صدتو شود ز آوازِ زن
چون نمی‌توانست آوازی فَراشت
غَمْزهٔ تنهایِ زن سودی نداشت
گفت قاضی رو تو خَصمَت را بیار
تا دَهَم کارِ تورا با او قَرار
جوحی آمد قاضی‌اَش نَشْناخت زود
کو به وَقتِ لُقْیه در صندوق بود
زو شنیده بود آواز از بُرون
در شِریّ و بَیْع و در نَقْص و فُزون
گفت نَفْقه‌یْ زن چرا نَدْهی تمام؟
گفت از جانْ شَرع را هستم غُلام
لیک اگر میرَم ندارم من کفَن
مُفْلِسِ این لِعْبَم و شش پنج زن
زین سُخَن قاضی مگر بِشْناختَش
یاد آوَرْد آن دَغَل وان باخْتَش
گفت آن شش پنج با من باختی
پار اَنْدَر شِشدَرَم اَنْداختی
نوبَتِ من رفت اِمْسال آن قِمار
با دِگَر کَس باز دست از من بِدار
از شش و از پنج عارف گشت فَرد
مُحْتَرز گشته‌ست زین شش پنجِ نَرد
رَسْت او از پنج حِسّ و شش جِهَت
از وَرایِ آن همه کرد آگَهَت
شُد اِشاراتَش اِشاراتِ اَزَل
جَاوَزَ الاَوْهامَ طُرًّا وَ اعْتَزَل
زین چَهِ شش گوشه گَر نَبْوَد بُرون
چون بَرآرَد یوسُفی را از دَرون؟
واردی بالایِ چرخِ بی سُتُن
جسمِ او چون دَلْو در چَهْ چاره کُن
یوسُفان چَنگال در دَلْوَش زده
رَسْته از چاه و شَهِ مصری شُده
دَلْوهایِ دیگر از چَهْ آبْ‌جو
دَلْو او فارغ زِ آب اَصْحاب‌جو
دَلْوها غَوّاص آب از بَهْرِ قوت
دَلْوِ او قوت و حیاتِ جانِ حوت
دَلْوها وابَستهٔ چَرخِ بلند
دَلْوِ او در اِصْبَعَیْنِ زورمَند
دَلْوِ چه و حَبْلِ چه و چَرخِ چی؟
این مِثالِ بَس رَکیک است ای اِچی
از کجا آرَم مِثالی بی‌شِکَست؟
کُفوِ آن نه آید و نه آمده‌ست
صد هزاران مَردْ پنهان در یکی
صد کَمان و تیرْ دَرْجِ ناوَکی
ما رَمْیَتَ اِذْ رَمَیْتی فِتْنه‌یی
صد هزاران خَرمَن اَنْدَر حَفْنه‌یی
آفتابی در یکی ذَرّه نَهان
ناگهان آن ذَرّه بُگْشایَد دَهان
ذَرّه ذَرّه گردد اَفْلاک و زمین
پیشِ آن خورشید چون جَست از کَمین
این چُنین جانی چه دَرخورْدِ تَن است؟
هین بِشو ای تَن ازین جان هر دو دست
ای تَنِ گشته وُثاقِ جانْ بَس است
چند تانَد بَحْر درمَشکی نِشَست؟
ای هزاران جِبْرئیل اَنْدَر بَشَر
ای مَسیحانِ نَهان در جَوْفِ خَر
ای هزاران کعبه پنهان در کَنیس
ای غَلَط ‌اَنْدازِ عِفْریت و بِلیس
سَجده‌گاهِ لامکانی در مکان
مَرِ بِلیسان را زِ تو ویران دُکان
که چرا من خِدمَتِ این طین کُنم؟
صورتی را من لَقَب چون دین کُنم؟
نیست صورت چَشم را نیکو بِمال
تا بِبینی شَعْشَعه‌یْ نورِ جَلال
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه
شاه‌زاده پیشِ شَهْ حیرانِ این
هفت گردون دیده در یک مُشتْ طین
هیچ مُمکِن نه به بَحثی لب گشود
لیک جان با جانْ دَمی خامُش نبود
آمده در خاطِرَش کین بَس خَفی‌ست
این همه مَعنی‌ست پس صورت زِ چیست؟
صورتی از صورتَت بیزار کُن
خُفته‌یی هر خُفته را بیدار کُن
آن کَلامَت می‌رَهانَد از کَلام
وان سَقامَت می‌جَهانَد از سَقام
پَس سَقامِ عشقْ جانِ صِحَّت است
رنجهایَش حَسرتِ هر راحت است
ای تَن اکنون دستِ خود زین جان بِشو
وَرْ نمی‌شویی جُز این جانی بِجو
حاصِل آن شَهْ نیک او را می‌نَواخت
او از آن خورشید چون مَهْ می‌گُداخت
آن گُدازِ عاشقان باشد نُمو
هَمچو مَهْ اَنْدَر گُدازِش تازه‌رو
جُمله رَنْجورانْ دَوا دارند امید
نالَد این رَنْجور کِم اَفْزون کُنید
خوش‌تَر از این سَم ندیدم شَربَتی
زین مَرَض خوش‌تَر نباشد صِحَّتی
زین گُنَه بهتر نباشد طاعَتی
سال‌ها نِسْبَت بِدین دَم ساعتی
مُدّتی بُد پیشِ این شَهْ زین نَسَق
دلْ کَباب و جانْ نهاده بر طَبَق
گفت شَهْ از هر کسی یک سَر بُرید
من زِ شَهْ هر لحظه قُربانم جدید
من فَقیرم از زَر از سَر مُحْتَشَم
صد هزاران سَر خَلَف دارد سَرَم
با دو پا در عشقْ نَتْوان تاختن
با یکی سَر عشقْ نَت৆وان باختن
هر کسی را خود دو پا و یک ‌سَر است
با هزاران پا و سَر تَنْ نادر است
زین سَبَب هنگامه‌ها شُد کُلْ هَدَر
هست این هنگامه هر دَم گرم‌تَر
مَعدنِ گرمی‌ست اَنْدَر لامکان
هفت دوزخ از شَرارَش یک دُخان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری
زآتشِ عاشقْ ازین رو ای صَفی
می‌شود دوزخْ ضَعیف و مُنْطَفی
گویَدَش بُگْذَر سَبُک ای مُحْتَشَم
وَرْنه ز آتش‌هایِ تو مُرد آتشَم
کُفر که کِبْریتِ دوزخ اوست و بَس
بین که می‌پَخْسانَد او را این نَفَس
زودْ کِبْریتَت بِدین سودا سِپار
تا نه دوزخ بر تو تازَد نه شَرار
گویَدَش جَنَّت گُذَر کُن هَمچو باد
وَرْنه گردد هر چه من دارم کَساد
که تو صاحب‌خَرمَنی من خوشه‌چین
من بُتی‌اَم تو ولایت‌هایِ چین
هست لَرزان زو جَحیم و هم جِنان
نه مَر این را نه مَر آن را زو اَمان
رفت عُمرش چاره را فُرصت نیافت
صَبر بَس سوزان بُد وجان بَرنَتافت
مُدّتی دَندان‌کَنان این می‌کَشید
نارَسیده عُمرِ او آخِر رَسید
صورتِ معشوق زو شُد در نَهُفت
رفت و شُد با مَعنیِ معشوقْ جُفت
گفت لُبْسَش گَر ز شَعْر و شُشْتَراست
اِعْتِناقِ بی‌حِجابَش خوش تَراست
من شُدم عُریان زِ تَن او از خیال
می‌خُرامَم در نِهایاتُ الْوِصال
این مَباحِث تا بِدین‌جا گفتنی ست
هرچه آید زین سِپَس بِنْهُفتَنی ست
وَرْ بگویی وَرْ بِکوشی صد هزار
هست بیگار و نگردد آشکار
تا به دریا سَیْر اسب و زین بُوَد
بعد ازینَت مَرکَبِ چوبین بُوَد
مَرکَبِ چوبین به خُشکی اَبْتَراست
خاصْ آن دریاییان را رَهْبراست
این خَموشی مَرکَبِ چوبین بُوَد
بَحْریان را خامُشی تَلْقین بُوَد
هر خَموشی که مَلولَت می‌کُند
نَعْره‌هایِ عشقْ آن سو می‌زَنَد
تو هَمی‌گویی عَجَب خامُش چراست؟
او هَمی‌گوید عَجَب گوشَش کجاست؟
من زِ نَعْره کَر شُدم او بی‌خَبَر
تیزگوشانْ زین ثَمَر هستند کَر
آن یکی در خوابْ نَعْره می‌زَنَد
صد هزاران بَحْث و تَلْقین می‌کُند
این نِشَسته پَهْلویِ او بی‌خَبَر
خُفته خود آن است و کَر زان شور و شَر
وان کسی کِشْ مَرکَبِ چوبین شِکَست
غَرقه شُد در آب او خودْ ماهی است
نه خَموش است و نه گویا نادری ست
حالِ او را در عبارتْ نام نیست
نیست زین دو هر دو هست آن بُوالْعَجَب
شَرحِ این گفتن بُرون است از اَدَب
این مِثال آمد رَکیک و بی ورود
لیک در مَحْسوس ازین بهتر نَبود
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه
کوچکین رَنْجور بود و آن وَسَط
بَر جَنازه‌یْ آن بُزرگ آمد فَقَط
شاه دیدش گفت قاصِد کین کی است
که از آن بَحْراست و این هم ماهی است؟
پَس مُعَرِّف گفت پورِ آن پدر
این برادر زان برادر خُردتَر
شَهْ نَوازیدَش که هستی یادگار
کرد او را هم بِدان پُرسِش شکار
از نَوازِ شاه آن زارِ حَنیذ
در تَنِ خود غیرِ جانْ جانی بِدیذ
در دلِ خود دید عالی غُلْغُله
که نَیابَد صوفی آن در صد چِلِه
عَرصه و دیوار و کوه سنگْ‌بافت
پیشِ او چون نارِ خندان می‌شِکافت
ذَرّه ذَرّه پیشِ او هَمچون قِباب
دَم به دَم می‌کرد صدگون فَتْحِ باب
بابْ گَهْ روزن شُدی گاهی شُعاع
خاکْ گَهْ گندم شُدیّ و گاه صاع
در نَظَرها چَرخْ بَس کُهنه وْ قَدید
پیشِ چَشمَش هر دَمی خَلْقِ جدید
روحِ زیبا چون که وارَسْت از جَسَد
از قَضا بی شک چُنین چَشمَش رَسَد
صد هزاران غَیْب پیشَش شُد پَدید
آنچه چَشمِ مَحْرَمان بیند بِدید
آنچه او اَنْدَر کُتُب بَر خوانده بود
چَشم را در صورتِ آن بَر گُشود
از غُبارِ مَرکَبِ آن شاهِ نَر
یافت او کُحْلِ عُزَیزی در بَصَر
برچُنین گُلْزار دامَن می‌کَشید
جُزوْ جُزوش نَعْره زَن هَلْ مِنْ مَزید
گُلْشَنی کَزْ بَقْل رویَد یک دَم است
گُلْشَنی کَزْ عقل رویَد خُرَّم است
گُلْشَنی کَزْ گِل دَمَد گردد تَباه
گُلْشَنی کَزْ دل دَمَد وافَرْحَتاه
عِلْم‌هایِ با مَزه‌یْ دانسته‌مان
زان گُلْستانْ یک دو سه گُلْدَسته دان
زان زَبونِ این دو سه گَلْدَسته‌ایم
که دَرِ گُلْزار بر خود بَسته‌ایم
آن‌چُنان مِفْتاح‌ها هر دَم به نان
می‌فُتَد ای جان دریغا از بَنان
وَرْ دَمی هم فارغ آرَنْدَت زِ نان
گِردِ چارد گَردی و عشقِ زَنان
باز اِسْتِسْقات چون شُد موجْ‌زَن
مُلْکِ شهری بایَدَت پُر نان و زن
مار بودی اَژدَها گشتی مگر؟
یک سَرَت بود این زمانی هفت‌سَر
اَژدَهای هفت‌سَر دوزخ بُوَد
حِرْص تو دانه‌ست و دوزخْ فَخْ بُوَد
دام را بِدْران بِسوزان دانه را
باز کُن دَرهایِ نو این خانه را
چون تو عاشق نیستی ای نَرگدا
هَمچو کوهی بی‌خَبَر داری صدا
کوه را گفتار کِی باشد زِ خَود؟
عکس غیراست آن صدا ای مُعْتَمَد
گفتِ تو زان سان که عکسِ دیگری‌ست
جُمله اَحْوالَت به جُز هم عکس نیست
خشم و ذوقَت هر دو عکس دیگران
شادیِ قَوّاده و خشمِ عَوان
آن عَوان را آن ضَعیف آخر چه کرد
که دَهَد او را به کینه زَجْر و دَرد؟
تا به کِی عکسِ خیال لامِعه؟
جَهْد کُن تا گردَدَت این واقِعه
تا که گُفتارَت زِ حالِ تو بُوَد
سَیْر تو با پَرّ و بال تو بُوَد
صَیْد گیرد تیر هم با پَرّ غَیْر
لاجَرَم بی‌بَهره است از لَحْم طَیْر
باز صَیْد آرَد به خود از کوهْسار
لاجَرَم شاهَش خورانَد کَبْک و سار
مَنْطقی کَزْ وَحْی نَبْوَد از هواست
هَمچو خاکی در هوا و در هَباست
گَر نِمایَد خواجه را این دَم غَلَط
زَ اوَّلِ والنَّجْم بَر خوان چند خَط
تا که ما یَنْطِقْ مَحَمَّد عَنْ هَوی
اِنْ هُوَ اِلّا بِوَحْیٍ اِحْتَوی
اَحْمَدا چون نیستَت از وَحْی یاس
جِسْمیان را دِهْ تَحَرّیّ و قیاس
کَزْ ضَرورَت هست مُرداری حَلال
که تَحَرّی نیست در کعبه‌یْ وِصال
بی‌تَحَرّی و اِجْتِهاداتِ هُدی
هر کِه بِدعَت پیشه گیرد از هَوی
هَمچو عادَش بر بَرَد باد و کُشَد
نه سُلَیمان است تا تَختَش کَشَد
عاد را باد است حَمّال خَذول
هَمچو بَرِّه در کَفِ مَردی اَکول
هَمچو فرزندش نَهاده بر کِنار
می‌بَرَد تا بُکْشَدَش قَصّاب‌وار
عاد را آن باد زِ اسْتِکبار بود
یارِ خود پِنْداشتند اَغْیار بود
چون بِگَردانید ناگَهْ پوسْتین
خُردَشان بِشْکَست آن بِئْسَ الْقَرین
باد را بِشْکَن که بَس فِتْنه‌ست باد
پیش از آن کِتْ بِشْکَنَد او هَمچو عاد
هود دادی پَند کِی پُر کِبْر خَیْل
بَر کَنَد از دَستَتان این بادْ ذَیْل
لشکرِ حَقّ است باد و از نِفاق
چند روزی با شما کرد اِعْتِناق
او به سِرّ با خالِقِ خود راست است
چون اَجَل آید بَر آرَد بادْ دست
باد را اَنْدَر دَهَن بین رَهْگُذَر
هر نَفَس آیان رَوان در کَرّ و فَر
حَلْق و دندان‌ها ازو ایمِن بُوَد
حَق چو فَرمایَد به دَندان دَرفُتَد
کوه گردد ذَرّه‌ باد و ثَقیل
دَردِ دندان دارَدَش زار و عَلیل
این همان باد است کایمِن می‌گُذشت
بود جانِ کِشت و گشت او مرگِ کَشت
دستِ آن کَس که بِکَردَت دست‌بوس
وَقتِ خشمْ آن دست می‌گردد دَبوس
یا رَب و یا رَب بَر آرَد او زِ جان
که بِبَر این باد را ای مُسْتَعان
ای دَهان غافِل بُدی زین باد رو
از بُنِ دَندان در اِسْتِغْفار شو
چَشمِ سَختَش اشک‌ها باران کُند
مُنْکران را دَردْ اَللهْ ‌خوان کُند
چون دَمِ مَردان نَپَذْرُفَتی زِ مَرد
وَحْیِ حَق را هین پَذیرا شو زِ دَرد
باد گوید پیکَم از شاهِ بَشَر
گَهْ خَبَر خیر آوَرَم گَهْ شور و شَر
زان که مامورم امیر خود نی‌اَم
من چو تو غافِل زِ شاهِ خود کِی‌اَم؟
گَر سُلَیمان‌وار بودی حالِ تو
چون سُلَیمان گَشتَمی حَمّال تو
عاریه‌سْتَم گشتمی مُلْکِ کَفَت
کَردَمی بر رازِ خود من واقِفَت
لیک چون تو یاغی‌یی من مُسْتَعار
می‌کُنم خِدمَت تورا روزی سه چار
پَس چو عادت سَرنگونی‌ها دَهَم
زِاسْپَهِ تو یاغیانه بَرجَهَم
تا به غَیْبْ ایمانِ تو محُکْم شود
آن زمان کایمانْت مایه‌یْ غَم شود
آن زمان خود جُملِگان مؤمن شوند
آن زمان خود سَرکَشان بر سَر دَوَند
آن زمان زاری کُنند و اِفْتِقار
هَمچو دُزد و راه‌زَن در زیرِ دار
لیک گَر در غَیْب گردی مُسْتَوی
مالِکِ دارَیْن و شِحْنه‌یْ خود توی
شِحْنِگیّ و پادشاهیِّ مُقیم
نه دو روزه وْ مُسْتَعاراست و سَقیم
رَسْتی از بیگار و کارِ خود کُنی
هم تو شاه و هم تو طَبْل خود زنی
چون گِلو تَنگ آوَرَد بر ما جهان
خاک خوردی کاشکی حَلْق و دَهان
این دَهان خود خاکْ خواری آمده‌ست
لیک خاکی را که آن رَنگین شُده‌ست
این کَباب و این شَراب و این شِکَر
خاکِ رَنگین است و نَقْشین ای پسر
چون که خوردیّ و شُد آن لَحْم و پوست
رَنگِ لَحْمَش داد و این هم خاکِ کوست
هم ز خاکی بَخْیه بر گِل می‌زَنَد
جُمله را هم بازْ خاکی می‌کُند
هِنْدو و قِفْچاق و رومیّ و حَبَش
جُمله یک رَنگ‌اَند اَنْدَر گورْ خَوش
تا بِدانی کان همه رَنگ و نِگار
جُمله روپوش است و مَکْر و مُسْتَعار
رنگِ باقی صِبْغَةُ اللهْ است و بَس
غیرِ آن بر بَسته دان هَمچون جَرَس
رنگِ صِدْق و رنگِ تَقْوی و یَقین
تا اَبَد باقی بُوَد بر عابِدین
رنگِ شکّ و رنگِ کُفران و نِفاق
تا اَبَد باقی بُوَد بر جانِ عاق
چون سِیَه‌روییّ فرعون دَغا
رنگِ آن باقیّ و جِسم او فَنا
بَرق و فَرّ رویِ خوب صادقین
تَنْ فَنا شُد وان به جا تو یَوْمِ دین
زشتْ آن زشت است و خوب آن خوب و بَس
دایم آن ضَحّاک و این اَنْدَر عَبَس
خاک را رنگ و فَن و سنگی دَهَد
طِفْلْ‌خویان را بر آن جنگی دَهَد
از خَمیری اُشتُر وشیری پَزَند
کودکان از حِرْصِ آن کَفْ می‌گَزَند
شیر و اُشتُر نان شود اَنْدَر دَهان
دَر نگیرد این سُخَن با کودکان
کودک اَنْدَر جَهْل و پِنْدار و شکی‌ست
شُکر باری قوَّتِ او اندکی‌ست
طِفْل را اِسْتیزه و صد آفَت است
شُکرْ این که بی‌فَن و بی‌قوَّت است
وای ازین پیرانِ طِفْلِ نااَدیب
گشته از قوَّت بَلایِ هر رَقیب
چون سِلاح و جَهْل جمع آید به هم
گشت فرعونی جهان‌سوز از سِتَم
شُکر کُن ای مَردِ درویش از قُصور
که زِ فرعونی رَهیدی وَز کُفور
شُکرْ که مَظْلومی و ظالِم نه‌یی
ایمِن از فرعونی و هر فِتْنه‌یی
اِشْکَم تی لافِ اَللّهی نَزَد
کآتَشَش را نیست از هیزُم مَدَد
اِشْکَمِ خالی بُوَد زندانِ دیو
کِشْ غَمِ نان مانِع است از مَکْر و ریو
اِشْکَمِ پُر لوت دان بازارِ دیو
تاجِرانِ دیو را در وِیْ غَریو
تاجِرانِ ساحِرِ لاشَی‌فُروش
عقل‌ها را تیره کرده از خُروش
خُم رَوان کرده زِ سِحْری چون فُروش
کرده کَرباسی زِ مَهْتاب و غَلَس
چون بِریشَم خاک را بَرمی‌تَنَند
خاک در چَشمِ مُمَیِّز می‌زَنَند
چَنْدَلی را رنگِ عودی می‌دَهَند
بر کُلوخیمان حَسودی می‌دَهند
پاکْ آن کِه خاک را رنگی دَهَد
هَمچو کودکْمان بر آن جنگی دَهَد
دامَنی پُر خاک ما چون طِفْلَکان
در نَظَرْمان خاکْ هَمچون زَرِّ کان
طِفْل را با بالِغان نَبْوَد مَجال
طِفْل را حَق کِی نِشانَد با رِجال؟
میوه گَر کُهنه شود تا هست خام
پُخته نَبْوَد غوره گویَندَش به نام
گَر شود صدساله آن خامِ تُرُش
طِفْل و غورَه‌ست او بَرِ هر تیزهُش
گرچه باشد مو و ریشِ او سِپید
هم در آن طِفْلیِّ خَوْف است و امید
که رَسَم یا نارَسیده مانْده‌ام
ای عَجَب با من کُند کَرْم آن کَرَم؟
با چُنین ناقابلیّ و دوری یی
بَخشَد این غورهٔ مرا انگوری یی؟
نیستم اومیدوار از هیچ سو
وان کَرَم می‌گویدم لا تَیْاَسوا؟
دایِما خاقانِ ما کرده‌ست طو
گوشمان را می‌کَشَد لا تَقْنَطوا
گرچه ما زین ناامیدی در گَویم
چون صَلا زد دست اَنْدازان رَویم
دست اَنْدازیم چون اَسْبانِ سیس
در دویدن سویِ مَرعایِ اَنیس
گامْ اندازیم و آن‌جا گامْ نی
جامْ پَردازیم و آن‌جا جامْ نی
زان که آن‌جا جُمله اَشْیا جانی است
مَعنی اَنْدَر مَعنیِ ربّانی است
هست صورت سایه مَعنی آفتاب
نورِ بی‌سایه بُوَد اَنْدَر خَراب
چون که آن جا خِشْت بر خِشْتی نَمانْد
نورِ مَهْ را سایهٔ زشتی نَمانْد
خِشْت اگر زَرّین بُوَد بَرکَندنی‌ست
چون بَهایِ خِشْتْ وَحْی و روشنی‌ست
کوه بَهرِ دَفْعِ سایه مُنْدَک است
پاره گشتن بَهْرِ این نور اندک است
بر بُرونِ کُهْ چو زد نورِ صَمَد
پاره شُد تا در دَرونَش هم زَنَد
گُرسَنه چون بر کَفَش زد قُرصِ نان
وا شِکافَد از هَوَس چَشم و دَهان
صد هزاران پاره گشتن اَرْزَد این
از میانِ چَرخْ بَرخیز ای زمین
تا که نورِ چَرخ گردد سایه سوز
شب زِ سایه‌یْ توست ای یاغیِّ روز
این زمین چون گاهْواره‌یْ طِفلَکان
بالِغان را تَنگ می دارد مکان
بَهرِ طِفْلانْ حَق زمین را مَهد خوانْد
شیر را در گَهواره بر طِفْلان فَشانْد
خانه تَنگ آمَد ازین گَهواره ها
طِفْلَکان را زود بالِغ کُن شَها
خانه را ای مَهد تو ضَیِّق مَدار
تا تَوانَد کرد بالِغ اِنْتِشار
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۴ - وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره
چون مُسَلَّم گشت بی بَیْع و شِری
از درونِ شاه در جانَش جِری
قوت می‌خوردی زِ نورِ جانِ شاه
ماهِ جانَش هَمچو از خورشیدْ ماه
راتِبِه‌یْ جانی زِ شاهِ بی‌نَدید
دَم به دَم در جانِ مَستَش می‌رَسید
آن نه که تَرسا و مُشرک می‌خورَند
زان غذایی که مَلایک می‌خورَند
اَنْدَرونِ خویش اِسْتِغْنا بِدید
گشت طُغیانی زِ اِسْتِغْنا پَدید
که نه من هم شاه و هم شَهْ‌زاده‌ام؟
چون عِنانِ خود بدین شَهْ داده‌ام؟
چون مرا ماهی بَرآمَد با لُمَع
من چرا باشم غُباری را تَبَع؟
آب در جویِ من است و وَقتِ ناز
نازِ غیر از چه کَشَم من بی‌نیاز؟
سَر چرا بَندَم چو دَردِ سَر نَمانْد؟
وَقتِ رویِ زَرد و چَشم تَر نَمانْد؟
چون شِکَرلب گشته‌ام عارِضْ قَمَر
باز باید کرد دُکّان دِگَر
زین مَنی چون نَفْس زاییدن گرفت
صد هزاران ژاژْ خاییدن گرفت
صد بیابان زان سویِ حِرْص و حَسَد
تا بِدان‌جا چَشم بَد هم می‌رَسَد
بَحْرِ شَهْ که مَرجَع هر آبِ اوست
چون نَدانَد آنچه اَنْدَر سیل و جوست
شاه را دلْ دَرد کرد از فکرِ او
ناسِپاسیِّ عَطایِ بِکْرِ او
گفت آخِر ای خَسِ واهی‌اَدَب
این سِزایِ داد من بود؟ ای عَجَب
من چه کردم با تو زین گنجِ نَفیس؟
تو چه کردی با من از خویِ خَسیس؟
من تورا ماهی نَهادم در کِنار
که غُروبَش نیست تا روزِ شِمار
در جَزایِ آن عَطایِ نورِ پاک
تو زَدی در دیدهٔ من خار و خاک
من تورا بر چَرخْ گشته نَردبان
تو شُده در حَرْبِ من تیر و کَمان
دَردِ غَیْرت آمد اَنْدَر شَهْ پَدید
عَکسِ دَردِ شاه اَنْدَر وِیْ رَسید
مُرغِ دولت در عِتابَش بَر طَپید
پَردهٔ آن گوشه گشته بَردَرید
چون دَرونِ خود بِدید آن خوش‌پسر
از سِیَه‌کاریّ خود گَرد و اثر
از وظیفه‌یْ لُطف و نِعْمَت کَم شُده
خانهٔ شادیِّ او پُر غَم شُده
با خود آمد او زِ مَستیِّ عُقار
زان گُنَه گشته سَرَش خانه‌ی ْ خُمار
خورده گندم حُلّه زو بیرون شُده
خُلْد بر وِیْ بادیه وْ هامون شُده
دید کان شَربَت وِرا بیمار کرد
زَهْرِ آن ما و مَنی‌ها کار کرد
جانِ چون طاوس در گُلْزارِ ناز
هَمچو جُغْدی شُد به ویرانه‌یْ مَجاز
هَمچو آدم دور مانْد او از بِهِشت
در زمین می‌رانْد گاوی بَهْرِ کِشت
اشک می‌رانْد او که ای هِنْدویِ زاو
شیر را کردی اسیرِ دُمّ گاو
کردی ای نَفْسِ بَدِ بارِدْ نَفَس
بی‌حِفاظی با شَهِ فریادْرَس
دام بُگْزیدی زِ حِرْصِ گندمی
بر تو شُد هر گندمِ او گَزْدُمی
در سَرَت آمد هوایِ ما و من
قَیْد بین بر پایِ خود پنجاه مَن
نوحه می‌کرد این نَمَط بر جانِ خویش
که چرا گشتم ضِدِ سُلطانِ خویش؟
آمد او با خویش و اِسْتِغْفار کرد
با اِنابَت چیزِ دیگر یار کرد
دَرد کان از وَحشتِ ایمان بُوَد
رَحْم کُن کان دَردْ بی‌دَرمان بُوَد
مَر بَشَر را خود مَبا جامه‌یْ دُرُست
چون رَهید از صَبر در حین صَدْرْ جُست
مَر بشر را پَنْجه و ناخُن مَباد
که نه دین اَنْدیشد آن گَهْ نه سَداد
آدمی اَنْدَر بَلا کُشته بِهْ است
نَفْسْ کافِر نِعْمَت است و گُمره است
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را
حَق به عزرائیل می‌گفت ای نَقیب
بر کِه رَحْم آمد ترا از هر کَئیب؟
گفت بر جُمله دِلَم سوزَد به دَرد
لیکْ تَرسَم اَمْر را اِهْمال کرد
تا بگویم کاشکی یَزدان مرا
در عِوَض قُربان کُند بَهْرِ فَتی
گفت بر کی بیش‌تَررَحْم آمَدَت؟
از کِه دلْ پُر سوز و بِریان‌تَر شُدَت؟
گفت روزی کَشتی‌یی بر موجِ تیز
من شِکَستَم زَ امْر تا شُد ریزْ ریز
پَس بِگُفتی قَبْض کُن جانِ همه
جُز زَنیّ و غیرِ طِفْلی زان رَمه
هر دو بر یک تَخته‌یی دَرمانْدند
تَخته را آن موج‌ها می‌رانْدند
باز گفتی جانِ مادر قَبْض کُن
طِفْل را بُگْذار تنها زَ امْرِ کُن
چون زِ مادر بُسْکُلیدَم طِفْل را
خود تو می‌دانی چه تَلْخ آمد مرا
بَس بِدیدَم دودِ ماتَم‌هایِ زَفْت
تَلْخی آن طِفْل از فِکْرَم نرفت
گفت حَق آن طِفْل را از فَضْلِ خویش
موج را گفتم فَکَن در بیشه‌ایش
بیشه‌یی پُر سوسَن و رَیْحان و گُل
پُر درختِ میوه‌دارِ خوش‌اُکُل
چَشمه‌های آب شیرین زُلال
پَروَریدم طِفْل را با صد دَلال
صد هزاران مُرغِ مُطْرب خوش‌صدا
اَنْدَر آن روضه فَکَنده صد نَوا
بِسْتَرش کردم زِ بَرگِ نَسْتَرن
کرده او را ایمِن از صَدْمه‌یْ فِتَن
گفته من خورشید را کو را مَگَز
باد را گفته بَرو آهسته وَزْ
ابر را گفته بَرو باران مَریز
بَرق را گفته بَرو مَگْرایْ تیز
زین چَمَن ای دِیْ مَبُرآن اِعْتِدال
پَنْجه‌ای بَهمن بَرین روضه مَمال
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز
هَمچو آن شَیْبان که از گُرگِ عَنید
وَقتِ جمعه بر رِعا خَط می‌کَشید
تا بُرون نایَد از آن خَطْ گوسفند
نه دَرآیَد گُرگ و دُزد با گَزَند
بر مِثالِ دایره‌یْ تَعْویذِ هود
کَنْدَر آن صَرْصَر اَمانِ آل بود
هشت روزی اَنْدَرین خَطْ تَن زنید
وَزْ بُرون مُثْله تماشا می‌کُنید
بر هوا بُردی فَکَندی بر حَجَر
تا دَریدی لَحْم و عَظْم از همدِگَر
یک گُره را بر هوا دَرهَم زَدی
تا چو خَشْخاشْ استخوان ریزان شُدی
آن سیاست را که لَرزید آسْمان
مَثْنوی اَنْدَر نَگُنجَد شَرحِ آن
گَر به طَبْع این می‌کُنی ای بادِ سَرد
گِردِ خَطّ و دایره‌یْ آن هود گَرد
ای طَبیعی فَوْقِ طَبْع این مُلْک بین
یا بیا و مَحْو کُن از مُصْحَف این
مُقریان را مَنْع کن بَندی بِنِه
یا مُعلِّم را بِمال و سَهْمْ دِهْ
عاجِزیّ و خیره کن عَجْز از کجاست؟
عَجْزِ تو تابی از آن روزِ جَزاست
عَجْزها داری تو در پیش ای لَجوج
وَقت شُد پِنْهانیان را نَکْ خُروج
خُرَّم آن کین عَجْز و حیرت قوتِ اوست
در دو عالَم خُفته اَنْدَر ظِلِّ دوست
هم در آخِر عَجْزِ خود را او بِدید
مُرده شُد دینِ عِجایِز را گُزید
چون زُلَیخا یوسُفَش بر وِیْ بِتافت
از عَجوزی در جوانی راه یافت
زندگی در مُردن و در مِحْنَت است
آبِ حیوان در دَرونِ ظُلْمَت است
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۷ - رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بی‌واسطهٔ مادر و دایه در طفلی
حاصِل آن روضه چو باغِ عارفان
از سُموم صَرْصَر آمد در اَمان
یک پَلَنگی طِفْلَکانْ نوزاده بود
گفتم او را شیر دِهْ طاعَت نِمود
پَس بِدادَش شیر و خِدمَت‌هاش کرد
تا که بالِغ گشت و زَفْت و شیرمَرد
چون فِطامَش شُد بگُفتم با پَری
تا در آموزید نُطْق و داوَری
پَرورِش دادم مَر او را زان چَمَن
کِی به گفت اَنْدَر بِگُنجَد فَنِّ من؟
داده من اَیّوب را مِهْرِ پدر
بَهْرِ مِهْمانیِّ کرمان بی‌ضَرَر
داده کرمان را بَرو مِهْرِ وَلَد
بر پدر من اینْت قُدرت اینْت یَد
مادران را دَاْبْ من آموختم
چون بُوَد لُطْفی که من اَفْروختم؟
صد عِنایَت کردم و صد رابِطه
تا بِبینَد لُطفِ من بی‌واسطه
تا نباشد از سَبَب در کَشْ‌مَکَش
تا بُوَد هر اِسْتِعانَت از مَنَش
وَرْنه تا خود هیچ عُذری نَبْوَدَش
شِکْوَتی نَبْوَد زِ هر یارِ بَدَش
این حِضانه دید با صد رابِطه
که بِپَروَردم وِرا بی‌واسِطه
شُکرِ او آن بود ای بَنده‌یْ جَلیل
که شُد او نِمْرود و سوزندهی ْ خَلیل
هم‌چُنان کین شاه‌زاده شُکرِ شاه
کرد اِسْتِکْبار و اِسْتِکْثارِ جاه
که چرا من تابِعِ غَیْری شَوَم
چون که صاحِب مُلْک و اِقْبال نُوَم؟
لُطف‌هایِ شَهْ که ذِکْرِ آن گُذشت
از تَجَبُّر بر دِلَش پوشیده گشت
هم‌چُنان نِمْرود آن اَلْطاف را
زیرِ پا بِنْهاد از جَهْل و عَمی
این زمان کافِر شُد و رَهْ می‌زَنَد
کِبْر و دَعویِّ خدایی می‌کُند
رفته سویِ آسْمانِ با جَلال
با سه کَرکَس تا کُند با من قِتال
صد هزاران طِفْلِ بی‌تَلْویم را
کُشته تا یابَد وِیْ ابراهیم را
که مَنجِّم گفته کَنْدَر حُکْمِ سال
زاد خواهد دشمنی بَهْرِ قِتال
هین بِکُن در دَفْعِ آن خَصْمْ اِحْتیاط
هر کِه می‌زایید می‌کُشت از خُباط
کوریِ او رَسْت طِفْلِ وَحْی کَش
مانْد خون‌هایِ دِگَر در گَردَنَش
از پدر یابید آن مُلْک ای عَجَب
تا غُرورَش داد ظُلُماتِ نَسَب؟
دیگران را گَر اُم و اَب شُد حِجاب
او زِ ما یابید گوهرها به جیب
گُرگِ درنده‌ست نَفْسِ بَد یَقین
چه بَهانه می‌نَهی بر هر قَرین؟
در ضَلالَت هست صد کَل را کُلَه
نَفْسِ زشتِ کُفرْناکِ پُر سَفَه
زین سَبَب می‌گویم این بَنده‌یْ فقیر
سِلْسِله از گردنِ سگ بَرمگیر
گَر مُعلَّم گشت این سگ هم سگ است
باش ذَلَّتْ نَفْسُهُ کو بَدرَگ است
فَرْض می‌آری به جا گَر طایِفی
بر سُهَیلی چون اَدیمِ طایفی
تا سُهَیلَت وا خَرَد از شَرِّ پوست
تا شَوی چون موزه‌یی هم‌پایِ دوست
جُمله قرآن شَرح خُبْثِ نَفْس‌هاست
بِنْگَر اَنْدَر مُصْحَف آن چَشمَت کجاست؟
ذِکْرِ نَفْسِ عادیان کآلَت بیافت
در قِتالِ اَنْبیا مو می‌شِکافت
قَرنْ قَرن از شومِ نَفْسِ بی‌اَدَب
ناگهان اَنْدَر جهان می‌زَد لَهَب
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۸ - رجوع کردن بدان قصه کی شاه‌زاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت
قِصّه کوتَه کُن که رایِ نَفْسِ کور
بُرد او را بَعدِ سالی سویِ گور
شاهْ چون از مَحْو شُد سویِ وجود
چَشمِ مِرّیخیش آن خون کرده بود
چون به تَرکَش بِنْگرید آن بی‌نَظیر
دید کَم از تَرکَشَش یک چوبه تیر
گفت کو آن تیر؟ و از حَق باز جُست
گفت کَنْدَر حَلْقِ او کَزْ تیرِ توست
عَفْو کرد آن شاهِ دریادل ولی
آمده بُد تیرْ اَهْ بر مَقْتَلی
کُشته شُد در نوحهٔ او می‌گریست
اوست جُمله هم کُشَنده وْ هم وَلی ست
وَرْ نباشد هر دو او پَس کُلّ نیست
هم کُشَنده‌یْ خَلْق و هم ماتَم‌کُنی ست
شُکر می‌کرد آن شَهیدِ زَردْخَد
کان بِزَد بر جِسم و بر مَعنی نَزَد
جسمِ ظاهِر عاقِبَت خود رَفتنی ست
تا اَبَد مَعنی بِخواهد شاد زیست
آن عِتاب اَرْ رفت هم بر پوست رفت
دوست بی‌آزارْ سویِ دوست رفت
گرچه او فِتْراکِ شاهَنْشه گرفت
آخِر از عَیْنُ الْکَمال او رَهْ گرفت
وان سِوُم کاهِل‌ترینِ هر سه بود
صورت و مَعنی به کُلّی او رُبود
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل‌ترست
آن یکی شَخْصی به وقت مرگِ خویش
گفت بود اَنْدَر وَصیَّت پیش‌پیش
سه پسر بودَش چو سه سَروِ رَوان
وَقْفِ ایشان کرده او جان و رَوان
گفت هرچه در کَفَم کاله و زَراست
او بَرَد زین هر سه کو کاهِل‌تَراست
گفت با قاضیّ و پَس اَنْدَرز کرد
بَعد از آن جامِ شرابِ مرگْ خَورْد
گفته فرزندان به قاضی کِی کریم
نَگْذَریم از حُکْم او ما سه یَتیم
ما چو اسماعیل زِ ابْراهیمِ خَود
سَرنَپیچیم اَرْچه قُربان می‌کُند
گفت قاضی هر یکی با عاقلیش
تا بگوید قِصّه‌یی از کاهلیش
تا بِبینَم کاهِلیِّ هر یکی
تا بِدانَم حالِ هر یک بی‌شکی
عارفان از دو جهان کاهِل‌تَرند
زان که بی شُد یار خَرمَن می‌بَرَند
کاهِلی را کرده‌اند ایشان سَنَد
کارِ ایشان را چو یَزدان می‌کُند
کارِ یَزدان را نمی‌بینَند عام
می‌نَیاسایَند از کَدْ صُبح و شام
هین زِ حَدِّ کاهِلی گویید باز
تا بِدانَم حَدِّ آن از کشفِ راز
بی‌گُمان که هر زبان پَرده‌یْ دل است
چون بِجُنبَد پَرده سِرها واصِل است
پَردهٔ کوچک چو یک شَرحَه کَباب
می‌بِپوشَد صورتِ صد آفتاب
گَر بَیانِ نُطْقْ کاذب نیز هست
لیک بویْ از صِدْق و کِذْبَش مُخْبِراست
آن نَسیمی که بِیایَد از چَمَن
هست پیدا از سَموم گولْخَن
بویِ صِدْق و بویِ کِذْبِ گول‌گیر
هست پیدا در نَفَس چون مُشک و سیر
گَر ندانی یار را از دَه‌دِلِه
از مَشامِ فاسِد خود کُن گِلِه
بانگِ حیزان و شُجاعانِ دلیر
هست پیدا چون فَنِ روباه و شیر
یا زبانْ هَمچون سَرِ دیگ است راست
چون بِجُنبَد تو بِدانی چه اَباست
از بُخارِ آن بِدانَد تیزهُش
دیگِ شیرینی زِ سِکْباجِ تُرُش
دست بر دیگِ نوی چون زَد فَتی
وَقتِ بِخْریدن بِدید اِشْکَسته را
گفت دانم مَرد را در حین زِ پوز
وَر نگوید دانَمَش اَنْدَر سه روز
وان دِگَر گفت اَرْ بگویَد دانَمَش
وَرْ نگوید در سُخَن پیچانَمَش
گفت اگر این مَکْر بِشْنیده بُوَد
لب بِبَندد در خَموشی دَر رَوَد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۴۰ - مثل
آن چُنان که گفت مادر به پسر
گر خیالی آیَدت در شب به سر
یا به گورستان و جایِ سَهْمگین
تو خیالی زشت بینی از کَمین
دلْ قوی دار و بِکُن حمله بَرو
او بِگَرداند زِ تو در حالْ رو
گفت کودک آن خیالِ دیوْوَش
گَر بِدو این گفته باشد مادرش
حَمله آرَم اُفْتَد اَنْدَر گَردَنَم
زَ امْرِ مادر پَس من آن گَهْ چون کُنم؟
تو هَمی‌آموزی‌اَم که چُست ایست
آن خیالِ زشت را هم مادری‌ست
دیو و مَردم را مُلَقِّن آن یک خداست
غالِب آیَد بر شهان زو گرگداست
تا کدامین سوی باشد آن یَواش
اَللهْ اَللهْ رو تو هم زان سویْ باش
گفت اگر از مَکْر نایَد در کَلام
حیله را دانسته باشد آن هُمام
سِرِّ او را چون شِناسی؟ راست گو
گفت من خامُش نِشینَم پیشِ او
صَبر را سُلَّم کُنم سویِ دَرَج
تا بَر آیَم بر سَرِ بامِ فَرَج
وَر بِجوشَد در حُضورش از دِلَم
مَنْطقی بیرون ازین شادیّ و غَم
من بِدانَم کو فرستاد آن به من
از ضَمیرِ چون سُهَیل اَنْدَر یَمَن
در دلِ من آن سُخَن زان مَیمَنه‌ست
زان که از دل جانِب دلْ روزَنه‌ست