تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۹۸ - تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف
خانه بَر کَن کَزْ عَقیقِ این یَمَن
صد هزاران خانه شاید ساختن
گنجْ زیرِ خانه است و چاره نیست
از خرابی خانه مَنْدیش و مَایست
که هزاران خانه از یک نَقْدِ گنج
توان عِمارَت کرد بی‌تکلیف و رَنج
عاقِبَت این خانه خود ویران شود
گنج از زیرش یَقینْ عُریان شود
لیک آنِ تو نباشد زان که روح
مُزدِ ویران کَرْدَنَسْتَش آن فُتوح
چون نکرد آن کار مُزدش هست لا
لَیْسَ لِلِاْنْسان اِلّا ما سَعی
دَستْ خایی بَعد ازان تو کِی دَریغ
این چُنین ماهی بُد اَنْدَر زیرِ میغ
من نکردم آنچه گفتند از بَهی
گنج رفت و خانه و دستم تَهی
خانه‌یی اُجْرَت گرفتیّ و کِری
نیست مُلْکِ تو به بَیْعی یا شِری
این کِری را مُدَّتِ او تا اَجَل
تا دَرین مُدَّت کُنی در وِیْ عَمَل
پاره‌دوزی می‌کُنی اَنْدَر دُکان
زیرِ این دُکّانِ تو مَدفون دو کان
هست این دُکّان کِرایی زود باش
تیشه بِسْتان و تَکَش را می‌تَراش
تا که تیشه ناگهان بر کانْ نَهی
از دُکان و پاره‌دوزی وا رَهی
پاره‌دوزی چیست؟ خورْدِ آب و نان
می‌زَنی این پاره بر دَلْقِ گِران
هر زمان می‌دَرَّد این دَلْقِ تَنَت
پاره بر وِیْ می‌زَنی زین خورْدَنَت
ای زِ نَسْلِ پادشاهِ کامیار
با خود آ زین پاره‌دوزی نَنْگ دار
پاره‌یی بَرکَن ازین قَعْرِ دُکان
تا بَرآرَد سر به پیشِ تو دو کان
پیش از آن کین مُهْلَتِ خانهٔ کِری
آخِر آید تو نخورده زو بَری
پَس تورا بیرون کُند صاحِبْ دُکان
وین دُکان را بَرکَند از رویِ کان
تو زِ حَسرتْ گاه بر سَر می‌زَنی
گاه ریشِ خام خود بَر می‌کَنی
کِی دَریغا آنِ من بود این دُکان
کور بودم بَر نَخوردم زین مَکان
ای دریغا بودِ ما را بُرد باد
تا اَبَد یا حَسْرَتا شُد لِلْعِباد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست
دیدم اَنْدَر خانه من نَقْش و نِگار
بودم اَنْدَر عشقِ خانه بی‌قَرار
بودم از گنجِ نَهانی بی‌خَبَر
وَرْنه دَسْتَنْبویِ من بودی تَبَر
آه گَر دادِ تَبَر را دادَمی
این زمانْ غَم را تَبَرّا دادَمی
چَشم را بر نَقْش می‌انداختم
هَمچو طِفْلانْ عشق‌ها می‌باختم
پَس نِکو گفت آن حکیم کامیار
که تو طِفْلی خانه پُر نَقْش و نِگار
در الهی‌نامه بَسْ اَنْدَرْز کرد
که بَرآر دودْمان خویشْ گَرد
بَسْ کُن ای موسی بگو وَعْده‌یْ سِوم
که دلِ من زِ اضْطِرابَش گشت گُم
گفت موسی آن سِوم مُلْکِ دوتو
دو جهانی خالِص از خَصْم و عَدو
بیش‌تَر زان مُلْک کَاکْنون داشتی
کان بُد اَنْدَر جنگ و این در آشتی
آن کِه در جَنگَت چُنان مُلْکی دَهَد
بِنْگَر اَنْدَر صُلْحْ خوانَت چون نَهَد؟
آن کَرَم کَنْدَر جَفا آن‌هات داد
در وَفا بِنْگَر چه باشد اِفْتِقاد؟
گفت ای موسی چهارم چیست زود؟
بازگو صَبرم شُد و حِرصَم فُزود
گفت چارُم آن که مانی تو جوان
مویْ هَمچون قیر و رُخْ چون اَرْغَوان
رنگ و بو در پیشِ ما بَسْ کاسِد است
لیکْ تو پَستی سُخَن کردیم پَست
اِفْتِخار از رنگ و بو و از مَکان
هست شادیّ و فَریبِ کودکان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۰ - بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله
چون که با کودک سَر و کارم فُتاد
هم زبانِ کودکان باید گُشاد
که بُرو کُتّاب تا مُرغَت خَرَم
یا مَویز و جَوْز و فُسْتَق آوَرَم
جُز شَبابِ تَنْ نمی‌دانی بگیر
این جوانی را بگیر ای خَر شَعیر
هیچ آژَنگی نَیُفتَد بر رُخَت
تازه مانَد آن شَبابِ فَرُّخَت
نه نَژَندِ پیری اَت آید بَرو
نه قَدِ چون سَروِ تو گردد دوتو
نه شود زورِ جوانی از تو کَم
نه به دَندان‌ها خَلَل‌ها یا اَلَم
نه کمی در شَهْوت و طَمْث و بِعال
که زنان را آید از ضَعْفَت مَلال
آن چُنان بُگْشایَدَت فَرِّ شَباب
که گُشود آن مُژدهٔ عُکّاشه باب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۱ - قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة
اَحمَدِ آخِرْ زمان را اِنْتِقال
در رَبیع اَوَّل آید بی‌جِدال
چون خَبَر یابد دِلَش زین وَقتِ نَقْل
عاشقِ آن وَقت گردد او به عقل
چون صَفَر آید شود شاد از صَفَر
که پَسِ این ماه می‌سازم سَفَر
هر شبی تا روزْ زین شوقِ هُدی
ای رَفیق راهِ اَعْلی می‌زَدی
گفت هر کَس که مرا مُژده دَهَد
چون صَفَر پای از جهانْ بیرون نَهَد
که صَفَر بُگْذشت و شُد ماه رَبیع
مُژده‌وَرْ باشم مَر او را و شَفیع
گفت عُکّاشه صَفَر بُگْذشت و رفت
گفت که جَنَّت تو را ای شیرِ زَفْت
دیگری آمد که بُگْذشت آن صَفَر
گفت عُکّاشه بِبَرد از مُژده بَر
پَس رِجال از نَقْلِ عالَم شادمان
وَزْ بَقایَش شادمانْ این کودکان
چون که آبِ خوش ندید آن مُرغِ کور
پیشِ او کوثر نِیایَد آبِ شور
هم‌چُنین موسی کِرامَت می‌شِمُرد
که نگَردد صافْ اِقْبالِ تو دُرد
گفت اَحْسَنْت و نِکو گفت وَلیک
تا کُنم من مَشورت با یارِ نیک
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام
باز گفت او این سُخَن با ایسیَه
گفت جانْ اَفْشان بَرین ای دلْ‌سِیَه
بَسْ عِنایَت‌هاست مَتْنِ این مَقال
زود دَریاب ای شَهِ نیکو خِصال
وَقتِ کَشت آمد زِهی پُر سودْ کَشت
این بِگُفت و گریه کرد و گرم گشت
بَر جَهید از جا و گُفتا بَخَّ لَکْ
آفتابی تاجْ گَشتَت ای کَلَک
عَیْبِ کَل را خود بِپوشانَد کُلاه
خاصه چون باشد کُلَه خورشید و ماه
هم در آن مَجْلِس که بِشْنیدی تو این
چون نگفتی آری و صد آفرین؟
این سُخَن در گوشِ خورشید اَرْ شُدی
سَرنِگون بر بویِ این زیر آمدی
هیچ می‌دانی چه وَعْده‌ست و چه داد؟
می‌کُند اِبْلیس را حَق اِفْتِقاد
چون بِدین لُطفْ آن کَریمَت باز خوانْد
ای عَجَب چون زَهْره‌اَت بر جایْ مانْد
زَهْره‌اَت نَدْرید تا زان زَهْره‌اَت
بودی اَنْدَر هر دو عالَم بَهْره‌اَت
زَهْره‌یی کَزْ بَهرهٔ حَقْ بَر دَرَد
چون شهیدان از دو عالَم بَر خورَد
غافلی هم حِکْمَت است و این عَمی
تا بِمانَد لیک تا این حَدْ چرا؟
غافلی هم حِکْمَت است و نِعْمَت است
تا نَپَرَّد زود سَرمایه زِ دَست
لیک نی چندان که ناسوری شود
زَهْرِ جان و عقلِ رَنْجوری شود
خود کِه یابد این چُنین بازار را؟
که به یک گُل می‌خَری گُلْزار را
دانه‌یی را صد درخْتِستانْ عِوَض
حَبّه‌یی را آمَدَت صد کانْ عِوَض
کانَ لِلَّهْ دادنِ آن حَبّه است
تا که کانَ‌اللهْ لَهُ آید به دست
زان که این هویِ ضَعیفِ بی‌قَرار
هست شُد زان هویِ رَبِّ پایدار
هویِ فانی چون که خود فا او سِپُرد
گشت باقی دایم و هرگز نَمُرد
هَمچو قَطره‌یْ خایِف از باد و زِ خاک
که فَنا گردد بِدین هر دو هَلاک
چون به اَصْلِ خود که دریا بود جَست
از تَفِ خورشید و باد و خاک رَست
ظاهِرش گُم گشت در دریا وَلیک
ذاتِ او مَعصوم و پا بَرجا و نیک
هین بِدِه ای قطره خود را بی‌نَدَم
تا بیابی در بَهایِ قطره یَم
هین بِدِه ای قطره خود را این شَرَف
در کَفِ دریا شو ایمِنْ از تَلَف
خود کِه را آید چُنین دولت به دست؟
قطره‌ را بَحْری تَقاضاگَر شُده‌ست
اَللَهْ اَللَهْ زود بِفْروش و بِخَر
قطره‌یی دِهْ بَحْرِ پُر گوهر بِبَر
اَللَهْ اللَهْ هیچ تاخیری مَکُن
که زِ بَحْرِ لُطف آمد این سُخُن
لُطف اَنْدَر لُطفِ این گُم می‌شود
کَاسْفَلی بر چَرخِ هفتم می‌شود
هین که یک بازی فُتادَت بوالْعَجَب
هیچ طالِب این نَیابَد در طَلَب
گفت با هامان بگویم ای سَتیر
شاه را لازم بُوَد رایِ وزیر
گفت با هامان مگو این راز را
کورِ کَمْپیری چه داند باز را؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن
بازِ اِسْپیدی به کَمْپیری دَهی
او بِبُرَّد ناخُنَش بَهرِ بَهی
ناخُنی که اَصْلِ کاراست و شکار
کورْ کَمْپیری بِبُرَّد کورْوار
که کجا بوده‌ست مادر که تو را
ناخُنانْ زین‌سان دراز است ای کیا؟
ناخُن و مِنْقار و پَرَّش را بُرید
وَقتِ مِهْر این می‌کُند زالِ پَلید
چون که تُتْماجَش دَهَد او کَم خَورَد
خشم گیرد مِهْرها را بَر دَرد
که چُنین تُتْماجْ پُختَم بَهرِ تو
تو تکَبُّر می‌نِمایی و عُتو؟
تو سِزایی در همان رَنج و بَلا
نِعْمَت و اِقْبال کِی سازد تو را؟
آبِ تُتْماجَش دَهَد کین را بگیر
گَر نمی‌خواهی که نوشی زان فَطیر
آبِ تُتْماجَش نگیرد طَبْعِ باز
زالْ بِتُرُنجَد شود خَشمَش دراز
از غَضَب شُربایِ سوزان بر سَرَش
زن فُرو ریزد شود شود کَل مِغْفَرَش
اَشک ازان چَشمَش فُرو ریزد زِ سوز
یاد آرَد لُطفِ شاهِ دِلْفُروز
زان دو چَشمِ نازنینِ با دَلال
که زِ چهره‌یْ شاد دارد صد کَمال
چَشمِ مازاغَش شُده پُر زَخْمِ زاغ
چَشمِ نیک از چَشمِ بَد با دَرد و داغ
چَشمِ دریا بَسْطَتی کَزْ بَسطِ او
هر دو عالَم می‌نِمایَد تارِ مو
گَر هزاران چَرخ در چَشمَش رَوَد
هَمچو چَشمه پیشِ قُلْزُم گُم شود
چَشمِ بُگْذشته ازین مَحْسوس‌ها
یافته از غَیْب‌بینی بوس‌ها
خود نمی‌یابم یکی گوشی که من
نکته‌یی گویم از آن چَشمِ حَسَن
می‌چَکید آن آبِ محمودِ جَلیل
می‌رُبودی قَطره‌اَش را جِبْرئیل
تا بِمالَد در پَر و مِنْقارِ خویش
گَر دَهَد دَستوری‌اَش آن خوبْ کیش
باز گوید خشمِ کَمْپیر اَرْ فُروخت
فَرّ و نور و صَبر و عِلْمَم را نسوخت
بازِ جانم باز صد صورت تَنَد
زَخْم بر ناقه نه بر صالِح زَنَد
صالِح از یک‌دَم که آرَد با شِکوه
صد چُنان ناقه بِزایَد مَتْنِ کوه
دل هَمی‌گوید خَموش و هوش دار
وَرْنه دَرّانید غَیْرَت پود و تار
غَیْرَتَش را هست صد حِلْمِ نَهان
وَرْنه سوزیدی به یک دَم صد جهان
نَخْوَتِ شاهی گرفتَش جایِ پَند
تا دلِ خود را زِ بَندِ پَند کَند
که کُنم بار رایِ هامان مَشورت
کوست پُشتِ مُلْک و قُطْبِ مَقْدُرَت
مُصْطَفی را رایْ‌زَن صِدّیقِ رَب
رایْ‌زَن بوجَهْل را شُد بولَهَب
عِرْقِ جِنْسیَّت چُنانَش جَذْب کرد
کان نَصیحَت‌ها به پیشش گشت سَرد
جِنْس سویِ جِنْس صد پَرّه پَرَد
بر خیالش بَندها را بَر دَرد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست
یک زنی آمد به پیشِ مُرتَضی
گفت شُد بر ناودانْ طِفْلی مرا
گَرْش می‌خوانَم نمی‌آید به دست
وَرْهِلَم تَرسَم که اُفْتَد او به پَست
نیست عاقل تا که دَریابَد چون ما
گَر بگویم کَزْ خَطَر سویِ من آ
هم اشارت را نمی‌داند به دَست
وَرْ بِدانَد نَشْنَود این هم بَداست
بَسْ نِمودم شیر و پِسْتان را بِدو
او هَمی گردانَد از من چَشم و رو
از برایِ حَق شمایید ای مِهان
دَستگیرِ این جهان و آن جهان
زود دَرمان کُن که می‌لرزَد دِلَم
که به دَرد از میوهٔ دل بِسْکُلَم
گفت طِفْلی را بَرآوَر هم به بام
تا بِبینَد جِنْسِ خود را آن غُلام
سویِ جِنْس آید سَبُک زان ناودان
جِنْس بر جِنْس است عاشقْ جاودان
زن چُنان کرد و چو دید آن طِفْلِ او
جِنْسِ خود خوش خوش بِدو آوَرْد رو
سویِ بام آمد زِ مَتْنِ ناودان
جاذبِ هر جِنْس را هم جِنْس دان
غَژْغَژان آمد به سویِ طِفْلْ طِفْل
وا رَهید او از فُتادن سویِ سِفْل
زان بُوَد جِنْسِ بَشَر پیغامبران
تا به جِنْسیَّت رَهَند از ناودان
پَس بَشَر فرمود خود را مِثْلُکُم
تا به جِنْس آیید و کَم گردید گُم
زان که جِنْسیَّت عَجایب جاذبی‌ست
جاذِبَش جِنْس است هر جا طالِبی‌ست
عیسی و ادْریس بر گَردون شُدند
با مَلایِک چون که هم‌جِنْس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بُلند
جِنْسِ تَن بودند زان زیر آمدند
کافِران هم جِنْس شَیْطان آمده
جانَشانْ شاگردِ شَیْطانان شُده
صد هزاران خویِ بَد آموخته
دیده‌هایِ عقل و دل بَردوخته
کمترین خوشان به زشتی آن حَسَد
آن حَسَد که گَردنِ اِبْلیس زد
زانْ سگانْ آموخته حِقَد و حَسَد
که نخواهد خَلْق را مُلْک اَبَد
هر کِه را دید او کَمال از چپّ و راست
از حَسَد قولِنْجَش آمد دَرد خاست
زان که هر بَدبَختِ خَرمَن‌سوخته
می‌نخواهد شمعِ کَس اَفْروخته
هین کَمالی دَست آور تا تو هم
از کَمالِ دیگران نُفْتی به غَم
از خدا می‌خواه دَفْعِ این حَسَد
تا خدایَت وا رَهانَد از جَسَد
مَر تورا مشغولی‌یی بَخشَد دَرون
که نَپَردازی از آن سویِ بُرون
جُرعه مِیْ را خدا آن می‌دَهَد
که بِدو مَست از دو عالَم می‌رَهَد
خاصیَت بِنْهاده در کَفِّ حَشیش
کو زمانی می‌رَهانَد از خودیش
خواب را یَزدان بِدان سان می‌کُند
کَزْ دو عالَم فِکْر را بَر می‌کَنَد
کرد مَجْنون را زِ عشقِ پوستی
کو بِنَشْناسَد عَدو از دوستی
صد هزاران این چُنین می‌دارد او
که بر اِدْراکاتِ تو بُگْمارَد او
هست مِیْ‌هایِ شَقاوَت نَفْس را
که زِ رَهْ بیرون بَرَد آن نَحْس را
هست مِیْ‌هایِ سعادتْ عقل را
که بِیابَد مَنْزِلِ بی‌نَقْل را
خیمهٔ گَردون زِ سَرمَستیِّ خویش
بَر کَند زان سو بگیرد راهْ پیش
هین به هَر مَستی دِلا غِرِّه مَشو
هست عیسی مَست حَق خَر مَستِ جو
این چُنین مِیْ را بِجو زین خُنْب‌ها
مَستی‌اَش نَبْوَد زِ کوتَه دُنْب‌ها
زان که هر معشوق چون خُنْبی‌ست پُر
آن یکی دُرد و دِگَر صافی چو دُر
مِیْ‌شِناسا هین بِچَش با اِحْتیاط
تا مِیْ‌یی یابی مُنَزَّه زِ اخْتِلاط
هر دو مَستی می‌دَهَندَت لیک این
مَستی‌اَت آرَد کَشان تا رَبِّ دین
تا رَهی از فکر و وَسواس و حِیَل
بی‌عِقالْ این عقل در رَقْصُ‌الْجَمَل
اَنْبیا چون جِنْسِ روح اَند و مَلَک
مَر مَلک را جَذْب کردند از فَلَک
بادْ جِنْسِ آتش است و یارِ او
که بُوَد آهنگِ هر دو بر عُلو
چون بِبَندی تو سَرِ کوزه‌یْ تَهی
در میانِ حوض یا جویی نَهی
تا قیامَت آن فُرو نایَد به پَست
که دِلَش خالی‌ست و در وِیْ باد هست
مَیْلِ بادش چون سویِ بالا بُوَد
ظَرْفِ خود را هم سوی بالا کَشَد
باز آن جان‌ها که جِنْسِ اَنْبیاست
سویِ‌ایشانْ کَش کَشان چون سایه‌هاست
زان که عَقلَش غالِب است و بی زِ شَک
عقلْ جِنْس آمد به خِلْقَت با مَلَک
وان هوایِ نَفْسْ غالِب بر عَدو
نَفْسْ جِنْسِ اَسْفَل آمد شُد بِدو
بودِ قِبْطی جِنْس فرعون ذَمیم
بودِ سِبْطی جِنْسِ موسیِّ کَلیم
بود هامانْ جِنْسْ ‌تَر فرعون را
بَرگُزیدَش بُرد بر صَدْرِ سَرا
لاجَرَم از صَدْر تا قَعْرَش کَشید
که زِ جِنْسِ دوزخ‌اَند آن دو پَلید
هر دو سوزنده چو دوزخ ضِدِّ نور
هر دو چون دوزخْ زِ نورِ دلْ نَفور
زان که دوزخ گوید ای مؤمن تو زود
بَرگُذَر که نورَت آتش را رُبود
بُگْذَر ای مومن که نورَت می‌کُشَد
آتشَم را چون که دامَن می‌کَشَد
می‌رَمَد آن دوزخی از نورْ هم
زان که طَبْعِ دوزخَسْتَش ای صَنَم
دوزخ از مومن گُریزد آن چُنان
که گُریزد مومن از دوزخْ به جان
زان که جِنْسِ نار نَبْوَد نور او
ضِدِّ نار آمد حقیقت نورْجو
در حَدیث آمد که مومن در دُعا
چون اَمان خواهد زِ دوزخ از خدا
دوزخ از وِیْ هم اَمان خواهد به جان
که خدایا دور دارَم از فُلان
جاذبه‌یْ جِنسیَّت است اکنون بِبین
که تو جِنْسِ کیستی از کُفر و دین
گَر به هامان مایلی هامانی‌یی
وَرْ به موسی مایلی سُبحانی‌یی
وَرْ به هر و مایلی اَنْگیخته
نَفْس و عقلی هر دُوان آمیخته
هر دو در جَنگَند هان و هان بِکوش
تا شود غالِب مَعانی بر نُقوش
در جهانِ جنگْ شادی این بَس است
که بِبینی بر عَدو هر دَم شِکَست
آن سِتیزه‌رو بسختی عاقِبَت
گفت با هامان برایِ مَشورت
وَعْده‌هایِ آن کَلیم ‌اللهْ را
گفت و مَحْرَم ساخت آن گُم راه را
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۵ - مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام
گفت با هامان چون تنهایَش بِدید
جَست هامان و گَریبان را دَرید
بانگ‌ها زد گریه‌ها کرد آن لَعین
کوفْت دَسْتار و کُلَه را بر زمین
که چگونه گفت اَنْدَر رویِ شاه
این چُنین گُستاخ آن حَرفِ تَباه؟
جُمله عالم را مُسَخَّر کرده تو
کار را با بَختْ چون زَر کرده تو
از مَشارِقْ وَزْ مَغارِبْ بی‌لَجاج
سویِ تو آرَنْد سُلطانانْ خَراج
پادشاهان لب هَمی‌مالَنْد شاد
بر ستِانه‌یْ خاکِ تو این کَیقُباد
اسبِ یاغی چون بِبینَد اسبِ ما
رو بِگَرداند گُریزد بی‌عَصا
تاکُنون مَعْبود و مَسْجودِ جهان
بوده‌یی گردی کَمینه‌یْ بَندگان؟
در هزار آتش شُدن زین خوش تَراست
که خداوندی شود بَنده‌پَرَست
نه بِکُش اَوَّل مرا ای شاهِ چین
تا نَبینَد چَشمِ من بر شاه این
خُسروا اَوَّل مرا گَردن بِزَن
تا نَبینَد این مَذَّلَت چَشمِ من
خود نبوده‌ست و مَبادا این چُنین
که زمین گَردون شود گَردونْ زمین
بَندگانْ‌مان خواجه‌تاشِ ما شوند
بی‌دلانْ‌مان دلْ خَراشِ ما شوند
چَشمْ‌روشنْ دشمنان و دوستْ کور
گشت ما را پَسْ گُلِستانْ قَعْرِ گور
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه‌اللعنه
دوست از دشمن هَمی‌نَشْناخت او
نَرْد را کورانه کَژْ می‌باخت او
دشمنِ تو جُز تو نَبْوَد ای لَعین
بی‌گُناهان را مگو دشمن به کین
پیشِ تو این حالَتِ بَد دولت است
که دَوادو اَوَّل و آخِر لَت است
گَر ازین دولت نَتازی خَزْ خَزان
این بَهارت را هَمی آید خَزان
مَشرق و مغرب چو تو بَسْ دیده‌اند
که سَرِ ایشان زِ تَن بُبْریده‌اند
مَشرق و مغرب که نَبْوَد بَر قَرار
چون کنند آخِر کسی را پایدار؟
تو بِدان فَخْر آوَرْی کَزْ ترس و بَند
چاپلوسَت گشت مَردم روزِ چند
هر کِه را مَردم سُجودی می‌کُنَند
زَهْر اَنْدَر جانِ او می‌آکَنَند
چون که بَر گردد ازو آن ساجِدَش
دانَد او کآن زَهْر بود و موبِدَش
ای خُنُک آن را که ذَلَّت نَفْسُهُ
وایِ آنْک از سَرکَشی شُد چون کُه او
این تَکَبُّر زَهْرِ قاتل دان که هست
از مِیِ پُر زَهْر شُد آن گیجْ مَست
چون میِ پُر زَهْر نوشَد مُدْبِری
از طَرَب یک دَم بِجُنبانَد سَری
بَعدِ یک‌دَمْ زَهْر بر جانَش فُتَد
زَهْر در جانَش کُند داد و سِتَد
گَر نداری زَهْری‌اَش را اِعْتقاد
کوچه زَهْر آمد؟ نِگَر در قَوْمِ عاد
چون که شاهی دَست یابَد بر شَهی
بُکْشَدَش یا باز دارد در چَهی
وَرْ بِیابَد خسته‌یی افتاده را
مَرْهَمَش سازد شَهْ و بِدْهَد عَطا
گَرْ نه زَهْراست آن تَکَبُّر پَس چرا
کُشت شَهْ را بی‌گُناه و بی‌خَطا؟
وین دِگَر را بی زِ خِدمَت چون َنواخت؟
زین دو جُنْبِش زَهْر را شاید شناخت
راهْ زَن هرگز گدایی را نَزَد
گُرگْ گُرگِ مُرده را هرگز گَزَد؟
خِضْرْ کَشتی را برایِ آن شِکَست
تا تَوانَد کَشتی از فُجّار رَست
چون شِکَسته می‌رَهَد اِشْکَسته شو
اَمْن در فَقراست اَنْدَر فَقر رو
آن کُهی کو داشت از کانْ نَقْدِ چند
گشت پاره پاره از زَخْمِ کُلَند
تیغْ بَهرِ اوست کو را گَرد نیست
سایه کَافْکَنده‌ست بر وِیْ زَخْم نیست
مِهْتَری نَفْط است و آتش ای غَوی
ای برادر چون بر آذر می‌رَوی؟
هر چه او هَموار باشد با زمین
تیرها را کِی هَدَف گردد؟ بِبین
سَر بَر آرَد از زمینْ آن گاه او
چون هَدَف‌ها زَخْم یابَد بی رَفو
نَردبانِ خَلْق این ما و مَنی‌ست
عاقِبَت زین نَردبانْ اُفتادنی‌ست
هر کِه بالاتَر رَوَد اَبْله ‌تَراست
کُاسْتُخوانِ او بَتَر خواهد شِکَست
این فُروع است و اصولَش آن بُوَد
که تَرَفُّع شِرکَت یَزدان بُوَد
چون نَمُردیّ و نگشتی زنده زو
یاغی‌یی باشی به شِرکَت مُلْک‌جو
چون بِدو زنده شَوی آن خود وِیْ است
وَحْدتِ مَحْض است آن شِرکَت کِی است؟
شَرحِ این در آیِنه‌یْ اَعْمال جو
که نیابی فَهْمِ آن از گفت و گو
گَر بگویم آنچه دارم در دَرون
بَسْ جِگَرها گردد اَنْدَر حالْ خون
بَسْ کُنم خود زیرکان را این بَسْ است
بانگِ دو کردم اگر دَر دِهْ کَس است
آن هامان بِدان گفتارِ بَد
این چُنین راهی بر آن فرعون زد
لُقمهٔ دولت رَسیده تا دَهان
او گِلویِ او بُریده ناگهان
خَرمَنِ فرعون را داد او به باد
هیچ شَهْ را این چُنین صاحِب مَباد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۷ - نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون
گفت موسی لُطف بِنْمودیم وجود
خود خداوندیْت را روزی نبود
آن خداوندی که نَبْوَد راستین
مَر وِرا نه دَست دان نه آستین
آن خداوندی که دُزدیده بُوَد
بی‌دل و بی‌جان و بی‌دیده بُوَد
آن خداوندی که دادَنْدَت عَوام
باز بِسْتانَند از تو هَمچو وام
دِهْ خداوندیِّ عاریَّت به حَق
تا خداوندیْت بَخشَد مُتَّفَق
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین
آن اَمیرانِ عَرَب گِرْد آمدند
نَزدِ پیغامبر مُنازع می‌شُدند
که تو میری هر یک از ما هم امیر
بَخش کُن این مُلْک و بخشِ خود بگیر
هر یکی در بَخشِ خود اِنْصاف‌جو
تو زِ بَخشِ ما دو دَستِ خود بِشو
گفت میری مَر مرا حَق داده است
سَروَریّ و اَمْرِ مُطْلَق داده است
کین قِرانِ اَحمَد است و دورِ او
هین بِگیرید اَمْرِ او را اِتِّقوا
قوم گُفتَندَش که ما هم زان قَضا
حاکِمیم و دادْ امیری مان خدا
گفت لیکِن مَر مرا حَقْ مُلْک داد
مَر شما را عاریه از بَهرِ زاد
میریِ من تا قیامَت باقی است
میریِ عاریَّتی خواهد شِکَست
قوم گفتند ای امیر اَفْزون مگو
چیست حُجَّت بر فُزون‌جوییِّ تو؟
در زمان ابری بَرآمَد زَ امْرِ مُر
سَیْل آمد گشت آن اَطْراف پُر
رو به شهر آوَرْد سَیْلِ بَسْ مَهیب
اَهْلِ شهر اَفْغان‌کُنان جُمله رَعیب
گفت پیغامبر که وَقتِ اِمْتِحان
آمد اکنون تا گُمان گردد عِیان
هر امیری نیزهٔ خود دَر فَکَند
تا شود در اِمْتِحانْ آن سَیْلْ‌بَند
پَس قَضیب انداخت در وِیْ مُصْطَفی
آن قَضیبِ مُعْجزِ فرمانْ رَوا
نیزه‌ها را هَمچو خاشاکی رُبود
آبِ تیزِ سَیْلِ پُرجوشِ عَنود
نیزه‌ها گُم گشت جُمله وان قَضیب
بر سَرِ آب ایستاده چون رَقیب
زاهْتِمام آن قَضیب آن سَیْلِ زَفْت
روبِگردانید و آن سَیْلاب رَفت
چون بِدیدَند از وِیْ آن اَمْرِ عظیم
پَس مُقِر گشتند آن میرانْ زِ بیم
جُز سه کَس که حِقْدِ ایشان چیره بود
ساحِرَش گفتند و کاهِن از جُحود
مُلْکِ بَر بَسته چُنان باشد ضَعیف
مُلْکِ بَر رُسته چُنین باشد شَریف
نیزه‌ها را گَر نَدیدی با قَضیب
نامَشان بین نامِ او بین ای نَجیب
نامَشان را سَیْلِ تیزِ مرگ بُرد
نامِ او و دولتِ تیزش نَمُرد
پنج نوبَت می‌زَنَندَش بر دَوام
هم‌چُنین هر روز تا روزِ قیام
گَر تورا عقل است کردم لُطف‌ها
وَرْ خَری آورده‌ام خَر را عَصا
آن چُنان زین آخُرَت بیرون کُنم
کَزْ عَصا گوش و سَرَت پُر خون کُنم
اَنْدَرین آخُر خَران و مَردمان
می‌نَیابَند از جَفایِ تو اَمان
نَکْ عَصا آورده‌ام بَهرِ اَدَب
هر خَری را کو نباشد مُسْتَحَب
اَژدَهایی می‌شود در قَهْرِ تو
کَاژْدَهایی گشته‌یی در فِعْل و خو
اَژدَهای کوهی‌یی تو بی‌اَمان
لیک بِنْگَر اَژدَهایِ آسْمان
این عَصا از دوزخ آمد چاشْنی
که هَلا بُگْریز اَنْدَر روشنی
وَرْنه دَرمانی تو در دَندانِ من
مَخْلَصَت نَبْوَد زِ دَر بَندانِ من
این عَصایی بود این دَم اَژدَهاست
تا نگویی دوزخِ یَزدانْ کجاست؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۹ - در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست
هر کجا خدا دوزخ کُند
اوج را بر مُرغْ دام و فَخ کُند
هم زِ دَندانَت بَرآیَد دَردها
تا بگویی دوزخست و اَژدَها
یا کُند آب دَهانت را عَسَل
که بِگویی که بهشت است و حُلَل
از بُنِ دَندانْ بِرویانَد شِکَر
تا بِدانی قُوَّتِ حُکْمِ قَدَر
پَس به دَندانْ بی‌گُناهان را مَگَز
فکر کُن از ضَربَتِ نامُحْتَرَز
نیل را بر قِبْطیانْ حَق خون کُند
سِبْطیان را از بَلا مَحْصون کُند
تا بِدانی پیش حَقْ تمییز هست
در میانِ هوشیارِ راه و مَست
نیلْ تَمییز از خدا آموخته‌ست
که گُشاد آن را و این را سَخت بَست
لُطفِ او عاقل کُند مَر نیل را
قَهْرِ او اَبْلَه کُند قابیل را
در جَمادات از کَرَم عقل آفرید
عقلْ از عاقل به قَهْرِ خود بُرید
در جَماد از لُطفْ عقلی شُد پَدید
وَزْ نَکال از عاقلانْ دانش رَمید
عقلْ چون باران به اَمْرْ آنجا بِریخت
عقلْ این سو خشمِ حَق دید و گُریخت
ابر و خورشید و مَهْ و نَجْمِ بُلند
جُمله بر تَرتیب آیند و رَوَند
هر یکی نایَد مگر در وَقتِ خویش
که نه پَس مانَد زِ هنگام و نه پیش
چون نکردی فَهْمْ این را زَانْبیا
دانش آوَرْدند در سنگ و عَصا
تا جَماداتِ دِگَر را بی‌لباس
چون عَصا و سنگ داری از قیاس
طاعَتِ سنگ و عَصا ظاهِر شود
وَزْ جَماداتِ دِگَر مُخْبِر شود
که زِ یَزدانْ آگَهیم و طایِعیم
ما همه نی اِتِّفاقی ضایِعیم
هَمچو آبِ نیل دانی وَقتِ غَرق
کو میانِ هر دو اُمَّت کرد فَرق
چون زمین دانیْش دانا وَقتِ خَسْف
در حَقِ قارون که قَهْرَش کرد و نَسْف
چون قَمَر که اَمْر بِشْنید و شِتافت
پَس دو نیمه گشت بر چَرخ و شِکافت
چون درخت و سنگ کَنْدَر هر مَقام
مُصْطَفی را کرده ظاهِر السَّلام
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید
دی یکی می‌گفت عالَم حادِث است
فانی است این چَرخ و حَقَّش وارث است
فلسفی‌یی گفت چون دانی حُدوث؟
حادِثیِّ ابر چون داند غُیوث؟
ذَرّه‌یی خود نیستی از اِنْقلاب
تو چه می‌دانی حُدوثِ آفتاب؟
کِرمَکی کَنْدر حَدَث باشد دَفین
کِی بِدانَد آخِر و بَدْوِ زمین؟
این به تَقلید از پدر بِشْنیده‌یی
از حَماقَت اَنْدَرین پیچیده‌یی
چیست بُرهانْ بر حُدوثِ این؟ بگو
وَرْنه خامُش کُن فُزون گویی مَجو
گفت دیدم اَنْدَرین بَحْثِ عَمیق
بَحث می‌کردند روزی دو فَریق
در جِدال و در خِصام و در سُتوه
گشت هِنْگامه بر آن دو کَس گُروه
من به سویِ جمع هِنْگامه شُدم
اِطِّلاع از حالِ ایشان بِسْتَدَم
آن یکی می‌گفت گردونْ فانی است
بی‌گُمانی این بنا را بانی است
وان دِگَر گفت این قَدیم و بی کِی است
نیستَش بانی وَ یا بانی وِیْ است
گفت مُنکر گشته‌یی خَلّاق را
روز و شب آرَنْده و رَزّاق را
گفت بی‌بُرهان نخواهم من شَنید
آنچه گولی آن به تَقْلیدی گُزید
هین بیاوَرْ حُجَّت و بُرهان که من
نَشْنَوم بی‌حُجَّت این را در زَمَن
گفت حُجَّت در دَرونِ جانَم است
در دَرونِ جانْ نَهانْ بُرهانَم است
تو نمی‌بینی هِلال از ضَعْفِ چَشم
من هَمی‌بینَم مَکُن بر من تو خشم
گفت و گو بسیار گشت و خَلْقْ گیج
در سَر و پایانِ این چَرخِ بَسیج
گفت یارا در درونم حُجَّتی است
بر حُدوثِ آسْمانَم آیَتی است
من یَقین دارم نِشانَش آن بُوَد
مَر یَقین ‌دان را که در آتش رَوَد
در زبان می‌نایَد آن حُجَّت بِدان
هَمچو حالِ سِرِّ عشقِ عاشقان
نیست پیدا سِرِّ گفت و گویِ من
جُز که زَردیّ و نِزاری رویِ من
اشک و خون بر رُخْ رَوانه می‌دَوَد
حُجَّتِ حُسن و جَمالَش می‌شود
گفت من این‌ها نَدانَم حُجَّتی
که بُوَد در پیشِ عامه آیَتی
گفت چون قَلْبیّ و نَقْدی دَم زَنَند
که تو قَلْبی من نِکویَم اَرْجُمَند
هست آتشْ اِمْتِحانِ آخِرین
کَنْدر آتش دَرفُتَند این دو قَرین
عام و خاص از حالَشانْ عالِم شوند
از گُمان و شَکْ سویِ ایقان رَوَند
آب و آتش آمد ای جان اِمْتِحان
نَقْد و قَلْبی را که آن باشد نَهان
تا من و تو هر دو در آتش رَویم
حُجَّتِ باقیِّ حیرانان شویم
تا من و تو هر دو در بَحْر اوفْتیم
که من و تو این گُرُه را آیَتیم
هَمچُنان کردند و در آتش شُدند
هر دو خود را بر تَفِ آتش زَدند
آن خدا گوینده مَردِ مُدَّعی
رَست و سوزید اَنْدَر آتش آن دَعی
از مُوذِّن بِشْنو این اِعْلام را
کوریِ اَفْزونْ‌رَوانِ خام را
که نَسوزیده‌ست این نام از اَجَل
کِشْ مُسَمّی صَدْر بوده‌ست و اَجَل
صد هزاران زین رِهان اَنْدَر قِران
بَر دَریده پَرده‌هایِ مُنْکِران
چون گِرو بَستَند غالِب شُد صَواب
در دَوام و مُعْجزات و در جواب
فَهْم کردم کآن که دَم زد از سَبَق
وَزْ حُدوثِ چَرخْ پیروزاست و حَق
حُجَّتِ مُنْکِر هَماره زَردْرو
یک نشان بر صِدْقِ آن اِنْکار کو؟
یک مَناره در ثَنایِ مُنْکِران
کو دَرین عالَم که تا باشد نشان؟
مِنْبَری کو که بر آن جا مُخْبِری
یاد آرَد روزگارِ مُنْکِری؟
رویِ دینار و دِرَم از نامَشان
تا قیامَت می‌دَهَد زین حَقْ نِشان
سِکّهٔ شاهان هَمی‌گردد دِگَر
سِکّهٔ اَحمَد بِبین تا مُسْتَقَر
بر رُخِ نُقْره وَ یا رویِ زَری
وا نِما بر سِکّه نام مُنْکِری
خود مگیر این مُعْجزِ چون آفتاب
صد زبان بین نامِ او اُمُّ‌ُّالْکِتاب
زَهْره نی کَس را که یک حرفی ازآن
یا بِدُزدَد یا فَزایَد در بَیان
یارِ غالِب شو که تا غالِب شَوی
یارِ مَغْلوبان مَشو هین ای غَوی
حُجَّتِ مُنْکِر همین آمد که من
غَیْرِ این ظاهِر نمی‌بینَم وَطَن
هیچ نَنْدیشَد که هر جا ظاهِری‌ست
آن زِ حِکْمَت‌های پنهانْ مُخْبِری‌ست
فایده‌یْ هر ظاهِری خود باطِن است
هَمچو نَفْع اَنْدَر دَواها کامِن است
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۱ - تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را
هیچ نَقّاشی نِگارَد زَیْنِ نَقْش
بی‌امیدِ نَفْعْ بَهرِ عَیْنِ نَقْش؟
بلکه بَهرِ میهمانان و کِهان
که به فُرجه وارَهَند از اَنْدُهان
شادیِ بَچْگان و یادِ دوستان
دوستانِ رفته را از نَقْشِ آن
هیچ کوزه‌گَر کُند کوزه شِتاب
بَهرِ عین کوزه نه بر بویِ آب؟
هیچ کاسه گَر کُند کاسه تمام
بَهرِ عینِ کاسه نه بَهرِ طَعام؟
هیچ خَطّاطی نِویسَد خط به فَن
بَهرِ عین خط نه بَهرِ خوانْدن؟
نَقْشِ ظاهِر بَهرِ نَقْشِ غایِب است
وان برایِ غایِبِ دیگر بِبَست
تا سِوُم چارُم دَهَم بَر می‌شُمَر
این فَواید را به مِقْدارِ نَظَر
هَمچو بازی‌هایِ شطرَنج ای پسر
فایده‌یْ هر لَعْب در تالی نِگَر
این نَهادَند بَهرِ آن لَعْبِ نَهان
وان برایِ آن و آن بَهرِ فُلان
هم‌چُنین دیده جِهاتْ اَنْدَر جِهات
در پِیِ هم تا رَسی در بُرد و مات
اَوَّل از بَهرِ دُوُم باشد چُنان
که شُدن بر پایه‌هایِ نَردبان
وان دُوُم بَهرِ سِوُم می‌دان تمام
تا رَسی تو پایه پایه تا به بام
شَهوتِ خوردن زِ بَهرِ آن مَنی
آن مَنی از بَهرِ نَسْل و روشنی
کُندْبینِش می‌نَبینَد غیرِ این
عقلِ او بی‌سَیْر چون نَبْتِ زمین
نَبْت را چه خوانده چه ناخوانده
هست پایِ او به گِلْ دَرمانده
گَر سَرَش جُنبَد به سیرِ باد رو
تو به سَر جُنْبانی اَش غِرِّه مَشو
آن سَرَش گوید سَمِعْنا ای صَبا
پایِ او گوید عَصَیْنا خَلِّنا
چون نَدانَد سَیْر می‌رانَد چو عام
بر تَوکُّل می‌نَهَد چون کورْ گام
بر تَوکُّل تا چه آید در نَبَرد
چون تَوکُّل کردنِ اَصْحابِ نَرد
وان نَظَرهایی که آن اَفْسرده نیست
جُز رَوَنده وْ جُز دَرَنده‌یْ پَرده نیست
آنچه در دَه سال خواهد آمدن
این زمان بینَد به چَشمِ خویشتن
هم‌چُنین هر کَس به اندازه‌یْ نَظَر
غَیْب و مُسْتَقْبَل بِبینَد خیر وشَر
چون که سَدِّ پیش و سَدِّ پَس نَمانْد
شُد گُذاره چَشم و لَوْحِ غَیْب خوانْد
چون نَظَر پَس کرد تا بَدْوِ وجود
ماجَرا و آغازِ هستی رو نِمود
بَحثِ اَمْلاکِ زمین با کِبْریا
در خَلیفه کردنِ بابایِ ما
چون نَظَر در پیش اَفْکَند او بِدید
آنچه خواهد بود تا مَحْشَر پَدید
پَس زِ پَس می‌بینَد او تا اَصْلِ اَصْل
پیش می‌بینَد عِیانْ تا روزِ فَصْل
هر کسی اندازهٔ روشنْ‌دلی
غَیْب را بینَد به قَدْرِ صَیْقلی
هر کِه صَیقل بیش کرد او بیش دید
بیش تَر آمد بَرو صورت پَدید
گَر تو گویی کان صَفا فَضْلِ خداست
نیز این توفیقِ صَیْقلْ زان عَطاست
قَدْرِ هِمَّت باشد آن جَهْد و دُعا
لَیْسَ لِلْاِنْسانِ اِلّا ما سَعی
واهِبِ هِمَّت خداوند است و بَسْ
هِمَّتِ شاهی ندارد هیچ خَسْ
نیست تَخْصیصِ خدا کَس را به کار
مانِعِ طَوْع و مُراد و اِخْتیار
لیکْ چون رَنْجی دَهَد بَدبَخت را
او گُریزانَد به کُفْرانْ رَخْت را
نیکْ بَختی را چو حَق رَنْجی دَهَد
رَخْت را نزدیک‌تَر وا می‌نَهَد
بَد دِلان از بیمِ جانْ در کارْزار
کرده اَسْبابِ هَزیمَت اِخْتیار
پُردِلان در جنگ هم از بیمِ جان
حَمله کرده سویِ صَفِّ دشمنان
رُستَمان را تَرس و غَم وا پیش بُرد
هم زِ تَرسْ آن بَد دلِ اَنْدَر خویش مُرد
چون مِحَک آمد بَلا و بیمِ جان
زان پَدید آید شُجاع از هر جَبان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۲ - وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم
گفت موسی را به وَحْیِ دلْ خدا
کِی گُزیده دوست می‌دارم تورا
گفت چه خِصْلَت بُوَد ای ذوالْکَرَم
موجِبِ آن تا من آن اَفْزون کُنم؟
گفت چون طِفْلی به پیشِ والِده
وَقتِ قَهْرش دَست هم در وِیْ زَده
خود نَدانَد که جُز او دَیّار هست
هم ازو مَخْمور هم از اوست مَست
مادرش گَر سیلی‌یی بر وِیْ زَنَد
هم به مادر آید و بر وِیْ تَنَد
از کسی یاری نخواهد غیرِ او
اوست جُمله شَرِّ او و خَیرِ او
خاطِرِ تو هم زِ ما در خَیر و شَر
اِلْتِفاتَش نیست جاهایِ دگر
غیرِ من پیشَت چو سنگ است و کُلوخ
گَر صَبیّ و گَر جوان و گَر شُیوخ
هم‌چُنانْک اِیّاک نَعْبُد در حَنین
در بَلا از غیرِ تو لانَسْتَعین
هست این اِیّاک نَعْبُد حَصْر را
در لُغَت وان از پِیِ نَفیِ ریا
هست اِیاکَ نَسْتَعین هم بَهرِ حَصْر
حَصْر کرده اِسْتِعانَت را و قَصْر
که عِبادَت مَر تورا آریم و بَسْ
طَمْعِ یاری هم زِ تو داریم و بَسْ
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۳ - خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی
پادشاهی بر نَدیمی خشم کرد
خواست تا از وِیْ بَرآرَد دود و گَرد
کرد شَهْ شمشیر بیرون از غِلاف
تا زَنَد بر وِیْ جَزایِ آن خِلاف
هیچ کَس را زَهْره نه تا دَم زَنَد
یا شَفیعی بر شَفاعَت بر تَنَد
جُز عِمادُالْمُلْک نامی در خَواص
در شَفاعَت مُصْطَفی‌وارانه خاص
بَر جَهید و زود در سَجْده فُتاد
در زمان شَهْ تیغِ قَهْر از کَفْ نَهاد
گفت اگر دیواست من بَخشیدَمَش
وَرْ بِلیسی کرد من پوشیدَمَش
چون که آمد پایِ تو اَنْدَر میان
راضی‌اَم گَر کرد مُجْرِم صد زیان
صد هزاران خشم را توانم شِکَست
که تو را آن فَضْل و آن مِقْدار هست
لابِه‌ات را هیچ نَتْوانَم شِکَست
زان که لابِه‌یْ تو یَقینْ لابه‌یْ من است
گَر زمین و آسْمان بَرهَم زَدی
زِ انْتِقامْ این مَرد بیرون نامَدی
وَرْ شُدی ذَرّه به ذَرّه لابِه‌گَر
او نَبُردی این زمان از تیغْ سَر
بر تو می‌نَنْهیم مِنَّت ای کَریم
لیک شَرحِ عِزَّتِ توست ای نَدیم
این نکردی تو که من کردم یَقین
ای صِفاتَت در صِفات ما دَفین
تو دَرین مُسْتَعْمِلی نی عامِلی
زان که مَحْمولِ مَنی نی حامِلی
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گشته‌یی
خویشتن در موجْ چون کَفْ هِشْته‌یی
لا شُدی پَهْلویِ اِلّآ خانه‌گیر
این عَجَب که هم اسیری هم امیر
آنچه دادی تو ندای شاه داد
اوست بَسْ اَللهُ اَعْلَمْ بِالرَّشاد
وان نَدیمِ رَسته از زَخْم و بَلا
زین شَفیع آزُرْد و بَرگَشت از وَلا
دوستی بُبْرید زان مُخْلِص تمام
رو به حایِط کرد تا نآرَد سَلام
زین شَفیعِ خویشتن بیگانه شُد
زین تَعجُّب خَلْق در اَفْسانه شُد
که نه مَجْنون است؟ یاری چون بُرید؟
از کسی که جانِ او را وا خَرید؟
وا خَریدَش آن دَم از گَردن زدن
خاکِ نَعْلِ پاش بایَسْتی شُدن
بازگونه رَفت و بیزاری گرفت
با چُنین دِلْدار کین‌داری گرفت
پَس مَلامَت کرد او را مُصْلِحی
کین جَفا چون می‌کُنی با ناصِحی؟
جانِ تو بِخْرید آن دِلْدارِ خاص
آن دَم از گَردن زدن کَردَت خَلاص
گَر بَدی کردی نَبایَسْتی رَمید
خاصه نیکی کرد آن یارِ حَمید
گفت بَهرِ شاهْ مَبْذول است جان
او چرا آید شَفیعْ اَنْدَر میان؟
لی مَعَ‌َاللهْ وَقت بود آن دَم مرا
لا یَسْعْ فیهِ نَبیٌ مُجْتَبی
من نخواهم رَحْمَتی جُز زَخْمِ شاه
من نخواهم غیرِ آن شَهْ را پَناه
غیرِ شَهْ را بَهرِ آن لا کرده‌ام
که به سویِ شَهْ تَوَلّا کرده‌ام
گَر بِبُرَّد او به قَهْرِ خود سَرَم
شاه بَخشَد شَصْت جانِ دیگرم
کارِ من سَربازی و بی‌خویشی است
کارِ شاهَنْشاهِ منْ سَربَخشی است
فَخْرِ آن سَر که کَفِ شاهَش بُرَد
نَنْگِ آن سَر کو به غیری سَر بَرَد
شب که شاه از قَهْر در قیرش کَشید
نَنْگ دارد از هزاران روزِ عید
خود طَوافِ آن کِه او شَهْ‌بین بُوَد
فَوْقِ قَهْر و لُطف و کُفر و دین بُوَد
زان نَیامَد یک عبارت در جهان
که نَهان است و نَهان است و نَهان
زان که این اَسْما و اَلْفاظِ حَمید
از گِلابه‌یْ آدمی آمد پَدید
عَلَّمَ الْاَسْما بُد آدم را اِمام
لیک نه اَنْدَر لباسِ عَیْن و لام
چون نَهاد از آب و گِل بر سَر کُلاه
گشت آن اَسْمایِ جانی روسیاه
که نِقابِ حَرف و دَم در خود کَشید
تا شود بر آب و گِل معنی پَدید
گَرچه از یک وجْهْ مَنْطِقْ کاشف است
لیک از دَه وَجهْ پَرده وْ مُکْنِف است
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۴ - گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا
من خَلیلِ وَقتَم و او جِبْرَئیل
من نخواهم در بَلا او را دَلیل
او اَدَب ناموخت از جِبْریلِ راد
که بِپُرسید از خَلیلِ حَقْ مُراد
که مُرادَت هست تا یاری کُنم
وَرْنه بُگْریزم سَبُک باری کُنم
گفت ابراهیم نی رو از میان
واسطه زَحمَت بُوَد بَعْدَ الْعِیان
بَهرِاین دنیاست مُرْسَل رابطه
مؤمنان را زان که هست او واسطه
هر دل اَرْ سامِع بُدی وَحْیِ نَهان
حَرف و صوتی کِی بُدی اَنْدَر جهان؟
گَرچه او مَحْوِ حَق است و بی‌سَر است
لیکْ کارِ من از آن نازک‌تَر است
کردهٔ او کردهٔ شاه است لیک
پیشِ ضَعْفَم بَد نماینده‌ست نیک
آنچه عینِ لُطف باشد بر عَوام
قَهْر شُد بر نازَنینانِ کِرام
بَسْ بَلا و رَنج می‌باید کَشید
عامه را تا فَرق را توانَند دید
کین حُروفِ واسطه‌ای یارِ غار
پیشِ واصِلْ خار باشد خار خار
بَس بَلا و رَنج بایَسْت و وقوف
تا رَهَد آن روحِ صافی از حُروف
لیکْ بعضی زین صدا کَرتَر شُدند
باز بعضی صافی و بَرتَر شُدند
هَمچو آبِ نیل آمد این بَلا
سَعْد را آب است و خون بر اَشْقیا
هر کِه پایان‌بین‌تَر او مَسْعودتَر
جِدْتَر او کارَد که اَفْزون دیدبَر
زان که داند کین جهانِ کاشتن
هست بَهرِ مَحْشَر و بَرداشتن
هیچ عَقْدی بَهرِ عینِ خود نَبود
بلکه از بَهرِ مَقامِ رِبْح و سود
هیچ نَبْوَد مُنْکِری گَر بِنْگَری
مُنْکِری‌اَش بَهرِ عینِ مُنْکِری
بَلْ برایِ قَهْرِ خَصْم اَنْدَر حَسَد
یا فُزونی جُستن و اِظْهارِ خَود
وان فُزونی هم پِیِ طَمْعِ دِگَر
بی‌مَعانی چاشْنی نَدْهَد صُوَر
زان هَمی‌پُرسی چرا این می‌کُنی؟
که صُوَر زَیْت است و مَعنی روشنی
وَرْنه این گفتن چرا؟ از بَهرِ چیست؟
چون که صورت بَهرِعینِ صورتی‌ست
این چرا گفتن سوآل از فایِده‌ست
جُز برایِ این چرا گفتن بَداست
از چه رو فایدهٔ جویی ای اَمین
چون بُوَد فایده این خود همین
پَس نُقوشِ آسْمان وَ اهْلِ زمین
نیست حِکْمَت کان بُوَد بَهرِهمین
گَر حَکیمی نیست این تَرتیب چیست؟
وَرْ حکیمی هست چون فِعْلَش تَهی‌ست؟
کَس نَسازَد نَقْشِ گَرمابه وْ خِضاب
جُز پِیِ قَصدِ صَواب و ناصَواب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۵ - مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن
گفت موسی ای خداوندِ حِساب
نَقْش کردی باز چون کردی خَراب؟
نَرّ و ماده نَقْش کردی جانْ‌فَزا
وان گَهان ویران کُنی این را چرا؟
گفت حَق دانم که این پُرسِش تورا
نیست از اِنْکار و غَفْلَت وَزْ هوا
وَرْنه تادیب و عِتابَت کَردَمی
بَهرِ این پُرسِش تو را آزردَمی
لیک می‌خواهی که در اَفْعالِ ما
بازجویی حِکْمَت و سِرِّ بَقا
تا از آن واقِف کُنی مَر عام را
پُخته گردانی بِدین هر خام را
قاصِدا سایِل شُدی در کاشِفی
بر عَوام اَرْ چه که تو زان واقِفی
زان که نیمِ عِلْم آمد این سؤال
هر بُرونی را نباشد آن مَجال
هم سؤال از عِلْم خیزد هم جواب
هم‌چُنان که خار و گُل از خاک و آب
هم ضَلال از عِلْم خیزد هم هُدی
هم‌چُنان که تَلْخ و شیرین از نِدا
زآشنایی خیزد این بُغْض و وَلا
وَزْ غذایِ خویش بُوَد سُقْم و قُوی
مُسْتَفیدِ اَعْجَمی شُد آن کَلیم
تا عَجَمیْان را کُند زین سِر عَلیم
ما هم از وِیْ اَعْجَمی سازیم خویش
پاسُخَش آریم چون بیگانه پیش
خَرفُروشانْ خَصْمِ یکدیگر شُدند
تا کلیدِ قُفْلِ آن عَقْد آمدند
پَس بِفَرمودَش خدا ای ذولُباب
چون بِپُرسیدی بیا بِشْنو جواب
موسیا تُخمی بِکار اَنْدَر زمین
تا تو خود هم وا دَهی اِنْصافِ این
چون که موسی کِشت و شُد کِشْتَش تمام
خوشه‌هایَش یافت خوبیّ و نِظام
داسْ بِگْرفت و مَر آن را می‌بُرید
پَس نِدا از غَیْب در گوشش رَسید
که چرا کِشتی کُنیّ و پَروَری
چون کَمالی یافت آن را می‌بُری؟
گفت یا رَب زان کُنم ویران و پَست
که دراین جا دانه هست و کاه هست
دانه لایِق نیست دراَنْبارِ کاه
کاهْ در اَنْبارِ گندم هم تَباه
نیست حِکْمَت این دو را آمیختن
فَرقْ واجِب می‌کُند در بیخْتن
گفت این دانش تو از کی یافْتی
که به دانشْ بَیْدَری بَر ساختی؟
گفت تَمییزم تو دادی ای خدا
گفت پَس تَمییز چون نَبْوَد مرا؟
در خلایِقْ روح‌هایِ پاک هست
روح‌هایِ تیرهٔ گِلْناک هست
این صَدَف‌ها نیست در یک مَرتَبه
در یکی دُرّاست و در دیگر شَبَه
واجِب است اِظْهارِ این نیک و تَباه
هم‌چُنان که اظْهارِ گندم‌ها زِ کاه
بَهرِ اِظْهاراست این خَلْقِ جهان
تا نَمانَد گنجِ حِکْمَت‌ها نَهان
کُنْتُ کَنْزًا کُنْتُ مَخْفیًا شِنو
جوهرِ خود گُم مَکُن اِظْهار شو
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۶ - بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست
جوهرِ صِدْقَت خَفی شُد در دُروغ
هَمچو طَعْمِ روغن اَنْدَر طَعْمِ دوغ
آن دُروغَت این تَنِ فانی بُوَد
راسْتَت آن جانِ رَبّانی بُوَد
سال‌ها این دوغِ تَنْ پیدا و فاش
روغَنِ جانْ اَنْدَرو فانیّ و لاش
تا فِرستَد حَق رَسولی بَنده‌یی
دوغ را در خُمره جُنْبانَنده‌یی
تا بِجُنبانَد به هَنْجار و به فَن
تا بِدانَم من که پنهان بود من
یا کَلامِ بنده‌یی کآن جُزوِ اوست
دَر رَوَد در گوشِ او کو وَحْی جوست
اُذْنِ مُؤمنْ وَحْیِ ما را واعی است
آن چُنان گوشی قَرینِ داعی است
هم‌چُنان که گوشِ طِفْل از گفتِ مام
پُر شود ناطِق شود او درکَلام
وَرْ نباشد طِفْل را گوشِ رَشَد
گفتِ مادر نَشْنَود گُنگی شود
دایِما هر کَرِّ اصلی گُنگ بود
ناطِقْ آن کَس شُد که از مادر شُنود
دان که گوشِ کَرِّ و گُنگ از آفَتی‌ست
که پَذیرایِ دَم و تَعْلیم نیست
آن کِه بی‌تَعْلیم بُد ناطِق خداست
که صِفاتِ او زِ عِلَّت‌ها جُداست
یا چو آدم کرده تَلْقینَش خدا
بی‌حِجابِ مادر و دایه وْ اَزا
یا مسیحی که به تَعْلیمِ وَدود
در وِلادَت ناطِق آمد در وجود
از برایِ دَفْعِ تُهمَت در وِلاد
که نَزاده‌ست از زِنا و از فَساد
جُنْبِشی بایَسْت اَنْدَر اِجْتِهاد
تا که دوغْ آن روغن از دلْ باز داد
روغن اَنْدَر دوغ باشد چون عَدَم
دوغْ در هستی بَرآوَرْده عَلَم
آن کِه هَستَت می‌نِمایَد هست پوست
وان کِه فانی می‌نِمایَد اَصْلْ اوست
دوغْ روغن ناگرفته‌ست و کُهُن
تا بِنَگْزینی بِنِه خَرجَش مَکُن
هین بِگَردانَش به دانش دَست دَست
تا نِمایَد آنچه پنهان کرده است
زان کِه این فانی دَلیلِ باقی است
لابِهٔ مَستانْ دَلیلِ ساقی است
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۷ - مثال دیگر هم درین معنی
هست بازی‌های آن شیرِعَلَم
مُخْبری از بادهای مُکْتَتَم
گَر نبودی جُنبِشِ آن بادها
شیرِ مُرده کِی بِجَستی در هوا؟
زان شِناسی باد را گَر آن صَباست
یا دَبوراست این بَیانِ آن خَفاست
این بَدَن مانندِ آن شیرِعَلَم
فکر می‌جُنْبانَد او را دَم به دَم
فکرْ کان از مَشرق آید آن صَباست
وان که از مَغرب دَبورِ با وَباست
مَشرقِ این بادِ فِکْرَت دیگراست
مَغْربِ این بادِ فِکْرت زان سَراست
مَهْ جَماد است و بُوَد شَرقَش جَماد
جانِ جانِ جان بُوَد شرقِ فُؤاد
شرقِ خورشیدی که شُد باطِن‌فُروز
قِشْر و عکسِ آن بُوَد خورشیدِ روز
زان که چون مُرده بُوَد تَنْ بی‌لَهَب
پیشِ او نه روز بِنْمایَد نه شب
وَرْ نباشد آن چو این باشد تمام
بی‌شب و بی‌روز دارد اِنْتِظام
هم‌چُنان که چَشم می‌بینَد به خواب
بی‌مَهْ و خورشیدْ ماه و آفتاب
نَوْمِ ما چون شُد اَخْ الْمَوْتْ ای فُلان
زین برادر آن برادر را بِدان
وَرْ بِگویَندَت که هست آن فَرعِ این
مَشْنو آن را ای مُقَلِّد بی‌یَقین
می‌بِبینَد خوابْ جانَتْ وَصْفِ حال
که به بیداری نَبینی بیست سال
در پِیِ تَعبیرِ آن تو عُمرها
می‌دَوی سویِ شَهانِ با دَها
که بگو آن خواب را تَعبیر چیست؟
فَرعْ گفتن این چُنین سِر را سَگی‌ست
خوابِ عام است این و خود خوابِ خواص
باشد اَصْلِ اِجْتِبا و اِخْتِصاص
پیل باید تا چو خُسبَد او سِتان
خواب بینَد خِطّهٔ هِنْدوستان
خَر نَبینَد هیچ هِنْدُستان به خواب
خَر زِ هِنْدُستان نکرده‌ست اِغْتِراب
جانِ هَمچون پیلْ باید نیکْ زَفْت
تا به خوابْ او هِنْد دانَد رَفت تَفْت
ذِکْرِ هِنْدُستان کُند پیل از طَلَب
پَس مُصَوَّر گردد آن ذِکْرَش به شب
اُذْکُروا اللهْ کارِ هر اوباش نیست
اِرْجَعی بر پایِ هر قَلّاش نیست
لیک تو آیِس مَشو هم پیل باش
وَرْ نه پیلی در پِیِ تَبدیل باش
کیمیاسازانِ گَردون را بِبین
بِشْنو از میناگَران هر دَم طَنین
نَقْش‌بَندانَنْد در جَوِّ فَلَک
کارْسازانَند بَهرِ لی و لَک
گَر نَبینی خَلْقِ مُشکین جیب را
بِنگر ای شب‌کور این آسیب را
هر دَم آسیب است بر اِدْراکِ تو
نَبْتِ نو نو رُسْته بین از خاکِ تو
زین بُد ابراهیم اَدْهَم دیده خواب
بَسْطِ هِنْدُستانِ دل را بی‌حِجاب
لاجَرَم زَنجیرها را بَر دَرید
مَمْلَکَت بَرهَم زد و شُد ناپَدید
آن نِشانِ دید هِنْدُستان بُوَد
که جَهَد از خواب و دیوانه شود
می‌فَشانَد خاک بر تَدبیرها
می‌دَرانَد حَلْقهٔ زَنجیرها
آن چُنان که گفت پیغامبر زِ نور
که نِشانَش آن بُوَد اَنْدَر صُدور
که تجافی آرَد از دارُ الْغُرور
هم اِنابَت آرَد از دارُ السُّرور
بَهرِ شَرحِ این حَدیثِ مُصْطَفی
داستانی بِشْنو ای یارِ صَفا