تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره
جسمِ مَجْنون را زِ رنجِ دوری‌یی
اَنْدَر آمد ناگهان رَنْجوری‌یی
خون بجوش آمد زِ شُعله‌یْ اشتیاق
تا پَدید آمد بر آن مَجْنون خُناق
پَس طَبیب آمد به دارو کردنش
گفت چاره نیست هیچ از رَگْ‌زَنَش
رَگْ زَدن باید برایِ دَفْعِ خون
رَگ‌زَنی آمد بِدان جا ذو فُنون
بازُوَش بَست و گرفت آن نیشْ او
بانگ بَر زَد در زمان آن عشقْ‌خو
مُزدِ خود بِسْتان و تَرکِ فَصْد کُن
گَر بِمیرَم گو بُرو جسمِ کُهُن
گفت آخِر از چه می‌تَرسی؟ ازین؟
چون نمی‌تَرسی تو از شیرِ عَرین
شیر و گُرگ و خرس و هر گور و دَده
گِردْ بر گِردِ تو شبْ گِرد آمده
می نه آیَدْشان زِ تو بویِ بَشَر
زَانْبُهیّ عشق و وَجْد اَنْدَر جِگَر
گُرگ و خرس و شیر داند عشق چیست
کم زِ سگ باشد که از عشقْ او عَمی‌ست
گَر رَگِ عشقی نَبودی کَلْب را
کِی بِجُستی کَلْبِ کَهْفی قَلْب را؟
هم زِ جِنْسِ او به صورتْ چون سگان
گَر نَشُد مَشْهور هست اَنْدَر جهان
بو نَبُردی تو دل اَنْدَر جِنْسِ خویش
کِی بَری تو بویِ دلْ از گُرگ و میش؟
گر نبودی عشق هستی کِی بُدی؟
کِی زدی نانْ بر تو و کِی تو شُدی
نانْ تو شُد از چه؟ زِ عشق و اِشْتِهای
وَرْنه نان را کِی بُدی تا جان رَهی؟
عشقْ نانِ مُرده را می جان کُند
جان که فانی بود جاویدان کُند
گفت مَجنون من نمی‌تَرسَم زِ نیش
صَبرِ من از کوهِ سنگین هست بیش
مَنْبَلَم بی‌زَخْم ناسایَد تَنَم
عاشقم بر زَخْم‌ها بَر می‌تَنَم
لیکْ از لیلی وجودِ من پُر است
این صَدَف پُر از صِفاتِ آن دُر است
تَرسم ای فَصّاد گَر فَصْدَم کُنی
نیش را ناگاه بر لیلی زَنی
داند آن عقلی که او دلْ‌روشنی‌ست
در میانِ لیلی و من فَرق نیست
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا
گفت معشوقی به عاشق زِ امْتِحان
در صَبوحی کِی فُلان ابنِ الْفُلان
مَر مرا تو دوست‌تَر داری عَجَب
یا که خود را؟ راست گو یا ذَا الْکُرَب
گفت من در تو چُنان فانی شُدم
که پُرَم از تو زِ ساران تا قَدَم
بر من از هستیّ من جُز نامْ نیست
در وجودم جُز تو ای خوشْ‌کام نیست
زان سَبَب فانی شُدم من این چُنین
هَمچو سِرکه در تو بَحْرِ اَنْگَبین
هَمچو سنگی کو شود کُلْ لَعْلِ ناب
پُر شود او از صِفاتِ آفتاب
وَصْفِ آن سنگی نَمانَد اَنْدَرو
پُر شود از وَصْفِ خور او پُشت و رو
بَعد از آن گَر دوست دارد خویش را
دوستیِ خور بُوَد آن ای فَتا
وَرْ که خود را دوست دارد او به جان
دوستیّ خویش باشد بی‌گُمان
خواه خود را دوست دارد لَعْلِ ناب
خواه تا او دوست دارد آفتاب
اَنْدَرین دو دوستی خودْ فَرق نیست
هر دو جانِب جُز ضیایِ شرق نیست
تا نَشُد او لَعْل خود را دُشمن است
زان که یک من نیست آن جا دو من است
زان که ظُلْمانی‌ست سَنگ و روزْکور
هست ظُلْمانی حقیقت ضِدّ نور
خویشتن را دوست دارد کافِراست
زان که او مَنْاعِ شَمْسِ اَکْبَراست
پَس نَشایَد که بگویَد سنگ اَنا
او همه تاریکی است و در فَنا
گفت فرعونی اَنا الْحَقْ گشت پَست
گفت مَنصوری اَناالْحَق و بِرَست
آن اَنا را لَعْنَة اللهْ در عَقِب
وین اَنا را رَحْمَةاللهْ ای مُحِب
زان که او سنگِ سِیَه بُد این عَقیق
آن عَدویِ نور بود و این عَشیق
این اَنا هو بود در سِرّ ای فُضول
زِ اِتّحادِ نور نَزْ رایِ حُلول
جَهْد کُن تا سَنگی‌اَت کمتر شود
تا به لَعْلی سنگِ تو اَنْوَر شود
صَبر کُن اَنْدَر جِهاد و در عَنا
دَم به دَم می‌بین بَقا اَندَر فَنا
وَصْفِ سنگی هر زمان کَم می‌شود
وَصْفِ لَعْلی در تو مُحکَم می‌شود
وَصْفِ هستی می‌رَوَد از پیکَرَت
وَصْفِ مَستی می‌فَزایَد در سَرَت
سَمْع شو یک بارگی تو گوش‌وار
تا زِ حَلْقه‌یْ لَعْل یابی گوشْوار
هَمچو چَهْ کَن خاک می‌کَنْ گَر کسی
زین تَنِ خاکی که در آبی رَسی
گَر رَسَد جَذْبه یْ خدا آبِ مَعین
چاهْ ناکنده بِجوشَد از زمین
کار می‌کُن تو به گوشِ آن مَباش
اندک اندک خاکِ چَهْ را می‌تراش
هر که رَنجی دید گنجی شُد پَدید
هر کِه جِدّی کرد در جَدّی رَسید
گفت پیغامبر رُکوع است و سُجود
بر دَرِ حَقْ کوفتَن حَلْقه‌یْ وجود
حَلْقهٔ آن دَر هر آن کو می‌زَنَد
بَهْرِ او دولَت سَری بیرون کُند
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد
آن اَمینان بر دَرِ حُجْره شُدند
طالِبِ گنج و زَر و خُمره بُدند
قُفل را برمی‌گُشادند از هَوَس
با دو صد فرهنگ و دانش چند کَس
زان که قُفلِ صَعْب و پَر پیچیده بود
از میانِ قُفل‌ها بُگْزیده بود
نه زِ بُخْلِ سیم و مال و زَرّ خام
از برایِ کَتْمِ آن سِرّ از عَوام
که گروهی بر خیالِ بَد تَنَند
قَوْمِ دیگر نامْ سالوسَم کُنَند
پیشِ با هِمَّت بُوَد اسرارِ جان
از خَسانْ مَحْفوظ ‌تَر از لَعْلِ کان
زَر بِهْ از جان است پیشِ اَبْلَهان
زَرْ نِثارِ جان بُوَد نَزدِ شَهان
حِرْصْ تازد بیهُده سویِ سَراب
عقل گوید نیک بین که آن نیست آب
حِرْصْ غالِب بود و زَر چون جان شُده
نَعْرهٔ عقل آن زمانْ پنهان شُده
گشته صَدتو حِرْص و غوغاهایِ او
گشته پنهانْ حِکْمَت و ایمایِ او
تا که در چاهِ غُرور اَنْدَر فُتَد
آن گَهْ از حِکْمَت مَلامَت بِشْنَوَد
چون زِ بَندِ دامْ بادِ او شِکَست
نَفْسِ لَوّامه بَرو یابید دست
تا به دیوارِ بَلا نایَد سَرَش
نَشْنَوَد پَنْدِ دلْ آن گوشِ کَرَش
کودکان را حِرْصِ گَوْزینه وْ شِکَر
از نَصیحَت‌ها کُند دو گوشْ کَر
چون که دَردِ دُنْبَلَش آغاز شُد
در نَصیحَت هر دو گوشَش باز شُد
حُجْره را با حِرصْ و صدگونه هَوَس
باز کردند آن زمانْ آن چند کَس
اَنْدَر اُفتادند از دَر زِ اِزْدِحام
هَمچو اَنْدَر دوغِ گَندیده هَوام
عاشقانه دَرفُتَد با کَرّ و فَر
خوردْ امکان نیّ و بَسته هر دو پَر
بِنْگَریدَند از یَسار و از یَمین
چارُقی بِدْریده بود و پوستین
باز گفتند این مکان بی‌نوش نیست
چارُق این جا جُز پِیِ روپوش نیست
هین بِیاوَرْ سیخ‌هایِ تیز را
اِمْتِحان کُن حُفْرِه و کاریز را
هر طَرَف کَندَند و جُستَند آن فَریق
حُفره‌ها کَندَند و گوهایِ عَمیق
حُفره‌هاشان بانگ می‌داد آن زمان
کَنْده‌هایِ خالی ایم ای کَنْدگان
زان سِگالِشْ شَرم هم می‌داشتند
کَنْده‌ها را باز می‌اَنْباشتند
بی‌عَدَد لا حَوْلْ در هر سینه‌یی
مانْده مُرغِ حِرصَشان بی‌چینه‌یی
زان ضَلالَت‌هایِ یاوه‌تازَشان
حُفرهٔ دیوار و در غَمّازَشان
مُمکِنِ اَنْدایِ آن دیوارْ نی
با اَیاز اِمکان هیچ اِنْکارْ نی
گَر خِداعِ بی‌گناهی می‌دَهَند
حایِط و عَرصه گواهی می‌دَهَند
باز می‌گشتند سویِ شهریار
پُر زِ گَرد و رویْ زَرد و شَرمْسار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة
شاهْ قاصِد گفت هین اَحْوال چیست
که بَغَلْتان از زَر و هَمْیان تَهی‌ست؟
وَرْ نَهان کردید دینار و تَسو
فَرّ شادی در رُخ و رُخْسار کو؟
گَرچه پنهانْ بیخِ هر بیخ آوَرْاست
بَرگِ سیماهُمْ وجوهُمْ اَخْضَراست
آنچه خورْد آن بیخْ از زَهْر و زِ قَند
نَکْ مُنادی می‌کُند شاخِ بلند
بیخ اگر بی‌بَرگ و از مایه تَهی‌ست
بَرگ‌هایِ سَبز اَنْدَر شاخ چیست؟
بر زبانِ بیخْ گِل مُهْری نَهَد
شاخ دست و پا گُواهی می‌دَهَد
آن اَمینان جُمله در عُذر آمدند
هَمچو سایه پیشِ مَهْ ساجِد شُدند
عُذرِ آن گرمیّ و لاف و ما و من
پیشِ شَهْ رَفتند با تیغ و کَفَن
از خَجالَت جُمله اَنْگُشتان گَزان
هر یکی می‌گفت کِی شاهِ جهان
گَر بِریزی خونْ حلالَسْتَت حَلال
وَرْ بِبَخشی هست اِنْعام و نَوال
کرده‌ایم آن‌ها که از ما می‌سِزید
تا چه فَرمایی تو ای شاهِ مَجید
گَر بِبَخشی جُرمِ ما ای دِلْفُروز
شبْ شبی‌ها کرده باشد روزْ روز
گَر بِبَخشی یافت نومیدی گُشاد
وَرْنه صد چون ما فِدایِ شاه باد
گفت شَهْ نه این نَواز و این گُداز
من نخواهم کرد هست آنِ اَیاز
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است
این جِنایَت بر تَن و عِرْضِ وِیْ است
زَخْم بر رَگ‌هایِ آن نیکوپِی است
گرچه نَفْسِ واحدیم از رویِ جان
ظاهِرا دورَم ازین سود و زیان
تُهمَتی بر بَنده شَهْ را عار نیست
جُز مَزیدِ حِلْم و اِسْتِظْهار نیست
مُتَّهَم را شاه چون قارون کُند
بی‌گُنه را تو نَظَر کُن چون کُند
شاه را غافِل مَدان از کارِ کَس
مانِع اِظْهارِ آن حِلْم است و بَس
مَنْ هُنا یَشْفَعْ به پیشِ عِلْمِ او
لااُبالی‌وار اِلّا حِلْمِ او؟
آن گُنه اَوَّل زِ حِلْمَش می‌جَهَد
وَرْنه هَیبَت آن مَجالَش کِی دَهَد؟
خونْ بَهایِ جُرمِ نَفْسِ قاتله
هست بر حِلْمَش دِیَت بر عاقله
مَست و بی‌خودْ نَفْسِ ما زان حِلْم بود
دیوْ در مَستی کُلاه از وِیْ رُبود
گَرنَه ساقیْ حلم بودی باده‌ریز
دیوْ با آدم کُجا کردی سِتیز؟
گاهِ عِلْمْ آدم مَلایِک را کِه بود؟
اوسْتادِ عِلْم و نَقّادِ نُقود
چون که در جَنَّت شرابِ حِلْم خَورْد
شُد زِ یک بازیّ شَیطانْ رویْ زَرد
آن بَلادُرهایِ تَعْلیمِ وَدود
زیرک و دانا و چُسْتَش کرده بود
باز آن اَفْیونِ حِلْم سختِ او
دُزد را آوَرْد سویِ رَخْتِ او
عقل آید سویِ حِلْمَش مُسْتَجیر
ساقی اَم تو بوده‌یی دستم بگیر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد
کُن میانِ مُجرمان حُکْم ای اَیاز
ای اَیازِ پاکِ با صد اِحْتِراز
گَر دو صد بارَت بِجوشَم در عَمَل
در کَفِ جوشَت نَیابَم یک دَغَل
زِ امْتِحان شَرمَنده خَلْقی بی‌شُمار
اِمْتِحان‌ها از تو جُمله شَرمسار
بَحْرِ بی‌قَعْراست تنها عِلْم نیست
کوه و صد کوه است این خودْ حِلْم نیست
گفت من دانَم عَطایِ توست این
وَرْنه من آن چارُقَم وان پوستین
بَهْرِ آن پیغامبر این را شَرح ساخت
هر کِه خود بِشْناخت یَزدان را شناخت
چارُقَت نُطْفه‌ست و خونَت پوسْتین
باقی ای خواجه عَطایِ اوست این
بَهْرِ آن داده‌ست تا جویی دِگَر
تو مگو که نیستَش جُز این قَدَر
زان نِمایَد چند سیب آن باغْبان
تا بِدانی نَخْل و دَخْلِ بوستان
کَفّ گندم زان دَهَد خَرْیار را
تا بِدانَد گندمِ اَنْبار را
نکته‌‌یی زان شَرح گوید اوسْتاد
تا شِناسی عِلْمِ او را مُسْتَزاد
وَرْ بگویی خود هَمینَش بود و بَس
دورَت اَنْدازَد چُنانْک از ریشْ خَس
ای اَیاز اکنون بیا و داده دِهْ
دادِ نادر در جهان بُنیاد نِهْ
مُجرِمانَت مُسْتَحَّقِ کُشتن‌اَند
وَزْ طَمَع بر عَفْو و حِلْمَت می‌تَنَند
تا که رَحمَت غالِب آید یا غَضَب
آبِ کوثر غالِب آید یا لَهَب
از پِیِ مَردم‌رُبایی هر دو هست
شاخِ حِلْم و خشم از عَهْدِ اَلَست
بَهْرِ این لَفْظِ اَلَسْتِ مُسْتَبین
نَفی و اِثْبات است در لَفْظی قَرین
زان که اِسْتِفْهامِ اثباتی‌ست این
لیکْ در وِیْ لَفْظِ لَیْسَ شُد قَرین
تَرک کُن تا مانَد این تَقریرْ خام
کاسهٔ خاصان مَنِهْ بر خوانِ عام
قَهْر و لُطفی چون صَبا و چون وَبا
آن یکی آهن‌رُبا وین کَهْرُبا
می‌کَشَد حَقْ راسْتان را تا رَشَد
قِسْمِ باطِلْ باطِلان را می‌کَشَد
مَعْده حَلْوایی بُوَد حَلْوا کَشَد
مَعْده صفرایی بُوَد سِرکا کَشَد
فَرشِ سوزانْ سَردی از جالِس بَرَد
فَرشِ اَفْسرده حرارت را خَورَد
دوست بینی از تو رَحْمَت می‌جَهَد
خَصْم بینی از تو سَطْوَت می‌جَهَد
ای ایاز این کار را زوتَر گُزار
زان که نوعی اِنْتِقام است اِنْتِظار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو کی الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را
گفت ای شَهْ جُملگی فرمانْ توراست
با وجودِ آفتابْ اَخْتَر فَناست
زُهره کِه بْوَد یا عُطارِد یا شِهاب
کو بُرون آید به پیشِ آفتاب؟
گَر زِدَلْق و پوستینْ بُگْذشْتَمی
کِی چُنین تُخْمِ مَلامَت کِشتَمی؟
قُفل کردن بر دَرِ حُجره چه بود
در میانِ صد خیالیّ حَسود؟
دست در کرده درونِ آبِ جو
هر یکی زایشان کُلوخِ خُشک‌جو
پَس کُلوخِ خُشکْ در جو کِی بُوَد؟
ماهی‌یی با آبْ عاصی کِی شود؟
بر منِ مِسْکین جَفا دارند ظَن
که وَفا را شَرم می‌آید زِ من
گَر نبودی زَحمَتِ نامَحْرَمی
چند حَرفی از وَفا واگُفتَمی
چون جهانی شُبْهَت و اِشْکال‌جوست
حَرف می‌رانیم ما بیرونِ پوست
گَر تو خود را بِشْکَنی مَغزی شَوی
داستانِ مَغزِ نَغْزی بِشْنَوی
جَوْز را در پوست‌ها آوازهاست
مَغز و روغن را خود آوازی کجاست؟
دارد آوازی نه اَنْدَر خورْدِ گوش
هست آوازش نَهان در گوشِ نوش
گَرنه خوش‌آوازیِ مَغزی بُوَد
ژَغْژّغِ آوازِ قِشْری کِه شْنَوَد؟
ژَغْژَغِ آن زان تَحَمُّل می‌کُنی
تا که خاموشانه بر مَغزی زَنی
چند گاهی بی‌لب و بی‌گوش شو
وان گَهان چون لبْ حَریفِ نوش شو
چند گفتی نَظْم و نَثر و رازْ فاش
خواجه یک روز اِمْتِحان کُن گُنگْ باش
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم
چند پُختی تَلْخ و تیز و شورْگَز؟
این یکی بار اِمْتِحانْ شیرین بِپَز
آن یکی را در قیامَت زِ انْتِباه
در کَف آید نامهٔ عِصیانْ سیاه
سَرْسِیَه چون نامه‌هایِ تَعْزیه
پُر مَعاصی مَتْنِ نامه وْ حاشیه
جُمله فِسْق و مَعْصیَت بُد یک سَری
هَمچو دارُالْحَرْبْ پُر از کافری
آن چُنان نامه یْ پَلیدِ پُر وَبال
در یَمین نایَد دَرآیَد در شِمال
خود همین‌جا نامهٔ خود را بِبین
دستِ چپ را شاید آن یا در یَمین؟
موزهٔ چَپْ کَفشِ چَپْ هم در دُکان
آنِ چَپ دانیش پیش از اِمْتِحان
چون نباشی راستْ می‌دان که چَپی
هست پیدا نَعْرهٔ شیر و کَپی
آن که گُل را شاهِد و خوش‌بو کُند
هر چَپی را راستْ فَضْلِ او کُند
هر شِمالی را یَمینی او دَهَد
بَحْر را ماءِ مَعینی او دَهَد
گَر چَپی با حَضرتِ او راست باش
تا بِبینی دَستْبُردِ لُطف هاش
تو رَوا داری که این نامه یْ مَهین
بُگْذرد از چَپ دَر آیَد در یَمین؟
این چُنین نامه که پُرظُلْم و جَفاست
کی بُوَد خود دَرخورْ اَنْدَر دستِ راست؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره
زاهِدی را یک زنی بُد بَس غَیور
هم بُد او را یک کَنیزکْ هَمچو حور
زان زِ غَیْرت پاسِ شوهر داشتی
با کَنیزک خَلْوَتَش نَگْذاشتی
مُدَّتی زن شُد مُراقِب هر دو را
تاکِه شان فُرصَت نَیُفتَد در خَلا
تا دَر آمَد حُکْم و تَقْدیرِ اِله
عقلِ حارِسْ خیره‌سَر گشت و تَباه
حُکْم و تَقْدیرَش چو آید بی‌وقوف
عقل کِه بْوَد؟ در قَمَر اُفْتَد خُسوف
بود در حَمّام آن زن ناگهان
یادش آمد طَشتْ و در خانه بُد آن
با کَنیزک گفت رو هین مُرغ‌وار
طَشْتِ سیمین را ز خانه ی ما بیار
آن کَنیزک زنده شُد چون این شنید
که به خواجه این زمان خواهد رَسید
خواجه در خانه‌ست و خَلْوَت این زمان
پَس دَوان شُد سوی خانه شادْمان
عشقِ شش ساله کَنیزک را بُد این
که بِیابَد خواجه را خَلْوَت چُنین
گشت پَرّانْ جانِبِ خانه شِتافت
خواجه را در خانه در خَلْوَت بِیافت
هر دو عاشق را چُنان شَهْوت رُبود
کِه احْتیاط و یادِ دَر بَستن نبود
هر دو با هم دَر خَزیدَند از نَشاط
جان به جانْ پیوست آن دَم زِ اخْتِلاط
یاد آمد در زمان زن را که من
چون فرستادم وِرا سویِ وَطَن؟
پَنبه در آتش نَهادم من به خویش
اَنْدَر اَفْکَندَم قُجِ نَر را به میش
گِل فُرو شُست از سَر و بی‌جان دَوید
در پِیِ او رفت و چادَر می‌کَشید
آن زِعشقِ جان دَوید و این زِ بیم
عشقْ کو و بیمْ کو؟ فَرقی عَظیم
سیرِ عارفْ هر دَمی تا تَخْتِ شاه
سیرِ زاهِد هر مَهی یک روزه راه
گَرچه زاهِد را بُوَد روزی شِگَرف
کِی بُوَد یک روزِ او خَمْسین اَلْفْ؟
قَدْرِ هر روزی زِ عُمرِ مَردِ کار
باشد از سالِ جهانْ پَنْجَه هزار
عقل‌ها زین سِر بُوَد بیرونِ دَر
زَهْرهٔ وَهْم اَرْ بِدَرَّد گو بِدَر
ترسْ مویی نیست اَنْدَر پیشِ عشق
جُمله قُربانَند اَنْدَر کیشِ عشق
عشقْ وَصْفِ ایزداست امّا که خَوْف
وَصْفِ بَنده‌یْ مُبْتَلایِ فَرْج و جَوْف
چون یُحِبّونَ بِخوانْدی در نُبی
با یُحِبُّهُم قَرین در مَطْلَبی
پَس مَحَبَّت وَصفِ حَق دان عشق نیز
خَوْف نَبْوَد وَصْفِ یَزدان ای عزیز
وَصْفِ حَق کو وَصْفِ مُشتی خاک کو؟
وَصْفِ حادِث کو وَصْفِ پاک کو؟
شَرحِ عشق اَرْ من بگویم بر دَوام
صد قیامَت بُگْذَرد و آن ناتمام
زان که تاریخِ قیامَت را حَداست
حَد کجا آنجا که وَصْفِ ایزد است؟
عشق را پانْصَد پَراست و هر پَری
از فَرازِ عَرشْ تا تَحْتِ‌الثَّری
زاهِدِ با ترس می‌تازد به پا
عاشقانْ پَرّان‌تَر از بَرق و هوا
کِی رسَند این خایِفان در گِردِ عشق؟
کآسْمان را فَرش سازد دَردِ عشق
جُز مگر آید عِنایَت‌هایِ ضَو
کَزْ جهان و زین رَوش آزاد شو
از قُشِ خود وَزْ دُشِ خود باز رَهْ
که سویِ شَهْ یافت آن شَهْبازْ رَهْ
این قُشِ و دُش هست جَبْر و اِخْتیار
از وَرایِ این دو آمد جَذْبِ یار
چون رَسید آن زن به خانه دَر گُشاد
بانگِ دَرْ در گوشِ ایشان دَر فُتاد
آن کَنیزک جَستْ آشفته زِ ساز
مَرد بَر جَست و دَر آمَد در نماز
زَنْ کَنیزک را پَژولیده بِدید
دَرهَم و آشفته و دَنْگ و مَرید
شویِ خود را دید قایم در نماز
در گُمان اُفتاد زنْ زان اِهْتِزاز
شوی را بَرداشت دامَن بی‌خَطَر
دید آلوده یْ مَنی خُصْیه وْ ذَکَر
از ذَکَر باقیّ نُطْفه می‌چَکید
ران و زانو گشت آلوده وْ پَلید
بر سَرَش زد سیلی و گفت ای مَهین
خُصْیهٔ مَردِ نمازی باشد این؟
لایِقِ ذِکْر و نمازاست این ذَکَر؟
وین چُنین ران و زَهارِ پُر قَذَر؟
نامهٔ پُر ظُلْم و فِسْق و کُفر و کین
لایِق است اِنْصاف دِهْ اَنْدَر یَمین؟
گر بِپُرسی گَبْر را کین آسْمان
آفریده‌یْ کیست؟ وین خَلْق و جهان؟
گوید او کین آفریده یْ آن خداست
کافَرینِش بر خدایی‌اَش گُواست
کُفر و فِسْق و اِسْتَمِ بسیارِ او
هست لایِقْ با چُنین اِقْرارِ او؟
هست لایِق با چُنین اِقْرارِ راست
آن فَضیحَت‌ها و آن کِردارِ کاست؟
فِعْلِ او کرده دُروغ آن قَوْل را
تا شُد او لایِقْ عَذابِ هَوْل را
روزِ مَحْشَر هر نَهان پیدا شود
هم زِ خود هر مُجْرِمی رُسوا شود
دست و پا بِدْهَد گواهی با بَیان
بر فَسادِ او به پیشِ مُسْتَعان
دست گوید من چُنین دُزدیده‌ام
لب بِگویَد من چُنین پُرسیده‌ام
پایْ گوید من شُدسْتَم تا مِنی
فَرْج گوید من بِکَردسْتَم زِنی
چَشم گوید کرده‌ام غَمزه یْ حَرام
گوش گوید چیده‌ام سوءُ الْکَلام
پَس دروغ آمد زِ سَر تا پایِ خویش
که دُروغَش کرد هم اَعْضایِ خویش
آن چُنان که در نمازِ با فُروغ
از گواهی خُصْیه شُد زَرْقَش دُروغ
پَس چُنان کن فِعْلْ کان خود بی‌زبان
باشد اَشْهَد گفتن و عَیْنِ بیان
تا همه تَنْ عُضوْ عُضوَت ای پسر
گفته باشد اَشْهَد اَنْدَر نَفْع و ضَر
رَفتنِ بَنده پِیِ خواجه گُواست
که مَنَم مَحْکوم و این مولایِ ماست
گَر سِیَه کردی تو نامه یْ عُمرِ خویش
توبه کُن زان‌ها که کَردَستی تو پیش
عُمر اگر بُگْذَشت بیخَشْ این دَم است
آبِ توبه‌ش دِهْ اگر او بی‌نَم است
بیخِ عُمرَت را بِدِه آبِ حَیات
تا درختِ عُمر گردد با نَبات
جُمله ماضی‌ها ازین نیکو شوند
زَهْرِ پارینه ازین گردد چو قَند
سَیّئاتَت را مُبَدَّل کرد حَق
تا همه طاعَت شود آن ما سَبَق
خواجه بر توبه یْ نُصوحی خوش بِتَن
کوششی کُن هم به جان و هم به تَن
شرحِ این توبه یْ نَصوح از من شِنو
بِگْرَویدَسْتی وَلیکْ از نو گِرو
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی
بود مَردی پیش ازین نامَش نَصوح
بُد زِ دَلّاکی زَنْ او را فُتوح
بود رویِ او چو رُخْسارِ زَنان
مَردی خود را هَمی‌کرد او نَهان
او به حَمّامِ زنان دَلّاک بود
در دَغا و حیله بَسْ چالاک بود
سال‌ها می‌کرد دَلّاکیّ و کَس
بو نَبُرد از حال و سِرّ آن هَوَس
زان که آواز و رُخَش زَن‌وار بود
لیکْ شَهْوت کامِل و بیدار بود
چادَر و سَربَند پوشیده وْ نِقاب
مَردِ شَهْوانی و در غُره یْ شَباب
دخترانِ خُسروان را زین طَریق
خوش هَمی‌مالید و می‌شُست آن عَشیق
توبه‌ها می‌کرد و پا دَر می‌کَشید
نَفْسِ کافِرْ توبه‌اَش را می‌دَرید
رَفت پیشِ عارفی آن زشتْ‌کار
گفت ما را در دُعایی یادْ دار
سِرّ او دانِسْت آن آزادْمَرد
لیک چون حِلْمِ خدا پیدا نکرد
بَر لَبَش قُفل است و در دلْ رازها
لَب خَموش و دلْ پُر از آوازها
عارفان که جامِ حَق نوشیده‌اند
رازها دانِسْته و پوشیده‌اند
هر کِه را اَسْرارِ کار آموختند
مُهر کردند و دَهانَش دوختند
سُست خندید و بِگُفت ای بَدنَهاد
زان که دانی ایزَدَت توبه دَهاد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد
آن دُعا از هَفت گَردون دَر گُذشت
کارِ آن مِسْکین به آخِر خوب گشت
کان دُعایِ شیخْ نه چون هر دُعاست
فانی است و گفتِ او گفتِ خداست
چون خدا از خود سؤال و کَد کُند
پَس دُعایِ خویش را چون رَد کُند؟
یک سَبَب اَنگیخت صُنْعِ ذوالْجَلال
که رَهانیدَش زِ نِفْرین و وَبال
اَنْدَر آن حَمّام پُر می‌کرد طَشْت
گوهری از دخترِ شَهْ یاوه گشت
گوهری از حَلْقه‌های گوشِ او
یاوه گشت و هر زنی در جُست و جو
پَسْ دَرِ حَمّام را بَستَند سخت
تا بِجویَند اَوَّلَش در پیچِ رَخْت
رَخْت‌ها جُستند و آن پیدا نَشُد
دُزدِ گوهر نیز هم رُسوا نَشُد
پَس به جِدْ جُستن گرفتند از گِزاف
در دَهان و گوش و اَنْدَر هر شِکاف
در شِکافِ تَحْت و فَوْق و هر طَرَف
جُست و جو کردند دُرّ خوشْ صَدَف
بانگ آمد که همه عُریان شوید
هر کِه هستید اَرْ عَجوز و گَر نوید
یک به یک را حاجِبه جُستن گرفت
تا پَدید آید گُهَردانه یْ شِگِفت
آن نَصوح از تَرس شُد در خَلْوَتی
رویْ زَرد و لبْ کَبود از خَشْیَتی
پیشِ چَشمِ خویشْ او می‌دید مرگ
رَفت و می‌لَرزید او مانندِ بَرگ
گفت یارَب بارها بَرگشته‌ام
توبه‌ها و عَهْدها بِشْکَسته‌ام
کرده‌ام آنها که از من می‌سِزید
تا چُنین سیلِ سیاهی دَر رَسید
نوبَتِ جُستن اگر در من رَسَد
وَهْ که جانِ من چه سَختی‌ها کَشَد
در جِگَر افتاده‌اَسْتَم صد شَرَر
در مُناجاتَم بِبین بویِ جِگَر
این چُنین اَنْدوه کافر را مباد
دامَنِ رَحمَت گرفتم دادْ داد
کاشکی مادر نَزادی مَر مرا
یا مرا شیری بِخورْدی در چَرا
ای خدا آن کُن که از تو می‌سِزَد
که زِ هر سوراخْ مارَم می‌گَزَد
جان سنگین دارم و دلْ آهنین
وَرْنه خون گشتی دَرین رنج و حَنین
وَقتْ تَنگ آمد مرا و یک نَفَس
پادشاهی کُن مرا فریادْ رَس
گَر مرا این بار سَتّاری کُنی
توبه کردم من زِهر ناکَردنی
توبه‌اَم بِپْذیر این بارِ دِگر
تا بِبَندَم بَهْرِ توبه صد کَمَر
من اگر این بار تَقْصیری کُنم
پَس دِگَر مَشْنو دُعا و گُفتَنَم
این هَمی زارید و صد قَطره رَوان
که دَر اُفْتادم به جَلّاد و عَوان
تا نَمیرَد هیچ اَفْرَنگی چُنین
هیچ مُلْحِد را مَبادا این حَنین
نوحه‌ها کرد او بر جانِ خویش
رویِ عِزْرائیل دیده پیشْ پیش
ای خدا و ای خدا چَندان بِگُفت
کان دَر و دیوارْ با او گشت جُفت
در میانِ یارَب و یارَب بُد او
بانگ آمد از میانِ جُست و جو
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی
جُمله را جُستیم پیش آی ای نَصوح
گشت بی هوش آن زمان پَرّید روح
هَمچو دیوارِ شِکَسته دَر فُتاد
هوش و عَقلَش رفت شُد او چون جَماد
چون که هوشَش رفت از تَنْ بی‌اَمان
سِرّ او با حَق بِپِیوست آن زمان
چون تَهی گشت و وجودِ او نَماندْ
بازِ جانَش را خدا در پیش خوانْد
چون شِکَست آن کَشتیِ او بی‌مُراد
در کنارِ رَحمَتِ دریا فُتاد
جانْ به حَقْ پیوست چون بی‌هوش شُد
موجِ رَحمَت آن زمان در جوش شُد
چون که جانَش وارَهید از نَنْگِ تَن
رَفت شادانْ پیشِ اَصْلِ خویشتن
جانْ چو باز و تَنْ مَرورا کُنْده‌‌یی
پایْ بَسته پَر شِکَسته بَنده‌‌یی
چون که هوشَش رفت و پایَش بَر گُشاد
می‌پَرَد آن بازْ سویِ کَی قُباد
چون که دَریاهایِ رَحمَت جوش کرد
سنگ‌ها هم آبِ حیوانْ نوش کرد
ذَرّهٔ لاغَر شِگَرف و زَفْت شُد
فَرشِ خاکی اَطْلَس و زَرْبَفت شُد
مُردهٔ صدساله بیرون شُد زِ گور
دیوِ مَلْعون شُد به خوبی رَشکِ حور
این همه رویِ زمین سَرسَبز شُد
چوبِ خُشک اِشْکوفه کرد و نَغْز شُد
گُرگ با بَرّه حَریفِ مِیْ شُده
ناامیدانْ خوش‌رَگ و خوش پِیْ شُده
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح
بَعد از آن خَوْفی هَلاکِ جان بُده
مُژده‌ها آمد که اینک گُم شُده
بانگ آمد ناگهان که رَفت بیم
یافت شُد گُم گشته آن دُرّ یَتیم
یافت شُد وَنْدَر فَرَح دَر بافتیم
مُژدگانی دِهْ که گوهر یافتیم
از غَریو و نَعْره و دَسْتَک زَدن
پُر شُده حَمّامْ قَدْ زالّ الْحَزَن
آن نَصوحِ رَفته باز آمد به خویش
دید چَشمَش تابِشِ صد روز بیش
می حَلالی خواست از وِیْ هر کسی
بوسه می‌دادند بر دَستَش بَسی
بَد گُمان بردیم و کُن ما را حَلال
گوشتِ تو خوردیم اَنْدَر قیل و قال
زان که ظَنّ جُمله بر وِیْ بیش بود
زان که در قُربَت زِ جُمله پیش بود
خاص دَلّاکَش بُد و مَحْرَم نَصوح
بلکه هَمچون دو تَنی یک گشته روح
گوهر اَرْ بُرده‌ست او بُرده‌ست و بَس
زو مُلازِم‌تَر به خاتون نیست کَس
اَوَّل او را خواست جُستن در نَبَرد
بَهْرِ حُرمَت داشتش تاخیر کرد
تا بُوَد کان را بِیَندازد به جا
اَنْدَرین مُهْلَت رَهانَد خویش را
این حَلالی‌ها ازو می‌خواستند
وَزْ برایِ عُذرْ برمی‌خواستند
گفت بُد فَضْلِ خدایِ دادگَر
وَرْنه زآنْچِم گفته شُد هستم بَتَر
چه حَلالی خواست می‌باید زِ من؟
که مَنَم مُجْرِم‌تَرِ اَهْلِ زَمَن
آنچه گُفتَندَم زِ بَد از صد یکی‌ست
بر من این کَشف است اَرْ کَس را شکی‌ست
کَس چه می‌داند زِ من جُز اَنْدکی
از هزاران جُرم و بَد فِعْلَم یکی
من هَمی‌دانم وَ آن سَتّارِ من
جُرم‌ها و زشتیِ کِردارِ من
اَوَّل اِبْلیسی مرا اُستاد بود
بَعد از آن اِبْلیس پیشَم باد بود
حَقْ بِدید آن جُمله را نادیده کرد
تا نگردم در فَضیحَت رویْ‌زَرد
بازْ رَحمَت پوستین دوزیم کرد
توبهٔ شیرینْ چو جانْ روزیم کرد
هر چه کردم جُمله ناکرده گرفت
طاعَتِ ناکرده آوَرْده گرفت
هَمچو سَرو و سوسَنَم آزاد کرد
هَمچو بَخْت و دولَتَم دِلْشاد کرد
نامِ من در نامهٔ پاکان نوشت
دوزخی بودم بِبَخشیدَم بهشت
آه کردم چون رَسَن شُد آهِ من
گشت آویزان رَسَن در چاهِ من
آن رَسَن بِگْرفتم و بیرون شُدم
شاد و زَفْت و فَربه و گُلگون شُدم
در بُنِ چاهی هَمی‌بودم زَبون
در همه عالَم نمی‌گُنجَم کُنون
آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غَمْ جُدا
گَر سَر هر مویِ من یابَد زبان
شُکرهایِ تو نَیایَد در بَیان
می‌زَنَم نَعْره دَرین روضه وْ عُیون
خَلْق را یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمون
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن
بَعد از آن آمد کسی کَزْ مَرحَمَت
دخترِ سُلطانِ ما می‌خوانَدَت
دخترِ شاهَت همَی‌خوانَد بیا
تا سَرَش شویی کُنون ای پارسا
جُز تو دَلّاکی نمی‌خواهد دِلَش
که بِمالَد یا بِشویَد با گِلَش
گفت رو رو دستِ من بی‌کار شُد
وین نَصوحِ تو کُنون بیمار شُد
رو کسی دیگر بِجو اِشْتاب و تَفْت
که مرا وَاللهْ دست از کار رَفت
با دِل خود گفت کَزْ حَد رَفت جُرم
از دلِ من کِی رَوَد آن ترس و گُرم
من بِمُردم یک رَهْ و باز آمدم
من چَشیدَم تَلْخیِ مرگ و عَدَم
توبه‌‌یی کردم حقیقت با خدا
نَشْکَنَم تا جان شُدن از تَنْ جُدا
بَعدِ آن مِحْنَت کِه را بارِ دِگَر
پا رَوَد سویِ خَطَر؟ اِلّا که خَر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله
گازُری بود و مَر او را یک خَری
پُشتْ ریش اِشْکَم تَهیّ و لاغَری
در میانِ سَنْگلاخِ بی‌گیاه
روزْ تا شب بی‌نَوا و بی‌پَناه
بَهْرِ خوردن جُز که آب آن جا نبود
روز و شب بُد خَر در آن کور و کَبود
آن حَوالی نِیْسِتان و بیشه بود
شیر بود آن جا که صَیْدَش پیشه بود
شیر را با پیلِ نَر جنگ اوفْتاد
خسته شُد آن شیر و مانْد از اِصْطیاد
مُدَّتی وا مانْد زان ضَعْف از شِکار
بی‌لَوا مانْدَند دَد از چاشتْ‌خوار
زان که باقی‌خوارِ شیر ایشان بُدَند
شیر چون رَنْجور شُد تَنگ آمدند
شیرْ یک روباه را فَرمود رو
مَر خَری را بَهْرِ من صَیّاد شو
گَر خَری یابی به گِردِ مَرغْزار
رو فُسونَش خوان فَریبانَش بیار
چون بِیابَم قُوَّتی از گوشتِ خَر
پَس بگیرم بَعد از آن صَیْدی دِگر
اندکی من می‌خورَم باقی شما
من سَبَب باشم شما را در نَوا
یا خَری یا گاو بَهْرِ من بِجویْ
زان فُسون‌هایی که می‌دانی بِگویْ
از فُسون و از سُخَن‌هایِ خوشَش
از سَرَش بیرون کُن و اینجا کَشَش
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل بشیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی
قُطبْ شیر و صَیْد کردنْ کارِ او
باقیانْ این خَلْق باقی‌خوارِ او
تا تَوانی در رِضای قُطْب کوش
تا قَوی گردد کُند صَیْدِ وحوش
چو بِرَنجَد بی‌نَوا مانَنْد خَلْق
کَزْ کَفّ عقل است جُمله رِزْقِ حَلْق
زان که وَجْدِ خَلْقْ باقی خورْدِ اوست
این نِگَهْ دار اَرْ دلِ تو صَیْدجوست
او چو عقل و خَلْقْ چون اَعْضا و تَن
بَستهٔ عقل است تَدبیرِ بَدَن
ضَعْفِ قُطب از تَن بُوَد از روح نی
ضَعْف در کَشتی بُوَد در نوح نی
قُطبْ آن باشد که گِردِ خود تَنَد
گَردشِ اَفْلاکْ گِردِ او بُوَد
یاریی دِهْ در مَرَمّه یْ کَشتی‌اَش
گَر غُلامِ خاص و بَنده گشتی‌اَش
یاری‌اَت در تو فَزایَد نَه انْدَرو
گفت حَق اِنْ تَنْصُروا اللهْ تُنْصَروا
هَمچو روبَهْ صَیْد گیر و کُن فِداش
تا عِوَض گیری هزاران صَیْد بیش
روبَهانه باشد آن صَیْدِ مُرید
مُرده گیرد صَیْد کَفتارِ مَرید
مُرده پیش او کَشی زنده شود
چرک در پالیزْ رویَنده شود
گفت روبَه شیر را خِدمَت کُنم
حیله‌ها سازم زِعَقلَش بَر کَنم
حیله و اَفْسون گَری کارِ من است
کارِ منْ دَسْتان و از رَهْ بُردن است
از سَرِ کُهْ جانِبِ جو می‌شِتافت
آن خَرِ مِسْکینِ لاغر را بِیافت
پَس سلامِ گَرم کرد و پیش رفت
پیشِ آن ساده دلِ دَرویش رفت
گفت چونی اَنْدَرین صَحرایِ خُشک
در میانِ سَنگلاخ و جایِ خُشک
گفت خَر گَر در غَمَم گر در اِرَم
قِسْمَتَم حَق کرد من زان شاکِرَم
شُکر گویم دوست را در خیر و شَر
زان که هست اَنْدَر قضا از بَدْ بَتَر
چون که قَسّام اوست کُفر آمد گِله
صَبر باید صَبر مِفْتاحُ الصّلِه
غیرِ حَق جُمله عَدوَنْد اوست دوست
با عَدو از دوستْ شَکْوَت کی نِکوست؟
تا دَهَد دوغَم نخواهم اَنْگَبین
زانک هر نِعْمَت غَمی دارد قرین
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست
بود سَقّایی مَرورا یک خَری
گشته از مِحْنَت دو تا چون چَنْبَری
پُشتَش از بارِ گِرانْ صد جایْ ریش
عاشق و جویانِ روزِ مرگِ خویش
جو کجا‌؟از کاهِ خُشکْ او سیر نی
در عَقَب زَخمیّ و سیخی آهنی
میرِ آخُر دید او را رَحْم کرد
کاشِنایِ صاحِبِ خَر بود مَرد
پَس سَلامَش کرد و پُرسیدَش زِ حال
کَزْ چه این خَر گشت دوتا هَمچو دال؟
گفت از دَرویشی و تَقْصیرِ من
کُهْ نمی‌یابَد خود این بَسته‌دَهَن
گفت بِسْپارَش به من تو روزِ چند
تا شود در آخُر شَهْ زورْمَند
خَر بِدو بِسْپُرد و آن رَحمَت‌پَرَست
در میانِ آخُرِ سُلْطانْش بَست
خَر زِ هر سو مَرکَبِ تازی بِدید
با نَوا و فَربه و خوب و جَدید
زیرِ پاشان روفْته آبی زده
کَهْ به وَقت وجو به هنگام آمده
خارِش و مالِش مَر اَسْپان را بِدید
پوز بالا کرد کِی رَبِّ مَجید
نه که مَخْلوقِ تواَم گیرَم خَرَم
از چه زار و پُشتْ ریش و لاغَرَم
شبْ زِ دَردِ پُشت و از جوعِ شِکَم
آرزومَندَم به مُردنْ دَم به دَم
حالِ این اَسْپان چُنین خوش با نَوا
من چه مَخْصوصَم به تَعْذیب و بَلا؟
ناگهان آوازهٔ پیکار شُد
تازیان را وَقتِ زین و کار شُد
زَخْم‌هایِ تیر خورْدند از عَدو
رَفت پیکان‌ها درایشان سو به سو
از غَزا باز آمدند آن تازیان
اَنْدَر آخُر جُمله اُفتاده سِتان
پای هاشان بَسته محُکْم با نُوار
نَعل بَندان ایستاده بر قِطار
می‌شِکافیدند تن‌هاشان به نیش
تا بُرون آرَنْد پیکان‌ها زِ ریش
آن خَر آن را دید و می‌گفت ای خدا
من به فَقر و عافِیت دادم رِضا
زان نَوا بیزارم و زان زَخْمِ زشت
هرکِه خواهد عافِیَت دنیا بِهِشت
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت
گفت روبَه جُستنِ رِزْقِ حَلال
فَرْض باشد از برایِ اِمْتِثال
عالَمِ اَسْباب و چیزی بی‌سَبَب
می‌نَبایَد پَس مُهِم باشد طَلَب
وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ الله است اَمْر
تا نَبایَد غَصْب کردن هَمچو نَمْر
گفت پیغامبر که بر رِزْقْ ای فَتا
دَر فُرو بَسته‌ست و بر دَر قُفل ها
جُنبِش و آمد شُدِ ما وِ اکْتِساب
هست مِفْتاحی بر آن قُفل و حِجاب
بی‌کلید این دَر گشادن راه نیست
بی‌طَلَب نان سُنَّتِ اَلله نیست
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را
گفت از ضَعْفِ تَوکُّل باشد آن
وَرْنه بِدْهَد نانْ کسی که دادْ جان
هر کِه جویَد پادشاهیّ و ظَفَر
کَم نَیایَد لُقمهٔ نان ای پسر
دام و دَدْ جُمله همه اَکّالِ رِزْق
نه پِیِ کَسبْ‌اَند نه حَمّالِ رِزْق
جُمله را رَزّاقْ روزی می‌دَهَد
قِسْمَتِ هر یک به پیشش می‌نَهَد
رِزْق آید پیشِ هر کهِ صَبر جُست
رَنجِ کوشش‌ها زِ بی‌صَبریِّ توست
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را
گفت روبَه آن تَوکُّل نادراست
کَم کسی اَنْدَر تَوکُّل ماهِراست
گِردِ نادر گشتن از نادانی است
هر کسی را کِی رَهِ سُلْطانی است؟
چون قَناعَت را پَیَمبَر گنج گفت
هر کسی را کِی رَسَد گنجِ نَهُفت؟
حَدِّ خود بِشْناس و بر بالا مَپَر
تا نَیُفتی در نِشیب شور و شَر