این متن داستان غلامی را روایت میکند که با مشاهدهی چشمهای از فیض الهی، دچار حیرت و شگفتی میشود. او تحت تأثیر این تجربه، از خواجه و مقام خود غافل میشود و در نهایت، با لطف و عنایت الهی، به حالت قبلی بازمیگردد. در ادامه، مصطفی (احتمالاً پیامبر اسلام) دست مبارک خود را بر صورت او میگذارد و او را سفید و نورانی میکند. غلام پس از این تغییر، به سوی خواجه بازمیگردد و حال خود را بازگو میکند.
این متن دارای مفاهیم عرفانی و مذهبی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی و مفاهیم انتزاعی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد.
بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی
تا نگویی درشِکایَت نیک و بَد ۱
آن سِیَه حیران شُد از بُرهانِ او
میدَمید از لامَکانْ ایمانِ او ۲
چَشمهیی دید از هوا ریزان شُده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شُده ۳
زان نَظَر روپوشها هم بَر دَرید
تا مُعَیَّن چَشمهٔ غَیْبی بِدید ۴
چَشمها پُر آب کرد آن دَمْ غُلام
شُد فراموشَش زِ خواجه وَزْ مُقام ۵
دست و پایَش مانْد از رفتن به راه
زَلْزَله اَفْکَند در جانَش اِلٰه ۶
باز بَهرِ مَصْلَحَت بازش کَشید
که به خویش آ باز رو ای مُسْتَفید ۷
وَقتِ حیرت نیست حیرت پیشِ توست
این زمان در رَهْ دَر آ چالاک و چُست ۸
دستهایِ مُصْطَفیٰ بر رو نَهاد
بوسههایِ عاشقانه بَسْ بِداد ۹
مُصْطَفیٰ دستِ مُبارک بر رُخَش
آن زمان مالید و کرد او فَرُّخَش ۱۰
شُد سپیدْ آن زَنگی و زادهیْ حَبَش
هَمچو بَدْر و روزِ روشنْ شُد شَبَش ۱۱
یوسُفی شُد در جَمال و در دَلال
گفتش اکنون رو به دِه واگویْ حال ۱۲
او هَمیشُد بی سَر و بی پایْ مَست
پایْ مینَشْناخت در رفتن زِ دست ۱۳
پس بِیامَد با دو مَشکِ پُر رَوان
سویِ خواجه از نواحی کاروان ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.