تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا
داعیِ هر پیشه اومید است و بوک
گَرچه گَردَنْشان زِ کوشش شُد چو دوک
بامْدادان چون سویِ دُکّان رَوَد
بر امید و بوکِ روزی می‌دَوَد
بوکْ روزی نَبْوَدَت چون می‌رَوی؟
خَوْفِ حِرمان هست تو چونی قوی؟
خَوْفِ حِرمانِ اَزَل در کَسْبِ لوت
چون نَکَردَت سُست اَنْدَر جُست و جوت
گویی گَرچه خَوْفِ حِرمان هست پیش
هست اَنْدَر کاهِلی این خَوْف بیش
هست در کوشش امیدم بیش تَر
دارم اَنْدَر کاهِلی اَفْزون خَطَر
پس چرا در کارِ دین ای بَدگُمان
دامَنَت می‌گیرد این خَوْفِ زیان؟
یا نَدیدی کَاهْلِ این بازارِ ما
در چه سودَند اَنْبیا و اَوْلیا؟
زین دُکان رفتن چه کانْشان رو نِمود
اَنْدَرین بازار چون بَستَند سود؟
آتش آن را رامْ چون خَلْخال شُد
بَحْر آن را رام شُد حَمّال شُد
آهن آن را رام شُد چون موم شُد
بادْ آن را بَنده و مَحْکوم شُد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء
قومِ دیگر سخت پنهان می‌رَوَند
شُهرهٔ خَلْقانِ ظاهر کِی شوند؟
این همه دارند و چَشمِ هیچ کَس
بَر نَیُفتد بر کیاشان یک نَفَس
هم کَرامَتْشانْ هم ایشان در حَرَم
نامَشان را نَشنوند اَبْدالْ هم
یا نمی‌دانی کَرَم‌هایِ خدا
کو تو را می‌خوانَد آن سو که بیا
شش جِهَت عالَم همه اِکْرامِ اوست
هر طَرَف که بِنْگَری اِعْلامِ اوست
چون کَریمی گویَدَت آتش دَر آ
اَنْدَرآ زود و مگو سوزَد مرا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن
از اَنَس فرزندِ مالِک آمده‌ست
که به مِهْمانیِّ او شخصی شُده‌ست
او حِکایَت کرد کَزْ بَعدِ طَعام
دید اَنَس دَستارخوان را زَرْدفام
چِرْکِن و آلوده گفت ای خادمه
اَنْدَر اَفْکَن در تَنورش یک‌دَمه
در تَنورِ پُر زِ آتش دَر فَکَند
آن زمانْ دَستارخوان را هوشْمند
جُمله مِهْمانان در آن حیران شُدند
اِنْتِظارِ دودِ کَنْدوری بُدند
بَعدِ یک ساعت بَر آوَرْد از تَنور
پاک و اِسْپید و از آن اوساخْ دور
قوم گفتند ای صَحابیِّ عزیز
چون نَسوزید و مُنَقّی گشت نیز؟
گفت زان که مُصْطَفیٰ دست و دَهان
بَس بِمالید اَنْدَرین دَستارخوان
ای دلِ تَرسَنده از نار و عَذاب
با چُنان دست و لَبی کُن اِقْتِراب
چون جَمادی را چُنین تَشْریف داد
جانِ عاشق را چه‌ها خواهد گُشاد؟
مَر کُلوخِ کعبه را چون قِبْله کرد
خاکِ مَردان باش ای جان در نَبَرد
بَعد ازان گفتند با آن خادمه
تو نگویی حالِ خود با این همه؟
چون فَکَندی زود آن از گفتِ وِیْ؟
گیرم او بُرده‌ست در اسرارْ پِی
این‌چُنین دستارخوانِ قیمتی
چون فَکَندی اَنْدَر آتش ای سِتی؟
گفت دارم بر کَریمانْ اِعْتِماد
نیستم زِاکْرامِ ایشان ناامید
مِیْزَری چِه بْوَد اگر او گویَدَم
دَررو اَنْدَر عینِ آتش بی نَدَم
اَنْدَر اُفْتَم از کَمالِ اِعْتِماد
از عِبادِ الله دارم بَسْ امید
سَر دَر اَنْدازَم نه این دَستارخوان
زِاعْتِمادِ هر کَریمِ رازْدان
ای برادر خود بَرین اِکْسیر زن
کم نباید صِدْقِ مَرد از صِدْقِ زن
آن دلِ مَردی که از زَنْ کَم بُوَد
آن دلی باشد که کَم زِاشْکَم بُوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته
اَنْدَر آن وادی گروهی از عَرَب
خُشک شُد از قَحْطِ بارانْشان قِرَب
در میانِ آن بیابان مانده
کاروانی مرگِ خود بَر خوانده
ناگهانی آن مُغیثِ هر دو کَوْن
مُصْطَفیٰ پیدا شُد از رَهْ بَهرِ عَوْن
دید آن جا کاروانی بَسْ بزرگ
بر تَفِ ریگ و رَهِ صَعْب و سُتُرگ
اُشتُرانْشان را زبان آویخته
خَلْقْ اَنْدَر ریگْ هر سو ریخته
رَحْمَش آمد گفت هین زوتَر رَوید
چند یاری سویِ آن کُثْبان دَوید
گَر سیاهی بر شُتُر مَشک آوَرَد
سویِ میرِ خود به زودی می‌بَرَد
آن شُتُربانِ سِیَه را با شُتُر
سویِ من آرید با فرمانِ مُر
سویِ کُثْبان آمدند آن طالِبان
بَعدِ یک ساعت بِدیدند آن چُنان
بَنده‌یی می‌شُد سِیَه با اُشتُری
راویه پُر آبْ چون هَدیه‌بَری
پس بِدو گفتند می‌خوانَد تو را
این طَرَف فَخْرُ الْبَشَر خَیْرُ الْوَریٰ
گفت من نَشْناسَم او را کیست او؟
گفت او آن ماه‌رویِ قَندخو
نوع‌ها تعریف کَردَندَش که هست
گفت مانا او مگر آن شاعِر است
که گروهی را زَبون کرد او به سِحْر؟
من نَیایَم جانِبِ او نیمْ شِبْر
کَش‌کَشانَش آوَریدَند آن طَرَف
او فَغان بَرداشت در تَشْنیع و تَف
چون کَشیدَندَش به پیشِ آن عزیز
گفت نوشید آب و بَردارید نیز
جُمله را زانْ مَشکْ او سیراب کرد
اُشتُران و هر کسی زان آب خَورْد
راویه پُر کرد و مَشک از مَشکِ او
اَبرِ گَردونْ خیره مانْد از رَشکِ او
این کسی دیده‌ست کَزْ یک راویه
سَرد گردد سوزِ چندان هاویه؟
این کسی دیده‌ست کَزْ یک مَشکِ آب
گشت چَندین مَشک پُر بی اِضْطِراب؟
مَشکْ خود روپوش بود و موجِ فَضْل
می‌رَسید از اَمرِ او از بَحْرِ اَصْل
آب از جوشش هَمی‌گردد هوا
وان هوا گردد زِ سَردی آب‌ها
بلکه بی عِلَّت وَ بیرون زین حِکَم
آبْ رویانید تَکْوین از عَدَم
تو زِ طِفْلی چون سَبَب‌ها دیده‌یی
در سَبَب از جَهْلْ بَر چَفْسیده‌یی
با سَبَب‌ها از مُسَبِّب غافِلی
سویِ این روپوش‌ها زان مایلی
چون سَبَب‌ها رَفت بر سَر می‌زنی
رَبَّنا و رَبَّناها می‌کُنی
رَبّ می‌گوید بُرو سویِ سَبَب
چون زِ صُنْعَم یاد کردی ای عَجَب؟
گفت زین پَسْ من تورا بینم همه
نَنْگَرَم سویِ سَبَب وان دَمدَمه
گویَدَش رُدّوا لَعادوا کارِ تو‌ست
ای تو اَنْدَر توبه و میثاقْ سُست
لیکْ من آن نَنْگَرَم رَحمَت کُنم
رَحمَتَم پُرَّست بر رَحمَت تَنَم
نَنْگَرَم عَهْدِ بَدَت بِدْهَم عَطا
از کَرَم این دَم چو می‌خوانی مرا
قافِله حیران شُد اَنْدَر کارِ او
یا مُحمَّد چیست این ای بَحْر خو؟
کرده‌یی روپوش مَشکِ خُرد را
غَرقه کردی هم عَرَب هم کُرد را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی
ای غُلام اکنون تو پُر بین مَشکِ خَود
تا نگویی درشِکایَت نیک و بَد
آن سِیَه حیران شُد از بُرهانِ او
می‌دَمید از لامَکانْ ایمانِ او
چَشمه‌یی دید از هوا ریزان شُده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شُده
زان نَظَر روپوش‌ها هم بَر دَرید
تا مُعَیَّن چَشمهٔ غَیْبی بِدید
چَشم‌ها پُر آب کرد آن دَمْ غُلام
شُد فراموشَش زِ خواجه وَزْ مُقام
دست و پایَش مانْد از رفتن به راه
زَلْزَله اَفْکَند در جانَش اِلٰه
باز بَهرِ مَصْلَحَت بازش کَشید
که به خویش آ باز رو ای مُسْتَفید
وَقتِ حیرت نیست حیرت پیشِ توست
این زمان در رَهْ دَر آ چالاک و چُست
دستهایِ مُصْطَفیٰ بر رو نَهاد
بوسه‌هایِ عاشقانه بَسْ بِداد
مُصْطَفیٰ دستِ مُبارک بر رُخَش
آن زمان مالید و کرد او فَرُّخَش
شُد سپیدْ آن زَنگی و زاده‌یْ حَبَش
هَمچو بَدْر و روزِ روشنْ شُد شَبَش
یوسُفی شُد در جَمال و در دَلال
گفتش اکنون رو به دِه واگویْ حال
او هَمی‌شُد بی سَر و بی پایْ مَست
پایْ می‌نَشْناخت در رفتن زِ دست
پس بِیامَد با دو مَشکِ پُر رَوان
سویِ خواجه از نواحی کاروان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت
خواجه از دورَش بِدید و خیره مانْد
از تَحَیُّر اَهْلِ آن دِهْ را بِخوانْد
راویه‌یْ ما اُشتُرِ ما هست این
پَس کجا شُد بَندهٔ زَنگی‌جَبین؟
این یکی بَدْری‌ست می‌آید زِ دور
می‌زَنَد بر نورِ روز از روشْ نور
کو غُلامِ ما؟ مگر سَرگَشته شُد؟
یا بِدو گُرگی رَسید و کُشته شُد؟
چون بِیامَد پیشْ گُفتَش کیستی؟
از یَمَن زادیّ و یا تُرکیسْتی؟
گو غُلامَم را چه کردی؟ راست گو
گَر بِکُشتی وانِما حیلَت مَجو
گفت اگر کُشتم به تو چون آمدم؟
چون به پایِ خود دَرین خونْ آمدم؟
کو غُلامِ من؟ بِگفت اینک مَنَم
کرد دستِ فَضْلِ یَزدانْ روشَنَم
هی چه می‌گویی؟ غُلامِ من کجاست؟
هین نخواهی رَسْت از من جُز به راست
گفت اسرارِ تو را با آن غُلام
جُمله وا گویَم یکایک من تمام
زان زمانی که خریدی تو مرا
تا به اکنون باز گویم ماجَرا
تا بِدانی که همانَم در وجود
گَرچه از شَبْدیزِ من صُبْحی گُشود
رَنگْ دیگر شُد وَلیکِن جانِ پاک
فارغ از رنگ است و از اَرْکان و خاک
تَنْ‌شِناسانْ زود ما را گُم کُنند
آبْ‌نوشانْ تَرکِ مَشک و خُم کُنند
جانْ‌شِناسانْ از عَدَدها فارغ‌اَند
غَرقهٔ دریایِ بی‌چونَنْد و چند
جان شو و از راهِ جانْ جان را شِناس
یارِ بینِش شو نه فرزندِ قیاس
چون مَلَک با عقل یک سَررِشْته‌اند
بَهرِ حِکْمَت را دو صورت گشته‌اند
آن مَلَک چون مُرغْ بال و پَر گرفت
وین خِرَد بُگْذاشت پَرّ و فَر گرفت
لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند
هر دو خوش رو پُشتِ همدیگر شُدند
هم مَلَکْ هم عقلْ حَق را واجِدی
هر دو آدم را مُعین و ساجِدی
نَفْس و شَیْطان بود زَاوَّل واحِدی
بوده آدم را عَدوّ و حاسِدی
آن کِه آدم را بَدَن دید او رَمید
وان کِه نورِ مُؤتَمَن دید او خَمید
آن دو دیده‌روشَنان بودند ازین
وین دو را دیده ندیده غَیرِ طین
این بَیان اکنون چو خَر بر یَخْ بِمانْد
چون نَشایَد بر جُهود اِنْجیل خوانْد
کِی تَوان با شیعه گفتن از عُمَر؟
کِی تَوان بَربَط زدن در پیشِ کَر؟
لیک گَر در دِهْ به گوشه یک کَس است
های و هویی که بَرآوَرْدَم بَسْ است
مُسْتَحِقِّ شرح را سَنگ و کُلوخ
ناطِقی گردد مُشَرِّح با رُسوخ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست
آن نیازِ مَریَمی بوده‌ست و دَرد
که چُنان طِفْلی سُخَن آغاز کرد
جُزوِ او بی او برایِ او بگُفت
جُزوِ جُزوت گفت دارد در نَهُفت
دست و پا شاهِد شَوَندَت ای رَهی
مُنْکِری را چند دست و پا نَهی؟
وَرْ نباشی مُسْتَحِقِّ شَرح و گفت
ناطِقه‌یْ ناطِقْ تورا دید و بِخُفت
هر چه رویَد از پِیِ مُحْتاجْ رُسْت
تا بِیابَد طالِبی چیزی که جُست
حَقْ تَعالیٰ گَر سَماوات آفرید
از برایِ دَفْعِ حاجاتْ آفرید
هر کجا دَردی دَوا آن جا رَوَد
هر کجا فَقری نَوا آن جا رَوَد
هر کجا مُشکل جواب آن‌جا رَوَد
هر کجا کَشتی‌ست آبْ آن جا رَوَد
آبْ کَم جو تَشنگی آوَر به دست
تا بِجوشَد آبْ از بالا و پَست
تا نَزایَد طِفْلَکِ نازک گِلو
کِی رَوان گردد زِ پِسْتانْ شیرِ او؟
رو بِدین بالا و پَستی‌ها بِدو
تا شَوی تشنه وْ حرارت را گِرو
بَعد ازان بانگِ زنبورِ هوا
بانگِ آبِ جو بِنوشی ای کیا
حاجَتِ تو کَم نباشد از حَشیش
آب را گیری سویِ او می‌کَشیش
گوش گیری آب را تو می‌کَشی
سویِ زَرْعِ خُشک تا یابَد خَوشی
زَرْعِ جان را کِشْ جواهر مُضْمَر است
ابرِ رَحمَت پُر زِ آبِ کوثَر است
تا سَقاهُمْ رَبُّهُمْ آید خِطاب
تَشنه باش اَللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم
هم ازان دِهْ یک زنی از کافِران
سویِ پیغامبر دَوان شُد زِ امْتِحان
پیشِ پیغامبر دَر آمَد با خِمار
کودکی دو ماهه زن را بر کِنار
گفت کودک سَلَّمَ اللهُ عَلَیْک
یا رَسولَ اَللهْ قَدْ جِئْنا اِلَیْک
مادرش از خشم گُفتَش هی خَموش
کیْت اَفْکَند این شهادت را به گوش؟
این کی اَت آموخت ای طِفْلِ صَغیر
که زبانَت گشت در طِفْلی جَریر؟
گفت حَق آموخت آن گَهْ جِبْرئیل
در بَیان با جبرئیلم من رَسیل
گفت کو؟ گفتا که بالایِ سَرَت
می‌نَبینی؟ کُن به بالا مَنْظَرَت
ایستاده بر سَرِ تو جِبْرئیل
مَر مرا گشته به صد گونه دلیل
گفت می‌بینی تو؟ گفتا که بلی
بر سَرَت تابانْ چو بَدْری کامِلی
می‌بیاموزَد مرا وَصْفِ رَسول
زان عُلُّوَم می‌رَهانَد زین سُفول
پس رَسولَش گفت ای طِفْلِ رَضیع
چیست نامَت؟ باز گو و شو مُطیع
گفت نامَم پیشِ حَقْ عَبْدُالْعَزیز
عَبْدِ عُزّی پیشِ این یک مُشتِ حیز
من زِ عُزّی پاک و بیزار و بَری
حَقِّ آن که دادَت این پیغامبری
کودکِ دو ماهه هَمچون ماهِ بَدْر
درسِ بالغ گفته چون اَصْحابِ صَدْر
پس حَنوط آن دَمْ زِ جَنَّت دَر رَسید
تا دِماغِ طِفْل و مادر بو کَشید
هر دو می‌گفتند کَزْ خَوْفِ سُقوط
جانْ سِپُردن بِهْ بَرین بویِ حَنوط
آن کسی را کِشْ مُعَرِّف حَقْ بُوَد
جامِد و نامیش صد صَدَّق زَنَد
آن کسی را کِشْ خدا حافظ بُوَد
مُرغ و ماهی مَر وِرا حارِس شود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن
اَنْدَرین بودند کآوازِ صَلا
مُصْطَفیٰ بِشْنید از سویِ عُلا
خواست آبیّ و وضو را تازه کرد
دست و رو را شُست او زان آبِ سَرد
هر دو پا شُست و به موزه کرد رای
موزه را بِرْبود یک موزه‌رُبای
دستْ سویِ موزه بُرد آن خوشْ‌خِطاب
موزه را بِرْبود از دَستَش عُقاب
موزه را اَنْدَر هوا بُرد او چو باد
پس نِگون کرد و از آن ماری فُتاد
دَر فُتاد از موزه یک مارِ سیاه
زان عِنایَت شُد عُقابَش نیکْ خواه
پَسْ عُقاب آن موزه را آوَرْد باز
گفت هین بِسْتان و رو سویِ نماز
از ضَرورت کردم این گُستاخی یی
من زَادَب دارم شِکَسته‌شاخی یی
وایِ کو گُستاخْ پایی می‌نَهَد
بی ضَرورت کِشْ هوا فَتْویٰ دَهَد
پَس رَسولَش شُکر کرد و گفت ما
این جَفا دیدیم و بود این خود وَفا
موزه بِرْبودیّ و من دَرهَم شُدم
تو غَمَم بُردیّ و من در غَم شُدم
گرچه هر غَیْبی خدا ما را نِمود
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت دور از تو که غَفلَت در تو رُست
دیدَنَم آن غَیْب را هم عکسِ توست
مار در موزه بِبینَم بر هوا
نیست از من عکسِ توست ای مُصْطَفیٰ
عکسِ نورانی همه روشن بُوَد
عکسِ ظُلْمانی همه گُلْخَن بُوَد
عکسِ عَبْدُاللهْ همه نوری بُوَد
عکسِ بیگانه همه کوری بُوَد
عکسِ هر کَس را بِدان ای جان بِبین
پَهْلویِ جِنْسی که خواهی می‌نِشین
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا
عِبْرَت است آن قِصّه ای جان مَر تو را
تا که راضی باشی در حُکْمِ خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگُمان
چون بِبینی واقعه‌یْ بَد ناگهان
دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن
تو چو گُل خَندان گَهِ سود و زیان
زان که گُل گَر بَرگْ بَرگَش می‌کُنی
خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی
گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟
خَنده را من خود زِ خارْ آورده‌ام
هرچه از تو یاوه گردد از قَضا
تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا
مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح
فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح
آن عُقابَش را عُقابی دان که او
دَر رُبود آن موزه را زان نیکْ‌خو
تا رَهانَد پاش را از زَخمِ مار
ای خُنُک عقلی که باشد بی غُبار
گفت لا تَاْسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدیٰ شاتَکُم
کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ
وان زیانْ مَنْعِ زیان‌هایِ سُتُرگ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور
گفت موسیٰ را یکی مَردِ جوان
که بیاموزَم زبانِ جانْوَران
تا بُوَد کَزْ بانگِ حیوانات و دَدْ
عِبْرَتی حاصِل کُنم در دینِ خَود
چون زبان‌هایِ بَنی آدم همه
در پِیِ آب است و نان و دَمدَمه
بوکْ حیوانات را دَردی دِگَر
باشد از تَدْبیرْ هنگامِ گُذَر
گفت موسیٰ رو گُذَر کُن زین هَوَس
کین خَطَر دارد بَسی در پیش و پَسْ
عِبْرَت و بیداری از یَزدان طَلَب
نَزْ کتاب و از مَقال و حَرف و لَب
گَرم‌تَر شُد مَرد زان مَنْعَش که کرد
گَرم‌تَر گردد هَمی از مَنعْ مَرد
گفت ای موسیٰ چو نورِ تو بِتافت
هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت
مَر مرا مَحْروم کردن زین مُراد
لایِقِ لُطْفَت نباشد ای جَواد
این زمان قایِمْ مَقامِ حَق تویی
یأس باشد گَر مرا مانِع شَوی
گفت موسی یا رَب این مَردِ سَلیم
سُخْره کَرده سْتَش مگر دیوِ رَجیم؟
گَر بیاموزم زیان‌کارش بُوَد
وَرْ نیاموزم دِلَش بَد می‌شود
گفت ای موسیٰ بیاموزَش که ما
رَد نکردیم از کَرَم هرگز دُعا
گفت یا رَب او پَشیمانی خَورَد
دستْ خایَد جامه‌ها را بَر دَرَد
نیست قُدرت هر کسی را سازوار
عَجْز بهتر مایهٔ پَرهیزگار
فَقر ازین رو فَخْر آمد جاودان
که به تَقْویٰ مانْد دستِ نارَسان
زان غِنا و زان غَنی مَردود شُد
که زِ قُدرت صَبرها بِدْرود شُد
آدمی را عَجْز و فَقر آمد اَمان
از بَلایِ نَفْسِ پُر حِرص و غَمان
آن غَم آمد ز آرزوهایِ فُضول
که بِدان خو کرده است آن صَیْدِ غول
آرزویِ گِل بُوَد گِل‌خواره را
گُلْشِکَر نَگْوارَد آن بیچاره را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن
گفت یَزدان تو بِدِه بایَستِ او
بَرگُشا در اختیارْ آن دستِ او
اختیار آمد عِبادَت را نَمَک
وَرْنه می‌گردد به ناخواه این فَلَک
گَردشِ او را نه اَجْر و نه عِقاب
کِاخْتیار آمد هُنر وَقتِ حساب
جُمله عالَم خود مُسَبِّح آمدند
نیست آن تَسْبیح جَبْری مُزدْمَند
تیغ در دَستَش نِهْ از عَجْزَش بِکَن
تا که غازی گَردد او یا راه‌زَن
زان که کَرَّمْنا شُد آدم زِاخْتیار
نیمْ زنبورِ عَسَل شُد نیمْ مار
مومنان کانِ عَسَل زنبوروار
کافِران خود کانِ زَهْری هَمچو مار
زان که مؤمن خورْد بُگْزیده نَبات
تا چو نَحْلی گشت ریقِ او حَیات
باز کافِر خورْد شَربَت از صَدید
هم زِ قوتَش زَهْر شُد در وِیْ پَدید
اَهْلِ اِلْهامِ خدا عَیْنُ الْحَیات
اَهْلِ تَسْویلِ هوا سَمُّ الْمَمات
در جهان این مَدْح و شاباش و زِهی
زِاخْتیار است و حِفاظِ آگَهی
جُمله رِنْدان چون که در زندان بُوَند
مُتَّقیّ و زاهِد و حَقْ‌خوان شوند
چون که قُدرت رفت کاسِد شُد عَمَل
هین که تا سَرمایه نَسْتانَد اَجَل
قُدرَتَت سَرمایهٔ سود است هین
وَقتِ قُدرت را نِگَه دار و بِبین
آدمی بر خِنْگِ کَرَّمْنا سَوار
در کَفِ دَرکَش عِنانِ اختیار
باز موسیٰ داد پَند او را به مِهْر
که مُرادَت زَرد خواهد کرد چِهْر
تَرکِ این سودا بِگو وَزْ حَق بِتَرس
دیوْ دادَسْتَت برایِ مَکْرْ درس
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۷ - قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام
گفت باری نُطْقِ سگ کو بر دَر است
نُطْقِ مُرغِ خانگی کَاهْلِ پَر است
گفت موسیٰ هین تو دانی رو رَسید
نُطْقِ این هر دو شود بر تو پَدید
بامْدادان از برایِ اِمْتِحان
ایستاد او مُنْتَظِر بر آسْتان
خادمه سُفره بِیَفشانْد و فُتاد
پاره نانِ بَیات آثارِ زاد
دَر رُبود آن را خروسی چون گِرو
گفت سگ کردی تو بر ما ظُلْم رو
دانهٔ گندم توانی خورْد و من
عاجِزَم در دانه خوردن در وَطَن
گندم و جو را و باقیِّ حُبوب
می‌توانی خورْد و من نه ای طَروب
این لبِ نانی که قِسْمِ ماست نان
می‌رُبایی این قَدَر را از سگان؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۸ - جواب خروس سگ را
پَس خروسَش گفت تَن زن غَم مَخَور
که خدا بِدْهَد عِوَض زین اَت دِگَر
اسبِ این خواجه سَقَط خواهد شُدن
روزِ فردا سیر خور کَم کُن حَزَن
مَر سگان را عید باشد مرگِ اسب
روزیِ وافِر بُوَد بی جَهْد و کَسْب
اسب را بِفْروخت چون بِشْنید مَرد
پیشِ سگ شُد آن خروسَش رویْ‌َزرد
روزِ دیگر هم چُنان نان را رُبود
آن خروس و سگ بَرو لب بَر گُشود
کِی خروسِ عِشوه‌دِهْ چند این دُروغ؟
ظالِمیّ و کاذبیّ و بی‌فُروغ
اسبْ کِشْ گفتی سَقَط گردد کجاست؟
کورِ اَخْتَرگوی و مَحْرومی زِ راست
گفت او را آن خروسِ با خَبَر
که سَقَط شُد اسبِ او جایِ دِگَر
اسب را بِفْروخت و جَست او از زیان
آن زیان انداخت او بر دیگران
لیک فردا اَسْتَرَش گردد سَقَط
مَر سَگان را باشد آن نِعْمَتْ فَقَط
زود اَسْتَر را فروشید آن حَریص
یافت از غَمْ وَزْ زیان آن دَم مَحیص
روزِ ثالِث گفت سگ با آن خروس
ای امیرِ کاذبان با طَبْل و کوس
گفت او بِفْروخت اَسْتَر را شتاب
گفت فَردایَش غُلام آید مُصاب
چون غُلامِ او بِمیرَد نان‌ها
بر سگ و خواهَنده ریزَند اَقْرِبا
این شَنید و آن غُلامَش را فُروخت
رَسْت از خُسران و رُخ را بَر فُروخت
شُکرها می‌کرد و شادی‌ها که من
رَسْتم از سه واقعه اَنْدَر زَمَن
تا زبانِ مُرغ و سگ آموختم
دیدهٔ سوءُ الْقَضا را دوختم
روزِ دیگر آن سگِ مَحْروم گفت
کِی خروسِ ژاژْخا کو طاق و جُفت؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده
چندْ چند آخِر دروغ و مَکْرِ تو؟
خود نَپَرَّد جُز دُروغ از وَکْرِ تو
گفت حاشا از من و از جِنْسِ من
که بِگَردیم از دروغی مُمْتَحَن
ما خروسان چون مُؤذِّن راستْ‌گوی
هم رَقیبِ آفتاب و وَقتْ‌جوی
پاسْبانِ آفتابیم از دَرون
گَر کُنی بالایِ ما طَشْتی نِگون
پاسْبانِ آفتابَند اَوْلیا
در بَشَر واقِف زِ اَسْرارِ خدا
اَصلِ ما را حَقْ پِیِ بانگِ نماز
داد هَدیه آدمی را در جِهاز
گَر به ناهنگامْ سَهْوی‌مان رَوَد
در اَذان آن مَقْتَلِ ما می‌شود
گفتِ ناهنگامِ حَیَّ عَلْ فَلاح
خونِ ما را می‌کُند خوار و مُباح
آن کِه مَعْصوم آمد و پاک از غَلَط
آن خروسِ جانِ وَحْی آمد فقط
آن غُلامَش مُرد پیشِ مُشتری
شُد زیانِ مُشتری آن یک سَری
او گُریزانید مالَش را وَلیک
خونِ خود را ریخت اَنْدَر یاب نیک
یک زیانْ دَفْعِ زیان‌ها می‌شُدی
جسم و مالِ ماستْ جان‌ها را فِدا
پیشِ شاهانْ در سیاست‌گُسْتری
می‌دَهی تو مال و سَر را می‌خَری
اَعْجَمی چون گشته‌یی اَنْدَر قَضا
می‌گُریزانی زِ داوَر مال را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه
لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا
موسی آمد در مُناجات آن سَحَر
کِی خدا ایمان ازو مَستان مَبَر
پادشاهی کُن بَرو بَخشا که او
سَهْو کرد و خیره‌روییّ و غُلو
گُفتَمَش این عِلْم نه دَرخورْدِ توست
دَفْع پِنْدارید گفتم را و سُست
دست را بر اَژدَها آن کَس زَنَد
که عَصا را دَستَش اَژدَرها کُند
سِرِّ غَیْب آن را سِزَد آموختن
که زِ گفتن لبْ تَوانَد دوختن
دَرخورِ دریا نَشُد جُز مُرغِ آب
فَهْم کُن وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
او به دریا رفت و مُرغابی نبود
گشت غَرقه دست گیرش ای وَدود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام
گفت بَخشیدم بِدو ایمان نَعَم
وَرْ تو خواهی این زمانْ زنده‌ش کُنم
بلکه جِمله مُردگانِ خاک را
این زمان زنده کُنم بَهرِ تورا
گفت موسیٰ این جهانِ مُردن است
آن جهان اَنگیز کان جا روشن است
این فَناجا چون جهانِ بودْ نیست
بازگشتِ عاریَت بَسْ سود نیست
رَحْمَتی اَفْشان بر ایشان هم کُنون
در نَهان‌خانه‌یْ لَدَیْنا مُحْضَرون
تابِدانی که زیانِ جسم و مال
سودِ جان باشد رَهانَد از وَبال
پَس ریاضَت را به جانْ شو مُشتری
چون سِپُردی تَنْ به خِدمَت جان بَری
وَرْ ریاضَت آیَدَت بی اِخْتیار
سَر بِنِه شُکْرانه دِهْ ای کامیار
چون حَقَت داد آن ریاضَت شُکْر کُن
تو نکردی او کَشیدَت زَامْرِ کُن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا
آن زنی هر سالْ زاییدی پسر
بیش از شش مَهْ نبودی عُمرْوَر
یا سه مَهْ یا چار مَهْ گَشتی تَباه
ناله کرد آن زن که اَفْغان ای اِلٰه
نُه مَهَم بارست و سه ماهَم فَرَح
نِعْمَتَم زوتَر رو از قَوْسِ قُزَح
پیشِ مَردانِ خدا کردی نَفیر
زین شِکایَت آن زن از دَردِ نَذیر
بیست فرزند این‌چُنین در گور رَفت
آتشی در جانَشان افتاد تَفْت
تا شبی بِنْمود او را جَنَّتی
باقی‌یی سبزی خوشی بی ضِنَّتی
باغ گفتم نِعْمَتِ بی‌کَیْف را
کَاصْلِ نِعْمَت‌هاست و مَجْمَع باغ‌ها
وَرْنه لا عَیْنٌ رَاَتْ چه جایِ باغ؟
گفت نورِ غَیْب را یَزدانْ چراغ
مِثْل نَبْوَد آن مِثالِ آن بُوَد
تا بَرَد بویْ آن که او حیران بُوَد
حاصِل آن زن دید آن را مَست شُد
زان تَجَلّی آن ضعیف از دست شُد
دید در قَصری نِبِشته نامِ خویش
آنِ خود دانِسْتَش آن مَحْبوب‌کیش
بعد ازان گفتند کین نِعْمَت وِراست
کو به جانْ بازی به جُز صادق نَخاست
خِدمَتِ بسیار می‌بایست کرد
مَر تورا تا بَر خوری زین چاشْت‌خَورْد
چون تو کاهِل بودی اَنْدَر اِلْتِجا
آن مُصیبَت‌ها عِوَض دادَت خدا
گفت یا رَب تا به صد سال و فُزون
این چُنینَم دِهْ بِریز از منْ تو خون
اَنْدَر آن باغْ او چو آمد پیشْ پیش
دید در وِیْ جُمله فرزندانِ خویش
گفت از من کَم شُد از تو گُم نَشُد
بی دو چَشمِ غَیْب کَس مَردم نَشُد
تو نکردی فَصْد و از بینی دَوید
خونِ اَفْزون تا زِ تَب جانَت رَهید
مغزِ هر میوه بِهْ است از پوستَش
پوست دان تَن را و مَغز آن دوستَش
مغزِ نَغْزی دارد آخِر آدمی
یک دَمی آن را طَلَب گَر زان دَمی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره
اَنْدَر آخِر حَمْزه چون در صَف شُدی
بی‌زِرِه سَرمَست در غَزْو آمدی
سینه باز و تَنْ برهنه پیشْ پیش
دَر فَکَندی در صَفِ شمشیرْ خویش
خَلْق پُرسیدند کِی عَمِّ رَسول
ای هِزَبرِ صَفْ‌شِکَن شاهِ فُحول
نه تو لا تُلْقوا بِاَیْدیکُمْ اِلیٰ
تَهْلُکَه خواندی زِ پیغامِ خدا؟
پس چرا تو خویش را در تَهْلُکَه
می دَر اَنْدازی چُنین در مَعْرکَه؟
چون جوان بودیّ و زَفْت و سخت‌زِهْ
تو نمی‌رفتی سویِ صَفْ بی‌زِرِه
چون شُدی پیر و ضعیف و مُنْحَنی
پَرده‌هایِ لا اُبالی می‌زَنی؟
لا اُبالی‌وار با تیغ و سِنان
می‌نِمایی دار و گیر و اِمْتِحان؟
تیغْ حُرمَت می‌نَدارد پیر را
کِی بُوَد تمییزْ تیغ و تیر را؟
زین نَسَق غم خوارگانِ بی‌خَبَر
پَند می‌دادند او را از غِیَر