تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد
جُمله با وِیْ بانگ‌ها برداشتند
کان حَریصان که سَبَب‌ها کاشتند
صد هزار اَنْدَر هزار از مَرد و زن
پس چرا مَحْروم ماندند از زَمَن؟
صد هزاران قَرنْ زآغازِ جهان
هَمچو اَژدَرْها گُشاده صد دَهان
مَکْرها کردند آن دانا گروه
که زِ بُن بَرکَنده شُد زان مَکْر کوه
کرد وَصْفِ مَکْرهاشان ذوالْجَلال
لِتَزولَ مِنْهُ اَقْلالُ الْجِبال
جُز که آن قِسْمَت که رفت اَنْدَر اَزَل
رویْ نَنْمود از شکار و از عَمَل
جُمله افتادند از تَدبیر و کار
مانْد کار و حُکْم‌هایِ کردگار
کَسبْ جُز نامی مَدان، ای نامدار
جَهْد جُز وَهْمی مَپِنْدار ای عَیار
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۹ - نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد
زادْ مَردی چاشْتگاهی دَر رَسید
در سَرا عَدلِ سُلَیمانْ دَر دَوید
رویَش از غمْ زرد و هر دو لب کَبود
پس سُلَیمان گفت ای خواجه چه بود؟
گفت عِزرائیل در من این چُنین
یک نَظَر انداخت پُر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه می‌خواهی؟ بِخواه
گفت فَرما باد را ای جانْ پناه
تا مرا زین جا به هِنْدُستان بَرَد
بوک بَنده کان طَرَف شُد، جان بَرَد
نَکْ زِ درویشی گُریزانَند خَلْق
لُقمۀ حِرص و اَمَل زانَند خَلْق
تَرسِ درویشی مِثال آن هَراس
حِرص و کوشش را تو هِنْدُستان شِناس
باد را فرمود تا او را شِتاب
بُرد سویِ قَعْرِ هِنْدُستان بر آب
روزِ دیگر، وَقتِ دیوان و لِقا
پس سُلیمان گفت عزرائیل را
کان مُسلمان را به خشم از بَهرِ آن
بِنْگَریدی تا شُد آواره زِ خان
گفت من از خشم کِی کردم نَظَر؟
از تَعجُّب دیدَمَش در رَهْ ‌گُذر
که مرا فرمود حَق کِامْروزْ هان
جانِ او را تو به هِنْدُستان سِتان
از عَجَب گفتم گَر او را صد پَر است
او به هِنْدُستان شُدن دور اَنْدَر است
تو همه کارِ جهان را هم چُنین
کُن قیاس و چَشم بُگشا و بِبین
از کِه بُگْریزیم، از خود؟ ای مُحال
از کِه بِرْباییم، از حَق؟ ای وَبال
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن
شیر گفت آری، وَلیکِن هم بِبین
جَهْدهایِ اَنْبیا و مؤمنین
حَقْ تَعالی جَهْدَشان را راست کرد
آنچه دیدند از جَفا و گرم و سرد
حیله‌هاشان جُمله حال آمد لَطیف
کُلُّ شَیءٍ مِنْ ظَریفٍ هُو ظَریف
دام‌هاشان مُرغِ گَردونی گرفت
نَقْص‌هاشان جُمله اَفْزونی گرفت
جَهْد می‌کُن تا توانی ای کیا
در طَریقِ اَنْبیا و اَوْلیا
با قَضا پَنجه زدن نَبْوَد جِهاد
زان که این را هم قَضا بر ما نَهاد
کافِرَم منْ گَر زیان کرده‌ست کَس
در رَهِ ایمان و طاعَت یک نَفَس
سَر شِکَسته نیست، این سَر را مَبَند
یک دو روزک جَهْد کُن، باقی بِخَند
بَد مُحالی جُست کو دنیا بِجُست
نیکْ حالی جُست، کو عُقبی بِجُست
مَکْرها در کَسْبِ دنیا بارِد است
مَکْرها در تَرکِ دنیا وارِد است
مَکْر آن باشد که زندان حُفْره کرد
آن کِه حُفره بَست، آن مَکْری‌ست سَرد
این جهانْ زندان و ما زندانیان
حُفره کُن زندان و خود را وارَهان
چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن
نه قُماش و نَقْده و میزان و زَن
مال را کَزْ بَهرِ حق باشی حَمول
نِعْمَ مالٌ صالِحٌ خوانْدَش رَسول
آب در کَشتی هَلاکِ کشتی است
آب اَنْدَر زیرِ کَشتی پُشتی است
چون که مال و مُلْک را از دل بِرانْد
زان سُلَیمان خویشْ جُز مِسْکین نَخوانْد
کوزۀ سَربَسته اَنْدَر آبِ زَفْت
از دلِ پُر بادْ فوقِ آب رَفت
بادِ درویشی چو در باطِنْ بُوَد
بر سَرِ آبِ جهانْ ساکِن بُوَد
گرچه جُمله‌یْ این جهانْ مُلْکِ وِی است
مُلْک در چَشمِ دل او لاشَی است
پس دَهانِ دل بِبَند و مُهر کُن
پُر کُنَش از بادِ کِبْرِ مِنْ لَدُن
جَهْدْ حَقّ است و دَوا حَقّ است و دَرد
مُنْکِر اَنْدَر نَفیِ جَهْدش جَهْد کرد
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل
زین نَمَط بسیار بُرهان گفت شیر
کَزْ جوابْ آن جَبریان گشتند سیر
روبَهْ و آهو و خرگوش و شَغال
جَبر را بُگْذاشتند و قیل و قال
عَهدها کردند با شیرِ ژیان
کَنْدَرین بیعَت نَیُفتَد در زیان
قِسْمِ هَر روزش بِیایَد بی‌جِگَر
حاجَتَش نَبْوَد تَقاضای دِگَر
قُرعه بر هرکِه فُتادی روزْ روز
سویِ آن شیر او دَویدی هَمچو یوز
چون به خرگوش آمد این ساغَر به دَوْر
بانگ زد خرگوش کآخِر چند جَوْر؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر
قوم گُفتَندَش که چندین گاهْ ما
جان فِدا کردیم در عَهد و وَفا
تو مَجو بَدنامیِ ما ای عَنود
تا نَرنجَد شیر، رَو رَو، زود زود
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را
گفت ای یاران مرا مُهْلَت دَهید
تا به مَکْرَم از بَلا بیرون جَهید
تا اَمان یابَد به مَکْرَم جانَتان
مانَد این میراثِ فرزندانَتان
هر پَیَمبَر اُمَّتان را در جهان
هم چُنین تا مَخْلَصی می‌خوانْدَشان
کَزْ فَلَک راهِ بُرون شو دیده بود
در نَظر چون مَردُمک پیچیده بود
مَردُمَش چون مَردُمک دیدند خُرد
در بزرگیْ مَردُمک، کَس رَهْ نَبُرد
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش
قوم گُفتَندَش که ای خَر، گوشْ دار
خویش را اندازۀ خرگوش دار
هین چه لاف است این، که از تو بِهْتَران
در نیاوَرْدَند اَنْدَر خاطِر آن؟
مُعجَبی یا خودْ قَضامانْ دَر پِی است
وَرنَه این دَمْ لایقِ چون تو کِی است؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را
گفت ای یاران حَقَم اِلْهام داد
مَر ضَعیفی را قَوی رایی فُتاد
آنچه حَقْ آموخت مَر زنبور را
آن نباشد شیر را و گور را
خانه‌ها سازد پُر از حَلْوایِ تَر
حَق بَرو آن عِلم را بُگْشاد دَر
آنچه حَق آموخت کِرمِ پیله را
هیچ پیلی دانَد آن گون حیله را؟
آدمِ خاکی زِ حَق آموخت عِلْم
تا به هفتم آسْمان اَفْروخت عِلْم
نام و ناموسِ مَلَک را دَر شِکَست
کوریِ آن کَس که در حَقْ درشک است
زاهِدِ ششصد هزاران ساله را
پوزْبَندی ساخت آن گوساله را
تا نَتانَد شیرِ عِلْمِ دین کَشید
تا نگردد گِردِ آن قَصْرِ مَشید
عِلْم‌های اَهلِ حِس شُد پوزْبَند
تا نگیرد شیر از آن عِلْمِ بُلند
قطرهٔ دل را یکی گوهر فُتاد
کان به دریاها و گَردون‌ها نداد
چند صورتْ آخِر ای صورت‌پَرَست؟
جانِ بی‌مَعْنیت از صورت نَرَست؟
گَر به صورتْ آدمی انسان بُدی
اَحْمَد و بوجَهْل خود یکسان بُدی
نَقْش بر دیوارْ مِثْلِ آدم است
بِنْگر از صورت چه چیزِ او کَم است؟
جانْ کم است آن صورتِ با تاب را
رو، بِجو آن گوهرِ کَم‌یاب را
شُد سَرِ شیرانِ عالَم جُمله پَست
چون سگِ اَصْحاب را دادند دست
چه زیانَسْتَش از آن نَقْشِ نَفور
چون که جانَش غَرق شُد در بَحْرِ نور؟
وَصْفِ و صورت نیست اَنْدَر خامه‌ها
عالِم و عادل بُوَد در نامه‌ها
عالِم و عادل همه معنی‌ست بَسْ
کِشْ نیابی در مکان و پیش و پَسْ
می‌زَند بر تَنْ زِ سوی لامَکان
می‌نگُنجد در فَلَک خورشیدِ جان
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن
این سُخَن پایان ندارد، هوش‌دار
گوشْ سویِ قِصّۀ خرگوش دار
گوشِ خَر بِفْروش و دیگر گوشْ خَر
کین سُخَن را دَر نیابَد گوشِ خَر
رو تو روبَهْ ‌بازیِ خرگوش بین
مَکْر و شیراَنْدازیِ خرگوش بین
خاتَمِ مُلْکِ سُلیمان است عِلْم
جُمله عالَم صورت و جان است عِلْم
آدمی را زین هُنر بیچاره گشت
خَلْقِ دریاها و خَلْقِ کوه و دشت
زو پَلَنگ و شیرْ تَرسان هَمچو موش
زو نَهَنگ و بَحْر در صَفرا و جوش
زو پَریّ و دیوْ ساحِل‌ها گرفت
هر یکی در جایِ پنهانْ جا گرفت
آدمی را دُشمنِ پنهانْ بَسی‌ست
آدمیِّ با حَذَر عاقِلْ کسی‌ست
خَلْقِ پنهان، زِشتَشان و خوبَشان
می‌زَنَد در دل به هر دَمْ کوبَشان
بَهرِ غُسل اَرْ دَر رَوی در جویبار
بر تو آسیبی زَنَد در آبْ خار
گَر چه پنهانْ خارْ در آب است پَست
چون که در تو می‌خَلَد دانی که هست
خارْخارِ وَحی‌ها و وَسوَسه
از هزاران کَس بُوَد، نی یک‌کَسه
باش تا حِس‌هایِ تو مُبْدَل شود
تا بِبینی‌شان و مُشکل حَل شود
تا سُخن‌هایِ کیان رَد کرده‌یی؟
تا کیان را سَروَرِ خَود کرده‌یی؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را
بعد ازان گفتند کِی خرگوشِ چُست
در میان آرْ آنچه در اِدْراکِ توست
ای که با شیری تو دَرپیچیده‌یی
بازگو رایی که اَنْدیشیده‌‌یی
مَشورتْ اِدْراک و هُشیاری دَهَد
عقل‌ها مَر عقل را یاری دَهَد
گفت پیغامبر بِکُن ای رایْ‌زن
مَشورت، کَالْمُسْتَشارُ مُؤْتَمَنْ
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را
گفت هر رازی نَشایَد باز گفت
جُفتْ طاق آید گَهی، گَهْ طاقْ جُفت
از صَفا گَر دَم زنی با آیِنه
تیره گردد زود با ما آیِنه
در بَیانِ این سه کَم جُنْبان لَبَت
از ذَهاب و از ذَهَبْ وَزْ مَذهَبَت
کین سه را خَصمْ است بسیار و عَدو
در کَمینَت ایسْتَد چون دانَد او
وَرْ بگویی با یکی دو، اَلْوَداع
کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الْاِثْنَیْنِ شاع
گَر دو سه پَرَّنده را بَندی به هم
بر زمین مانندْ مَحْبوس از اَلَم
مَشورت دارند سَرپوشیده خوب
در کِنایَت، با غَلَط ‌اَفْکَن مَشوب
مَشورت کردی پَیَمبَر بَسته‌سَر
گفته ایشانَش جواب و بی‌خَبَر
در مِثالی بَسته گفتی رای را
تا نَدانَد خَصْمْ از سَرْ پای را
او جوابِ خویش بِگْرفتی ازو
وَزْ سوآلَش می‌نَبُردی غیرْ بو
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش
ساعتی تأخیر کرد اَنْدَر شُدن
بَعد ازان شُد پیشِ شیرِ پَنجه‌زَن
زان سَبَب کَنْدَر شُدن او مانْد دیر
خاک را می‌کَند و می‌غُرّید شیر
گفت من گفتم که عَهدِ آن خَسان
خام باشد، خام و سُست و نارَسان
دَمدَمه‌یْ ایشان مرا از خَر فَکَند
چند بِفْریبَد مرا این دَهْر؟ چند؟
سخت دَرمانَد امیرِ سُستْ ریش
چون نَه پَسْ بینَد نَه پیش از اَحْمَقیش
راهْ هموار است زیرش دام‌ها
قَحْطِ مَعنی درمیانِ نام‌ها
لَفْظ‌ها و نام‌ها چون دام‌هاست
لَفْظِ شیرینْ ریگِ آبِ عُمرِ ماست
آن یکی ریگی که جوشَد آب ازو
سخت کَم‌یاب است، رو آن را بِجو
مَنْبَعِ حِکْمَت شود حِکْمَت‌طَلَب
فارغ آید او زِ تَحصیل و سَبَب
لوحِ حافِظْ لوحِ مَحْفوظی شود
عقلِ او از روحْ مَحْظوظی شود
چون مُعلِّم بود عقلش زِابْتِدا
بَعد ازین شُد عَقلْ شاگردی وِرا
عقلْ چون جِبْریل گوید اَحْمَدا
گَر یکی گامی نَهَم، سوزد مرا
تو مرا بُگْذار زین پَسْ، پیش ران
حَدِّ من این بود ای سُلطانِ جان
هرکِه مانْد از کاهِلی بی‌شُکر و صَبر
او همین دانَد که گیرد پایِ جَبر
هرکِه جَبر آوَرْد، خود رَنْجور کرد
تا همان رَنْجوری‌اَش در گور کرد
گفت پیغمبر که رَنْجوری به لاغ
رَنج آرَد تا بِمیرد چون چراغ
جَبْر چِه بْوَد؟ بَستنِ اِشْکَسته را
یا بِپیوستَن رَگی بُگْسَسته را
چون دَرین رَهْ پایِ خود نَشْکَسته‌یی
بر کِه می‌خندی؟ چه پا را بَسته‌یی؟
وان کِه پایَش در رَهِ کوشش شِکَست
دَر رَسید او را بُراق و بَر نِشَست
حامِلِ دین بود او، مَحْمول شُد
قابِلِ فرمان بُد او، مَقْبول شُد
تاکنون فرمان پَذیرفتی زِ شاه
بعد ازین فرمان رَسانَد بر سپاه
تاکنون اَخْتَر اَثَر کردی در او
بَعد ازین باشد امیرِ اَخْتَر او
گَر تو را اِشکال آید در نَظَر
پس تو شک داری در اِنْشَقَّ الْقَمَر
تازه کُن ایمان، نی از گفتِ زبان
ای هوا را تازه کرده در نَهان
تا هوا تازه‌ست، ایمان تازه نیست
کین هوا جُز قُفلِ آن دروازه نیست
کرده‌یی تأویلْ حَرفِ بِکْر را
خویش را تأویل کُن، نه ذِکْر را
بر هوا تأویلِ قرآن می‌کُنی
پَست و کَژْ شُد از تو معنیِّ سَنی
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۰ - زیافت تاویل رکیک مگس
آن مگس بَر بَرگِ کاه و بَوْلِ خَر
هَمچو کَشتی بانْ هَمی‌ اَفْراشت سَر
گفت من دریا و کَشتی خوانده‌ام
مُدتی در فکرِ آن می‌مانده‌ام
اینَک این دریا و این کَشتیّ و، من
مَردِ کَشتی بان و اَهْل و رای‌زَن
بَر سَرِ دریا هَمی رانْد او عَمَد
می‌نِمودَش آن قَدَر بیرون زِ حَد
بود بی‌حَد آن چَمین نِسْبَت بِدو
آن نَظَر که بیند آن را راست کو؟
عالَمَش چندان بُوَد کِشْ بینِش است
چَشمْ چندین بَحْر هم چندینَش است
صاحِبِ تأویلِ باطِلْ چون مگس
وَهْمِ او بَوْلِ خَر و تصویرْ خَس
گَر مگس تأویل بُگْذارد به رای
آن مگس را بَخت گرداند هُمای
آن مگس نَبْوَد کِشْ این عِبْرَت بُوَد
روحِ او نه دَرخورِ صورت بُوَد
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش
هَمچو آن خرگوش کو بر شیر زد
روح او کِی بود اَنْدَر خورْدِ قَد؟
شیر می‌گفت از سَرِ تیزیّ و خشم
کَزْ رَهِ گوشم عَدو بَربَست چَشم
مَکْرهایِ جَبْریانم بَسته کرد
تیغِ چوبینْ‌شان تَنَم را خسته کرد
زین سِپَس من نَشْنَوم آن دَمْدمَه
بانگِ دیوان است و غولانْ آن همه
بَردَران ای دل تو ایشان را مَایست
پوستْ‌شان بَرکَن کِه‌شانْ جُز پوست نیست
پوست چِه بْوَد؟ گفت‌هایِ رنگْ رنگ
چون زِرِه بر آبْ کِشْ نَبْوَد دِرَنگ
این سُخَن چون پوست و معنی مَغز دان
این سُخَن چون نَقْش و معنی هَمچو جان
پوست باشد مَغزِ بَد را عَیْب‌پوش
مَغزِ نیکو را زِ غَیرتْ غَیْب‌پوش
چون قَلَم از بادْ بُد، دَفتر زِ آب
هرچه بِنْویسی فَنا گردد شِتاب
نَقْشِ آب است اَرْ وَفا جویی ازان
باز گردی دست‌هایِ خود گَزان
بادْ در مَردمْ هوا و آرزوست
چون هوا بُگْذاشتی، پیغامِ هوست
خوش بُوَد پیغام‌هایِ کِردگار
کو زِ سَر تا پایْ باشد پایْدار
خُطْبۀ شاهان بِگَردد وان کیا
جُز کیا و خُطْبه‌های اَنْبیا
زان که بَوْشِ پادْشاهان از هواست
بارنامه‌یْ اَنْبیا از کِبْریاست
اَز دِرَم‌ها نامِ شاهانْ بَرکَنند
نامِ اَحْمَد تا اَبَد بَر می‌زَنند
نامِ اَحْمَد، نامِ جُمله‌یْ اَنْبیاست
چون که صد آمد، نَوَد هم پیشِ ماست
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش
 در شُدن خرگوش بَسْ تأخیر کرد
مَکْر را با خویشتن تَقریر کرد
در رَهْ آمد بَعدِ تأخیرِ دراز
تا به گوشِ شیر گوید یک دو راز
تا چه عالَم‌هاست در سودایِ عقل
تا چه با پَهْناست این دریایِ عقل
صورتِ ما اَنْدَرین بَحْرِ عِذاب
می‌دَوَد چون کاسه‌ها بر رویِ آب
تا نَشُد پُر بر سَرِ دریا چو طَشْت
چون که پُر شُد طَشتْ در وِیْ غَرق گشت
عقلْ پنهان است و ظاهِرْ عالَمی
صورتِ ما موجْ یا از وِیْ نَمی
هرچه صورت می وَسیلَت سازَدَش
زان وَسیلَت بَحرْ دور اَنْدازَدَش
تا نَبینَد دلْ دَهَنده‌یْ راز را
تا نَبینَد تیرْ دوراَنْداز را
اسبِ خود را یاوه دانَد وَزْ سِتیز
می‌دَوانَد اسبِ خود در راهْ تیز
اسبِ خود را یاوه دانَد آن جَواد
وَاسْبْ خود او را کَشان کرده چو باد
در فَغان و جُست و جو آن خیره‌سَر
هر طَرَف پُرسان و جویان دَر به دَر
کان کِه دُزدید اسبِ ما را، کو و کیست؟
این که زیرِ رانِ توست، ای خواجه چیست؟
آری، این اسب است، لیک این اسب کو؟
با خود آی ای شَهْسوارِ اسب ‌جو
جانْ زِ پیداییّ و نزدیکی‌ست گُم
چون شِکَم پُر آب و لبْ خُشکی چو خُم
کِی بِبینی سُرخ و سَبز و فور را
تا نبینی پیش ازین سه نور را
لیک چون در رنگ گُم شُد هوشِ تو
شُد زِ نورْ آن رنگ‌ها روپوشِ تو
چون که شب آن رنگ‌ها مَسْتور بود
پس بِدیدی دیدِ رنگ از نور بود
نیست دیدِ رنگْ بی‌نورِ بُرون
هم چُنین رنگِ خیالِ اَنْدَرون
این بُرون از آفتاب و از سُها
وَنْدَرون از عکسِ اَنْوارِ عُلا
نورِ نورِ چَشمْ خود نورِ دل است
نورِ چَشم از نورِ دل‌ها حاصِل است
باز نورِ نورِ دلْ نورِ خداست
کو زِ نورِ عقل و حِسْ پاک و جُداست
شب نَبُد نور و نَدیدی رنگ را
پس به ضِدِّ نور پیدا شُد تو را
دیدنِ نور است، آن‌گَهْ دیدِ رنگ
وین به ضِدِّ نور دانی بی‌دِرَنگ
رنج و غَم را حَق پِیِ آن آفرید
تا بِدین ضِدْ خوش‌دلی آید پَدید
پس نَهانی‌ها به ضِدْ پیدا شود
چون که حَق را نیست ضِد، پنهان بُوَد
که نَظَر بر نور بود، آن‌گَهْ به رنگ
ضِدْ به ضِدْ پیدا بُوَد، چون روم و زَنگ
پس به ضِدِّ نور دانِسْتی تو نور
ضِدّ ضِد را می‌نِمایَد در صُدور
نورِ حَق را نیست ضِدّی در وجود
تا به ضِدْ او را تَوان پیدا نِمود
لاجَرَم اَبْصارِ ما لا تُدْرِکُهْ
وَهْوَ یُدْرِک، بین تو از موسیّ و کُهْ
صورت از معنی چو شیر از بیشه دان
یا چو آواز و سُخَن زَانْدیشه دان
این سُخَنْ وآوازْ از اندیشه خاست
تو ندانی بَحْرِ اندیشه کجاست
لیکْ چون موجِ سُخَن دیدی لَطیف
بَحرِ آن دانی که باشد هم شَریف
چون زِ دانشْ موجِ اندیشه بِتاخت
از سُخَنْ وآوازْ او صورت بِساخت
از سُخَن صورت بِزاد و بازْ مُرد
موجْ خود را باز اَنْدَر بَحْر بُرد
صورت از بی‌صورتی آمد بُرون
باز شُد کِانّا اِلَیْهِ راجِعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رَجْعَتی‌ست
مُصْطَفی فرمود دنیا ساعتی‌ست
فکرِ ما تیری‌ست از هو در هوا
در هوا کِی پایَد؟ آید تا خدا
هر نَفَس نو می‌شود دنیا و ما
بی‌خَبَر از نو شُدن اَنْدَر بَقا
عُمرْ هَمچون جویْ نو نو می‌رَسَد
مُسْتَمِرّی می‌نِمایَد در جَسَد
آن زِ تیزی مُسْتَمِر شَکل آمده‌ست
چون شَرَر کِشْ تیز جُنْبانی به دست
شاخِ آتش را بِجُنبانی بِساز
در نَظَر آتش نِمایَد بَسْ دراز
این درازی مُدَّت از تیزیِّ صُنْع
می‌نِمایَد سُرعت‌اَنْگیزیِّ صُنْع
طالِبِ این سِرّ اگر عَلّامه‌یی‌ست
نَکْ حُسام‌ُالدّین که سامی نامه‌یی‌ست
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر
شیر اَنْدَر آتش و در خشم و شور
دید کان خرگوش می‌آید زِ دور
می‌دَوَد بی‌دَهْشَت و گُستاخْ او
خشمگین و تُند و تیز و تُرْش‌رو
کَزْ شِکَسته آمدنْ تُهمَت بُوَد
وَزْ دلیری، دَفْعِ هر رَیْبَت بُوَد
چون رسید او پیش‌تَر نزدیکِ صَف
بانگ بَرزَد شیر‌ های ای ناخَلَف
من که پیلان را زِ هم بِدْریده‌ام
من که گوشِ شیرِ نَر مالیده‌ام
نیمْ خرگوشی کِه باشد که چُنین
اَمرِ ما را اَفْکَنَد او بر زمین؟
تَرکِ خوابِ غَفلَتِ خرگوش کُن
غُرِّۀ این شیر ای خَر، گوش کُن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش
گفت خرگوش اَلْاَمان عُذْریم هست
گَر دَهَد عَفوِ خداوندیْت دست
گفت چه عُذر ای قُصورِ اَبْلَهان؟
این زمان آیَند در پیشِ شَهان؟
مُرغِ بی‌وَقتی، سَرَت باید بُرید
عُذْرِ اَحْمَق را نمی‌شایَد شنید
عُذْرِ اَحْمَق بَتَّر از جُرمَش بُوَد
عُذْرِ نادانْ زَهرِ هر دانش بُوَد
عُذرَت ای خرگوشِ از دانش تَهی
من نه خرگوشم که در گوشم نَهی
گفت ای شَهْ ناکَسی را کَس شُمار
عُذرِ اِسْتَم دیده‌یی را گوش دار
خاص از بَهرِ زکاتِ جاهِ خود
گُمرَهی را تو مَران از راه ِخود
بَحرْ کو آبی به هر جو می‌دَهَد
هر خَسی را بر سَر و رو می‌نَهَد
کَم نخواهد گشت دریا زین کَرَم
از کَرَمْ دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کَرَم بر جایِ او
جامۀ هر کَس بُرَمْ بالایِ او
گفت بِشْنو، گَر نباشم جایِ لُطْف
سَر نَهادم پیشِ اَژْدَرهایِ عُنْف
من به وَقتِ چاشْتْ در راه آمدم
با رَفیقِ خود سویِ شاه آمدم
با من از بَهرِ تو خرگوشی دِگَر
جُفت و هم‌رَهْ کرده بودند آن نَفَر
شیری اَنْدَر راه قَصْدِ بَنده کرد
قَصْدِ هر دو هم‌رَهِ آینده کرد
گُفتَمَش ما بَندۀ شاهَنْشَهیم
خواجه تاشانِ کِهِ آن دَرگَهیم
گفت شاهَنْشَه کِه باشد؟ شَرم دار
پیشِ منْ تو یادِ هر ناکَس مَیار
هم تو را و هم شَهَت را بَر دَرَم
گَر تو با یارت بِگَردید از دَرَم
گُفتَمَش بُگْذار تا بارِ دِگَر
رویِ شَهْ بینَم، بَرَم از تو خَبَر
گفت هم‌رَهْ را گِرو نِهْ پیشِ من
وَرْنه قُربانی تو اَنْدَر کیشِ من
لابِه کَردیمَش بَسی، سودی نکرد
یارِ منْ بِسْتَد، مرا بُگْذاشت فَرد
یارم از زَفْتی دو چندان بُد که من
هم به لُطْف و هم به خوبی، هم به تَنْ
بعد ازین زان شیر، این رَه بَسته شُد
حالِ من این بود و با تو گفته شُد
از وَظیفه بَعد ازین اومید بُر
حَقْ هَمی‌ گویم تو را، وَالْحَقُّ مُرّ
گَر وظیفه بایَدَت، رَه پاک کُن
حین بیا و دَفْعِ آن بی‌باک کُن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
گفت بِسْمِ اللّهْ، بیا تا او کجاست؟
پیشْ دَر شو، گَر هَمی گویی تو راست
تا سِزایِ او و صد چون او دَهَم
وَرْ دروغ است این، سِزایِ تو دَهَم
اَنْدَر آمد چون قَلاووزی به پیش
تا بَرَد او را به سویِ دامِ خویش
سویِ چاهی کو نِشانَش کرده بود
چاهِ مَغ را دامِ جانَش کرده بود
می‌شُدند این هر دو تا نزدیکِ چاه
اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه
آبْ کاهی را به هامون می‌بَرَد
آبْ کوهی را، عَجَب، چون می‌بَرَد؟
دامِ مَکْرِ او کَمَنْدِ شیر بود
طُرفه خرگوشی که شیری می‌رُبود
موسی‌یی فرعون را با رودِ نیل
می‌کشد با لشکر و جَمعِ ثَقیل
پَشّه‌‌یی نِمْرود را با نیمْ پَر
می‌شِکافَد بی‌مُحابا دَرْزِ سَر
حالِ آن کو قولِ دشمن را شُنود
بین جَزایِ آن کِه شُد یارِ حَسود
حالِ فرعونی که هامان را شُنود
حالِ نِمْرودی که شَیطان را شُنود
دُشمن اَرْچه دوستانه گویَدَت
دامْ دان، گَر چه زِ دانه گویَدَت
گَر تو را قَندی دَهَد، آن زَهرْ دان
گَر به تَنْ لُطْفی کُند، آن قَهرْ دان
چون قَضا آید، نبینی غیرِ پوست
دُشمنان را بازْ نَشْناسی زِ دوست
چُون چُنین شُد، اِبْتِهالْ آغاز کُن
ناله و تَسبیح و روزه ساز کُن
ناله می‌کُن کِی تو عَلّامُ الْغُیوب
زیرِ سنگِ مَکْرِ بَد، ما را مَکوب
گَر سگی کردیم، ای شیرآفرین
شیر را مَگْمار بر ما زین کَمین
آبِ خوش را صورتِ آتش مَدِه
اَنْدَر آتشْ صورتِ آبی مَنِه
از شرابِ قَهْر چون مَستی دَهی
نیست‌ها را صورتِ هستی دَهی
چیست مَستی؟ بَندِ چَشم از دیدِ چَشم
تا نِمایَد سنگْ گوهر، پَشمْ یَشْم
چیست مَستی؟ حِسّْ‌ها مُبْدَل شُدن
چوبِ گَزْ اَنْدَر نَظَر صَنْدَل شُدن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود
چون سُلَیمان را سَراپَرده زدند
جُمله مُرغانَش به خِدمَت آمدند
هم‌زَبان و مَحْرم خود یافتند
پیشِ او یک یک به جانْ بِشْتافتند
جُمله مُرغانْ تَرک کرده چیکْ چیک
با سُلَیمان گشته اَفْصَحْ مِنْ اَخیک
هم‌زَبانی، خویشی و پیوندی است
مَردْ با نامَحْرمانْ چون بَندی است
ای بَسا هِنْدو و تُرکِ هم زَبان
ای بَسا دو تُرکْ چون بیگانگان
پَس زبانِ مَحْرَمی خودْ دیگر است
هم‌دلی از هم زبانی بهتر است
غیرِ نُطْق و غیر ایما و سِجِل
صد هزاران تَرجُمان خیزد زِ دل
جُمله مُرغان هر یکی اَسْرارِ خود
از هُنر، وَزْ دانش و از کارِ خود
با سُلَیمان یک به یک وامی‌نِمود
از برایِ عَرضه خود را می‌سُتود
از تکَبُّر نه و از هستیِّ خویش
بَهرِ آن تا رَه دَهَد او را به پیش
چون بِبایَد بَرده را از خواجه‌یی
عَرضه دارد از هُنر دیباجه‌‌یی
چون که دارد از خریداریش نَنگ
خود کُند بیمار و کَرّ و شَلّ و لَنْگ
نوبَتِ هُدهُد رَسید و پیشه‌اَش
وان بَیانِ صَنْعَت و اندیشه‌اَش
گفت ای شَهْ یک هُنر کان کِهْتَر است
باز گویم، گفتْ کوتَهْ بهتر است
گفت بَرگو تا کدام است آن هُنر؟
گفت من آن‌گَهْ که باشم اوجْ بَر
بِنْگَرم از اوجْ با چَشمِ یَقین
مَن بِبینَم آبْ در قَعْرِ زمین
تا کجایَست و چه عُمق اَسْتَش، چه رنگ
از چه می‌جوشَد؟ زِ خاکی یا زِ سنگ؟
ای سُلَیمان بَهرِ لشگرگاه را
در سَفَر می‌دار این آگاه را
پس سُلَیمان گفت ای نیکو رَفیق
در بیابان‌هایِ بی‌آبِ عَمیق
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد
زاغ چون بِشْنود، آمد از حَسَد
با سُلَیمان گفت کو کَژْ گفت و بَد
از اَدَب نَبْوَد به پیشِ شَهْ مَقال
خاصه خود لافِ دروغین و مُحال
گَر مَر او را این نَظَر بودی مُدام
چون ندیدی زیرِ مُشتی خاکْ دام؟
چون گرفتار آمدی در دامْ او؟
چون قَفَص اَنْدَر شُدی ناکامْ او؟
پس سُلَیمان گفت ای هُدهُد رَواست
کَزْ تو در اَوَّل قَدَحْ این دُرد خاست؟
چون نِمایی مَستی؟ ای خورده تو دوغ
پیشِ من لافی زنی، آن گَهْ دروغ؟