تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را
گفت هان ای سُخْرگانِ گفت و گو
وَعْظ و گفتارِ زبان و گوشْ جو
پَنبه اَنْدَر گوشِ حِسِّ دون کُنید
بَندِ حِسْ از چَشمِ خود بیرون کُنید
پَنبۀ آن گوشِ سِرْ گوشِ سَر است
تا نگردد این کَر، آن باطِنْ کَر است
بی‌حِس و بی‌گوش و بی‌فِکْرَت شَوید
تا خِطابِ اِرْجِعی را بِشْنَوید
تا به گفت و گویِ بیداری دَری
تو زِ گفتِ خواب، بویی کِی بَری؟
سَیْرِ بیرونی‌ست قَوْل و فِعْلِ ما
سَیْرِ باطِنْ هست بالایِ سَما
حِسّْ خُشکی دید کَزْ خُشکی بِزاد
عیسیِ جانْ پایْ بر دریا نَهاد
سَیْرِ جسمِ خُشک بر خُشکی فُتاد
سَیْرِ جانْ پا در دلِ دریا نَهاد
چون که عُمر اَنْدَر رَهِ خُشکی گُذشت
گاه کوه و گاه دریا، گاه دَشت
آبِ حیوان از کجا خواهی تو یافت؟
موجِ دریا را کجا خواهی شِکافت؟
موجِ خاکی وَهْم و فَهْم و فکرِ ماست
موجِ آبی مَحْو و سُکْر است و فَناست
تا دَرین سُکری، از آن سُکْری تو دور
تا ازین مَستی، از آن جامی نَفور
گفت و گویِ ظاهر آمد چون غُبار
مُدّتی خاموش خو کُن، هوش‌دار
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن
جُمله گفتند ای حکیمِ رَخْنه ‌جو
این فَریب و این جَفا با ما مگو
چارْپا را قَدْرِ طاقت بار نِهْ
بر ضَعیفانْ قَدْرِ قُوَّت کار نِهْ
دانۀ هر مُرغْ اندازه‌یْ وِیْ است
طُعْمۀ هر مُرغْ اَنْجیری کِی است؟
طِفْل را گَر نان دَهی بر جایِ شیر
طِفْلِ مِسْکین را از آن نانْ مُرده گیر
چون که دَندان‌ها بَرآرَد بعد ازان
هم به خود گردد دِلَش جویایِ نان
مُرغِ پَر نارُسته چون پَرّان شود
لُقمۀ هر گُربۀ دَرّان شود
چون بَرآرَد پَر، بِپَرَّد او به خَود
بی‌تَکَلُّف، بی‌صَفیرِ نیک و بَد
دیو را نُطْقِ تو خامُش می‌کُند
گوشِ ما را گفتِ تو هُش می‌کُند
گوشِ ما هوش است، چون گویا تویی
خُشکِ ما بَحْر است، چون دریا تویی
با تو ما را خاکْ بهتر از فَلَک
ای سِماک از تو مُنَوَّر تا سَمَک
بی‌تو ما را بر فَلَک تاریکی است
با تو ای ماه این فَلَک باری کی است؟
صورتِ رَفْعَت بُوَد اَفْلاک را
معنیِ رَفْعَت رَوانِ پاک را
صورتِ رَفْعَت برایِ جسم‌هاست
جسم‌ها در پیشِ معنی اِسْم‌هاست
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم
گفت حُجَّت‌هایِ خود کوتَهْ کُنید
پَند را در جان و در دلْ رَهْ کُنید
گَر اَمینَم، مُتَّهم نَبْوَد اَمین
گَر بگویم آسْمان را من زمین
گَر کَمالَم، با کَمالْ اِنْکارْ چیست؟
وَرْ نی‌اَم، این زَحْمَت و آزارْ چیست؟
من نخواهم شُد ازین خَلْوَت بُرون
زان که مَشغولَم به اَحْوالِ درون
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر
جُمله گفتند ای وزیر اِنْکار نیست
گفتِ ما چون گفتنِ اَغْیار نیست
اشکِ دیده‌ست از فِراقِ تو دَوان
آهْ آه است از میانِ جانْ رَوان
طِفْلْ با دایه نَه اِسْتیزَد، وَلیک
گِریَد او گرچه نه بَد داند نه نیک
ما چو چَنگیم و تو زَخْمه می‌زَنی
زاری از ما نه، تو زاری می‌کُنی
ما چو ناییم و نَوا در ما زِ توست
ما چو کوهیم و صَدا در ما زِ توست
ما چو شَطْرنجیم اَنْدَر بُرد و مات
بُرد و ماتِ ما زِ توست ای خوشْ صِفات
ما کِه باشیم، ای تو ما را جانِ جان
تا که ما باشیم با تو در میان؟
ما عَدَم هاییم و هستی‌های ما
تو وجودِ مُطْلَقی، فانی‌نِما
ما همه شیرانْ ولی شیرِ عَلَم
حَمله‌شان از باد باشد دَم‌ به دَم
حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد
آن کِه ناپیداست، هرگز گُم مَباد
بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست
هستیِ ما جُمله از ایجادِ توست
لَذَّتِ هستی نِمودی نیست را
عاشقِ خود کرده بودی نیست را
لَذَّتِ اِنْعامِ خود را وا مگیر
نُقل و باده وْ جامِ خود را وا مگیر
وَرْ بگیری، کیْت جست و جو کُند؟
نَقْشْ با نَقّاش چون نیرو کُند؟
مَنْگَر اَنْدَر ما، مَکُن در ما نَظَر
اَنْدَر اِکْرام و سَخایِ خود نِگَر
ما نبودیم و تَقاضامان نبود
لُطفِ تو ناگفتۀ ما می‌شُنود
نَقْش باشد پیشِ نَقّاش و قَلَم
عاجِز و بَسته چو کودک در شِکَم
پیشِ قُدرتْ خَلْقِ جُمله‌یْ بارگَهْ
عاجِزان چون پیشِ سوزَن کارگَهْ
گاه نَقْشَش دیو و گَهْ آدم کُند
گاه نَقْشَش شادی و گَهْ غم کُند
دست نه، تا دست جُنبانَد به دَفْع
نُطْق نه، تا دَم زَنَد در ضَرّ و نَفْع
تو زِ قُرآن بازخوانْ تَفسیرِ بَیت
گفت ایزد ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت
گَر بِپَرّانیم تیر، آن نه زِ ماست
ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست
این نه جَبر، این معنیِ جَبّاری است
ذِکْرِ جَبّاری برایِ زاری است
زاریِ ما شُد دلیلِ اِضْطِرار
خَجْلَتِ ما شُد دلیلِ اختیار
گَر نبودی اختیارْ این شَرمْ چیست؟
وین دَریغ و خَجْلَت و آزَرْم چیست؟
زَجْرِ شاگردان و استادان چراست؟
خاطِر از تَدبیرها گَردان چراست؟
وَرْ تو گویی غافِل است از جَبرْ او
ماهِ حَقْ پنهان کُند در ابر رو
هست این را خوش جواب اَرْ بِشْنَوی
بُگْذری از کُفر و در دین بِگْرَوی
حَسرت و زاری گَهِ بیماری است
وَقتِ بیماری همه بیداری است
آن زمان که می‌شَوی بیمارْ تو
می‌کُنی از جُرمْ اِسْتِغْفار تو
می‌نِمایَد بر تو زشتیِّ گُنَه
می‌کُنی نیَّت که باز آیَم به رَهْ
عَهد و پیمان می‌کُنی که بَعد ازین
جُز که طاعَت نَبْوَدَم کاری گُزین
پَس یَقین گشت این که بیماری تو را
می‌بِبَخشَد هوش و بیداری تو را
پس بِدان این اَصل را ای اَصل‌ْجو
هر کِه را دَرد است، او بُرده‌ست بو
هر کِه او بیدارتَر، پُر دَردتَر
هر کِه او آگاه‌تر، رُخ زَردتَر
گَر زِ جَبرَش آگهی، زاریْت کو؟
بینِشِ زَنجیرِ جَبّاریْت کو؟
بَسته در زنجیر، چون شادی کُند؟
کِی اسیرِ حَبسْ آزادی کُند؟
وَرْ تو می‌بینی که پایَت بَسته‌اند
بر تو سَرهنگانِ شَهْ بِنْشَسته‌‌اند
پس تو سَرهنگی مَکُن با عاجِزان
زان که نَبْوَد طَبْع و خویِ عاجِز آن
چون تو جَبرِ او نمی‌بینی، مگو
وَرْ هَمی‌بینی، نشانِ دیدْ کو؟
در هر آن کاری که مَیْل اَسْتَت بِدان
قُدرتِ خود را هَمی بینی عِیان
وَنْدَر آن کاری که مَیلَت نیست و خواست
خویش را جَبری کُنی کین از خداست
اَنْبیا در کارِ دنیا جَبری‌اَند
کافِران در کارِ عُقبی جَبری‌اَند
اَنْبیا را کارِ عُقبی اِخْتیار
جاهِلان را کارِ دنیا اِخْتیار
زان که هر مُرغی به سویِ جِنْسِ خویش
می‌پَرَد، او در پَس و جانْ پیشْ پیش
کافِران چون جِنْسِ سِجّین آمدند
سِجْنِ دنیا را خوشْ آیین آمدند
اَنْبیا چون جِنْسِ عِلّیّین بُدند
سویِ عِلّیّین جان و دل شُدند
این سُخَن پایان ندارد، لیکْ ما
باز گوییم آن تمامِ قِصّه را
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت
آن وزیر از اَنْدَرون آواز داد
کِی مُریدان از من این مَعْلوم باد
که مرا عیسی چُنین پیغام کرد
کَزْ همه یاران و خویشانْ باش فَرد
رویْ در دیوار کُن، تنها نِشین
وَزْ وجودِ خویش هم خَلْوَت گُزین
بَعد ازین دَستوریِ گفتار نیست
بَعد ازین با گفت و گویم کار نیست
اَلْوَداع ای دوستان من مُرده‌ام
رَخْت بر چارُم فَلَک بَر، بُرده‌ام
تا به زیرِ چَرخِ ناری چون حَطَب
من نَسوزَم در عَنا و در عَطَب
پَهْلویِ عیسی نِشینَم بَعد ازین
بر فَرازِ آسْمانِ چارُمین
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا
وان گَهانی آن امیران را بِخوانْد
یک‌ به یک تنها، به هر یک حرف رانْد
گفت هر یک را به دینِ عیسَوی
نایِبِ حَقّ و خلیفه‌یْ من تویی
وان امیرانِ دِگَر اَتْباعِ تو
کرد عیسی جُمله را اَشْیاعِ تو
هر امیری کو کَشَد گردنْ بِگیر
یا بِکُش، یا خود هَمی‌ دارَش اَسیر
لیکْ تا من زنده‌ام، این وامگو
تا نَمیرم، این ریاست را مَجو
تا نَمیرم من، تو این پیدا مَکُن
دَعویِ شاهیّ و اِسْتیلا مَکُن
اینک این طومار و اَحْکامِ مسیح
یک به یک بَرخوان تو بر اُمَّت فَصیح
هر امیری را چُنین گفت او جُدا
نیست نایِبْ جُز تو در دینِ خدا
هر یکی را کرد او یک‌یک عَزیز
هرچه آن را گفت، این را گفت نیز
هر یکی را او یکی طومار داد
هر یکی ضِدِّ دِگَر بود، اَلْمُراد
مَتْنِ آن طومارها بُد مُختلف
چون حُروفْ آن جُمله تا یا از اَلِف
حُکْمِ این طومارْ ضِدِّ حُکْمِ آن
پیش ازین کردیم این ضِد را بیان
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت
بَعد ازان چِلْ روزِ دیگر دَر بِبَست
خویش کُشت و از وجودِ خود بِرَست
چون که خَلْق از مرگِ او آگاه شُد
بر سَرِ گورش قیامَت گاه شُد
خَلْق چَندان جمع شُد بر گورِ او
مو کَنان، جامه‌دَران، در شورِ او
کان عَدَد را هم خدا دانَد شِمُرد
از عَرَب، وَزْ تُرک، وَزْ رومیّ و کُرد
خاکِ او کردند بر سَرهایِ خویش
دَردِ او دیدند دَرمانْ جایِ خویش
جُمله از دَرد و فِراقَش در فَغان
هم شهان و هم مِهان و هم کِهان
آن خَلایِقْ بر سَرِ گورش مَهی
کرده خون را از دو چَشمِ خود رَهی
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی
یک امیری زان امیران پیش رفت
پیشِ آن قومِ وَفا اَنْدیش رفت
گفت اینک نایِبِ آن مَردْ من
نایِبِ عیسی مَنَم اَنْدَر زَمَن
اینک این طومارْ بُرهانِ من است
کین نیابَتْ بَعد ازو آنِ من است
آن امیرِ دیگر آمد از کَمین
دَعویِ او در خِلافَت بُد همین
از بَغَلْ او نیز طوماری نِمود
تا بَرآمَد هر دو را خَشمِ جُهود
آن امیرانِ دِگَر یک ‌یک قِطار
بَرکَشیده تیغ‌هایِ آبْدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
دَرهَم افتادند چون پیلانِ مَست
صد هزاران مَردِ تَرسا کُشته شُد
تا زِ سَرهایِ بُریده پُشته شُد
خون رَوان شُد هَمچو سَیل از چَپّ و راست
کوهْ کوه اَنْدَر هوا زین گَرْد خاست
تُخْم‌هایِ فِتْنه‌ها کو کَشته بود
آفَتِ سَرهایِ ایشان گشته بود
جَوْزها بِشْکَست و آن کانْ مغز داشت
بَعدِ کُشتنْ روحِ پاکِ نَغْز داشت
کُشتن و مُردن که بر نَقْشِ تَن است
چون انار و سیب را بِشْکَستن است
آنچه شیرین است، او شُد نارْدانگ
وان که پوسیده‌ست، نَبْوَد غیرِ بانگ
آنچه با معنی‌ست خود پیدا شود
وانچه پوسیده‌ست او رُسوا شود
رَو به معنی کوش ای صورت‌پَرَست
زان که معنی بر تَنِ صورتْ‌ پَر است
هم نِشینِ اَهلِ معنی باش تا
هم عَطا یابیّ و هم باشی فَتی
جانِ بی‌‌معنی درین تَنْ بی‌خِلاف
هست هَمچون تیغِ چوبین در غِلاف
تا غِلاف اَنْدَر بُوَد، باقیمت است
چون بُرون شُد، سوختن را آلَت است
تیغ چوبین را مَبَر در کارزار
بِنْگَر اَوَّل، تا نگردد کارْ زار
گَر بُوَد چوبین، بُرو دیگر طَلَب
وَرْ بُوَد الماس، پیش آ با طَرَب
تیغْ در زَرّادْخانه‌یْ اَوْلیاست
دیدنِ ایشانْ شما را کیمیاست
جُمله دانایان همین گفته، همین
هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمین
گَر اناری می‌خَری، خندان بِخَر
تا دَهَد خنده زِ دانه‌یْ او خَبَر
ای مُبارک خَنده‌اَش کو از دَهان
می‌نِمایَد دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان
نامُبارک، خندۀ آن لاله بود
کَزْ دَهانِ او سیاهیْ دل نِمود
نارِ خَندانْ باغ را خندان کُند
صُحبَتِ مَردانَت از مَردان کُند
گَر تو سنگِ صَخْره و مَرمَر شَوی
چون به صاحِبْ‌دل رَسی، گوهر شَوی
مِهْرِ پاکانْ درمیانِ جانْ نِشان
دل مَدِه اِلّا به مِهْرِ دلْ خوشان
کویِ نومیدی مَرو، اومیدهاست
سویِ تاریکی مَرو، خورشیدهاست
دلْ تو را در کویِ اَهلِ دل کَشَد
تَنْ تو را در حَبْسِ آب و گِل کَشَد
هین غذایِ دل بِدِه از هم‌دلی
رو بِجو اِقْبال را از مُقْبلی
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل
بود در اِنْجیلْ نامِ مُصْطفی
آن سَرِ پیغامبرانْ بَحرِ صَفا
بود ذِکْرِ حِلْیه‌ها و شَکلِ او
بود ذِکْرِ غَزْو و صَوْم و اَکْلِ او
طایفه‌یْ نصرانیان بَهرِ ثَواب
چون رَسیدَندی بِدان نام و خِطاب
بوسه دادَندی بر آن نامِ شَریف
رو نَهادندی بر آن وَصْفِ لَطیف
اَنْدَرین فِتْنه که گفتیم، آن گروه
ایمِن از فِتْنه بُدند و از شکوه
ایمِن از شَرِّ امیران و وزیر
در پَناهِ نامِ اَحْمَد مُسْتَجیر
نَسلِ ایشان نیز هم بسیار شُد
نورِ اَحمَد ناصِر آمد، یار شُد
وان گروهِ دیگر از نَصرانیان
نام اَحمَد داشتندی مُسْتَهان
مُسْتَهان و خوار گشتند از فِتَن
از وزیرِ شومْ رایِ شومْ فَن
هم مُخَبَّط دینَشان و حُکْمَشان
از پِیِ طومارهایِ کَژْ بَیان
نامِ اَحمَد این چُنین یاری کُند
تا که نورش چون نِگَهداری کُند؟
نامِ اَحمَد چون حِصاری شُد حَصین
تا چه باشد ذاتِ آن روحُ الَاْمین؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست
آن جُهودِ سگْ بِبین چه رای کرد
پَهْلویِ آتش بُتی بَرپای کرد
کان کِه این بُت را سُجود آرَد، بِرَست
وَرْ نَیارَد، در دلِ آتشْ نِشَست
چون سِزایِ این بُتِ نَفْس او نداد
از بُتِ نَفْسَش بُتی دیگر بِزاد
مادرِ بُت‌ها، بُتِ نَفْسِ شماست
زان‌که آن بُتْ مار و این بُتْ اَژدَهاست
آهن و سنگ است نَفْس و بُت شَرار
آن شَرار از آب می‌گیرد قَرار
سنگ و آهنْ زآب کِی ساکِن شود؟
آدمی با این دو کِی ایمِن بُوَد؟
بُتْ سیاهابه‌ست در کوزه نَهان
نَفْسْ مَر آبِ سِیَه را چَشمه دان
آن بُتِ مَنْحوت چون سیْلِ سیاه
نَفْسِ بُتگَرْ چشمه‌‌یی بر آبْ راه
صد سَبو را بِشْکَنَد یک پاره سنگ
وآبِ چَشمه می‌زِهانَد بی‌دِرَنگ
بُت شِکَستن سَهْل باشد نیکْ سَهْل
سَهْل دیدن نَفْس را، جَهْل‌ست جَهْل
صورتِ نَفْس اَرْ بِجویی ای پسر
قِصّۀ دوزخ بِخوان با هفت دَر
هر نَفَس مَکْریّ و در هر مَکْر زان
غَرقه صد فرعون با فرعونیان
در خدایِ موسی و موسیٰ گُریز
آبِ ایمان را زِ فرعونی مَریز
دست را اَنْدَر اَحَد وَ احْمَد بِزَن
ای برادر وارَه از بوجَهْلِ تَنْ
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتش
یک زنی با طِفْل آوَرْد آن جُهود
پیشِ آن بُت، وآتَش اَنْدَر شُعله بود
طِفْل ازو بِسْتَد، در آتش دَرفَکَند
زن بِتَرسید و دل از ایمانْ بِکَند
خواست تا او سَجده آرَد پیشِ بُت
بانگ زد آن طِفْل اِنّی لَمْ اَمُت
اَنْدرآ ای مادر این جا من خوشَم
گرچه در صورتْ میانِ آتشَم
چَشمْ‌بَند است آتش از بَهرِ حِجاب
رَحْمت است این، سَر بَرآوَرْده زِ جیب
اَنْدَرآ مادر بِبین بُرهانِ حَق
تا بِبینی عّشْرَتِ خاصانِ حَق
اَنْدَرآ و آب بین، آتشْ ‌مِثال
از جهانی کآتش است آبَشْ مِثال
اَنْدَرآ اسرارِ ابراهیم بین
کو در آتش یافت سَرو و یاسَمین
مرگ می‌دیدم گَهِ زادن زِ تو
سَخت خَوْفَم بود اُفتادن زِ تو
چون بِزادَم، رَستَم از زندانِ تَنگ
در جهانِ خوش‌هوایِ خوب‌رَنگ
من جهان را چون رَحِمْ دیدم کُنون
چون دَرین آتش بِدیدَم این سُکون
اَنْدَرین آتش بِدیدَم عالَمی
ذَرّه ذَرّه اَنْدَرو عیسی‌دَمی
نَکْ جهانِ نیستْ ‌شکلِ هستْ ‌ذات
وان جهانِ هستْ شَکلِ بی‌ثَبات
اَنْدَرآ مادر به حَقِّ مادری
بین که این آذَر ندارد آذَری
اَنْدَرآ مادر که اِقْبال آمده‌ست
اَنْدَرآ مادر مَدهِ دولَت زِ دست
قُدرت آن سگ بِدیدی، اَنْدَر آ
تا بِبینی قُدرت و لُطْفِ خدا
من زِ رَحمَت می‌کَشانَم پایِ تو
کَزْ طَرَب خود نیستم پَروایِ تو
اَنْدَرآ و دیگران را هم بِخوان
کَنْدَر آتشْ شاه بِنْهاده‌ست خوان
اَنْدَر آیید ای مُسلمانان همه
غیرِ عَذْبِ دینْ عَذاب است آن همه
اَنْدَر آیید ای همه پَروانه‌وار
اَنْدَرین بَهره که دارد صد بهار
بانگ می‌زد در میانِ آن گروه
پُر هَمی‌شُد جانِ خَلْقان از شِکوه
خَلْقْ خود را بَعد ازان بی‌خویشتن
می‌فَکَندَند اَنْدَر آتش، مَرد و زن
بی‌مُوکَّل، بی‌کَشِش، از عشقِ دوست
زان که شیرین کردنِ هر تَلْخ ازوست
تا چُنان شُد کان عَوانانْ خَلْق را
مَنْع می‌کردند، کآتش دَرمَیا
آن یهودی شُد سِیَه‌رو و خَجِل
شُد پَشیمان، زین سَبَب بیمارْدل
کَنْدَر ایمانْ خَلْق عاشق‌تَر شُدَند
در فَنایِ جسمْ صادق‌تَر شُدند
مَکْرِ شَیْطان هم دَرو پیچید، شُکر
دیو هم خود را سِیَه‌رو دید، شُکر
آنچه می‌مالید در رویِ کَسان
جمع شُد در چهرۀ آن ناکَس آن
آن کِه می‌دَرّید جامه‌ی خَلْقْ چُست
شُد دَریده آنِ او، ایشان دُرُست
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلی‌الله علیه و سلم بتسخر خواند
آن دَهانْ کَژْ کرد و از تَسْخَر بِخوانْد
نامِ اَحْمَد را، دَهانَش کَژْ بِمانْد
باز آمد کِی مُحَمَّد عَفو کُن
ای تو را اَلْطاف و عِلْمِ مِنْ لَدُن
من تو را اَفْسوس می‌کردم زِ جَهْل
من بُدَم اَفْسوس را مَنْسوب و اَهْل
چون خدا خواهد که پَرده‌یْ کَس دَرَد
مَیْلَشْ اَنْدَر طَعْنۀ پاکان بَرَد
وَرْ خدا خواهد که پوشَد عیبِ کَس
کَم زَنَد در عیبِ مَعْیوبانْ نَفَس
چون خدا خواهد کِه‌مان یاری کُند
مَیْلِ ما را جانبِ زاری کُند
ای خُنُک چَشمی که آن گِریانِ اوست
وِیْ هُمایون دلْ که آن بِریانِ اوست
آخِرِ هر گریه آخِر خَنده‌یی‌ست
مَردِ آخِربین مُبارک بَنده‌یی‌ست
هر کجا آبِ رَوان، سَبزه بُوَد
هر کجا اشکی رَوان، رَحمَت شود
باش چون دولاب، نالان، چَشمْ تَر
تا زِ صَحْنِ جانْت بَر رویَد خُضَر
اشک خواهی، رَحْم کُن بر اشکْ ‌بار
رَحْم خواهی، بر ضَعیفانْ رَحْم آر
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
رو به آتش کرد شَهْ کِی تُندخو
آن جهانْ سوزِ طبیعی خوت کو؟
چون نمی‌سوزی؟ چه شُد خاصیَّتَت؟
یا زِ بَختِ ما دِگَر شُد نیَّتَت؟
می‌نَبَخشایی تو بر آتش‌پَرَست
آن کِه نَپْرَستد تو را، او چون بِرَست؟
هرگز ای آتش تو صابِر نیستی
چون نَسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چَشمْ‌بَند است این، عَجَب یا هوش‌بَند
چون نَسوزانَد چُنین شُعله‌یْ بُلَند؟
جادویی کَردَت کسی یا سیمیاست؟
یا خِلافِ طَبْعِ تو از بَختِ ماست؟
گفت آتش مَن هَمانَم، ای شَمَن
اَنْدَر آ تا تو بِبینی تابِ من
طَبْعِ مَن دیگر نگشت و عُنْصُرَم
تیغِ حَقَّم، هم به دَستوری بُرَم
بر دَرِ خَرگَه سگانِ تُرکَمان
چاپلوسی کرده پیشِ میهمان
وَرْ به خَرگَهْ بُگْذرد بیگانه‌رو
حَمله بینَد از سگانْ شیرانه او
من زِ سگ کَم نیستم در بَندگی
کَم زِ تُرکی نیست حَقْ در زندگی
آتَشِ طَبْعَت اگر غمگین کُند
سوزش از اَمرِ مَلیکِ دین کُند
آتَش طَبْعَت اگر شادی دَهَد
اَنْدَرو شادی مَلیکِ دین نَهَد
چون که غَم‌بینی تو اِسْتِغْفار کُن
غم به اَمرِ خالِق آمد کارْ کُن
چون بِخواهَد عینِ غمْ شادی شود
عینِ بَندِ پایْ آزادی شود
باد و خاک و آب و آتش بَنده‌اند
با من و تو مُرده، با حَقْ زنده‌اند
پیشِ حَقْ آتش همیشه در قیام
هَمچو عاشقْ روز و شب پیچان مُدام
سنگ بر آهن زنی، بیرون جَهَد
هم به اَمرِ حَقْ قَدَم بیرون نَهَد
آهن و سنگِ سِتَم بَر هَم مَزَن
کین دو می‌زایند هَمچون مَرد و زَن
سنگ و آهنْ خود سَبَب آمد، وَلیک
تو به بالاتَر نِگَر، ای مَردِ نیک
کین سَبَب را آن سَبَب آوَرْد پیش
بی‌سَبَب کِی شُد سَبَب هرگز زِ خویش؟
و آن سَبَب‌ها کَانْبیا را رَهْبَرند
آن سَبَب‌ها زین سَبَب‌ها بَرتَرند
این سَبَب را آن سَبَب عامِل کُند
باز گاهی بی‌بَر و عاطِل کُند
این سَبَب را مَحْرَم آمد عقل‌ها
وان سَبَب‌ها راست مَحْرَمْ اَنْبیا
این سَبَب چِه بْوَد؟ به تازی گو رَسَن
اَنْدَرین چَهْ این رَسَن آمد به فَن
گَردشِ چَرخه رَسَن را عِلَّت است
چَرخه گَردان را ندیدن، زَلَّت است
این رَسَن‌هایِ سَبَب‌ها در جهان
هان و هان زین چَرخِ سَرگَردان مَدان
تا نَمانی صِفْر و سَرگردانْ چو چَرخ
تا نَسوزی تو زِ بی‌مغزی چو مَرْخ
بادْ آتش می‌خورَد از اَمرِ حَق
هر دو سَرمَست آمدند از خَمْرِ حَق
آبِ حِلْم و آتشِ خَشم ای پسر
هم زِ حَق بینی، چو بُگْشایی بَصَر
گَر نبودی واقِف از حَقْ جانِ باد
فَرق کِی کردی میانِ قومِ عاد؟
هود گِردِ مؤمنان خَطّی کَشید
نَرم می‌شُد باد کان‌جا می‌رَسید
هرکِه بیرون بود زان خَط جُمله را
پاره پاره می‌گُسَست اَنْدَر هوا
هم چُنین شَیْبانِ راعی می‌کَشید
گِردْ بَر گِردِ رَمه خَطّی پَدید
چون به جُمعه می‌شُد او وَقتِ نماز
تا نیارَد گُرگ آن‌جا تُرکْ ‌تاز
هیچ گُرگی دَر نَرفتی اَنْدَر آن
گوسفندی هم نگشتی زان نِشان
بادِ حرصِ گُرگ و حرصِ گوسفند
دایره‌یْ مَردِ خدا را بود بَند
هم‌چُنین بادِ اَجل با عارفان
نَرم و خوش هَمچون نَسیم گُلْسِتان
آتشْ ابراهیم را دَندان نَزَد
چون گُزیده‌یْ حَق بُوَد، چونَش گَزَد؟
زآتشِ شَهوت نَسوزد اَهْلِ دین
باقیان را بُرده تا قَعْرِ زَمین
موجِ دَریا چون به اَمرِ حَقْ بِتاخت
اَهْلِ موسی را زِ قبْطی واشِناخت
خاک، قارون را چو فرمان دَر رَسید
با زَر و تَختَش به قَعْرِ خود کَشید
آب و گِلْ چون از دَمِ عیسی چَرید
بال و پَر بُگْشاد، مُرغی شُد پَرید
هست تَسْبیحَت بُخارِ آب و گِل
مُرغِ جَنَّت شُد زِ نَفْخِ صِدقِ دل
کوهِ طور از نورِ موسی شُد به رَقص
صوفیِ کامل شُد و رَست او زِ نَقْص
چه عَجَب گَر کوهْ صوفی شُد عزیز
جسمِ موسی از کُلوخی بود نیز
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش
این عَجایب دید آن شاهِ جُهود
جُز که طَنْز و جُز که اِنْکارش نبود
ناصِحان گفتند از حَد مَگْذَران
مَرکَبِ اِسْتیزه را چندین مَران
ناصِحان را دست بَست و بَند کرد
ظُلم را پیوند در پیوند کرد
بانگ آمد، کارْ چون این‌جا رَسید
پایْ دار ای سگ که قَهْرِ ما رَسید
بَعد ازان آتشْ چِهل گَزْ بَرفُروخت
حَلْقه گشت و آن جُهودان را بِسوخت
اَصلِ ایشان بود آتش زِابْتِدا
سویِ اَصلِ خویشْ رفتند اِنْتِها
هم زِ آتش زاده بودند آن فَریق
جُزوها را سویِ کُلْ باشد طَریق
آتشی بودند مؤمنْ‌سوز و بَسْ
سوخت خود را آتشِ ایشان چو خَسْ
آن کِه بوده‌ست اُمُّهُ اَلْهاوِیَه
هاویه آمد مَر او را زاویَه
مادرِ فرزندْ جویانِ وِیْ است
اَصل‌ها مَر فَرع‌ها را در پِی است
آب‌ها در حوض اگر زندانی است
بادْ نَشْفَش می‌کُند کَارْکانی است
می‌رَهانَد، می‌بَرَد تا مَعدَنَش
اندک اندک، تا نَبینی بُردَنَش
وین نَفَس، جان‌هایِ ما را هم چُنان
اندک اندک دُزدَد از حَبْسِ جهان
تا اِلَیْهِ یَصْعَدْ اَطْیابُ اَلْکَلِمْ
صاعِداً مِنّا اِلی حَیْثُ عَلِمْ
تَرتَقی اَنْفاسُنا باِلْمُنْتَقی
مُتْحِفًا مِنّا اِلی دارِ الْبَقا
ثُمَّ تَأْتینا مُکافاتُ اَلْمَقال
ضِعْفَ ذاکَ رَحْمَةً مِنْ ذِی الْجَلال
ثُمَّ یُلْجینا اِلی اَمْثالِها
کَی یَنالَ الْعَبْدُ مِمّا نالَها
هکَذی تَعْرُجْ وَتَنْزِلْ دایِما
ذا فَلا زِلْتَ عَلَیْهِ قایِما
پارسی گوییم، یعنی این کَشِش
زان طَرَف آید که آمد آن چَشِش
چَشمِ هر قومی به سویی مانْده‌ است
کان طَرَف یک روز ذوقی رانْده است
ذوقِ جِنْس از جِنْسِ خود باشد یَقین
ذوقِ جُزو از کُلِّ خود باشد بِبین
یا مگر آن قابِلِ جِنْسی بُوَد
چون بِدو پیوست، جِنْسِ او شود
هَمچو آب و نان که جِنْس ما نبود
گشت جِنْسِ ما و اَنْدَر ما فُزود
نَقْشِ جِنْسیَّت ندارد آب و نان
زِاعْتِبارِ آخِر آن را جِنْس دان
وَرْ زِ غیرِ جِنْس باشد ذوقِ ما
آن مگر مانند باشد جِنْس را
آن که مانند است، باشد عاریَت
عاریَت باقی نَمانَد عاقِبَت
مُرغ را گَر ذوق آید از صَفیر
چون که جِنْسِ خود نیابَد شُد نَفیر
تشنه را گَر ذوق آید از سَراب
چون رَسَد در وِیْ گُریزد، جویَد آب
مُفْلِسان هم خوش شوند از زَرِّ قَلْب
لیک آن رُسوا شود در دارِ ضَرب
تا زَراَنْدودیْت از رَهْ نَفْکَند
تا خیالِ کَژْ تو را چَهْ نَفْکَند
از کَلیله باز جو آن قِصّه را
وَنْدَر آن قِصّه طَلَب کُن حِصّه را
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۲ - بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر
طایفه‌یْ نَخْچیر در وادیِّ خَوش
بودشان از شیر دایم کَش‌ْ مَکَش
بَسْ که آن شیر از کَمین می دَر رُبود
آن چَرا بر جُمله ناخَوش گشته بود
حیله کردند، آمدند ایشان به شیر
کَزْ وَظیفه ما تو را داریم سیر
بعد ازین اَنْدَر پِیِ صَیْدی مَیا
تا نگردد تَلْخ بر ما این گیا
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن
گفت آری، گَر وَفا بینَم نه مَکْر
مَکْرها بَس دیده‌ام از زَیْد و بَکْر
من هَلاکِ فِعْل و مَکْرِ مَردُمَم
من گَزیده‌یْ زَخْمِ مار و کَژْدُمَم
مَردمِ نَفْس از دَرونَم در کَمین
از همه مَردم بَتَر در مَکْر و کین
گوشِ مَن لایُلْدَغُ الْمُؤمِن شَنید
قولِ پیغامبر به جان و دل گُزید
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد و اکتساب
جُمله گفتند ای حکیمِ با خَبَر
اَلْحَذَرْ دَعْ لَیْسَ یُغْنی عَنْ قَدَر
در حَذَر شوریدنِ شور و شَر است
رو تَوکُّل کُن، تَوکُّل بهتر است
با قَضا پَنجه مَزَن ای تُند و تیز
تا نگیرد هم قَضا با تو سِتیز
مُرده باید بود پیشِ حُکْمِ حَق
تا نیاید زَخمْ از رَبُّ الْفَلَق
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم
گفت آری، گَر تَوکُّل رَهبر است
این سَبَب هم سُنَّتِ پیغمبر است
گفت پیغامبر به آوازِ بلند
با تَوکُّل زانویِ اُشتُر بِبَند
رَمزِ اَلْکاسِبْ حَبیبُ اللّهْ شِنو
از تَوکُّل در سَبَب کاهِل مَشو
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد
قوم گُفتَندَش که کَسْب از ضَعفِ خَلْق
لُقمۀ تَزویر دان بر قَدْرِ حَلْق
نیست کَسْبی از تَوکُّل خوب‌تَر
چیست از تَسْلیمْ خود محبوب‌تَر؟
بَسْ گُریزند از بَلا سویِ بَلا
بَسْ جَهَند از مارْ سویِ اَژدَها
حیله کرد انسان و حیله‌ش دام بود
آن کِه جان پِنْداشت، خونْ‌آشام بود
دَر بِبَست و دُشمن اَنْدَر خانه بود
حیلۀ فرعونْ زین افسانه بود
صد هزاران طِفْل کُشت آن کینه‌کَش
وان کِه او می‌جُست اَنْدَر خانه‌اَش
دیدۀ ما چون بَسی عِلَّت در اوست
رو فنا کُن دیدِ خود در دیدِ دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ اَلْعِوَض
یابی اَنْدَر دیدِ او کُلِّ غَرَض
طِفْلْ تا گیرا و تا پویا نبود
مَرکَبَش جُز گَردنِ بابا نبود
چون فُضولی گشت و دست و پا نِمود
در عَنا افتاد و در کور و کَبود
جان‌هایِ خَلْق پیش از دست و پا
می‌پَریدند از وَفا اَنْدَر صَفا
چون به اَمرِ اِهْبِطوا بَندی شُدند
حَبْسِ خشم و حِرص و خُرسَندی شُدند
ما عِیالِ حَضرَتیم و شیرْخواه
گفت اَلْخَلْقُ عِیالٌ لِلْاِلهْ
آن که او از آسْمان باران دَهَد
هم تواند کو زِ رَحْمَت نان دَهَد
مولوی : دفتر اول
بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل
گفت شیر آری، ولی رَبُّ الْعِباد
نَردبانی پیشِ پایِ ما نَهاد
پایه پایه رفت باید سویِ بام
هست جَبْری بودن این‌جا طَمْعِ خام
پایْ داری، چون کُنی خود را تو لَنگ؟
دست داری، چون کُنی پنهان تو چَنگ؟
خواجه چون بیلی به دستِ بَنده داد
بی‌زبان معلوم شُد او را مُراد
دستِ هَمچون بیل، اشارت‌هایِ اوست
آخِراَنْدیشی، عبارت‌هایِ اوست
چون اشارت‌هاش را بر جان نَهی
در وَفایِ آن اشارتْ جان دَهی
پَس اشارت‌هایِ اَسْرارَت دَهَد
بار بَردارَد زِ تو، کارَت دَهَد
حامِلی، مَحْمول گرداند تو را
قابِلی، مَقْبول گرداند تو را
قابِلِ اَمرِ وِیی، قایِل شَوی
وَصلْ جویی، بَعد ازان واصِل شَوی
سعیِ شُکرِ نِعْمَتَش قُدرت بُوَد
جَبرِ تو اِنْکارِ آن نِعْمَت بُوَد
شُکرِ قُدرت، قُدرتَت اَفْزون کُند
جَبرْ نِعْمَت از کَفَت بیرون کُند
جَبرِ تو خُفتن بُوَد در رَهْ، مَخُسب
تا نَبینی آن دَر و دَرگَهْ مَخُسب
هان مَخُسب ای کاهِلِ بی‌اِعْتِبار
جُز به زیرِ آن درختِ میوه‌دار
تا که شاخْ‌اَفْشان کُند هر لحظه باد
بر سَرِ خُفته بِریزد نُقل و زاد
جَبر و خُفتن درمیانِ رَهْ‌زنان
مُرغِ بی‌هنگام کِی یابَد اَمان؟
وَرْ اِشارت‌هاش را بینی‌زَنی
مَرد پِنْداریّ و چون بینی، زنی
این قَدَر عقلی که داری گُم شود
سَر که عقل از وِیْ بِپَرَّد دُم شود
زان‌که بی‌شُکری بُوَد شوم و شَنار
می‌بَرَد بی‌شُکر را در قَعْرِ نار
گَر تَوکُّل می‌کُنی، در کار کُن
کِشت کُن، پس تَکیه بر جَبّار کُن