تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت
یک خَلیفه بود در اَیّامِ پیش
کرده حاتِم را غُلامِ جودِ خویش
رایَتِ اِکْرام و جود اَفْراشته
فَقر و حاجَت از جهانْ بَرداشته
بَحْر و دُرّ از بَخشِشَش صاف آمده
دادِ او از قافْ تا قاف آمده
در جهانِ خاکْ ابر و آب بود
مَظْهَرِ بخشایشِ وَهّاب بود
از عَطایَش بَحْر و کان در زَلزَله
سویِ جودَش قافِله بر قافِله
قبلۀ حاجَت دَر و دَروازهاَش
رَفته در عالَم به جودْ آوازهاَش
هم عَجَم، هم روم، هم تُرک و عَرَب
مانْده از جود و سَخایَش در عَجَب
آبِ حیوان بود و دریایِ کَرَم
زنده گشته هم عَرَب زو، هم عَجَم
کرده حاتِم را غُلامِ جودِ خویش
رایَتِ اِکْرام و جود اَفْراشته
فَقر و حاجَت از جهانْ بَرداشته
بَحْر و دُرّ از بَخشِشَش صاف آمده
دادِ او از قافْ تا قاف آمده
در جهانِ خاکْ ابر و آب بود
مَظْهَرِ بخشایشِ وَهّاب بود
از عَطایَش بَحْر و کان در زَلزَله
سویِ جودَش قافِله بر قافِله
قبلۀ حاجَت دَر و دَروازهاَش
رَفته در عالَم به جودْ آوازهاَش
هم عَجَم، هم روم، هم تُرک و عَرَب
مانْده از جود و سَخایَش در عَجَب
آبِ حیوان بود و دریایِ کَرَم
زنده گشته هم عَرَب زو، هم عَجَم
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
یک شب اَعْرابی زَنی مَر شوی را
گفت و از حَد بُرد گفت و گوی را
کین همه فقر و جَفا ما میکَشیم
جُمله عالَم در خَوشی، ما ناخَوشیم
نانَمان نه، نانْ خورشْمان دَرد و رَشک
کوزهمان نه، آبَمان از دیده اشک
جامۀ ما روزْ تابِ آفتاب
شبْ نِهالین و لِحاف از ماهْتاب
قُرصِ مَهْ را قُرصِ نان پِنْداشته
دستْ سویِ آسْمان بَرداشته
نَنگِ درویشان زِ درویشیِّ ما
روزْ شب از روزی اَنْدیشیِّ ما
خویش و بیگانه شُده از ما رَمان
بر مِثال سامِری از مَردمان
گَر بِخواهم از کسی یک مُشتِ نَسْک
مَر مرا گوید خَمُش کُن، مرگ و جَسْک
مَر عَرَب را فَخْر غَزوهست و عَطا
در عَرَب تو هَمچو اَنْدَر خَط خَطا
چه غَزا؟ ما بیغَزا خود کُشتهایم
ما به تیغِ فَقْر بیسَر گشتهایم
چه عَطا؟ ما بر گدایی میتَنیم
مَر مگس را در هوا رَگ میزَنیم
گَر کسی مِهْمان رَسَد، گَر من مَنَم
شب بِخُسبَد، دَلْقَش از تَن بَرکَنَم
گفت و از حَد بُرد گفت و گوی را
کین همه فقر و جَفا ما میکَشیم
جُمله عالَم در خَوشی، ما ناخَوشیم
نانَمان نه، نانْ خورشْمان دَرد و رَشک
کوزهمان نه، آبَمان از دیده اشک
جامۀ ما روزْ تابِ آفتاب
شبْ نِهالین و لِحاف از ماهْتاب
قُرصِ مَهْ را قُرصِ نان پِنْداشته
دستْ سویِ آسْمان بَرداشته
نَنگِ درویشان زِ درویشیِّ ما
روزْ شب از روزی اَنْدیشیِّ ما
خویش و بیگانه شُده از ما رَمان
بر مِثال سامِری از مَردمان
گَر بِخواهم از کسی یک مُشتِ نَسْک
مَر مرا گوید خَمُش کُن، مرگ و جَسْک
مَر عَرَب را فَخْر غَزوهست و عَطا
در عَرَب تو هَمچو اَنْدَر خَط خَطا
چه غَزا؟ ما بیغَزا خود کُشتهایم
ما به تیغِ فَقْر بیسَر گشتهایم
چه عَطا؟ ما بر گدایی میتَنیم
مَر مگس را در هوا رَگ میزَنیم
گَر کسی مِهْمان رَسَد، گَر من مَنَم
شب بِخُسبَد، دَلْقَش از تَن بَرکَنَم
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته
بَهرِ این گفتند دانایان به فَن
میهمانِ مُحْسنان باید شُدن
تو مُرید و میهمانِ آن کسی
کو سِتانَد حاصِلَت را از خَسی
نیست چیره، چون ترا چیره کُند؟
نورْ نَدْهَد، مَر تو را تیره کُند
چون وِرا نوری نبود اَنْدر قِران
نور کِی یابَند از وِیْ دیگران؟
هَمچو اَعْمَش کو کُند دارویِ چَشم
چه کَشَد در چَشمها اِلّا که پَشم؟
حالِ ما این است در فقر و عَنا
هیچ مِهْمانی مَبا مَغرورِ ما
قَحْطِ دَهْ سال اَرْ نَدیدی در صُوَر
چَشمها بُگْشا و اَنْدر ما نِگَر
ظاهِرِ ما چون دَرونِ مُدَّعی
در دِلَش ظُلْمَت، زبانَش شَعْشَعی
از خدا بویی نه او را، نه اَثَر
دَعویاَش اَفْزون زِ شَیْث و بوالْبَشَر
دیو نَنْموده وِرا هم نَقْشِ خویش
او هَمیگوید زِ اَبْدالیم بیش
حَرفِ درویشانْ بِدُزدیده بَسی
تا گُمان آید که هست او خود کسی
خُرده گیرد در سُخَن بر بایَزید
نَنگ دارد از درونِ او یَزید
بینَوا از نان و خوانِ آسْمان
پیشِ او نَنْداخت حَقْ یک استخوان
او نِدا کرده که خوانْ بِنْهادهام
نایِبِ حَقَّم، خلیفه زادهام
اَلصَّلا سادهدلانِ پیچْ پیچ
تا خورید از خوانِ جودَم سیرْ هیچ
سالها بر وَعدۀ فردا، کَسان
گِردِ آن دَر گشته، فردا نارَسان
دیر باید تا که سِرِّ آدمی
آشکارا گردد از بیش و کَمی
زیرِ دیوارِ بَدَن گنج است یا
خانۀ مار است و مور و اَژدها
چون که پیدا گشت کو چیزی نبود
عُمرِ طالِب رفت، آگاهی چه سود؟
میهمانِ مُحْسنان باید شُدن
تو مُرید و میهمانِ آن کسی
کو سِتانَد حاصِلَت را از خَسی
نیست چیره، چون ترا چیره کُند؟
نورْ نَدْهَد، مَر تو را تیره کُند
چون وِرا نوری نبود اَنْدر قِران
نور کِی یابَند از وِیْ دیگران؟
هَمچو اَعْمَش کو کُند دارویِ چَشم
چه کَشَد در چَشمها اِلّا که پَشم؟
حالِ ما این است در فقر و عَنا
هیچ مِهْمانی مَبا مَغرورِ ما
قَحْطِ دَهْ سال اَرْ نَدیدی در صُوَر
چَشمها بُگْشا و اَنْدر ما نِگَر
ظاهِرِ ما چون دَرونِ مُدَّعی
در دِلَش ظُلْمَت، زبانَش شَعْشَعی
از خدا بویی نه او را، نه اَثَر
دَعویاَش اَفْزون زِ شَیْث و بوالْبَشَر
دیو نَنْموده وِرا هم نَقْشِ خویش
او هَمیگوید زِ اَبْدالیم بیش
حَرفِ درویشانْ بِدُزدیده بَسی
تا گُمان آید که هست او خود کسی
خُرده گیرد در سُخَن بر بایَزید
نَنگ دارد از درونِ او یَزید
بینَوا از نان و خوانِ آسْمان
پیشِ او نَنْداخت حَقْ یک استخوان
او نِدا کرده که خوانْ بِنْهادهام
نایِبِ حَقَّم، خلیفه زادهام
اَلصَّلا سادهدلانِ پیچْ پیچ
تا خورید از خوانِ جودَم سیرْ هیچ
سالها بر وَعدۀ فردا، کَسان
گِردِ آن دَر گشته، فردا نارَسان
دیر باید تا که سِرِّ آدمی
آشکارا گردد از بیش و کَمی
زیرِ دیوارِ بَدَن گنج است یا
خانۀ مار است و مور و اَژدها
چون که پیدا گشت کو چیزی نبود
عُمرِ طالِب رفت، آگاهی چه سود؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر
لیکْ نادر طالِب آید کَزْ فُروغ
در حَقِ او نافِع آید آن دُروغ
او به قَصدِ نیکِ خود جایی رَسَد
گَرچه جان پِنْداشت و آن آمد جَسَد
چون تَحَرّی در دلِ شبْ قِبْله را
قبله نیّ و آن نمازِ او رَوا
مُدَّعی را قَحْطِ جان اَنْدر سِر است
لیکْ ما را قَحْطِ نانْ بر ظاهِر است
ما چرا چون مُدَّعی پنهان کُنیم؟
بَهرِ ناموسِ مُزَوَّر جان کَنیم؟
در حَقِ او نافِع آید آن دُروغ
او به قَصدِ نیکِ خود جایی رَسَد
گَرچه جان پِنْداشت و آن آمد جَسَد
چون تَحَرّی در دلِ شبْ قِبْله را
قبله نیّ و آن نمازِ او رَوا
مُدَّعی را قَحْطِ جان اَنْدر سِر است
لیکْ ما را قَحْطِ نانْ بر ظاهِر است
ما چرا چون مُدَّعی پنهان کُنیم؟
بَهرِ ناموسِ مُزَوَّر جان کَنیم؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
شوی گُفتَش چند جویی دَخْل و کَشت
خود چه مانْد از عُمر، اَفْزونتَر گُذَشت
عاقل اَنْدر بیش و نُقْصان نَنْگرد
زان که هر دو هَمچو سَیْلی بُگْذرد
خواه صاف و خواه سَیْلِ تیرهرو
چون نمیپایَد، دَمی از وِیْ مَگو
اَنْدرین عالَم هزاران جانور
میزیَد خوشعَیْش، بیزیر و زَبَر
شُکر میگوید خدا را فاخته
بر درخت و بَرگِ شبْ ناساخته
حَمْد میگوید خدا را عَنْدَلیب
کاِعْتِمادِ رِزْق بر توست ای مُجیب
باز دستِ شاه را کرده نَوید
از همه مُردار بُبْریده امید
هم چُنین از پَشّه گیری تا به پیل
شُد عِیالُ اللّه و حَقْ نِعْمَ الْمُعیل
این همه غَمها که اَنْدر سینههاست
از بُخار و گَردِ بود و بادِ ماست
این غَمانِ بیخْکَن چون داسِ ماست
این چُنین شُد وان چُنان وَسواسِ ماست
دان که هر رَنجی زِ مُردن پارهییست
جُزوِ مرگ از خود بِرانْ گَر چارهییست
چون زِ جُزوِ مرگ نَتْوانی گُریخت
دان که کُلَّش بر سَرَت خواهند ریخت
جُزوِ مرگ اَرْ گشت شیرین مَر تو را
دان که شیرین میکُند کُل را خدا
دَردها از مرگ میآید رَسول
از رَسولَش رو مگردان ای فُضول
هرکِه شیرین میزیَد، او تَلْخ مُرد
هرکِه او تَن را پَرَستَد، جان نَبُرد
گوسفندان را زِ صَحرا میکَشَند
آن کِه فَربهتَر، مَر آن را میکُشَند
شب گذشت و صُبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فَسانهیْ زَرْ زِ سَر؟
تو جوان بودیّ و قانِعتَر بُدی
زَرْ طَلَب گشتی، خود اَوَّل زَر بُدی
رَز بُدی پُر میوه، چون کاسِد شُدی؟
وَقتِ میوه پُختَنَت فاسِد شُدی؟
میوهاَت باید که شیرینتَر شود
چون رَسَنْ تابان نه واپَستَر رَوَد
جُفتِ مایی، جُفتْ باید همصِفَت
تا بَرآیَد کارها با مَصلَحَت
جُفت باید بر مِثالِ هَمدِگَر
در دو جُفتِ کَفْش و موزه دَرنِگَر
گَر یکی کَفش از دو تَنگ آید به پا
هر دو جُفتَش کار نایَد مَر تو را
جُفتِ دَر، یکْ خُرد وان دیگر بُزرگ؟
جُفتِ شیرِ بیشه دیدی هیچ گُرگ؟
راست نایَد بر شُتُر جُفتِ جَوال
آن یکی خالیّ و این پُر مالْمال
من رَوَم سویِ قَناعَت دلْقَوی
تو چرا سویِ شَناعَت میرَوی؟
مَردِ قانِع از سَرِ اِخْلاص و سوز
زین نَسَق میگفت با زن، تا به روز
خود چه مانْد از عُمر، اَفْزونتَر گُذَشت
عاقل اَنْدر بیش و نُقْصان نَنْگرد
زان که هر دو هَمچو سَیْلی بُگْذرد
خواه صاف و خواه سَیْلِ تیرهرو
چون نمیپایَد، دَمی از وِیْ مَگو
اَنْدرین عالَم هزاران جانور
میزیَد خوشعَیْش، بیزیر و زَبَر
شُکر میگوید خدا را فاخته
بر درخت و بَرگِ شبْ ناساخته
حَمْد میگوید خدا را عَنْدَلیب
کاِعْتِمادِ رِزْق بر توست ای مُجیب
باز دستِ شاه را کرده نَوید
از همه مُردار بُبْریده امید
هم چُنین از پَشّه گیری تا به پیل
شُد عِیالُ اللّه و حَقْ نِعْمَ الْمُعیل
این همه غَمها که اَنْدر سینههاست
از بُخار و گَردِ بود و بادِ ماست
این غَمانِ بیخْکَن چون داسِ ماست
این چُنین شُد وان چُنان وَسواسِ ماست
دان که هر رَنجی زِ مُردن پارهییست
جُزوِ مرگ از خود بِرانْ گَر چارهییست
چون زِ جُزوِ مرگ نَتْوانی گُریخت
دان که کُلَّش بر سَرَت خواهند ریخت
جُزوِ مرگ اَرْ گشت شیرین مَر تو را
دان که شیرین میکُند کُل را خدا
دَردها از مرگ میآید رَسول
از رَسولَش رو مگردان ای فُضول
هرکِه شیرین میزیَد، او تَلْخ مُرد
هرکِه او تَن را پَرَستَد، جان نَبُرد
گوسفندان را زِ صَحرا میکَشَند
آن کِه فَربهتَر، مَر آن را میکُشَند
شب گذشت و صُبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فَسانهیْ زَرْ زِ سَر؟
تو جوان بودیّ و قانِعتَر بُدی
زَرْ طَلَب گشتی، خود اَوَّل زَر بُدی
رَز بُدی پُر میوه، چون کاسِد شُدی؟
وَقتِ میوه پُختَنَت فاسِد شُدی؟
میوهاَت باید که شیرینتَر شود
چون رَسَنْ تابان نه واپَستَر رَوَد
جُفتِ مایی، جُفتْ باید همصِفَت
تا بَرآیَد کارها با مَصلَحَت
جُفت باید بر مِثالِ هَمدِگَر
در دو جُفتِ کَفْش و موزه دَرنِگَر
گَر یکی کَفش از دو تَنگ آید به پا
هر دو جُفتَش کار نایَد مَر تو را
جُفتِ دَر، یکْ خُرد وان دیگر بُزرگ؟
جُفتِ شیرِ بیشه دیدی هیچ گُرگ؟
راست نایَد بر شُتُر جُفتِ جَوال
آن یکی خالیّ و این پُر مالْمال
من رَوَم سویِ قَناعَت دلْقَوی
تو چرا سویِ شَناعَت میرَوی؟
مَردِ قانِع از سَرِ اِخْلاص و سوز
زین نَسَق میگفت با زن، تا به روز
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد
زن بَرو زد بانگ کِی ناموسْکیش
من فُسونِ تو نخواهم خوردْ بیش
تُرَّهات از دَعوی و دَعوت مگو
رو سُخَن از کِبْر و از نَخْوَت مگو
چند حَرفِ طُمْطُراق و کار و بار؟
کار و حالِ خود بِبین و شَرمدار
کِبْر زشت و از گدایانْ زشتتَر
روزْ سَرد و برفْ و آنگَهْ جامه تَر؟
چند دَعویّ و دَم و باد و بُروت
ای تو را خانه چو بَیْتُ اَلْعَنْکَبوت
از قَناعَت کِی تو جان اَفْروختی؟
از قَناعَتها تو نام آموختی
گفت پیغامبر قَناعَت چیست؟ گنج
گنج را تو وا نمیدانی زِ رنج؟
این قناعَت نیست جُز گنجِ رَوان
تو مَزَن لاف ای غَم و رنجِ رَوان
تو مَخوانَم جُفت، کمتر زن بَغَل
جُفتِ اِنْصافَم، نیاَم جُفتِ دَغَل
چون قَدَم با شاه و با بَگ میزَنی
چون مَلَخ را در هوا رَگ میزَنی؟
با سگان زین استخوان در چالِشی
چون نِیِ اِشْکَمْ تَهی در نالِشی
سویِ من مَنگَر به خواری سُستْ سُست
تا نگویم آنچه در رَگهایِ توست
عقلِ خود را از من اَفْزون دیدهیی
مَر مَنِ کَمْعقل را چون دیدهیی؟
هَمچو گُرگِ غافِل اَنْدر ما مَجِه
ای زِ نَنگِ عقلِ تو بیعقلْ بِهْ
چون که عقلِ تو عَقیلهیْ مَردم است
آن نه عقل است آن، که مار و گَزْدُم است
خَصْمِ ظُلْم و مَکْرِ تو اللّه باد
فَضْل و عقلِ تو زِ ما کوتاه باد
هم تو ماری، هم فُسونگَر، این عَجَب
مارگیر و ماری ای نَنگِ عَرَب
زاغ اگر زشتیِّ خود بِشْناختی
هَمچو برف از دَرد و غَم بُگْداختی
مَردِ اَفْسونگَر بِخوانَد چون عَدو
او فُسون بر مار و مار اَفْسون بَرو
گَر نبودی دامِ او اَفْسونِ مار
کِی فُسونِ مار را گشتی شکار؟
مَردِ اَفسونگَر زِ حِرص کَسب و کار
دَرنَیابَد آن زمان اَفْسونِ مار
مار گوید ای فُسونگَر هین و هین
آنِ خود دیدی، فُسونِ من بِبین
تو به نامِ حَقْ فَریبی مَر مرا
تا کُنی رُسوایِ شور و شَر مرا
نامِ حَقَّم بَست، نی آن رایِ تو
نامِ حَق را دام کردی، وایِ تو
نامِ حَق بِسْتانَد از تو دادِ من
من به نامِ حَقْ سِپُردم جان و تَن
یا به زَخمِ من رَگِ جانَت بُرَد
یا که هَمچون من به زندانَت بَرَد
زن ازین گونه خشنْ گُفتارها
خوانْد بر شویِ جوانْ طومارها
من فُسونِ تو نخواهم خوردْ بیش
تُرَّهات از دَعوی و دَعوت مگو
رو سُخَن از کِبْر و از نَخْوَت مگو
چند حَرفِ طُمْطُراق و کار و بار؟
کار و حالِ خود بِبین و شَرمدار
کِبْر زشت و از گدایانْ زشتتَر
روزْ سَرد و برفْ و آنگَهْ جامه تَر؟
چند دَعویّ و دَم و باد و بُروت
ای تو را خانه چو بَیْتُ اَلْعَنْکَبوت
از قَناعَت کِی تو جان اَفْروختی؟
از قَناعَتها تو نام آموختی
گفت پیغامبر قَناعَت چیست؟ گنج
گنج را تو وا نمیدانی زِ رنج؟
این قناعَت نیست جُز گنجِ رَوان
تو مَزَن لاف ای غَم و رنجِ رَوان
تو مَخوانَم جُفت، کمتر زن بَغَل
جُفتِ اِنْصافَم، نیاَم جُفتِ دَغَل
چون قَدَم با شاه و با بَگ میزَنی
چون مَلَخ را در هوا رَگ میزَنی؟
با سگان زین استخوان در چالِشی
چون نِیِ اِشْکَمْ تَهی در نالِشی
سویِ من مَنگَر به خواری سُستْ سُست
تا نگویم آنچه در رَگهایِ توست
عقلِ خود را از من اَفْزون دیدهیی
مَر مَنِ کَمْعقل را چون دیدهیی؟
هَمچو گُرگِ غافِل اَنْدر ما مَجِه
ای زِ نَنگِ عقلِ تو بیعقلْ بِهْ
چون که عقلِ تو عَقیلهیْ مَردم است
آن نه عقل است آن، که مار و گَزْدُم است
خَصْمِ ظُلْم و مَکْرِ تو اللّه باد
فَضْل و عقلِ تو زِ ما کوتاه باد
هم تو ماری، هم فُسونگَر، این عَجَب
مارگیر و ماری ای نَنگِ عَرَب
زاغ اگر زشتیِّ خود بِشْناختی
هَمچو برف از دَرد و غَم بُگْداختی
مَردِ اَفْسونگَر بِخوانَد چون عَدو
او فُسون بر مار و مار اَفْسون بَرو
گَر نبودی دامِ او اَفْسونِ مار
کِی فُسونِ مار را گشتی شکار؟
مَردِ اَفسونگَر زِ حِرص کَسب و کار
دَرنَیابَد آن زمان اَفْسونِ مار
مار گوید ای فُسونگَر هین و هین
آنِ خود دیدی، فُسونِ من بِبین
تو به نامِ حَقْ فَریبی مَر مرا
تا کُنی رُسوایِ شور و شَر مرا
نامِ حَقَّم بَست، نی آن رایِ تو
نامِ حَق را دام کردی، وایِ تو
نامِ حَق بِسْتانَد از تو دادِ من
من به نامِ حَقْ سِپُردم جان و تَن
یا به زَخمِ من رَگِ جانَت بُرَد
یا که هَمچون من به زندانَت بَرَد
زن ازین گونه خشنْ گُفتارها
خوانْد بر شویِ جوانْ طومارها
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایی خویشتن
گفت ای زن تو زنی یا بوالْحَزَن؟
فَقرْ فَخْر آمد، مرا بر سَر مَزَن
مال و زَرْ سَر را بُوَد هَمچون کُلاه
کَل بُوَد او کَزْ کُلَه سازد پَناه
آن کِه زُلْفِ جَعْد و رَعْنا باشَدَش
چون کُلاهَش رفت، خوشتَر آیَدَش
مَردِ حَق باشد به مانندِ بَصَر
پس برهنه بِهْ که پوشیده نَظَر
وَقتِ عَرضه کردن آن بَرده فُروش
بَرکَنَد از بَنده جامهیْ عیبپوش
وَرْ بُوَد عیبی برهنهش کِی کُند؟
بَلْ به جامه خُدعهیی با وِیْ کُند
گوید این شَرمَنده است از نیک و بَد
از برهنه کردنْ او از تو رَمَد
خواجه در عیب است غَرقه تا به گوش
خواجه را مال است و مالَش عیبْپوش
کَزْ طَمَع عیبَش نبیند طامِعی
گشت دلها را طَمَعها جامعی
وَرْ گدا گوید سُخَن چون زَرِّ کان
رَهْ نیابَد کالۀ او در دُکان
کارِ درویشی وَرایِ فَهْمِ توست
سوی درویشی بِمَنْگَر سُستْ سُست
زان که دَرویشان وَرایِ مُلْک و مال
روزیی دارند ژَرْف از ذواَلْجَلال
حَق تَعالی عادل است و عادلان
کِی کُنند اِسْتَمگَری بر بیدلان؟
آن یکی را نِعْمَت و کالا دَهَند
وین دِگَر را بر سَرِ آتش نَهَند
آتشَش سوزا که دارد این گُمان
بر خدا و خالِقِ هر دو جهان
فَقْرُ فَخْری از گِزاف است و مَجاز؟
نه، هزاران عِزّ پنهان است و ناز
از غَضَب بر من لَقَبها رانْدی
یارگیر و مارگیرَم خوانْدی
گَر بِگیرَم، بَرکَنَم دَندانِ مار
تاش از سَر کوفْتن نَبْوَد ضِرار
زان که آن دَندانْ عَدوِّ جانِ اوست
من عَدو را میکُنم زین عِلْمْ دوست
از طَمَع هرگز نخوانم من فُسون
این طَمَع را کردهام من سَرنِگون
حاشَ لِلَّهْ طَمْعِ من از خَلْق نیست
از قَناعَت در دلِ من عالَمیست
بر سَرِ اَمْرودْبُن بینی چُنان
زان فُرود آ تا نَمانَد آن گُمان
چون تو بَرگردی، تو سَرگشته شَوی
خانه را گَردنده بینی، وان تویی
فَقرْ فَخْر آمد، مرا بر سَر مَزَن
مال و زَرْ سَر را بُوَد هَمچون کُلاه
کَل بُوَد او کَزْ کُلَه سازد پَناه
آن کِه زُلْفِ جَعْد و رَعْنا باشَدَش
چون کُلاهَش رفت، خوشتَر آیَدَش
مَردِ حَق باشد به مانندِ بَصَر
پس برهنه بِهْ که پوشیده نَظَر
وَقتِ عَرضه کردن آن بَرده فُروش
بَرکَنَد از بَنده جامهیْ عیبپوش
وَرْ بُوَد عیبی برهنهش کِی کُند؟
بَلْ به جامه خُدعهیی با وِیْ کُند
گوید این شَرمَنده است از نیک و بَد
از برهنه کردنْ او از تو رَمَد
خواجه در عیب است غَرقه تا به گوش
خواجه را مال است و مالَش عیبْپوش
کَزْ طَمَع عیبَش نبیند طامِعی
گشت دلها را طَمَعها جامعی
وَرْ گدا گوید سُخَن چون زَرِّ کان
رَهْ نیابَد کالۀ او در دُکان
کارِ درویشی وَرایِ فَهْمِ توست
سوی درویشی بِمَنْگَر سُستْ سُست
زان که دَرویشان وَرایِ مُلْک و مال
روزیی دارند ژَرْف از ذواَلْجَلال
حَق تَعالی عادل است و عادلان
کِی کُنند اِسْتَمگَری بر بیدلان؟
آن یکی را نِعْمَت و کالا دَهَند
وین دِگَر را بر سَرِ آتش نَهَند
آتشَش سوزا که دارد این گُمان
بر خدا و خالِقِ هر دو جهان
فَقْرُ فَخْری از گِزاف است و مَجاز؟
نه، هزاران عِزّ پنهان است و ناز
از غَضَب بر من لَقَبها رانْدی
یارگیر و مارگیرَم خوانْدی
گَر بِگیرَم، بَرکَنَم دَندانِ مار
تاش از سَر کوفْتن نَبْوَد ضِرار
زان که آن دَندانْ عَدوِّ جانِ اوست
من عَدو را میکُنم زین عِلْمْ دوست
از طَمَع هرگز نخوانم من فُسون
این طَمَع را کردهام من سَرنِگون
حاشَ لِلَّهْ طَمْعِ من از خَلْق نیست
از قَناعَت در دلِ من عالَمیست
بر سَرِ اَمْرودْبُن بینی چُنان
زان فُرود آ تا نَمانَد آن گُمان
چون تو بَرگردی، تو سَرگشته شَوی
خانه را گَردنده بینی، وان تویی
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابهها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابههای دیگر او راستگوتر باشد و امام باشد
دید اَحمَد را ابوجَهْل و بِگُفت
زشتْ نَقْشی کَزْ بَنیهاشم شِکُفت
گفت اَحمَد مَر وِرا که راستی
راست گفتی، گَرچه کارْ اَفْزاستی
دید صِدّیقَش بِگُفت ای آفتاب
نی زِ شرقی، نی زِ غربی، خوش بِتاب
گفت اَحمَد راست گفتی ای عزیز
ای رَهیده تو زِ دنیایِ نه چیز
حاضِران گفتند ای صَدْرُ الْوَری
راستگو گفتی دو ضِدگو را چرا؟
گفت من آیینهاَم، مَصْقولِ دست
تُرک و هِنْدو در من آن بیند که هست
ای زن اَرْ طَمّاع میبینی مرا
زین تَحَرّیِّ زنانه بَرتَر آ
آن طَمع را مانَد و رَحمَت بُوَد
کو طَمَع آنجا که آن نِعْمَت بُوَد؟
اِمْتِحان کُن فَقر را روزی دو تو
تا به فَقر اَنْدر غِنا بینی دو تو
صَبر کُن با فَقر و بُگْذار این مَلال
زان که در فَقر است عِزِّ ذوالْجَلال
سِرکه مَفْروش و هزاران جانْ بِبین
از قَناعَت غَرقِ بَحْرِ اَنْگَبین
صد هزاران جانِ تَلْخیکَش نِگَر
هَمچو گُل آغشته اَنْدر گُلْشِکَر
ای دَریغا مَر تو را گُنجا بُدی
تا زِ جانم شَرحِ دلْ پیدا شُدی
این سُخَن شیر است در پِسْتانِ جان
بی کَشَندهیْ خوش نمیگردد رَوان
مُسْتَمِع چون تشنه و جوینده شُد
واعِظ اَرْ مُرده بُوَد گوینده شُد
مُسْتَمِع چون تازه آمد بیمَلال
صد زبان گردد به گفتنْ گُنگ و لال
چون که نامَحْرَم دَرآیَد از دَرَم
پَرده دَر، پنهان شوند اَهلِ حَرَم
وَرْ دَرآیَد مَحْرَمی دور از گَزَند
بَرگُشایَند آن سَتیرانْ رویْبَند
هرچه را خوب و خوش و زیبا کُنند
از برایِ دیدۀ بینا کُنند
کِی بُوَد آوازِ چَنگ و زیر و بَم
از برایِ گوشِ بیحِسِّ اَصَم؟
مُشک را بیهوده حَق خوشدَم نکرد
بَهرِ حِس کرد و پِیِ اَخْشَم نکرد
حَقْ زمین و آسْمان بَر ساختهست
در میانْ بَس نار و نور اَفْراختهست
این زمین را از برایِ خاکیان
آسْمان را مَسْکَنِ اَفْلاکیان
مَردِ سُفلی دشمنِ بالا بُوَد
مُشتریِّ هر مکانْ پیدا بُوَد
ای سَتیره هیچ تو بَرخاستی
خویشتن را بَهرِ کورْ آراستی؟
گَر جهان را پُر دُرِ مَکْنون کُنم
روزیِ تو چون نباشد، چون کُنم؟
تَرکِ جنگ و رَهْزنی ای زن بِگو
وَرْ نمیگویی به تَرکِ من بِگو
مَر مرا چه جایِ جنگِ نیک و بَد
کین دِلَم از صُلحها هم میرَمَد
گَر خَمُش گردی، وَگَرنه آن کُنم
که همین دَمْ تَرکِ خان و مان کُنم
زشتْ نَقْشی کَزْ بَنیهاشم شِکُفت
گفت اَحمَد مَر وِرا که راستی
راست گفتی، گَرچه کارْ اَفْزاستی
دید صِدّیقَش بِگُفت ای آفتاب
نی زِ شرقی، نی زِ غربی، خوش بِتاب
گفت اَحمَد راست گفتی ای عزیز
ای رَهیده تو زِ دنیایِ نه چیز
حاضِران گفتند ای صَدْرُ الْوَری
راستگو گفتی دو ضِدگو را چرا؟
گفت من آیینهاَم، مَصْقولِ دست
تُرک و هِنْدو در من آن بیند که هست
ای زن اَرْ طَمّاع میبینی مرا
زین تَحَرّیِّ زنانه بَرتَر آ
آن طَمع را مانَد و رَحمَت بُوَد
کو طَمَع آنجا که آن نِعْمَت بُوَد؟
اِمْتِحان کُن فَقر را روزی دو تو
تا به فَقر اَنْدر غِنا بینی دو تو
صَبر کُن با فَقر و بُگْذار این مَلال
زان که در فَقر است عِزِّ ذوالْجَلال
سِرکه مَفْروش و هزاران جانْ بِبین
از قَناعَت غَرقِ بَحْرِ اَنْگَبین
صد هزاران جانِ تَلْخیکَش نِگَر
هَمچو گُل آغشته اَنْدر گُلْشِکَر
ای دَریغا مَر تو را گُنجا بُدی
تا زِ جانم شَرحِ دلْ پیدا شُدی
این سُخَن شیر است در پِسْتانِ جان
بی کَشَندهیْ خوش نمیگردد رَوان
مُسْتَمِع چون تشنه و جوینده شُد
واعِظ اَرْ مُرده بُوَد گوینده شُد
مُسْتَمِع چون تازه آمد بیمَلال
صد زبان گردد به گفتنْ گُنگ و لال
چون که نامَحْرَم دَرآیَد از دَرَم
پَرده دَر، پنهان شوند اَهلِ حَرَم
وَرْ دَرآیَد مَحْرَمی دور از گَزَند
بَرگُشایَند آن سَتیرانْ رویْبَند
هرچه را خوب و خوش و زیبا کُنند
از برایِ دیدۀ بینا کُنند
کِی بُوَد آوازِ چَنگ و زیر و بَم
از برایِ گوشِ بیحِسِّ اَصَم؟
مُشک را بیهوده حَق خوشدَم نکرد
بَهرِ حِس کرد و پِیِ اَخْشَم نکرد
حَقْ زمین و آسْمان بَر ساختهست
در میانْ بَس نار و نور اَفْراختهست
این زمین را از برایِ خاکیان
آسْمان را مَسْکَنِ اَفْلاکیان
مَردِ سُفلی دشمنِ بالا بُوَد
مُشتریِّ هر مکانْ پیدا بُوَد
ای سَتیره هیچ تو بَرخاستی
خویشتن را بَهرِ کورْ آراستی؟
گَر جهان را پُر دُرِ مَکْنون کُنم
روزیِ تو چون نباشد، چون کُنم؟
تَرکِ جنگ و رَهْزنی ای زن بِگو
وَرْ نمیگویی به تَرکِ من بِگو
مَر مرا چه جایِ جنگِ نیک و بَد
کین دِلَم از صُلحها هم میرَمَد
گَر خَمُش گردی، وَگَرنه آن کُنم
که همین دَمْ تَرکِ خان و مان کُنم
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش
زن چو دید او را که تُند و توسَن است
گشت گریان، گریه خود دامِ زن است
گفت از تو کِی چُنین پِنْداشتم؟
از تو من اومیدِ دیگر داشتم
زن دَرآمَد از طَریقِ نیستی
گفت من خاکِ شمایَم، نی سِتی
جسم و جان و هرچه هستم آنِ توست
حُکْم و فَرمانْ جُملگی فرمانِ توست
گَر زِ درویشی دِلَم از صَبر جَست
بَهرِ خویشَم نیست آن، بَهرِ تو است
تو مرا در دَردها بودی دَوا
من نمیخواهم که باشی بینَوا
جانِ تو کَزْ بَهرِ خویشَم نیست این
از برایِ توسْتَم این ناله وْ حَنین
خویشِ من وَاللَّهْ که بَهرِ خویشِ تو
هر نَفَس خواهد که میرَد پیشِ تو
کاش جانَت کِشْ رَوانِ من فِدا
از ضَمیرِ جانِ منْ واقِف بُدی
چون تو با من این چُنین بودی به ظَن
هم زِ جانْ بیزار گشتم، هم زِ تَن
خاک را بر سیم و زَر کردیم چون
تو چُنینی با من ای جان را سُکون
تو که در جان و دِلَم جا میکُنی
زین قَدَر از من تَبَرّا میکُنی؟
تو تَبَرّا کن که هَستَت دستگاه
ای تَبَرّایِ تو را جانْ عُذرخواه
یاد میکُن آن زمانی را که من
چون صَنَم بودم، تو بودی چون شَمَن
بَنده بر وَفْقِ تو دلْ اَفْروختهست
هرچه گویی پُخت، گوید سوختهست
من سِفاناخِ تو با هر چِمْ پَزی
یا ترُشبا،یا که شیرین، میسَزی
کُفر گفتم، نَکْ به ایمان آمدم
پیشِ حُکْمَت از سَرِ جان آمدم
خویِ شاهانهیْ تو را نَشْناختم
پیشِ تو گُستاخْ خَر دَرتاختم
چون زِ عَفوِ تو چراغی ساختم
توبه کردم، اِعْتراض انداختم
مینَهَم پیشِ تو شمشیر و کَفَن
میکَشَم پیشِ تو گردن را، بِزَن
از فِراقِ تَلْخ میگویی سُخُن؟
هرچه خواهی کُن، ولیکِن این مَکُن
در تو از من عُذرخواهی هست سِر
با تو بی من او شَفیعی مُسْتَمِر
عُذر خواهم در دَرونَت خُلْقِ توست
زِ اعْتِمادِ او دلِ من جُرمْ جُست
رَحْم کُن پنهان زِ خود ای خشمگین
ای کِه خُلْقَت بِهْ زِ صد مَن اَنْگَبین
زین نَسَق میگفت با لُطْف و گُشاد
در میانه گریهیی بر وِیْ فُتاد
گریه چون از حَد گُذشت و هایْ های
زو که بیگریه بُد او خود دِلْرُبای
شُد از آن باران یکی بَرقی پَدید
زَد شَراری در دلِ مَرد وَحید
آن کِه بَندهیْ رویِ خوبَش بود مَرد
چون بُوَد چون بَندگی آغاز کرد؟
آن کِه از کِبْرَش دِلَت لَرزان بُوَد
چون شَوی چون پیشِ تو گریان شود؟
آن کِه از نازَش دل و جانْ خون بُوَد
چون که آید در نیاز، او چون بُوَد؟
آن کِه در جور و جَفایَش دامِ ماست
عُذرِ ما چِه بْوَد چو او در عُذر خاست؟
زُیِنَ لِلنّاسِ حَق آراستهست
زانچه حَق آراست، چون دانَند جَست؟
چون پِیِ یَسْکُنْ اِلَیْهاش آفرید
کِی تَوانَد آدم از حَوّا بُرید؟
رُستَمِ زال اَرْ بُوَد، وَزْ حَمْزه بیش
هست در فرمانْ اسیرِ زالِ خویش
آن کِه عالَم مَستِ گُفتَش آمدی
کَلِّمینی یا حُمَیْرا میزَدی
آبْ غالِب شُد بر آتش از نِهیب
زآتش او جوشَد چو باشد در حِجاب
چون که دیگی حایِل آمد هر دو را
نیست کرد آن آب را، کَردَش هوا
ظاهرا بر زن چو آب اَرْ غالِبی
باطِنا مَغْلوب و زن را طالِبی
این چُنین خاصیّتی در آدمیست
مِهْرْ حیوان را کَم است، آن از کَمیست
گشت گریان، گریه خود دامِ زن است
گفت از تو کِی چُنین پِنْداشتم؟
از تو من اومیدِ دیگر داشتم
زن دَرآمَد از طَریقِ نیستی
گفت من خاکِ شمایَم، نی سِتی
جسم و جان و هرچه هستم آنِ توست
حُکْم و فَرمانْ جُملگی فرمانِ توست
گَر زِ درویشی دِلَم از صَبر جَست
بَهرِ خویشَم نیست آن، بَهرِ تو است
تو مرا در دَردها بودی دَوا
من نمیخواهم که باشی بینَوا
جانِ تو کَزْ بَهرِ خویشَم نیست این
از برایِ توسْتَم این ناله وْ حَنین
خویشِ من وَاللَّهْ که بَهرِ خویشِ تو
هر نَفَس خواهد که میرَد پیشِ تو
کاش جانَت کِشْ رَوانِ من فِدا
از ضَمیرِ جانِ منْ واقِف بُدی
چون تو با من این چُنین بودی به ظَن
هم زِ جانْ بیزار گشتم، هم زِ تَن
خاک را بر سیم و زَر کردیم چون
تو چُنینی با من ای جان را سُکون
تو که در جان و دِلَم جا میکُنی
زین قَدَر از من تَبَرّا میکُنی؟
تو تَبَرّا کن که هَستَت دستگاه
ای تَبَرّایِ تو را جانْ عُذرخواه
یاد میکُن آن زمانی را که من
چون صَنَم بودم، تو بودی چون شَمَن
بَنده بر وَفْقِ تو دلْ اَفْروختهست
هرچه گویی پُخت، گوید سوختهست
من سِفاناخِ تو با هر چِمْ پَزی
یا ترُشبا،یا که شیرین، میسَزی
کُفر گفتم، نَکْ به ایمان آمدم
پیشِ حُکْمَت از سَرِ جان آمدم
خویِ شاهانهیْ تو را نَشْناختم
پیشِ تو گُستاخْ خَر دَرتاختم
چون زِ عَفوِ تو چراغی ساختم
توبه کردم، اِعْتراض انداختم
مینَهَم پیشِ تو شمشیر و کَفَن
میکَشَم پیشِ تو گردن را، بِزَن
از فِراقِ تَلْخ میگویی سُخُن؟
هرچه خواهی کُن، ولیکِن این مَکُن
در تو از من عُذرخواهی هست سِر
با تو بی من او شَفیعی مُسْتَمِر
عُذر خواهم در دَرونَت خُلْقِ توست
زِ اعْتِمادِ او دلِ من جُرمْ جُست
رَحْم کُن پنهان زِ خود ای خشمگین
ای کِه خُلْقَت بِهْ زِ صد مَن اَنْگَبین
زین نَسَق میگفت با لُطْف و گُشاد
در میانه گریهیی بر وِیْ فُتاد
گریه چون از حَد گُذشت و هایْ های
زو که بیگریه بُد او خود دِلْرُبای
شُد از آن باران یکی بَرقی پَدید
زَد شَراری در دلِ مَرد وَحید
آن کِه بَندهیْ رویِ خوبَش بود مَرد
چون بُوَد چون بَندگی آغاز کرد؟
آن کِه از کِبْرَش دِلَت لَرزان بُوَد
چون شَوی چون پیشِ تو گریان شود؟
آن کِه از نازَش دل و جانْ خون بُوَد
چون که آید در نیاز، او چون بُوَد؟
آن کِه در جور و جَفایَش دامِ ماست
عُذرِ ما چِه بْوَد چو او در عُذر خاست؟
زُیِنَ لِلنّاسِ حَق آراستهست
زانچه حَق آراست، چون دانَند جَست؟
چون پِیِ یَسْکُنْ اِلَیْهاش آفرید
کِی تَوانَد آدم از حَوّا بُرید؟
رُستَمِ زال اَرْ بُوَد، وَزْ حَمْزه بیش
هست در فرمانْ اسیرِ زالِ خویش
آن کِه عالَم مَستِ گُفتَش آمدی
کَلِّمینی یا حُمَیْرا میزَدی
آبْ غالِب شُد بر آتش از نِهیب
زآتش او جوشَد چو باشد در حِجاب
چون که دیگی حایِل آمد هر دو را
نیست کرد آن آب را، کَردَش هوا
ظاهرا بر زن چو آب اَرْ غالِبی
باطِنا مَغْلوب و زن را طالِبی
این چُنین خاصیّتی در آدمیست
مِهْرْ حیوان را کَم است، آن از کَمیست
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل
گفت پیغامبر که زَن بر عاقِلان
غالِب آید سخت و بر صاحِبْدِلان
باز بر زن جاهِلانْ چیره شوند
زان که ایشان تُند و بَس خیره روَند
کَم بُوَدْشان رِقَّت و لُطْف و وِداد
زان که حیوانیست غالِب بر نَهاد
مِهْر و رِقَّتْ وَصْفِ انسانی بُوَد
خشم و شَهْوتْ وَصْفِ حیوانی بُوَد
پَرتوِ حَقّ است آن معشوق نیست
خالِق است آن گوییا مَخْلوق نیست
غالِب آید سخت و بر صاحِبْدِلان
باز بر زن جاهِلانْ چیره شوند
زان که ایشان تُند و بَس خیره روَند
کَم بُوَدْشان رِقَّت و لُطْف و وِداد
زان که حیوانیست غالِب بر نَهاد
مِهْر و رِقَّتْ وَصْفِ انسانی بُوَد
خشم و شَهْوتْ وَصْفِ حیوانی بُوَد
پَرتوِ حَقّ است آن معشوق نیست
خالِق است آن گوییا مَخْلوق نیست
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۰ - مرد زان گفتن پشیمان شد چنان
مَرد زان گَفتن پَشیمان شُد چُنان
کَزْ عَوانی ساعتِ مُردنْ عَوان
گفت خَصْمِ جانِ جانْ چون آمدم؟
بر سَرِ جانْ من لَگَدها چون زَدم؟
چون قَضا آید، فُرو پوشَد بَصَر
تا نَدانَد عقلِ ما پا را زِ سَر
چون قَضا بُگْذشت، خود را میخَورَد
پَرده بِدْریده، گَریبانْ میدَرَد
مَرد گفت ای زن پَشیمان میشَوَم
گَر بُدَم کافِر، مُسلمان میشَوَم
من گُنَهکارِ تواَم، رَحْمی بِکُن
بَر مَکَن یک بارگیم از بیخ و بُن
کافِرِ پیر اَرْ پَشیمان میشود
چون که عُذر آرَد، مُسلمان میشود
حَضرتِ پُر رَحمَت است و پُر کَرَم
عاشقِ او هم وجود و هم عَدَم
کُفر و ایمانْ عاشقِ آن کِبْریا
مِسّ و نُقره بَندۀ آن کیمیا
کَزْ عَوانی ساعتِ مُردنْ عَوان
گفت خَصْمِ جانِ جانْ چون آمدم؟
بر سَرِ جانْ من لَگَدها چون زَدم؟
چون قَضا آید، فُرو پوشَد بَصَر
تا نَدانَد عقلِ ما پا را زِ سَر
چون قَضا بُگْذشت، خود را میخَورَد
پَرده بِدْریده، گَریبانْ میدَرَد
مَرد گفت ای زن پَشیمان میشَوَم
گَر بُدَم کافِر، مُسلمان میشَوَم
من گُنَهکارِ تواَم، رَحْمی بِکُن
بَر مَکَن یک بارگیم از بیخ و بُن
کافِرِ پیر اَرْ پَشیمان میشود
چون که عُذر آرَد، مُسلمان میشود
حَضرتِ پُر رَحمَت است و پُر کَرَم
عاشقِ او هم وجود و هم عَدَم
کُفر و ایمانْ عاشقِ آن کِبْریا
مِسّ و نُقره بَندۀ آن کیمیا
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیتاند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند
موسی و فرعونْ مَعنی را رَهی
ظاهر آن رَهْ دارد و این بیرَهی
روزْ موسی پیشِ حَقْ نالان شُده
نیم شَبْ فرعونْ هم گِریان بُدِه
کین چه غُلّ است ای خدا بر گَرَدنم
وَرْنه غُل باشد، کِه گوید من مَنَم؟
زان که موسی را مُنَوَّر کردهیی
مَر مرا زان هم مُکَدَّر کردهیی
زان که موسی را تو مَهْرو کردهیی
ماهِ جانَم را سِیَهرو کردهیی
بهتر از ماهی نَبود اِسْتارهام
چون خُسوف آمد، چه باشد چارهام؟
نوبَتَم گَر رَبّ و سُلطان میزَنَند
مَهْ گرفت و خَلْق پَنگان میزَنَند
میزَنَند آن طاس و غوغا میکُنند
ماه را زان زَخْمه رُسوا میکُنند
من که فرعونم، زِ شُهرتْ وایِ من
زَخْمِ طاسْ آن رَبِیَّ الْاعْلایِ من
خواجهتاشانیم، امّا تیشهاَت
میشِکافَد شاخ را در بیشهاَت
باز شاخی را مُوَصَّل میکُند
شاخِ دیگر را مُعَطَّل میکُند
شاخ را بر تیشه دستی هست؟ نی
هیچ شاخ از دستِ تیشه جَست؟ نی
حَقِّ آن قُدرت که آن تیشه تو راست
از کَرَم کُن این کَژیها را تو راست
باز با خود گفته فرعون ای عَجَب
من نه در یا رَبَّنایَم جُمله شب؟
در نَهانْ خاکیّ و موزون میشَوَم
چون به موسی میرَسَم، چون میشَوَم؟
رَنگِ زَرِّ قَلْبْ دَهْتو میشود
پیشِ آتش چون سِیَهرو میشود؟
نه که قَلْب و قالَبَم در حُکْمِ اوست؟
لحظهیی مَغزم کُند، یک لحظه پوست
سَبز گردم، چون که گوید کِشت باش
زَرد گردم، چون که گوید زشت باش
لحظهیی ماهَم کُند، یک دَمْ سیاه
خود چه باشد غیرِ این کارِ اِله؟
پیشِ چوگانهایِ حُکْمِ کُنْ فَکان
میدَویم اَنْدر مکان و لامکان
چون که بیرَنگی اسیرِ رنگ شُد
موسییی با موسییی در جنگ شُد
چون به بیرنگی رَسی، کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
گَر تو را آیَد برین نکته سوآل
رنگْ کِی خالی بُوَد از قیل و قال؟
این عَجَب کین رنگْ از بیرَنگْ خاست
رنگ با بیرنگْ چون در جنگ خاست؟
اَصلِ روغن زآبْ اَفْزون میشود
عاقِبَت با آبْ ضِدْ چون میشود؟
چون که روغن را زِ آبْ اِسْرشتهاَند
آب با روغنْ چرا ضِدْ گشتهاَند؟
چون گُل از خار است و خارْ از گُلْ چرا
هر دو در جَنگَند و اَنْدر ماجَرا؟
یا نه جنگ است این، برایِ حِکْمَت است
هَمچو جنگِ خَر فُروشان صَنْعَت است
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جُست، این ویرانی است
آنچه تو گَنجَش تَوَهُّم میکُنی
زان تَوَهُّم گنج را گُم میکُنی
چون عِمارت دان تو وَهْم و رایها
گنج نَبْوَد در عِمارتْ جایها
در عِمارت هستی و جنگی بُوَد
نیست را از هستها نَنْگی بُوَد
نه، که هست از نیستی فریاد کرد
بلکه نیستْ آن هست را واداد کرد
تو مگو که من گُریزانَم زِ نیست
بلکه او از تو گُریزان است، بیست
ظاهرا میخوانَدَت او سویِ خَود
وَزْ درونْ میرانَدَت با چوبِ رَد
نَعْلهایِ بازگونهست ای سَلیم
نَفرَتِ فرعون میدان از کَلیم
ظاهر آن رَهْ دارد و این بیرَهی
روزْ موسی پیشِ حَقْ نالان شُده
نیم شَبْ فرعونْ هم گِریان بُدِه
کین چه غُلّ است ای خدا بر گَرَدنم
وَرْنه غُل باشد، کِه گوید من مَنَم؟
زان که موسی را مُنَوَّر کردهیی
مَر مرا زان هم مُکَدَّر کردهیی
زان که موسی را تو مَهْرو کردهیی
ماهِ جانَم را سِیَهرو کردهیی
بهتر از ماهی نَبود اِسْتارهام
چون خُسوف آمد، چه باشد چارهام؟
نوبَتَم گَر رَبّ و سُلطان میزَنَند
مَهْ گرفت و خَلْق پَنگان میزَنَند
میزَنَند آن طاس و غوغا میکُنند
ماه را زان زَخْمه رُسوا میکُنند
من که فرعونم، زِ شُهرتْ وایِ من
زَخْمِ طاسْ آن رَبِیَّ الْاعْلایِ من
خواجهتاشانیم، امّا تیشهاَت
میشِکافَد شاخ را در بیشهاَت
باز شاخی را مُوَصَّل میکُند
شاخِ دیگر را مُعَطَّل میکُند
شاخ را بر تیشه دستی هست؟ نی
هیچ شاخ از دستِ تیشه جَست؟ نی
حَقِّ آن قُدرت که آن تیشه تو راست
از کَرَم کُن این کَژیها را تو راست
باز با خود گفته فرعون ای عَجَب
من نه در یا رَبَّنایَم جُمله شب؟
در نَهانْ خاکیّ و موزون میشَوَم
چون به موسی میرَسَم، چون میشَوَم؟
رَنگِ زَرِّ قَلْبْ دَهْتو میشود
پیشِ آتش چون سِیَهرو میشود؟
نه که قَلْب و قالَبَم در حُکْمِ اوست؟
لحظهیی مَغزم کُند، یک لحظه پوست
سَبز گردم، چون که گوید کِشت باش
زَرد گردم، چون که گوید زشت باش
لحظهیی ماهَم کُند، یک دَمْ سیاه
خود چه باشد غیرِ این کارِ اِله؟
پیشِ چوگانهایِ حُکْمِ کُنْ فَکان
میدَویم اَنْدر مکان و لامکان
چون که بیرَنگی اسیرِ رنگ شُد
موسییی با موسییی در جنگ شُد
چون به بیرنگی رَسی، کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
گَر تو را آیَد برین نکته سوآل
رنگْ کِی خالی بُوَد از قیل و قال؟
این عَجَب کین رنگْ از بیرَنگْ خاست
رنگ با بیرنگْ چون در جنگ خاست؟
اَصلِ روغن زآبْ اَفْزون میشود
عاقِبَت با آبْ ضِدْ چون میشود؟
چون که روغن را زِ آبْ اِسْرشتهاَند
آب با روغنْ چرا ضِدْ گشتهاَند؟
چون گُل از خار است و خارْ از گُلْ چرا
هر دو در جَنگَند و اَنْدر ماجَرا؟
یا نه جنگ است این، برایِ حِکْمَت است
هَمچو جنگِ خَر فُروشان صَنْعَت است
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جُست، این ویرانی است
آنچه تو گَنجَش تَوَهُّم میکُنی
زان تَوَهُّم گنج را گُم میکُنی
چون عِمارت دان تو وَهْم و رایها
گنج نَبْوَد در عِمارتْ جایها
در عِمارت هستی و جنگی بُوَد
نیست را از هستها نَنْگی بُوَد
نه، که هست از نیستی فریاد کرد
بلکه نیستْ آن هست را واداد کرد
تو مگو که من گُریزانَم زِ نیست
بلکه او از تو گُریزان است، بیست
ظاهرا میخوانَدَت او سویِ خَود
وَزْ درونْ میرانَدَت با چوبِ رَد
نَعْلهایِ بازگونهست ای سَلیم
نَفرَتِ فرعون میدان از کَلیم
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و اخرة
چون حَکیمَک اعتقادی کرده است
کآسْمان بَیْضه، زمین چون زَرده است
گفت سایِل چون بِمانْد این خاکْدان
در میانِ این مُحیطِ آسْمان
هَمچو قِنْدیلی مُعَلَّق در هوا
نه به اَسْفَل میرَوَد، نه بر عُلا؟
آن حَکیمَش گفت کَزْ جَذبِ سَما
از جِهاتِ شش بِمانْد اَنْدر هوا
چون زِ مِغْناطیس قُبّهیْ ریخته
درمیان مانْد آهنی آویخته
آن دِگَر گفت آسْمانِ باصَفا
کِی کَشَد در خودْ زمینِ تیره را؟
بلکه دَفْعَش میکُند از شش جِهات
زان بِمانْد اَنْدر میانِ عاصِفات
پس زِ دَفْعِ خاطِرِ اَهلِ کَمال
جانِ فرعونان بِمانْد اَنْدَر ضَلال
پس زِ دَفْعِ این جهان و آن جهان
ماندهاند این بیرَهانْ بیاین و آن
سَرکَشی از بَندگانِ ذواَلْجَلال
دان که دارند از وجودِ تو مَلال
کَهرُبا دارند، چون پیدا کُنند
کاهِ هستیِّ تو را شَیْدا کُنند
کَهرُبایِ خویش چون پنهان کُنند
زود تَسلیمِ تورا طُغیان کُنند
آن چُنان که مَرتَبهیْ حیوانی است
کو اسیر و سُغْبۀ انسانی است
مَرتَبهیْ انسان به دستِ اَوْلیا
سُغْبه چون حیوان شِناسَش ای کیا
بَندۀ خود خوانْد اَحمَد در رَشاد
جُمله عالَم را، بِخوان قُلْ یا عِباد
عَقلِ تو هَمچون شُتُربان، تو شُتُر
میکَشانَد هر طَرَف در حُکْمِ مُر
عقلِ عقلاَند اَوْلیا و عقلها
بر مِثالِ اُشْتُران تا اِنْتِها
اَنْدر ایشان بِنْگَر آخِر زِاعْتِبار
یک قَلاووز است جانِ صد هزار
چه قَلاووز و چه اُشْتُربان بیاب
دیدهیی، کان دیده بیند آفتاب
یک جهان در شب بِمانْده میخْدوز
مُنتَظِر، موقوفِ خورشید است و روز
اینْت خورشیدی نَهان در ذَرّهیی
شیرِ نَر در پوستینِ بَرّهیی
اینْت دریایی نَهان در زیرِ کاه
پا بَرین کَهْ هین مَنهِ با اِشْتِباه
اِشْتباهیّ و گُمانی در دَرون
رَحمَتِ حَقّ است هَر دَم رَهْنِمون
هر پَیَمبَر فَرد آمد در جهان
فَرد بود آن رَهْ نِمایَش در نَهان
عالَمِ کُبْری به قُدرتْ سِحْر کرد
کرد خود را در کِهین نَقْشی نَوَرْد
اَبلَهانَش فَرد دیدند و ضَعیف
کِی ضعیف است آن کِه با شَه شُد حَریف؟
اَبْلَهان گفتند مَردی بیش نیست
وایِ آن کو عاقِبَتاَنْدیش نیست
کآسْمان بَیْضه، زمین چون زَرده است
گفت سایِل چون بِمانْد این خاکْدان
در میانِ این مُحیطِ آسْمان
هَمچو قِنْدیلی مُعَلَّق در هوا
نه به اَسْفَل میرَوَد، نه بر عُلا؟
آن حَکیمَش گفت کَزْ جَذبِ سَما
از جِهاتِ شش بِمانْد اَنْدر هوا
چون زِ مِغْناطیس قُبّهیْ ریخته
درمیان مانْد آهنی آویخته
آن دِگَر گفت آسْمانِ باصَفا
کِی کَشَد در خودْ زمینِ تیره را؟
بلکه دَفْعَش میکُند از شش جِهات
زان بِمانْد اَنْدر میانِ عاصِفات
پس زِ دَفْعِ خاطِرِ اَهلِ کَمال
جانِ فرعونان بِمانْد اَنْدَر ضَلال
پس زِ دَفْعِ این جهان و آن جهان
ماندهاند این بیرَهانْ بیاین و آن
سَرکَشی از بَندگانِ ذواَلْجَلال
دان که دارند از وجودِ تو مَلال
کَهرُبا دارند، چون پیدا کُنند
کاهِ هستیِّ تو را شَیْدا کُنند
کَهرُبایِ خویش چون پنهان کُنند
زود تَسلیمِ تورا طُغیان کُنند
آن چُنان که مَرتَبهیْ حیوانی است
کو اسیر و سُغْبۀ انسانی است
مَرتَبهیْ انسان به دستِ اَوْلیا
سُغْبه چون حیوان شِناسَش ای کیا
بَندۀ خود خوانْد اَحمَد در رَشاد
جُمله عالَم را، بِخوان قُلْ یا عِباد
عَقلِ تو هَمچون شُتُربان، تو شُتُر
میکَشانَد هر طَرَف در حُکْمِ مُر
عقلِ عقلاَند اَوْلیا و عقلها
بر مِثالِ اُشْتُران تا اِنْتِها
اَنْدر ایشان بِنْگَر آخِر زِاعْتِبار
یک قَلاووز است جانِ صد هزار
چه قَلاووز و چه اُشْتُربان بیاب
دیدهیی، کان دیده بیند آفتاب
یک جهان در شب بِمانْده میخْدوز
مُنتَظِر، موقوفِ خورشید است و روز
اینْت خورشیدی نَهان در ذَرّهیی
شیرِ نَر در پوستینِ بَرّهیی
اینْت دریایی نَهان در زیرِ کاه
پا بَرین کَهْ هین مَنهِ با اِشْتِباه
اِشْتباهیّ و گُمانی در دَرون
رَحمَتِ حَقّ است هَر دَم رَهْنِمون
هر پَیَمبَر فَرد آمد در جهان
فَرد بود آن رَهْ نِمایَش در نَهان
عالَمِ کُبْری به قُدرتْ سِحْر کرد
کرد خود را در کِهین نَقْشی نَوَرْد
اَبلَهانَش فَرد دیدند و ضَعیف
کِی ضعیف است آن کِه با شَه شُد حَریف؟
اَبْلَهان گفتند مَردی بیش نیست
وایِ آن کو عاقِبَتاَنْدیش نیست
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۳ - حقیر و بیخصم دیدن دیدههای حس صالح و ناقهٔ صالح علیهالسلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا
ناقۀ صالِح به صورتْ بُد شُتُر
پِیْ بُریدَندَش زِ جَهْل، آن قومِ مُر
از برایِ آبْ چون خَصمَش شُدند
نانْ کور و آب کورْ ایشان بُدَند
ناقَةُ اللَّهْ آب خورْد از جوی و میغ
آبِ حَق را داشتند از حَقْ دَریغ
ناقۀ صالِح چو جسمِ صالِحان
شُد کَمینی در هَلاکِ طالِحان
تا بر آن اُمَّت زِ حُکْمِ مرگ و دَرد
ناقَةَ اللّهِ وَسُقیاها چه کرد
شِحْنۀ قَهْرِ خدا زیشان بِجُست
خون بَهایِ اُشتُری شهری دُرُست
روحْ هَمچون صالِح و تَنْ ناقه است
روحْ اَنْدر وَصْل و تَن در فاقه است
روحِ صالِحْ قابِلِ آفات نیست
زَخْم بر ناقه بُوَد، بر ذات نیست
روحِ صالِحْ قابِلِ آزار نیست
نورِ یَزدانْ سُغْبۀ کُفّار نیست
حَق از آن پیوست با جسمی نَهان
تاش آزارَنْد و بینَد اِمْتِحان
بیخَبَر کازارِ اینْ آزارِ اوست
آبِ این خُمّْ مُتَّصِل با آبِ جوست
زان تَعَلُّق کرد با جسمی اِله
تا که گردد جُمله عالَم را پَناه
ناقۀ جسمِ وَلی را بَنده باش
تا شَوی با روحِ صالِحْ خواجهتاش
گفت صالح چون که کردید این حَسَد
بَعدِ سه روز از خدا نِقْمَت رَسَد
بَعدِ سه روزِ دِگَر از جانْسِتان
آفَتی آید که دارد سه نِشان
رنگِ رویِ جُملَهتان گردد دِگَر
رنگْ رنگِ مُختلف اَنْدر نَظَر
روزِ اَوَّل رویَتان چون زَعْفَران
در دُوُم، رو سرُخْ هَمچون اَرْغَوان
در سِوُم گردد همه روها سیاه
بعد ازان اَنْدر رَسَد قَهْرِ اِله
گَر نِشان خواهید از من زین وَعید
کُرّۀ ناقه به سوی کُهْ دَوید
گَر توانیدَش گرفتن، چاره هست
وَرْنه خود مُرغِ امید از دامْ جَست
میدَویدَند از پِیِ اُشتُر چو سگ
چون شَنیدَند این ازو جُمله به تَگ
کس نَتانِسْت اَنْدر آن کُرّه رَسید
رَفت در کُهْسارها، شُد ناپَدید
هَمچو روحِ پاکْ کو از نَنْگِ تَن
میگُریزد جانِبِ رَبُّ الْمِنَن
گفت دیدیْت آن قَضا مُعْلَن شُدهست؟
صورتِ اومید را گَردن زدهست؟
کُرّۀ ناقه چه باشد؟ خاطِرَش
که به جا آرید زِاحْسان و بِرَش
گَر به جا آید دِلَش رَسْتید ازان
وَرْنه نومیدیْت و ساعِد را گَزان
چون شَنیدند این وَعیدِ مُنْکَدِر
چَشمْ بِنْهادند و آن را مُنْتَظِر
روزِ اَوَّل رویِ خود دیدند زَرد
میزدند از ناامیدی آهِ سَرد
سرُخ شُد رویِ همه روزِ دُوُم
نوبَتِ اومید و توبه گشت گُم
شُد سِیَه روز سِیُم رویِ همه
حُکْمِ صالح راست شُد بیمَلْحَمه
چون همه در ناامیدی سَر زَدند
هَمچو مُرغانْ در دو زانو آمدند
در نُبی آوَرْد جِبْریلِ اَمین
شَرحِ این زانو زدن را جاثِمین
زانو آن دَم زَن که تَعْلیمَت کُنند
وَزْ چُنین زانو زدن بیمَت کُنند
مُنتَظِر گشتند زَخمِ قَهْر را
قَهْر آمد، نیست کرد آن شهر را
صالِح از خَلْوَت به سویِ شهر رَفت
شهر دید اَنْدر میانِ دود و نَفْت
ناله از اَجْزایِ ایشان میشَنید
نوحه پیدا، نوحهگویانْ ناپَدید
زُاسْتخوانهاشان شَنید او نالهها
اشکْریزان جانَشان چون ژالهها
صالِح آن بِشْنید و گریه ساز کرد
نوحه بر نوحهگَرانْ آغاز کرد
گفت ای قومی به باطِلْ زیسته
وَزْ شما من پیشِ حَق بِگْریسته
حَق بِگُفته صَبر کُن بر جورَشان
پَندَشان دِهْ، بَسْ نَمانْد از دورَشان
من بِگُفته پَند شُد بَند از جَفا
شیرِ پَند از مِهْر جوشَد وَزْ صَفا
بَسْ که کردید از جَفا بر جایِ من
شیرِ پَند اَفْسُرد در رَگهایِ من
حَق مرا گفته تو را لُطْفی دَهَم
بر سَرِ آن زَخمها مَرهَم نَهَم
صاف کرده حَقْ دِلَم را چون سَما
روفْته از خاطِرَم جورِ شما
در نَصیحَت من شُده بارِ دِگَر
گفته اَمْثال و سُخَنها چون شِکَر
شیرِ تازه از شِکَر اَنْگیخته
شیر و شَهْدی با سُخَن آمیخته
در شما چون زَهر گشته آن سُخُن
زان که زَهْرِسْتان بُدیْت از بیخ و بُن
چون شَوَم غمگین؟ که غَم شُد سَرنِگون
غَم شما بودیْت ای قَوْمِ حَرون
هیچ کَس بر مرگِ غَم نوحه کُند؟
ریشِ سَر چون شُد، کسی مو بَرکَند؟
رو به خود کرد و بِگُفت ای نوحهگر
نوحهاَت را مینَیَرزَند آن نَفَر
کَژْ مَخوان، ای راستخوانَنده مُبین
کَیْفَ آسی قُلْ لِقَوْمٍ ظالِمین؟
باز اَنْدر چَشم و دلْ او گریه یافت
رَحْمَتی بیعِلَّتی در وِیْ بِتافت
قطره میبارید و حیران گشته بود
قطرۀ بیعِلَّت از دریایِ جود
عقلِ او میگفت کین گریه زِ چیست؟
بر چُنان اَفْسوسیان شاید گِریست؟
بر چه میگِریی؟ بِگو، بر فِعْلَشان؟
بر سپاهِ کینهتوزِ بَد نِشان؟
بر دلِ تاریکِ پُر زَنْگارَشان؟
بر زبانِ زَهرِ هَمچون مارَشان؟
بر دَم و دَندان سَگْسارانهشان؟
بر دَهان و چَشمِ کَزْدَم خانهشان؟
بر سِتیز و تَسْخَر و اَفْسوسَشان؟
شُکر کُن چون کرد حَق مَحْبوسَشان
دَستَشان کَژ، پایَشان کَژ، چَشمْ کَژْ
مِهْرَشان کَژْ، صُلْحَشان کَژْ، خشمْ کَژْ
از پِیِ تَقلید و مَعْقولاتِ نَقْل
پا نَهاده بر سَرِ این پیرِ عقل
پیرْخَر نه، جُمله گشته پیرْ خَر
از ریایِ چَشم و گوشِ هَمدِگَر
از بهشت آوَرْد یَزدانْ بَندگان
تا نِمایَدْشان سَقَر پَروَرْدگان
پِیْ بُریدَندَش زِ جَهْل، آن قومِ مُر
از برایِ آبْ چون خَصمَش شُدند
نانْ کور و آب کورْ ایشان بُدَند
ناقَةُ اللَّهْ آب خورْد از جوی و میغ
آبِ حَق را داشتند از حَقْ دَریغ
ناقۀ صالِح چو جسمِ صالِحان
شُد کَمینی در هَلاکِ طالِحان
تا بر آن اُمَّت زِ حُکْمِ مرگ و دَرد
ناقَةَ اللّهِ وَسُقیاها چه کرد
شِحْنۀ قَهْرِ خدا زیشان بِجُست
خون بَهایِ اُشتُری شهری دُرُست
روحْ هَمچون صالِح و تَنْ ناقه است
روحْ اَنْدر وَصْل و تَن در فاقه است
روحِ صالِحْ قابِلِ آفات نیست
زَخْم بر ناقه بُوَد، بر ذات نیست
روحِ صالِحْ قابِلِ آزار نیست
نورِ یَزدانْ سُغْبۀ کُفّار نیست
حَق از آن پیوست با جسمی نَهان
تاش آزارَنْد و بینَد اِمْتِحان
بیخَبَر کازارِ اینْ آزارِ اوست
آبِ این خُمّْ مُتَّصِل با آبِ جوست
زان تَعَلُّق کرد با جسمی اِله
تا که گردد جُمله عالَم را پَناه
ناقۀ جسمِ وَلی را بَنده باش
تا شَوی با روحِ صالِحْ خواجهتاش
گفت صالح چون که کردید این حَسَد
بَعدِ سه روز از خدا نِقْمَت رَسَد
بَعدِ سه روزِ دِگَر از جانْسِتان
آفَتی آید که دارد سه نِشان
رنگِ رویِ جُملَهتان گردد دِگَر
رنگْ رنگِ مُختلف اَنْدر نَظَر
روزِ اَوَّل رویَتان چون زَعْفَران
در دُوُم، رو سرُخْ هَمچون اَرْغَوان
در سِوُم گردد همه روها سیاه
بعد ازان اَنْدر رَسَد قَهْرِ اِله
گَر نِشان خواهید از من زین وَعید
کُرّۀ ناقه به سوی کُهْ دَوید
گَر توانیدَش گرفتن، چاره هست
وَرْنه خود مُرغِ امید از دامْ جَست
میدَویدَند از پِیِ اُشتُر چو سگ
چون شَنیدَند این ازو جُمله به تَگ
کس نَتانِسْت اَنْدر آن کُرّه رَسید
رَفت در کُهْسارها، شُد ناپَدید
هَمچو روحِ پاکْ کو از نَنْگِ تَن
میگُریزد جانِبِ رَبُّ الْمِنَن
گفت دیدیْت آن قَضا مُعْلَن شُدهست؟
صورتِ اومید را گَردن زدهست؟
کُرّۀ ناقه چه باشد؟ خاطِرَش
که به جا آرید زِاحْسان و بِرَش
گَر به جا آید دِلَش رَسْتید ازان
وَرْنه نومیدیْت و ساعِد را گَزان
چون شَنیدند این وَعیدِ مُنْکَدِر
چَشمْ بِنْهادند و آن را مُنْتَظِر
روزِ اَوَّل رویِ خود دیدند زَرد
میزدند از ناامیدی آهِ سَرد
سرُخ شُد رویِ همه روزِ دُوُم
نوبَتِ اومید و توبه گشت گُم
شُد سِیَه روز سِیُم رویِ همه
حُکْمِ صالح راست شُد بیمَلْحَمه
چون همه در ناامیدی سَر زَدند
هَمچو مُرغانْ در دو زانو آمدند
در نُبی آوَرْد جِبْریلِ اَمین
شَرحِ این زانو زدن را جاثِمین
زانو آن دَم زَن که تَعْلیمَت کُنند
وَزْ چُنین زانو زدن بیمَت کُنند
مُنتَظِر گشتند زَخمِ قَهْر را
قَهْر آمد، نیست کرد آن شهر را
صالِح از خَلْوَت به سویِ شهر رَفت
شهر دید اَنْدر میانِ دود و نَفْت
ناله از اَجْزایِ ایشان میشَنید
نوحه پیدا، نوحهگویانْ ناپَدید
زُاسْتخوانهاشان شَنید او نالهها
اشکْریزان جانَشان چون ژالهها
صالِح آن بِشْنید و گریه ساز کرد
نوحه بر نوحهگَرانْ آغاز کرد
گفت ای قومی به باطِلْ زیسته
وَزْ شما من پیشِ حَق بِگْریسته
حَق بِگُفته صَبر کُن بر جورَشان
پَندَشان دِهْ، بَسْ نَمانْد از دورَشان
من بِگُفته پَند شُد بَند از جَفا
شیرِ پَند از مِهْر جوشَد وَزْ صَفا
بَسْ که کردید از جَفا بر جایِ من
شیرِ پَند اَفْسُرد در رَگهایِ من
حَق مرا گفته تو را لُطْفی دَهَم
بر سَرِ آن زَخمها مَرهَم نَهَم
صاف کرده حَقْ دِلَم را چون سَما
روفْته از خاطِرَم جورِ شما
در نَصیحَت من شُده بارِ دِگَر
گفته اَمْثال و سُخَنها چون شِکَر
شیرِ تازه از شِکَر اَنْگیخته
شیر و شَهْدی با سُخَن آمیخته
در شما چون زَهر گشته آن سُخُن
زان که زَهْرِسْتان بُدیْت از بیخ و بُن
چون شَوَم غمگین؟ که غَم شُد سَرنِگون
غَم شما بودیْت ای قَوْمِ حَرون
هیچ کَس بر مرگِ غَم نوحه کُند؟
ریشِ سَر چون شُد، کسی مو بَرکَند؟
رو به خود کرد و بِگُفت ای نوحهگر
نوحهاَت را مینَیَرزَند آن نَفَر
کَژْ مَخوان، ای راستخوانَنده مُبین
کَیْفَ آسی قُلْ لِقَوْمٍ ظالِمین؟
باز اَنْدر چَشم و دلْ او گریه یافت
رَحْمَتی بیعِلَّتی در وِیْ بِتافت
قطره میبارید و حیران گشته بود
قطرۀ بیعِلَّت از دریایِ جود
عقلِ او میگفت کین گریه زِ چیست؟
بر چُنان اَفْسوسیان شاید گِریست؟
بر چه میگِریی؟ بِگو، بر فِعْلَشان؟
بر سپاهِ کینهتوزِ بَد نِشان؟
بر دلِ تاریکِ پُر زَنْگارَشان؟
بر زبانِ زَهرِ هَمچون مارَشان؟
بر دَم و دَندان سَگْسارانهشان؟
بر دَهان و چَشمِ کَزْدَم خانهشان؟
بر سِتیز و تَسْخَر و اَفْسوسَشان؟
شُکر کُن چون کرد حَق مَحْبوسَشان
دَستَشان کَژ، پایَشان کَژ، چَشمْ کَژْ
مِهْرَشان کَژْ، صُلْحَشان کَژْ، خشمْ کَژْ
از پِیِ تَقلید و مَعْقولاتِ نَقْل
پا نَهاده بر سَرِ این پیرِ عقل
پیرْخَر نه، جُمله گشته پیرْ خَر
از ریایِ چَشم و گوشِ هَمدِگَر
از بهشت آوَرْد یَزدانْ بَندگان
تا نِمایَدْشان سَقَر پَروَرْدگان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان
اَهلِ نار و خُلْد را بین همدُکان
در میانْشان بَرْزَخٌ لایَبْغیان
اَهلِ نار و اَهلِ نورْ آمیخته
در میانْشان کوهِ قافْ اَنْگیخته
هَمچو در کانْ خاک و زَر کرد اِخْتِلاط
در میانْشان صد بیابان و رِباط
همچُنان که عِقْد در دُرّ و شَبَه
مُخْتلِط چون میهمانِ یک شَبه
بَحْر را نیمیش شیرینْ چون شِکَر
طَعْمْ شیرین، رنگْ روشن، چون قَمَر
نیمِ دیگر تَلْخ، هَمچون زَهرِ مار
طَعْمْ تَلخ و رَنگْ مُظْلِم، همچو قار
هر دو بَر هَم میزَنَند از تَحت و اوج
بر مِثالِ آبِ دریا موجْ موج
صورتِ بَر هَم زدن از جسمِ تَنگ
اِخْتِلاطِ جانها در صُلْح و جنگ
موجهایِ صُلْح بَرهَم میزَند
کینهها از سینهها بَر میکَند
موجهایِ جنگ بر شَکلِ دِگَر
مِهْرها را میکُند زیر و زَبَر
مِهْرْ تَلْخان را به شیرین میکَشَد
زان که اَصلِ مِهْرها باشد رَشَد
قَهْرْ شیرین را به تَلْخی میبَرَد
تَلْخ با شیرینْ کجا اَنْدَر خَورَد؟
تَلْخ و شیرین زین نَظَر نایَد پَدید
از دَریچهیْ عاقِبَت دانند دید
چَشم آخِربین تَوانَد دید راست
چَشمِ آخُربین غُرور است و خَطاست
ای بَسا شیرین که چون شِکَّر بُوَد
لیک زَهر اَنْدر شِکَر مُضْمَر بُوَد
آن که زیرکتَر به بو بِشْناسَدَش
وان دِگَر چون بر لَب و دَندان زَدَش
پس لَبَش رَدَّش کُند پیش از گِلو
گَرچه نَعْره میزَنَد شَیْطانْ کُلوا
وان دِگَر را در گِلو پیدا کُند
وان دِگَر را در بَدَنْ رُسوا کُند
وان دِگَر را در حَدَث سوزِش دَهَد
ذوقِ آن زَخْمِ جِگَردوزَش دَهَد
وان دِگَر را بَعدِ اَیّام و شُهور
وان دِگَر را بَعدِ مرگ از قَعْرِ گور
وَرْ دَهَنْدَش مُهلَت اَنْدر قَعْرِ گور
لابُد آن پیدا شود یَوْمُ النُّشور
هر نَبات و شِکَّری را در جهان
مُهْلَتی پیداست از دورِ زمان
سالها باید که اَنْدر آفتاب
لَعل یابَد رنگ و رَخشانیّ و تاب
باز تَرّه در دو ماه اَنْدر رَسَد
باز تا سالی گُلِ اَحْمَر رَسَد
بَهرِ این فرمود حَقْ عَزَّ و جَلّْ
سورَةُ الْاَنعام در، ذِکْرِ اَجَل
این شَنیدی، مو به مویَت گوش باد
آبِ حیوان است، خورْدی، نوش باد
آبِ حیوان خوان، مَخوان این را سُخَن
روحِ نو بین در تَنِ حَرفِ کُهَن
نکتۀ دیگر تو بِشْنو ای رَفیق
هَمچو جانْ او سختْ پیدا و دَقیق
در مَقامی هست هم این زَهرِ مار
از تَصاریفِ خدایی خوشگُوار
در مَقامی زَهر و در جایی دَوا
در مَقامی کُفر و در جایی رَوا
گَرچه آنجا او گَزَندِ جان بُوَد
چون بِدین جا دَر رَسَد، دَرمان بُوَد
آب در غوره تُرُش باشد وَلیک
چون به انگوری رَسَد شیرین و نیک
باز در خُم او شود تَلْخ و حَرام
در مَقامِ سِرکِگی نِعْمَ الْاِدام
در میانْشان بَرْزَخٌ لایَبْغیان
اَهلِ نار و اَهلِ نورْ آمیخته
در میانْشان کوهِ قافْ اَنْگیخته
هَمچو در کانْ خاک و زَر کرد اِخْتِلاط
در میانْشان صد بیابان و رِباط
همچُنان که عِقْد در دُرّ و شَبَه
مُخْتلِط چون میهمانِ یک شَبه
بَحْر را نیمیش شیرینْ چون شِکَر
طَعْمْ شیرین، رنگْ روشن، چون قَمَر
نیمِ دیگر تَلْخ، هَمچون زَهرِ مار
طَعْمْ تَلخ و رَنگْ مُظْلِم، همچو قار
هر دو بَر هَم میزَنَند از تَحت و اوج
بر مِثالِ آبِ دریا موجْ موج
صورتِ بَر هَم زدن از جسمِ تَنگ
اِخْتِلاطِ جانها در صُلْح و جنگ
موجهایِ صُلْح بَرهَم میزَند
کینهها از سینهها بَر میکَند
موجهایِ جنگ بر شَکلِ دِگَر
مِهْرها را میکُند زیر و زَبَر
مِهْرْ تَلْخان را به شیرین میکَشَد
زان که اَصلِ مِهْرها باشد رَشَد
قَهْرْ شیرین را به تَلْخی میبَرَد
تَلْخ با شیرینْ کجا اَنْدَر خَورَد؟
تَلْخ و شیرین زین نَظَر نایَد پَدید
از دَریچهیْ عاقِبَت دانند دید
چَشم آخِربین تَوانَد دید راست
چَشمِ آخُربین غُرور است و خَطاست
ای بَسا شیرین که چون شِکَّر بُوَد
لیک زَهر اَنْدر شِکَر مُضْمَر بُوَد
آن که زیرکتَر به بو بِشْناسَدَش
وان دِگَر چون بر لَب و دَندان زَدَش
پس لَبَش رَدَّش کُند پیش از گِلو
گَرچه نَعْره میزَنَد شَیْطانْ کُلوا
وان دِگَر را در گِلو پیدا کُند
وان دِگَر را در بَدَنْ رُسوا کُند
وان دِگَر را در حَدَث سوزِش دَهَد
ذوقِ آن زَخْمِ جِگَردوزَش دَهَد
وان دِگَر را بَعدِ اَیّام و شُهور
وان دِگَر را بَعدِ مرگ از قَعْرِ گور
وَرْ دَهَنْدَش مُهلَت اَنْدر قَعْرِ گور
لابُد آن پیدا شود یَوْمُ النُّشور
هر نَبات و شِکَّری را در جهان
مُهْلَتی پیداست از دورِ زمان
سالها باید که اَنْدر آفتاب
لَعل یابَد رنگ و رَخشانیّ و تاب
باز تَرّه در دو ماه اَنْدر رَسَد
باز تا سالی گُلِ اَحْمَر رَسَد
بَهرِ این فرمود حَقْ عَزَّ و جَلّْ
سورَةُ الْاَنعام در، ذِکْرِ اَجَل
این شَنیدی، مو به مویَت گوش باد
آبِ حیوان است، خورْدی، نوش باد
آبِ حیوان خوان، مَخوان این را سُخَن
روحِ نو بین در تَنِ حَرفِ کُهَن
نکتۀ دیگر تو بِشْنو ای رَفیق
هَمچو جانْ او سختْ پیدا و دَقیق
در مَقامی هست هم این زَهرِ مار
از تَصاریفِ خدایی خوشگُوار
در مَقامی زَهر و در جایی دَوا
در مَقامی کُفر و در جایی رَوا
گَرچه آنجا او گَزَندِ جان بُوَد
چون بِدین جا دَر رَسَد، دَرمان بُوَد
آب در غوره تُرُش باشد وَلیک
چون به انگوری رَسَد شیرین و نیک
باز در خُم او شود تَلْخ و حَرام
در مَقامِ سِرکِگی نِعْمَ الْاِدام
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۵ - در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر
گَر وَلی زَهری خورَد، نوشی شود
وَرْ خورَد طالِب، سِیَههوشی شود
رَبّ هَبْ لی از سُلَیمان آمدهست
که مَدِه غیرِ مرا این مُلْکْ دست
تو مَکُن با غیرِ من این لُطْف و جود
این حَسَد را مانَد، امّا آن نبود
نکتۀ لا یَنْبَغی میخوان به جان
سِرّ مِن بَعْدی زِ بُخْلِ او مَدان
بلکه اَنْدر مُلْک دید او صد خَطَر
مو به مو مُلْکِ جهان بُد بیمِ سَر
بیمِ سَر با بیمِ سِر با بیمِ دین
اِمْتِحانی نیست ما را مِثْلِ این
پس سُلَیمان هِمَّتی باید که او
بُگْذرد زین صد هزاران رَنگ و بو
با چُنان قُوَّت که او را بود هم
موجِ آن مُلْکَش فرو میبَست دَم
چون بَرو بِنْشَست زین اندوه گَرد
بر همه شاهانِ عالَمْ رَحْم کرد
شُد شَفیع و گفت این مُلْک و لِوا
با کمالی دِهْ که دادی مَر مرا
هرکِه را بِدْهیّ و بُکْنی آن کَرَم
او سُلَیمان است وآن کَس هم مَنم
او نباشد بَعدی، او باشد مَعی
خود مَعی چِه بْوَد؟ مَنَم بیمُدَّعی
شَرحِ این فَرض است گفتن، لیکْ من
باز میگردم به قِصّهیْ مَرد و زن
وَرْ خورَد طالِب، سِیَههوشی شود
رَبّ هَبْ لی از سُلَیمان آمدهست
که مَدِه غیرِ مرا این مُلْکْ دست
تو مَکُن با غیرِ من این لُطْف و جود
این حَسَد را مانَد، امّا آن نبود
نکتۀ لا یَنْبَغی میخوان به جان
سِرّ مِن بَعْدی زِ بُخْلِ او مَدان
بلکه اَنْدر مُلْک دید او صد خَطَر
مو به مو مُلْکِ جهان بُد بیمِ سَر
بیمِ سَر با بیمِ سِر با بیمِ دین
اِمْتِحانی نیست ما را مِثْلِ این
پس سُلَیمان هِمَّتی باید که او
بُگْذرد زین صد هزاران رَنگ و بو
با چُنان قُوَّت که او را بود هم
موجِ آن مُلْکَش فرو میبَست دَم
چون بَرو بِنْشَست زین اندوه گَرد
بر همه شاهانِ عالَمْ رَحْم کرد
شُد شَفیع و گفت این مُلْک و لِوا
با کمالی دِهْ که دادی مَر مرا
هرکِه را بِدْهیّ و بُکْنی آن کَرَم
او سُلَیمان است وآن کَس هم مَنم
او نباشد بَعدی، او باشد مَعی
خود مَعی چِه بْوَد؟ مَنَم بیمُدَّعی
شَرحِ این فَرض است گفتن، لیکْ من
باز میگردم به قِصّهیْ مَرد و زن
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او
ماجَرایِ مَرد و زن را مَخْلَصی
باز میجویَد دَرونِ مُخْلَصی
ماجَرایِ مَرد و زن اُفتاد نَقل
آن مِثالِ نَفْسِ خود میدان و عقل
این زن و مَردی که نَفْس است و خِرَد
نیک بایَستهست بَهرِ نیک و بَد
وین دو بایَسته دَرین خاکیسَرا
روز و شب در جنگ و اَنْدر ماجَرا
زن هَمی خواهد حَویجِ خانَگاه
یعنی آبِ رو و نان و خوان و جاه
نَفْس هَمچون زَنْ پِیِ چارهگَری
گاه خاکی، گاه جویَد سَروَری
عقلْ خود زین فکرها آگاه نیست
در دِماغَش جُز غَمِ اللّه نیست
گَرچه سِرِّ قِصّه این دانهست و دام
صورتِ قِصّه شِنو اکنون تمام
گَر بَیانِ مَعنوی کافی شُدی
خَلْقِ عالَمْ عاطِل و باطِل بُدی
گَر مَحَبَّت فِکْرَت و مَعنیسْتی
صورتِ روزه وْ نمازت نیستی
هَدیههایِ دوستان با هَمدِگَر
نیست اَنْدر دوستی اِلّا صُوَر
تا گواهی داده باشد هَدیهها
بر مَحَبَّتهایِ مُضْمَر در خَفا
زان که اِحْسانهایِ ظاهر شاهِدَند
بر مَحَبَّتهایِ سِرّ ای اَرجُمَند
شاهِدَت گَهْ راست باشد گَهْ دروغ
مَست گاهی از مِیْ و گاهی زِ دوغ
دوغ خورده، مَستییی پیدا کُند
هایْ هوی و سَرگِرانیها کُند
آن مُرایی در صیام و در صَلاست
تا گُمان آید که او مَستِ وَلاست
حاصِلِ فِعلِ بُرونی دیگر است
تا نشان باشد بر آنچه مُضْمَر است
یا رَب این تَمییز دِهْ ما را به خواست
تا شِناسیم آن نشانِ کَژْ زِ راست
حِسّ را تَمییز دانی چون شود؟
آن که حِس یَنْظُرْ بِنُورِ اللّهْ بُوَد
وَرْ اَثَر نَبْوَد، سَبَب هم مُظْهِر است
هَمچو خویشی کَزْ مَحَبَّت مُخْبِر است
نَبْوَد آن کِه نورِ حَقَّش شُد اِمام
مَر اَثَر را یا سَبَبها را غُلام
یا مَحَبَّت در دَرونْ شُعله زَنَد
زَفْت گردد، وَزْ اَثَر فارغ کُند
حاجَتَش نَبْوَد پِیِ اِعْلامِ مِهْر
چون مَحَبَّت نورِ خود زَد بر سِپِهْر
هست تَفْصیلاتْ تا گردد تمام
این سُخَن، لیکِن بِجو تو، وَالسَّلام
گرچه شُد مَعنی دَرین صورت پَدید
صورت از مَعنی قَریب است و بَعید
در دَلالَت هَمچو آباَند و درخت
چون به ماهیَّت رَوی دورَنْد سخت
تَرکِ ماهیّات و خاصیّات گو
شَرح کُن اَحْوالِ آن دو رِزقْ جو
باز میجویَد دَرونِ مُخْلَصی
ماجَرایِ مَرد و زن اُفتاد نَقل
آن مِثالِ نَفْسِ خود میدان و عقل
این زن و مَردی که نَفْس است و خِرَد
نیک بایَستهست بَهرِ نیک و بَد
وین دو بایَسته دَرین خاکیسَرا
روز و شب در جنگ و اَنْدر ماجَرا
زن هَمی خواهد حَویجِ خانَگاه
یعنی آبِ رو و نان و خوان و جاه
نَفْس هَمچون زَنْ پِیِ چارهگَری
گاه خاکی، گاه جویَد سَروَری
عقلْ خود زین فکرها آگاه نیست
در دِماغَش جُز غَمِ اللّه نیست
گَرچه سِرِّ قِصّه این دانهست و دام
صورتِ قِصّه شِنو اکنون تمام
گَر بَیانِ مَعنوی کافی شُدی
خَلْقِ عالَمْ عاطِل و باطِل بُدی
گَر مَحَبَّت فِکْرَت و مَعنیسْتی
صورتِ روزه وْ نمازت نیستی
هَدیههایِ دوستان با هَمدِگَر
نیست اَنْدر دوستی اِلّا صُوَر
تا گواهی داده باشد هَدیهها
بر مَحَبَّتهایِ مُضْمَر در خَفا
زان که اِحْسانهایِ ظاهر شاهِدَند
بر مَحَبَّتهایِ سِرّ ای اَرجُمَند
شاهِدَت گَهْ راست باشد گَهْ دروغ
مَست گاهی از مِیْ و گاهی زِ دوغ
دوغ خورده، مَستییی پیدا کُند
هایْ هوی و سَرگِرانیها کُند
آن مُرایی در صیام و در صَلاست
تا گُمان آید که او مَستِ وَلاست
حاصِلِ فِعلِ بُرونی دیگر است
تا نشان باشد بر آنچه مُضْمَر است
یا رَب این تَمییز دِهْ ما را به خواست
تا شِناسیم آن نشانِ کَژْ زِ راست
حِسّ را تَمییز دانی چون شود؟
آن که حِس یَنْظُرْ بِنُورِ اللّهْ بُوَد
وَرْ اَثَر نَبْوَد، سَبَب هم مُظْهِر است
هَمچو خویشی کَزْ مَحَبَّت مُخْبِر است
نَبْوَد آن کِه نورِ حَقَّش شُد اِمام
مَر اَثَر را یا سَبَبها را غُلام
یا مَحَبَّت در دَرونْ شُعله زَنَد
زَفْت گردد، وَزْ اَثَر فارغ کُند
حاجَتَش نَبْوَد پِیِ اِعْلامِ مِهْر
چون مَحَبَّت نورِ خود زَد بر سِپِهْر
هست تَفْصیلاتْ تا گردد تمام
این سُخَن، لیکِن بِجو تو، وَالسَّلام
گرچه شُد مَعنی دَرین صورت پَدید
صورت از مَعنی قَریب است و بَعید
در دَلالَت هَمچو آباَند و درخت
چون به ماهیَّت رَوی دورَنْد سخت
تَرکِ ماهیّات و خاصیّات گو
شَرح کُن اَحْوالِ آن دو رِزقْ جو
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست
مَرد گفت اکنون گذشتم از خِلاف
حُکْم داری، تیغ بَرکَش از غِلاف
هرچه گویی، من ترا فرمان بَرَم
در بَد و نیک آمدِ آن نَنْگرم
در وجودِ تو شَوَم من مُنْعَدِم
چون مُحِبَّم، حُبُّ یُعْمی وَ یُصِم
گفت زن آهنگِ بِرَّم میکُنی؟
یا به حیلَت کَشْفِ سِرَّم میکُنی؟
گفت وَاللّهْ عالِمِ السِّرِ الْخَفی
کافَرید از خاکْ آدم را صَفی
در سه گَز قالَب که دادَش، وانِمود
هرچه در اَلْواح و در اَرْواح بود
تا اَبَد هرچه بُوَد او پیشْ پیش
دَرس کرد از عَلَّمَ الْاَسْماء خویش
تا مَلَک بیخود شُد از تَدریسِ او
قُدسِ دیگر یافت از تَقْدیسِ او
آن گُشادیشان کَز آدم رو نِمود
در گُشادِ آسْمانهاشان نبود
در فَراخیْ عَرصۀ آن پاکْ جان
تَنگ آمد عَرصۀ هفت آسْمان
گفت پیغامبر که حَق فرموده است
من نگُنجَم هیچ در بالا و پَست
در زمین و آسْمان و عَرش نیز
من نگُنْجَم، این یَقین دان ای عزیز
در دلِ مؤمن بِگُنجَم ای عَجَب
گَر مرا جویی، دَران دلها طَلَب
گفت اُدْخُل فی عِبادی تَلْتَقی
جَنَّةً مِنْ رُؤْیَتی یا مُتَّقی
عَرش با آن نورِ با پَهْنایِ خویش
چون بِدید آن را، بِرَفت از جایِ خویش
خود بزرگیْ عَرش باشد بَسْ مَدید
لیکْ صورت کیست چون مَعنی رَسید؟
هر مَلَک میگفت ما را پیش ازین
اُلْفَتی میبود بر رویِ زمین
تُخمِ خِدمَت بر زمین میکاشتیم
آن تَعَلُّق ما عَجَب میداشتیم
کین تَعَلُّق چیست با این خاکَمان
چون سِرشتِ ما بُدهست از آسْمان
اِلْفِ ما اَنْوارْ با ظُلْمات چیست؟
چون تَوانَد نور با ظُلْمات زیست؟
آدما آن اِلْفْ از بویِ تو بود
زان که جِسمَت را زمین بُد تار و پود
جسمِ خاکَت را ازین جا بافتند
نورِ پاکَت را دَرین جا یافتند
این که جانِ ما زِ روحَت یافتهست
پیشْ پیشْ از خاکْ آن میتافتهست
در زمین بودیم و غافِل از زمین
غافل از گَنجی که در وِیْ بُد دَفین
چون سَفَر فرمود ما را زان مُقام
تَلْخ شُد ما را ازان تَحویلْ کام
تا که حُجَّتها هَمیگفتیم ما
که به جایِ ما کِه آید ای خدا؟
نورِ این تَسبیح و این تَهْلیل را
میفُروشی بَهرِ قال و قیل را؟
حُکْمِ حَقْ گُسْتَرد بَهرِ ما بِساط
که بگویید ازطَریقِ اِنْبِساط
هرچه آید بر زَبانْتان بیحَذَر
هَمچو طِفْلانِ یگانه با پدر
زان که این دَمها چه گَر نالایِق است
رَحْمَتِ من بر غَضَب هم سابق است
از پِیِ اِظْهارِ این سَبْقْ ای مَلَک
در تو بِنْهَم داعیهیْ اِشْکال و شَک
تا بگوییّ و نگیرم بر تو من
مُنْکِرِ حِلْمَم نَیارَد دَم زدن
صد پدر، صد مادر اَنْدر حِلْمِ ما
هر نَفَس زایَد، دَر اُفْتَد در فَنا
حِلْمِ ایشان کَفِّ بَحْرِ حِلْمِ ماست
کَف رَوَد آید، ولی دریا بجاستْ
خود چه گویم پیشِ آن دُرّ این صَدَف
نیست اِلّا کَفِّ کَفِّ کَفِّ کَفّ
حَقِّ آن کَف، حَقِّ آن دریایِ صاف
کِامْتِحانی نیست این گفت و نه لاف
از سَرِ مِهْر و صَفا است و خُضوع
حَقِّ آن کَس که بِدو دارم رُجوع
گَر به پیشَت اِمْتِحان است این هَوَس
اِمْتِحان را اِمْتِحان کُن یک نَفَس
سِر مَپوشان تا پَدید آید سِرَم
اَمْر کُن تو هرچه بر وِیْ قادِرَم
دلْ مَپوشان تا پَدید آید دِلَم
تا قَبول آرَم هر آنچه قابِلَم
چون کُنم؟ در دستِ من چه چاره است؟
دَرنِگَر تا جانِ من چه کاره است؟
حُکْم داری، تیغ بَرکَش از غِلاف
هرچه گویی، من ترا فرمان بَرَم
در بَد و نیک آمدِ آن نَنْگرم
در وجودِ تو شَوَم من مُنْعَدِم
چون مُحِبَّم، حُبُّ یُعْمی وَ یُصِم
گفت زن آهنگِ بِرَّم میکُنی؟
یا به حیلَت کَشْفِ سِرَّم میکُنی؟
گفت وَاللّهْ عالِمِ السِّرِ الْخَفی
کافَرید از خاکْ آدم را صَفی
در سه گَز قالَب که دادَش، وانِمود
هرچه در اَلْواح و در اَرْواح بود
تا اَبَد هرچه بُوَد او پیشْ پیش
دَرس کرد از عَلَّمَ الْاَسْماء خویش
تا مَلَک بیخود شُد از تَدریسِ او
قُدسِ دیگر یافت از تَقْدیسِ او
آن گُشادیشان کَز آدم رو نِمود
در گُشادِ آسْمانهاشان نبود
در فَراخیْ عَرصۀ آن پاکْ جان
تَنگ آمد عَرصۀ هفت آسْمان
گفت پیغامبر که حَق فرموده است
من نگُنجَم هیچ در بالا و پَست
در زمین و آسْمان و عَرش نیز
من نگُنْجَم، این یَقین دان ای عزیز
در دلِ مؤمن بِگُنجَم ای عَجَب
گَر مرا جویی، دَران دلها طَلَب
گفت اُدْخُل فی عِبادی تَلْتَقی
جَنَّةً مِنْ رُؤْیَتی یا مُتَّقی
عَرش با آن نورِ با پَهْنایِ خویش
چون بِدید آن را، بِرَفت از جایِ خویش
خود بزرگیْ عَرش باشد بَسْ مَدید
لیکْ صورت کیست چون مَعنی رَسید؟
هر مَلَک میگفت ما را پیش ازین
اُلْفَتی میبود بر رویِ زمین
تُخمِ خِدمَت بر زمین میکاشتیم
آن تَعَلُّق ما عَجَب میداشتیم
کین تَعَلُّق چیست با این خاکَمان
چون سِرشتِ ما بُدهست از آسْمان
اِلْفِ ما اَنْوارْ با ظُلْمات چیست؟
چون تَوانَد نور با ظُلْمات زیست؟
آدما آن اِلْفْ از بویِ تو بود
زان که جِسمَت را زمین بُد تار و پود
جسمِ خاکَت را ازین جا بافتند
نورِ پاکَت را دَرین جا یافتند
این که جانِ ما زِ روحَت یافتهست
پیشْ پیشْ از خاکْ آن میتافتهست
در زمین بودیم و غافِل از زمین
غافل از گَنجی که در وِیْ بُد دَفین
چون سَفَر فرمود ما را زان مُقام
تَلْخ شُد ما را ازان تَحویلْ کام
تا که حُجَّتها هَمیگفتیم ما
که به جایِ ما کِه آید ای خدا؟
نورِ این تَسبیح و این تَهْلیل را
میفُروشی بَهرِ قال و قیل را؟
حُکْمِ حَقْ گُسْتَرد بَهرِ ما بِساط
که بگویید ازطَریقِ اِنْبِساط
هرچه آید بر زَبانْتان بیحَذَر
هَمچو طِفْلانِ یگانه با پدر
زان که این دَمها چه گَر نالایِق است
رَحْمَتِ من بر غَضَب هم سابق است
از پِیِ اِظْهارِ این سَبْقْ ای مَلَک
در تو بِنْهَم داعیهیْ اِشْکال و شَک
تا بگوییّ و نگیرم بر تو من
مُنْکِرِ حِلْمَم نَیارَد دَم زدن
صد پدر، صد مادر اَنْدر حِلْمِ ما
هر نَفَس زایَد، دَر اُفْتَد در فَنا
حِلْمِ ایشان کَفِّ بَحْرِ حِلْمِ ماست
کَف رَوَد آید، ولی دریا بجاستْ
خود چه گویم پیشِ آن دُرّ این صَدَف
نیست اِلّا کَفِّ کَفِّ کَفِّ کَفّ
حَقِّ آن کَف، حَقِّ آن دریایِ صاف
کِامْتِحانی نیست این گفت و نه لاف
از سَرِ مِهْر و صَفا است و خُضوع
حَقِّ آن کَس که بِدو دارم رُجوع
گَر به پیشَت اِمْتِحان است این هَوَس
اِمْتِحان را اِمْتِحان کُن یک نَفَس
سِر مَپوشان تا پَدید آید سِرَم
اَمْر کُن تو هرچه بر وِیْ قادِرَم
دلْ مَپوشان تا پَدید آید دِلَم
تا قَبول آرَم هر آنچه قابِلَم
چون کُنم؟ در دستِ من چه چاره است؟
دَرنِگَر تا جانِ من چه کاره است؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۸ - تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او
گفت زن یک آفتابی تافتهست
عالَمی زو روشنایی یافتهست
نایِبِ رَحْمانْ خلیفهیْ کِردگار
شهرِ بغداد است از وِیْ چون بَهار
گَر بِپِیوَندی بِدان شَهْ، شَهْ شَوی
سویِ هر اِدْبیر تا کِی میرَوی؟
هم نِشینیْ مُقْبِلان چون کیمیاست
چون نَظَرْشان کیمیایی خود کجاست؟
چَشمِ اَحمَد بر اَبوبَکری زده
او زِ یک تَصْدیقْ صِدّیق آمده
گفت من شَهْ را پَذیرا چون شَوَم؟
بی بَهانه سویِ او من چون رَوَم؟
نِسْبَتی باید مرا، یا حیلَتی
هیچ پیشه راست شُد بیآلَتی؟
هَمچو آن مَجُنون که بِشْنید از یکی
که مَرَض آمد به لیلی اندکی
گفت آوَهْ بیبَهانه چون رَوَم؟
وَرْ بِمانَم از عِیادتْ چون شَوَم؟
لَیْتَنی کُنْتُ طَبیبًا حاذِقًا
کُنْتُ اَمْشی نَحْوَ لَیلی سابِقًا
قُلْ تَعالَوْا گفت حَق ما را بِدان
تا بُوَد شَرمْاِشْکَنی ما را نِشان
شبْپَران را گَر نَظَر وآلَت بُدی
روزَشان جولان و خوش حالت بُدی
گفت چون شاهِ کَرَم مَیْدان رَوَد
عینِ هر بیآلَتی، آلَت شود
زان که آلَت دَعوی است و هستی است
کارْ در بیآلَتیّ و پَستی است
گفت کِی بیآلَتی سودا کُنم؟
تا نه من بیآلَتی پیدا کُنم
پس گواهی بایَدَم بر مُفْلِسی
تا مرا رَحْمی کُند شاهِ غَنی
تو گواهی غیرِ گفت و گو و رَنگ
وا نِما، تا رَحْم آرَد شاهِ شَنگ
کین گواهی که زِ گفت و رنگ بُد
نَزدِ آن قاضیِ الْقُضاة آن جَرْح شُد
صِدْق میخواهد گواهِ حالِ او
تا بِتابَد نورِ او بیقالِ او
عالَمی زو روشنایی یافتهست
نایِبِ رَحْمانْ خلیفهیْ کِردگار
شهرِ بغداد است از وِیْ چون بَهار
گَر بِپِیوَندی بِدان شَهْ، شَهْ شَوی
سویِ هر اِدْبیر تا کِی میرَوی؟
هم نِشینیْ مُقْبِلان چون کیمیاست
چون نَظَرْشان کیمیایی خود کجاست؟
چَشمِ اَحمَد بر اَبوبَکری زده
او زِ یک تَصْدیقْ صِدّیق آمده
گفت من شَهْ را پَذیرا چون شَوَم؟
بی بَهانه سویِ او من چون رَوَم؟
نِسْبَتی باید مرا، یا حیلَتی
هیچ پیشه راست شُد بیآلَتی؟
هَمچو آن مَجُنون که بِشْنید از یکی
که مَرَض آمد به لیلی اندکی
گفت آوَهْ بیبَهانه چون رَوَم؟
وَرْ بِمانَم از عِیادتْ چون شَوَم؟
لَیْتَنی کُنْتُ طَبیبًا حاذِقًا
کُنْتُ اَمْشی نَحْوَ لَیلی سابِقًا
قُلْ تَعالَوْا گفت حَق ما را بِدان
تا بُوَد شَرمْاِشْکَنی ما را نِشان
شبْپَران را گَر نَظَر وآلَت بُدی
روزَشان جولان و خوش حالت بُدی
گفت چون شاهِ کَرَم مَیْدان رَوَد
عینِ هر بیآلَتی، آلَت شود
زان که آلَت دَعوی است و هستی است
کارْ در بیآلَتیّ و پَستی است
گفت کِی بیآلَتی سودا کُنم؟
تا نه من بیآلَتی پیدا کُنم
پس گواهی بایَدَم بر مُفْلِسی
تا مرا رَحْمی کُند شاهِ غَنی
تو گواهی غیرِ گفت و گو و رَنگ
وا نِما، تا رَحْم آرَد شاهِ شَنگ
کین گواهی که زِ گفت و رنگ بُد
نَزدِ آن قاضیِ الْقُضاة آن جَرْح شُد
صِدْق میخواهد گواهِ حالِ او
تا بِتابَد نورِ او بیقالِ او
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست
گفت زن صِدقْ آن بُوَد کَزْ بودِ خویش
پاکْ بَرخیزی تو از مَجْهودِ خویش
آبِ باران است ما را در سَبو
مُلْکَت و سَرمایه و اَسْبابِ تو
این سَبویِ آب را بَردار و رو
هَدیه ساز و پیشِ شاهَنْشاه شو
گو که ما را غیرِ این اَسْباب نیست
در مَفازه هیچ بِهْ زین آب نیست
گَر خَزینهش پُر مَتاعِ فاخِر است
این چُنین آبَش نَباشَد، نادر است
چیست آن کوزه؟ تَنِ مَحْصورِ ما
اَنْدرو آبِ حَواسِ شورِ ما
ای خداوند، این خُم و کوزهیْ مرا
دَر پَذیر از فَضْلِ اللّهُ اَشْتَری
کوزهیی با پنج لولهیْ پنج حِس
پاکْ دار این آب را از هر نَجِس
تا شود زین کوزه مَنْفَذ سویِ بَحر
تا بگیرد کوزۀ منْ خویِ بَحْر
تا چو هَدیه پیشِ سُلْطانَش بَری
پاک بیند، باشَدَش شَهْ مُشْتری
بینِهایَت گردد آبَش بَعد از آن
پُر شود از کوزۀ منْ صد جهان
لولهها بَر بَند و پُر دارَش زِ خُم
گفت غُضُّوا عَنْ هَوًا اَبْصارَکُم
ریشِ او پُر بادْ کین هَدیه کِه راست؟
لایقِ چون او شَهی این است راست
زن نمیدانست کآنجا بر گُذَر
هست جاری دَجلۀ همچون شِکَر
در میانِ شهر چون دریا رَوان
پُر زِ کَشتیها و شَسْتِ ماهیان
رو بَرِ سُلطان و کار و بار بین
حِسِّ تَجْری تَحْتَهَا الْانْهار بین
این چُنین حِسها و اِدْراکاتِ ما
قطرهیی باشد در آن نَهرِ صَفا
پاکْ بَرخیزی تو از مَجْهودِ خویش
آبِ باران است ما را در سَبو
مُلْکَت و سَرمایه و اَسْبابِ تو
این سَبویِ آب را بَردار و رو
هَدیه ساز و پیشِ شاهَنْشاه شو
گو که ما را غیرِ این اَسْباب نیست
در مَفازه هیچ بِهْ زین آب نیست
گَر خَزینهش پُر مَتاعِ فاخِر است
این چُنین آبَش نَباشَد، نادر است
چیست آن کوزه؟ تَنِ مَحْصورِ ما
اَنْدرو آبِ حَواسِ شورِ ما
ای خداوند، این خُم و کوزهیْ مرا
دَر پَذیر از فَضْلِ اللّهُ اَشْتَری
کوزهیی با پنج لولهیْ پنج حِس
پاکْ دار این آب را از هر نَجِس
تا شود زین کوزه مَنْفَذ سویِ بَحر
تا بگیرد کوزۀ منْ خویِ بَحْر
تا چو هَدیه پیشِ سُلْطانَش بَری
پاک بیند، باشَدَش شَهْ مُشْتری
بینِهایَت گردد آبَش بَعد از آن
پُر شود از کوزۀ منْ صد جهان
لولهها بَر بَند و پُر دارَش زِ خُم
گفت غُضُّوا عَنْ هَوًا اَبْصارَکُم
ریشِ او پُر بادْ کین هَدیه کِه راست؟
لایقِ چون او شَهی این است راست
زن نمیدانست کآنجا بر گُذَر
هست جاری دَجلۀ همچون شِکَر
در میانِ شهر چون دریا رَوان
پُر زِ کَشتیها و شَسْتِ ماهیان
رو بَرِ سُلطان و کار و بار بین
حِسِّ تَجْری تَحْتَهَا الْانْهار بین
این چُنین حِسها و اِدْراکاتِ ما
قطرهیی باشد در آن نَهرِ صَفا