تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم
پیشْ از عُثمانْ یکی نَسّاخ بود
کو به نَسْخِ وَحیْ جِدّی می‌نِمود
چون نَبی از وَحی فَرمودی سَبَب
او همان را وا نِبِشتی بر وَرَق
پَرتوِ آن وَحیْ بر وِیْ تافْتی
او دَرونِ خویشْ حِکمَت یافتی
عینِ آن حِکمَت بِفَرمودی رَسول
زین قَدَر گُمراه شُد آن بوالْفُضول
کانچه می‌گوید رَسولِ مُسْتَنیر
مَر مرا هست آن حقیقت در ضَمیر
پَرتوِ اَنْدیشه‌اَش زد بر رَسول
قَهْرِ حَق آوَردْ بر جانَشْ نُزول
هم زِ نَسّاخی بَر آمَد، هم زِ دین
شُد عَدوِّ مُصْطَفی و دینْ به کین
مُصْطَفی فرمود کِی گَبْرِ عَنود
چون سِیَه گشتی اگر نور از تو بود؟
گَر تو یُنْبوعِ اِلهی بودی‌یی
این چُنین آبِ سِیَه نَگْشودی‌یی
تا که ناموسَش به پیشِ این و آن
نَشْکَنَد، بَر بَست این او را دَهان
اَنْدرون می‌سوختَش هم زین سَبَب
توبه کردن می‌نَیارِست این عَجَب
آه می‌کرد و نبودش آهْ سود
چون دَرآمَد تیغ و سَر را دَر رُبود
کرده حَقْ ناموس را صد مَنْ حَدید
ای بَسا بَسته به بَندِ ناپَدید
کِبْر و کُفر آن‌سان بِبَست آن راه را
که نیارَد کرد ظاهر آه را
گفت اَغلْالاً فَهُمْ بِهْ مُقْمَحون
نیست آن اَغلْالْ بر ما از بُرون
خَلْفَهُمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمُ
می‌نَبینَد بَنْد را پیش و پَسْ او
رَنگِ صَحرا دارد آن سَدّی که خاست
او نمی‌داند که آن سَدِّ قَضاست
شاهِدِ تو سَدِّ رویِ شاهِد است
مُرشِدِ تو سَدِّ گفتِ مُرشِد است
ای بَسا کُفّار را سودایِ دین
بَندَشان ناموس و کِبْر و آن و این
بَندْ پنهان، لیکْ از آهن بَتَر
بَندِ آهن را کُند پاره تَبَر
بَندِ آهن را توان کردن جُدا
بَندِ غَیبی را نَدانَد کَس دَوا
مَرد را زنبور اگر نیشی زَنَد
طَبْعِ او آن لحظه بر دَفْعی تَنَد
زَخمِ نیش امّا چو از هستیِّ توست
غَمْ قَوی باشد، نگردد دَردْ سُست
شَرحِ این از سینه بیرون می‌جَهَد
لیکْ می‌تَرسَم که نومیدی دَهَد
نی مَشو نومید و خود را شاد کُن
پیشِ آن فَریادرَسْ فریاد کُن
کِی مُحِبِّ عَفو، از ما عَفو کُن
ای طَبیبِ رنجِ ناسورِ کُهُن
عکسِ حِکمَتْ آن شَقی را یاوه کرد
خود مَبین، تا بَر نیارَد از تو گَرْد
ای برادر بر تو حِکمَت جاریه‌ست
آن زِ اَبْدال است و بر تو عاریه‌ست
گَرچه در خود خانه نوری یافته‌ست
آن زِ همسایه‌یْ مُنَوَّر تافته‌ست
شُکر کُن، غِرِّه مَشو، بینی مَکُن
گوش دار و هیچ خودبینی مَکُن
صد دَریغ و دَردْ کین عاریَّتی
اُمَّتان را دور کرد از اُمَّتی
من غُلامِ آن کِه او در هر رِباط
خویش را واصِل نَدانَد بر سِماط
بَسْ رِباطی که بِبایَد تَرک کرد
تا به مَسْکَن دَر رَسَد یک روز مَرد
گَرچه آهنْ سُرخ شُد، او سُرخ نیست
پَرتوِ عاریَّتِ آتش‌زنی‌ست
گَر شود پُر نورْ روزَن یا سَرا
تو مَدان روشنْ مگر خورشید را
هر دَر و دیوار گوید روشَنَم
پَرتوِ غَیری ندارم، این مَنَم
پَس بگوید آفتاب ای نارَشید
چون که من غارِب شَوَم، آیَد پَدید
سَبزه‌ها گویند ما سَبز از خَودیم
شاد و خندانیم و بَس زیبا خَدیم
فَصْلِ تابستان بِگوید اِی اُمَم
خویش را بینید چون من بُگْذَرَم
تَن هَمی‌نازَد به خوبیّ و جَمال
روحْ پنهان کرده فَرّ و پَرّ و بال
گویَدَش ای مَزْبَله تو کیستی؟
یک دو روز از پَرتوِ من زیستی
غُنْج و نازَت می‌نَگُنجَد در جهان
باش تا که من شَوَم از تو جَهان
گَرم‌دارانَت تو را گوری کَنَند
طُعْمهٔ ماران و مورانَت کُنَند
بینی از گَنْدِ تو گیرد آن کسی
کو به پیشِ تو هَمی مُردی بَسی
پَرتوِ روح است نُطْق و چَشم و گوش
پَرتوِ آتش بُوَد در آب، جوش
آن‌چُنان که پَرتوِ جانْ بر تَن است
پَرتوِ اَبْدالْ بر جانِ من است
جانِ جانْ چو واکَشَد پا را زِ جان
جانْ چُنان گردد که بی‌جانْ تَن بِدان
سَر از آن رو می‌نَهَم من بر زمین
تا گواهِ مَن بُوَد در روزِ دین
یَوْمِ دین که زُلْزِلَتْ زِلْزالَها
این زمین باشد گواهِ حال‌ها
کو تُحَدِّثْ جَهْرَةً اَخْبارَها
در سُخَن آید زمین و خارَه‌ها
فلسفی مُنْکِر شود در فکر و ظَن
گو بُرو سَر را بر آن دیوار زن
نُطْقِ آب و نُطْقِ خاک و نُطْقِ گِل
هست مَحْسوسِ حَواسِ اَهلِ دل
فلسفی کو مُنْکِرِ حَنّانه است
از حَواسِ اَوْلیا بیگانه است
گوید او که پَرتوِ سودایِ خَلْق
بَس خیالات آوَرَد در رایِ خَلْق
بلکه عکسِ آن فَساد و کُفرِ او
این خیالِ مُنْکِری را زَد بَرو
فلسفی مَر دیو را مُنْکِر شود
در همان دَمْ سُخرهٔ دیوی بُوَد
گَر ندیدی دیو را،خود را بِبین
بی‌جُنون نَبْوَد کَبودی بر جَبین
هرکِه را در دلْ شک و پیچانی است
در جهانْ او فلسفیْ پِنهانی است
می‌نِمایَد اِعْتِقاد و گاهْ گاه
آن رَگِ فَلْسَف کُند رویَش سیاه
اَلْحَذَر ای مؤمنان کان در شماست
در شما بَسْ عالَمِ بی‌مُنْتَهاست
جُمله هفتاد و دو مِلَّت در تو است
وَهْ که روزی آن بَرآرَد از تو دست
هرکِه او را بَرگِ آن ایمان بُوَد
هَمچو بَرگْ از بیمِ این لَرزان بُوَد
بر بِلیس و دیو زان خندیده‌‌یی
که تو خود را نیکْ مَردُم دیده‌یی
چون کُند جانْ بازگونه پوستین
چند واوَیلی بَرآیَد زَاهْلِ دین
بر دُکانْ هر زَرنِما خندان شُده‌ست
زان که سنگِ اِمْتِحانْ پنهان شُده‌ست
پَرده‌ای سَتّار از ما بَر مَگیر
باش اَنْدر اِمْتِحانْ ما را مُجیر
قَلْب پَهْلو می‌زَنَد با زَر به شب
اِنْتِظارِ روز می‌دارد ذَهَب
با زبانِ حالْ زَر گوید که باش
ای مُزَوَّر تا بَرآیَد روزْ فاش
صد هزاران سال اِبْلیسِ لَعین
بود زَابْدال و امیرُ الْمؤمنین
پَنجه زد با آدم از نازی که داشت
گشت رُسوا هَمچو سَرگینْ وَقتِ چاشْت
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او
بَلْعَمِ باعور را خَلْقِ جهان
سُغْبه شُد، مانندِ عیسیِّ زمان
سَجده ناوَرْدند کَس را دونِ او
صِحَّتِ رَنْجور بود اَفْسونِ او
پَنجه زد با موسی از کِبْر و کَمال
آن‌چُنان شُد که شَنیدَسْتی تو حال
صد هزار اِبْلیس و بَلْعَم در جهان
هم‌چُنین بوده‌ست پیدا و نَهان
این دو را مَشْهور گردانید اِله
تا که باشد این دو بر باقی گُواه
این دو دُزدْ آویخت از دارِ بُلند
وَرْنه اَنْدر قَهْر بَسْ دُزدان بُدَند
این دو را پَرچَم به سویِ شهر بُرد
کُشتگانِ قَهْر را نَتْوان شِمُرد
نازنینی تو، ولی در حَدِّ خویش
اللّهْ اللّهْ پا مَنِه از حَدّ بیش
گَر زنی بر نازنین‌تَر از خَودَت
در تَکِ هفتم زمین زیر آرَدَت
قِصّهٔ عاد و ثَمود از بَهرِ چیست؟
تا بِدانی کَانْبیا را نازُکی‌ست
این نِشانِ خَسْف و قَذْف و صاعِقه
شُد بیانِ عِزِّ نَفْسِ ناطِقه
جُمله حیوان را پِیِ انسان بِکُش
جُمله انسان را بِکُش از بَهرِ هُش
هُش چه باشد؟ عقل کُلِّ هوشْمَند
هوشِ جُزوی هُش بُوَد، اما نَژَند
جُمله حیواناتِ وحشی زآدمی
باشد از حیوانِ اِنْسی در کَمی
خونِ آن‌ها خَلْق را باشد سَبیل
زان که وحشی‌اَند از عقلِ جَلیل
عِزَّتِ وَحشی بدین اُفتاد پَست
که مَر انسان را مُخالِف آمده‌ست
پس چه عِزَّت باشَدَت ای نادره
چون شُدی تو حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَه
خَر نَشایَد کُشت از بَهرِ صَلاح
چون شود وحشی، شود خونَش مُباح
گَرچه خَر را دانشِ زاجِر نبود
هیچ مَعْذورَش نمی‌دارد وَدود
پس چو وحشی شُد ازان دَمْ آدمی
کِی بُوَد مَعْذور؟ ای یارِ سَمی
لاجَرَم کُفّار را شُد خونْ مُباح
هَمچو وَحشی پیشِ نُشّاب و رِماح
جُفت و فرزندانَشان جُمله سَبیل
زان که بی‌عَقلَند و مَردود و ذَلیل
باز عقلی کو رَمَد از عقلِ عقل
کرد از عقلی به حیواناتْ نَقْل
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن
هَمچو هاروت و چو ماروتِ شَهیر
از بَطَر خورْدند زَهرآلودْ تیر
اِعْتِمادی بودَشان بر قُدْسِ خویش
چیست بر شیرْ اِعْتِمادِ گاومیش؟
گَرچه او با شاخْ صد چاره کُند
شاخْ شاخَشْ شیرِ نَر پاره کُند
گَر شود پُر شاخْ هَمچون خارْپُشت
شیر خواهد گاو را ناچار کُشت
گَرچه صَرصَر بَسْ درختان می‌کَند
با گیاهِ تَر وِیْ اِحْسان می‌کُند
بر ضعیفیِّ گیاه آن بادِ تُند
رَحْم کرد، ای دل تو از قُوَّت مَلُند
تیشه را زَانْبوهیِ شاخِ درخت
کِی هَراس آید؟ بِبُرَّد لَختْ لَخْت
لیک بر بَرگی نکوبَد خویش را
جُز که بر نیشی نکوبَد نیش را
شُعله را زَانْبوهیِ هیزُم چه غَم؟
کِی رَمَد قَصّاب از خَیْلِ غَنَم؟
پیشِ معنی چیست صورت؟ بَسْ زَبون
چَرخ را مَعنیش می‌دارد نِگون
تو قیاس از چَرخِ دولابی بِگیر
گَردِشَش از کیست؟ از عقلِ مُشیر
گَردشِ این قالبِ هَمچون سِپَر
هست از روحِ مُسَتَّر ای پسر
گَردشِ این باد از مَعنیِّ اوست
هَمچو چَرخی کان اسیرِ آبِ جوست
جَرّ و مَدّ و دَخْل و خَرجِ این نَفَس
از کِه باشد؟ جُز زِ جانِ پُر هَوَس؟
گاه جیمَش می‌کُند، گَهْ حا و دال
گاه صُلحَش می‌کُند، گاهی جِدال
گَهْ یَمینَش می‌بَرَد، گاهی یَسار
گَهْ گُلِسْتانَش کُند، گاهیْش خار
هم‌چُنین این باد را یَزدانِ ما
کرده بُد بر عادْ هَمچون اَژدَها
باز هم آن باد را بر مؤمنان
کرده بُد صُلح و مُراعات و اَمان
گفت اَلْمَعنی هُواللّهْ شیخِ دین
بَحْرِ مَعنی‌هایِ رَبُّ اَلْعالَمین
جُمله اَطْباقِ زمین و آسْمان
هَمچو خاشاکی در آن بَحْرِ رَوان
حَمله‌ها و رَقصِ خاشاک اَنْدر آب
هم زِ آب آمد به وَقتِ اِضْطِراب
چون که ساکِن خواهَدَش کرد از مِرا
سویِ ساحِل اَفْکَند خاشاک را
چون کَشَد از ساحِلَش در موجْ‌گاه
آن کُند با او که صَرصَر با گیاه
این حَدیثْ آخِر ندارد، بازْ ران
جانِبِ هاروت و ماروت ای جوان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل
چون گناه و فِسْقِ خَلْقانِ جهان
می‌شُدی بر هر دو روشن آن زمان
دستْ خاییدن گِرفتَنْدی زِ خشم
لیکْ عَیْبِ خود ندیدَنْدی به چَشم
خویش در آیینه دید آن زشتْ مَرد
رو بِگَردانید از آن و خشم کرد
خویش‌بین چون از کسی جُرمی بِدید
آتشی در وِیْ زِ دوزخ شُد پَدید
حَمْیَتِ دین خوانْد او آن کِبْر را
نَنْگَرد در خویشْ نَفْسِ گَبْر را
حَمْیَتِ دین را نِشانی دیگر است
که از آن آتشْ جهانی اَخْضَر است
گفت حَقْشان گَر شما روشن گَرید
در سِیَه‌کارانْ مُغَفَّل مَنْگَرید
شُکر گویید ای سپاه و چاکَران
رَسته‌اید از شَهوت و از چاکِ‌ران
گَر ازان مَعنی نَهَم من بر شما
مَر شما را بیش نَپْذیرَد سَما
عِصمَتی که مَر شما را در تَن است
آن زِ عکسِ عِصْمَت و حِفْظِ مَن است
آن زِ من بینید نَزْ خود هین و هین
تا نَچَربَد بر شما دیوِ لَعین
آن چُنان که کاتِبِ وَحیِ رَسول
دید حِکْمَت در خود و نورِ اصول
خویش را هم صوتِ مُرغانِ خدا
می‌شِمُرد، آن بُد صَفیری چون صَدا
لَحْنِ مُرغان را اگر واصِف شَوی
بر مُرادِ مُرغ کِی واقِف شَوی؟
گر بیاموزی صَفیرِ بُلبُلی
تو چه دانی کو چه دارد با گُلی؟
وَرْ بِدانی، باشد آن هم از گُمان
چون زِ لَبْ‌جُنبان گُمان‌هایِ کَران
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
آن کَری را گفت اَفْزون مایه‌یی
که تو را رَنْجور شُد همسایه‌یی
گفت با خود کَر که با گوشِ گِران
من چه دَریابَم زِ گفتِ آن جوان؟
خاصه رَنْجور و ضَعیف آواز شُد
لیک باید رَفت آن‌جا، نیست بُد
چون بِبینَم کان لَبَش جُنْبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم زِ خَود
چون بِگویم چونی ای مِحْنَت‌کَشَم؟
او بِخواهد گفت نیکَم یا خوشَم
من بگویم شُکر، چه خوردی اَبا؟
او بگوید شَربَتی یا ماشْبا
من بگویم صِحَّه نوشَت کیست آن
از طَبیبان پیشِ تو؟ گوید فُلان
من بگویم بَس مُبارک‌پاست او
چون که او آمد، شود کارَت نِکو
پایِ او را آزمودَستیم ما
هر کجا شُد، می‌شود حاجَت رَوا
این جواباتِ قیاسی راست کرد
پیشِ آن رَنْجور شُد آن نیک‌ْمَرد
گفت چونی؟ گفت مُردَم، گفت شُکر
شُد ازین رَنْجورْ پُر آزار و نُکْر
کین چه شُکر است، او مگر با ما بَد است؟
کَر قیاسی کرد و آن کَژْ آمده‌ست
بَعد از آن گُفتَش چه خوردی؟ گفت زَهر
گفت نوشَت باد، اَفْزون گشت قَهْر
بعد از آن گفت از طَبیبانْ کیست او؟
که هَمی آید به چاره پیشِ تو؟
گفت عِزْراییل می‌آید، بُرو
گفت پایَش بَسْ مُبارک، شاد شو
کَر برُون آمد، بِگفت او شادمان
شُکرْ کِشْ کردم مُراعاتْ این زمان
گفت رَنْجور این عَدوِّ جانِ ماست
ما نَدانستیم کو کانِ جَفاست
خاطِرِ رَنجورْ جویان شُد سَقَط
تا که پیغامَش کُند از هر نَمَط
چون کسی که خورده باشد آشِ بَد
می‌بِشورانَد دِلَش تا قَی کُند
کَظْمِ غَیْظ این است، آن را قَی مَکُن
تا بیابی در جَزا شیرین سُخُن
چون نبودش صَبر، می‌پیچید او
کین سگِ زن روسْپیِّ حیز کو؟
تا بِریزَم بر وِیْ آنچه گفته بود
کان زمان شیرِ ضَمیرَم خُفته بود
چون عیادت بَهرِ دل‌ْآرامی است
این عیادت نیست، دُشمن‌کامی است
تا بِبینَد دُشمنِ خود را نِزار
تا بگیرد خاطِرِ زشتَش قَرار
بَسْ کَسان کایشان زِ طاعَت گُم‌رَهَند
دلْ به رِضْوان و ثَوابِ آن دَهَند
خود حقیقت مَعصیَت باشد خَفی
بَس کَدِر کان را تو پِنْداری صَفی
هَمچو آن کَر کو هَمی‌پِنْداشته‌ست
کو نِکویی کرد و آن بَرعکس جَست
او نِشَسته خوش که خِدمَت کرده‌ام
حَقِّ همسایه به جا آوَرده‌ام
بَهر خود او آتشی اَفْروخته‌ست
در دلِ رَنْجور و خود را سوخته‌ست
فَاتَّقُوا النّارَ الَّتی اَوْقَدْتُمُ
اِنَّکُمْ فِی الْمَعْصِیَهْ اِزْدَدْتُمُ
گفت پیغامبر به یک صاحِبْ‌ریا
صَلِّ اِنَّکْ لَمْ تُصَلِّ یا فَتی
از برایِ چارهٔ این خَوْف‌ها
آمد اَنْدر هر نمازی اِهْدِنا
کین نمازم را مَیامیز ای خدا
با نمازِ ضالّین، وَاهْلِ ریا
از قیاسی که بِکَرد آن کَر گُزین
صُحبَتِ دَهْ ساله باطِل شُد بِدین
خاصه ای خواجه قیاسِ حِسِّ دون
اَنْدر آن وَحْیی که هست از حَد فُزون
گوشِ حِسِّ تو به حَرف اَرْ دَرخَور است
دان که گوشِ غَیْب‌گیرِ تو کَر است
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود
اوَّل آن کَسْ کین قیاسَک‌ها نِمود
پیشِ اَنْوارِ خدا، اِبْلیس بود
گفت نار از خاکْ بی‌شک بهتر است
من زِ نار و او زِ خاکِ اَکْدَر است
پس قیاسِ فَرعْ بر اَصلَش کُنیم
او زِ ظُلْمَت، ما زِ نورِ روشنیم
گفت حَق نه، بلکه لا اَنْساب شُد
زُهد و تَقوی فَضْل را مِحْراب شُد
این نه میراثِ جهانِ فانی است
که به اَنْسابَش بیابی، جانی است
بلکه این میراث‌هایِ اَنْبیاست
وارثِ اینْ جان‌هایِ اَتْقیاست
پورِ آن بوجَهْل شُد مؤمن عِیان
پورِ آن نوحِ نَبی از گُم‌رَهان
زادهٔ خاکی مُنَوَّر شُد چو ماه
زادهٔ آتش تویی، رو روسیاه
این قیاسات و تَحَرّی روزِ ابر
یا به شب، مَر قِبْله را کرده‌ست حَبْر
لیک با خورشید و کعبه پیشِ رو
این قیاس و این تَحَرّی را مَجو
کعبه نادیده مَکُن، رو زو مَتاب
از قیاس، اللّهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
چون صَفیری بِشْنَوی از مُرغِ حَق
ظاهرش را یاد گیری چون سَبَق
وان‌گَهی از خود قیاساتی کُنی
مَر خیالِ مَحْض را ذاتی کُنی
اِصْطِلاحاتی‌ست مَر اَبْدال را
که نباشد زان خَبَر اَقْوال را
مَنْطِقُ الطَّیْری به صَوت آموختی
صد قیاس و صد هَوَس اَفْروختی
هَمچو آن رَنْجورْ دل‌ها از تو خَسْت
کَر به پِنْدارِ اِصابَت گشته مَست
کاتِبِ آن وَحْی زان آوازِ مُرغ
بُرده ظَنّی کو بُوَد هَمْبازِ مُرغ
مُرغْ پَرّی زَد، مَر او را کور کرد
نَکْ فُرو بُردَش به قَعْرِ مرگ و دَرد
هین به عکسی یا به ظَنّی هم شما
دَر مَیُفتید از مَقاماتِ سَما
گَرچه هاروتید و ماروت و فُزون
از همه، بر بامِ نَحْنُ الصّافّون
بر بَدی‌هایِ بَدان رَحمَت کُنید
بر مَنیّ و خویش‌بین لَعْنَت کُنید
هین مَبادا غَیرت آید از کَمین
سَرنِگون اُفْتید در قَعْرِ زمین
هر دو گفتند ای خدا فرمانْ تو راست
بی اَمانِ تو اَمانی خود کجاست؟
این هَمی گفتند و دِلْشان می‌طَپید
بَد کجا آید زِ ما نِعْمَ الْعَبید؟
خارْ خارِ دو فرشته هم نَهِشْت
تا که تُخْمِ خویش‌بینی را نَکِشْت
پس هَمی گفتند کِی اَرْکانیان
بی‌خَبَر از پاکیِ روحانیان
ما بَرین گَردون تُتُق‌ها می‌تَنیم
بر زمین آییم و شادُرْوان زَنیم
عدلْ توزیم و عبادت آوَریم
باز هر شب سویِ گَردون بَر پَریم
تا شَویم اُعْجوبهٔ دورِ زمان
تا نَهیم اَنْدر زمینْ اَمن و اَمان
آن قیاسِ حالِ گَردون بر زمین
راست نایَد،فرق دارد در کَمین
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان
بِشْنو اَلْفاظِ حَکیمِ پَرده‌‌یی
سَر همان جا نِهْ که باده خَورده‌‌یی
چون که از میخانه مَستی ضال شُد
تَسْخَر و بازیچهٔ اَطْفال شُد
می‌فُتَد او سو به سو بر هر رَهی
در گِل و می‌خَندَدَش هر اَبْلَهی
او چُنین و کودکان اَنْدر پِی‌اَش
بی‌خَبَر از مَستی و ذوقِ مِیْ‌اَش
خَلْقْ اَطْفال‌اَند، جُز مَستِ خدا
نیست بالِغْ جُز رَهیده از هوا
گفت دنیا لَعْب و لَهْو است و شما
کودکیْت و راست فرماید خدا
از لَعِب بیرون نَرَفتی، کودکی
بی‌ذکاتِ روحْ کِی باشد ذَکی؟
چون جِماعِ طِفْل دان این شَهوتی
که هَمی رانَند این جا ای فَتی
آن جِماعِ طِفْل چِه بْوَد؟ بازی‌یی
با جِماعِ رُستَمیّ و غازی‌یی
جنگِ خَلقان هَمچو جنگِ کودکان
جُمله بی‌مَعنیّ و بی‌مَغز و مُهان
جُمله با شمشیرِ چوبینْ جنگَشان
جُمله در لا یَنْفَعی آهنگَشان
جُمله‌شان گشته سَواره بر نِیی
کین بُراقِ ماست یا دُلْدُل‌پِیی
حامِل‌اَند و خود زِ جَهْل اَفْراشته
راکِب و مَحْمولِ رَهْ پِنْداشته
باش تا روزی که مَحْمولانِ حَق
اسبْ‌تازان بُگْذَرَند از نُه طَبَق
تُعْرُجُ الرّوحُ اِلَیْهِ وَالمَلَک
مِنْ عُروجِ الرّوحِ یَهْتَزُّ الْفَلَک
هَمچو طِفْلان جُمله‌تان دامَن‌سَوار
گوشهٔ دامَن گرفته اسب‌وار
از حَقْ اِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی رَسید
مَرکَبِ ظَن بر فَلَک‌ها کِی دَوید؟
اَغْلَبُ الظَّنَّیْنِ فی تَرْجیحِ ذا
لا تُمارِ الشَّمْسَ فی تَوْضیحِها
آن‌گَهی بینید مَرکَب‌هایِ خویش
مَرکَبی سازیده‌ایْت از پایِ خویش
وَهْم و فکر و حِسّ و اِدْراکِ شما
هَمچو نِی دان مَرکَبِ کودک، هَلا
عِلْم‌هایِ اَهلِ دلْ حَمّالَشان
عِلْم‌هایِ اَهلِ تَنْ اَحْمالَشان
عِلْم چون بر دل زَنَد، یاری شود
عِلْم چون بر تَن زَنَد، باری شود
گفت ایزد یَحْمِلُ اَسْفارَهُ
بار باشد عِلْمْ کان نَبْوَد زِ هو
عِلْم کان نَبْوَد زِ هو بی‌واسطه
آن نَپایَد، هَمچو رنگِ ماشِطه
لیک چون این بار را نیکو کَشی
بار بَر گیرند و بَخشَندَت خَوشی
هین مَکَش بَهرِ هوا آن بارِ عِلْم
تا بِبینی در دَرونْ اَنْبارِ عِلْم
تا که بر رَهْوارِ عِلْم آیی سَوار
بَعد ازان اُفْتَد تو را از دوشْ بار
از هواها کِی رَهی بی‌جامِ هو؟
ای زِ هو قانِع شُده با نامِ هو
از صِفَت وَزْ نامْ چه زایَد؟ خیال
وان خیالَش هست دَلّالِ وِصال
دیده‌یی دَلّالْ بی‌مَدْلول هیچ؟
تا نباشد جاده، نَبْوَد غولْ هیچ
هیچ نامی بی‌حقیقت دیده‌یی؟
یا زِ گاف و لامِ گُل، گُل چیده‌یی؟
اِسْم خوانْدی، رو مُسَمّی را بِجو
مَهْ به بالا دان، نه اَنْدر آبِ جو
گَر زِ نام و حَرف خواهی بُگْذَری
پاک کُن خود را زِ خود هین یک‌سَری
هَمچو آهن، زآهنی بی‌رَنگ شو
در ریاضت آیِنه‌یْ بی‌زَنگ شو
خویش را صافی کُن از اَوْصافِ خود
تا بِبینی ذاتِ پاکِ صافِ خود
بینی اَنْدر دلْ عُلومِ اَنْبیا
بی‌کتاب و بی‌مُعید و اوسْتا
گفت پیغامبر که هست از اُمَّتَم
کو بُوَد هم گوهر و هم هِمَّتَم
مَر مرا زان نور بیند جانَشان
که من ایشان را هَمی‌بینم بِدان
بی‌صَحیحَیْن و اَحادیث و رُواة
بلکه اَنْدر مَشْربِ آبِ حَیوة
سِرِّ اَمْسَیْنا لَکُرْدیًّا بِدان
رازِ اَصْبَحْنا عَرابیًّا بِخوان
وَرْ مثالی خواهی از عِلْمِ نَهان
قِصّه‌گو از رومیان و چینیان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری
چینیان گفتند ما نَقّاش‌تَر
رومیان گفتند ما را کَرّ و فَر
گفت سُلطان اِمْتِحان خواهم دَرین
کَزْ شماها کیست در دَعوی گُزین
اَهْلِ چین و روم چون حاضر شُدند
رومیان در عِلْمْ واقِفْ‌تَر بُدَند
چینیان گفتند یک خانه به ما
خاص بِسْپارید و یک آنِ شما
بود دو خانه مُقابلْ دَر به دَر
زان یکی چینی سِتَد، رومی دِگَر
چینیان صد رنگ از شَهْ خواستند
پس خَزینه باز کرد آن اَرجُمند
هر صَباحی از خَزینه رَنگ‌ها
چینیان را راتِبه بود از عَطا
رومیان گفتند نه نَقْش و نه رنگ
دَر خور آید کار را، جُز دَفْع زَنگ
دَر فُرو بَستند و صَیْقل می‌زَدند
هَمچو گَردونْ ساده و صافی شُدند
از دو صد رَنگی به بی‌رَنگی رَهی‌ست
رنگْ چون ابر است و بی‌رنگی مَهی‌ست
هرچه اَنْدر اَبر ضَوْ بینیّ و تاب
آن زِ اَخْتَر دان و ماه و آفتاب
چینیان چون از عَمَل فارغ شُدند
از پِیِ شادی دُهُل‌ها می‌زدند
شَهْ دَر آمَد، دید آن‌جا نَقْش ها
می‌رُبود آن عقل را و فَهْم را
بَعد از آن آمد به سویِ رومیان
پَرده را بالا کَشیدند از میان
عکسِ آن تصویر و آن کِردارها
زد بَرین صافی شُده دیوارها
هرچه آن‌جا دید، این‌جا بِهْ نِمود
دیده را از دیده‌خانه می‌رُبود
رومیانْ آن صوفیانند ای پدر
بی زِ تَکْرار و کتاب و بی‌هُنر
لیکْ صَیْقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاکْ از آز و حِرص و بُخْل و کینه‌ها
آن صَفایِ آیِنه وَصْفِ دل است
صورتِ بی‌مُنْتَها را قابِل است
صورتِ بی‌صورتِ بی‌حَدِّ غَیْب
زآیِنه‌یْ دل تافت بر موسی زِ جَیْب
گَرچه آن صورت نگُنجَد در فَلَک
نه به عَرش و فَرش و دریا و سَمَک
زان که مَحْدود است و مَعْدود است آن
آیِنه‌یْ دل را نباشد حَدْ بِدان
عقلْ این‌جا ساکِت آمد یا مُضِل
زان که دل یا اوست، یا خود اوست دل
عکسِ هر نَقْشی نَتابَد تا اَبَد
جُز زِ دل، هم با عَدَد هم بی‌عَدَد
تا اَبَد هر نَقْشِ نو کایَد بَرو
می‌نِمایَد بی‌حِجابی اَنْدَرو
اَهلِ صَیقل رَسته‌اند از بوی و رَنگ
هر دَمی بینند خوبی بی‌دِرَنگ
نَقْش و قِشْرِ عِلْم را بُگْذاشتند
رایَتِ عَیْنُ الْیَقین اَفْراشتند
رَفت فکر و روشنایی یافتند
نَحْر و بَحْرِ آشنایی یافتند
مرگْ کین جُمله ازو در وَحشت‌اَند
می‌کُنند این قوم بر وِیْ ریش‌خَند
کَس نَیابَد بر دلِ ایشان ظَفَر
بر صَدَف آید ضَرَر، نه بر گُهَر
گَرچه نَحْو و فِقْه را بُگْذاشتند
لیک مَحوِ فَقر را بَرداشتند
تا نُقوشِ هشت جَنَّت تافته‌ست
لوحِ دِلْشان را پَذیرا یافته‌ست
بَرتَرَند از عَرش و کُرسیّ و خَلا
ساکنانِ مَقْعَدِ صِدْقِ خدا
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله
گفت پیغامبر صَباحی زَیْد را
کَیْفَ اَصْبَحْتْ ای رَفیقِ با صَفا؟
گفت عَبْدًا مُؤمِنًا باز اوش گفت
کو نِشانْ از باغِ ایمانْ گَر شِکُفت؟
گفت تشنه بوده‌ام من روزها
شب نَخُفْتَسْتَم زِ عشق و سوزها
تا زِ روز و شب گُذَر کردم چُنان
که زِ اِسْپَر بُگْذرد نوکِ سِنان
که از آن سو جُملهٔ مِلَّت یکی‌ست
صد هزاران سال و یک ساعتْ یکی‌ست
هست اَزَل را و اَبَد را اِتْحاد
عقل را رَه نیست آن سو زِافْتِقاد
گفت ازین رَهْ کو رَهْ‌آوردی؟ بیار
دَر خورِ فَهْم و عُقولِ این دیار
گفت خَلْقان چون بِبینَند آسْمان
من بِبینَم عَرش را با عَرشیان
هشت جَنَّت، هفت دوزخْ پیشِ من
هست پیدا، هَمچو بُتْ پیشِ شَمَن
یک به یک وا می‌شِناسَم خَلْق را
هَمچو گندم من زِ جو در آسیا
که بهشتی کیست و بیگانه کی است؟
پیشِ من پیدا چو مار و ماهی است
این زمان پیدا شُده بر این گروه
یَوْمَ تَبْیَضُّ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه
پیش ازین هرچند جانْ پُر عَیْب بود
در رَحِم بود و زِ خَلْقانْ غَیْب بود
اَلشَّقِیُّ مَنْ شَقی فی بَطْنِ الْاُمْ
مِنْ سِماتِ الْجِسْمِ یُعْرَفْ حالُهُم
تَن چو مادر، طِفْلِ جان را حامِله
مرگْ دَردِ زادن است و زَلْزَله
جُمله جان‌هایِ گذشته مُنْتَظِر
تا چگونه زایَد آن جانِ بَطِر
زَنگیان گویند خود از ماست او
رومیان گویند بَسْ زیباست او
چون بِزایَد در جهانِ جان و جود
پس نَمانَد اِخْتِلافِ بیض و سود
گَر بُوَد زَنگی، بَرَنْدَش زَنگیان
روم را رومی بَرَد هم از میان
تا نَزاد او، مُشکِلاتِ عالَم است
آن کِه نازاده شِناسَد، او کَم است
او مَگَر یَنْظُرْ بِنُوِر اللهْ بُوَد
کَنْدَرونِ پوستْ او را رَهْ بُوَد
اَصلِ آبِ نُطْفه اِسْپید است و خَوش
لیکْ عکسِ جانِ رومیّ و حَبَش
می‌دَهَد رَنگْ اَحْسَنَ التَّقویمْ را
تا به اَسْفَلْ می‌بَرَد این نیم را
این سُخَن پایان ندارد، بازْ ران
تا نَمانیم از قِطارِ کارْوان
یَوْمَ تَبْیَضُّ و تَسْوَدُّ وُجُوه
تُرک و هِنْدو شُهره گردد زان گُروه
در رَحِم پیدا نباشد هنِد و تُرک
چون که زایَد، بینَدَش زار و سُتُرگ
جُمله را چون روزِ رَسْتاخیزْ من
فاش می‌بینم عِیان از مَرد و زَن
هین، بگویم یا فُرو بَندم نَفَس؟
لب گَزیدَش مُصْطَفی یعنی که بَسْ
یا رَسولَ اللّهْ بگویم سِرِّ حَشْر؟
در جهان پیدا کُنم امروز نَشْر؟
هِلْ مرا تا پَرده‌ها را بَر دَرَم
تا چو خورشیدی بِتابَد گوهَرَم
تا کُسوف آید زِ من خورشید را
تا نِمایَم نَخْل را و بید را
وا نِمایَم رازِ رَسْتاخیز را
نَقْد را و نَقْدِ قَلْب‌آمیز را
دست‌ها بُبْریده اَصْحابِ شِمال
وا نِمایَم رَنگِ کُفر و رَنگِ آل
وا گُشایَم هفت سوراخِ نِفاق
در ضیایِ ماهِ بی‌خَسْف و مُحاق
وا نِمایَم من پَلاسِ اَشْقیا
بِشْنَوانَم طَبْل و کوسِ اَنْبیا
دوزخ و جَنّات و بَرزَخ در میان
پیشِ چَشمِ کافِرانْ آرَم عِیان
وا نِمایَم حوضِ کَوْثَر را به جوش
کآبْ بر روشان زَنَد، بانگَش به گوش
وان کَسان که تشنه بر گِردَش دَوان
گشته‌اند، این دَمْ نِمایَم من عِیان؟
می‌بِسایَد دوشَشان بر دوشِ من
نَعْره‌هاشان می‌رَسَد در گوشِ من
اَهلِ جَنَّت پیشِ چَشمَم زِ اخْتیار
دَر کَشیده یِکدِگَر را در کِنار
دستِ هَمدیگر زیارت می‌کُنند
از لَبانْ هم بوسه غارت می‌کُنند
کَر شُد این گوشم زِ بانگِ آهْ آه
از خَسان و نَعْرهٔ واحَسْرَتاه
این اشارت‌هاست گویم از نُغول
لیکْ می‌تَرسَم زِ آزارِ رَسول
هم‌چُنین می‌گفت سَرمَست و خَراب
داد پیغامبر گَریبانَش به‌تاب
گفت هین دَرکَش که اَسْبَت گرم شُد
عکسِ حَقْ لا یَسْتَحی زَد، شَرم شُد
آیِنه‌یْ تو جَست بیرون از غِلاف
آیِنه وْ میزان کجا گوید خِلاف؟
آیِنه وْ میزان کجا بَندَد نَفَس
بَهرِ آزار و حَیایِ هیچ‌کَس؟
آیِنه وْ میزان مِحَک‌هایِ سَنی
گَر دو صد سالَش تو خِدمَت‌ها کُنی
کَزْ برایِ من بِپوشان راستی
بَر فُزون بِنْما و مَنْما کاسْتی
اوت گوید ریش و سَبْلَت بَر مَخَند
آیِنه وْ میزان و آن گَهْ ریو و پَند؟
چون خدا ما را برایِ آن فَراخْت
که به ما بِتْوان حقیقت را شِناخْت
این نباشد، ما چه اَرْزیم ای جوان
کِی شَویم آیینِ رویِ نیکُوان؟
لیکْ دَرکَش در نَمَد آیینه را
کَز تَجَلّی کرد سینا سینه را
گفت آخِر هیچ گُنجَد در بَغَل
آفتابِ حَقّ و خورشیدِ اَزَل؟
هم دَغَل را، هم بَغَل را بَردَرَد
نه جنون مانَد به پیشش، نَه خِرَد
گفت یک اِصْبَع چو بر چَشمی نَهی
بینَد از خورشیدْ عالَم را تَهی
یک سَرِ اَنگُشت پرده‌یْ ماه شُد
وین نِشانِ ساتِریِّ شاه شُد
تا بِپوشانَد جهان را نُقطه‌یی
مِهرْ گردد مُنکَسِف از سَقْطه‌یی
لَب بِبَند و غورِ دریایی نِگَر
بَحرْ را حَق کَرد مَحکومِ بَشَر
همچو چشمه‌یْ سَلْسَبیل و زَنْجَبیل
هست در حُکمِ بهشتیِّ جَلیل
چارْ جویِ جَنَّت اَنْدَر حُکمِ ماست
این نَه زورِ ما، زِ فَرمانِ خداست
هر کجا خواهیم داریمَش رَوان
همچو سِحرْ اَنْدَر مُرادِ ساحِران
همچو این دو چَشمهٔ چَشمِ رَوان
هست در حُکمِ دل و فرمانِ جان
گَر بخواهد رفت سویِ زَهر و مار
وَرْ بخواهد رفت سویِ اِعتِبار
گَر بخواهد سویِ مَحسوسات رفت
وَر بخواهد سویِ مَلْبوسات رفت
گَر بخواهد سویِ کُلّیّات رانْد
وَر بخواهد حَبسِ جُزویّات مانْد
هم‌چنین هر پنج حِسْ چون نایزه
بر مُراد و اَمرِ دِل شُد جایزه
هر طَرَف که دل اِشارَت کَردَشان
می‌رَوَد هر پنج حِس دامَن‌کَشان
دست و پا در اَمرِ دلْ اَنْدَر مَلا
هَمچو اَنْدَر دَستِ موسی آن عَصا
دل بخواهد، پا دَرآید زو به رَقص
یا گُریزد سویِ اَفزونی زِ نَقص
دل بخواهد، دست آید در حِساب
با اَصابِع، تا نِویسَد او کتاب
دستْ در دَستِ نَهانی مانده است
او دَرون، تَن را بُرون بِنشانده است
گَر بخواهد بر عَدوْ ماری شود
وَرْ بخواهد بر وَلی یاری شود
وَر بخواهد، کَفچه‌یی در خوردنی
وَر بخواهد، همچو گُرزِ دَه‌ْمَنی
دل چه می‌گوید بِدیشانْ ای عَجَب
طُرفه وُصْلَتْ، طُرفه پنهانی سَبَب
دلْ مَگر مُهرِ سُلیمان یافته‌ست
که مِهارِ پنج حِسْ بَر تافته‌ست؟
پنج حِسّی از بُرونْ مَیْسورِ او
پنج حِسّی از دَرونْ مَأمورِ او
دَهْ حِس است و هفت اَنْدام و دِگَر
آنچه اَنْدَر گفت نایَد می‌شُمَر
چون سُلَیمانی دِلا در مِهْتَری
بر پَریّ و دیو زَنْ اَنْگُشتری
گَر دَرین مُلکَت بَری باشی زِ ریو
خاتَم از دَستِ تو نَستانَد سه دیو
بعد از آن عالَم بگیرد اسمِ تو
دو جهان مَحْکومِ تو، چون جسمِ تو
وَرْ زِ دَستَت دیوْ خاتَم را بِبُرد
پادشاهی فوت شُد، بَختَت بِمُرد
بعد از آن یا حَسْرَتا شُد یا عِباد
بر شما مَحْتومْ تا یَوْمَ التَّناد
مَکرِ خود را گَر تو اِنکار آوَری
از تَرازو و آیِنه کِی جان بَری؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است
 بود لُقمان پیشِ خواجه‌یْ خویشتن
در میانِ بَندگانَش خوارْتَن
می‌فرستاد او غُلامان را به باغ
تا که میوه آیَدَش بَهرِ فَراغ
بود لُقمان در غُلامان چون طُفَیْل
پُر مَعانی، تیره‌صورت، هَمچو لَیْل
آن غُلامانْ میوه‌هایِ جمع را
خوش بِخوردَند از نِهیبِ طَمْع را
خواجه را گفتند لُقمان خورْد آن
خواجه بر لُقمان تُرُش گشت و گِران
چون تَفَحُّص کرد لُقمان از سَبَب
در عِتابِ خواجه‌اَش بُگْشاد لب
گفت لُقمان سَیِّدا پیشِ خدا
بَندهٔ خایِن نباشد مُرتَضی
اِمْتِحان کُن جُمله‌مان را ای کَریم
سیرَمان دَر دِهْ تو از آبِ حَمیم
بعد از آن ما را به صَحرایی کَلان
تو سَواره، ما پیاده می‌دَوان
آن‌گَهان بِنْگر تو بَدکِردار را
صُنْع‌هایِ کاشِفُ الْاَسرار را
گشت ساقی خواجه از آبِ حَمیم
مَر غُلامان را و خوردند آن زِ بیم
بعد از آن می‌رانْدَشان در دشت‌ها
می‌دَویدَنْد آن نَفَر، تَحْت و عُلا
قَی در اُفتادند ایشان از عَنا
آب می‌آوَردْ زیشان میوه‌ها
چون که لُقمان را دَرآمَد قَی زِ ناف
می بَرآمَد از درونَش آبِ صاف
حِکْمَتِ لُقمان چو دانَد این نِمود
پَس چه باشد حِکْمَتِ رَبُّ الْوجود؟
یَوْمَ تُبْلی وَالسَّرایِرْ کُلُّها
بانَ مِنْکُمْ کامِنٌ لا یُشْتَهی
چون سُقُوا ماءً حَمیمًا قُطِّعَتْ
جُملَةُ الْاَسْتارْ مِمّا اُفْظِعَتْ
نار از آن آمد عَذابِ کافِران
که حَجَر را نار باشد اِمْتِحان
آن دلِ چون سنگْ را ما چند چند
نَرم گفتیم و نمی‌پَذْرُفت پَند؟
ریشِ بَد را دارویِ بَد یافت رَگ
مَر سَرِ خَر را سَرِ دندانِ سگ
اَلْخَبیثاتُ الْخَبیثین حِکْمَت است
زشت را هم زشتْ جُفت و بابَت است
پس تو هر جُفتی که می‌خواهی بُرو
مَحْو و هم‌شَکل و صِفاتِ او بِشو
نور خواهی؟ مُسْتَعِدِّ نور شو
دورْ خواهی؟ خویش‌بین و دور شو
وَرْ رَهی خواهی از این سِجْنِ خَرِب
سَر مَکَش از دوست وَاسْجُدْ وَاقْتَرِب
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم
این سُخَن پایان ندارد، خیز زَیْد
بر بُراقِ ناطِقه بَر بَند قَیْد
ناطِقه چون فاضِح آمد عَیْب را
می‌دَرانَد پَرده‌هایِ غَیْب را
غَیبْ مَطلوبِ حَق آمد چند گاه
این دُهُل زَن را بِران، بَر بَند راه
تَکْ مَران، دَرکَش عِنان، مَسْتور بِهْ
هر کَس از پِنْدارِ خود مَسْرور بِهْ
حَق هَمی خواهد که نومیدانِ او
زین عبادت هم نگردانند رو
هم به اومیدی مُشَرَّف می‌شوند
چند روزی در رِکابَش می‌دَوَند
خواهد آن رَحمَت بِتابَد بر همه
بر بَد و نیک از عُمومِ مَرحَمه
حَق هَمی‌خواهد که هر میر و اسیر
با رَجا و خَوفْ باشند و حَذیر
این رَجا و خَوْفْ در پَرده بُوَد
تا پَسِ این پَرده پَرورَده شود
چون دَریدی پَرده، کو خَوْف و رَجا؟
غَیْب را شُد کَرّ و فَرّی بَرمَلا
بر لبِ جو بُرد ظَنّی یک فَتی
که سُلَیمان است ماهی‌گیرِ ما
گَر وِیْ است این، از چه فَرد است و خَفی‌ست؟
وَرْنه سیمایِ سُلَیمانیش چیست؟
اَنْدرین اندیشه می‌بود او دو دل
تا سُلَیمان گشت شاه و مُسْتَقِل
دیو رَفت، از مُلْک و تَختِ او گُریخت
تیغِ بَختَش خونِ آن شَیطان بِریخت
کرد در انگُشتِ خود انگُشتری
جمع آمد لشکرِ دیو و پَری
آمدند از بَهرِ نَظّاره رِجال
در میانْشان آن کِه بُد صاحِبْ خیال
چون در انگُشتَش بدید انگُشتری
رَفت اندیشه وْ گُمانَش یک‌سَری
وَهمْ آن‌گاه است کان پوشیده است
این تَحَرّی از پِیِ نادیده است
شُد خیالِ غایب اَنْدر سینه زَفْت
چون که شُد حاضر، خیالِ او بِرَفْت
گَر سَمایِ نورْ بی‌باریده نیست
هم زمینِ تارْ بی‌بالیده نیست
یُؤْمِنونْ بِالْغَیْبِ می‌بایَد مرا
زان بِبَستَم روزَنِ فانی سَرا
چون شِکافَم آسْمان را در ظُهور؟
چون بگویم هَلْ تَری فیها فُطُور؟
تا دَرین ظُلْمَت تَحَرّی گُستَرند
هر کسی رو جانِبی می‌آورند
مُدَّتی مَعْکوس باشد کارها
شِحْنه را دُزد آوَرَد بر دارها
تا که بَسْ سُلطان و عالی‌هِمَّتی
بَندهٔ بَنده‌یْ خود آید مُدَّتی
بَندگی در غَیْب آید خوب و کَش
حِفْظِ غَیْب آید در اِسْتِعْبادْ خَوش
کو که مَدْحِ شاه گوید پیشِ او
تا که در غَیبَت بُوَد او شَرم‌ْرو؟
قَلْعه‌داری کَزْ کِنارِ مَمْلَکَت
دور از سُلطان و سایه‌یْ سَلْطَنَت
پاس دارد قَلْعه را از دشمنان
قَلْعه نَفْروشَد به مالی بی‌کَران
غایب از شَهْ در کِنارِ ثَغْرها
هَمچو حاضِر، او نِگَه دارد وَفا
پیشِ شَهْ او بِهْ بُوَد از دیگران
که به خِدمَت حاضرند و جانْ‌فَشان
پس به غَیبَت نیم ذَرّهْ حِفْظِ کار
بِهْ که اَنْدر حاضری زان صد هزار
طاعَت و ایمانْ کُنون مَحْمود شُد
بعدِ مرگ اَنْدر عِیانْ مَردود شُد
چون که غَیْب و غایب و روپوش بِهْ
پَس لَبان بَربَند و لبْ خاموش بِهْ
ای برادر دست وادار از سُخُن
خود خدا پیدا کُند عِلْمِ لَدُن
بَس بُوَد خورشید را رویَش گُواه
أیُّ شَیْءٍ اَعْظَمُ الشّاهِد؟ اِله
نه، بگویم چون قَرین شُد در بَیان
هم خدا و هم مَلَک، هم عالِمان
یَشْهَدُ اللهْ وَ الْمَلَکْ وَ اهْلُ اَلْعُلُوم
اَنّهُ لا رَبَّ اِلّا مَنْ یَدُوم
چون گواهی داد حَق، کِه بْوَد مَلَک
تا شود اَنْدر گواهی مُشْتَرَک؟
زان که شَعْشاع و حُضورِ آفتاب
بَر نَتابَد، چَشم و دل‌هایِ خَراب
چون خُفاشی کو تَفِ خورشید را
بَر نَتابَد، بِسْکُلَد اومید را
پس مَلایِک را چو ما هم یار دان
جِلْوه‌گَر خورشید را بر آسْمان
کین ضیا ما زآفتابی یافتیم
چون خَلیفه بر ضَعیفانْ تافتیم
چون مَهِ نو، یا سه روزه، یا که بَدْر
هر مَلَک دارد کَمال و نور و قَدْر
زَاجْنَحه‌یْ نورِ ثُلاثَ اَوْ رُباع
بر مَراتِب هر مَلَک را زان شُعاع
هَمچو پَرهایِ عُقولِ اِنْسیان
که بَسی فَرقَسْتَشان اَنْدر میان
پَسْ قَرینِ هر بَشَر در نیک و بَد
آن مَلَک باشد که مانَندَش بُوَد
چَشمِ اَعْمَش چون که خور را بَر نَتافت
اَخْتَر او را شمع شُد تا رَهْ بِیافت
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش‌تر ازین مگو و متابعت نگهدار
گفت پیغامبر که اَصْحابی نُجوم
رَهْ‌رُوان را شمع و شَیطان را رُجوم
هر کسی را گَر بُدی آن چَشم و زور
کو گرفتی زآفتابِ چَرخْ نور
کِی سِتاره حاجَتَسْتی ای ذَلیل
که بُدی بر نورِ خورشید او دلیل؟
ماه می‌گوید به خاک و ابر و فَی
من بَشَر بودم، ولی یُوحی اِلَیْ
چون شما تاریک بودم در نِهاد
وَحیِ خورشیدم چُنین نوری بِداد
ظُلْمَتی دارم به نِسْبَت با شُموس
نور دارم بَهرِ ظُلْماتِ نُفوس
زان ضَعیفَم، تا تو تابی آوَری
که نه مَردِ آفتابِ اَنْوَری
هَمچو شَهْد و سِرکه دَرهَم بافتم
تا سویِ رَنجِ جِگَر رَهْ یافتم
چون زِ عِلَّت وا رَهیدی ای رَهین
سِرکه را بُگْذار و می‌خور اَنْگَبین
تَختِ دلْ مَعْمور شُد پاک از هوا
بین که اَلرَّحْمنْ عَلَی الْعَرْشِ اَسْتَوی
حُکْم بر دلْ بَعد ازین بی‌واسطه
حَق کُند، چون یافت دلْ این رابِطه
این سُخَن پایان ندار، زَیْد کو؟
تا دَهَم پَندَش که رُسوایی مَجو
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید
زَیْد را اکنون نیابی، کو گُریخت
جَست از صَفِّ نِعال و نَعْلْ ریخت
تو کِه باشی؟ زَیْد هم خود را نیافت
هَمچو اَخْتَر که بَرو خورشید تافت
نه ازو نَقْشی بیابی، نه نِشان
نه کَهی یابی به راهِ کَهْکَشان
شُد حواس و نُطْقِ بابایانِ ما
مَحْوِ نورِ دانشِ سُلطانِ ما
حِسِّ‌ها و عقل‌هاشان در دَرون
موج در موج لَدَیْنا مَحْضَرون
چون بیاید صُبح، وَقتِ بار شُد
اَنْجُمِ پنهان شُده بر کار شُد
بی هُشان را وا دَهَد حَق هوش‌ها
حَلْقه حَلْقه حَلْقه‌ها در گوش‌ها
پایْ‌کوبان، دَست‌اَفْشان، در ثَنا
نازْ نازانْ رَبَّنا اَحْیَیْتَنا
آن جُلود و آن عِظامِ ریخته
فارِسان گشته، غُبار اَنْگیخته
حَمله آرَنْد از عَدَم سویِ وجود
در قیامَت، هم شَکور و هم کَنود
سَر چه می‌پیچی کَنی نادیده‌یی؟
در عَدَم زَاوَّل نه سَر پیچیده‌یی؟
در عَدَم اَفْشُرده بودی پایِ خویش
که مرا کی بَرکَند از جایِ خویش؟
می‌نَبینی صُنْعِ رَبّانیْت را
که کَشید او مویِ پیشانیْت را؟
تا کَشیدَت اَنْدرین اَنْواعْ حال
که نَبودَت در گُمان و در خیال
آن عَدَمْ او را هَماره بَنده است
کار کُن دیوا سُلَیمان زنده است
دیو می‌سازد جِفانٍ کَالْجَواب
زَهره نه تا دَفْع گوید یا جواب
خویش را بین چون هَمی‌لَرزی زِ بیم
مَر عَدَم را نیز لَرزانْ دان مُقیم
وَرْ تو دست اَنْدر مَناصِب می‌زَنی
هم زِ تَرس است آن که جانی می‌کَنی
هرچه جُز عشقِ خدایِ اَحْسَن است
گَر شِکَرخواری‌ست، آن جانْ کندن است
چیست جانْ کَندن؟ سویِ مَرگ آمدن
دست در آبِ حَیاتی نازَدن
خَلْق را دو دیده در خاک و مَمات
صد گُمان دارند در آبِ حَیات
جَهْد کُن تا صد گُمان گردد نَوَد
شب بُرو، وَرْ تو بِخُسبی شب رَوَد
در شبِ تاریک جویْ آن روز را
پیش کُن آن عقلِ ظُلْمَت‌سوز را
در شبِ بَدرَنگْ بَسْ نیکی بُوَد
آبِ حیوانْ جُفتِ تاریکی بُوَد
سَر زِ خُفتن کِی تَوان بَرداشتن؟
با چُنین صد تُخمِ غَفلَت کاشتن؟
خوابْ مُرده، لُقمه مُرده یار شُد
خواجه خُفت و دُزدِ شب بر کار شُد
تو نمی‌دانی که خَصْمانَت کی‌اَند
ناریانْ خَصْمِ وجودِ خاکی‌اَند
نارْ خَصْمِ آب و فرزندانِ اوست
هم‌چُنان که آبْ خَصْمِ جانِ اوست
آبْ آتش را کُشَد، زیرا که او
خَصْمِ فرزَنَدانِ آب است و عَدو
بَعد ازان این نارْ نارِ شَهْوت است
کَنْدَرو اَصلِ گناه و زَلَّت است
نارِ بیرونی به آبی بِفْسُرَد
نارِ شَهْوت تا به دوزخ می‌بَرَد
نارِ شَهْوت می‌نَیارامَد به آب
زان که دارد طَبْعِ دوزخ در عَذاب
نارِ شَهْوت را چه چاره؟ نورِ دین
نُورُکُمْ اِطْفاءُ نارِ الْکافِرین
چه کُشَد این نار را؟ نورِ خدا
نورِ ابراهیم را سازْ اوسْتا
تا زِ نارِ نَفْسِ چون نِمْرودِ تو
وا رَهَد این جسمِ هَمچون عودِ تو
شَهْوتِ ناری به رانْدن کَم نَشُد
او به ماندن کَم شود بی‌هیچ بُد
تا که هیزُم می‌نَهی بر آتشی
کِی بِمیرَد آتش از هیزُم‌کَشی؟
چون که هیزُم باز گیری، نارْ مُرد
زان که تَقوی آبْ سویِ نار بُرد
کِی سِیَه گردد به آتش رویِ خوب؟
کو نَهَد گُل‌گونه از تَقْوَی الْقُلوب
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر بایام عمر رضی الله عنه
آتشی اُفتاد در عَهدِ عُمَر
هَمچو چوبِ خُشک می‌خورْد او حَجَر
دَر فُتاد اَنْدر بِنا و خانه‌ها
تا زَد اَنْدر پَرِّ مُرغ و لانه‌ها
نیمِ شهر از شُعْله‌ها آتش گرفت
آب می‌تَرسید ازان و می‌شِگِفت
مَشک‌هایِ آب و سِرکه می‌زَدَند
بر سَرِ آتش کَسانِ هوشْمَند
آتش از اِسْتیزه اَفْزون می‌شُدی
می‌رَسید او را مَدَد از بی‌حَدی
خَلْق آمد جانِبِ عُمَّر شِتاب
کآتشِ ما می‌نَمیرَد هیچ از آب
گفت آن آتش زِ آیاتِ خداست
شُعله‌یی از آتشِ بُخْلِ شماست
آب و سِرکِه چیست؟ نانْ قِسْمَت کُنید
بُخلْ بُگْذارید اگر آلِ مَنید
خَلْق گُفتَندَش که دَر بُگْشوده‌ایم
ما سَخی وَاهْلِ فُتُوَّت بوده‌ایم
گفت نان در رَسْم و عادت داده‌اید
دست از بَهرِ خدا نَگْشاده‌اید
بَهرِ فَخْر و بَهرِ بَوْش و بَهرِ ناز
نَزْ برایِ ترس و تَقوی و نیاز
مالْ تُخم است و به هر شوره مَنِه
تیغ را در دستِ هر رَه‌زَن مَدِه
اَهلِ دین را باز دان از اَهْلِ کین
هَم‌نِشینِ حَق بِجو، با او نِشین
هرکسی بر قوم خود ایثار کرد
کاغه پِنْدارد که او خود کار کرد
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست
از علی آموز اِخْلاصِ عَمَل
شیرِ حَق را دان مُطَهَّر از دَغَل
در غَزا بر پَهْلَوانی دست یافت
زود شمشیری بَر آوَرْد و شِتافت
او خَدو اَنْداخت در رویِ علی
اِفْتِخارِ هر نَبیّ و هر وَلی
آن خَدو زد بر رُخی که رویِ ماه
سَجْده آرَد پیشِ او در سَجْده‌گاه
در زمانْ انداخت شمشیر آن علی
کرد او اَنْدر غَزایَش کاهلی
گشت حیران آن مُبارز زین عَمَل
وَزْ نِمودن عَفْو و رَحمَت بی‌مَحَل
گفت بر من تیغِ تیز اَفْراشتی
از چه اَفْکندی، مرا بُگْذاشتی؟
آن چه دیدی بهتر از پیکارِ من
تا شُدی تو سُست در اِشْکارِ من؟
آن چه دیدی که چُنین خَشمَت نِشَست
تا چُنان بَرقی نِمود و باز جَست؟
آن چه دیدی که مرا زان عکسِ دید
در دل و جانْ شعله‌‌یی آمد پَدید؟
آن چه دیدی بَرتَر از کَوْن و مکان
که بِهْ از جان بود و بَخشیدیم جان؟
در شُجاعَت شیرِ رَبّانیسْتی
در مُرُوَّت خود کِه داند کیستی؟
در مُرُوَّت ابرِ موسی‌یی به تیه
کآمَد از وِیْ خوان و نانِ بی‌شَبیه
ابرها گندم دَهَد کان را به جَهْد
پُخته و شیرین کُند مَردم چو شَهْد
ابرِ موسی پَرِّ رَحمَت بَرگُشاد
پُخته و شیرینِ بی‌زَحمَت بِداد
از برایِ پُخته‌خوارانِ کَرَم
رَحمَتَش اَفْراخت در عالَمْ عَلَم
تا چهل سال آن وظیفه وان عَطا
کَم نَشُد یک روز ازان اَهلِ رَجا
تا هم ایشان از خَسیسی خاستند
گَنْدنا و تَرّه و خَسْ خاستند
اُمَّت اَحمَد که هستید از کِرام
تا قیامَت هست باقی آن طَعام
چون اَبیتُ عِنْدَ رَبّی فاش شُد
یُطْعِم و یُسْقی کِنایَت زآش شُد
هیچ بی‌تأویل این را دَر پَذیر
تا دَر آیَد در گِلو چون شَهْد و شیر
زان که تأویل است وادادِ عَطا
چون که بیند آن حقیقت را خَطا
آن خَطا دیدن زِ ضَعْفِ عقلِ اوست
عقلِ کُلّ مَغز است و عقلِ جُزوْ پوست
خویش را تأویل کُن نَه اخْبار را
مَغز را بَد گویْ نه گُلْزار را
ای علی که جُمله عقل و دیده‌یی
شَمّه‌‌یی واگو از آنچه دیده‌‌یی
تیغ حِلْمَت جانِ ما را چاک کرد
آبِ عِلْمَت خاکِ ما را پاک کرد
بازگو، دانَم که این اسرارِ هوست
زان که بی‌شمشیر کُشتنْ کارِ اوست
صانِعِ بی‌آلَت و بی‌جارِحه
واهِبِ این هَدیه‌هایِ رابِحه
صد هزاران می‌چَشانَد هوش را
که خَبر نَبْوَد دو چَشم و گوش را
بازگو، ای بازِ عَرشِ خوشْ‌شِکار
تا چه دیدی این زمان از کِردگار؟
چَشمِ تو اِدْراکِ غَیْب آموخته
چَشم‌هایِ حاضرانْ بَر دوخته
آن یکی ماهی هَمی‌بیند عِیان
وان یکی تاریک می‌بیند جهان
وان یکی سه ماه می‌بیند به هم
این سه کَس بِنْشَسته یک موضِعْ نَعَم
چَشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز
در تو آویزان و از من در گُریز
سِحْرِ عین است این؟ عَجَب، لُطْفِ خَفی‌ست؟
بر تو نَقْشِ گُرگ و بر من یوسُفی‌ست
عالَم اَرْ هِجْده هزار است و فُزون
هر نَظَر را نیست این هِجْده زَبون
رازْ بُگشا ای علیِّ مُرتَضی
ای پَسِ سوءُ الْقَضا حُسْنُ الْقَضا
یا تو واگو آنچه عَقلَت یافته‌ست
یا بگویم آنچه بر من تافته‌ست
از تو بر من تافت، چون داری نَهان؟
می‌فَشانی نورْ چون مَهْ بی‌زبان
لیک اگر در گُفت آید قُرصِ ماه
شب‌رُوان را زودتَر آرَد به راه
از غَلَط ایمِن شوند و از ذُهول
بانگِ مَهْ غالِب شود بر بانگِ غول
ماهْ بی‌گفتن چو باشد رَهنِما
چون بگوید، شُد ضیا اَنْدر ضیا
چون تو بابی آن مَدینه‌یْ عِلْم را
چون شُعاعی آفتابِ حِلْم را
باز باش ای بابْ بر جویای باب
تا رَسَد از تو قُشور اَنْدر لُباب
باز باش ای بابِ رَحمَت تا اَبَد
بارگاهِ ما لَهُ کُفْوًا اَحَد
هر هوا و ذَرّه‌یی خود مَنْظَری‌ست
ناگُشاده کی گُوَد کان‌جا دَری‌ست؟
تا بِنَگْشایَد دَری را دیدبان
در دَرون هرگز نَجُنبَد این گُمان
چون گُشاده شُد دَری، حیران شود
مُرغِ اومید و طَمَعْ پَرّان شود
غافِلی ناگَهْ به ویرانْ گنج یافت
سویِ هر ویرانْ از آن پَسْ می‌شِتافت
تا زِ درویشی نیابی تو گُهَر
کِی گُهَر جویی زِ درویشی دِگَر؟
سال‌ها گَر ظَنْ دَوَد با پایِ خویش
نَگْذَرَد زِاشْکافِ بینی‌هایِ خویش
تا به‌بینی نایَدَت از غَیْبْ بو
غیرِ بینی هیچ می‌بینی؟ بگو
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۵ - سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی
پَس بِگُفت آن نو مُسلمانِ وَلی
از سَرِ مَستیّ و لَذَّت با علی
که بِفَرما یا اَمیرَاَلْمؤمنین
تا بِجُنبَد جانْ به تَنْ در، چون جَنین
هفت اَخْتَر هر جَنین را مُدَّتی
می‌کُنند ای جان به نوبَت خِدمَتی
چون که وَقت آید که جان گیرد جَنین
آفتابَش آن زمان گردد مُعین
این جَنین در جُنبِش آید زآفتاب
کآفْتابَش جان هَمی بَخشَد شِتاب
از دِگَر اَنْجُم به جُز نَقْشی نیافت
این جَنین، تا آفتابَش بَر نَتافت
از کُدامین رَهْ تَعَلُّق یافت او
در رَحِمْ با آفتابِ خوب‌رو؟
از رَهِ پنهان که دور از حِسِّ ماست
آفتابِ چَرخ را بَسْ راه‌هاست
آن رَهی که زَر بِیابَد قوت ازو
وان رَهی که سنگ شُد یاقوت ازو
آن رَهی که سُرخ سازد لَعْل را
وان رَهی که بَرق بَخشَد نَعْل را
آن رَهی که پُخته سازد میوه را
وان رَهی که دل دَهَد کالیوه را
بازگو ای بازِ پَرّ اَفْروخته
با شَهْ و با ساعِدَش آموخته
بازگو ای بازِ عَنْقاگیرِ شاه
ای سپاه اِشْکَن به خود نه با سپاه
اُمَّتِ وَحْدی، یکیّ و صد هزار
بازگو ای بَنده بازَت را شِکار
در مَحَلِّ قَهْر این رَحمَت زِ چیست؟
اَژدَها را دست دادن راهِ کیست؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت
گفت من تیغ از پِیِ حَق می‌زَنَم
بَندهٔ حَقَّم، نَه مأمورِ تَنَم
شیرِ حَقَّم، نیستم شیرِ هَوا
فِعّلِ من بَر دینِ من باشد گُوا
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتُم در حِراب
من چو تیغَم، وان زَنَنده آفتاب
رَخْتِ خود را من زِ رِهْ بَرداشتم
غیرِ حَق را من عَدَم اِنْگاشتم
سایه‌یی‌اَم کَدخدایَم آفتاب
حاجِبَم من، نیستم او را حِجاب
من چو تیغَم، پُر گُهَرهایِ وِصال
زنده گردانم نه کُشته در قِتال
خون نَپوشَد گوهرِ تیغِ مرا
بادْ از جا کِی بَرَد میغِ مرا؟
کَهْ نِیَم، کوهَم زِ حِلْم و صَبر و داد
کوه را کِی دَررُبایَد تُند باد؟
آن کِه از بادی رَوَد از جا، خَسی‌ست
زان که بادِ ناموافِقْ خود بَسی‌ست
بادِ خشم و بادِ شَهْوت، بادِ آز
بُرد او را که نبود اَهْلِ نماز
کوهَم و هستیِّ من بُنیادِ اوست
وَر شَوَم چون کاه، بادَمْ یادِ اوست
جُز به بادِ او نَجُنبَد مَیْلِ من
نیست جُز عشقِ اَحَد سَرخَیْلِ من
خَشمْ بر شاهانْ شَهْ و ما را غُلام
خَشم را هم بَسته‌اَم زیرِ لِگام
تیغِ حِلْمَم گَردنِ خشمم زَده‌ست
خَشمِ حَق بر من چو رَحمَت آمده‌ست
غَرقِ نورم، گَرچه سَقْفَم شُد خَراب
روضه گشتم، گرچه هستم بوتُراب
چون دَرآمَد عِلَّتی اَنْدَر غَزا
تیغ را دیدم نَهان کردن سِزا
تا اَحَبَّ لِلَّهْ آید نامِ من
تا که اَبْغَضْ لِلَّهْ آید کامِ من
تا که اَعْطا لِلَّهْ آید جودِ من
تا که اَمْسَکْ لِلَّهْ آید بودِ من
بُخْلِ من لِلَّهْ، عَطا لِلَّهْ و بَسْ
جُمله لِلَّهْ‌اَم، نِیَم من آنِ کَس
وانچه لِلَّهْ می‌کُنم، تَقلید نیست
نیست تَخییل و گُمان، جُز دید نیست
زِاجْتِهاد و از تَحَرّی رَسْته‌اَم
آسْتین بر دامَنِ حَقْ بَسته‌اَم
گَر هَمی پَرَّم، هَمی بینم مَطار
وَرْ هَمی گردم، هَمی بینم مَدار
وَرْ کَشَم باری، بِدانَم تا کجا
ماهَم و خورشید پیشَم پیشوا
بیش ازین با خَلْق گفتنْ رویْ نیست
بَحر را گُنجایی اَنْدر جویْ نیست
پَست می‌گویم به اندازه‌یْ عُقول
عَیْب نَبْوَد، این بُوَد کارِ رَسول
از غَرَض حُرَّم گواهی حُرّ شِنو
که گواهی بَندگان نَه‌ارزَد دو جو
در شَریعَت مَر گواهی بَنده را
نیست قَدْری وَقتِ دَعویِ و قَضا
گَر هزاران بَنده باشَنْدَت گُواه
بَر نَسَنجَد شَرع ایشان را به کاه
بَندهٔ شَهْوت بَتَر نزدیکِ حَق
از غُلام و بَندگانِ مُسْتَرَق
کین به یک لَفْظی شود از خواجه حُرّ
وان زِیَد شیرین و میرد سَختْ مُر
بَندهٔ شَهْوت ندارد خود خَلاص
جُز به فَضْلِ ایزد و اِنْعامِ خاص
در چَهی افتاد کان را غَوْر نیست
وان گُناهِ اوست، جَبْر و جَوْر نیست
در چَهی انداخت او خود را که من
دَرخورِ قَعْرَش نمی‌یابم رَسَن
بَسْ کُنم گَر این سُخَن اَفْزون شود
خود جِگَر چِه بوَد؟ که خارا خون شود
این جِگَرها خون نَشُد نَزْ سختی است
غَفلَت و مشغولی و بَدبَختی است
خون شود روزی که خونَش سود نیست
خون شو آن وقتی که خونْ مَردود نیست
چون گواهیْ بَندگانْ مَقْبول نیست
عَدلْ او باشد که بَنده‌یْ غول نیست
گشت اَرْسَلناکَ شاهِد در نُذُر
زان که بود از کَوْن او حُرِّبْنِ حُرّ
چون که حُرَّم، خشمْ کِی بَندَد مرا؟
نیست این‌جا جُز صِفاتِ حَق، دَر آ
اَنْدر آ کازاد کَردَت فَضْلِ حَق
زان که رَحْمَت داشت بر خَشمَش سَبَق
اَنْدر آ اکنون که رَستی از خَطر
سنگ بودی، کیمیا کَردَت گُهَر
رَسته‌یی از کُفر و خارِسْتانِ او
چون گُلی بِشْکُف به سَروِسْتانِ هو
تو مَنیّ و من تواَم ای مُحتَشَم
تو علی بودی، علی را چون کُشَم؟
مَعصیَت کردی بِهْ از هر طاعَتی
آسْمان پیموده‌یی در ساعتی
بَسْ خُجَسته مَعصیَت کان کرد مَرد
نه زِ خاری بَردَمَد اوراقِ وَرْد؟
نه گُناهِ عُمَّر و قَصدِ رَسول
می‌کَشیدَش تا به دَرگاهِ قَبول؟
نه به سِحرِ ساحِرانْ فرعونَشان
می‌کَشید و گشت دولَت عَوْنَشان؟
گَر نبودی سِحرَشان و آن جُحود
کی کَشیدیشان به فرعونِ عَنود؟
کِی بِدیدَنْدی عَصا و مُعْجزات؟
مَعصیَت طاعَت شُد ای قومِ عُصات
ناامیدی را خدا گردن زَده‌ست
چون گُنه مانندِ طاعَت آمده‌ست
چون مُبَدَّل می‌کُند او سَیِّئات
طاعَتی‌اَش می‌کُند رَغْمِ وُشات
زین شود مَرجومْ شَیْطانِ رَجیم
وَزْ حَسَد او بِطْرَقَد، گردد دو نیم
او بِکوشَد تا گناهی پَروَرَد
زان گُنَهْ ما را به چاهی آوَرَد
چون بِبینَد کان گُنَهْ شُد طاعَتی
گردد او را نامُبارک ساعتی
اَنْدر آ، من دَر گُشادم مَر تو را
تُف زدیّ و تُحْفه دادم مَر تو را
مَر جَفاگَر را چُنین‌ها می‌دَهَم
پیشِ پایِ چَپْ چه‌سان سَر می‌نَهَم؟
پس وَفاگَر را چه بَخشَم؟ تو بدان
گنج‌ها و مُلْک‌هایِ جاوْدان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیر المومنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم
من چُنان مَردم که بر خونیِّ خویش
نوشِ لُطْفِ من نَشُد در قَهْرْ نیش
گفت پیغامبر به گوشِ چاکَرَم
کو بُرَد روزی زِ گردنْ این سَرَم
کرد آگَهْ آن رسول از وَحْیِ دوست
که هَلاکَم عاقِبَت بر دستِ اوست
او هَمی گوید بِکُش پیشین مرا
تا نَیایَد از من این مُنْکَر خَطا
من هَمی گویم چو مرگِ مَن زِ توست
با قَضا من چون تَوانَم حیله جُست؟
او همی اُفْتَد به پیشم کِی کَریم
مَر مرا کُن از برایِ حَق دو نیم
تا نه‌آیَد بر من این اَنْجامِ بَد
تا نَسوزَد جانِ مَنْ بر جانِ خَود
من هَمی گویم بُرو جَفَّ الْقَلَم
زان قَلَم بَسْ سَرنِگون گردد عَلَم
هیچ بُغْضی نیست در جانم زِ تو
زان که این را من نمی‌دانم زِ تو
آلَتِ حَقّی تو، فاعِلْ دستِ حَق
چون زَنَم بر آلَتِ حَقْ طَعْن و دَق؟
گفت او پس آن قِصاصْ از بهر چیست؟
گفت هم از حَقّ و آن سِرِّ خَفی‌ست
گَر کُند بر فِعْلِ خود او اِعْتِراض
زِاعْتِراضِ خود بِرویانَد ریاض
اعتراضْ او را رَسَد بر فِعْلِ خَود
زان که در قَهْر است و در لُطْفْ او اَحَد
اَنْدرین شهرِ حوادثْ میرْ اوست
در مَمالِکْ مالِکِ تَدبیرْ اوست
آلَتِ خود را اگر او بِشْکَنَد
آن شِکَسته گشته را نیکو کُند
رَمْزِ نَنَسَخْ آیَةً اَوْ نُنْسِها
نأْتِ خَیْرًا در عَقَب می‌دان مَها
هر شَریعَت را که حَق مَنْسوخ کرد
او گیا بُرد و عِوَض آوَرْد وَرْد
شب کُند مَنْسوخْ شُغلِ روز را
بین جَمادیِّ خِرَد اَفْروز را
باز شب مَنْسوخ شُد از نورِ روز
تا جَمادی سوخت زان آتش‌فُروز
گَرچه ظُلْمَت آمد آن نَوْم و سُبات
نه دَرونِ ظُلْمَت است آبِ حَیات؟
نه در آن ظِلْمَت خِرَدها تازه شُد؟
سَکْته‌‌یی سَرمایهٔ آوازه شُد؟
که زِ ضِدها ضِدِّها آمد پَدید
در سُوَیْدا روشنایی آفرید
جنگِ پیغامبر مَدارِ صُلح شُد
صُلحِ این آخِر زمانْ زان جنگ بُد
صد هزاران سَر بُرید آن دِلْسِتان
تا اَمان یابَد سَرِ اَهلِ جهان
باغْبان زان می‌بُرَد شاخِ مُضِر
تا بِیابَد نَخْلْ قامَت‌ها و بِر
می‌کَنَد از باغْ دانا آن حَشیش
تا نِمایَد باغ و میوه خُرَّمیش
می‌کَنَد دندانِ بَد را آن طَبیب
تا رَهَد از دَرد و بیماری حَبیب
پَسْ زیادت‌ها دَرونِ نَقْص‌هاست
مَر شهیدان را حَیات اَنْدر فَناست
چون بُریده گشت حَلْقِ رِزْق‌خوار
یُرْزَقُونَ فَرِحینَ شُد گُوار
حَلْقِ حیوانْ چون بُریده شُد به عَدل
حَلْقِ انسان رُست و اَفْزونید فَضْل
حَلْقِ انسان چون بِبُرَّد هین بِبین
تا چه زایَد، کُن قیاسِ آن بَرین
حَلْقِ ثالِث زایَد و تیمارِ او
شَربَتِ حَق باشد و اَنْوارِ او
حَلْقِ بُبْریده خورَد شَربَت، ولی
حَلْقِ از لا رَسته، مُرده در بَلی
بَسْ کُن ای دونْ‌هِمَّتِ کوتَه‌بَنان
تا کِی‌اَت باشد حیاتِ جانْ به نان؟
زان نداری میوه‌‌یی مانندِ بید
کآبِ رو بُردی پِیِ نانِ سِپید
گَر ندارد صَبر زین نانْ جانِ حِسْ
کیمیا را گیر و زَرْ گردانْ تو مِسْ
جامه‌شویی کرد خواهی ای فُلان
رو مَگَردان از مَحلّه‌یْ گازُران
گَرچه نان بِشْکَست مَر روزه‌یْ تو را
در شِکَسته‌بَند پیچ و بَرتَر آ
چون شِکَسته‌بَند آمد دستِ او
پَسْ رَفو باشد یَقینْ اِشْکَستِ او
گر تو آن را بِشْکَنی گوید بیا
تو دُرُستَش کُن، نداری دست و پا
پس شِکَستن حَقِّ او باشد، که او
مَر شِکَسته گشته را دانَد رَفو
آن کِه داند دوخت، او دانَد دَرید
هرچه را بِفْروخت، نیکوتَر خرید
خانه را ویران کُند، زیر و زَبَر
پَسْ به یک ساعت کُند مَعْمورتَر
گَر یکی سَر را بِبُرَّد از بَدَن
صد هزاران سَر بَر آرَد در زَمَن
گَر نَفَرمودی قِصاصی بر جُنات
یا نگفتی فِی اَلْقِصاص آمد حَیات
خود که را زَهره بُدی تا او زِ خَود
بر اسیرِ حُکْمِ حَقْ تیغی زَنَد؟
زان که دانَد هرکِه چَشمَش را گُشود
کان کُشَنده سُخْرهٔ تَقدیر بود
هرکِه را آن حُکْم بر سَر آمدی
بر سَرِ فرزند هم تیغی زدی
رو بِتَرس و طَعْنه کَم زَن بر بَدان
پیشِ دامِ حُکْمْ عَجْزِ خود بِدان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیه‌السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن
چَشمِ آدم بر بِلیسی کو شَقی‌ست
از حِقارت وَزْ زِیافَت بِنْگَریست
خویش‌بینی کرد و آمد خودگُزین
خَنده زد بر کارِ اِبْلیسِ لَعین
بانگ بَر زَد غَیرتِ حَق، کِی صَفی
تو نمی‌دانی زِ اَسْرارِ خَفی
پوستین را بازگونه گَر کُند
کوه را از بیخ و از بُن بَرکَند
پَردهٔ صد آدم آن دَم بَردَرد
صد بِلیس نو مُسلمان آوَرَد
گفت آدم توبه کردم زین نَظَر
این چُنین گُستاخْ نَنْدیشَم دِگَر
یا غیاثَ الْمُسْتَغیثینْ اِهْدِنا
لَا افْتِخارَ بِالْعُلومِ وَ الْغِنی
لا تُزغْ قَلْبًا هَدَیْتَ بِالْکَرَم
وَاصْرِفِ السّوءَ الَّذی خَطَّ الْقَلَم
بُگْذران از جانِ ما سوءَ الْقَضا
وا مَبُر ما را زِ اِخْوانِ صَفا
تَلْخ‌تَر از فُرقَتِ تو هیچ نیست
بی‌پَناهَت غیرِ پیچاپیچ نیست
رَخْتِ ما هم رَخْتِ ما را راهْ‌زَن
جسمِ ما مَر جانِ ما را جامه کَن
دستِ ما چون پایِ ما را می‌خَورَد
بی‌اَمانِ تو کسی جانْ چون بَرَد؟
وَرْ بَرَد جانْ زین خَطَرهایِ عَظیم
بُرده باشد مایهٔ اِدْبار و بیم
زان که جانْ چون واصِلِ جانان نبود
تا اَبَد با خویشْ کور است و کَبود
چون تو نَدْهی راه، جانْ خود بُرده گیر
جان که بی تو زنده باشد، مُرده گیر
گَر تو طَعْنه می‌زَنی بر بَندگان
مَر تو را آن می‌رَسَد ای کامْران
وَرْ تو ماه و مِهْر را گویی جَفا
وَرْ تو قَدِّ سَرو را گویی دوتا
وَرْ تو چَرخ و عَرش را خوانی حَقیر
وَرْ تو کان و بَحْر را گویی فَقیر
آن به نِسْبَت با کَمالِ تو رَواست
مُلکِ اِکْمالِ فَناها مَر تو راست
که تو پاکی از خَطَر وَزْ نیستی
نیسْتان را موجِد و مُغْنیسْتی
آن که رویانید، دانَد سوختن
زان که چون بِدْرید ، دانََد دوختن
می‌بِسوزَد هر خَزانْ مَر باغ را
باز رویانَد گُلِ صَبّاغ را
کِی بِسوزیده بُرون آ،  تازه شو
بارِ دیگر خوب و خوب‌آوازه شو
چَشمِ نَرگس کور شُد، بازش بِساخت
حَلْقِ نِی بُبْرید و بازَش خود نَواخت
ما چو مَصْنوعیم و صانِع نیستیم
جُز زَبون و جُز که قانِع نیستیم
ما همه نَفْسیّ و نَفْسی می‌زَنیم
گَر نخوانی، ما همه آهَرْمَنیم
زان زِ آهَرْمَن رَهیدَسْتیم ما
که خریدی جانِ ما را از عَمی
تو عَصاکَش هر کِه را که زندگی‌ست
بی عَصا و بی عَصاکَشْ کور چیست؟
غیرِ تو هر چه خوش است و ناخَوش است
آدمی سوز است و عینِ آتش است
هر کِه را آتشْ پَناه و پُشت شُد
هم مَجوسی گشت و هم زَرْدُشت شُد
کُلُّ شَیءٍ ما خَلَا اللّهْ بِاطِلُ
اِنَّ فَضْلَ اللهِ غَیْمٌ هاطِلُ
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش
باز رو سویِ علیّ و خونی‌اَش
وان کَرَم با خونی و اَفْزونی‌اَش
گفت خونی را هَمی‌بینَم به چَشم
روز و شب، بر وِیْ ندارم هیچ خَشم
زان که مَرگَم هَمچو من خوش آمده‌ست
مرگِ من در بَعْثْ چَنگ اَنْدر زَده‌ست
مَرگِ بی‌مرگی بُوَد ما را حَلال
بَرگِ بی‌بَرگی بُوَد ما را نَوال
ظاهرش مرگ و به باطِنْ زندگی
ظاهِرَش اَبْتَر، نَهانْ پایَندگی
در رَحِم، زادن جَنین را رَفتن است
در جهانْ او را زِ نو بِشْکُفتن است
چون مرا سویِ اَجَلْ عشق و هواست
نَهْی لا تُلْقوا بِاَیْدیکُمْ مَراست
زان که نَهی از دانهٔ شیرین بُوَد
تَلْخ را خود نَهیْ حاجَتْ کِی شود؟
دانه‌یی کِش تَلْخ باشد مَغز و پوست
تَلْخی و مَکْروهی‌اَش خود نَهْی اوست
دانهٔ مُردن مرا شیرین شُده‌ست
بَلْ هُمْ اَحْیاءُ پیِ من آمده‌ست
اُقْتُلونی یا ثِقاتی لایِما
اِنَّ فی قَتْلی حَیاتی دایِما
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی یا فَتی
کَمْ اُفارِقْ مَوطَنی حَتّی مَتی
فُرْقَتی لَوْ لَمْ تَکُنْ فی ذَا السُّکُون
لَمْ یَقُلْ اِنّا اِلَیهِ راجِعون
راجِع آن باشد که باز آید به شهر
سویِ وَحْدت آید از تَفریقِ دَهْر