تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۹ - بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
بَرِ دیوانگان امروز آمد شاهْ پنهانی
فَغان بَرخاست از جان‌هایِ مَجنونانِ روحانی
میانِ نَعْره‌ها بِشْناخت آوازِ مرا آن شَهْ
که صافی گشته بود آوازم از اَنْفاسِ حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جَست از بَندِ دیوانه
اگر دیوانه‌اَم شاها، تو دیوان را سُلَیمانی
شَها هَمرازِ مُرغانیّ و هم اَفْسونِ دیوانی
بَرین دیوانه هم شاید که اَفْسونی فرو خوانی
به پیشِ شاه شُد پیری که بَربَندش به زنجیری
کَزین دیوانه در دیوان، بس آشوب است و ویرانی
شَهِ من گفت کین مَجنون، به جُز زنجیرِ زُلفِ من
دِگَر زَنجیر نَپْذیرد، تو خویِ او نمی‌دانی
هزاران بَند بَردَرَّد، به سویِ دست ما پَرَّد
اِلَیْنا راجِعُون گردد، که او بازی‌‌ست سُلطانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۰ - مرا پرسید آن سلطان، به نرمی و سخن خایی
مرا پُرسید آن سُلطان، به نَرمیّ و سُخَن خایی
عَجَب امسال ای عاشق، بِدان اقَبال گَهْ آیی؟
برایِ آن کِه واگوید، نِمودم گوشِ کَرّانه
که یعنی من گِران گوشَم، سُخَن را باز فرمایی
مگر کوری بُوَد کان دَم نسازد خویشتن را کَر
که تا باشد که واگوید سُخَن آن کانِ زیبایی
شَهَم دریافت بازی را، بِخَندید و بگفت این را
بدان کَس گو که او باشد چو تو‌‌ بی‌عقل و هَیهایی
یکی حَمله‌یْ دِگَر چون کَر، بِبُردم گوش و سَر پیشَش
بگفتا شَید آوردی، تو جُز اِسْتیزه نَفْزایی
چون دَعویِّ کَری کردم، جواب و عُذر چون گویم؟
همه دَرهام شُد بَسته، بِدان فرهنگ و بَدرایی
به دَربانَش نَظَر کردم که یک نُکته دَراَفکَن تو
بِپُرسیدَش زِ نامِ من، بِگُفتا گیج و سودایی
نَظَر کردم دِگَربارَش که اَنْدَر کَش به گفتارش
که شاگردِ دَرِ اویی، چو او عَیّارسیمایی
مرا چَشمَک زد آن دَربان که تو او را نمی‌دانی
که حیلت گَر به پیشِ او، نبیند غیرِ رُسوایی
مَکُن حیلَت که آن حَلْوا، گَهی در حَلْقِ تو آید
که جوشی بر سَرِ آتش، مِثالِ دیگِ حَلْوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۱ - به باغ و چشمهٔ حیوان چرا این چشم نگشایی؟
به باغ و چَشمهٔ حیوان چرا این چَشم نَگْشایی؟
چرا بیگانه‌‌‌یی از ما، چو تو در اصلْ از مایی؟
تو طوطی زاده‌‌‌یی جانم، مَکُن ناز و مَرَنجانم
زِاصلْ آورده‌یی، دانم، تو قانونِ شِکَرخایی
بیا در خانهٔ خویش آ، مَتَرس از عکسِ خود، پیش آ
بِهِل طَبْعِ کَژْاندیشی، که او یاوه‌‌ست و هَرجایی
بیا ای شاهِ یَغمایی، مَرو هرجا، که مارایی
اگر بر دیگران تَلْخی، به نزدِ ما چو حَلْوایی
نباشد عیب در نوری کَزو غافل بُوَد کوری
نباشد عیبْ حَلْوا را به طَعْنِ شَخصِ صَفرایی
بَرآر از خاکْ جانی را، بِبین جانْ آسْمانی را
کَزان گَردان شُده‌‌ست ای جان، مَهْ و این چَرخِ خَضرایی
قَدَم بر نردبانی نِهْ، دو چَشم اَنْدَر عیانی نِهْ
بَدَن را در زیانی نِهْ، که تا جان را بِیَفزایی
درختی بین بَسی با بَر، نه خُشکَش بینی و نی تَر
به سایه‌یْ آن درخت اَنْدَر، بِخُسپیّ و بیاسایی
یکی چَشمه‌یْ عَجَب بینی، که نزدیکش چو بِنْشینی
شَوی هم رنگِ او در حین به لُطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وِیْ، شَوی هم شیء و هم لاشی
نَمانَد کو، نَمانَد کِی، نَمانَد رنگ و سیمایی
چو با چَشمه دَرآمیزی، نِمایَد شَمسِ تبریزی
دَرونِ آب همچون مَهْ، زِبَهرِ عالَم آرایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۲ - رها کن ماجرا ای جان، فرو کن سر زبالایی
رَها کُن ماجَرا ای جان، فرو کُن سَر زِبالایی
که آمد نوبَتِ عِشرَت، زمانِ مَجْلِس آرایی
چه باشد جُرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرْلِغِ لُطْفَت؟
کجا تَردامَنی مانَد چو تو خورشید، ما رایی
دَرآ ای تاج و تَختِ ما، بُرون انداز رَختِ ما
بِسوزان هرچه می‌سوزی، بِفَرما هرچه فرمایی
اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را
هزاران باغ بَرسازی زِ‌‌ بی‌عقلیّ و شَیدایی
وَگَر رُسوا شود عاشق، به صد مَکْروه و صد تُهمَت
ازین سویَش بیالایی، وَزان سویَش بیارایی
نه تو اَجْزایِ آبی را بِدادی تابشِ جوهر؟
نه تو اَجْزایِ خاکی را بِدادی حُلّه خَضْرایی؟
نه از اَجْزایِ یک آدم، جهانْ پُر آدمی کردی؟
نه آنی که مگس را تو بِدادی فَرِّ عَنْقایی؟
طَبیبی دید کوری را، نِمودَش دارویِ دیده
بِگُفتَش سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی
بِگُفتَش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی
دو چَشمِ خویش می‌کَندیّ و می‌گشتی تماشایی
زِهی لُطفی که بر بُستان و گورستانْ هَمی‌ریزی
زِهی نوری که اَنْدَر چَشم و در‌‌ بی‌چَشم می‌آیی
اگر بر زندگان ریزی، بُرون پَرَّند از گَردون
وَگَر بر مُردگان ریزی، شود مُردهْ مسیحایی
غذایِ زاغْ سازیدی زِ سَرگینیّ و مُرداری
چه داند زاغْ کان طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟
چه گفت آن زاغِ بیهوده که سَرگینَش خورانیدی؟
نِگَه دار ای خدا ما را ازان گفتار و بَدرایی
چه گفت آن طوطیِ اَخْضَر، که شِکَّر دادی‌اَش دَرخَور؟
به فَضْلِ خود زبانِ ما بِدان گفتار بُگْشایی
کی است آن زاغِ سَرگین چَش؟ کسی کو مُبتَلا گردد
به عِلْمی غیرِ عِلْمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی
کی است آن طوطی و شِکَّر؟ ضَمیرِ مَنْبَعِ حِکْمَت
که حَق باشد زبانِ او، چو احمد وَقتِ گویایی
مرا در دل یکی دِلْبَر، هَمی‌گوید خَمُش بهتر
که بَس جان‌هایِ نازک را کُند این گفتْ سودایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۳ - بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گَر زِ خوش خویی
چو شِعْری نور اَفْشانیّ و زان اَشعار بَر گویی؟
به جانِ جُملهٔ مَردان، به دَردِ جُمله بادَردان
که بَرگو تا چه می‌خواهی، وَزین حیران چه می‌جویی
ازان رویِ چو ماهِ او، زِ عشقِ حُسن خواهِ او
بیاموزید ای خوبان، رُخ اَفْروزیّ و مَهْ رویی
ازان چَشمِ سیاهِ او، وَزْان زُلفِ سه تاهِ او
اَلا ای اَهلِ هِنْدُستان، بیاموزید هِنْدویی
زِغَمْزه‌یْ تیراَنْدازَش، کِرشمه‌یْ ساحِری سازش
هَلا هاروت و ماروتَم، بیاموزید جادویی
ایا اَصْحاب و خَلْوَتْیان، شُده دل را چُنان جویان
زِ لَعْلِ جانْ فَزایِ او بیاموزید دِلْجویی
زِخَرمَنگاهِ شش گوشه، نخواهی یافتن خوشه
رَوان شو سویِ‌‌ بی‌سویان، رَها کن رَسمِ شش سویی
همه عالَم زِتو نالان، تو باری از چه می‌نالی؟
چو از تو کم نَشُد یک مو، نمی‌دانم چه می‌مویی
فِدایَم آن کبوتر را که بر بامِ تو می‌پَرَّد
کجایی ای سگِ مُقْبِل، که اَهلِ آنچُنان کویی؟
چو آن عُمرِ عزیز آمد، چرا عِشرَت نمی‌سازی؟
چو آن استادِ جان آمد، چرا تَخته نمی‌شویی؟
دَرین دام است آن آهو، تو در صَحرا چه می‌گردی؟
گُهَر در خانه گُم کردی، به هر ویران چه می‌پویی؟
به هر روزی دَرین خانه یکی حُجره‌یْ نُوی یابی
تو یک تو نیستی ای جان، تَفَحُّص کُن که صد تویی
اگر کُفری وَگَر دینی، اگر مِهْری وَگَر کینی
هَمو را بین، هَمو را دان، یَقین می‌دان که با اویی
بِمانْد آن نادره دَستان، وَلیکِن ساقیِ مَستان
گرفت این دَمْ گِلویِ منْ که بِفْشارم گَر اَفْزویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۴ - درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
دَرآمَد در میانِ شهرِ آدم زَفت سیلابی
فَنا شُد چَرخ و گَردان شُد، زِنورِ پاکْ دولابی
نبود آن شهر جُز سودا، بَنی آدم دَرو شَیدا
بِرَست از دیّ و از فردا، چو شُد بیدار از خوابی
چو جوشید آبْ بادی شُد که هر کُهْ را بِپَرّاند
چو کاهَش پیشِ بادِ تُندِ باسَهمیّ و باتابی
چو کُه‌ها را شِکافانید، کان‌ها را پدید آرَد
بِبینی لَعْل اَنْدَر لَعْل، می‌تابَد چو مهتابی
دَران تابش بِبینی تو، یکی مَهْ رویِ چینی تو
دو دستِ هَجْرِ او پُر خون، مِثالِ دستِ قَصّابی
زِبویِ خونِ دستِ او، همه ارواحْ مَستِ او
همه اَفْلاکْ پَستِ او، زِهی بالُطفْ وَهّابی
مِثالِ کُشتَنَش باشد چو انگوری که کوبَندَش
که تا فانی شود باقی، شود انگورْ دوشابی
اگرچه صد هزار انگور کوبی، یک بُوَد جُمله
چو وا شُد جانِبِ توحیدْ جان را این چُنین بابی
بیاید شَمسِ تبریزی، بگیرد دستِ آن جان را
در انگُشتَش کُند خاتَم، دَهَد مُلْکیّ و اَسْبابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۵ - یکی گنجی پدید آمد، دران دکان زرکوبی
یکی گنجی پدید آمد، دَران دُکّانِ زَرکوبی
زِهی صورت، زِهی مَعنی، زِهی خوبی، زِهی خوبی
زِهی بازارِ زَرکوبان، زِهی اسرارِ یعقوبان
که جانِ یوسُف از عشقش بَرآرَد شورِ یَعقوبی
زِعشقِ او دو صد لیلی، چو مَجنون بَند می‌دَرَّد
کَزین آتش زَبون آید صَبوری‌هایِ اَیّوبی
شُده زَرکوب و حَق مانده، تَنَش چون زَروَرق مانده
جواهر بر طَبَق مانده، چو زَرکوبیِّ کَرّوبی
بیا بِنْواز عاشق را، که تو جانیْ حَقایق را
بِزَن گَردنْ مُنافق را، اگر از وِیْ بیاشوبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۶ - اگر الطاف شمس الدین به دیده برفتاده‌ستی
اگر اَلْطافِ شَمسُ الدّین به دیده بَرفُتاده‌سْتی
سویِ افلاکِ روحانی، دو دیده بَرگُشاده‌سْتی
گُشاده سْتی دو دیده پَر، قَدَم را نیز، از مَستی
ولی پَرِّسعادت او دَران عالَم نَهاده‌سْتی
چو بِنْهادی قَدَم آن جا، بِرَفتی جسم از یادش
که پِنْداری زِمادر او دَران عالَم نَزاده‌سْتی
میانِ خوب رویانْ جان شُده چون ذَرّه‌ها رَقصان
گَهی مَستِ جَمالَسْتی، گَهی سَرمَست باده‌سْتی
رُخِ خوبانِ روحانی که هر شاهی که دید آن را
زِفَرزین بَندِ سوداها زِاسبِ خود پیاده‌سْتی
چو از مَخْدومْ شَمسُ الدّین زدی لُطفی به رویِ دل
ازین‌ها جُمله رویِ دل شُدی‌‌ بی‌رنگ و ساده‌سْتی
بِدیدی جُمله شاهان را و خوبان را و ماهان را
کَمَربَسته به پیشِ او، نشسته بر وَساده‌سْتی
اگر نه غَیرتِ حَضرت گرفتی دامَنِ جاهَش
سِزایِ جُمله کَرده‌سْتیّ و دادِ حُسنْ داده‌سْتی
نه نَفْسی رَه زنی کردی، نه آوازه‌یْ فَنا بودی
دلِ ذَرّاتِ خاک از جان و جان از شاهْ شاده سْتی
اگر در آب می‌دیدی خیالِ رویِ چون آتش
همه اَجْزایِ جِرمِ خاکْ رَقصانْ هَمچو بادسْتی
ایا تبریز اگر سِرَّت شُدی مَحسوسِ هر حسیّ
غُلامِ خاکِ تو سَنْجَر اسیرت کِیْقُبادسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۷ - ز رنگ روی شمس الدین، گرم خود بو و رنگستی
زِ رَنگِ رویِ شَمسُ الدّین، گَرَم خود بو و رنگَسْتی
مرا از رویِ این خورشید، عارَسْتیّ و ننگَسْتی
قَرابه‌یْ دل زِ اِشْکَستن شُدی ایمِن، اگر از لُطف
شرابِ وصلِ آن شَهْ را دَمی در وِیْ دِرَنگَسْتی
به بَزمَش جان‌هایِ ما، ندانستی سَر از پایان
اگرنه هَجْرِ بَدمَستَش، به بَدمَستیّ و جنگَسْتی
اَلا ای ساقیِ بَزمَش، بِگَردان جامِ باقی را
چرا بر من دِلَت رَحمی نیارَد؟ گویی سنگَسْتی
ازان میْ کو زِبَهرِ شَهْ دَهانِ خویش بُگْشادی
همه هستی فروبُردی، تو پِنْداری نَهنگَسْتی
زِبانگِ رَعدْ آن دریا تو بِنْگَر چون به جوش آید
وَلیک آن بَحْرِ میْ بودیّ و رَعدَش بانگِ چَنگَسْتی
رَوان گشته میْ‌اَش چون خون، دَرونِ دل به هر سویی
تو گویی دلْ چو قُدْسَستی و میْ هَمچون فَرنگَسْتی
که لشکرهایِ اسلامِ شَهِ ما را دَرونِ قُدس
زِنُصرت‌هایِ یَزدانی، بَران اَفْرنگْ هَنگَسْتی
به یک ساغَر نگردم مَست، تو ساقی بیش تَر گَردان
خرابی گَشتَمی گَر میْ زِجامِ شاهِ شَنگَسْتی
اَیا تبریز عقَلَم را خیالِ تو بِشورانَد
تو گویی بادهٔ صافی، خیالَت گویی بَنگَسْتی
تَرنگِ چَنگِ وصلِ او، بِپَرّانَد هَمی‌جان را
تو گویی عیسیِ خوش دَم، دَرونِ آن تَرنگَسْتی
پَیاپِی گردد از وَصلَش قَدَح‌ها، بر مِثالِ آن
که اَنْدَر جنگِ سُلطانی، قَدَحْ تیرِ خَدَنگَسْتی
چُنین عقلی که از تَزویر، مو در مویْ می‌بیند
شُمارِ مویْ عقل آن جا تو بینی، گویی دَنگَسْتی
زِتیزی‌هایِ آن جامَشْ که بَرق از وِیْ فَغان آید
قَدَحْ در رو هَمی‌آید به ریزش، گویی لَنْگَسْتی
چه بالایی هَمی‌جویَد میْ اَنْدَر مَغزِ مَستانَش
چو گردند شیرگیر از وِیْ، مَگَر گویی پَلَنگَسْتی
فراوان ریز در جانم، ازان میْ‌هایِ رَبّانی
زِبَحْرِ صَدْرِ شَمسُ الدّین، که کانِ خَمرْ تَنگَسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۸ - اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
اگر امروز دِلْدارم کُند چون دوشْ بَدمَستی
دَراُفْتَد در جهان غوغا، دَراُفْتَد شور در هستی
اَلا ای عقلِ شوریده، بَد و نیکِ جهانْ دیده
که امروز است دستِ خون، اگرچه دوش ازو رَستی
دَرآمَد تُرک در خَرگَهْ، چه جایِ تُرک، قُرصِ مَهْ
کِه دیده‌‌ست ای مُسلمانان، مَهِ گَردون دَرین پَستی؟
چو گَردِ راهْ هین بَرجِه، هَلا پادار و گَردن نِهْ
که مُردن پیشِ دِلْبَر بِهْ تو را زین عُمرِ سَردَستی
بُرو‌‌ بی‌سَر به میخانه، بِخور‌‌ بی‌رَطْل و پیمانه
کَزین خُمِّ جهانْ چون میْ بِجوشیدی، بُرون جَستی
غُلام و خاکِ آن مَستَم، که شُد هم جام و هم دَستَم
غُلامَش چون شَوی ای دل، که تو خود عینِ آنَسْتی؟
چه غَم داری دَرین وادی، چو رویِ یوسُفان دیدی
اگرچه چون زنانْ حیرانْ زِخَنجَر دستِ خود خَستی
مَنال ای دستْ ازین خَنجَر، چو در کَف آمَدَت گوهر
هزاران دَردِ زِه اَرْزَد، زِعشقِ یوسُفْ آبَسْتی
خَمُش کُن ای دلِ دریا، ازین جوش و کَف اَنْدازی
زِهی طُرفه که دریایی چو ماهی چون دَرین شَستی
چه باشد شَستِ روباهان، به پیشِ پَنجهٔ شیران؟
بِدَرّان شَست، اگر خواهی بُرو در بَحْر پیوسْتی
نمی‌دانی که سُلطانی، تو عِزرائیلِ شیرانی
تو آن شیرِ پَریشانی که صندوقِ خود اِشْکَسْتی
عَجَب نَبْوَد که صندوقی شِکَسته گردد از شیری
عَجَب از چون تو شیر آید که در صندوقْ بِنْشَستی
خَمُش کردم، دَرآ ساقی، بِگَردان جامِ راواقی
زِهی دوران و دورِ ما که بَهرِ ما میان بَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱۹ - غلام پاسبانانم، که یارم پاسبانستی
غُلامِ پاسْبانانم، که یارَم پاسْبانَستی
به چُستیّ و به شَبْخیزی، چو ماه و اَخْتَرانَسْتی
غُلامِ باغْبانانم، که یارَم باغْبانَسْتی
به تَرّیّ و به رَعنایی، چو شاخِ اَرغَوانَسْتی
نباشد عاشقی عیبی، وَگَر عیب است تا باشد
که نَفْسَم عیب دان آمد، وَیارم غَیب دانَسْتی
اگر عیبِ همه عالَم تو را باشد، چو عشق آمد
بِسوزَد جُمله عیبَت را، که او بَس قَهرمانَسْتی
گذشتم بر گُذَرگاهی، بِدیدم پاسْبانی را
نِشَسته بر سَرِبامی که بَرتَر زآسْمانَسْتی
کُلاهِ پاسْبانانه، قَبایِ پاسْبانانه
وَلیک از هایْ هایِ او دو عالَم در اَمانَسْتی
به دستِ دیدبانِ او، یکی آیینهٔ شش سو
که حالِ شش جِهَت یک یک، در آیینه بَیانَسْتی
چو من دُزدی بُدَم رَهبَر، طَمَع کردم بِدان گوهر
بَرآوَرْدم یکی شکلی که بیرون از گُمانَسْتی
زِ هر سویی که گَردیدم، نشانه‌یْ تیرِ او دیدم
زِ هر شش سو بُرون رفتم، که آن رَه‌‌ بی‌نِشانَسْتی
همه سوها زِبی سو شُد، نشان از‌‌ بی‌نشان آمد
چو آمد، راهِ واگَشتن زِ آینده نَهانَسْتی
چو زان شش پَردهٔ تاری بُرون رفتم به عَیّاری
زِنورِ پاسْبان دیدم که او شاهِ جَهانَسْتی
چو باغِ حُسنِ شَهْ دیدم، حقیقت شُد بِدانستَم
که هم شَهْ باغْبانَسْتیّ و هم شَهْ باغِ جانَسْتی
ازو گَر سَنگ سار آیی، تو شیشه‌یْ عشق را مَشْکَن
اَزیرا رونَقِ نَقْدَت زِ سنگِ اِمْتِحانَسْتی
زِشاهانْ پاسْبانی خود ظَریف و طُرفه می‌آید
چُنان خود را خَلَق کرده، که نَشْناسی که آنَسْتی
لباسِ جسمْ پوشیده، که کمتر کِسوه‌‌‌یی آن است
سُخَن در حَرف آوَرْده، که آن دون تَر زَبانَسْتی
به گِل اَنْدوده خورشیدی، میانِ خاکْ ناهیدی
دَرونِ دَلْقْ جمشیدی، که گنجِ خاکْدانَسْتی
زبانِ وَحییان را او، زَازَل وَجْهُ الْعَرَب بوده
زبانِ هِنْدُوی گوید که خود از هِنْدُوانَسْتی
زمین و آسْمان پیشَش، دو کَهْ بَرگ است پِنْداری
که در جسم از زمینَسْتیّ و در عُمر از زَمانَسْتی
زِیک خَنده ش مُصَوَّر شُد بهشت، اَرْ هشت وَرْبیش است
به چَشمِ اَبْلَهان گویی زِجَنَّت اَرْمَغانَسْتی
بَرو صَفرا کنند، آن گَهْ زِنَخوَت اصلِ سیم و زَر
که ما زَرّ و هُنر داریم و غافِل زو که کانَسْتی
چه عُذر آرَند آن روزی که عَذْرا گردد از پَرده
چه خون گِریَند آن صُبحی که خورشیدش عِیانَسْتی
میانِ بَلْغَم و صَفرا و خون و مِرَّه و سودا
نِمایَد روحْ از تأثیر، گویی در میانَسْتی
زِتَن تا جانْ بَسی راه است و در تَنْ می‌نِمایَد جان
چُنین دان جانِ عالَم را، کَزو عالَم جوانَسْتی
نه شخصِ عالَمِ کُبری، چُنین بر کار،‌‌ بی‌جان است
که چَرخ اَرْ‌‌ بی‌رَوانَسْتی، بدین سان کِی رَوانَسْتی؟
زمین و آسْمان‌ها را مَدَد از عالَمِ عقل است
که عقلْ اِقْلیمِ نورانیّ و پاکِ دَرفَشانَسْتی
جهانِ عقلِ روشن را، مَدَدها از صِفات آید
صِفاتِ ذاتِ خَلّاقی که شاهِ کُن فَکانَسْتی
که این تیرِ عوارض را که می‌پَرَّد به هر سویی
کَمانْ پنهان کُند صانِع، ولی تیر از کَمانَسْتی
اگرچه عقلْ بیدار است، آن از حَیِّ قَیّوم است
اگرچه سگْ نگهبان است، تأثیرِ شَبانَسْتی
چو سگ آن از شَبان بیند، زیانش جُمله سودَسْتی
چو سگ خود را شَبان بینَد، همه سودش زیانَسْتی
چو خود را مِلْکِ او بینی، جهان اَنْدَر جهان باشی
وَگَر خود را مَلِک دانی، جهان از تو جهانَسْتی
تو عقلِ کُل چو شهری دان، سوادِ شهر نَفْسِ کُل
وَاین اَجْزا دَر آمَد شُد، مِثالِ کاروانَسْتی
خُنُک آن کاروانی کانْ سَلامَت با وَطَن آید
غَنیمت بُرده و صِحَّت، وَ بَختَش هم عِنانَسْتی
خَفیرِ اِرْجِعی با او، بَشیرِ اَبْشِروا بر رَه
سَلامِ شاه می‌آرَند و جانْ دامَن کَشانَسْتی
خواطِر چون سَوارانند و زوتَر زی وَطَن آیند
وَیا بازان و زاغانَند، پَس در آشیانَسْتی
خواطِر رَهبرانَند و چو رَهبر مَر تو را باز است
مَقامَت ساعِدِ شَهْ دان، که شاهِ شَهْ نِشانَسْتی
وَگَر زاغ است آن خاطِر، که چَشمَش سویِ مُردار است
کسی کِش زاغ رَهبر شُد، به گورستانْ رَوانَسْتی
چو در مازاغ بُگْریزی، شود زاغِ تو شَهبازی
که اِکْسیر است شادی ساز او را کَانْدُهانَسْتی
گَر آن اصلی که زاغ و باز ازو تَصویر می‌یابد
تَجَلّی سازَدی مُطْلَق، اَصالَت رایگانَسْتی
وَران نوری کَزو زایَد غَم و شادی به یک اِشْکَم
دَمی پَهْلو تَهی کردی، همه کَس شادمانَسْتی
همه اَجْزا هَمی‌گویند هر یک ای همه تو تو
همین گفت اَرْنَه پَرده سْتی، همه با هَمگِنانَسْتی
درختِ جان‌ها رَقصان، زِبادِ این چُنین باده
گَر آن باد آشکارَسْتی، نه لَنْگَر بادبانَسْتی؟
دَرایِ کاروانِ دل، به گوشَم بانگ می‌آرَد
گَر آن بانگَش به حِس آید، هر اُشتُر سارْبانَسْتی
دُر اُفْتَد از صَدَف هر دَم، صَدَف بازش خورَد در دَم
وَگَرنه عینِ کَرّی هم کَران را تَرجُمانَسْتی
سُهیلِ شَمسِ تبریزی، نَتابَد در یَمَن، وَرْنی
اَدیمِ طایفی گشتی به هر جا سَختیانَسْتی
ضیاوار ای حُسامُ الدّینْ ضیاءُالْحَق گواهی دِهْ
نَدیدی هیچ دیده گَر ضیا، نه دیدبانَسْتی
گواهیِّ ضیا هم او، گواهیِّ قَمَر هم رو
گواهیْ مُشکِ اَذْفَر، بو که بر عالَم وَزانَسْتی
اگر گوشَت شود دیده، گواهیِّ ضیا بِشْنو
ولی چَشمِ تو گوش آمد که حَرفَش گُلْسِتانَسْتی
چو از حرفی گُلِسْتانی زِمَعنی کِی گُل اِسْتانی
چو پا در قیرِ جُزوَسْتَت، حِجابَت قیروانَسْتی
کتابِ حِس به دستِ چپ، کتابِ عقلْ دستِ راست
تو را نامه به چپ دادند، که بیرون زآسْتانَسْتی
چو عَقلَت طَبْعِ حِس دارد و دستِ راستْ خویِ چپ
وَتَبدیلِ طبیعت هم نه کارِ داستانَسْتی
خداوندا تو کُن تبدیل، که خود کارِ تو تَبدیل است
که اَنْدَر شهرِ تَبدیلَت، زبان‌ها چون سِنانَسْتی
عَدَم را در وجود آری، ازین تَبدیلْ اَفْزون تَر؟
تو نور از شمع می‌سازی که اَنْدَر شَمعدانَسْتی
تو بِسْتان نامه از چَپَّم، به دستِ راستم در نِهْ
تو تانی کرد چپ را راست، بَنده ناتَوانَسْتی
تَرازویِ سَبُک دارم، گِرانَش کُن به فَضْلِ خود
تو کَهْ را کُهْ کُنی، زیرا نه کوه از خود گِرانَسْتی
کمالِ لُطف داند شُد کمالِ نَقص را چاره
که قَعْرِ دوزخ اَرْ خواهی، بِهْ از صَدْرِ جِنانَسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۰ - گر آبت بر جگر بودی، دل تو پس چکاره‌ستی
گَر آبَت بر جِگَر بودی، دلِ تو پس چکاره‌سْتی
تَنَت گَر آنچُنان بودی که گفتی، دلْ نِگاره‌سْتی
وَگَر بر کار بودی دل، دَرونِ کارگاهِ عشق
مَلالَت بر بُرونِ تو، نمی‌گویی چه کاره‌سْتی؟
غَنیمَت دار رَمْضان را، چو عیدَت رویْ نَنْموده ست
زِعیدَت گَر کِنارَسْتی، زِغَمْ جان بر کِناره‌سْتی
چو روشن گشتی از طاعَت، شُدی تاریک از عِصیان
دلِ بیچاره را می‌دان که او مُحتاجِ چاره‌سْتی
وَگَر مُحتاجِ این طاعت، نَمانْدَستی دلِ مِسکین
وَرایِ کُفر و ایمانْ دل همیشه در نِظاره‌سْتی
تو گویی جانِ من لَعْل است، مگر نَبْوَد بدین لَعْلَی
زِتابش‌هایِ خورشیدش مَبُر، گو سنگِ خاره‌سْتی
به گِردِ قَلعهٔ ظُلْمَت، نَمانْدی سنگ یک پاره
اگر خود مَنْجِنیقِ صومْ دایم سویِ باره‌سْتی
بِزَن این مَنْجِنیقِ صومْ قَلْعه‌یْ کُفر و ظُلْمَت بَر
اگر بودی مُسلمانی، مؤذِّن بر مَناره‌سْتی
اگر از عیدِ قُربانِ سَراَفْرازان بِدانَندی
نه هر پاره زِ گاوِ نَفْس آویزِ قِناره‌سْتی؟
اگر سوزِ دلِ مِسکین پَدیدی‌‌‌یی ازین لُقمه
زِبَهرِ ساکنیْ سوزَش، شِکَم سوزی هماره‌سْتی
در اوَّل مَنْزِلَت این عشقْ با این لوت ضِدّانَند
اگر این عشق باره سْتی، چرا او لوتْ باره‌سْتی؟
همه عالَمْ خَر و گاوان، به عیش اَنْدَر خَزیدندی
اگر عاشق بُدی آن کَس که دایم لوت خواره‌سْتی
اگر دیدی تو ظُلْمَت‌ها زِ قوَّت‌هایِ این لُقمه
زِجورِ نَفْسِ تَردامَن، گَریبان‌هات پاره‌سْتی
به تَدریج اَرْکُنی تو پِی، خَرِ دَجّالْ از روزه
بِبینی عیسیِ مَریم که در میدانْ سَواره‌سْتی
اگر اَمرِ تَصُوموا را نِگَه داری به اَمرِ رَب
به هر یارَب که می‌گویی تو، لَبِّیکَت دوباره‌سْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۱ - اگر یار مرا از من، غم و سودا نبایستی
اگر یارِ مرا از من، غَم و سودا نَبایستی
مرا صد دَر دُکان بودی، مرا صد عقل و رایَسْتی
وَگَر کَشتیِّ رَخْتِ من نگشتی غَرقهٔ دریا
فَلَک با جُمله گوهرهاش، پیشِ من گدایَسْتی
وَگَر از راهِ اندیشه، بِدین مَستان رَهی بودی
خِرَد در کارِ عشقِ ما چرا‌‌ بی‌دست و پایَسْتی؟
وَگَر خُسرو ازین شیرین، یکی انگشت لیسیدی
چرا قیدِ کُلَه بودی؟ چرا قیدِ قَبایَسْتی؟
طَبیبِ عشق اگر دادی به جالینوسْ یک مَعْجون
چرا بَهرِ حَشایِشْ او بدین حَد ژاژخایَسْتی
زِمَستیِّ تَجَلّی گَر سَرِ هر کوه را بودی
مثالِ ابرْ هر کوهی مُعَلَّق بر هوایَسْتی
وَگَر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رَفْتَندی
بیابان‌هایِ‌‌ بی‌مایه پُر از نوش و نَوایَسْتی
وَگَر در عُهدهٔ عَهدی، وَفایی آمدی از ما
دِلارامِ جهانْ پَروَر، بَران عَهد و وَفایَسْتی
وَگَر این گندمِ هستی، سَبُک تَر آرْد می‌گشتی
مَتاعِ هستیِ خَلْقان بُرون زین آسیایَسْتی
وَگَر خِضْری دَراِشْکَسْتی به ناگَهْ کَشتیِ تَن را
دَرین دریا همه جان‌ها، چو ماهی آشنایَسْتی
ستایش می‌کُند شاعر مَلِک را و اگر او را
زِخویشِ خود خَبَر بودی، مَلِکْ شاعر سِتایَسْتی
وَگَر جَبّار بَربَستی شِکَسته ساق و دستش را
نه در جَبر و قَدَر بودی، نه در خوف و رَجایَسْتی
دَران اِشْکَستگی او گَر بِدیدی ذوقِ اِشْکَستن
نه از مَرهَم بِپُرسیدی، نه جویایِ دَوایَسْتی
نشان از جانْ تو این داری که می‌باید، نمی‌باید
نمی‌باید شُدی باید، اگر او را بِبایَسْتی
وَگَر از خَرمَنِ خِدمَت، تو دِهْ سالارِ مَنْبَل را
یکی بَرگِ کَهی بودی، گُنَه بر کَهْرُبایَسْتی
فَرازِ آسْمانْ صوفی هَمی‌رقصید و می‌گفت این
زمینْ کُل آسْمان گشتی، گَرَش چون من صَفایَسْتی
خَمُش کُن، شعر می‌مانَد و می‌پَرَّند مَعنی‌ها
پُر از مَعنی بُدی عالَم، اگر مَعنی بِپایسْتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۲ - دل پر درد من امشب، بنوشیده‌‌ست یک دردی
دلِ پُر دَردِ من امشب، بِنوشیده‌‌ست یک دُردی
از آنچه زُهرهٔ ساقی بیاوَرْدَش رَهْ آوردی
چه زَهره دارد و یارا، که خواب آرَد حَشَر ما را
که امشب می‌نِمایَد عشقْ بر عُشّاقْ پامَردی
زنان در تَعزیَت شب‌ها نمی‌خُسبَند از نوحه
تو مَردِ عاشقی آخِر، زبونِ خواب چون گَردی
دِلا می‌گَرد چون بَیدَق، به گِردِ خانهٔ آن شَهْ
بِتَرس از مات و از قایم، چو نَطْعِ عشق گُستَردی
مرا هم خواب می‌باید، وَلیکِن خواب می‌نایَد
که بیرون شُد مِزاجِ من، هم از گرمی، هم از سردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۳ - دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
دلِ آتش پَرَستِ من که در آتش چو گوگِردی
به ساقی گو که زود آخِر، هم از اوَّل قَدَح دُردی؟
بیا ای ساقیِ لَب گَز، تو خامان را بِدان میْ پَز
زِهی بُستان و باغ و رَزْ، کَزان انگور اَفْشُردی
نشان بِدْهَم که کَس نَدْهَد، نشان این است ای خوش قَد
که آن شب بُردی‌اَم‌‌ بی‌خود، بِدان مَهْ روم بِسْپُردی
تو عقلا یاد می‌داری که شاهِ عَقلَم از یاری
چو داد آن بادهٔ ناری، به اوَّل دَمْ فُرو مُردی
دو طَشت آوَرد آن دِلْبَر، یکی زآتشْ یکی پُر زَر
چو زَر گیری بُوَد آذر، وَرْ آتش بَرزَنی، بُردی
بِبین ساقیِّ سَرکَش را، بِکَش آن آتشِ خَوش را
چه دانی قَدْرِ آتش را، که آن جا کودکِ خُردی؟
زِآتشْ شاد بَرخیزی، زِشَمسُ الدّینِ تبریزی
وَرْاَنْدَر زَر تو بُگْریزی، مِثالِ زَر بِیَفْسُردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۴ - اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
اگر آب و گِلِ ما را چو جان و دلْ پَری بودی
به تبریز آمدی این دَم، بیابان را بِپِیمودی
بِپَر ای دل که پَر داری، بُرو آن جا که بیماری
نَمانْدی هیچ بیماری، گَر او رُخْسار بِنْمودی
چه کردی آن دلِ مِسکین، اگر چون تَنْ گِران بودی؟
اگر پَرَّش بِبَخشیدی، بَرو دِلْبَر بِبَخشودی
دَریغا قالَبَم را هم زِ بَخشش نیم پَر بودی
که بر تبریزیان در رَهْ دو اَسْپه او بَراَفْزودی
مُبارک بادشان این رَه، به توفیق و اَمانُ اللَّهْ
به هر شهریّ و هر جایی، به هر دشتیّ و هر رودی
دِلَم همراهِ ایشان شُد که شَبْشان پاسْبان باشد
اگر پیدا بُدی پاسَش یکی همراهْ نَغْنودی
بِپَرّید ای شَهانْ آن سو، که یابید آنچه قِسْمَت شُد
نُحاسی را زِاِکْسیری، اَیازی را زِمحمودی
رَوید ای عاشقانِ حَق، به اِقْبالِ اَبَد مُلْحَق
رَوان باشید همچون مَهْ به سویِ بُرجِ مسعودی
به بُرجِ عاشقانِ شَهْ، میانِ صادقانِ رَه
که از سَردان و مَردودان شود جوینده مَردودی
بِپَر ای دلْ به پنهانی، به پَرّو بالِ روحانی
گَرَت طالِب نبودی شَهْ، چُنین پَرهات نَگْشودی
در اِحْسان سابِق است آن شَهْ، به وَعده صادق است آن شَهْ
اگر نه خالِق است آن شَهْ، تو را از خَلْقْ نَرْبودی
بُرون از نور و دود است او که اَفْروزید این آتش
از این آتش خِرَد نوری، ازین آذرْ هوا دودی
دِلا اَنْدَر چه وَسواسی، که دود از نورْ نَشْناسی؟
بِسوز از عشقِ نورِ او دَرونِ نارْ چون عودی
نه از اولادِ نِمْرودی که بسته‌یْ آتش و دودی
چو فرزندِ خَلیلی تو، مَتَرس از دودِ نِمْرودی
در آتش باش جانِ من، یکی چندی چو نَرمْ آهن
که گَر آتش نبودی خود، رُخِ آیینه کِه زْدودی؟
چه آسان می‌شود مُشکل، به نورِ پاکِ اَهلِ دل
چُنانْک آهن شود مومی، زِکَفِّ شمعِ داوودی
زِشَمسُ الدّین شِناس ای دل، چو بر تو حَل شود مُشکل
تَجَلّی بَهرِ موسی دان، به جودی که رَسَد؟ جودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۵ - اگر گل‌های رخسارش ازان گلشن بخندیدی
اگر گُل‌هایِ رُخسارش ازان گُلْشَن بِخَندیدی
بهارِ جان شُدی تازه، نِهالِ تَنْ بِخَندیدی
وَگَر آن جانِ جانِ جان، به تنها رویْ بِنْمودی
تَنَم از لُطفْ جان گشتیّ و جانِ منْ بِخَندیدی
وَران نورِ دو صد فردوس گُفتی هی قُنُق گَلْدُم
شُدی این خانه فردوسی، چو گُلْ مَسکَن بِخَندیدی
وَگَر آن ناطِقِ کُلّی، زبانِ نُطْق بُگْشادی
تَنِ مُرده شُدی گویا، دلِ اَلْکَن بِخَندیدی
گَر آن معشوقِ معشوقان، بِدیدَسْتی به مَکْر و فَن
رَوان‌ها ذوفُنون گشتیّ و هر یک فَنْ بِخَندیدی
دَریدی پَرده‌ها از عشق و آشوبی دَراُفتادی
شُدندی فاشْ مَستوران، گَر او مُعْلَنْ بِخَندیدی
گَر آن سُلطانِ خوبی از گَریبان سَر بَرآوَرْدی
همه دُرّاعه‌هایِ حُسن تا دامَنْ بِخَندیدی
وَرْآن ماهِ دو صد گَردون، به ناگَهْ خَرمَنی کردی
طَرَب چون خوشه‌ها کردیّ و چون خَرمَنْ بِخَندیدی
وَرْاو یک لُطف بِنْمودی، گُشادی چَشمِ جان‌ها را
خُشونَت‌ها گرفتی لُطف و هر اَخْشَنْ بِخَندیدی
شَهَنْشاهِ شَهَنْشاهان و قانانْ چون عَطا دادی
به مِسکینی شُدی او گنج و بر مَخزَنْ بِخَندیدی
اَرْآن میْ‌هایِ لَعْلِ او، زِپَرده‌یْ غَیب رو دادی
حَسَن مَستَک شُدی‌‌ بی‌میْ، وَبر اَحْسَنْ بِخَندیدی
وَرْآن لَعْلِ لَبانِ او، گُهَرها دادی از حِکْمَت
شُدی مَرمَر مِثالِ لَعْل و بر مَعدَنْ بِخَندیدی
وَرْآن قَهّارِ عاشق کُش، به مِهْر آمیزشی کردی
کُهِ خارا بِدادی شیر و تا آهنْ بِخَندیدی
وَگَر زالی ازان رُستَم بِیابیدی نَظَر یک دَم
به حَقْ بر رُستَمِ دَستانِ صَفْ اِشْکَنْ بِخَندیدی
دَران روزی که آن شیرِ وَغا، مَردی کُند پیدا
نه بر شیرانِ مَست آن روزْ مَرد و زنْ بِخَندیدی؟
پَیاپِی ساقیِ دولت، رَوان کردی میِ خُلَّت
که تا ساغَر شُدی سَرمَست، وَزْ میْ دَنْ بِخَندیدی
هر آن جانی که دستِ شَمسِ تبریزی بِبوسیدی
حَیاتَش جاودانْ گشتیّ و بر مُردنْ بِخَندیدی
بِدیدی زود اَمنِ او، زِمَردی جنگ می‌جُستی
کَراهَت داشتی بر اَمْن و بر مَأمنْ بِخَندیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۶ - نکو بنگر به روی من، نه آنم من که هر باری
نِکو بِنْگَر به رویِ من، نه آنم من که هر باری
بِبین دریایِ شیرینی، بِبین موجِ گُهَرباری
کِه بُگْریزد زِدستِ حَق؟ کِه پَرهیزد زِشَستِ حَق؟
قیامَت کو که تا بیند، به نَقْدْ این شور و شَر باری؟
یکی دَستَش چو قَبض آمد، یکی دَستَش چو بَسط آمد
نداری زین دو بیرون شو، گَهِ باش و سَفَر باری
چو عیسی گَر شِکَر خندی، شِکَرخنده بِبین از وِیْ
چو موسی گَر کَمَر بَندی، بَران کوه و کَمَر باری
شُدی دَربانِ هر دونی، به زیرِ بامِ گَردونی
به کویِ یارِ ما دَررو، که بینی بام و دَرباری
به شاخِ گُل هَمی‌گفتم چه می‌رَقصی دَرین گُلْخَن؟
دَرآ در باغِ جانْ بِنْگَر، شکوفه وْشاخِ تَر باری
عُطارِد را هَمی‌گفتم به فَضْل و فَن شُدی غِرِّه
قَلَم بِشْکَن، بیا بِشْنو پیامِ نیشِکَر باری
به گوشِ زُهره می‌گفتم که گوشَت گرم شُد از میْ
سَر اَنْدَر بَزمِ سُلطان کُن، بِبین سودایِ سَر باری
چو سوسن صد زبان داری، زبانْ دَرکَش ازین زاری
زِغُنچه‌یْ بَسته لب بِشْنو، زِخاموشانْ خَبَر باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۷ - بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
بِنامیزَد نگویم من که تو آنی که هر باری
زِهی صورت، بِدان صورت نمی‌مانی که هر باری
بِسوزَد دلْ اگر گویم هَمان دِلْدارِ پیشینی
بِسوزَد جانْ اگر گویم هَمان جانی که هر باری
فَلَک هم خِرقهٔ اَزْرَق بِدَرَّد زود تا دامَن
اگر تو آستین زان سان بَراَفْشانی که هر باری
زِهی خَلْوَت، زِهی شاهی، مُسَلَّم گشت آگاهی
اگر زان سان من و ما را بُرون رانی که هر باری
بِنال ای بُلبُلِ‌‌ بی‌خود، که سوزِ دیگر آوردی
بِدان دَم نامهٔ گُل را نمی‌خوانی که هر باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۸ - مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
مُروَّت نیست در سَرها که اندازند دَستاری
کجا گیرد نِظام ای جان، به صَرفه خُشکْ بازاری
رَها کُن گُرگ خویی را، که رو نارَد بِدان صیدی
رَها کُن صَرفه جویی را، که بَرنایَد بدین کاری
چه باشد زَر؟ چه باشد جان؟ چه باشد گوهر و مَرجان؟
چو نَبْوَد خرجِ سودایی، فِدایِ خوبیِ یاری
زِبُخلْ اَرْطوقِ زَر دارم، مرا غُلّی بُوَد، غُلّی
وَگَر خَلْخالِ زَر دارم، مرا خاری بُوَد، خاری
بُرو ای شاخِ‌‌ بی‌میوه، تَهی می‌گَرد چون چَرخی
شُدَسْتی پاسْبانِ زَر، هَلا می‌پیچ چون ماری
تو زَرِّ سُرخ می‌گویَش کِه او زَرد است و رَنْجوری
تو خواجه‌یْ شهر می‌خوانَش کِه او را نیست شلواری
چرا از بَهرِ هم دَردان، نَبازم سیمْ چون مَردان؟
چرا چون شَربَتِ شافی، نباشم نوشِ بیماری؟
نَتانَم بُد کم از چَنگی، حَریفِ هر دلِ تَنگی
غذایِ گوش‌ها گشته، به هر زَخمیّ و هر تاری
نَتانَم بُد کم از باده، زِیُنْبوعِ طَرَب زاده
صَلایِ عیش می‌گوید به هر مَخْمور و خَمّاری
کَرَم آموز تو یارا زِسَنگِ مَرمَر و خارا
که می‌جوشَد زِ هر عِرقَش عَطابَخشیّ و ایثاری
چگونه میر و سَرهنگی که نَنگِ صَخره و سنگی؟
چگونه شیرِ حَق باشد اسیرِ نَفْسِ سَگ ساری؟
خَمُش کردم که رَبِّ دین، نَهان‌ها را کُند تَعیین
نِمایَد شاخِ زشتَش را، وَگَرچه هست سَتّاری