تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم
قِصّهٔ رازِ حَلیمه گویَمَت
تا زُدایَد داستانِ او غَمَت
مُصْطَفی را چون زِ شیرْ او باز کرد
بر کَفَش بَرداشت چون ریحان و وَرْد
میگُریزانیدَش از هر نیک و بَد
تا سِپارَد آن شَهَنْشَه را به جَد
چون هَمیآوَرْد اَمانَت را زِ بیم
شُد به کعبه و آمد او اَنْدَر حَطیم
از هوا بِشْنید بانگی کِی حَطیم
تافْت بر تو آفتابی بَس عَظیم
ای حطیم امروز آید بر تو زود
صدهزاران نورْ از خورشیدِ جود
ای حَطیم امروز آرَد در تو رَخْت
مُحْتَشَم شاهی که پیکِ اوست بَخت
ای حَطیم امروز بیشَک از نوی
مَنْزِلِ جانهایِ بالایی شَوی
جانِ پاکانْ طُلْب طُلْب و جَوْق جَوْق
آیَدَت از هر نواحی مَستِ شوق
گشت حیران آن حَلیمه زان صدا
نه کسی در پیش نه سویِ قَفا
شش جِهَت خالی زِ صورت وین نِدا
شُد پَیاپِی آن نِدا را جانْ فِدا
مُصْطَفی را بر زمین بِنْهاد او
تا کُند آن بانگِ خوش را جُست و جو
چَشم میاَنْداخت آن دَمْ سو به سو
که کجایَست این شَهِ اسرارگو؟
کین چُنین بانگِ بلند از چَپّ و راست
میرَسَد یا رَب رسانَنده کجاست؟
چون نَدید او خیره و نومید شُد
جسمْ لَرْزان هَمچو شاخ بید شُد
باز آمد سویِ آن طِفْلِ رَشید
مُصْطَفی را بر مَکانِ خود نَدید
حیرت اَنْدَر حیرت آمد بر دِلَش
گشت بَسْ تاریک از غَمْ مَنْزِلَش
سویِ مَنْزِلها دَوید و بانگ داشت
که کِه بر دُردانهاَم غارت گُماشت؟
مَکّیان گفتند ما را عِلْم نیست
ما ندانستیم کان جا کودکیست
ریخت چَندان اَشک و کرد او بَسْ فَغان
که ازو گِریان شُدند آن دیگران
سینه کوبان آن چُنان بِگْریست خَوش
کَاخْتَران گِریان شُدند از گریهاَش
تا زُدایَد داستانِ او غَمَت
مُصْطَفی را چون زِ شیرْ او باز کرد
بر کَفَش بَرداشت چون ریحان و وَرْد
میگُریزانیدَش از هر نیک و بَد
تا سِپارَد آن شَهَنْشَه را به جَد
چون هَمیآوَرْد اَمانَت را زِ بیم
شُد به کعبه و آمد او اَنْدَر حَطیم
از هوا بِشْنید بانگی کِی حَطیم
تافْت بر تو آفتابی بَس عَظیم
ای حطیم امروز آید بر تو زود
صدهزاران نورْ از خورشیدِ جود
ای حَطیم امروز آرَد در تو رَخْت
مُحْتَشَم شاهی که پیکِ اوست بَخت
ای حَطیم امروز بیشَک از نوی
مَنْزِلِ جانهایِ بالایی شَوی
جانِ پاکانْ طُلْب طُلْب و جَوْق جَوْق
آیَدَت از هر نواحی مَستِ شوق
گشت حیران آن حَلیمه زان صدا
نه کسی در پیش نه سویِ قَفا
شش جِهَت خالی زِ صورت وین نِدا
شُد پَیاپِی آن نِدا را جانْ فِدا
مُصْطَفی را بر زمین بِنْهاد او
تا کُند آن بانگِ خوش را جُست و جو
چَشم میاَنْداخت آن دَمْ سو به سو
که کجایَست این شَهِ اسرارگو؟
کین چُنین بانگِ بلند از چَپّ و راست
میرَسَد یا رَب رسانَنده کجاست؟
چون نَدید او خیره و نومید شُد
جسمْ لَرْزان هَمچو شاخ بید شُد
باز آمد سویِ آن طِفْلِ رَشید
مُصْطَفی را بر مَکانِ خود نَدید
حیرت اَنْدَر حیرت آمد بر دِلَش
گشت بَسْ تاریک از غَمْ مَنْزِلَش
سویِ مَنْزِلها دَوید و بانگ داشت
که کِه بر دُردانهاَم غارت گُماشت؟
مَکّیان گفتند ما را عِلْم نیست
ما ندانستیم کان جا کودکیست
ریخت چَندان اَشک و کرد او بَسْ فَغان
که ازو گِریان شُدند آن دیگران
سینه کوبان آن چُنان بِگْریست خَوش
کَاخْتَران گِریان شُدند از گریهاَش
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۹ - حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان
پیرمردی پیشش آمد با عَصا
کِی حَلیمه چه فُتاد آخِر تورا
که چُنین آتش زِ دلْ اَفْروختی
این جِگَرها را زِ ماتَم سوختی؟
گفت احمد را رَضیعَم مُعْتَمَد
پَس بیاوَرْدم که بِسْپارَم به جَد
چون رَسیدم در حَطیم آوازها
میرَسید و میشَنیدم از هوا
من چو آن اَلْحان شَنیدم از هوا
طِفْل را بِنْهادَم آن جا زان صَدا
تا بِبینَم این نِدا آوازِ کیست؟
که نِدایی بَسْ لَطیف و بَسْ شَهیست
نَزْ کسی دیدم به گِردِ خود نِشان
نه نِدا می مُنْقَطِع شُد یک زمان
چون که واگشتم زِ حیرتهایِ دل
طِفْل را آن جا نَدیدم وایِ دل
گُفتَش ای فرزند تو اَنْدُه مَدار
که نِمایَم مَر تورا یک شهریار
که بگوید گَر بخواهد حالِ طِفْل
او بِدانَد مَنْزِل و تَرحالِ طِفْل
پَس حَلیمه گفت ای جانَم فِدا
مَر تورا ای شیخِ خوبِ خوشنِدا
هین مرا بِنْمایْ آن شاهِ نَظَر
کِشْ بُوَد از حالِ طِفْلِ من خَبَر
بُرد او را پیشِ عُزّی کین صَنَم
هست در اَخْبارِ غَیْبی مُغْتَنَم
ما هزاران گُم شده زو یافتیم
چون به خِدمَت سویِ او بِشْتافتیم
پیر کرد او را سُجود و گفت زود
ای خداوندِ عَرَب ای بَحْرِ جود
گفت ای عُزّی تو بس اِکْرامها
کردهیی تا رَسْتهایم از دامها
بر عَرَب حَقْ است از اِکْرامِ تو
فَرض گشته تا عَرَب شد رامِ تو
این حَلیمه یْٔ سَعْدی از اومیدِ تو
آمد اَنْدَر ظِلِّ شاخِ بیدِ تو
که ازو فرزندْ طِفْلی گُم شُدهست
نامِ آن کودک مُحَمَّد آمدهست
چون مُحَمَّد گفت آن جُمله بُتان
سَرنِگون گشتند و ساجِد آن زمان
که بُرو ای پیر این چه جُست و جوست؟
آن مُحَمَّد را که عَزْلِ ما ازوست
ما نِگون و سَنگسار آییم ازو
ما کَساد و بیعِیار آییم ازو
آن خیالاتی که دیدَندی زِ ما
وَقتِ فَتْرَت گاه گاه اَهْل هوا
گُم شود چون بارگاهِ او رَسید
آب آمد مَر تَیَمُّم را دَرید
دور شو ای پیر فِتْنه کَم فُروز
هین زِ رَشکِ اَحمَدی ما را مَسوز
دور شو بَهرِ خدا ای پیر تو
تا نَسوزی ز آتشِ تَقْدیر تو
این چه دُمِّ اَژدَها اَفْشردن است؟
هیچ دانی چه خَبَر آوَرْدن است؟
زین خَبَر جوشَد دلِ دریا و کان
زین خَبَر لَرْزان شود هفت آسْمان
چون شَنید از سنگها پیر این سُخُن
پَس عَصا اَنْداخت آن پیرِ کُهُن
پَس زِ لَرْزه و خَوْف و بیمِ آن نِدا
پیرْ دَندانها به هم بر میزَدی
آن چُنانْک اَنْدَر زمستانْ مَردِ عور
او هَمی لَرزید و میگفت ای ثُبور
چون دَران حالَت بِدید او پیر را
زان عَجَب گُم کرد زنْ تَدبیر را
گفت پیر اگر چه من در مِحْنَتَم
حیرتْ اَنْدَر حیرتْ اَنْدَر حیرتَم
ساعتی بادَم خَطیبی میکُند
ساعتی سَنگم ادیبی میکُند
بادْ با حَرفَم سُخَنها میدَهَد
سنگ و کوهَم فَهْم اشیا میدَهَد
گاهْ طِفْلَم را رُبوده غَیْبیان
غَیْبیانِ سَبزْ پَرِّ آسْمان
از که نالَم؟ با کِه گویم این گِلِه؟
من شُدم سودایی اکنون صد دِلِه
غَیْرتَش از شَرحِ غَیْبَم لب بِبَست
این قَدَر گویم که طِفْلَم گُم شدهست
گَر بگویم چیزِ دیگر من کُنون
خَلْق بَندَنْدَم به زنجیرِ جُنون
گفت پیرش کی حَلیمه شاد باش
سَجْدهٔ شُکر آر و رو را کَمْ خَراش
غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو
بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو
هر زمان از رَشکِ غَیْرت پیش و پَس
صد هزاران پاسْبان است و حَرَس
آن نَدیدی کان بُتان ذو فُنون
چون شُدند از نامِ طِفْلَت سَرنِگون؟
این عَجَب قَرنیست بر رویِ زمین
پیر گشتم من نَدیدم جِنْس این
زین رسالَت سنگها چون ناله داشت
تا چه خواهد بر گُنَه کاران گُماشت؟
سنگْ بیجُرم است در مَعْبودیاَش
تو نهیی مُضْطَر که بَنده بودیاَش
او که مُضْطَر این چُنین تَرسان شُدهست
تا که بر مُجرِم چهها خواهند بَست؟
کِی حَلیمه چه فُتاد آخِر تورا
که چُنین آتش زِ دلْ اَفْروختی
این جِگَرها را زِ ماتَم سوختی؟
گفت احمد را رَضیعَم مُعْتَمَد
پَس بیاوَرْدم که بِسْپارَم به جَد
چون رَسیدم در حَطیم آوازها
میرَسید و میشَنیدم از هوا
من چو آن اَلْحان شَنیدم از هوا
طِفْل را بِنْهادَم آن جا زان صَدا
تا بِبینَم این نِدا آوازِ کیست؟
که نِدایی بَسْ لَطیف و بَسْ شَهیست
نَزْ کسی دیدم به گِردِ خود نِشان
نه نِدا می مُنْقَطِع شُد یک زمان
چون که واگشتم زِ حیرتهایِ دل
طِفْل را آن جا نَدیدم وایِ دل
گُفتَش ای فرزند تو اَنْدُه مَدار
که نِمایَم مَر تورا یک شهریار
که بگوید گَر بخواهد حالِ طِفْل
او بِدانَد مَنْزِل و تَرحالِ طِفْل
پَس حَلیمه گفت ای جانَم فِدا
مَر تورا ای شیخِ خوبِ خوشنِدا
هین مرا بِنْمایْ آن شاهِ نَظَر
کِشْ بُوَد از حالِ طِفْلِ من خَبَر
بُرد او را پیشِ عُزّی کین صَنَم
هست در اَخْبارِ غَیْبی مُغْتَنَم
ما هزاران گُم شده زو یافتیم
چون به خِدمَت سویِ او بِشْتافتیم
پیر کرد او را سُجود و گفت زود
ای خداوندِ عَرَب ای بَحْرِ جود
گفت ای عُزّی تو بس اِکْرامها
کردهیی تا رَسْتهایم از دامها
بر عَرَب حَقْ است از اِکْرامِ تو
فَرض گشته تا عَرَب شد رامِ تو
این حَلیمه یْٔ سَعْدی از اومیدِ تو
آمد اَنْدَر ظِلِّ شاخِ بیدِ تو
که ازو فرزندْ طِفْلی گُم شُدهست
نامِ آن کودک مُحَمَّد آمدهست
چون مُحَمَّد گفت آن جُمله بُتان
سَرنِگون گشتند و ساجِد آن زمان
که بُرو ای پیر این چه جُست و جوست؟
آن مُحَمَّد را که عَزْلِ ما ازوست
ما نِگون و سَنگسار آییم ازو
ما کَساد و بیعِیار آییم ازو
آن خیالاتی که دیدَندی زِ ما
وَقتِ فَتْرَت گاه گاه اَهْل هوا
گُم شود چون بارگاهِ او رَسید
آب آمد مَر تَیَمُّم را دَرید
دور شو ای پیر فِتْنه کَم فُروز
هین زِ رَشکِ اَحمَدی ما را مَسوز
دور شو بَهرِ خدا ای پیر تو
تا نَسوزی ز آتشِ تَقْدیر تو
این چه دُمِّ اَژدَها اَفْشردن است؟
هیچ دانی چه خَبَر آوَرْدن است؟
زین خَبَر جوشَد دلِ دریا و کان
زین خَبَر لَرْزان شود هفت آسْمان
چون شَنید از سنگها پیر این سُخُن
پَس عَصا اَنْداخت آن پیرِ کُهُن
پَس زِ لَرْزه و خَوْف و بیمِ آن نِدا
پیرْ دَندانها به هم بر میزَدی
آن چُنانْک اَنْدَر زمستانْ مَردِ عور
او هَمی لَرزید و میگفت ای ثُبور
چون دَران حالَت بِدید او پیر را
زان عَجَب گُم کرد زنْ تَدبیر را
گفت پیر اگر چه من در مِحْنَتَم
حیرتْ اَنْدَر حیرتْ اَنْدَر حیرتَم
ساعتی بادَم خَطیبی میکُند
ساعتی سَنگم ادیبی میکُند
بادْ با حَرفَم سُخَنها میدَهَد
سنگ و کوهَم فَهْم اشیا میدَهَد
گاهْ طِفْلَم را رُبوده غَیْبیان
غَیْبیانِ سَبزْ پَرِّ آسْمان
از که نالَم؟ با کِه گویم این گِلِه؟
من شُدم سودایی اکنون صد دِلِه
غَیْرتَش از شَرحِ غَیْبَم لب بِبَست
این قَدَر گویم که طِفْلَم گُم شدهست
گَر بگویم چیزِ دیگر من کُنون
خَلْق بَندَنْدَم به زنجیرِ جُنون
گفت پیرش کی حَلیمه شاد باش
سَجْدهٔ شُکر آر و رو را کَمْ خَراش
غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو
بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو
هر زمان از رَشکِ غَیْرت پیش و پَس
صد هزاران پاسْبان است و حَرَس
آن نَدیدی کان بُتان ذو فُنون
چون شُدند از نامِ طِفْلَت سَرنِگون؟
این عَجَب قَرنیست بر رویِ زمین
پیر گشتم من نَدیدم جِنْس این
زین رسالَت سنگها چون ناله داشت
تا چه خواهد بر گُنَه کاران گُماشت؟
سنگْ بیجُرم است در مَعْبودیاَش
تو نهیی مُضْطَر که بَنده بودیاَش
او که مُضْطَر این چُنین تَرسان شُدهست
تا که بر مُجرِم چهها خواهند بَست؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیهالسلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیهالسلام
چون خَبَر یابید جَدِّ مُصْطَفی
از حَلیمه وَزْ فَغانَش بَر مَلا
وزْ چُنان بانگِ بُلند و نَعْرهها
که به میلی میرَسید از وِیْ صدا
زود عَبْدُالْمُطَّلِب دانست چیست
دَست بر سینه هَمیزد میگِریست
آمد از غَمْ بر دَرِ کعبه به سوز
کِی خَبیر از سِرِّ شب وَزْ رازِ روز
خویشتن را من نمیبینَم فَنی
تا بُوَد هَمرازِ تو هَمچون مَنی
خویشتن را من نمیبینم هُنر
تا شَوَم مَقْبولِ این مَسْعود دَر
یا سَر و سَجْدهیْٔ مرا قَدْری بُوَد
یا به اَشکَم دولتی خَندان شود
لیکْ در سیمایِ آن دُرِّ یَتیم
دیدهاَم آثارِ لُطْفَت ای کَریم
که نمیمانَد به ما گَرچه زِ ماست
ما همه مِسّیم و اَحمَد کیمیاست
آن عَجایبها که من دیدم بَرو
من ندیدم بر وَلیّ و بر عَدو
آن کِه فَضْلِ تو دَرین طِفْلیش داد
کَس نِشان نَدْهَد به صد سالِه جِهاد
چون یَقین دیدم عِنایَتهایِ تو
بر وِیْ او دُرّیست از دریایِ تو
من هم او را می شَفیع آرَم به تو
حالِ او ای حالدان با من بگو
از دَرونِ کعبه آمد بانگْ زود
که هماکنون رُخ به تو خواهد نِمود
با دو صد اِقبالْ او مَحظوظِ ماست
با دو صد طُلْبِ مَلَک مَحْفوظِ ماست
ظاهِرَش را شُهرهٔ کیهان کُنیم
باطِنَش را از همه پنهان کُنیم
زَرِّ کان بود آب و گِل ما زَرگَریم
که گَهَش خَلْخال و گَهْ خاتَم بُریم
گه حمایلهای شمشیرش کنیم
گاهْ بَندِ گَردنِ شیرش کُنیم
گَهْ تُرَنْج تَخت بَرسازیم ازو
گاهْ تاجِ فَرقهایِ مُلْکجو
عشقها داریم با این خاکْ ما
زان که اُفتادهست در قَعْدهیْ رضا
گَهْ چُنین شاهی ازو پیدا کُنیم
گَهْ هم او را پیش شَهْ شَیْدا کُنیم
صد هزاران عاشق و معشوقْ ازو
در فَغان و در نَفیر و جُست و جو
کارِ ما این است بر کوریِّ آن
که به کارِ ما ندارد مَیْلِ جان
این فَضیلَت خاک را زان رو دهیم
که نَوالِه پیشِ بیبَرگان نَهیم
زان که دارد خاکْ شَکلِ اَغْبَری
وَزْ دَرون دارد صِفات اَنْوَری
ظاهِرَش با باطِنَش گشته به جنگ
باطِنَش چون گوهر و ظاهِر چو سنگ
ظاهِرَش گوید که ما اینیم و بَسْ
باطِنَش گوید نِکو بینْ پیش و پَس
ظاهِرَش مُنْکِر که باطِنْ هیچ نیست
باطِنَش گوید که بِنْماییم بیست
ظاهِرَش با باطِنَش در چالِشاَند
لاجَرَم زین صَبْر نُصْرت میکَشَند
زین تُرُشرو خاکْ صورتها کُنیم
خَندهٔ پنهانْش را پیدا کُنیم
زان که ظاهِر خاکْ اَنْدوه و بُکاست
در دَرونَش صد هزاران خَندههاست
کاشِفُ السِّرّیم و کارِ ما همین
کین نَهانها را بَر آریم از کَمین
گَرچه دُزد از مُنْکِری تَن میزَنَد
شِحْنه آن از عَصر پیدا میکُند
فَضْلها دُزدیدهاَند این خاکها
تا مُقِرّ آریمَشان از اِبْتِلا
بَسْ عَجَب فرزند کو را بوده است
لیکْ اَحمَد بر همه افُزوده است
شُد زمین و آسْمانْ خَندان و شاد
کین چُنین شاهی زِ ما دو جُفتْ زاد
میشِکافَد آسْمان از شادی اَش
خاکْ چون سوسن شُده ز آزادی اَش
ظاهِرَت با باطِنَت ای خاکِ خَوش
چون که در جَنگَند و اَنْدَر کَشْمَکَش
هر کِه با خود بَهرِ حَق باشد به جنگ
تا شود مَعْنیش خَصْمِ بو و رنگ
ظُلْمتَش با نورِ او شُد در قِتال
آفتابِ جانْش را نَبْوَد زَوال
هر کِه کوشَد بَهرِ ما در اِمْتِحان
پُشتْ زیر پایَش آرَد آسْمان
ظاهِرَت از تیرگی اَفْغانْ کُنان
باطِنِ تو گُلْسِتان در گُلْسِتان
قاصِد او چون صوفیان روتُرُش
تا نَیامیزَند با هر نورْکُش
عارفانِ روتُرُش چون خارپُشت
عیشْ پنهان کرده در خارِ دُرُشت
باغْ پنهان گِردِ باغْ آن خارْ فاش
کِی عَدوِّی دُزد زین دَر دور باش
خارپُشتا خارْ حارِس کردهیی
سَر چو صوفی در گَریبان بُردهیی
تا کسی دوچار دانگِ عیشِ تو
کَم شود زین گُلْرُخان خارْخو
طِفْلِ تو گَرچه که کودکخو بُدهست
هر دو عالَم خود طُفَیْلِ او بُدهست
ما جهانی را بِدو زنده کُنیم
چَرخ را در خِدْمَتَش بَنده کُنیم
گفت عَبْدُالمُطَّلِب کین دَم کجاست
ای عَلیمُ السِّرْ نشان دِهْ راهِ راست؟
از حَلیمه وَزْ فَغانَش بَر مَلا
وزْ چُنان بانگِ بُلند و نَعْرهها
که به میلی میرَسید از وِیْ صدا
زود عَبْدُالْمُطَّلِب دانست چیست
دَست بر سینه هَمیزد میگِریست
آمد از غَمْ بر دَرِ کعبه به سوز
کِی خَبیر از سِرِّ شب وَزْ رازِ روز
خویشتن را من نمیبینَم فَنی
تا بُوَد هَمرازِ تو هَمچون مَنی
خویشتن را من نمیبینم هُنر
تا شَوَم مَقْبولِ این مَسْعود دَر
یا سَر و سَجْدهیْٔ مرا قَدْری بُوَد
یا به اَشکَم دولتی خَندان شود
لیکْ در سیمایِ آن دُرِّ یَتیم
دیدهاَم آثارِ لُطْفَت ای کَریم
که نمیمانَد به ما گَرچه زِ ماست
ما همه مِسّیم و اَحمَد کیمیاست
آن عَجایبها که من دیدم بَرو
من ندیدم بر وَلیّ و بر عَدو
آن کِه فَضْلِ تو دَرین طِفْلیش داد
کَس نِشان نَدْهَد به صد سالِه جِهاد
چون یَقین دیدم عِنایَتهایِ تو
بر وِیْ او دُرّیست از دریایِ تو
من هم او را می شَفیع آرَم به تو
حالِ او ای حالدان با من بگو
از دَرونِ کعبه آمد بانگْ زود
که هماکنون رُخ به تو خواهد نِمود
با دو صد اِقبالْ او مَحظوظِ ماست
با دو صد طُلْبِ مَلَک مَحْفوظِ ماست
ظاهِرَش را شُهرهٔ کیهان کُنیم
باطِنَش را از همه پنهان کُنیم
زَرِّ کان بود آب و گِل ما زَرگَریم
که گَهَش خَلْخال و گَهْ خاتَم بُریم
گه حمایلهای شمشیرش کنیم
گاهْ بَندِ گَردنِ شیرش کُنیم
گَهْ تُرَنْج تَخت بَرسازیم ازو
گاهْ تاجِ فَرقهایِ مُلْکجو
عشقها داریم با این خاکْ ما
زان که اُفتادهست در قَعْدهیْ رضا
گَهْ چُنین شاهی ازو پیدا کُنیم
گَهْ هم او را پیش شَهْ شَیْدا کُنیم
صد هزاران عاشق و معشوقْ ازو
در فَغان و در نَفیر و جُست و جو
کارِ ما این است بر کوریِّ آن
که به کارِ ما ندارد مَیْلِ جان
این فَضیلَت خاک را زان رو دهیم
که نَوالِه پیشِ بیبَرگان نَهیم
زان که دارد خاکْ شَکلِ اَغْبَری
وَزْ دَرون دارد صِفات اَنْوَری
ظاهِرَش با باطِنَش گشته به جنگ
باطِنَش چون گوهر و ظاهِر چو سنگ
ظاهِرَش گوید که ما اینیم و بَسْ
باطِنَش گوید نِکو بینْ پیش و پَس
ظاهِرَش مُنْکِر که باطِنْ هیچ نیست
باطِنَش گوید که بِنْماییم بیست
ظاهِرَش با باطِنَش در چالِشاَند
لاجَرَم زین صَبْر نُصْرت میکَشَند
زین تُرُشرو خاکْ صورتها کُنیم
خَندهٔ پنهانْش را پیدا کُنیم
زان که ظاهِر خاکْ اَنْدوه و بُکاست
در دَرونَش صد هزاران خَندههاست
کاشِفُ السِّرّیم و کارِ ما همین
کین نَهانها را بَر آریم از کَمین
گَرچه دُزد از مُنْکِری تَن میزَنَد
شِحْنه آن از عَصر پیدا میکُند
فَضْلها دُزدیدهاَند این خاکها
تا مُقِرّ آریمَشان از اِبْتِلا
بَسْ عَجَب فرزند کو را بوده است
لیکْ اَحمَد بر همه افُزوده است
شُد زمین و آسْمانْ خَندان و شاد
کین چُنین شاهی زِ ما دو جُفتْ زاد
میشِکافَد آسْمان از شادی اَش
خاکْ چون سوسن شُده ز آزادی اَش
ظاهِرَت با باطِنَت ای خاکِ خَوش
چون که در جَنگَند و اَنْدَر کَشْمَکَش
هر کِه با خود بَهرِ حَق باشد به جنگ
تا شود مَعْنیش خَصْمِ بو و رنگ
ظُلْمتَش با نورِ او شُد در قِتال
آفتابِ جانْش را نَبْوَد زَوال
هر کِه کوشَد بَهرِ ما در اِمْتِحان
پُشتْ زیر پایَش آرَد آسْمان
ظاهِرَت از تیرگی اَفْغانْ کُنان
باطِنِ تو گُلْسِتان در گُلْسِتان
قاصِد او چون صوفیان روتُرُش
تا نَیامیزَند با هر نورْکُش
عارفانِ روتُرُش چون خارپُشت
عیشْ پنهان کرده در خارِ دُرُشت
باغْ پنهان گِردِ باغْ آن خارْ فاش
کِی عَدوِّی دُزد زین دَر دور باش
خارپُشتا خارْ حارِس کردهیی
سَر چو صوفی در گَریبان بُردهیی
تا کسی دوچار دانگِ عیشِ تو
کَم شود زین گُلْرُخان خارْخو
طِفْلِ تو گَرچه که کودکخو بُدهست
هر دو عالَم خود طُفَیْلِ او بُدهست
ما جهانی را بِدو زنده کُنیم
چَرخ را در خِدْمَتَش بَنده کُنیم
گفت عَبْدُالمُطَّلِب کین دَم کجاست
ای عَلیمُ السِّرْ نشان دِهْ راهِ راست؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۱ - نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیهالسلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن
از دَرون کعبه آوازَش رَسید
گفت ای جوینده آن طِفْلِ رَشید
در فُلان وادیست زیرِ آن درخت
پَس رَوان شُد زود پیرِ نیک بَخت
در رِکابِ او امیرانِ قُرَیش
زان که جَدَّش بود زَ اعْیانِ قُرَیْش
تا به پُشتِ آدمْ اَسْلافَش همه
مِهْتَرانِ بَزْم و رَزْم و مَلْحَمه
این نَسَب خود پوستِ او را بوده است
کَزْ شَهَنْشاهانِ مِهْ پالوده است
مَغزِ او خود از نَسَب دوراست و پاک
نیست جِنْسَش از سَمَکْ کَس تا سِماک
نورِ حَق را کَس نَجویَد زاد و بود
خِلْعَتِ حَق را چه حاجَت تار و پود؟
کمترین خِلْعَت که بِدْهَد در ثَواب
بَر فَزایَد بر طِرازِ آفتاب
گفت ای جوینده آن طِفْلِ رَشید
در فُلان وادیست زیرِ آن درخت
پَس رَوان شُد زود پیرِ نیک بَخت
در رِکابِ او امیرانِ قُرَیش
زان که جَدَّش بود زَ اعْیانِ قُرَیْش
تا به پُشتِ آدمْ اَسْلافَش همه
مِهْتَرانِ بَزْم و رَزْم و مَلْحَمه
این نَسَب خود پوستِ او را بوده است
کَزْ شَهَنْشاهانِ مِهْ پالوده است
مَغزِ او خود از نَسَب دوراست و پاک
نیست جِنْسَش از سَمَکْ کَس تا سِماک
نورِ حَق را کَس نَجویَد زاد و بود
خِلْعَتِ حَق را چه حاجَت تار و پود؟
کمترین خِلْعَت که بِدْهَد در ثَواب
بَر فَزایَد بر طِرازِ آفتاب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۲ - بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لیت قومی یعلمون
آن سگی در کو گدایِ کور دید
حَمله میآوَرْد و دَلْقَش میدَرید
گفتهایم این را ولی باری دِگَر
شُد مُکَرَّر بَهرِ تاکیدِ خَبَر
کور گُفتَش آخِر آن یارانِ تو
بر کُهاَند این دَمْ شکاری صَیدجو
قَوْمِ تو در کویْ میگیرند گور
در میانِ کوی میگیری تو کور؟
تَرکِ این تَزویر گو شیخ نَفور
آبِ شوری جمع کرده چند کور
کین مُریدانِ من و منْ آبِ شور
میخورَند از من همیگردند کور
آبِ خود شیرین کُن از بَحْرِ لَدُن
آبِ بَد را دامِ این کوران مَکُن
خیز شیرانِ خدا بین گورْگیر
تو چو سگ چونی به زَرْقی کورگیر
گور چه؟ از صَیدِ غیرِ دوست دور
جُمله شیر و شیرْگیر و مَست نور
در نَظارهیْ صَید و صَیّادی شَهْ
کرده تَرکِ صَید و مُرده در وَلَهْ
هَمچو مُرغِ مُردهشان بِگْرفته یار
تا کُند او جِنْسِ ایشان را شکار
مُرغِ مُرده مُضْطَر اَنْدَر وَصل و بَیْن
خواندهیی اَلْقَلْبُ بَینَ اِصْبَعَیْن
مُرغِ مُردهش را هر آن کِه شُد شکار
چون بِبینَد شُد شکارِ شهریار
هر کِه او زین مُرغِ مُرده سَر بِتافت
دَستِ آن صَیّاد را هرگز نیافت
گوید او مَنْگَر به مُرداریِّ من
عشقِ شَهْ بین در نِگَهداریِّ من
من نه مُردارَم مرا شَهْ کُشته است
صورتِ من شِبْهِ مُرده گشته است
جُنبِشَم زین پیش بود از بال و پَر
جُنبِشَم اکنون زِ دَستِ دادگر
جُنبِش فانیم بیرون شُد زِ پوست
جُنبِشَم باقیست اکنون چون ازوست
هر کِه کَژْ جُنبَد به پیشِ جُنبِشَم
گَرچه سیمرغ است زارَش میکُشَم
هین مرا مُرده مَبین گَر زندهیی
در کَفِ شاهم نِگَر گَر بَندهیی
مُرده زنده کرد عیسی از کَرَم
من به کَفِّ خالِقِ عیسی دَرَم
کِی بِمانَم مُرده در قَبْضهیْ خدا؟
بر کَفِ عیسی مَدار این هم رَوا
عیسیاَم لیکِن هر آنکو یافت جان
از دَم من او بِمانَد جاوْدان
شُد ز عیسی زنده لیکِن بازْ مُرد
شاد آن کو جان بِدین عیسی سِپُرد
من عَصایَم در کَفِ موسیِّ خویش
موسیاَم پنهان و من پیدا به پیش
بر مُسلمانانْ پُلِ دریا شَوَم
باز بر فرعونْ اَژدَرها شَوَم
این عَصا را ای پسر تنها مَبین
که عَصا بیکَفِّ حَق نَبْوَد چُنین
موجِ طوفان هم عَصا بُد کو زِ دَرد
طَنْطَنهٔیْ جادوپَرَستان را بِخَورْد
گَر عَصاهایِ خدا را بِشْمُرَم
زَرْقِ این فرعونیان را بَر دَرَم
لیکْ زین شیرین گیایِ زَهْرمَند
تَرک کُن تا چند روزی میچَرَند
گَر نباشد جاهِ فرعون و سَری
از کجا یابد جَهَنَّم پَروَری
فَربَهَش کُن آن گَهَش کُش ای قَصاب
زان که بیبَرگاَند در دوزخْ کِلاب
گَر نبودی خَصْم و دشمن در جهان
پَس بِمُردی خَشمْ اَنْدَر مَردمان
دوزخ آن خشم است خَصْمی بایَدَش
تا زِیَد وَرْنی رَحیمی بُکْشَدَش
پَسْ بمانْدی لُطف بیقَهْر و بَدی
پَس کَمالِ پادشاهی کِی بُدی؟
ریشخَندی کردهاند آن مُنْکِران
بَر مَثَلها و بَیان ذاکِران
تو اگر خواهی بِکُن هم ریشخَند
چند خواهی زیست ای مُردار چند؟
شاد باشید ای مُحِبّان در نیاز
بر همین دَر که شود امروز باز
هر حَویجی باشَدَش کَردی دِگَر
در میانِ باغْ از سیر و کَبَر
هر یکی با جِنْسِ خود در کَرد خَود
از برایِ پُختگی نَم میخَورَد
تو که کَردِ زَعْفرانی زَعْفران
باش و آمیزش مَکُن با دیگِران
آب میخور زَعْفرانا تا رَسی
زَعْفرانی اَنْدَر آن حَلْوا رَسی
در مَکُن در کَردِ شَلْغَم پوزِ خویش
که نَگردد با تو او همطَبْع و کیش
توبه کَردی او به کَردی مودَعه
زان که اَرْضُ اللهْ آمد واسِعَه
خاصه آن اَرْضی که از پَهْناوری
در سَفَر گُم میشود دیو و پَری
اَنْدَر آن بَحْر و بیابان و جِبال
مُنْقَطِع میگردد اَوْهام و خیال
این بیابان در بیابانهایِ او
هَمچو اَنْدَر بَحْرِ پُر یک تایِ مو
آبْ اِسْتاده که سَیْرَسْتَش نَهان
تازهتَر خوش تَر زِ جوهایِ رَوان
کو دَرونِ خویشْ چون جان و رَوان
سَیْرِ پنهان دارد و پایِ رَوان
مُسْتَمِع خُفتهست کوتَه کُن خِطاب
ای خَطیب این نَقْش کَم کُن تو بر آب
خیز بِلْقیسا که بازاریست تیز
زین خَسیسانِ کَساداَفْکَن گُریز
خیز بِلْقیسا کُنون با اِخْتیار
پیش از آن که مرگ آرَد گیر و دار
بَعد از آن گوشَت کَشَد مرگ آن چُنان
که چو دُزد آیی به شِحْنه جانْکَنان
زین خَران تا چند باشی نَعْلْ دُزد؟
گَر هَمی دُزدی بیا و لَعْلْ دُزد
خواهرانَت یافته مُلْکِ خُلود
تو گرفته مُلْکَتِ کور و کَبود؟
ای خُنُک آن را کَزین مُلْکَت بِجَست
که اَجَل این مُلْک را ویرانگَرست
خیز بِلْقیسا بیا باری بِبین
مُلْکَتِ شاهان و سُلطانانِ دین
شِسْته در باطِن میانِ گُلْسِتان
ظاهِر آحادی میانِ دوستان
بوستان با او رَوان هر جا رَوَد
لیکْ آن از خَلْق پنهان میشود
میوهها لابِهکُنان کَزْ من بِچَر
آبِ حیوان آمده کَزْ من بِخَور
طَوْف میکُن بر فَلَک بیپَرّ و بال
هَمچو خورشید و چو بَدْر و چون هِلال
چون رَوان باشی رَوان و پایْ نی
میخوری صد لوت و لُقمهخایْ نی
نینَهَنگِ غم زَنَد بر کَشت اَت
نی پَدید آید زِ مُردن زشتی اَت
هم تو شاه و هم تو لشکَر هم تو تَخت
هم تو نیکوبَخت باشی هم تو بَخت
گَر تو نیکوبَختی و سُلطانِ زَفْت
بَختْ غیرِ توست روزی بَخت رفت
تو بِمانْدی چون گدایانْ بینَوا
دولتِ خود هم تو باش ای مُجْتَبی
چون تو باشی بَختِ خود ای مَعنوی
پَس تو که بَختی زِ خود کِی گُم شوی؟
تو زِ خود کِی گم شوی ای از خوشْخِصال
چون که عینِ تو تورا شُد مُلْک و مال؟
حَمله میآوَرْد و دَلْقَش میدَرید
گفتهایم این را ولی باری دِگَر
شُد مُکَرَّر بَهرِ تاکیدِ خَبَر
کور گُفتَش آخِر آن یارانِ تو
بر کُهاَند این دَمْ شکاری صَیدجو
قَوْمِ تو در کویْ میگیرند گور
در میانِ کوی میگیری تو کور؟
تَرکِ این تَزویر گو شیخ نَفور
آبِ شوری جمع کرده چند کور
کین مُریدانِ من و منْ آبِ شور
میخورَند از من همیگردند کور
آبِ خود شیرین کُن از بَحْرِ لَدُن
آبِ بَد را دامِ این کوران مَکُن
خیز شیرانِ خدا بین گورْگیر
تو چو سگ چونی به زَرْقی کورگیر
گور چه؟ از صَیدِ غیرِ دوست دور
جُمله شیر و شیرْگیر و مَست نور
در نَظارهیْ صَید و صَیّادی شَهْ
کرده تَرکِ صَید و مُرده در وَلَهْ
هَمچو مُرغِ مُردهشان بِگْرفته یار
تا کُند او جِنْسِ ایشان را شکار
مُرغِ مُرده مُضْطَر اَنْدَر وَصل و بَیْن
خواندهیی اَلْقَلْبُ بَینَ اِصْبَعَیْن
مُرغِ مُردهش را هر آن کِه شُد شکار
چون بِبینَد شُد شکارِ شهریار
هر کِه او زین مُرغِ مُرده سَر بِتافت
دَستِ آن صَیّاد را هرگز نیافت
گوید او مَنْگَر به مُرداریِّ من
عشقِ شَهْ بین در نِگَهداریِّ من
من نه مُردارَم مرا شَهْ کُشته است
صورتِ من شِبْهِ مُرده گشته است
جُنبِشَم زین پیش بود از بال و پَر
جُنبِشَم اکنون زِ دَستِ دادگر
جُنبِش فانیم بیرون شُد زِ پوست
جُنبِشَم باقیست اکنون چون ازوست
هر کِه کَژْ جُنبَد به پیشِ جُنبِشَم
گَرچه سیمرغ است زارَش میکُشَم
هین مرا مُرده مَبین گَر زندهیی
در کَفِ شاهم نِگَر گَر بَندهیی
مُرده زنده کرد عیسی از کَرَم
من به کَفِّ خالِقِ عیسی دَرَم
کِی بِمانَم مُرده در قَبْضهیْ خدا؟
بر کَفِ عیسی مَدار این هم رَوا
عیسیاَم لیکِن هر آنکو یافت جان
از دَم من او بِمانَد جاوْدان
شُد ز عیسی زنده لیکِن بازْ مُرد
شاد آن کو جان بِدین عیسی سِپُرد
من عَصایَم در کَفِ موسیِّ خویش
موسیاَم پنهان و من پیدا به پیش
بر مُسلمانانْ پُلِ دریا شَوَم
باز بر فرعونْ اَژدَرها شَوَم
این عَصا را ای پسر تنها مَبین
که عَصا بیکَفِّ حَق نَبْوَد چُنین
موجِ طوفان هم عَصا بُد کو زِ دَرد
طَنْطَنهٔیْ جادوپَرَستان را بِخَورْد
گَر عَصاهایِ خدا را بِشْمُرَم
زَرْقِ این فرعونیان را بَر دَرَم
لیکْ زین شیرین گیایِ زَهْرمَند
تَرک کُن تا چند روزی میچَرَند
گَر نباشد جاهِ فرعون و سَری
از کجا یابد جَهَنَّم پَروَری
فَربَهَش کُن آن گَهَش کُش ای قَصاب
زان که بیبَرگاَند در دوزخْ کِلاب
گَر نبودی خَصْم و دشمن در جهان
پَس بِمُردی خَشمْ اَنْدَر مَردمان
دوزخ آن خشم است خَصْمی بایَدَش
تا زِیَد وَرْنی رَحیمی بُکْشَدَش
پَسْ بمانْدی لُطف بیقَهْر و بَدی
پَس کَمالِ پادشاهی کِی بُدی؟
ریشخَندی کردهاند آن مُنْکِران
بَر مَثَلها و بَیان ذاکِران
تو اگر خواهی بِکُن هم ریشخَند
چند خواهی زیست ای مُردار چند؟
شاد باشید ای مُحِبّان در نیاز
بر همین دَر که شود امروز باز
هر حَویجی باشَدَش کَردی دِگَر
در میانِ باغْ از سیر و کَبَر
هر یکی با جِنْسِ خود در کَرد خَود
از برایِ پُختگی نَم میخَورَد
تو که کَردِ زَعْفرانی زَعْفران
باش و آمیزش مَکُن با دیگِران
آب میخور زَعْفرانا تا رَسی
زَعْفرانی اَنْدَر آن حَلْوا رَسی
در مَکُن در کَردِ شَلْغَم پوزِ خویش
که نَگردد با تو او همطَبْع و کیش
توبه کَردی او به کَردی مودَعه
زان که اَرْضُ اللهْ آمد واسِعَه
خاصه آن اَرْضی که از پَهْناوری
در سَفَر گُم میشود دیو و پَری
اَنْدَر آن بَحْر و بیابان و جِبال
مُنْقَطِع میگردد اَوْهام و خیال
این بیابان در بیابانهایِ او
هَمچو اَنْدَر بَحْرِ پُر یک تایِ مو
آبْ اِسْتاده که سَیْرَسْتَش نَهان
تازهتَر خوش تَر زِ جوهایِ رَوان
کو دَرونِ خویشْ چون جان و رَوان
سَیْرِ پنهان دارد و پایِ رَوان
مُسْتَمِع خُفتهست کوتَه کُن خِطاب
ای خَطیب این نَقْش کَم کُن تو بر آب
خیز بِلْقیسا که بازاریست تیز
زین خَسیسانِ کَساداَفْکَن گُریز
خیز بِلْقیسا کُنون با اِخْتیار
پیش از آن که مرگ آرَد گیر و دار
بَعد از آن گوشَت کَشَد مرگ آن چُنان
که چو دُزد آیی به شِحْنه جانْکَنان
زین خَران تا چند باشی نَعْلْ دُزد؟
گَر هَمی دُزدی بیا و لَعْلْ دُزد
خواهرانَت یافته مُلْکِ خُلود
تو گرفته مُلْکَتِ کور و کَبود؟
ای خُنُک آن را کَزین مُلْکَت بِجَست
که اَجَل این مُلْک را ویرانگَرست
خیز بِلْقیسا بیا باری بِبین
مُلْکَتِ شاهان و سُلطانانِ دین
شِسْته در باطِن میانِ گُلْسِتان
ظاهِر آحادی میانِ دوستان
بوستان با او رَوان هر جا رَوَد
لیکْ آن از خَلْق پنهان میشود
میوهها لابِهکُنان کَزْ من بِچَر
آبِ حیوان آمده کَزْ من بِخَور
طَوْف میکُن بر فَلَک بیپَرّ و بال
هَمچو خورشید و چو بَدْر و چون هِلال
چون رَوان باشی رَوان و پایْ نی
میخوری صد لوت و لُقمهخایْ نی
نینَهَنگِ غم زَنَد بر کَشت اَت
نی پَدید آید زِ مُردن زشتی اَت
هم تو شاه و هم تو لشکَر هم تو تَخت
هم تو نیکوبَخت باشی هم تو بَخت
گَر تو نیکوبَختی و سُلطانِ زَفْت
بَختْ غیرِ توست روزی بَخت رفت
تو بِمانْدی چون گدایانْ بینَوا
دولتِ خود هم تو باش ای مُجْتَبی
چون تو باشی بَختِ خود ای مَعنوی
پَس تو که بَختی زِ خود کِی گُم شوی؟
تو زِ خود کِی گم شوی ای از خوشْخِصال
چون که عینِ تو تورا شُد مُلْک و مال؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا
ای سُلیمان مَسجدِ اَقْصی بِساز
لَشکَرِ بِلْقیس آمد در نماز
چون که او بُنیادِ آن مَسجدِ نَهاد
جِنّ و اِنْس آمد بَدَن در کار داد
یک گروه از عشق و قومی بیمُراد
همچُنان که در رَهِ طاعَتْ عِباد
خَلْق دیوانَند و شَهوت سِلْسِله
میکَشَدْشان سویِ دُکّان و غَله
هست این زنجیر از خَوْف و وَلَه
تو مَبین این خَلْق را بیسِلْسِله
میکَشانَدْشان سویِ کَسْب و شکار
میکَشانَدْشان سویِ کان و بِحار
میکَشَدْشان سویِ نیک و سویِ بَد
گفت حَق فی جیدها حَبْلُ الْمَسَد
قَدْ جَعَلْنا الْحَبْلَ فی اَعْناقِهِم
وَاتَّخَذْنَا الْحَبْلَ مِنْ اَخْلاقِهِم
لَیْسَ مِنْ مُسْتَقْذِرٍ مُسْتَنْقِهِ
قَطُّ اِلّا طایِرُهْ فی عُنْقِهِ
حِرصِ تو در کارِ بَد چون آتش است
اَخْگَر از رَنگِ خوشِ آتش خَوش است
آن سیاهیْ فَحْم در آتش نَهان
چون که آتش شُد سیاهی شُد عِیان
اَخْگَر از حِرصِ تو شُد فَحْمِ سیاه
حِرصْ چون شُد مانْد آن فَحْمِ تَباه
آن زمان آن فَحْم اَخْگَر مینِمود
آن نه حُسنِ کار نارِ حرص بود
حِرصْ کارَت را بیاراییده بود
حِرص رَفت و مانْد کارِ تو کَبود
غَوْلهیی را که بَر آرایید غول
پُخته پِنْدارَد کسی که هست گول
آزمایش چون نِمایَد جانِ او
کُند گردد ز آزمونْ دَندانِ او
از هَوَس آن دامْ دانه مینِمود
عکسِ غولِ حرص و آن خودْ خام بود
حِرص اَنْدَر کارِ دین و خیرْ جو
چون نَمانَد حِرص باشد نَغْزرو
خَیْرها نَغْزَند نه از عکسِ غَیْر
تابِ حِرص اَرْ رفت مانَد تابِ خَیْر
تابِ حِرص از کارِ دنیا چون بِرَفت
فَحْم باشد مانْده از اَخْگَر به تَفت
کودکان را حِرص میآرَد غِرار
تا شوند از ذوقِ دلْ دامَنسَوار
چون زِ کودک رفت آن حِرص بَدَش
بر دِگَر اَطْفالْ خنده آیَدَش
که چه میکردم؟ چه میدیدم دَرین؟
خَلْ زِ عَکسِ حِرص بِنْمود اَنْگَبین
آن بِنای اَنْبیا بیحِرص بود
زان چُنان پیوسته رونَقها فُزود
ای بَسا مَسجد بَرآوَرْده کِرام
لیکْ نَبْوَد مسجدِ اَقْصاشْ نام
کعبه را که هر دَمی عِزّی فُزود
آن زِ اِخْلاصاتِ ابراهیم بود
فَضْلِ آن مسجد زِ خاک و سنگ نیست
لیکْ در بَنّاش حِرص و جنگ نیست
نه کُتُبْشان مِثْلِ کُتْبِ دیگران
نی مَساجِدْشان نه کسب و خان و مان
نه اَدَبْشان نه غَضَبْشان نه نَکال
نه نُعاس و نه قیاس و نه مَقال
هر یکیشان را یکی فَرّی دِگَر
مُرغِ جانْشانْ طایِر از پَرّی دِگَر
دل هَمیلَرْزَد زِ ذِکْرِ حالَشان
قِبلهٔ اَفْعالِ ما اَفْعالَشان
مُرغَشان را بَیْضهها زَرّین بُدهست
نیمْشب جانْشان سَحَرگَهْ بین شُدهست
هر چه گویم من به جانْ نیکویِ قَوْم
نَقْص گفتم گشته ناقِصْگویِ قَوْم
مَسجدِ اَقْصی بِسازید ای کِرام
که سُلَیمان باز آمد وَالسَّلام
وَرْ ازین دیوان و پَریان سَر کَشَند
جُمله را اَمْلاک در چَنْبَر کَشَند
دیو یک دَم کَژْ رَوَد از مَکْر و زَرْق
تازیانه آیَدَش بر سَر چو بَرق
چون سُلَیمان شو که تا دیوانِ تو
سنگ بُرَّند از پیِ ایوانِ تو
چون سُلَیمان باش بیوَسْواس و ریو
تا تورا فرمان بَرَد جِنی و دیو
خاتَمِ تو این دل است و هوش دار
تا نَگَردد دیو را خاتَمْ شکار
پَس سُلَیمانی کُنَد بر تو مُدام
دیو با خاتَم حَذَر کُن وَالسَّلام
آن سُلَیمانی دِلا مَنْسوخ نیست
در سَر و سِرَّت سُلیمانی کُنیست
دیو هم وقتی سُلیمانی کُند
لیکْ هر جولاهِه اَطْلَس کِی تَنَد؟
دَست جُنْبانَد چو دَستِ او وَلیک
در میان هر دوشان فرقیست نیک
لَشکَرِ بِلْقیس آمد در نماز
چون که او بُنیادِ آن مَسجدِ نَهاد
جِنّ و اِنْس آمد بَدَن در کار داد
یک گروه از عشق و قومی بیمُراد
همچُنان که در رَهِ طاعَتْ عِباد
خَلْق دیوانَند و شَهوت سِلْسِله
میکَشَدْشان سویِ دُکّان و غَله
هست این زنجیر از خَوْف و وَلَه
تو مَبین این خَلْق را بیسِلْسِله
میکَشانَدْشان سویِ کَسْب و شکار
میکَشانَدْشان سویِ کان و بِحار
میکَشَدْشان سویِ نیک و سویِ بَد
گفت حَق فی جیدها حَبْلُ الْمَسَد
قَدْ جَعَلْنا الْحَبْلَ فی اَعْناقِهِم
وَاتَّخَذْنَا الْحَبْلَ مِنْ اَخْلاقِهِم
لَیْسَ مِنْ مُسْتَقْذِرٍ مُسْتَنْقِهِ
قَطُّ اِلّا طایِرُهْ فی عُنْقِهِ
حِرصِ تو در کارِ بَد چون آتش است
اَخْگَر از رَنگِ خوشِ آتش خَوش است
آن سیاهیْ فَحْم در آتش نَهان
چون که آتش شُد سیاهی شُد عِیان
اَخْگَر از حِرصِ تو شُد فَحْمِ سیاه
حِرصْ چون شُد مانْد آن فَحْمِ تَباه
آن زمان آن فَحْم اَخْگَر مینِمود
آن نه حُسنِ کار نارِ حرص بود
حِرصْ کارَت را بیاراییده بود
حِرص رَفت و مانْد کارِ تو کَبود
غَوْلهیی را که بَر آرایید غول
پُخته پِنْدارَد کسی که هست گول
آزمایش چون نِمایَد جانِ او
کُند گردد ز آزمونْ دَندانِ او
از هَوَس آن دامْ دانه مینِمود
عکسِ غولِ حرص و آن خودْ خام بود
حِرص اَنْدَر کارِ دین و خیرْ جو
چون نَمانَد حِرص باشد نَغْزرو
خَیْرها نَغْزَند نه از عکسِ غَیْر
تابِ حِرص اَرْ رفت مانَد تابِ خَیْر
تابِ حِرص از کارِ دنیا چون بِرَفت
فَحْم باشد مانْده از اَخْگَر به تَفت
کودکان را حِرص میآرَد غِرار
تا شوند از ذوقِ دلْ دامَنسَوار
چون زِ کودک رفت آن حِرص بَدَش
بر دِگَر اَطْفالْ خنده آیَدَش
که چه میکردم؟ چه میدیدم دَرین؟
خَلْ زِ عَکسِ حِرص بِنْمود اَنْگَبین
آن بِنای اَنْبیا بیحِرص بود
زان چُنان پیوسته رونَقها فُزود
ای بَسا مَسجد بَرآوَرْده کِرام
لیکْ نَبْوَد مسجدِ اَقْصاشْ نام
کعبه را که هر دَمی عِزّی فُزود
آن زِ اِخْلاصاتِ ابراهیم بود
فَضْلِ آن مسجد زِ خاک و سنگ نیست
لیکْ در بَنّاش حِرص و جنگ نیست
نه کُتُبْشان مِثْلِ کُتْبِ دیگران
نی مَساجِدْشان نه کسب و خان و مان
نه اَدَبْشان نه غَضَبْشان نه نَکال
نه نُعاس و نه قیاس و نه مَقال
هر یکیشان را یکی فَرّی دِگَر
مُرغِ جانْشانْ طایِر از پَرّی دِگَر
دل هَمیلَرْزَد زِ ذِکْرِ حالَشان
قِبلهٔ اَفْعالِ ما اَفْعالَشان
مُرغَشان را بَیْضهها زَرّین بُدهست
نیمْشب جانْشان سَحَرگَهْ بین شُدهست
هر چه گویم من به جانْ نیکویِ قَوْم
نَقْص گفتم گشته ناقِصْگویِ قَوْم
مَسجدِ اَقْصی بِسازید ای کِرام
که سُلَیمان باز آمد وَالسَّلام
وَرْ ازین دیوان و پَریان سَر کَشَند
جُمله را اَمْلاک در چَنْبَر کَشَند
دیو یک دَم کَژْ رَوَد از مَکْر و زَرْق
تازیانه آیَدَش بر سَر چو بَرق
چون سُلَیمان شو که تا دیوانِ تو
سنگ بُرَّند از پیِ ایوانِ تو
چون سُلَیمان باش بیوَسْواس و ریو
تا تورا فرمان بَرَد جِنی و دیو
خاتَمِ تو این دل است و هوش دار
تا نَگَردد دیو را خاتَمْ شکار
پَس سُلَیمانی کُنَد بر تو مُدام
دیو با خاتَم حَذَر کُن وَالسَّلام
آن سُلَیمانی دِلا مَنْسوخ نیست
در سَر و سِرَّت سُلیمانی کُنیست
دیو هم وقتی سُلیمانی کُند
لیکْ هر جولاهِه اَطْلَس کِی تَنَد؟
دَست جُنْبانَد چو دَستِ او وَلیک
در میان هر دوشان فرقیست نیک
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۵ - قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام
شاعری آوَرْد شعری پیشِ شاه
بر امیدِ خِلْعَت و اِکْرام و جاه
شاهْ مُکْرِم بود فَرمودَش هزار
از زَرِ سرخ و کرامات و نِثار
پَس وزیرش گفت کین اندک بُوَد
ده هَزارش هَدیه وا دِهْ تا رَوَد
از چُنو شاعرْ نُس از تو بَحْردَست
ده هزاری که بِگُفتم اندک است
فِقْه گفت آن شاه را و فلسفه
تا بَرآمَد عُشرِ خَرمَن از کَفه
دَه هزارش داد و خِلْعَت درخَورَش
خانهٔ شُکر و ثنا گشت آن سَرَش
پَس تَفَحُّص کرد کین سعیِ کِه بود
شاه را اَهْلیَّت من کی نِمود؟
پَس بِگُفتَندَش فُلانالدّین وزیر
آن حَسَن نام و حَسَن خُلْق و ضَمیر
در ثَنایِ او یکی شعری دراز
بَر نبِشت و سوی خانه رفت باز
بیزبان و لب همان نَعْمای شاه
مَدْحِ شَهْ میکرد و خِلْعَتهای شاه
بر امیدِ خِلْعَت و اِکْرام و جاه
شاهْ مُکْرِم بود فَرمودَش هزار
از زَرِ سرخ و کرامات و نِثار
پَس وزیرش گفت کین اندک بُوَد
ده هَزارش هَدیه وا دِهْ تا رَوَد
از چُنو شاعرْ نُس از تو بَحْردَست
ده هزاری که بِگُفتم اندک است
فِقْه گفت آن شاه را و فلسفه
تا بَرآمَد عُشرِ خَرمَن از کَفه
دَه هزارش داد و خِلْعَت درخَورَش
خانهٔ شُکر و ثنا گشت آن سَرَش
پَس تَفَحُّص کرد کین سعیِ کِه بود
شاه را اَهْلیَّت من کی نِمود؟
پَس بِگُفتَندَش فُلانالدّین وزیر
آن حَسَن نام و حَسَن خُلْق و ضَمیر
در ثَنایِ او یکی شعری دراز
بَر نبِشت و سوی خانه رفت باز
بیزبان و لب همان نَعْمای شاه
مَدْحِ شَهْ میکرد و خِلْعَتهای شاه
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۶ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم
بَعدِ سالی چند بَهرِ رِزْق و کَشت
شاعر از فَقر و عَوَز مُحتاج گشت
گفت وَقتِ فَقر و تَنگیِّ دو دَست
جُست و جویِ آزموده بهتراست
دَرگَهی را کآزْمودم در کَرَم
حاجَتِ نو را بِدان جانِب بَرَم
مَعنیِ اللهْ گفت آن سیبَوَیْه
یُوْلَهونَ فِی الحَوایِجْ هُمْ لَدَیْه
گفت اِلهْنا فی حَوایِجْنا اِلَیْکْ
وَالْتَمَسْناها وَجَدْناها لَدَیْک
صد هزاران عاقل اَنْدَر وقتِ دَرد
جُمله نالان پیشِ آن دَیّان ِفَرد
هیچ دیوانهیْ فَلیوی این کُند؟
بر بَخیلی عاجزی کُدْیه تَنَد؟
گر نَدیدَندی هزاران بار بیش
عاقلان کِی جان کَشیدَندیش پیش؟
بلکه جُملهٔ ماهیان در موجها
جُملهٔ پَرَندگان بر اوجها
پیل و گُرگ و حَیْدرِ اِشْکار نیز
اَژدَهای زَفْت و مور و مار نیز
بلک خاک و باد و آب و هر شَرار
مایه زو یابند هم دِیْ هم بهار
هر دَمَش لابِه کند این آسْمان
که فرو مَگْذارم ای حَق یک زمان
اُسْتُنِ من عِصْمَت و حِفْظِ تو است
جُمله مَطْویِّ یَمینِ آن دو دَست
وین زمین گوید که دارم بَر قَرار
ای کِه بر آبم تو کَردَستی سَوار
جُملگان کیسه ازو بَردوختند
دادنِ حاجَتْ ازو آموختند
هر نَبییی زو بَرآوَرْده بَرات
اِسْتَعینوا مِنْهُ صَبْرًا اَوْ صَلات
هین ازو خواهید نه از غیرِ او
آب در یَمْ جو مَجو در خُشکْ جو
وَرْ بخواهی از دِگَر هم او دَهَد
بر کَفِ مَیْلَش سَخا هم او نَهَد
آن کِه مُعْرِض را زِ زَر قارون کُند
رو بِدو آری به طاعَت چون کُند؟
بارِ دیگر شاعر از سودایِ داد
رویْ سویِ آن شَهِ مُحْسِن نَهاد
هَدیهٔ شاعر چه باشد؟ شعرِ نو
پیشِ مُحسن آرَد و بِنْهَد گِرو
مُحْسنان با صد عَطا و جود و بِر
زَر نَهاده شاعران را مُنْتَظِر
پیشَشان شعری بِهْ از صدتَنگِ شَعْر
خاصه شاعر کو گُهَر آرَد ز قَعْر
آدمی اَوَّل حَریصِ نان بُوَد
زان که قوت و نانْ سُتونِ جان بُوَد
سویِ کَسب و سویِ غَصْب و صد حِیَل
جانْ نَهاده بر کَف از حِرص و اَمَل
چون به نادر گشت مُسْتَغنی زِنان
عاشقِ نام است و مَدْح شاعران
تا که اَصْل و فَصْلِ او را بَردَهَند
در بَیانِ فَضْلِ او مِنْبَر نَهَند
تا که کَرّ و فَرّ و زَرْ بخشیِّ او
هَمچو عَنْبَر بو دَهَد در گفت و گو
خَلقِ ما بر صورتِ خود کرد حَق
وَصْفِ ما از وَصْفِ او گیرد سَبَق
چون که آن خَلّاقْ شُکر و حَمْدجوست
آدمی را مَدْحجویی نیز خوست
خاصه مَردِ حَق که در فَضْل است چُست
پُر شود زان باد چون خیکِ دُرُست
وَرْ نباشد اَهْل زان بادِ دروغ
خیکِ بِدْریدهست کِی گیرد فُروغ؟
این مَثَل از خود نگفتم ای رَفیق
سَرسَری مَشْنو چو اَهْلیّ و مُفیق
این پَیَمبَر گفت چون بِشْنید قَدْح
که چرا فَربه شود اَحمَد به مَدْح؟
رفت شاعر پیشِ آن شاه و بِبُرد
شِعر اَنْدَر شُکرِ اِحْسان کان نَمُرد
مُحسنانْ مُردند و احْسانها بِمانْد
ای خُنُک آن را که این مَرکَب بِرانْد
ظالِمان مُردند و مانْد آن ظُلْمها
وایِ جانی کو کُند مَکْر و دَها
گفت پیغامبر خُنُک آن را که او
شُد زِ دنیا مانْد ازو فِعْلِ نِکو
مُرد مُحسن لیکْ اِحْسانَش نَمُرد
نَزدِ یَزدانْ دین و اِحْسان نیست خُرد
وایِ آن کو مُرد و عِصیانَش نَمُرد
تا نَپِنْداری به مرگْ او جان بِبُرد
این رَهاکُن زان که شاعِربَرگُذَر
وامدارست و قَوی مُحتاجِ زَر
بُرد شاعرْ شعر سویِ شهریار
بر امیدِ بَخشِش و اِحْسانِ پار
نازنین شِعْری پُر از دُرِّ دُرُست
بر امید و بویِ اِکْرامِ نَخُست
شاه هم بر خویِ خود گُفتَش هزار
چون چُنین بُد عادتِ آن شهریار
لیکْ این بار آن وزیرِ پُر زِ جود
بر بُراقِ عِزْ زِ دنیا رفته بود
بر مُقامِ او وزیرِ نو رئیس
گشته لیکِن سَخت بیرَحْم و خَسیس
گفت ای شَه خَرجها داریم ما
شاعری را نَبْوَد این بَخْشِش جَزا
من به رُبْعِ عُشرِ این ای مُغْتَنَم
مَردِ شاعر را خوش و راضی کُنم
خَلْق گُفتَندَش که او از پیشْدَست
دَه هزاران زین دلاور بُرده است
بَعدِ شِکَّر کِلْک خایی چون کُند؟
بَعدِ سُلطانی گدایی چون کُند؟
گفت بِفْشارَم وِرا اَنْدَر فشار
تا شود زار و نِزار از اِنْتِظار
آن گَهْ اَرْ خاکَش دَهَم از راهْ من
در رُبایَد هَمچو گُلبَرگ از چَمَن
این به من بُگْذار که اُستادم دَرین
گَر تَقاضاگَر بُوَد هر آتشین
از ثُریّا گر بِپَرَّد تا ثَری
نَرم گردد چون بِبینَد او مرا
گفت سُلطانَش بُرو فرمان توراست
لیکْ شادَش کُن که نیکوگویِ ماست
گفت او را و دو صد اومیدلیس
تو به من بُگْذار این بر من نویس
پَس فَکَندَش صاحِب اَنْدَر اِنْتِظار
شُد زمستان و دِیْ و آمد بهار
شاعر اَنْدَر اِنْتِظارَش پیر شُد
پَس زَبونِ این غَم و تَدبیر شُد
گفت اگر زَر نَه که دشنامَم دَهی
تا رَهَد جانَم تورا باشم رَهی
اِنْتِظارَم کُشت باری گو بُرو
تا رَهَد این جانِ مِسْکین از گِرو
بَعد از آنَش داد رُبْع عُشْرِ آن
مانْد شاعر اَنْدَر اندیشهیْ گِران
کان چُنان نَقْد و چُنان بسیار بود
این که دیر اِشْکُفت دستهیْ خار بود
پَس بگُفتَندَش که آن دَستورِ راد
رفت از دنیا خدا مُزدَت رَهاد
که مُضاعَف زو هَمیشُد آن عَطا
کَم هَمیافتاد بَخشِش را خَطا
این زمان او رفت و اِحْسان را بِبُرد
او نَمُرد اَلْحَق بلی اِحْسان بِمُرد
رفت از ما صاحِبِ راد و رَشید
صاحِبِ سَلّاخِ درویشان رَسید
رو بگیر این را و زین جا شب گُریز
تا نگیرد با تو این صاحِبْسِتیز
ما به صد حیلَت ازو این هَدیه را
بِسْتَدیم ای بیخَبَر از جَهَدِ ما
رو به ایشان کرد و گفت ای مُشْفِقان
از کجا آمد بگویید این عَوان؟
چیست نامِ این وزیرِ جامهکَن؟
قَوْم گُفتَندَش که نامَش هم حَسَن
گفت یا رَب نامِ آن و نامِ این
چون یکی آمد دَریغ ای رَبِّ دین
آن حَسَن نامی که از یک کِلْکِ او
صد وزیر و صاحِب آیَد جودخو
این حَسَن کَزْ ریشِ زشتِ این حَسَن
میتوان بافید ای جان صد رَسَن
بر چُنین صاحِبْ چو شَهْ اِصْغا کُند
شاه و مُلْکَش را اَبَد رُسوا کُند
شاعر از فَقر و عَوَز مُحتاج گشت
گفت وَقتِ فَقر و تَنگیِّ دو دَست
جُست و جویِ آزموده بهتراست
دَرگَهی را کآزْمودم در کَرَم
حاجَتِ نو را بِدان جانِب بَرَم
مَعنیِ اللهْ گفت آن سیبَوَیْه
یُوْلَهونَ فِی الحَوایِجْ هُمْ لَدَیْه
گفت اِلهْنا فی حَوایِجْنا اِلَیْکْ
وَالْتَمَسْناها وَجَدْناها لَدَیْک
صد هزاران عاقل اَنْدَر وقتِ دَرد
جُمله نالان پیشِ آن دَیّان ِفَرد
هیچ دیوانهیْ فَلیوی این کُند؟
بر بَخیلی عاجزی کُدْیه تَنَد؟
گر نَدیدَندی هزاران بار بیش
عاقلان کِی جان کَشیدَندیش پیش؟
بلکه جُملهٔ ماهیان در موجها
جُملهٔ پَرَندگان بر اوجها
پیل و گُرگ و حَیْدرِ اِشْکار نیز
اَژدَهای زَفْت و مور و مار نیز
بلک خاک و باد و آب و هر شَرار
مایه زو یابند هم دِیْ هم بهار
هر دَمَش لابِه کند این آسْمان
که فرو مَگْذارم ای حَق یک زمان
اُسْتُنِ من عِصْمَت و حِفْظِ تو است
جُمله مَطْویِّ یَمینِ آن دو دَست
وین زمین گوید که دارم بَر قَرار
ای کِه بر آبم تو کَردَستی سَوار
جُملگان کیسه ازو بَردوختند
دادنِ حاجَتْ ازو آموختند
هر نَبییی زو بَرآوَرْده بَرات
اِسْتَعینوا مِنْهُ صَبْرًا اَوْ صَلات
هین ازو خواهید نه از غیرِ او
آب در یَمْ جو مَجو در خُشکْ جو
وَرْ بخواهی از دِگَر هم او دَهَد
بر کَفِ مَیْلَش سَخا هم او نَهَد
آن کِه مُعْرِض را زِ زَر قارون کُند
رو بِدو آری به طاعَت چون کُند؟
بارِ دیگر شاعر از سودایِ داد
رویْ سویِ آن شَهِ مُحْسِن نَهاد
هَدیهٔ شاعر چه باشد؟ شعرِ نو
پیشِ مُحسن آرَد و بِنْهَد گِرو
مُحْسنان با صد عَطا و جود و بِر
زَر نَهاده شاعران را مُنْتَظِر
پیشَشان شعری بِهْ از صدتَنگِ شَعْر
خاصه شاعر کو گُهَر آرَد ز قَعْر
آدمی اَوَّل حَریصِ نان بُوَد
زان که قوت و نانْ سُتونِ جان بُوَد
سویِ کَسب و سویِ غَصْب و صد حِیَل
جانْ نَهاده بر کَف از حِرص و اَمَل
چون به نادر گشت مُسْتَغنی زِنان
عاشقِ نام است و مَدْح شاعران
تا که اَصْل و فَصْلِ او را بَردَهَند
در بَیانِ فَضْلِ او مِنْبَر نَهَند
تا که کَرّ و فَرّ و زَرْ بخشیِّ او
هَمچو عَنْبَر بو دَهَد در گفت و گو
خَلقِ ما بر صورتِ خود کرد حَق
وَصْفِ ما از وَصْفِ او گیرد سَبَق
چون که آن خَلّاقْ شُکر و حَمْدجوست
آدمی را مَدْحجویی نیز خوست
خاصه مَردِ حَق که در فَضْل است چُست
پُر شود زان باد چون خیکِ دُرُست
وَرْ نباشد اَهْل زان بادِ دروغ
خیکِ بِدْریدهست کِی گیرد فُروغ؟
این مَثَل از خود نگفتم ای رَفیق
سَرسَری مَشْنو چو اَهْلیّ و مُفیق
این پَیَمبَر گفت چون بِشْنید قَدْح
که چرا فَربه شود اَحمَد به مَدْح؟
رفت شاعر پیشِ آن شاه و بِبُرد
شِعر اَنْدَر شُکرِ اِحْسان کان نَمُرد
مُحسنانْ مُردند و احْسانها بِمانْد
ای خُنُک آن را که این مَرکَب بِرانْد
ظالِمان مُردند و مانْد آن ظُلْمها
وایِ جانی کو کُند مَکْر و دَها
گفت پیغامبر خُنُک آن را که او
شُد زِ دنیا مانْد ازو فِعْلِ نِکو
مُرد مُحسن لیکْ اِحْسانَش نَمُرد
نَزدِ یَزدانْ دین و اِحْسان نیست خُرد
وایِ آن کو مُرد و عِصیانَش نَمُرد
تا نَپِنْداری به مرگْ او جان بِبُرد
این رَهاکُن زان که شاعِربَرگُذَر
وامدارست و قَوی مُحتاجِ زَر
بُرد شاعرْ شعر سویِ شهریار
بر امیدِ بَخشِش و اِحْسانِ پار
نازنین شِعْری پُر از دُرِّ دُرُست
بر امید و بویِ اِکْرامِ نَخُست
شاه هم بر خویِ خود گُفتَش هزار
چون چُنین بُد عادتِ آن شهریار
لیکْ این بار آن وزیرِ پُر زِ جود
بر بُراقِ عِزْ زِ دنیا رفته بود
بر مُقامِ او وزیرِ نو رئیس
گشته لیکِن سَخت بیرَحْم و خَسیس
گفت ای شَه خَرجها داریم ما
شاعری را نَبْوَد این بَخْشِش جَزا
من به رُبْعِ عُشرِ این ای مُغْتَنَم
مَردِ شاعر را خوش و راضی کُنم
خَلْق گُفتَندَش که او از پیشْدَست
دَه هزاران زین دلاور بُرده است
بَعدِ شِکَّر کِلْک خایی چون کُند؟
بَعدِ سُلطانی گدایی چون کُند؟
گفت بِفْشارَم وِرا اَنْدَر فشار
تا شود زار و نِزار از اِنْتِظار
آن گَهْ اَرْ خاکَش دَهَم از راهْ من
در رُبایَد هَمچو گُلبَرگ از چَمَن
این به من بُگْذار که اُستادم دَرین
گَر تَقاضاگَر بُوَد هر آتشین
از ثُریّا گر بِپَرَّد تا ثَری
نَرم گردد چون بِبینَد او مرا
گفت سُلطانَش بُرو فرمان توراست
لیکْ شادَش کُن که نیکوگویِ ماست
گفت او را و دو صد اومیدلیس
تو به من بُگْذار این بر من نویس
پَس فَکَندَش صاحِب اَنْدَر اِنْتِظار
شُد زمستان و دِیْ و آمد بهار
شاعر اَنْدَر اِنْتِظارَش پیر شُد
پَس زَبونِ این غَم و تَدبیر شُد
گفت اگر زَر نَه که دشنامَم دَهی
تا رَهَد جانَم تورا باشم رَهی
اِنْتِظارَم کُشت باری گو بُرو
تا رَهَد این جانِ مِسْکین از گِرو
بَعد از آنَش داد رُبْع عُشْرِ آن
مانْد شاعر اَنْدَر اندیشهیْ گِران
کان چُنان نَقْد و چُنان بسیار بود
این که دیر اِشْکُفت دستهیْ خار بود
پَس بگُفتَندَش که آن دَستورِ راد
رفت از دنیا خدا مُزدَت رَهاد
که مُضاعَف زو هَمیشُد آن عَطا
کَم هَمیافتاد بَخشِش را خَطا
این زمان او رفت و اِحْسان را بِبُرد
او نَمُرد اَلْحَق بلی اِحْسان بِمُرد
رفت از ما صاحِبِ راد و رَشید
صاحِبِ سَلّاخِ درویشان رَسید
رو بگیر این را و زین جا شب گُریز
تا نگیرد با تو این صاحِبْسِتیز
ما به صد حیلَت ازو این هَدیه را
بِسْتَدیم ای بیخَبَر از جَهَدِ ما
رو به ایشان کرد و گفت ای مُشْفِقان
از کجا آمد بگویید این عَوان؟
چیست نامِ این وزیرِ جامهکَن؟
قَوْم گُفتَندَش که نامَش هم حَسَن
گفت یا رَب نامِ آن و نامِ این
چون یکی آمد دَریغ ای رَبِّ دین
آن حَسَن نامی که از یک کِلْکِ او
صد وزیر و صاحِب آیَد جودخو
این حَسَن کَزْ ریشِ زشتِ این حَسَن
میتوان بافید ای جان صد رَسَن
بر چُنین صاحِبْ چو شَهْ اِصْغا کُند
شاه و مُلْکَش را اَبَد رُسوا کُند
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۷ - مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون
چند آن فرعون میشُد نَرم و رام
چون شَنیدی او ز موسی آن کَلام
آن کلامی که بِدادی سنگْ شیر
از خوشیِّ آن کَلام بینَظیر
چون به هامان که وزیرش بود او
مَشورَت کردی که کینَش بود خو
پَس بِگُفتی تا کُنون بودی خَدیو
بَنده گردی ژَندهپوشی را به ریو؟
هَمچو سنگِ مَنْجَنیقی آمدی
آن سُخَن بر شیشه خانهیْ او زدی
هر چه صد روز آن کَلیمِ خوشْخِطاب
ساختی در یکدَم او کردی خَراب
عقلِ تو دَستور و مَغْلوبِ هواست
در وجودت رَهْزَنِ راه خداست
ناصِحی رَبّانیی پَندَت دَهَد
آن سُخن را او به فَنْ طرحی نَهَد
کین نه بَر جای است هین از جامَشو
نیست چندان با خودآ شَیْدا مَشو
وایِ آن شَهْ که وزیرش این بُوَد
جایِ هر دو دوزخِ پُرکین بُوَد
شادْ آن شاهی که او را دَستگیر
باشد اَنْدَر کار چون آصَف وزیر
شاهِ عادل چون قَرینِ او شود
نام آن نورٌ عَلی نور این بُوَد
چون سُلیمان شاه و چون آصَفْ وزیر
نور بر نورست و عَنْبَر بر عَبیر
شاهْ فرعون و چو هامانَش وزیر
هر دو را نَبْوَد زِ بَدبَختی گُزیر
پَس بُوَد ظُلْمات بعضی فَوْقِ بَعْض
نه خِرَد یار و نه دولَت روزِ عَرْض
من ندیدم جُز شَقاوَت در لِئام
گَر تو دیدَسْتی رَسان از من سلام
هَمچو جان باشد شَهْ و صاحِب چو عقل
عقلِ فاسد روح را آرَد به نَقْل
آن فرشتهیْ عقلْ چون هاروت شُد
سِحْرآموزِ دو صد طاغوت شُد
عقلِ جُزوی را وزیرِ خود مگیر
عقلِ کُل را ساز ای سُلطان وزیر
مَر هوا را تو وزیرِ خود مَساز
که بَرآیَد جانِ پاکَت از نماز
کین هوا پُر حِرص و حالیبینْ بُوَد
عقل را اندیشه یَوْمِ دینْ بُوَد
عقل را دو دیده در پایانِ کار
بَهرِ آن گُل میکَشَد او رَنجِ خار
که نَفَرسایَد نَریزد در خَزان
باد هر خُرطومِ اَخْشَم دور از آن
چون شَنیدی او ز موسی آن کَلام
آن کلامی که بِدادی سنگْ شیر
از خوشیِّ آن کَلام بینَظیر
چون به هامان که وزیرش بود او
مَشورَت کردی که کینَش بود خو
پَس بِگُفتی تا کُنون بودی خَدیو
بَنده گردی ژَندهپوشی را به ریو؟
هَمچو سنگِ مَنْجَنیقی آمدی
آن سُخَن بر شیشه خانهیْ او زدی
هر چه صد روز آن کَلیمِ خوشْخِطاب
ساختی در یکدَم او کردی خَراب
عقلِ تو دَستور و مَغْلوبِ هواست
در وجودت رَهْزَنِ راه خداست
ناصِحی رَبّانیی پَندَت دَهَد
آن سُخن را او به فَنْ طرحی نَهَد
کین نه بَر جای است هین از جامَشو
نیست چندان با خودآ شَیْدا مَشو
وایِ آن شَهْ که وزیرش این بُوَد
جایِ هر دو دوزخِ پُرکین بُوَد
شادْ آن شاهی که او را دَستگیر
باشد اَنْدَر کار چون آصَف وزیر
شاهِ عادل چون قَرینِ او شود
نام آن نورٌ عَلی نور این بُوَد
چون سُلیمان شاه و چون آصَفْ وزیر
نور بر نورست و عَنْبَر بر عَبیر
شاهْ فرعون و چو هامانَش وزیر
هر دو را نَبْوَد زِ بَدبَختی گُزیر
پَس بُوَد ظُلْمات بعضی فَوْقِ بَعْض
نه خِرَد یار و نه دولَت روزِ عَرْض
من ندیدم جُز شَقاوَت در لِئام
گَر تو دیدَسْتی رَسان از من سلام
هَمچو جان باشد شَهْ و صاحِب چو عقل
عقلِ فاسد روح را آرَد به نَقْل
آن فرشتهیْ عقلْ چون هاروت شُد
سِحْرآموزِ دو صد طاغوت شُد
عقلِ جُزوی را وزیرِ خود مگیر
عقلِ کُل را ساز ای سُلطان وزیر
مَر هوا را تو وزیرِ خود مَساز
که بَرآیَد جانِ پاکَت از نماز
کین هوا پُر حِرص و حالیبینْ بُوَد
عقل را اندیشه یَوْمِ دینْ بُوَد
عقل را دو دیده در پایانِ کار
بَهرِ آن گُل میکَشَد او رَنجِ خار
که نَفَرسایَد نَریزد در خَزان
باد هر خُرطومِ اَخْشَم دور از آن
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۸ - نشستن دیو بر مقام سلیمان علیهالسلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیهالسلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن
وَرْچه عَقْلَت هست با عقلِ دِگَر
یار باش و مَشورت کُن ای پدر
با دو عقل از بَسْ بَلاها وارَهی
پایِ خود بر اوجِ گَردونها نَهی
دیو گَر خود را سُلَیمان نام کرد
مُلْک بُرد و مَمْلَکَت را رام کرد
صورتِ کارِ سُلَیمان دیده بود
صورت اَنْدَر سِرّْ دیوی مینِمود
خَلْق گفتند این سُلَیمان بیصَفاست
از سُلَیمان تا سُلَیمان فَرقهاست
او چو بیداریست این هَمچون وَسَن
همچُنان که آن حَسَن با این حَسَن
دیو میگفتی که حَق بر شَکلِ من
صورتی کردهست خوشْ بر اَهْرِمَن
دیو را حَقْ صورت من داده است
تا نَیَندازد شما را او به شَسْت
گَر پَدید آید به دَعوی زینهار
صورتِ او را مَدارید اِعْتِبار
دیوْشان از مَکْر این میگفت لیکْ
مینِمود این عکس در دلهایِ نیکْ
نیست بازی با مُمَیِّز خاصه او
که بُوَد تمییز و عَقلَش غَیْبگو
هیچ سِحْر و هیچ تَلبیس و دَغَل
مینَبَندد پَرده بر اَهْلِ دُوَل
پَس هَمیگفتند با خود در جواب
بازگونه میرَوی ای کَژْ خِطاب
باژگونه رفت خواهی هم چُنین
سویِ دوزخ اَسْفَل اَنْدَر سافِلین
او اگر مَعْزول گشتهست و فَقیر
هست در پیشانی اَش بَدْر مُنیر
تو اگر اَنْگُشتری را بردهیی
دوزخی چون زَمْهَریر اَفْسردهیی
ما به بَوْش و عارِض و طاق و طُرُنْب
سَر کجا که خود هَمینَنْهیم سُنْب؟
وَرْ به غَفْلَت ما نَهیم او را جَبین
پَنجهیی مانع بَرآیَد از زمین
که مَنِه آن سَر مَر این سَر زیر را
هین مَکُن سَجْده مَراین اِدْبار را
کَردَمی من شَرحِ این بَسْ جانْ فَزا
گَر نَبودی غَیرت و رَشکِ خدا
هم قَناعَت کن تو بِپْذیر این قَدَر
تا بگویم شَرحِ این وقتی دِگَر
نامِ خود کَرده سُلَیمان نَبی
رویْپوشی میکُند بر هر صَبی
دَر گُذَر از صورت و از نامْ خیز
از لَقَب وَزْ نام در مَعنی گُریز
پَس بِپُرس از حَدِّ او وَزْ فِعْلِ او
در میانِ حَدّ و فِعْلْ او را بِجو
یار باش و مَشورت کُن ای پدر
با دو عقل از بَسْ بَلاها وارَهی
پایِ خود بر اوجِ گَردونها نَهی
دیو گَر خود را سُلَیمان نام کرد
مُلْک بُرد و مَمْلَکَت را رام کرد
صورتِ کارِ سُلَیمان دیده بود
صورت اَنْدَر سِرّْ دیوی مینِمود
خَلْق گفتند این سُلَیمان بیصَفاست
از سُلَیمان تا سُلَیمان فَرقهاست
او چو بیداریست این هَمچون وَسَن
همچُنان که آن حَسَن با این حَسَن
دیو میگفتی که حَق بر شَکلِ من
صورتی کردهست خوشْ بر اَهْرِمَن
دیو را حَقْ صورت من داده است
تا نَیَندازد شما را او به شَسْت
گَر پَدید آید به دَعوی زینهار
صورتِ او را مَدارید اِعْتِبار
دیوْشان از مَکْر این میگفت لیکْ
مینِمود این عکس در دلهایِ نیکْ
نیست بازی با مُمَیِّز خاصه او
که بُوَد تمییز و عَقلَش غَیْبگو
هیچ سِحْر و هیچ تَلبیس و دَغَل
مینَبَندد پَرده بر اَهْلِ دُوَل
پَس هَمیگفتند با خود در جواب
بازگونه میرَوی ای کَژْ خِطاب
باژگونه رفت خواهی هم چُنین
سویِ دوزخ اَسْفَل اَنْدَر سافِلین
او اگر مَعْزول گشتهست و فَقیر
هست در پیشانی اَش بَدْر مُنیر
تو اگر اَنْگُشتری را بردهیی
دوزخی چون زَمْهَریر اَفْسردهیی
ما به بَوْش و عارِض و طاق و طُرُنْب
سَر کجا که خود هَمینَنْهیم سُنْب؟
وَرْ به غَفْلَت ما نَهیم او را جَبین
پَنجهیی مانع بَرآیَد از زمین
که مَنِه آن سَر مَر این سَر زیر را
هین مَکُن سَجْده مَراین اِدْبار را
کَردَمی من شَرحِ این بَسْ جانْ فَزا
گَر نَبودی غَیرت و رَشکِ خدا
هم قَناعَت کن تو بِپْذیر این قَدَر
تا بگویم شَرحِ این وقتی دِگَر
نامِ خود کَرده سُلَیمان نَبی
رویْپوشی میکُند بر هر صَبی
دَر گُذَر از صورت و از نامْ خیز
از لَقَب وَزْ نام در مَعنی گُریز
پَس بِپُرس از حَدِّ او وَزْ فِعْلِ او
در میانِ حَدّ و فِعْلْ او را بِجو
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۴۹ - درآمدن سلیمان علیهالسلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد
هَر صَباحی چون سُلَیمان آمدی
خاضِع اَنْدَر مَسجدِ اَقْصی شُدی
نوگیاهی رُسته دیدی اَنْدَرو
پَس بِگُفتی نام و نَفْعِ خود بگو
تو چه دارویی؟ چهیی نامَت چی است؟
تو زیانِ کیّ و نَفْعَت بر کی است؟
پَس بِگُفتی هر گیاهی فِعْل و نام
که من آن را جانَم و این را حِمام
من مَرین را زَهْرم و او را شِکَر
نامِ مَن این است بر لوح از قَدَر
پَس طَبیبان از سُلَیمانْ زان گیا
عالِم و دانا شُدَندی مُقْتَدی
تا کُتُبهایِ طَبیبی ساختند
جسم را از رَنج میپَرداختند
این نُجوم و طِبّْ وَحْیِ اَنْبیاست
عقل و حِس را سویِ بیسو رَهْ کجاست؟
عقلِ جُزویْ عقلِ اِسْتِخراج نیست
جُز پَذیرایِ فَن و مُحتاج نیست
قابِلِ تَعْلیم و فَهْم است این خِرَد
لیکْ صاحِب وَحْی تَعْلیمَش دَهَد
جُمله حِرفَتْها یَقین از وَحْی بود
اَوَّلِ او لیکْ عقل آن را فُزود
هیچ حِرفَت را بِبین کین عقلِ ما
تانَد او آموختنْ بیاوسْتا؟
گَرچه اَنْدَر مَکْر مویْاِشْکاف بُد
هیچ پیشه رامْ بیاُستا نَشُد
دانشِ پیشه ازین عقل اَرْ بُدی
پیشهیی بیاوسْتا حاصِل شُدی
خاضِع اَنْدَر مَسجدِ اَقْصی شُدی
نوگیاهی رُسته دیدی اَنْدَرو
پَس بِگُفتی نام و نَفْعِ خود بگو
تو چه دارویی؟ چهیی نامَت چی است؟
تو زیانِ کیّ و نَفْعَت بر کی است؟
پَس بِگُفتی هر گیاهی فِعْل و نام
که من آن را جانَم و این را حِمام
من مَرین را زَهْرم و او را شِکَر
نامِ مَن این است بر لوح از قَدَر
پَس طَبیبان از سُلَیمانْ زان گیا
عالِم و دانا شُدَندی مُقْتَدی
تا کُتُبهایِ طَبیبی ساختند
جسم را از رَنج میپَرداختند
این نُجوم و طِبّْ وَحْیِ اَنْبیاست
عقل و حِس را سویِ بیسو رَهْ کجاست؟
عقلِ جُزویْ عقلِ اِسْتِخراج نیست
جُز پَذیرایِ فَن و مُحتاج نیست
قابِلِ تَعْلیم و فَهْم است این خِرَد
لیکْ صاحِب وَحْی تَعْلیمَش دَهَد
جُمله حِرفَتْها یَقین از وَحْی بود
اَوَّلِ او لیکْ عقل آن را فُزود
هیچ حِرفَت را بِبین کین عقلِ ما
تانَد او آموختنْ بیاوسْتا؟
گَرچه اَنْدَر مَکْر مویْاِشْکاف بُد
هیچ پیشه رامْ بیاُستا نَشُد
دانشِ پیشه ازین عقل اَرْ بُدی
پیشهیی بیاوسْتا حاصِل شُدی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود
کَندنِ گوری که کمتر پیشه بود
کِی زِ فِکْرِ و حیله و اَنْدیشه بود؟
گَر بُدی این فَهْمْ مَر قابیل را
کِی نَهادی بر سَر او هابیل را؟
که کجا غایب کُنم این کُشته را؟
این به خون و خاکْ در آغشته را؟
دید زاغی زاغِ مُرده در دَهان
بَر گرفته تیز میآمد چُنان
از هوا زیر آمد و شُد او به فَن
از پِیِ تَعْلیمْ او را گورکَن
پَس به چَنگالْ از زمین اَنْگیخت گَرد
زود زاغِ مُرده را در گور کرد
دَفنْ کَردَش پَس بِپوشیدَش به خاک
زاغ از اِلْهامِ حَقْ بُد عِلْمناک
گفت قابیل آه شُه بر عقلِ من
که بُوَد زاغی زِ من اَفْزون به فَن
عقل کُل را گفت مازاغَ الْبَصَر
عقلِ جُزوی میکُند هر سو نَظَر
عقلِ مازاغ است نورِ خاصِگان
عقلِ زاغِ اُسْتادِ گورِ مُردگان
جان که او دُنبالهٔ زاغان پَرَد
زاغْ او را سویِ گورستان بَرَد
هین مَدو اَنْدَر پِیِ نَفْسِ چو زاغ
کو به گورستان بَرَد نه سویِ باغ
گَر رَوی رو در پِیِ عَنْقایِ دل
سویِ قاف و مَسجدِ اَقْصایِ دل
نوگیاهی هر دَم ز سودایِ تو
میدَمَد در مَسجدِ اَقْصایِ تو
تو سُلَیمانوار دادِ او بِدِه
پِی بَر از وِیْ پایِ رَد بر وِیْ مَنِه
زان که حالِ این زمینِ با ثَبات
باز گوید با تو انواعِ نَبات
در زمین گَر نیشِکَر وَرْ خود نِی است
تَرجُمانِ هر زمینْ نَبْتِ وِیْ است
پَس زَمینِ دل که نَبْتَش فکر بود
فکرها اسرارِ دل را وا نِمود
گَر سُخنکَش یابَم اَنْدَر اَنْجُمن
صد هزاران گُل بِرویَم چون چَمَن
وَرْ سُخنکُش یابَم آن دَم زن به مُزد
میگُریزَد نکتهها از دلْ چو دُزد
جُنبِشِ هرکَس به سویِ جاذِب است
جَذْبِ صدقْ نه چو جَذْبِ کاذب است
میرَوی گَهْ گُمرَه و گَهْ در رَشَد
رِشته پیدا نه و آن کِتْ میکَشَد
اُشتُرِ کوری مَهارِ تو رَهین
تو کَشِش میبین مَهارت را مَبین
گَر شُدی مَحْسوسْ جَذّاب و مَهار
پَس نَمانْدی این جهان دارُالْغِرار
گَبْر دیدی کو پی سَگ میرَوَد
سُخْرهٔ دیوِ سِتَنْبَه میشود
در پِیِ او کِی شُدی مانند حیز؟
پایِ خود را واکَشیدی گَبْر نیز
گاو گَر واقِف زِ قَصّابان بُدی
کِی پِی ایشان بِدان دُکاّن شُدی؟
یا بِخورْدی از کَفِ ایشان سَبوس
یا بِدادی شیرشان از چاپلوس
وَرْ بِخورْدی کِی علف هَضمَش شُدی؟
گَر زِ مَقْصودِ عَلَف واقِف بُدی؟
پَس سُتونِ این جهانْ خود غَفْلَت است
چیست دولت؟ کین دَوادوْ با لَت است
اَوَّلَش دو دو به آخِر لَتْ بِخَور
جُز دَرین ویرانه نَبْوَد مرگِ خَر
تو به جِدْ کاری که بِگْرفتی به دست
عیبَش این دَمْ بر تو پوشیده شُدهست
زان هَمیتانی بِدادن تَن به کار
که بِپوشید از تو عیبَش کِردگار
هم چُنین هر فکر که گرمی دران
عَیْبِ آن فِکْرَت شُدهست از تو نَهان
بر تو گَر پیدا شُدی زو عَیْب و شَیْن
زو رَمیدی جانْت بُعْدَ الْمَشْرِقَیْن
حالْ کاخِر زو پشیمان میشَوی
گَر بُوَد این حالت اَوَّل کِی دَوی؟
پَس بِپوشید اَوَّل آن بر جانِ ما
تا کنیم آن کار بر وِفْقِ قَضا
چون قَضا آوَرْد حُکْمِ خود پَدید
چَشمْ وا شُد تا پَشیمانی رَسید
این پَشیمانی قَضایِ دیگراست
این پَشیمانی بِهِل حَق را پَرَست
وَرْ کُنی عادت پَشیمان خور شَوی
زین پَشیمانی پَشیمانتَر شوی
نیم عُمرَت در پَریشانی رَوَد
نیمِ دیگر در پَشیمانی رَوَد
تَرکِ این فکر و پَریشانی بِگو
حال و یار و کارِ نیکوتَر بِجو
وَر نَداری کار نیکوتَر به دست
پَس پَشیمانیْت بر فَوْتِ چه است؟
گَر هَمیدانی رَهِ نیکو پَرَست
وَر نَدانی چون بدانی کین بَد است؟
بَد نَدانی تا ندانی نیک را
ضِدّ را از ضد توان دید ای فتی
چون زِ تَرکِ فِکْرِاین عاجِزشُدی
از گُنَه آن گاه هم عاجُز بُدی
چون بُدی عاجز پَشیمانی زِ چیست؟
عاجزی را باز جو کَزْ جَذْبِ کیست؟
عاجِزی بیقادری اَنْدَر جهان
کَس نَدیدهست و نباشد این بِدان
هم چُنین هر آرزو که میبَری
تو زِ عَیْبِ آن حِجابی اَنْدَری
وَرْ نِمودی عِلَّت آن آرزو
خود رَمیدی جانِ تو زان جُست و جو
گَرْ نِمودی عَیْبِ آن کارْ او تورا
کَس نَبُردی کَش کَشان آن سو تورا
وان دِگَر کار کَزْ آن هستی نَفور
زان بُوَد که عیبَش آمد در ظُهور
ای خدای رازدانِ خوشْسُخن
عَیْبِ کارِ بَد زِ ما پنهان مَکُن
عَیْبِ کارِ نیک را مَنْما به ما
تا نَگَردیم از رَوِشْ سَرد و هَبا
هم بَر آن عادتْ سُلَیمانِ سَنی
رفت در مَسجد میان روشنی
قاعدهیْ هر روز را میجُست شاه
که بِبینَد مسجد اَنْدَر نو گیاه
دل بِبینَد سِر بِدان چَشمِ صَفی
آن حَشایش که شُد از عامه خَفی
کِی زِ فِکْرِ و حیله و اَنْدیشه بود؟
گَر بُدی این فَهْمْ مَر قابیل را
کِی نَهادی بر سَر او هابیل را؟
که کجا غایب کُنم این کُشته را؟
این به خون و خاکْ در آغشته را؟
دید زاغی زاغِ مُرده در دَهان
بَر گرفته تیز میآمد چُنان
از هوا زیر آمد و شُد او به فَن
از پِیِ تَعْلیمْ او را گورکَن
پَس به چَنگالْ از زمین اَنْگیخت گَرد
زود زاغِ مُرده را در گور کرد
دَفنْ کَردَش پَس بِپوشیدَش به خاک
زاغ از اِلْهامِ حَقْ بُد عِلْمناک
گفت قابیل آه شُه بر عقلِ من
که بُوَد زاغی زِ من اَفْزون به فَن
عقل کُل را گفت مازاغَ الْبَصَر
عقلِ جُزوی میکُند هر سو نَظَر
عقلِ مازاغ است نورِ خاصِگان
عقلِ زاغِ اُسْتادِ گورِ مُردگان
جان که او دُنبالهٔ زاغان پَرَد
زاغْ او را سویِ گورستان بَرَد
هین مَدو اَنْدَر پِیِ نَفْسِ چو زاغ
کو به گورستان بَرَد نه سویِ باغ
گَر رَوی رو در پِیِ عَنْقایِ دل
سویِ قاف و مَسجدِ اَقْصایِ دل
نوگیاهی هر دَم ز سودایِ تو
میدَمَد در مَسجدِ اَقْصایِ تو
تو سُلَیمانوار دادِ او بِدِه
پِی بَر از وِیْ پایِ رَد بر وِیْ مَنِه
زان که حالِ این زمینِ با ثَبات
باز گوید با تو انواعِ نَبات
در زمین گَر نیشِکَر وَرْ خود نِی است
تَرجُمانِ هر زمینْ نَبْتِ وِیْ است
پَس زَمینِ دل که نَبْتَش فکر بود
فکرها اسرارِ دل را وا نِمود
گَر سُخنکَش یابَم اَنْدَر اَنْجُمن
صد هزاران گُل بِرویَم چون چَمَن
وَرْ سُخنکُش یابَم آن دَم زن به مُزد
میگُریزَد نکتهها از دلْ چو دُزد
جُنبِشِ هرکَس به سویِ جاذِب است
جَذْبِ صدقْ نه چو جَذْبِ کاذب است
میرَوی گَهْ گُمرَه و گَهْ در رَشَد
رِشته پیدا نه و آن کِتْ میکَشَد
اُشتُرِ کوری مَهارِ تو رَهین
تو کَشِش میبین مَهارت را مَبین
گَر شُدی مَحْسوسْ جَذّاب و مَهار
پَس نَمانْدی این جهان دارُالْغِرار
گَبْر دیدی کو پی سَگ میرَوَد
سُخْرهٔ دیوِ سِتَنْبَه میشود
در پِیِ او کِی شُدی مانند حیز؟
پایِ خود را واکَشیدی گَبْر نیز
گاو گَر واقِف زِ قَصّابان بُدی
کِی پِی ایشان بِدان دُکاّن شُدی؟
یا بِخورْدی از کَفِ ایشان سَبوس
یا بِدادی شیرشان از چاپلوس
وَرْ بِخورْدی کِی علف هَضمَش شُدی؟
گَر زِ مَقْصودِ عَلَف واقِف بُدی؟
پَس سُتونِ این جهانْ خود غَفْلَت است
چیست دولت؟ کین دَوادوْ با لَت است
اَوَّلَش دو دو به آخِر لَتْ بِخَور
جُز دَرین ویرانه نَبْوَد مرگِ خَر
تو به جِدْ کاری که بِگْرفتی به دست
عیبَش این دَمْ بر تو پوشیده شُدهست
زان هَمیتانی بِدادن تَن به کار
که بِپوشید از تو عیبَش کِردگار
هم چُنین هر فکر که گرمی دران
عَیْبِ آن فِکْرَت شُدهست از تو نَهان
بر تو گَر پیدا شُدی زو عَیْب و شَیْن
زو رَمیدی جانْت بُعْدَ الْمَشْرِقَیْن
حالْ کاخِر زو پشیمان میشَوی
گَر بُوَد این حالت اَوَّل کِی دَوی؟
پَس بِپوشید اَوَّل آن بر جانِ ما
تا کنیم آن کار بر وِفْقِ قَضا
چون قَضا آوَرْد حُکْمِ خود پَدید
چَشمْ وا شُد تا پَشیمانی رَسید
این پَشیمانی قَضایِ دیگراست
این پَشیمانی بِهِل حَق را پَرَست
وَرْ کُنی عادت پَشیمان خور شَوی
زین پَشیمانی پَشیمانتَر شوی
نیم عُمرَت در پَریشانی رَوَد
نیمِ دیگر در پَشیمانی رَوَد
تَرکِ این فکر و پَریشانی بِگو
حال و یار و کارِ نیکوتَر بِجو
وَر نَداری کار نیکوتَر به دست
پَس پَشیمانیْت بر فَوْتِ چه است؟
گَر هَمیدانی رَهِ نیکو پَرَست
وَر نَدانی چون بدانی کین بَد است؟
بَد نَدانی تا ندانی نیک را
ضِدّ را از ضد توان دید ای فتی
چون زِ تَرکِ فِکْرِاین عاجِزشُدی
از گُنَه آن گاه هم عاجُز بُدی
چون بُدی عاجز پَشیمانی زِ چیست؟
عاجزی را باز جو کَزْ جَذْبِ کیست؟
عاجِزی بیقادری اَنْدَر جهان
کَس نَدیدهست و نباشد این بِدان
هم چُنین هر آرزو که میبَری
تو زِ عَیْبِ آن حِجابی اَنْدَری
وَرْ نِمودی عِلَّت آن آرزو
خود رَمیدی جانِ تو زان جُست و جو
گَرْ نِمودی عَیْبِ آن کارْ او تورا
کَس نَبُردی کَش کَشان آن سو تورا
وان دِگَر کار کَزْ آن هستی نَفور
زان بُوَد که عیبَش آمد در ظُهور
ای خدای رازدانِ خوشْسُخن
عَیْبِ کارِ بَد زِ ما پنهان مَکُن
عَیْبِ کارِ نیک را مَنْما به ما
تا نَگَردیم از رَوِشْ سَرد و هَبا
هم بَر آن عادتْ سُلَیمانِ سَنی
رفت در مَسجد میان روشنی
قاعدهیْ هر روز را میجُست شاه
که بِبینَد مسجد اَنْدَر نو گیاه
دل بِبینَد سِر بِدان چَشمِ صَفی
آن حَشایش که شُد از عامه خَفی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی
صوفییی دَرباغْ ازبَهرِ گُشاد
صوفیانه رویْ بر زانو نَهاد
پَس فُرو رفت اوبه خود اَنْدَر نُغول
شُد مَلول از صورتِ خوابَش فُضول
که چه خُسبی؟ آخِر اَنْدَر رَز نِگَر
این درختان بین و آثار و خُضَر
اَمْرِ حَقْ بِشْنو که گفته ست اُنْظُروا
سویِ این آثار رَحمَت آر رو
گفت آثارش دل است ای بوالْهَوَس
آن بُرونْ آثارِ آثار است بَس
باغها و سَبزهها درعینِ جان
بَر بُرون عَکسَش چو در آبِ رَوان
آن خیالِ باغ باشَد اَنْدَر آب
که کُنَد از لُطفِ آب آن اِضْطِراب
باغها و میوهها اَنْدَر دل است
عَکسِ لُطفِ آن بَرین آب و گِل است
گَر نبودی عکسِ آن سَروِ سُرور
پَس نَخوانْدی ایزَدش دارُالْغُرور
این غرور آن است یعنی این خیال
هست از عکسِ دل و جانِ رِجال
جُمله مَغرورانْ بَرین عکس آمده
بر گُمانی کین بُوَد جَنَّت کَده
میگُریزَند از اصولِ باغها
بر خیالی میکُنند آن لاغها
چون که خوابِ غَفْلَت آیَدشان به سَر
راست بینند و چه سود است آن نَظَر؟
پَس به گورستانْ غَریو افتاد و آه
تا قیامَت زین غَلَط واحَسْرَتا
ای خُنُک آن را که پیش از مرگْ مُرد
یعنی او از اَصْلِ این رَز بوی بُرد
صوفیانه رویْ بر زانو نَهاد
پَس فُرو رفت اوبه خود اَنْدَر نُغول
شُد مَلول از صورتِ خوابَش فُضول
که چه خُسبی؟ آخِر اَنْدَر رَز نِگَر
این درختان بین و آثار و خُضَر
اَمْرِ حَقْ بِشْنو که گفته ست اُنْظُروا
سویِ این آثار رَحمَت آر رو
گفت آثارش دل است ای بوالْهَوَس
آن بُرونْ آثارِ آثار است بَس
باغها و سَبزهها درعینِ جان
بَر بُرون عَکسَش چو در آبِ رَوان
آن خیالِ باغ باشَد اَنْدَر آب
که کُنَد از لُطفِ آب آن اِضْطِراب
باغها و میوهها اَنْدَر دل است
عَکسِ لُطفِ آن بَرین آب و گِل است
گَر نبودی عکسِ آن سَروِ سُرور
پَس نَخوانْدی ایزَدش دارُالْغُرور
این غرور آن است یعنی این خیال
هست از عکسِ دل و جانِ رِجال
جُمله مَغرورانْ بَرین عکس آمده
بر گُمانی کین بُوَد جَنَّت کَده
میگُریزَند از اصولِ باغها
بر خیالی میکُنند آن لاغها
چون که خوابِ غَفْلَت آیَدشان به سَر
راست بینند و چه سود است آن نَظَر؟
پَس به گورستانْ غَریو افتاد و آه
تا قیامَت زین غَلَط واحَسْرَتا
ای خُنُک آن را که پیش از مرگْ مُرد
یعنی او از اَصْلِ این رَز بوی بُرد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت
پَس سُلیمان دید اَنْدَر گوشهیی
نوگیاهی رُسته هَمچون خوشهیی
دید بَس نادرْگیاهی سَبز و تَر
می رُبود آن سَبزی اَش نور از بَصَر
پَس سَلامَش کرد درحال آن حَشیش
او جَوابَش گفت و بِشْکُفت از خوشیش
گفت نامَت چیست؟ بَرگو بی دَهان
گفت خَرّوب است ای شاهِ جهان
گفت اَنْدَر تو چه خاصَّت بُوَد؟
گفت من رُستَم مَکان ویران شود
من که خَرّوبم خَرابِ مَنْزِلَم
هادِمِ بُنیادِ این آب و گِلَم
پَس سُلِیمان آن زمان دانِست زود
که اَجَل آمد سَفَر خواهد نِمود
گفت تا من هستم این مَسجد یَقین
در خَلَل نایَد زِ آفاتِ زمین
تا که مِن باشم وجود من بُوَد
مسجدِاَقْصی مُخَلخَل کِی شود؟
پَس که هَدْمِ مَسجدِ ما بیگُمان
نَبْوَد اِلّا بَعدِ مرگِ ما بِدان
مَسجد است آن دِل که جِسمَش ساجِد است
یا رِبَد خَرّوب هرجا مَسجد است
یارِ بَد چون رُست در تو مِهْرِ او
هین ازو بُگریزوکَم کُن گفت و گو
برکَن از بیخَش که گر سَر بَرزَنَد
مَر تورا و مسجِدَت را بَر کَنَد
عاشقا خرّوب تو آمد کژْی
هَمچو طِفلانْ سویِ کَژْ چون میغَژی؟
خویشْ مُجرِمْ دان و مُجرم گو مَتَرس
تا نَدُزدَد از تو آن اُستادْ درس
چون بگویی جاهِلَم تَعلیم دِه
این چُنین اِنْصافْ از ناموس بِهْ
از پدر آموز ای روشن جَبین
ربَّنا گفت و ظَلَمْنا پیش از این
نه بهانه کرد و نه تَزویر ساخت
نه لِوای مَکْر و حیلَت بَرفَراخت
باز آن ابلیسْ بحث آغاز کرد
که بُدم من سُرخ رو کردیم زَرد
رَنگْ رَنگِ توست صَبّاغَم تویی
اَصْلِ جرُم و آفَت و داغَم تویی
هین بِخوان رَبِّ بِما آَغْوَیْتَنی
تا نَگَردی جَبْری و کَژکَم تَنی
بر درخت جَبر تا کی بَرجَهی؟
اختیار خویش را یک سو نَهی؟
هَمچو آن اِبْلیس و ذُرّیّات او
با خدا در جنگ و اِنْدَر گفت و گو
چون بُوَد اِکراه با چَندان خَوشی
که تو در عِصْیان هَمی دامَن کَشی؟
آن چُنان خوش کس رَوَد در مُکْرَهی
کَس چُنان رَقصان دَوَد در گُمْرَهی؟
بیست مُرده جنگ میکردی در آن
کِتْ هَمیدادند پَند آن دیگران
که صواب این است و راه این است و بَس
کِی زَنَد طَعْنه مرا جُز هیچ کَس؟
کِی چُنین گوید کسی کو مُکْرَه است؟
چون چُنین جَنگَد کسی کو بیرَه است؟
هرچه نَفست خواست داری اختیار
هرچه عقلت خواست آری اِضْطِرار
داند او کو نیک بَخت و مَحْرَم است
زیرکی زِابْلیس و عشق از آدم است
زیرکی سبّاحی آمد در بِحار
کَم رَهَد غَرق است و او پایانِ کار
هِل سِباحَت را رَها کُن کِبْر و کین
نیست جَیحون نیست جو دریاست این
وان گَهان دریای ژَرفِ بی پَناه
دَر رُبایَد هفت دریا را چو کاه
عشق چون کَشتی بُوَد بهر خَواص
کَم بُوَد آفَت بُوَد اغْلَب خَلاص
زیرکی بِفروش و حیرانی بِخَر
زیرکی ظَنّ است و حیرانی نَظَر
عقل قُربان کن به پیش مصطفی
حَسْبی اللهْ گو که اللهْ اَم کَفی
هَمچو کَنعان سَر زِ کَشتی وا مَکَش
که غُرورَش داد نَفس زیرَکَش
که برآیم برسر کوه مشید
مِنَّت نوحم چرا باید کَشید؟
چون رَمی از مِنَّتَش ای بیرَشَد
که خدا هم مِنَّتِ او می کَشَد؟
چون نباشد مِنَّتَش بر جانِ ما
چون که شُکرو مِنَّتَش گوید خدا؟
توچه دانی ای غَرارهیْ پُر حَسَد
مِنَّت او را خدا هم میکَشَد
کاشْکی او آشنا ناموختی
تا طَمَع در نوح و کَشتی دوختی
کاش چون طِفل از حِیَل جاهِل بُدی
تا چو طِفلان چَنگ در مادر زدی
یا به عِلمِ نَقل کم بودی مَلی
عِلْمِ وَحْیِ دل رُبودی از وَلی
با چُنین نوری چو پیش آری کتاب
جانِ وَحْی آسایِ تو آرَد عِتاب
چون تَیَمُّم با وجودِ آب دان
عِلْمِ نَقْلی با دَمِ قُطْبِ زمان
خویش اَبْلَه کُن تَبَع می رو سِپَس
رَستَگی زین اَبْلَهی یابیّ و بَس
اَکْثَر اَهلِ الْجَنَّةِ الْبُلْهْ ای پِسَر
بَهرِ این گفتهست سُلْطانُ الْبَشَر
زیرکی چون کِبْر و بادْانگیز توست
اَبْلَهی شو تا بِمانَد دل دُرُست
اَبْلَهی نه کو به مَسْخَرگی دو توست
اَبْلَهی کو والِه و حیرانِ توست
اَبْلَهانَند آن زنان دَست بُر
از کَف اَبْلَه وَز رُخِ یوسُف نُذُر
عقل را قربان کُن اَندَر عشقِ دوست
عقلها باری از آن سویَسْت کوست
عقلها آن سو فِرستاده عُقول
مانده این سو که نه مَعشوق است گول
زین سَر از حِیْرَت گَر این عَقْلَت رَوَد
هر سَر مویَت سَر و عَقلی شود
نیست آن سو رَنْجِ فِکْرَت بر دِماغ
که دِماغ و عقل رویَد دشت و باغ
سویِ دشت از دشت نکته بِشنوی
سویِ باغ آیی شود نَخْلَت رَوی
اَنْدَر این رَه تَرک کُن طاق و طُرُنْب
تا قَلاووزَت نَجُنْبَد تو مَجُنْب
هرکِه او بی سَر بِجُنْبَد دُم بُوَد
جِنْبِشَش چون جُنْبِش گَزْدُم بُوَد
کَژرو و شَبکور و زشت و زَهرناک
پیشه او خَستَنِ اَجْسامِ پاک
سَر بِکوب آن را که سِرَّش این بُوَد
خُلْق و خویِ مُسْتَمِرَّش این بُوَد
خود صَلاح اوست آن سَر کوفْتَن
تا رَهَد جانْ ریزهاَش زان شومْ تَن
واسِتان از دستِ دیوانه سِلاح
تا زِتو راضی شود عَدل و صَلاح
چون سِلاحَش هست و عَقلَش نه بِبَند
دَست او را وَرْنه آرَد صد گَزَنْد
نوگیاهی رُسته هَمچون خوشهیی
دید بَس نادرْگیاهی سَبز و تَر
می رُبود آن سَبزی اَش نور از بَصَر
پَس سَلامَش کرد درحال آن حَشیش
او جَوابَش گفت و بِشْکُفت از خوشیش
گفت نامَت چیست؟ بَرگو بی دَهان
گفت خَرّوب است ای شاهِ جهان
گفت اَنْدَر تو چه خاصَّت بُوَد؟
گفت من رُستَم مَکان ویران شود
من که خَرّوبم خَرابِ مَنْزِلَم
هادِمِ بُنیادِ این آب و گِلَم
پَس سُلِیمان آن زمان دانِست زود
که اَجَل آمد سَفَر خواهد نِمود
گفت تا من هستم این مَسجد یَقین
در خَلَل نایَد زِ آفاتِ زمین
تا که مِن باشم وجود من بُوَد
مسجدِاَقْصی مُخَلخَل کِی شود؟
پَس که هَدْمِ مَسجدِ ما بیگُمان
نَبْوَد اِلّا بَعدِ مرگِ ما بِدان
مَسجد است آن دِل که جِسمَش ساجِد است
یا رِبَد خَرّوب هرجا مَسجد است
یارِ بَد چون رُست در تو مِهْرِ او
هین ازو بُگریزوکَم کُن گفت و گو
برکَن از بیخَش که گر سَر بَرزَنَد
مَر تورا و مسجِدَت را بَر کَنَد
عاشقا خرّوب تو آمد کژْی
هَمچو طِفلانْ سویِ کَژْ چون میغَژی؟
خویشْ مُجرِمْ دان و مُجرم گو مَتَرس
تا نَدُزدَد از تو آن اُستادْ درس
چون بگویی جاهِلَم تَعلیم دِه
این چُنین اِنْصافْ از ناموس بِهْ
از پدر آموز ای روشن جَبین
ربَّنا گفت و ظَلَمْنا پیش از این
نه بهانه کرد و نه تَزویر ساخت
نه لِوای مَکْر و حیلَت بَرفَراخت
باز آن ابلیسْ بحث آغاز کرد
که بُدم من سُرخ رو کردیم زَرد
رَنگْ رَنگِ توست صَبّاغَم تویی
اَصْلِ جرُم و آفَت و داغَم تویی
هین بِخوان رَبِّ بِما آَغْوَیْتَنی
تا نَگَردی جَبْری و کَژکَم تَنی
بر درخت جَبر تا کی بَرجَهی؟
اختیار خویش را یک سو نَهی؟
هَمچو آن اِبْلیس و ذُرّیّات او
با خدا در جنگ و اِنْدَر گفت و گو
چون بُوَد اِکراه با چَندان خَوشی
که تو در عِصْیان هَمی دامَن کَشی؟
آن چُنان خوش کس رَوَد در مُکْرَهی
کَس چُنان رَقصان دَوَد در گُمْرَهی؟
بیست مُرده جنگ میکردی در آن
کِتْ هَمیدادند پَند آن دیگران
که صواب این است و راه این است و بَس
کِی زَنَد طَعْنه مرا جُز هیچ کَس؟
کِی چُنین گوید کسی کو مُکْرَه است؟
چون چُنین جَنگَد کسی کو بیرَه است؟
هرچه نَفست خواست داری اختیار
هرچه عقلت خواست آری اِضْطِرار
داند او کو نیک بَخت و مَحْرَم است
زیرکی زِابْلیس و عشق از آدم است
زیرکی سبّاحی آمد در بِحار
کَم رَهَد غَرق است و او پایانِ کار
هِل سِباحَت را رَها کُن کِبْر و کین
نیست جَیحون نیست جو دریاست این
وان گَهان دریای ژَرفِ بی پَناه
دَر رُبایَد هفت دریا را چو کاه
عشق چون کَشتی بُوَد بهر خَواص
کَم بُوَد آفَت بُوَد اغْلَب خَلاص
زیرکی بِفروش و حیرانی بِخَر
زیرکی ظَنّ است و حیرانی نَظَر
عقل قُربان کن به پیش مصطفی
حَسْبی اللهْ گو که اللهْ اَم کَفی
هَمچو کَنعان سَر زِ کَشتی وا مَکَش
که غُرورَش داد نَفس زیرَکَش
که برآیم برسر کوه مشید
مِنَّت نوحم چرا باید کَشید؟
چون رَمی از مِنَّتَش ای بیرَشَد
که خدا هم مِنَّتِ او می کَشَد؟
چون نباشد مِنَّتَش بر جانِ ما
چون که شُکرو مِنَّتَش گوید خدا؟
توچه دانی ای غَرارهیْ پُر حَسَد
مِنَّت او را خدا هم میکَشَد
کاشْکی او آشنا ناموختی
تا طَمَع در نوح و کَشتی دوختی
کاش چون طِفل از حِیَل جاهِل بُدی
تا چو طِفلان چَنگ در مادر زدی
یا به عِلمِ نَقل کم بودی مَلی
عِلْمِ وَحْیِ دل رُبودی از وَلی
با چُنین نوری چو پیش آری کتاب
جانِ وَحْی آسایِ تو آرَد عِتاب
چون تَیَمُّم با وجودِ آب دان
عِلْمِ نَقْلی با دَمِ قُطْبِ زمان
خویش اَبْلَه کُن تَبَع می رو سِپَس
رَستَگی زین اَبْلَهی یابیّ و بَس
اَکْثَر اَهلِ الْجَنَّةِ الْبُلْهْ ای پِسَر
بَهرِ این گفتهست سُلْطانُ الْبَشَر
زیرکی چون کِبْر و بادْانگیز توست
اَبْلَهی شو تا بِمانَد دل دُرُست
اَبْلَهی نه کو به مَسْخَرگی دو توست
اَبْلَهی کو والِه و حیرانِ توست
اَبْلَهانَند آن زنان دَست بُر
از کَف اَبْلَه وَز رُخِ یوسُف نُذُر
عقل را قربان کُن اَندَر عشقِ دوست
عقلها باری از آن سویَسْت کوست
عقلها آن سو فِرستاده عُقول
مانده این سو که نه مَعشوق است گول
زین سَر از حِیْرَت گَر این عَقْلَت رَوَد
هر سَر مویَت سَر و عَقلی شود
نیست آن سو رَنْجِ فِکْرَت بر دِماغ
که دِماغ و عقل رویَد دشت و باغ
سویِ دشت از دشت نکته بِشنوی
سویِ باغ آیی شود نَخْلَت رَوی
اَنْدَر این رَه تَرک کُن طاق و طُرُنْب
تا قَلاووزَت نَجُنْبَد تو مَجُنْب
هرکِه او بی سَر بِجُنْبَد دُم بُوَد
جِنْبِشَش چون جُنْبِش گَزْدُم بُوَد
کَژرو و شَبکور و زشت و زَهرناک
پیشه او خَستَنِ اَجْسامِ پاک
سَر بِکوب آن را که سِرَّش این بُوَد
خُلْق و خویِ مُسْتَمِرَّش این بُوَد
خود صَلاح اوست آن سَر کوفْتَن
تا رَهَد جانْ ریزهاَش زان شومْ تَن
واسِتان از دستِ دیوانه سِلاح
تا زِتو راضی شود عَدل و صَلاح
چون سِلاحَش هست و عَقلَش نه بِبَند
دَست او را وَرْنه آرَد صد گَزَنْد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راهزن
بَد گُهَر را عِلْم و فَن آموختن
دادنِ تیغی به دَستِ راه زَن
تیغ دادن در کَفِ زَنگیِّ مَست
بِه که آیَد عِلْمْ ناکَس را به دست
علم و مال و مَنْصِب و جاه و قِران
فِتنه آمد در کَفِ بدگوهران
پس غَزا زین فرض شُد بر مومنان
تا سِتانَند از کَفِ مَجنون سِنان
جانِ او مَجنون تَنَش شمشیر او
واسِتان شمشیر را زان زشت خو
آنچه مَنْصَب میکُند با جاهِلان
از فَضیحَت کِی کُنَد صد اَرْسَلان؟
عَیْبِ او مَخفیست چون آلَت بیافت
مارَش ازسوراخْ بر صَحرا شِتافت
جُمله صَحرا مار و گَزْدُم پُر شود
چون که جاهِل شاهِ حُکْمِ مُر شود
مال و مَنْصِب ناکسی کارَد به دَست
طالِبِ رُسواییِ خویش او شُدهست
یا کُنَد بُخْل و عَطاها کَم دَهَد
یا سَخا آرَد به ناموضِعْ نَهَد
شاه را در خانه بَیْدَق نَهَد
این چُنین باشد عَطا کَاحْمَق دَهَد
حُکْمْ چون در دَستِ گُم راهی فُتاد
جاه پِنْدارید در چاهی فُتاد
رَهْ نمیدانَد قَلاووزی کُنَد
جانِ زشتِ او جهانْ سوزی کُنَد
طِفْل راهِ فَقر چون پیری گرفت
پیرَوان را غولِ اِدْباری گرفت
که بیا تا ماه بِنْمایَم تورا
ماه را هرگز نَدید آن بی صَفا
چون نِمایی؟ چون نَدیدَستی به عُمر
عکسِ مَهْ در آب هم ای خامِ غُمر
اَحْمَقانْ سَروَر شُدَسْتند و زِ بیم
عاقِلانْ سَرها کَشیده در گِلیم
دادنِ تیغی به دَستِ راه زَن
تیغ دادن در کَفِ زَنگیِّ مَست
بِه که آیَد عِلْمْ ناکَس را به دست
علم و مال و مَنْصِب و جاه و قِران
فِتنه آمد در کَفِ بدگوهران
پس غَزا زین فرض شُد بر مومنان
تا سِتانَند از کَفِ مَجنون سِنان
جانِ او مَجنون تَنَش شمشیر او
واسِتان شمشیر را زان زشت خو
آنچه مَنْصَب میکُند با جاهِلان
از فَضیحَت کِی کُنَد صد اَرْسَلان؟
عَیْبِ او مَخفیست چون آلَت بیافت
مارَش ازسوراخْ بر صَحرا شِتافت
جُمله صَحرا مار و گَزْدُم پُر شود
چون که جاهِل شاهِ حُکْمِ مُر شود
مال و مَنْصِب ناکسی کارَد به دَست
طالِبِ رُسواییِ خویش او شُدهست
یا کُنَد بُخْل و عَطاها کَم دَهَد
یا سَخا آرَد به ناموضِعْ نَهَد
شاه را در خانه بَیْدَق نَهَد
این چُنین باشد عَطا کَاحْمَق دَهَد
حُکْمْ چون در دَستِ گُم راهی فُتاد
جاه پِنْدارید در چاهی فُتاد
رَهْ نمیدانَد قَلاووزی کُنَد
جانِ زشتِ او جهانْ سوزی کُنَد
طِفْل راهِ فَقر چون پیری گرفت
پیرَوان را غولِ اِدْباری گرفت
که بیا تا ماه بِنْمایَم تورا
ماه را هرگز نَدید آن بی صَفا
چون نِمایی؟ چون نَدیدَستی به عُمر
عکسِ مَهْ در آب هم ای خامِ غُمر
اَحْمَقانْ سَروَر شُدَسْتند و زِ بیم
عاقِلانْ سَرها کَشیده در گِلیم
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزمل
خوانْد مُزَّمِّل نَبی را زین سَبَب
که بُرون آ از گِلیم ای بوالْهَرَب
سَر مَکَش اَنْدَر گِلیم و رو مَپوش
که جَهانْ جسمیست سَرگردان تو هوش
هین مَشو پنهان زِ نَنْگِ مُدَّعی
که تو داری شمعِ وَحْیِ شَعْشَعی
هین قُمِ اللَّیلَ که شمعی ای هُمام
شمعْ اَنْدَر شب بُوَد اَنْدَر قیام
بیفُروغَت روز روشن هم شب است
بیپَناهَت شیر اسیر اَرْنَب است
باش کَشتیبان دَرین بَحْرِ صَفا
که تو نوحِ ثانییی ای مُصطفی
رَهْ شِناسی میبِبایَد با لُباب
هَررَهی را خاصه اَنْدَر راهِ آب
خیز بِنْگَر کارَوانِ رَهْ زده
هر طَرَف غولیست کَشتیبان شُده
خِضْرِوقتی غَوْثِ هر کَشتی تویی
هَمچو روحُ اللهْ مَکُن تنهارَوی
پیش این جَمعی چو شمع آسْمان
اِنْقِطاع و خَلوَت آری را بِمان
وقت خَلوت نیست اَنْدَر جمع آی
ای هُدی چون کوهِ قاف و تو هُمای
بَدرْ بر صَدْر فَلَک شُد شبْ رَوان
سَیْر را نَگْذارد از بانگِ سگان
طاعِنان هَمْچو سگان ْ بر بَدْرِ تو
بانگ میدارند سویِ صَدْرِ تو
این سَگان کَرَّند زَامْرِ اَنْصِتوا
از سَفَه وَعْوَع کُنان بر بَدْرِ تو
هین بِمَگْذار ای شِفا رَنجور را
تو زِ خشمِ کَر عَصای کور را
نه تو گفتی قایدِ اَعْمی به راه
صد ثواب و اَجْر یابد از اِله؟
هرکِه او چِلْ گام کوری را کَشَد
گَشت آمُرزیده و یابَد رَشَد
پَس بِکَش تو زین جَهان بیقَرار
جَوْقِ کوران را قِطارْ اَنْدَر قِطار
کارِ هادی این بُوَد تو هادییی
ماتَمِ آخِر زمان را شادییی
هین روان کُن ای اِمامُ الْمُتَّقین
این خیال اَنْدیشگان را تا یَقین
هرکِه در مَکْرِ تو دارد دلْ گِرو
گَرْدَنَش را میزَنَم تو شاد رو
بر سر کوریش کوریها نَهَم
او شِکَر پِنْدارَدو زَهْرَش دَهَم
عقلها از نورِ من اَفروختَنْد
مَکْرها از مَکْرِ من آموختَند
چیست خود آلاجُقِ آن تُرکْمان
پیش پایِ نَرِّه پیلانِ جَهان؟
آن چراغِ او به پیشِ صَرْصَرَم
خود چه باشَد؟ ای مَهینْ پیغامبرم
خیزدَردَم تو به صورِسَهمناک
تا هزاران مُرده بَر رویَد زِ خاک
چون تو اسرافیلِ وقتی راستْ خیز
رَستْخیزی ساز پیش از رَستْخیز
هرکه گوید کو قیامت ای صَنَم
خویش بِنْما که قیامت نَکْ مَنَم
دَرنِگَر ای سایِل مِحْنَت زَده
زین قیامت صد جهان اَفزون شُده
وَر نَباشد اَهلِ این ذِکر و قُنوت
پس جوابُ الْاَحْمَق ای سُلطان سکوت
زآسْمانِ حَق سکوت آید جواب
چون بُوَد جانا دُعا نامُسْتَجاب
ای دَریغا وقتِ خَرمَنگاه شُد
لیکْ روز از بَختِ ما بیگاه شُد
وقت تَنگ است و فَراخی این کلام
تَنگ میآیَد بَرو عُمرِ دوام
نیزه بازی اَنْدَرین گَوهای تَنگ
نیزه بازان را همیآرَد به تَنگ
وقت تنگ و خاطِر و فَهْم عَوام
تنگتر صد رَه زِ وَقت است ای غُلام
چون جوابِ اَحْمَق آمد خامُشی
این درازی در سُخن چون میکَشی؟
از کَمالِ رَحْمَت و موجِ کَرَم
میدَهَد هرشوره را باران و نَم
که بُرون آ از گِلیم ای بوالْهَرَب
سَر مَکَش اَنْدَر گِلیم و رو مَپوش
که جَهانْ جسمیست سَرگردان تو هوش
هین مَشو پنهان زِ نَنْگِ مُدَّعی
که تو داری شمعِ وَحْیِ شَعْشَعی
هین قُمِ اللَّیلَ که شمعی ای هُمام
شمعْ اَنْدَر شب بُوَد اَنْدَر قیام
بیفُروغَت روز روشن هم شب است
بیپَناهَت شیر اسیر اَرْنَب است
باش کَشتیبان دَرین بَحْرِ صَفا
که تو نوحِ ثانییی ای مُصطفی
رَهْ شِناسی میبِبایَد با لُباب
هَررَهی را خاصه اَنْدَر راهِ آب
خیز بِنْگَر کارَوانِ رَهْ زده
هر طَرَف غولیست کَشتیبان شُده
خِضْرِوقتی غَوْثِ هر کَشتی تویی
هَمچو روحُ اللهْ مَکُن تنهارَوی
پیش این جَمعی چو شمع آسْمان
اِنْقِطاع و خَلوَت آری را بِمان
وقت خَلوت نیست اَنْدَر جمع آی
ای هُدی چون کوهِ قاف و تو هُمای
بَدرْ بر صَدْر فَلَک شُد شبْ رَوان
سَیْر را نَگْذارد از بانگِ سگان
طاعِنان هَمْچو سگان ْ بر بَدْرِ تو
بانگ میدارند سویِ صَدْرِ تو
این سَگان کَرَّند زَامْرِ اَنْصِتوا
از سَفَه وَعْوَع کُنان بر بَدْرِ تو
هین بِمَگْذار ای شِفا رَنجور را
تو زِ خشمِ کَر عَصای کور را
نه تو گفتی قایدِ اَعْمی به راه
صد ثواب و اَجْر یابد از اِله؟
هرکِه او چِلْ گام کوری را کَشَد
گَشت آمُرزیده و یابَد رَشَد
پَس بِکَش تو زین جَهان بیقَرار
جَوْقِ کوران را قِطارْ اَنْدَر قِطار
کارِ هادی این بُوَد تو هادییی
ماتَمِ آخِر زمان را شادییی
هین روان کُن ای اِمامُ الْمُتَّقین
این خیال اَنْدیشگان را تا یَقین
هرکِه در مَکْرِ تو دارد دلْ گِرو
گَرْدَنَش را میزَنَم تو شاد رو
بر سر کوریش کوریها نَهَم
او شِکَر پِنْدارَدو زَهْرَش دَهَم
عقلها از نورِ من اَفروختَنْد
مَکْرها از مَکْرِ من آموختَند
چیست خود آلاجُقِ آن تُرکْمان
پیش پایِ نَرِّه پیلانِ جَهان؟
آن چراغِ او به پیشِ صَرْصَرَم
خود چه باشَد؟ ای مَهینْ پیغامبرم
خیزدَردَم تو به صورِسَهمناک
تا هزاران مُرده بَر رویَد زِ خاک
چون تو اسرافیلِ وقتی راستْ خیز
رَستْخیزی ساز پیش از رَستْخیز
هرکه گوید کو قیامت ای صَنَم
خویش بِنْما که قیامت نَکْ مَنَم
دَرنِگَر ای سایِل مِحْنَت زَده
زین قیامت صد جهان اَفزون شُده
وَر نَباشد اَهلِ این ذِکر و قُنوت
پس جوابُ الْاَحْمَق ای سُلطان سکوت
زآسْمانِ حَق سکوت آید جواب
چون بُوَد جانا دُعا نامُسْتَجاب
ای دَریغا وقتِ خَرمَنگاه شُد
لیکْ روز از بَختِ ما بیگاه شُد
وقت تَنگ است و فَراخی این کلام
تَنگ میآیَد بَرو عُمرِ دوام
نیزه بازی اَنْدَرین گَوهای تَنگ
نیزه بازان را همیآرَد به تَنگ
وقت تنگ و خاطِر و فَهْم عَوام
تنگتر صد رَه زِ وَقت است ای غُلام
چون جوابِ اَحْمَق آمد خامُشی
این درازی در سُخن چون میکَشی؟
از کَمالِ رَحْمَت و موجِ کَرَم
میدَهَد هرشوره را باران و نَم
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته میآید
بود شاهی بود اورا بَنْدهیی
مُرده عقلی بود و شَهوَت زندهیی
خُردههایِ خِدمَتَش بُگذاشتی
بَد سِگالیدی نِکو پِنداشتی
گفت شاهَنشَه جِرایَش کَم کُنید
وَر بِجَنْگَد نامَش از خط بَرزَنید
عَقل او کم بود و حِرْصِ او فُزون
چون جِرا کَم دید شُد تُند و حَرون
عَقل بودی گِردِ خود کردی طَواف
تا بِدیدی جُرمِ خود گشتی مُعاف
چون خَری پابَسته تُندَد از خَری
هردوپایَش بَسته گردد بر سَری
پَس بگوید خَر یک بَندَم بَس است
خود مَدان کان دو زِ فِعْلِ آن خَس است
مُرده عقلی بود و شَهوَت زندهیی
خُردههایِ خِدمَتَش بُگذاشتی
بَد سِگالیدی نِکو پِنداشتی
گفت شاهَنشَه جِرایَش کَم کُنید
وَر بِجَنْگَد نامَش از خط بَرزَنید
عَقل او کم بود و حِرْصِ او فُزون
چون جِرا کَم دید شُد تُند و حَرون
عَقل بودی گِردِ خود کردی طَواف
تا بِدیدی جُرمِ خود گشتی مُعاف
چون خَری پابَسته تُندَد از خَری
هردوپایَش بَسته گردد بر سَری
پَس بگوید خَر یک بَندَم بَس است
خود مَدان کان دو زِ فِعْلِ آن خَس است
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم
دَر حَدیث آمد که یَزدانِ مَجید
خَلْقِ عالَم را سه گونه آفرید
یک گُرُه را جُمله عقل و عِلْم و جود
آن فِرشتهست او نَدانَد جُز سُجود
نیست اَنْدَر عُنصُرَش حِرص و هوا
نورِ مُطلَق زنده از عشقِ خدا
یک گروهِ دیگر از دانِش تُهی
هَمچو حیوانْ از عَلَف در فَربَهی
او نَبینَد جُز که اِصْطَبْل و عَلَف
از شَقاوَت غافِل است و از شَرَف
این سِوُم هست آدمیزاد و بَشَر
نیمِ او زِ افْرِشته و نیمیش خَر
نیمِ خَر خود مایِلِ سُفلی بود
نیمِ دیگر مایل عقلی بُوَد
آن دو قَوْمْ آسوده از جنگ و حِراب
وین بَشَر با دو مُخالف در عَذاب
وین بَشَر هم زِ امْتِحانْ قِسْمَت شُدند
آدمی شَکْلَند و سه اُمَّت شُدند
یک گُرُه مُسْتَغْرِقِ مُطْلَق شُدند
هَمچو عیسی با مَلَک مُلْحَق شُدند
نَقْشْ آدم لیکْ مَعنی جِبرئیل
رَسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضَت رَسته وَزْ زُهد و جِهاد
گوییا از آدمی او خود نَزاد
قِسْمِ دیگر با خَران مُلْحَق شُدند
خَشْمِ مَحْض و شَهوتِ مُطْلَق شُدند
وَصْفِ جِبْریلی دَریشان بود رَفت
تَنگ بود آن خانه و آن وَصْفْ زَفْت
مُرده گردد شخص کو بیجان شود
خَر شود چون جانِ او بیآن شود
زان که جانی کان ندارد هست پَست
این سُخَن حَقّ است و صوفی گفته است
او زِ حیوانها فُزونتَر جان کَنَد
در جهانْ باریکْ کاریها کُنَد
مَکْر و تلبیسی که او دانَد تَنید
آن زِ حِیوان دیگر نایَد پَدید
جامههایِ زَرکَشی را بافتن
دُرّها از قَعْر دریا یافتن
خُردهکاریهایِ عِلْمِ هِنْدسه
یا نُجوم و عِلْمِ طِبّ وَ فَلْسفه
که تَعَلُّق با همین دنیاسْتَش
رَهْ به هفتم آسْمان بر نیسْتَش
این همه عِلْمِ بِنایِ آخُراست
که عِمادِ بودِ گاو و اُشتُراست
بَهرِ اِسْتِبْقایِ حَیوانِ چند روز
نامِ آن کردند این گیجانْ رُموز
عِلْمِ راهِ حَقّ وَ عِلْمِ مَنْزِلَش
صاحِبِ دِل دانَد آن را یا دِلَش
پَس دَرین تَرکیبْ حیوانِ لَطیف
آفرید و کرد با دانِشْ اَلیف
نامْ کَالْاَنْعام کرد آن قَوْم را
زان که نِسبَت کو به یَقْظِه نَومْ را؟
روحِ حیوانی ندارد غَیْرِ نَوْم
حِسْهایِ مُنْعَکِس دارند قَوْم
یَقْظِه آمد نَوْمِ حیوانی نَمانْد
اِنْعِکاسِ حِسِّ خود از لَوْح خوانْد
هَمچو حِسِّ آن کِه خواب او را رُبود
چون شُد او بیدارْ عَکْسیَّت نِمود
لاجَرَم اَسْفَل بُوَد از سافِلین
تَرکِ او کُن لا اُحِبُّ الْافِلین
خَلْقِ عالَم را سه گونه آفرید
یک گُرُه را جُمله عقل و عِلْم و جود
آن فِرشتهست او نَدانَد جُز سُجود
نیست اَنْدَر عُنصُرَش حِرص و هوا
نورِ مُطلَق زنده از عشقِ خدا
یک گروهِ دیگر از دانِش تُهی
هَمچو حیوانْ از عَلَف در فَربَهی
او نَبینَد جُز که اِصْطَبْل و عَلَف
از شَقاوَت غافِل است و از شَرَف
این سِوُم هست آدمیزاد و بَشَر
نیمِ او زِ افْرِشته و نیمیش خَر
نیمِ خَر خود مایِلِ سُفلی بود
نیمِ دیگر مایل عقلی بُوَد
آن دو قَوْمْ آسوده از جنگ و حِراب
وین بَشَر با دو مُخالف در عَذاب
وین بَشَر هم زِ امْتِحانْ قِسْمَت شُدند
آدمی شَکْلَند و سه اُمَّت شُدند
یک گُرُه مُسْتَغْرِقِ مُطْلَق شُدند
هَمچو عیسی با مَلَک مُلْحَق شُدند
نَقْشْ آدم لیکْ مَعنی جِبرئیل
رَسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضَت رَسته وَزْ زُهد و جِهاد
گوییا از آدمی او خود نَزاد
قِسْمِ دیگر با خَران مُلْحَق شُدند
خَشْمِ مَحْض و شَهوتِ مُطْلَق شُدند
وَصْفِ جِبْریلی دَریشان بود رَفت
تَنگ بود آن خانه و آن وَصْفْ زَفْت
مُرده گردد شخص کو بیجان شود
خَر شود چون جانِ او بیآن شود
زان که جانی کان ندارد هست پَست
این سُخَن حَقّ است و صوفی گفته است
او زِ حیوانها فُزونتَر جان کَنَد
در جهانْ باریکْ کاریها کُنَد
مَکْر و تلبیسی که او دانَد تَنید
آن زِ حِیوان دیگر نایَد پَدید
جامههایِ زَرکَشی را بافتن
دُرّها از قَعْر دریا یافتن
خُردهکاریهایِ عِلْمِ هِنْدسه
یا نُجوم و عِلْمِ طِبّ وَ فَلْسفه
که تَعَلُّق با همین دنیاسْتَش
رَهْ به هفتم آسْمان بر نیسْتَش
این همه عِلْمِ بِنایِ آخُراست
که عِمادِ بودِ گاو و اُشتُراست
بَهرِ اِسْتِبْقایِ حَیوانِ چند روز
نامِ آن کردند این گیجانْ رُموز
عِلْمِ راهِ حَقّ وَ عِلْمِ مَنْزِلَش
صاحِبِ دِل دانَد آن را یا دِلَش
پَس دَرین تَرکیبْ حیوانِ لَطیف
آفرید و کرد با دانِشْ اَلیف
نامْ کَالْاَنْعام کرد آن قَوْم را
زان که نِسبَت کو به یَقْظِه نَومْ را؟
روحِ حیوانی ندارد غَیْرِ نَوْم
حِسْهایِ مُنْعَکِس دارند قَوْم
یَقْظِه آمد نَوْمِ حیوانی نَمانْد
اِنْعِکاسِ حِسِّ خود از لَوْح خوانْد
هَمچو حِسِّ آن کِه خواب او را رُبود
چون شُد او بیدارْ عَکْسیَّت نِمود
لاجَرَم اَسْفَل بُوَد از سافِلین
تَرکِ او کُن لا اُحِبُّ الْافِلین
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا
زان که اِسْتِعدادِ تَبدیل و نَبَرد
بودَش از پَستیّ و آن را فَوْت کرد
باز حیوان را چو اِسْتِعداد نیست
عُذْرِ او اَنْدَر بَهیمی روشنیست
زو چو اِسْتعداد شُد کان َرهبَرست
هر غذایی کو خورَد مَغْز خَرست
گر بَلادُر خورْد او اَفْیون شود
سِکْته و بیعَقلیاَش اَفْزون شود
مانْد یک قِسْمِ دِگَر اَنْدَر جِهاد
نیمْ حیوان نیمْ حَیّ با رَشاد
روز و شب در جَنگ و اَنْدَر کَشمَکَش
کرده چالیش آخِرَش با اَوَّلَش
بودَش از پَستیّ و آن را فَوْت کرد
باز حیوان را چو اِسْتِعداد نیست
عُذْرِ او اَنْدَر بَهیمی روشنیست
زو چو اِسْتعداد شُد کان َرهبَرست
هر غذایی کو خورَد مَغْز خَرست
گر بَلادُر خورْد او اَفْیون شود
سِکْته و بیعَقلیاَش اَفْزون شود
مانْد یک قِسْمِ دِگَر اَنْدَر جِهاد
نیمْ حیوان نیمْ حَیّ با رَشاد
روز و شب در جَنگ و اَنْدَر کَشمَکَش
کرده چالیش آخِرَش با اَوَّلَش