تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند
دَستْ بُگْشاد و کِنارانَش گرفت
هَمچو عشقْ اَنْدَر دل و جانَش گرفت
دست و پیشانیشْ بوسیدن گرفت
وَزْ مُقام و راهْ پُرسیدن گرفت
پُرسْ پُرسانْ میکَشیدَش تا به صَدْر
گفت گنجی یافتم آخِر به صَبر
گفت ای نورِ حق و دَفْعِ حَرَج
مَعنیِ اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ اَلْفَرَج
ای لِقایِ تو جوابِ هر سوآل
مُشکل از تو حَل شود بیقیل و قال
تَرجُمانی هرچه ما را در دل است
دستْ گیری هرکِه پایَش در گِل است
مَرحَبا یا مُجْتَبی یا مُرتَضی
اِنْ تَغِبْ جاءَ الْقَضا ضاقَ اَلْفَضا
اَنْتَ مَوْلی اَلْقوْمِ مَنْ لا یَشْتَهی
قَدْ رَدی کَلّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ
چون گُذشت آن مَجْلِس و خوانِ کَرَم
دستِ او بِگْرفت و بُرد اَنْدَر حَرَم
هَمچو عشقْ اَنْدَر دل و جانَش گرفت
دست و پیشانیشْ بوسیدن گرفت
وَزْ مُقام و راهْ پُرسیدن گرفت
پُرسْ پُرسانْ میکَشیدَش تا به صَدْر
گفت گنجی یافتم آخِر به صَبر
گفت ای نورِ حق و دَفْعِ حَرَج
مَعنیِ اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ اَلْفَرَج
ای لِقایِ تو جوابِ هر سوآل
مُشکل از تو حَل شود بیقیل و قال
تَرجُمانی هرچه ما را در دل است
دستْ گیری هرکِه پایَش در گِل است
مَرحَبا یا مُجْتَبی یا مُرتَضی
اِنْ تَغِبْ جاءَ الْقَضا ضاقَ اَلْفَضا
اَنْتَ مَوْلی اَلْقوْمِ مَنْ لا یَشْتَهی
قَدْ رَدی کَلّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ
چون گُذشت آن مَجْلِس و خوانِ کَرَم
دستِ او بِگْرفت و بُرد اَنْدَر حَرَم
مولوی : دفتر اول
بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند
قِصّهٔ رَنْجور و رَنْجوری بِخوانْد
بَعد از آن در پیشِ رَنجورش نِشانْد
رَنگِ روی و نَبْض و قارورِه بِدید
هم عَلاماتَش هم اَسْبابَش شَنید
گفت هر دارو که ایشان کردهاند
آن عِمارَت نیست، ویران کردهاند
بیخَبَر بودند از حالِ درون
اَسْتَعیذُ اللّهَ مِمّا یَفْتَرون
دید رَنج و کَشف شُد بر وِیْ نَهُفت
لیکْ پنهان کرد و با سُلطان نگُفت
رَنجَش از صَفْرا و از سودا نبود
بویِ هر هیزُم پَدید آید زِ دود
دید از زاریشْ کو زارِ دل است
تَن خوش است و او گرفتارِ دل است
عاشقی پیداست از زاریِّ دل
نیست بیماری چو بیماریِّ دل
عِلَّتِ عاشقْ زِ عِلَّتها جُداست
عشقْ اُصطُرلابِ اَسرارِ خداست
عاشقی گَر زین سَر و گَر زان سَر است
عاقِبَت ما را بِدان سَر رَهبَر است
هرچه گویم عشق را شَرح و بَیان
چون به عشق آیَم خَجِل باشم از آن
گَرچه تَفسیرِ زبانْ روشنگَر است
لیکْ عشقِ بیزبانْ روشنتَر است
چون قَلَم اَنْدَر نوشتن میشِتافت
چون به عشق آمد قَلَم بر خود شِکافت
عقلْ در شَرحَش چو خَر در گِل بِخُفت
شَرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دَلیلِ آفتاب
گَر دَلیلَت باید از وِیْ رو مَتاب
از وِیْ اَرْ سایه نشانی میدَهَد
شَمسْ هر دَمْ نورِ جانی میدَهَد
سایه خواب آرَد تو را هَمچون سَمَر
چون بَرآیَد شَمسْ اِنشَقَّ الْقَمَر
خود غریبی در جهانْ چون شَمس نیست
شَمسِ جانِ باقییی کِشْ اَمْس نیست
شَمْس در خارج اگر چه هست فَرد
میتوان هم مِثْلِ او تَصویر کرد
شَمْسِ جان کو خارج آمد از اَثیر
نَبْوَدَش در ذهن و در خارجْ نَظیر
در تَصوّر ذاتِ او را گُنج کو
تا دَر آیَد در تَصوُّر مِثْلِ او؟
چون حَدیثِ رویِ شَمسُالدّین رَسید
شَمسِ چارُم آسْمان سَر دَر کَشید
واجِب آید چونکه آمد نامِ او
شَرح کردن رَمزی از اِنْعامِ او
این نَفَس جانْ دامَنَم بَر تافتهست
بویِ پیراهانِ یوسُف یافتهست
کَزْ برایِ حَقِّ صُحبَت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
لاتُکَلِّفْنی فَاِنّی فی الْفَنا
کَلَّتَ افْهامی فَلا اُحْصی ثَنا
کُلُّ شَیْءٍ قالَهُ غَیْرُ الْمُفیق
اِنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ، لا یَلیق
من چه گویم یک رَگَم هُشیار نیست
شَرحِ آن یاری که او را یار نیست
شَرحِ این هِجْران و این خونِ جِگَر
این زمانْ بُگْذار تا وَقتِ دِگَر
قالَ اَطْعِمْنی فَاِنّی جایِعُ
وَاعْتَجِلْ فَالْوَقْتُ سَیْفٌ قاطِعُ
صوفی اِبْنُ الْوَقت باشد ای رَفیق
نیست فردا گفتن از شَرطِ طَریق
تو مگر خود مَردِ صوفی نیستی؟
هست را از نَسْیه خیزد نیستی
گُفتَمَش پوشیده خوشتَر سِرِّ یار
خود تو در ضِمنِ حِکایَت گوشدار
خوشتَر آن باشد که سِرِّ دِلْبَران
گفته آید در حَدیثِ دیگران
گفت مَکْشوف و برهنه، بیغُلول
بازگو، دَفعَم مَده ای بوالفُضول
پَرده بَردار و بِرِهنه گو که من
مینَخُسبَم با صَنَم با پیرهن
گفتم اَرْ عُریان شود او در عِیان
نه تو مانی، نه کِنارت، نه میان
آرزو میخواه، لیکْ اندازه خواه
بَر نَتابَد کوه را یک بَرگِ کاه
آفتابی کَزْ وِیْ این عالَم فُروخت
اندکی گَر پیش آید، جُمله سوخت
فِتنه و آشوب و خونریزی مَجوی
بیش ازین از شَمسِ تبریزی مگوی
این ندارد آخِر، از آغازْ گویْ
رو تمامِ این حِکایَت بازگویْ
بَعد از آن در پیشِ رَنجورش نِشانْد
رَنگِ روی و نَبْض و قارورِه بِدید
هم عَلاماتَش هم اَسْبابَش شَنید
گفت هر دارو که ایشان کردهاند
آن عِمارَت نیست، ویران کردهاند
بیخَبَر بودند از حالِ درون
اَسْتَعیذُ اللّهَ مِمّا یَفْتَرون
دید رَنج و کَشف شُد بر وِیْ نَهُفت
لیکْ پنهان کرد و با سُلطان نگُفت
رَنجَش از صَفْرا و از سودا نبود
بویِ هر هیزُم پَدید آید زِ دود
دید از زاریشْ کو زارِ دل است
تَن خوش است و او گرفتارِ دل است
عاشقی پیداست از زاریِّ دل
نیست بیماری چو بیماریِّ دل
عِلَّتِ عاشقْ زِ عِلَّتها جُداست
عشقْ اُصطُرلابِ اَسرارِ خداست
عاشقی گَر زین سَر و گَر زان سَر است
عاقِبَت ما را بِدان سَر رَهبَر است
هرچه گویم عشق را شَرح و بَیان
چون به عشق آیَم خَجِل باشم از آن
گَرچه تَفسیرِ زبانْ روشنگَر است
لیکْ عشقِ بیزبانْ روشنتَر است
چون قَلَم اَنْدَر نوشتن میشِتافت
چون به عشق آمد قَلَم بر خود شِکافت
عقلْ در شَرحَش چو خَر در گِل بِخُفت
شَرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دَلیلِ آفتاب
گَر دَلیلَت باید از وِیْ رو مَتاب
از وِیْ اَرْ سایه نشانی میدَهَد
شَمسْ هر دَمْ نورِ جانی میدَهَد
سایه خواب آرَد تو را هَمچون سَمَر
چون بَرآیَد شَمسْ اِنشَقَّ الْقَمَر
خود غریبی در جهانْ چون شَمس نیست
شَمسِ جانِ باقییی کِشْ اَمْس نیست
شَمْس در خارج اگر چه هست فَرد
میتوان هم مِثْلِ او تَصویر کرد
شَمْسِ جان کو خارج آمد از اَثیر
نَبْوَدَش در ذهن و در خارجْ نَظیر
در تَصوّر ذاتِ او را گُنج کو
تا دَر آیَد در تَصوُّر مِثْلِ او؟
چون حَدیثِ رویِ شَمسُالدّین رَسید
شَمسِ چارُم آسْمان سَر دَر کَشید
واجِب آید چونکه آمد نامِ او
شَرح کردن رَمزی از اِنْعامِ او
این نَفَس جانْ دامَنَم بَر تافتهست
بویِ پیراهانِ یوسُف یافتهست
کَزْ برایِ حَقِّ صُحبَت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
لاتُکَلِّفْنی فَاِنّی فی الْفَنا
کَلَّتَ افْهامی فَلا اُحْصی ثَنا
کُلُّ شَیْءٍ قالَهُ غَیْرُ الْمُفیق
اِنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ، لا یَلیق
من چه گویم یک رَگَم هُشیار نیست
شَرحِ آن یاری که او را یار نیست
شَرحِ این هِجْران و این خونِ جِگَر
این زمانْ بُگْذار تا وَقتِ دِگَر
قالَ اَطْعِمْنی فَاِنّی جایِعُ
وَاعْتَجِلْ فَالْوَقْتُ سَیْفٌ قاطِعُ
صوفی اِبْنُ الْوَقت باشد ای رَفیق
نیست فردا گفتن از شَرطِ طَریق
تو مگر خود مَردِ صوفی نیستی؟
هست را از نَسْیه خیزد نیستی
گُفتَمَش پوشیده خوشتَر سِرِّ یار
خود تو در ضِمنِ حِکایَت گوشدار
خوشتَر آن باشد که سِرِّ دِلْبَران
گفته آید در حَدیثِ دیگران
گفت مَکْشوف و برهنه، بیغُلول
بازگو، دَفعَم مَده ای بوالفُضول
پَرده بَردار و بِرِهنه گو که من
مینَخُسبَم با صَنَم با پیرهن
گفتم اَرْ عُریان شود او در عِیان
نه تو مانی، نه کِنارت، نه میان
آرزو میخواه، لیکْ اندازه خواه
بَر نَتابَد کوه را یک بَرگِ کاه
آفتابی کَزْ وِیْ این عالَم فُروخت
اندکی گَر پیش آید، جُمله سوخت
فِتنه و آشوب و خونریزی مَجوی
بیش ازین از شَمسِ تبریزی مگوی
این ندارد آخِر، از آغازْ گویْ
رو تمامِ این حِکایَت بازگویْ
مولوی : دفتر اول
بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک
گفت ای شَهْ خَلوَتی کُن خانه را
دور کُن هم خویش و هم بیگانه را
کَس ندارد گوش در دِهْلیزها
تا بِپُرسَم زین کَنیزک چیزها
خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه
جُز طَبیب و جُز همان بیمار نَه
نَرمْ نَرمَکْ گفت شهرِ تو کجاست؟
که عِلاجِ اَهلِ هر شهری جُداست
وَنْدَر آن شهر از قَرابَت کیسْتَت؟
خویشی و پیوستگی با چیستَت؟
دست بر نَبضَش نَهاد و یَک به یَک
باز میپُرسید از جورِ فَلَک
چون کسی را خارْ در پایَش جَهَد
پایِ خود را بر سَرِ زانو نَهَد
وَزْ سَرِ سوزن هَمی جویَد سَرَش
وَرْ نَیابَد، میکُند با لَبْ تَرَش
خارْ دَر پا شُد چُنین دشوارْیاب
خارْ در دل چون بُوَد؟ وادِهْ جواب
خارِ دِل را گَر بِدیدی هر خَسی
دست کِی بودی غَمان را بر کسی؟
کَس به زیرِ دُمِّ خَر خاری نَهَد
خَر نَدانَد دَفْعِ آن، بَر میجَهَد
بَرجَهَد، وان خارْ مُحکَمتَر زَنَد
عاقلی باید که خاری بَرکَنَد
خَر زِ بَهْرِ دَفْعِ خار از سوز و درد
جُفته میانداخت، صد جا زَخم کرد
آن حکیمِ خارچینْ اُستاد بود
دست میزَد جابهجا، میآزْمود
زان کَنیزَک بر طَریقِ داستان
باز میپُرسید حالِ دوستان
با حکیمْ او قِصّهها میگفت فاش
از مُقام و خواجگان و شهر و باش
سویِ قِصّه گُفتَنَش میداشت گوش
سویِ نَبْض و جَسْتَنَش میداشت هوش
تا که نَبْض از نامِ کِه گردد جَهان
او بُوَد مَقصودِ جانَش در جَهان
دوستان و شهرِ او را بَرشِمُرد
بعد از آن شهری دِگَر را نام بُرد
گفت چون بیرون شُدی از شهرِ خویش
در کدامین شهر بودَسْتی تو بیش؟
نامِ شهری گفت و زان هم دَر گُذشت
رَنگِ روی و نَبْضِ او دیگر نَگَشت
خواجگان و شهرها را یَک به یَک
باز گفت از جای و از نان و نَمَک
شهرْ شهر و خانه خانه قِصّه کرد
نه رَگَش جُنبید و نه رُخ گشت زَرد
نَبْضِ او بر حالِ خود بُد بیگَزَند
تا بِپُرسید از سَمَرقَندِ چو قَند
نَبْضْ جَست و رویْ سُرخ و زَرد شُد
کَز سَمَرقَندیِّ زَرگَر فَرد شُد
چون زِ رَنْجور آن حکیم این راز یافت
اَصلِ آن دَرد و بَلا را باز یافت
گفت: کویِ او کُدام است در گُذَر؟
او سَرِ پُل گفت و کویِ غاتِفَر
گفت دانستم که رَنجَت چیست، زود
در خَلاصَت سِحرها خواهم نِمود
شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کُنم با تو که باران با چَمَن
منْ غَمِ تو میخورَم، تو غَم مَخَور
بر تو من مُشْفِقتَرم از صد پدر
هان و هان این راز را با کَس مگو
گَرچه از تو شَهْ کُند بَسْ جُست و جو
گورْخانهیْ رازِ تو چون دل شود
آن مُرادَت زودتَر حاصِل شود
گفت پیغامبر که هر کِه سِرّ نَهُفت
زود گردد با مُرادِ خویشْ جُفت
دانه چون اَنْدَر زمین پنهان شود
سِرِّ او سَرسَبزیِ بُستان شود
زَرّ و نُقره گَر نَبودَنْدی نَهان
پَروَرش کِی یافْتَندی زیرِ کان؟
وَعدهها و لُطفهایِ آن حکیم
کرد آن رَنْجور را آمِن زِ بیم
وَعدهها باشد حقیقی دلْپَذیر
وَعدهها باشد مَجازی تاسه گیر
وَعدۀ اَهْلِ کَرَم، گنجِ رَوان
وَعدۀ نااَهْل شُد رَنجِ رَوان
دور کُن هم خویش و هم بیگانه را
کَس ندارد گوش در دِهْلیزها
تا بِپُرسَم زین کَنیزک چیزها
خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه
جُز طَبیب و جُز همان بیمار نَه
نَرمْ نَرمَکْ گفت شهرِ تو کجاست؟
که عِلاجِ اَهلِ هر شهری جُداست
وَنْدَر آن شهر از قَرابَت کیسْتَت؟
خویشی و پیوستگی با چیستَت؟
دست بر نَبضَش نَهاد و یَک به یَک
باز میپُرسید از جورِ فَلَک
چون کسی را خارْ در پایَش جَهَد
پایِ خود را بر سَرِ زانو نَهَد
وَزْ سَرِ سوزن هَمی جویَد سَرَش
وَرْ نَیابَد، میکُند با لَبْ تَرَش
خارْ دَر پا شُد چُنین دشوارْیاب
خارْ در دل چون بُوَد؟ وادِهْ جواب
خارِ دِل را گَر بِدیدی هر خَسی
دست کِی بودی غَمان را بر کسی؟
کَس به زیرِ دُمِّ خَر خاری نَهَد
خَر نَدانَد دَفْعِ آن، بَر میجَهَد
بَرجَهَد، وان خارْ مُحکَمتَر زَنَد
عاقلی باید که خاری بَرکَنَد
خَر زِ بَهْرِ دَفْعِ خار از سوز و درد
جُفته میانداخت، صد جا زَخم کرد
آن حکیمِ خارچینْ اُستاد بود
دست میزَد جابهجا، میآزْمود
زان کَنیزَک بر طَریقِ داستان
باز میپُرسید حالِ دوستان
با حکیمْ او قِصّهها میگفت فاش
از مُقام و خواجگان و شهر و باش
سویِ قِصّه گُفتَنَش میداشت گوش
سویِ نَبْض و جَسْتَنَش میداشت هوش
تا که نَبْض از نامِ کِه گردد جَهان
او بُوَد مَقصودِ جانَش در جَهان
دوستان و شهرِ او را بَرشِمُرد
بعد از آن شهری دِگَر را نام بُرد
گفت چون بیرون شُدی از شهرِ خویش
در کدامین شهر بودَسْتی تو بیش؟
نامِ شهری گفت و زان هم دَر گُذشت
رَنگِ روی و نَبْضِ او دیگر نَگَشت
خواجگان و شهرها را یَک به یَک
باز گفت از جای و از نان و نَمَک
شهرْ شهر و خانه خانه قِصّه کرد
نه رَگَش جُنبید و نه رُخ گشت زَرد
نَبْضِ او بر حالِ خود بُد بیگَزَند
تا بِپُرسید از سَمَرقَندِ چو قَند
نَبْضْ جَست و رویْ سُرخ و زَرد شُد
کَز سَمَرقَندیِّ زَرگَر فَرد شُد
چون زِ رَنْجور آن حکیم این راز یافت
اَصلِ آن دَرد و بَلا را باز یافت
گفت: کویِ او کُدام است در گُذَر؟
او سَرِ پُل گفت و کویِ غاتِفَر
گفت دانستم که رَنجَت چیست، زود
در خَلاصَت سِحرها خواهم نِمود
شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کُنم با تو که باران با چَمَن
منْ غَمِ تو میخورَم، تو غَم مَخَور
بر تو من مُشْفِقتَرم از صد پدر
هان و هان این راز را با کَس مگو
گَرچه از تو شَهْ کُند بَسْ جُست و جو
گورْخانهیْ رازِ تو چون دل شود
آن مُرادَت زودتَر حاصِل شود
گفت پیغامبر که هر کِه سِرّ نَهُفت
زود گردد با مُرادِ خویشْ جُفت
دانه چون اَنْدَر زمین پنهان شود
سِرِّ او سَرسَبزیِ بُستان شود
زَرّ و نُقره گَر نَبودَنْدی نَهان
پَروَرش کِی یافْتَندی زیرِ کان؟
وَعدهها و لُطفهایِ آن حکیم
کرد آن رَنْجور را آمِن زِ بیم
وَعدهها باشد حقیقی دلْپَذیر
وَعدهها باشد مَجازی تاسه گیر
وَعدۀ اَهْلِ کَرَم، گنجِ رَوان
وَعدۀ نااَهْل شُد رَنجِ رَوان
مولوی : دفتر اول
بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد
کُشتنِ آن مَرد بر دستِ حکیم
نه پِیِ اومید بود و نه زِ بیم
او نَکُشتَش از برایِ طَبْعِ شاه
تا نیامَد اَمْر و اِلهامِ اله
آن پسر را کِشْ خَضِر بُبْرید حَلْق
سِرِّ آن را دَر نیابَد عامِ خَلْق
آن کِه از حَق یابَد او وَحی و جواب
هرچه فرماید، بُوَد عَینِ صَواب
آن کِه جان بَخشَد، اگر بُکْشَد رَواست
نایِب است و دستِ او دستِ خداست
هَمچو اسماعیل پیشَش سَر بِنِه
شاد و خندان پیشِ تیغَش جانْ بِدِه
تا بِمانَد جانْت خندان تا اَبَد
هَمچو جانِ پاکِ اَحمَد با اَحَد
عاشقانْ آن گَهْ شرابِ جان کَشَند
که به دستِ خویشْ خوبانْشان کُشَند
شاهْ آن خون از پِیِ شَهوت نکرد
تو رَها کُن بَدگُمانیّ و نَبَرد
تو گُمان بُردی که کرد آلودگی
در صَفا غِشْ کِی هِلَد پالودگی؟
بَهرِ آن است این ریاضَت، وین جَفا
تا بَرآرَد کوره از نُقره جُفا
بَهرِ آن است اِمْتِحانِ نیک و بَد
تا بِجوشَد، بَر سَر آرَد زَر زَبَد
گَر نَبودی کارَش اِلهام اِله
او سگی بودی دَرانَنْده، نه شاه
پاک بود از شَهْوت و حِرص و هوا
نیک کرد او، لیکْ نیکِ بَد نِما
گَر خَضِر در بَحر کَشتی را شِکَست
صد دُرُستی در شِکَستِ خِضْر هست
وَهْم موسی با همه نور و هُنر
شُد از آن مَحجوب، تو بیپَر مَپَر
آن گُلِ سُرخ است، تو خونَش مَخوان
مَستِ عقل است او، تو مَجنونَش مَخوان
گَر بُدی خونِ مسلمانْ کامِ او
کافِرَم گَر بُردَمی من نامِ او
میبِلَرزَد عَرشْ از مَدحِ شَقی
بَدگُمان گردد زِ مَدحَش مُتَّقی
شاه بود و شاهِ بَسْ آگاه بود
خاص بود و خاصۀ اَلله بود
آن کسی را کِش چُنین شاهی کُشَد
سوی بَخت و بهترین جاهی کَشَد
گَر ندیدی سودِ او در قَهرِ او
کِی شُدی آن لُطفِ مُطلَقْ قَهْرجو؟
بَچّه میلَرزَد از آن نیشِ حَجام
مادرِ مُشْفِق در آن دَمْ شادکام
نیمْ جان بِسْتانَد و صد جان دَهَد
آن چه در وَهمَت نیاید، آن دَهَد
تو قیاس از خویش میگیری، وَلیک
دورِ دور اُفتادهیی، بِنْگَر تو نیک
نه پِیِ اومید بود و نه زِ بیم
او نَکُشتَش از برایِ طَبْعِ شاه
تا نیامَد اَمْر و اِلهامِ اله
آن پسر را کِشْ خَضِر بُبْرید حَلْق
سِرِّ آن را دَر نیابَد عامِ خَلْق
آن کِه از حَق یابَد او وَحی و جواب
هرچه فرماید، بُوَد عَینِ صَواب
آن کِه جان بَخشَد، اگر بُکْشَد رَواست
نایِب است و دستِ او دستِ خداست
هَمچو اسماعیل پیشَش سَر بِنِه
شاد و خندان پیشِ تیغَش جانْ بِدِه
تا بِمانَد جانْت خندان تا اَبَد
هَمچو جانِ پاکِ اَحمَد با اَحَد
عاشقانْ آن گَهْ شرابِ جان کَشَند
که به دستِ خویشْ خوبانْشان کُشَند
شاهْ آن خون از پِیِ شَهوت نکرد
تو رَها کُن بَدگُمانیّ و نَبَرد
تو گُمان بُردی که کرد آلودگی
در صَفا غِشْ کِی هِلَد پالودگی؟
بَهرِ آن است این ریاضَت، وین جَفا
تا بَرآرَد کوره از نُقره جُفا
بَهرِ آن است اِمْتِحانِ نیک و بَد
تا بِجوشَد، بَر سَر آرَد زَر زَبَد
گَر نَبودی کارَش اِلهام اِله
او سگی بودی دَرانَنْده، نه شاه
پاک بود از شَهْوت و حِرص و هوا
نیک کرد او، لیکْ نیکِ بَد نِما
گَر خَضِر در بَحر کَشتی را شِکَست
صد دُرُستی در شِکَستِ خِضْر هست
وَهْم موسی با همه نور و هُنر
شُد از آن مَحجوب، تو بیپَر مَپَر
آن گُلِ سُرخ است، تو خونَش مَخوان
مَستِ عقل است او، تو مَجنونَش مَخوان
گَر بُدی خونِ مسلمانْ کامِ او
کافِرَم گَر بُردَمی من نامِ او
میبِلَرزَد عَرشْ از مَدحِ شَقی
بَدگُمان گردد زِ مَدحَش مُتَّقی
شاه بود و شاهِ بَسْ آگاه بود
خاص بود و خاصۀ اَلله بود
آن کسی را کِش چُنین شاهی کُشَد
سوی بَخت و بهترین جاهی کَشَد
گَر ندیدی سودِ او در قَهرِ او
کِی شُدی آن لُطفِ مُطلَقْ قَهْرجو؟
بَچّه میلَرزَد از آن نیشِ حَجام
مادرِ مُشْفِق در آن دَمْ شادکام
نیمْ جان بِسْتانَد و صد جان دَهَد
آن چه در وَهمَت نیاید، آن دَهَد
تو قیاس از خویش میگیری، وَلیک
دورِ دور اُفتادهیی، بِنْگَر تو نیک
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
بود بَقّالیّ و وِیْ را طوطییی
خوش نَوایی، سَبز و گویا طوطییی
در دُکان بودی نِگهبانِ دُکان
نُکته گفتی با همه سوداگَران
در خِطابِ آدمی ناطِقْ بُدی
در نَوایِ طوطیانْ حاذِق بُدی
جَست از سویِ دُکانْ سویی گُریخت
شیشههایِ روغنِ گُل را بِریخت
از سویِ خانه بِیامَد خواجهاَش
بر دُکان بِنْشَست فارغْ خواجهوَش
دید پُر روغن دُکان و جامه چَرب
بر سَرَش زد، گشت طوطی کَلْ زِ ضَرب
روزکی چندی سُخَن کوتاه کرد
مَردِ بَقّال از نَدامَت آه کرد
ریش بَرمیکَند و میگفت ای دَریغ
کافْتابِ نِعْمَتَم شُد زیرِ میغ
دستِ منْ بِشْکَسته بودی آن زمان
که زَدم من بر سَرِ آن خوشْ زبان
هَدْیهها میداد هر دَرویش را
تا بِیابَد نُطْقِ مُرغِ خویش را
بعدِ سه روز و سه شب حیران و زار
بر دُکان بِنْشَسته بُد نومیدوار
مینِمود آن مرغ را هر گون نَهُفت
تا که باشد اَنْدَر آید او به گُفت
جَوْلَقییی سَر بِرِهنه میگُذشت
با سَرِ بیمو چو پُشتِ طاس و طَشت
آمد اَنْدَر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر دَرویش زد چون عاقِلان
کَزْ چه ای کَل با کَلانْ آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغنْ ریختی؟
از قیاسَش خنده آمد خَلْق را
کو چو خود پِنْداشت صاحِبْ دَلْق را
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گَر چه مانَد در نِبِشتَن شیر و شیر
جُمله عالَم زین سَبَب گُمراه شُد
کَم کسی زَابْدالِ حَقْ آگاه شُد
هَم سَری با اَنْبیا بَرداشتند
اَوْلیا را هَمچو خود پِنْداشتند
گفته اینک ما بَشَر، ایشان بَشَر
ما و ایشان بَستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فَرقی در میانْ بیمُنْتَهی
هر دو گون زنبور خوردند از مَحَل
لیک شُد زان نیش و زین دیگر عَسَل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سَرگین شُد و زان مُشکِ ناب
هر دو نِی خوردند از یک آبْ خَور
این یکی خالیّ و آن پُر از شِکَر
صد هزاران این چُنین اَشْباه بین
فَرقَشان هفتاد ساله راه بین
این خورَد گردد پَلیدی زو جُدا
آن خورَد گردد همه نورِ خدا
این خورَد زایَد همه بُخْل و حَسَد
وان خورَد زایَد همه نورِ اَحَد
این زمینِ پاک و آن شورهست و بَد
این فرشتهیْ پاک و آن دیوست و دَد
هر دو صورت گَر به هم مانَد رَواست
آبِ تَلْخ و آبِ شیرین را صَفاست
جُز که صاحِبْ ذوقْ کِه شْناسَد؟ بیاب
او شِناسَد آبِ خوش از شوره آب
سِحْر را با مُعجزه کرده قیاس
هر دو را بر مَکْر پِنْدارَد اَساس
ساحِرانِ موسی از اِسْتیزه را
بَر گرفته چون عَصایِ او عَصا
زین عَصا تا آن عَصا فَرقیست ژَرْف
زین عَمَل تا آن عَمَل راهی شِگَرف
لَعْنَةُ اللّهْ این عَمَل را در قَفا
رَحْمَةُ اللّهْ آن عَمَل را در وَفا
کافِران اَنْدَر مِری بوزینه طَبْع
آفَتی آمد درونِ سینه طَبْع
هرچه مَردم میکُند، بوزینه هم
آن کُند کَزْ مَرد بینَد دَمْ به دَم
او گُمان بُرده که من کردم چو او
فَرق را کِی دانَد آن اِسْتیزه رو
این کُند از اَمْر و او بَهرِ سِتیز
بر سَرِ اِسْتیزه رویانْ خاک ریز
آن مُنافِق با مُوافِق در نماز
از پِیِ اِسْتیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حَجّ و زکات
با مُنافِقْ مؤمنان در بُرد و مات
مؤمنان را بُرد باشد عاقِبَت
بر مُنافقْ مات اَنْدَر آخِرَت
گَر چه هر دو بر سَرِ یک بازیاَند
هر دو با هم مَروَزیّ و رازیاَند
هر یکی سویِ مُقامِ خود رَوَد
هر یکی بر وَفْقِ نام ِخود رَوَد
مؤمِنَش خوانَند، جانَش خَوش شود
وَرْ مُنافق گویی، پر آتَش شود
نامِ او مَحبوب از ذات وِیْ است
نام این مَبْغوضْ از آفاتِ وِیْ است
میم و واو و میم و نونْ تَشریف نیست
لَفْظِ مؤمنْ جُز پِیِ تعریف نیست
گَر مُنافق خوانیاَش، این نامِ دون
هَمچو کَژْدُم میخَلَد در اَنْدَرون
گَر نه این نامْ اِشْتِقاقِ دوزخ است
پس چرا در وِیْ مَذاقِ دوزخ است؟
زشتیِ آن نامِ بَد از حَرف نیست
تَلْخیِ آن آبِ بَحرْ از ظَرف نیست
حَرْف ظَرف آمد، دَرو مَعنی چون آب
بَحرِ مَعنی عِنْدَهُ اُمُّ اَلْکِتاب
بَحْرِ تَلْخ و بَحْرِ شیرین در جهان
در میانْشان بَرْزَخُ لا یَبْغیان
وان گَهْ این هر دو زِ یک اصلی رَوان
بَرگُذر زین هر دو، رو تا اَصلِ آن
زَرِّ قَلْب و زَرِّ نیکو در عِیار
بی مِحَک هرگز نَدانی زِ اعْتِبار
هرکِه را در جانْ خدا بِنْهَد مِحَک
هر یَقین را باز دانَد او زِ شک
در دَهانِ زنده خاشاکی جَهَد
آن گَهْ آرامَد که بیرونَش نَهَد
در هزاران لُقمه یک خاشاکِ خُرد
چون دَرآمَد، حِسِّ زنده پِیْ بِبُرد
حِسِّ دنیا نَردبانِ این جهان
حِسِّ دینی نَردبانِ آسْمان
صِحَّتِ این حِسْ بجویید از طَبیب
صِحَّتِ آن حِسْ بجویید از حَبیب
صِحَّتِ این حِسْ زِ مَعْموریِّ تَن
صِحَّتِ آن حِسْ زِ تَخریبِ بَدَن
راهِ جانْ مَر جسم را ویران کُند
بَعدِ ویرانیش، آبادان کُند
کرد ویرانْ خانه بَهرِ گنجِ زَر
وَزْ همان گَنجَش کُند مَعْمورتَر
آب را بُبْرید و جو را پاک کرد
بَعد ازان در جو رَوان کرد آبْ خَورْد
پوست را بِشْکافت و پیکان را کَشید
پوستِ تازه بَعد از آنَش بَردَمید
قَلْعه ویران کرد و از کافِر سِتَد
بَعد ازان بَرساختَش صد بُرج و سَد
کارِ بیچون را کِه کیفیّت نَهَد؟
این که گفتم، این ضَرورت میدَهَد
گَهْ چُنین بِنْمایَد و گَهْ ضِدِّ این
جُز که حیرانی نباشد کارِ دین
نه چُنان حیران که پُشتَش سویِ اوست
بَلْ چُنان حیران و غَرق و مَستِ دوست
آن یکی را رویِ او شُد سویِ دوست
وان یکی را رویِ او خود رویِ اوست
رویِ هر یک مینِگَر، میدار پاس
بوکْ گردی تو زِ خِدمت روشِناس
چون بَسی اِبلیسِ آدم رویْ هست
پس به هر دستی نَشایَد داد دست
زان که صَیّاد آوَرَد بانگِ صَفیر
تا فَریبَد مُرغ را آن مُرغ گیر
بِشْنَوَد آن مُرغْ بانگِ جِنْسِ خویش
از هوا آید، بِیابَد دام و نیش
حَرفِ درویشان بِدُزدَد مَردِ دون
تا بِخوانَد بر سَلیمی زان فُسون
کارِ مَردانْ روشنیّ و گرمی است
کارِ دونانْ حیله و بیشَرمی است
شیرِ پَشْمین از برایِ کَدْ کُنند
بو مُسَیْلِم را لَقَبْ اَحْمَد کُنند
بو مُسَیْلِم را لَقَب کَذّاب ماند
مَر مُحَمَّد را اُولُوالْالْباب مانْد
آن شَرابِ حَقْ خِتامَش مُشکِ ناب
باده را خَتْمَش بُوَد گَند و عَذاب
خوش نَوایی، سَبز و گویا طوطییی
در دُکان بودی نِگهبانِ دُکان
نُکته گفتی با همه سوداگَران
در خِطابِ آدمی ناطِقْ بُدی
در نَوایِ طوطیانْ حاذِق بُدی
جَست از سویِ دُکانْ سویی گُریخت
شیشههایِ روغنِ گُل را بِریخت
از سویِ خانه بِیامَد خواجهاَش
بر دُکان بِنْشَست فارغْ خواجهوَش
دید پُر روغن دُکان و جامه چَرب
بر سَرَش زد، گشت طوطی کَلْ زِ ضَرب
روزکی چندی سُخَن کوتاه کرد
مَردِ بَقّال از نَدامَت آه کرد
ریش بَرمیکَند و میگفت ای دَریغ
کافْتابِ نِعْمَتَم شُد زیرِ میغ
دستِ منْ بِشْکَسته بودی آن زمان
که زَدم من بر سَرِ آن خوشْ زبان
هَدْیهها میداد هر دَرویش را
تا بِیابَد نُطْقِ مُرغِ خویش را
بعدِ سه روز و سه شب حیران و زار
بر دُکان بِنْشَسته بُد نومیدوار
مینِمود آن مرغ را هر گون نَهُفت
تا که باشد اَنْدَر آید او به گُفت
جَوْلَقییی سَر بِرِهنه میگُذشت
با سَرِ بیمو چو پُشتِ طاس و طَشت
آمد اَنْدَر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر دَرویش زد چون عاقِلان
کَزْ چه ای کَل با کَلانْ آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغنْ ریختی؟
از قیاسَش خنده آمد خَلْق را
کو چو خود پِنْداشت صاحِبْ دَلْق را
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گَر چه مانَد در نِبِشتَن شیر و شیر
جُمله عالَم زین سَبَب گُمراه شُد
کَم کسی زَابْدالِ حَقْ آگاه شُد
هَم سَری با اَنْبیا بَرداشتند
اَوْلیا را هَمچو خود پِنْداشتند
گفته اینک ما بَشَر، ایشان بَشَر
ما و ایشان بَستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فَرقی در میانْ بیمُنْتَهی
هر دو گون زنبور خوردند از مَحَل
لیک شُد زان نیش و زین دیگر عَسَل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سَرگین شُد و زان مُشکِ ناب
هر دو نِی خوردند از یک آبْ خَور
این یکی خالیّ و آن پُر از شِکَر
صد هزاران این چُنین اَشْباه بین
فَرقَشان هفتاد ساله راه بین
این خورَد گردد پَلیدی زو جُدا
آن خورَد گردد همه نورِ خدا
این خورَد زایَد همه بُخْل و حَسَد
وان خورَد زایَد همه نورِ اَحَد
این زمینِ پاک و آن شورهست و بَد
این فرشتهیْ پاک و آن دیوست و دَد
هر دو صورت گَر به هم مانَد رَواست
آبِ تَلْخ و آبِ شیرین را صَفاست
جُز که صاحِبْ ذوقْ کِه شْناسَد؟ بیاب
او شِناسَد آبِ خوش از شوره آب
سِحْر را با مُعجزه کرده قیاس
هر دو را بر مَکْر پِنْدارَد اَساس
ساحِرانِ موسی از اِسْتیزه را
بَر گرفته چون عَصایِ او عَصا
زین عَصا تا آن عَصا فَرقیست ژَرْف
زین عَمَل تا آن عَمَل راهی شِگَرف
لَعْنَةُ اللّهْ این عَمَل را در قَفا
رَحْمَةُ اللّهْ آن عَمَل را در وَفا
کافِران اَنْدَر مِری بوزینه طَبْع
آفَتی آمد درونِ سینه طَبْع
هرچه مَردم میکُند، بوزینه هم
آن کُند کَزْ مَرد بینَد دَمْ به دَم
او گُمان بُرده که من کردم چو او
فَرق را کِی دانَد آن اِسْتیزه رو
این کُند از اَمْر و او بَهرِ سِتیز
بر سَرِ اِسْتیزه رویانْ خاک ریز
آن مُنافِق با مُوافِق در نماز
از پِیِ اِسْتیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حَجّ و زکات
با مُنافِقْ مؤمنان در بُرد و مات
مؤمنان را بُرد باشد عاقِبَت
بر مُنافقْ مات اَنْدَر آخِرَت
گَر چه هر دو بر سَرِ یک بازیاَند
هر دو با هم مَروَزیّ و رازیاَند
هر یکی سویِ مُقامِ خود رَوَد
هر یکی بر وَفْقِ نام ِخود رَوَد
مؤمِنَش خوانَند، جانَش خَوش شود
وَرْ مُنافق گویی، پر آتَش شود
نامِ او مَحبوب از ذات وِیْ است
نام این مَبْغوضْ از آفاتِ وِیْ است
میم و واو و میم و نونْ تَشریف نیست
لَفْظِ مؤمنْ جُز پِیِ تعریف نیست
گَر مُنافق خوانیاَش، این نامِ دون
هَمچو کَژْدُم میخَلَد در اَنْدَرون
گَر نه این نامْ اِشْتِقاقِ دوزخ است
پس چرا در وِیْ مَذاقِ دوزخ است؟
زشتیِ آن نامِ بَد از حَرف نیست
تَلْخیِ آن آبِ بَحرْ از ظَرف نیست
حَرْف ظَرف آمد، دَرو مَعنی چون آب
بَحرِ مَعنی عِنْدَهُ اُمُّ اَلْکِتاب
بَحْرِ تَلْخ و بَحْرِ شیرین در جهان
در میانْشان بَرْزَخُ لا یَبْغیان
وان گَهْ این هر دو زِ یک اصلی رَوان
بَرگُذر زین هر دو، رو تا اَصلِ آن
زَرِّ قَلْب و زَرِّ نیکو در عِیار
بی مِحَک هرگز نَدانی زِ اعْتِبار
هرکِه را در جانْ خدا بِنْهَد مِحَک
هر یَقین را باز دانَد او زِ شک
در دَهانِ زنده خاشاکی جَهَد
آن گَهْ آرامَد که بیرونَش نَهَد
در هزاران لُقمه یک خاشاکِ خُرد
چون دَرآمَد، حِسِّ زنده پِیْ بِبُرد
حِسِّ دنیا نَردبانِ این جهان
حِسِّ دینی نَردبانِ آسْمان
صِحَّتِ این حِسْ بجویید از طَبیب
صِحَّتِ آن حِسْ بجویید از حَبیب
صِحَّتِ این حِسْ زِ مَعْموریِّ تَن
صِحَّتِ آن حِسْ زِ تَخریبِ بَدَن
راهِ جانْ مَر جسم را ویران کُند
بَعدِ ویرانیش، آبادان کُند
کرد ویرانْ خانه بَهرِ گنجِ زَر
وَزْ همان گَنجَش کُند مَعْمورتَر
آب را بُبْرید و جو را پاک کرد
بَعد ازان در جو رَوان کرد آبْ خَورْد
پوست را بِشْکافت و پیکان را کَشید
پوستِ تازه بَعد از آنَش بَردَمید
قَلْعه ویران کرد و از کافِر سِتَد
بَعد ازان بَرساختَش صد بُرج و سَد
کارِ بیچون را کِه کیفیّت نَهَد؟
این که گفتم، این ضَرورت میدَهَد
گَهْ چُنین بِنْمایَد و گَهْ ضِدِّ این
جُز که حیرانی نباشد کارِ دین
نه چُنان حیران که پُشتَش سویِ اوست
بَلْ چُنان حیران و غَرق و مَستِ دوست
آن یکی را رویِ او شُد سویِ دوست
وان یکی را رویِ او خود رویِ اوست
رویِ هر یک مینِگَر، میدار پاس
بوکْ گردی تو زِ خِدمت روشِناس
چون بَسی اِبلیسِ آدم رویْ هست
پس به هر دستی نَشایَد داد دست
زان که صَیّاد آوَرَد بانگِ صَفیر
تا فَریبَد مُرغ را آن مُرغ گیر
بِشْنَوَد آن مُرغْ بانگِ جِنْسِ خویش
از هوا آید، بِیابَد دام و نیش
حَرفِ درویشان بِدُزدَد مَردِ دون
تا بِخوانَد بر سَلیمی زان فُسون
کارِ مَردانْ روشنیّ و گرمی است
کارِ دونانْ حیله و بیشَرمی است
شیرِ پَشْمین از برایِ کَدْ کُنند
بو مُسَیْلِم را لَقَبْ اَحْمَد کُنند
بو مُسَیْلِم را لَقَب کَذّاب ماند
مَر مُحَمَّد را اُولُوالْالْباب مانْد
آن شَرابِ حَقْ خِتامَش مُشکِ ناب
باده را خَتْمَش بُوَد گَند و عَذاب
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را میکشت از بهر تعصب
بود شاهی در جُهودانْ ظُلْمساز
دُشمنِ عیسی و نَصْرانی گُداز
عَهدِ عیسی بود و نوبَتْ آنِ او
جانِ موسی او و موسی جانِ او
شاهِ اَحْوَل کرد در راهِ خدا
آن دو دَمْسازِ خدایی را جُدا
گفت اُستادْ اَحْوَلی را کَنْدَر آ
زو بُرون آرْ از وِثاقْ آن شیشه را
گفت اَحْوَل زان دو شیشه من کُدام
پیشِ تو آرَم؟ بِکُن شَرحِ تمام
گفت اُستاد آن دو شیشه نیست، رو
اَحْوَلی بُگْذار و اَفْزونبین مَشو
گفت ای اُستا مرا طَعْنه مَزَن
گفت اُستا زان دو، یک را دَر شِکَن
چون یک بِشْکست، هر دو شُد زِ چَشم
مَردْ اَحْوَل گردد از مَیْلان و خَشْم
شیشه یک بود و به چَشمَش دو نِمود
چون شِکَست او شیشه را، دیگر نبود
خشم و شَهوتْ مَرد را اَحْوَل کُند
زِ اسْتِقامَتْ روح را مُبْدَل کُند
چون غَرَض آمد، هُنر پوشیده شُد
صد حِجاب از دلْ به سویِ دیده شُد
چون دَهَد قاضی به دلْ رُشْوت قَرار
کِی شِناسَد ظالم از مَظْلومِ زار؟
شاه از حِقْدِ جُهودانه چُنان
گشت اَحْوَل، کَاَلْامان، یا رَب اَمان
صد هزاران مؤمنِ مَظْلوم کُشت
که پَناهَم دینِ موسی را و پُشت
دُشمنِ عیسی و نَصْرانی گُداز
عَهدِ عیسی بود و نوبَتْ آنِ او
جانِ موسی او و موسی جانِ او
شاهِ اَحْوَل کرد در راهِ خدا
آن دو دَمْسازِ خدایی را جُدا
گفت اُستادْ اَحْوَلی را کَنْدَر آ
زو بُرون آرْ از وِثاقْ آن شیشه را
گفت اَحْوَل زان دو شیشه من کُدام
پیشِ تو آرَم؟ بِکُن شَرحِ تمام
گفت اُستاد آن دو شیشه نیست، رو
اَحْوَلی بُگْذار و اَفْزونبین مَشو
گفت ای اُستا مرا طَعْنه مَزَن
گفت اُستا زان دو، یک را دَر شِکَن
چون یک بِشْکست، هر دو شُد زِ چَشم
مَردْ اَحْوَل گردد از مَیْلان و خَشْم
شیشه یک بود و به چَشمَش دو نِمود
چون شِکَست او شیشه را، دیگر نبود
خشم و شَهوتْ مَرد را اَحْوَل کُند
زِ اسْتِقامَتْ روح را مُبْدَل کُند
چون غَرَض آمد، هُنر پوشیده شُد
صد حِجاب از دلْ به سویِ دیده شُد
چون دَهَد قاضی به دلْ رُشْوت قَرار
کِی شِناسَد ظالم از مَظْلومِ زار؟
شاه از حِقْدِ جُهودانه چُنان
گشت اَحْوَل، کَاَلْامان، یا رَب اَمان
صد هزاران مؤمنِ مَظْلوم کُشت
که پَناهَم دینِ موسی را و پُشت
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را
او وزیری داشت گَبْر و عِشْوهدِه
کو بر آب از مَکْر بَربَستی گِرِه
گفت تَرسایانْ پناهِ جان کُنند
دینِ خود را از مَلِکْ پنهان کُنند
کَم کُش ایشان را، که کُشتن سود نیست
دین ندارد بوی، مُشک و عود نیست
سِرِّ پنهان است اَنْدَر صد غِلاف
ظاهِرَش با توست و باطِنْ بر خِلاف
شاه گُفتش پس بِگو تَدبیر چیست؟
چارهٔ آن مَکر و آن تَزویز چیست؟
تا نَمانَد در جهان نَصرانییی
نی هویدا دین و نی پنهانییی
گفت ای شَهْ گوش و دَستَم را بِبُر
بینیاَم بِشْکاف و لَب در حُکْمِ مُر
بَعد ازان در زیرِ دار آوَر مرا
تا بِخواهد یک شِفاعَتگَر مرا
بر مُنادی گاه کُن این کارْ تو
بر سَرِ راهی که باشد چارْسو
آن گَهَم از خود بِران تا شهرِ دور
تا دَر اَنْدازم در ایشانْ شرّ و شور
کو بر آب از مَکْر بَربَستی گِرِه
گفت تَرسایانْ پناهِ جان کُنند
دینِ خود را از مَلِکْ پنهان کُنند
کَم کُش ایشان را، که کُشتن سود نیست
دین ندارد بوی، مُشک و عود نیست
سِرِّ پنهان است اَنْدَر صد غِلاف
ظاهِرَش با توست و باطِنْ بر خِلاف
شاه گُفتش پس بِگو تَدبیر چیست؟
چارهٔ آن مَکر و آن تَزویز چیست؟
تا نَمانَد در جهان نَصرانییی
نی هویدا دین و نی پنهانییی
گفت ای شَهْ گوش و دَستَم را بِبُر
بینیاَم بِشْکاف و لَب در حُکْمِ مُر
بَعد ازان در زیرِ دار آوَر مرا
تا بِخواهد یک شِفاعَتگَر مرا
بر مُنادی گاه کُن این کارْ تو
بر سَرِ راهی که باشد چارْسو
آن گَهَم از خود بِران تا شهرِ دور
تا دَر اَنْدازم در ایشانْ شرّ و شور
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۴ - تلبیس وزیر بانصاری
پَس بگویم من به سِرْ نَصرانیاَم
ای خدایِ رازدانْ میدانیاَم
شاهْ واقِف گشت از ایمانِ من
وَزْ تَعَصُّب کرد قَصدِ جانِ من
خواستم تا دینْ زِ شَهْ پنهان کُنم
آن که دینِ اوست، ظاهِرْ آن کُنم
شاه بویی بُرد از اسرارِ من
مُتَّهم شُد پیشِ شَهْ گُفتارِ من
گفت، گفتِ تو چو در نانْ سوزَن است
ازِ دلِ منْ تا دلِ تو روزَن است
من از آن روزَن بِدیدَم حالِ تو
حالِ تو دیدم، نَنوشَم قالِ تو
گَر نبودی جانِ عیسی چارهاَم
او جُهودانه بِکَردی پارهاَم
بَهرِ عیسی جان سِپارَم، سَر دَهَم
صد هزارانْ مِنَّتَش بر خَود نَهَم
جانْ دَریغَم نیست از عیسی وَلیک
واقِفَم بر عِلْمِ دینَش، نیکْنیک
حَیْف میآمد مرا کان دینِ پاک
در میانِ جاهِلان گردد هَلاک
شُکرْ ایزد را و عیسی را که ما
گشتهایم آن کیشِ حَق را رَهْنِما
از جُهود و از جُهودی رَستهایم
تا به زُنّاری میان را بَستهایم
دورْ دورِ عیسی است ای مَردمان
بِشْنوید اَسْرارِ کیشِ او به جان
کرد با وِیْ شاه آن کاری که گفت
خَلْق حیران مانده زان مَکْرِ نَهُفت
رانْد او را جانِبِ نَصرانیان
کرد در دَعوتْ شروع او بَعد از آن
ای خدایِ رازدانْ میدانیاَم
شاهْ واقِف گشت از ایمانِ من
وَزْ تَعَصُّب کرد قَصدِ جانِ من
خواستم تا دینْ زِ شَهْ پنهان کُنم
آن که دینِ اوست، ظاهِرْ آن کُنم
شاه بویی بُرد از اسرارِ من
مُتَّهم شُد پیشِ شَهْ گُفتارِ من
گفت، گفتِ تو چو در نانْ سوزَن است
ازِ دلِ منْ تا دلِ تو روزَن است
من از آن روزَن بِدیدَم حالِ تو
حالِ تو دیدم، نَنوشَم قالِ تو
گَر نبودی جانِ عیسی چارهاَم
او جُهودانه بِکَردی پارهاَم
بَهرِ عیسی جان سِپارَم، سَر دَهَم
صد هزارانْ مِنَّتَش بر خَود نَهَم
جانْ دَریغَم نیست از عیسی وَلیک
واقِفَم بر عِلْمِ دینَش، نیکْنیک
حَیْف میآمد مرا کان دینِ پاک
در میانِ جاهِلان گردد هَلاک
شُکرْ ایزد را و عیسی را که ما
گشتهایم آن کیشِ حَق را رَهْنِما
از جُهود و از جُهودی رَستهایم
تا به زُنّاری میان را بَستهایم
دورْ دورِ عیسی است ای مَردمان
بِشْنوید اَسْرارِ کیشِ او به جان
کرد با وِیْ شاه آن کاری که گفت
خَلْق حیران مانده زان مَکْرِ نَهُفت
رانْد او را جانِبِ نَصرانیان
کرد در دَعوتْ شروع او بَعد از آن
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را
صد هزاران مَردِ تَرسا سویِ او
اندک اندک جمع شُد در کویِ او
او بَیان میکرد با ایشان به راز
سِرِّ اَنْگِلْیون و زُنّار و نماز
او به ظاهر واعِظِ اَحْکام بود
لیکْ در باطِنْ صَفیر و دام بود
بَهرِ این بعضی صَحابه از رَسول
مُلْتَمِس بودند مَکْرِ نَفْسِ غول
کو چه آمیزد زِ اَغْراضِ نَهان
در عبادتها و در اِخْلاصِ جان؟
فَضْلِ طاعَت را نَجُستَندی ازو
عَیْبِ ظاهر را بِجُستَندی که کو؟
مو به مو و ذَرّه ذَرّه مَکْرِ نَفْس
میشِناسیدَند چون گُل از کَرَفْس
موشِکافانِ صَحابه هم در آن
وَعظِ ایشان خیره گَشتَندی به جان
اندک اندک جمع شُد در کویِ او
او بَیان میکرد با ایشان به راز
سِرِّ اَنْگِلْیون و زُنّار و نماز
او به ظاهر واعِظِ اَحْکام بود
لیکْ در باطِنْ صَفیر و دام بود
بَهرِ این بعضی صَحابه از رَسول
مُلْتَمِس بودند مَکْرِ نَفْسِ غول
کو چه آمیزد زِ اَغْراضِ نَهان
در عبادتها و در اِخْلاصِ جان؟
فَضْلِ طاعَت را نَجُستَندی ازو
عَیْبِ ظاهر را بِجُستَندی که کو؟
مو به مو و ذَرّه ذَرّه مَکْرِ نَفْس
میشِناسیدَند چون گُل از کَرَفْس
موشِکافانِ صَحابه هم در آن
وَعظِ ایشان خیره گَشتَندی به جان
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را
دل بِدو دادند تَرسایانْ تمام
خود چه باشد قُوَّتِ تَقْلیدِ عام؟
در دَرونِ سینه مِهْرَش کاشْتند
نایبِ عیسیْش میپِنْداشتند
او به سِرْ دَجّالِ یک چَشمِ لَعین
ای خدا فَریاد رَس نِعْمَ اَلْمُعین
صد هزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مُرغانِ حَریصِ بینَوا
دَم به دَم ما بَستهٔ دامِ نُویم
هر یکی گَر باز و سیمرغی شَویم
میرَهانی هر دَمی ما را و باز
سویِ دامی میرَویم ای بینیاز
ما دَرین اَنْبارْ گندم میکُنیم
گندمِ جَمع آمده گُم میکُنیم
مینَیَندیشیم آخِر ما به هوش
کین خَلَل در گندم است از مَکْرِ موش
موش تا اَنْبارِ ما حُفره زَدهست
وَزْ فَنَش اَنْبارِ ما ویران شُدهست
اَوِّل ای جان دَفْعِ شَرِّ موش کُن
وان گَهان در جمعِ گندم جوش کُن
بِشْنو از اَخْبارِ آن صَدْرُ اُلصُّدور
لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالْحُضور
گَر نه موشی دُزد در اَنْبارِ ماست
گندمِ اَعْمالِ چل ساله کجاست؟
ریزهریزه صِدْقِ هر روزه چرا
جمع مینایَد دَرین اَنْبارِ ما؟
بَسْ ستارهیْ آتش از آهن جَهید
وان دلِ سوزیده پَذْرُفت و کَشید
لیک در ظُلْمَت یکی دُزدی نَهان
مینَهَد انگشتْ بر اِسْتارگان
میکُشَد اِسْتارگان را یَک به یَک
تا که نَفْروزَد چراغی از فَلَک
گَر هزاران دام باشد در قَدَم
چون تو با مایی، نباشد هیچ غم
چون عِنایاتَت بُوَد با ما مُقیم
کِی بُوَد بیمی ازان دُزدِ لَئیم؟
هر شبی از دامِ تَنْ اَرْواح را
میرَهانی، میکَنی اَلْواح را
میرَهَند اَرْواح هر شب زین قَفَس
فارِغان، نه حاکِم و مَحکومِ کَس
شبْ زِ زندانْ بیخبر زندانیان
شبْ زِ دولت بیخَبَر سُلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیالِ این فُلان و آن فُلان
حالِ عارف این بُوَد بیخواب هم
گفت ایزد هُمْ رُقودٌ زین مَرَم
خُفته از اَحْوالِ دنیا روز و شب
چون قَلَم در پَنجهٔ تَقْلیبِ رَب
آن کِه او پَنجه نَبینَد در رَقَم
فِعْل پِنْدارد به جُنبِش از قَلَم
شَمّهیی زین حالِ عارف وانِمود
عقل را هم خوابِ حِسّی دَررُبود
رَفته در صَحرایِ بیچونْ جانَشان
روحَشان آسوده و اَبْدانَشان
وَزْ صَفیری باز دام اَنْدَر کَشی
جُمله را در داد و در داوَر کَشی
چون که نورِ صُبحدَم سَر بَر زَنَد
کَرکَسِ زَرّینِ گَردونْ پَر زَنَد
فالِقُ اُلْاِصْباحْ اِسْرافیلْوار
جُمله را در صورت آرَد زان دیار
روحهایِ مُنْبَسِط را تَنْ کُند
هر تَنی را باز آبِسْتَن کُند
اسپِ جانها را کُند عاری زِ زین
سِرِّ اَلنَّوْمُ اَخُو اَلْمَوْت است این
لیکْ بَهرِ آن که روز آیند باز
بَر نَهَد بر پایَشان بَندِ دراز
تا که روزش واکَشَد زان مَرغْزار
وَزْ چَراگاه آرَدَشْ در زیرِ بار
کاش چون اَصْحابِ کَهْف این روح را
حِفْظ کردی یا چو کَشتی نوح را
تا ازین طوفانِ بیداریّ و هوش
وا رَهیدی این ضَمیر و چَشم و گوش
ای بَسی اَصْحابِ کَهْف اَنْدَر جهان
پَهْلویِ تو، پیشِ تو هست این زمان
یارْ با او غارْ با او در سُرود
مُهر بر چَشم است و بر گوشَت، چه سود؟
خود چه باشد قُوَّتِ تَقْلیدِ عام؟
در دَرونِ سینه مِهْرَش کاشْتند
نایبِ عیسیْش میپِنْداشتند
او به سِرْ دَجّالِ یک چَشمِ لَعین
ای خدا فَریاد رَس نِعْمَ اَلْمُعین
صد هزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مُرغانِ حَریصِ بینَوا
دَم به دَم ما بَستهٔ دامِ نُویم
هر یکی گَر باز و سیمرغی شَویم
میرَهانی هر دَمی ما را و باز
سویِ دامی میرَویم ای بینیاز
ما دَرین اَنْبارْ گندم میکُنیم
گندمِ جَمع آمده گُم میکُنیم
مینَیَندیشیم آخِر ما به هوش
کین خَلَل در گندم است از مَکْرِ موش
موش تا اَنْبارِ ما حُفره زَدهست
وَزْ فَنَش اَنْبارِ ما ویران شُدهست
اَوِّل ای جان دَفْعِ شَرِّ موش کُن
وان گَهان در جمعِ گندم جوش کُن
بِشْنو از اَخْبارِ آن صَدْرُ اُلصُّدور
لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالْحُضور
گَر نه موشی دُزد در اَنْبارِ ماست
گندمِ اَعْمالِ چل ساله کجاست؟
ریزهریزه صِدْقِ هر روزه چرا
جمع مینایَد دَرین اَنْبارِ ما؟
بَسْ ستارهیْ آتش از آهن جَهید
وان دلِ سوزیده پَذْرُفت و کَشید
لیک در ظُلْمَت یکی دُزدی نَهان
مینَهَد انگشتْ بر اِسْتارگان
میکُشَد اِسْتارگان را یَک به یَک
تا که نَفْروزَد چراغی از فَلَک
گَر هزاران دام باشد در قَدَم
چون تو با مایی، نباشد هیچ غم
چون عِنایاتَت بُوَد با ما مُقیم
کِی بُوَد بیمی ازان دُزدِ لَئیم؟
هر شبی از دامِ تَنْ اَرْواح را
میرَهانی، میکَنی اَلْواح را
میرَهَند اَرْواح هر شب زین قَفَس
فارِغان، نه حاکِم و مَحکومِ کَس
شبْ زِ زندانْ بیخبر زندانیان
شبْ زِ دولت بیخَبَر سُلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیالِ این فُلان و آن فُلان
حالِ عارف این بُوَد بیخواب هم
گفت ایزد هُمْ رُقودٌ زین مَرَم
خُفته از اَحْوالِ دنیا روز و شب
چون قَلَم در پَنجهٔ تَقْلیبِ رَب
آن کِه او پَنجه نَبینَد در رَقَم
فِعْل پِنْدارد به جُنبِش از قَلَم
شَمّهیی زین حالِ عارف وانِمود
عقل را هم خوابِ حِسّی دَررُبود
رَفته در صَحرایِ بیچونْ جانَشان
روحَشان آسوده و اَبْدانَشان
وَزْ صَفیری باز دام اَنْدَر کَشی
جُمله را در داد و در داوَر کَشی
چون که نورِ صُبحدَم سَر بَر زَنَد
کَرکَسِ زَرّینِ گَردونْ پَر زَنَد
فالِقُ اُلْاِصْباحْ اِسْرافیلْوار
جُمله را در صورت آرَد زان دیار
روحهایِ مُنْبَسِط را تَنْ کُند
هر تَنی را باز آبِسْتَن کُند
اسپِ جانها را کُند عاری زِ زین
سِرِّ اَلنَّوْمُ اَخُو اَلْمَوْت است این
لیکْ بَهرِ آن که روز آیند باز
بَر نَهَد بر پایَشان بَندِ دراز
تا که روزش واکَشَد زان مَرغْزار
وَزْ چَراگاه آرَدَشْ در زیرِ بار
کاش چون اَصْحابِ کَهْف این روح را
حِفْظ کردی یا چو کَشتی نوح را
تا ازین طوفانِ بیداریّ و هوش
وا رَهیدی این ضَمیر و چَشم و گوش
ای بَسی اَصْحابِ کَهْف اَنْدَر جهان
پَهْلویِ تو، پیشِ تو هست این زمان
یارْ با او غارْ با او در سُرود
مُهر بر چَشم است و بر گوشَت، چه سود؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کَزْ تو مَجنون شُد پَریشان و غَوی؟
از دِگَر خوبانْ تو اَفْزون نیستی
گفت خامُش چون تو مَجنون نیستی
هر کِه بیدار است او در خوابتَر
هست بیداریش از خوابَش بَتَر
چون به حَق بیدار نَبْوَد جانِ ما
هست بیداری چو دَرْبَنْدانِ ما
جانْ همه روز از لَگدکوبِ خیال
وَزْ زیان و سود، وَزْ خَوْفِ زَوال
نی صَفا میمانَدَش، نی لُطْف و فَر
نی به سویِ آسْمانْ راهِ سَفَر
خُفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کُند با او مَقال
دیو را چون حور بینَد او به خواب
پس زِ شَهوت ریزد او با دیوْ آب
چون که تُخمِ نَسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد، خیال از وِیْ گُریخت
ضَعفِ سَر بینَد از آن و تَنْ پَلید
آه از آن نَقْشِ پَدیدِ ناپَدید
مُرغْ بر بالا و زیرْ آن سایهاَش
میدَوَد بر خاکْ پَرّانْ مُرغْوَش
اَبْلَهی صَیّادِ آن سایه شود
میدَوَد چَندان که بیمایه شود
بیخَبَر کان عکسِ آن مُرغِ هواست
بیخَبَر که اَصْلِ آن سایه کجاست
تیر اَنْدازد به سویِ سایه او
تَرکَشَش خالی شود از جُست و جو
تَرکَشِ عُمرَش تَهی شُد، عُمر رَفت
از دَویدنْ در شکارِ سایه تَفْت
سایۀ یَزدان چو باشد دایهاَش
وا رَهانَد از خیال و سایهاَش
سایۀ یَزدان بُوَد بندهیْ خدا
مُرده او زین عالَم و زندهیْ خدا
دامَنِ او گیر زوتَر بیگُمان
تا رَهی در دامَنِ آخِرْ زمان
کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ نَقْشِ اَوْلیاست
کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست
اَنْدَرین وادی مَرو بی این دلیل
لا اُحِبُّ اَلْآفِلین گو چون خَلیل
رو زِ سایه، آفتابی را بِیاب
دامَنِ شَهْ شَمسِ تبریزی بِتاب
رَهْ ندانی جانِبِ این سور و عُرْس
از ضیاءُ اَلْحَقْ حُسامُ اَلدّین بِپُرس
وَرْ حَسَد گیرد تو را در رَهْ گِلو
در حَسَد اِبْلیس را باشد غُلو
کو زِ آدم نَنگ دارد از حَسَد
با سَعادت جنگ دارد از حَسَد
عَقْبهیی زینْ صَعْبتَر در راه نیست
ای خُنُک آن کِشْ حَسَد هَمراه نیست
این جَسَد خانهیْ حسد آمد، بِدان
کَزْ حَسَد آلوده باشد خانْدان
گَر جَسَد خانهیْ حَسَد باشد وَلیک
آن جَسَد را پاک کرد اَللّهْ نیک
طَهِّرا بَیْتی بیانِ پاکی است
گنجِ نور است اَرْ طِلِسْمَش خاکی است
چون کُنی بر بیحَسَد مَکْر و حَسَد
زان حَسَد دل را سیاهیها رَسَد
خاک شو مَردانِ حَق را زیرِ پا
خاک بر سَر کُن حَسَد را هَمچو ما
کَزْ تو مَجنون شُد پَریشان و غَوی؟
از دِگَر خوبانْ تو اَفْزون نیستی
گفت خامُش چون تو مَجنون نیستی
هر کِه بیدار است او در خوابتَر
هست بیداریش از خوابَش بَتَر
چون به حَق بیدار نَبْوَد جانِ ما
هست بیداری چو دَرْبَنْدانِ ما
جانْ همه روز از لَگدکوبِ خیال
وَزْ زیان و سود، وَزْ خَوْفِ زَوال
نی صَفا میمانَدَش، نی لُطْف و فَر
نی به سویِ آسْمانْ راهِ سَفَر
خُفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کُند با او مَقال
دیو را چون حور بینَد او به خواب
پس زِ شَهوت ریزد او با دیوْ آب
چون که تُخمِ نَسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد، خیال از وِیْ گُریخت
ضَعفِ سَر بینَد از آن و تَنْ پَلید
آه از آن نَقْشِ پَدیدِ ناپَدید
مُرغْ بر بالا و زیرْ آن سایهاَش
میدَوَد بر خاکْ پَرّانْ مُرغْوَش
اَبْلَهی صَیّادِ آن سایه شود
میدَوَد چَندان که بیمایه شود
بیخَبَر کان عکسِ آن مُرغِ هواست
بیخَبَر که اَصْلِ آن سایه کجاست
تیر اَنْدازد به سویِ سایه او
تَرکَشَش خالی شود از جُست و جو
تَرکَشِ عُمرَش تَهی شُد، عُمر رَفت
از دَویدنْ در شکارِ سایه تَفْت
سایۀ یَزدان چو باشد دایهاَش
وا رَهانَد از خیال و سایهاَش
سایۀ یَزدان بُوَد بندهیْ خدا
مُرده او زین عالَم و زندهیْ خدا
دامَنِ او گیر زوتَر بیگُمان
تا رَهی در دامَنِ آخِرْ زمان
کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ نَقْشِ اَوْلیاست
کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست
اَنْدَرین وادی مَرو بی این دلیل
لا اُحِبُّ اَلْآفِلین گو چون خَلیل
رو زِ سایه، آفتابی را بِیاب
دامَنِ شَهْ شَمسِ تبریزی بِتاب
رَهْ ندانی جانِبِ این سور و عُرْس
از ضیاءُ اَلْحَقْ حُسامُ اَلدّین بِپُرس
وَرْ حَسَد گیرد تو را در رَهْ گِلو
در حَسَد اِبْلیس را باشد غُلو
کو زِ آدم نَنگ دارد از حَسَد
با سَعادت جنگ دارد از حَسَد
عَقْبهیی زینْ صَعْبتَر در راه نیست
ای خُنُک آن کِشْ حَسَد هَمراه نیست
این جَسَد خانهیْ حسد آمد، بِدان
کَزْ حَسَد آلوده باشد خانْدان
گَر جَسَد خانهیْ حَسَد باشد وَلیک
آن جَسَد را پاک کرد اَللّهْ نیک
طَهِّرا بَیْتی بیانِ پاکی است
گنجِ نور است اَرْ طِلِسْمَش خاکی است
چون کُنی بر بیحَسَد مَکْر و حَسَد
زان حَسَد دل را سیاهیها رَسَد
خاک شو مَردانِ حَق را زیرِ پا
خاک بر سَر کُن حَسَد را هَمچو ما
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر
آن وَزیرَک از حَسَد بودَش نِژاد
تا به باطِل گوش و بینی بادْ داد
بر امیدِ آن که از نیشِ حَسَد
زَهرِ او در جانِ مِسکینان رَسَد
هر کسی کو از حَسَد بینی کُند
خویش را بیگوش و بیبینی کُند
بینی آن باشد که او بویی بَرَد
بویْ او را جانِبِ کویی بَرَد
هر کِه بویش نیست، بیبینی بُوَد
بویْ آن بوی است کان دینی بُوَد
چون که بویی بُرد و شُکرِ آن نکرد
کُفرِ نِعْمَت آمد و بینیش خَورد
شُکر کُن، مَر شاکِران را بَنده باش
پیشِ ایشان مُرده شو، پاینده باش
چون وزیرْ از رَهزنی مایه مَساز
خَلْق را تو بر مَیاوَر از نماز
ناصِحِ دین گشته آن کافِرْ وزیر
کرده او از مَکْر در لَوْزینه سیر
تا به باطِل گوش و بینی بادْ داد
بر امیدِ آن که از نیشِ حَسَد
زَهرِ او در جانِ مِسکینان رَسَد
هر کسی کو از حَسَد بینی کُند
خویش را بیگوش و بیبینی کُند
بینی آن باشد که او بویی بَرَد
بویْ او را جانِبِ کویی بَرَد
هر کِه بویش نیست، بیبینی بُوَد
بویْ آن بوی است کان دینی بُوَد
چون که بویی بُرد و شُکرِ آن نکرد
کُفرِ نِعْمَت آمد و بینیش خَورد
شُکر کُن، مَر شاکِران را بَنده باش
پیشِ ایشان مُرده شو، پاینده باش
چون وزیرْ از رَهزنی مایه مَساز
خَلْق را تو بر مَیاوَر از نماز
ناصِحِ دین گشته آن کافِرْ وزیر
کرده او از مَکْر در لَوْزینه سیر
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را
هرکِه صاحِب ذوق بود از گفتِ او
لَذَّتی میدید و تَلْخی جُفتِ او
نُکتهها میگفت او آمیخته
در جُلابِ قَندْ زَهری ریخته
ظاهِرَش میگفت در رَهْ چُست شو
وَزْ اَثَر میگفت جان را سُست شو
ظاهرِ نُقره گَر اِسْپید است و نو
دست و جامه می سِیَه گردد ازو
آتش اَرْ چه سُرخْ روی است از شَرَر
تو زِ فِعْلِ او سِیَه کاری نِگَر
بَرق اگر نوری نِمایَد در نَظَر
لیکْ هست از خاصیَت دُزدِ بَصَر
هرکِه جُز آگاه و صاحبْذوق بود
گُفتِ او در گَردنِ او طوق بود
مُدَّتی شش سال در هِجْرانِ شاه
شُد وزیر اَتْباعِ عیسی را پَناه
دین و دل را کُل بِدو بِسْپُرد خَلْق
پیشِ اَمْر و حُکْمِ او میمُرد خَلْق
لَذَّتی میدید و تَلْخی جُفتِ او
نُکتهها میگفت او آمیخته
در جُلابِ قَندْ زَهری ریخته
ظاهِرَش میگفت در رَهْ چُست شو
وَزْ اَثَر میگفت جان را سُست شو
ظاهرِ نُقره گَر اِسْپید است و نو
دست و جامه می سِیَه گردد ازو
آتش اَرْ چه سُرخْ روی است از شَرَر
تو زِ فِعْلِ او سِیَه کاری نِگَر
بَرق اگر نوری نِمایَد در نَظَر
لیکْ هست از خاصیَت دُزدِ بَصَر
هرکِه جُز آگاه و صاحبْذوق بود
گُفتِ او در گَردنِ او طوق بود
مُدَّتی شش سال در هِجْرانِ شاه
شُد وزیر اَتْباعِ عیسی را پَناه
دین و دل را کُل بِدو بِسْپُرد خَلْق
پیشِ اَمْر و حُکْمِ او میمُرد خَلْق
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری
قوم عیسی را بُد اَنْدَر دار و گیر
حاکِمانْشان دَه امیر و دو امیر
هر فَریقی مَر امیری را تَبَع
بَنده گشته میرِ خود را از طَمَع
این دَه و این دو امیر و قَوْمَشان
گشته بَندِ آن وزیرِ بَد نِشان
اِعْتمادِ جُمله بر گُفتارِ او
اِقْتدایِ جُمله بر رَفتارِ او
پیشِ او در وَقت و ساعت هر امیر
جان بِدادی، گَر بِدو گفتی بِمیر
حاکِمانْشان دَه امیر و دو امیر
هر فَریقی مَر امیری را تَبَع
بَنده گشته میرِ خود را از طَمَع
این دَه و این دو امیر و قَوْمَشان
گشته بَندِ آن وزیرِ بَد نِشان
اِعْتمادِ جُمله بر گُفتارِ او
اِقْتدایِ جُمله بر رَفتارِ او
پیشِ او در وَقت و ساعت هر امیر
جان بِدادی، گَر بِدو گفتی بِمیر
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل
ساخت طوماری به نامِ هر یکی
نَقْشِ هر طومارْ دیگر مَسْلَکی
حُکْمهایِ هر یکی نوعی دِگَر
این خِلافِ آن زِ پایانْ تا به سَر
در یکی راهِ ریاضَت را و جوع
رُکْنِ توبه کرده و شَرطِ رُجوع
در یکی گفته ریاضتْ سود نیست
اَنْدَرین رَهْ مَخْلَصی جُز جود نیست
در یکی گفته که جوع و جودِ تو
شِرک باشد از تو با مَعْبودِ تو
جُز تَوکُّل، جُز که تَسلیمِ تمام
در غَم و راحت، همه مَکْر است و دام
در یکی گفته که واجبْ خِدمَت است
وَرْنَه اندیشهیْ توکُّل تُهْمَت است
در یکی گفته که اَمر و نَهیهاست
بَهرِ کردن نیست، شَرحِ عَجْزِ ماست
تا که عَجْزِ خود بِبینیم اَنْدَر آن
قُدرتِ او را بِدانیم آن زمان
در یکی گفته که عَجْزِ خود مَبین
کُفرِ نِعْمَت کردن است آن عَجزْ هین
قُدرتِ خود بین که این قُدرت ازوست
قُدرتِ تو نِعْمَتِ او دان که هوست
در یکی گفته کَزین دو بَر گُذَر
بُت بُوَد هرچه بِگُنجَد در نَظَر
در یکی گفته مَکُش این شمع را
کین نَظَر چون شمع آمد جمع را
از نَظَر چون بُگْذریّ و از خیال
کُشته باشی نیمْ شبْ شَمعِ وِصال
در یکی گفته بِکُش، باکی مَدار
تا عِوَض بینی نَظَر را صد هزار
که زِ کُشتن شمعِ جان اَفْزون شود
لیلیاَت از صَبرِ تو مَجنون شود
تَرکِ دنیا هرکِه کرد از زُهدِ خویش
بیش آید پیشِ او دنیا و بیش
در یکی گفته که آن چِتْ داد حَق
بر تو شیرین کرد در ایجادْ حَق
بر تو آسان کرد و خوشْ آن را بگیر
خویشتن را دَر مَیَفکَن در زَحیر
در یکی گفته که بُگْذار آنِ خَود
کان قَبولِ طَبْعِ تو رَدّ است و بَد
راههایِ مُختلف آسان شُدهست
هر یکی را مِلَّتی چون جان شُدهست
گَر مُیَسَّر کردنِ حَقْ رَه بُدی
هر جُهود و گَبْر ازو آگَهْ بُدی
در یکی گفته مُیَسَّر آن بُوَد
که حَیاتِ دل، غذایِ جان بُوَد
هرچه ذوقِ طَبْع باشد چون گُذشت
بر نَه آرَد، هَمچو شوره، رَیْع و کَشت
جُز پَشیمانی نباشد رَیْعِ او
جُز خَسارَت پیش نارَد بَیْعِ او
آن مُیَسَّر نَبْوَد اَنْدَر عاقِبَت
نامِ او باشد مُعَسَّر عاقِبَت
تو مُعَسَّر از مُیَسَّر باز دان
عاقِبَت بِنْگَر جَمالِ این و آن
در یکی گفته که اُستادی طَلَب
عاقِبَتبینی نیابی در حَسَب
عاقِبَت دیدند هرگون مِلَّتی
لاجَرَم گشتند اسیرِ زَلَّتی
عاقِبَت دیدن نباشد دستْباف
وَرْنَه کِی بودی زِ دینها اِخْتِلاف؟
در یکی گفته که اُستا هم تویی
زان که اُستا را شِناسا هم تویی
مَرد باش و سُخرهٔ مَردان مَشو
رو سَرِ خود گیر و سَرگردان مَشو
در یکی گفته که این جُمله یکیست
هرکِه او دو بینَد اَحْوَل مَردکیست
در یکی گفته که صد یک چون بُوَد؟
این کِه اندیشد؟ مگر مَجنون بُوَد
هر یکی قولیست ضِدِّ هَمدِگَر
چون یکی باشد؟ یکی زَهر و شِکَر؟
تا زِ زَهر و از شِکَر دَر نَگْذری
کِی تو از گُلزارِ وَحدت بو بَری؟
این نَمَطْ وین نوعْ دَه طومار و دو
بَر نوشت آن دینِ عیسی را عَدو
نَقْشِ هر طومارْ دیگر مَسْلَکی
حُکْمهایِ هر یکی نوعی دِگَر
این خِلافِ آن زِ پایانْ تا به سَر
در یکی راهِ ریاضَت را و جوع
رُکْنِ توبه کرده و شَرطِ رُجوع
در یکی گفته ریاضتْ سود نیست
اَنْدَرین رَهْ مَخْلَصی جُز جود نیست
در یکی گفته که جوع و جودِ تو
شِرک باشد از تو با مَعْبودِ تو
جُز تَوکُّل، جُز که تَسلیمِ تمام
در غَم و راحت، همه مَکْر است و دام
در یکی گفته که واجبْ خِدمَت است
وَرْنَه اندیشهیْ توکُّل تُهْمَت است
در یکی گفته که اَمر و نَهیهاست
بَهرِ کردن نیست، شَرحِ عَجْزِ ماست
تا که عَجْزِ خود بِبینیم اَنْدَر آن
قُدرتِ او را بِدانیم آن زمان
در یکی گفته که عَجْزِ خود مَبین
کُفرِ نِعْمَت کردن است آن عَجزْ هین
قُدرتِ خود بین که این قُدرت ازوست
قُدرتِ تو نِعْمَتِ او دان که هوست
در یکی گفته کَزین دو بَر گُذَر
بُت بُوَد هرچه بِگُنجَد در نَظَر
در یکی گفته مَکُش این شمع را
کین نَظَر چون شمع آمد جمع را
از نَظَر چون بُگْذریّ و از خیال
کُشته باشی نیمْ شبْ شَمعِ وِصال
در یکی گفته بِکُش، باکی مَدار
تا عِوَض بینی نَظَر را صد هزار
که زِ کُشتن شمعِ جان اَفْزون شود
لیلیاَت از صَبرِ تو مَجنون شود
تَرکِ دنیا هرکِه کرد از زُهدِ خویش
بیش آید پیشِ او دنیا و بیش
در یکی گفته که آن چِتْ داد حَق
بر تو شیرین کرد در ایجادْ حَق
بر تو آسان کرد و خوشْ آن را بگیر
خویشتن را دَر مَیَفکَن در زَحیر
در یکی گفته که بُگْذار آنِ خَود
کان قَبولِ طَبْعِ تو رَدّ است و بَد
راههایِ مُختلف آسان شُدهست
هر یکی را مِلَّتی چون جان شُدهست
گَر مُیَسَّر کردنِ حَقْ رَه بُدی
هر جُهود و گَبْر ازو آگَهْ بُدی
در یکی گفته مُیَسَّر آن بُوَد
که حَیاتِ دل، غذایِ جان بُوَد
هرچه ذوقِ طَبْع باشد چون گُذشت
بر نَه آرَد، هَمچو شوره، رَیْع و کَشت
جُز پَشیمانی نباشد رَیْعِ او
جُز خَسارَت پیش نارَد بَیْعِ او
آن مُیَسَّر نَبْوَد اَنْدَر عاقِبَت
نامِ او باشد مُعَسَّر عاقِبَت
تو مُعَسَّر از مُیَسَّر باز دان
عاقِبَت بِنْگَر جَمالِ این و آن
در یکی گفته که اُستادی طَلَب
عاقِبَتبینی نیابی در حَسَب
عاقِبَت دیدند هرگون مِلَّتی
لاجَرَم گشتند اسیرِ زَلَّتی
عاقِبَت دیدن نباشد دستْباف
وَرْنَه کِی بودی زِ دینها اِخْتِلاف؟
در یکی گفته که اُستا هم تویی
زان که اُستا را شِناسا هم تویی
مَرد باش و سُخرهٔ مَردان مَشو
رو سَرِ خود گیر و سَرگردان مَشو
در یکی گفته که این جُمله یکیست
هرکِه او دو بینَد اَحْوَل مَردکیست
در یکی گفته که صد یک چون بُوَد؟
این کِه اندیشد؟ مگر مَجنون بُوَد
هر یکی قولیست ضِدِّ هَمدِگَر
چون یکی باشد؟ یکی زَهر و شِکَر؟
تا زِ زَهر و از شِکَر دَر نَگْذری
کِی تو از گُلزارِ وَحدت بو بَری؟
این نَمَطْ وین نوعْ دَه طومار و دو
بَر نوشت آن دینِ عیسی را عَدو
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه
او زِ یک رَنگیِّ عیسی بو نداشت
وَزْ مِزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت
جامۀ صد رَنگ ازان خُمِّ صَفا
ساده و یکرَنگ گشتی چون صَبا
نیست یکرَنگی کَزو خیزد مَلال
بَلْ مِثالِ ماهی و آبِ زُلال
گَرچه در خُشکی هزاران رَنگهاست
ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست
کیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟
تا بِدان مانَد مَلِک عَزَّ و جَل
صدهزاران بَحْر و ماهی در وجود
سَجده آرَد پیشِ آن اِکْرام و جود
چند بارانِ عَطا باران شُده
تا بِدان آن بَحرْ دُرّاَفْشان شُده
چند خورشیدِ کَرَم اَفْروخته
تا که ابر و بَحْرْ جودْ آموخته
پَرتوِ دانش زده بر آب و طین
تا که شُد دانه پَذیرَنده زمین
خاکْ اَمین و هرچه در وِیْ کاشْتی
بیخیانَت جِنْسِ آن بَرداشتی
این اَمانَت زان اَمانَت یافتهست
کافْتابِ عَدلْ بر وِیْ تافتهست
تا نِشان حَق نَیارَد نوبَهار
خاکْ سِرها را نکرده آشکار
آن جوادی که جَمادی را بِداد
این خَبَرها، وین اَمانَت، وین سَداد
مَر جَمادی را کُند فَضلَش خَبیر
عاقلان را کرده قَهْرِ او ضَریر
جان و دل را طاقَتِ آن جوش نیست
با کِه گویم؟ در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وِیْ چَشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وِیْ یَشْم گشت
کیمیاساز است، چِه بْوَد کیمیا؟
مُعجزه بَخش است، چِه بْوَد سیمیا؟
این ثَنا گفتن زِ منْ تَرکِ ثَناست
کین دلیلِ هستی و هستی خَطاست
پیشِ هستِ او بِبایَد نیست بود
چیست هستی پیشِ او؟ کور و کَبود
گَر نبودی کور، زو بُگْداختی
گَرمیِ خورشید را بِشْناختی
وَرْ نبودی او کَبود از تَعْزیَت
کِی فَسُردی هَمچو یَخ این ناحیَت؟
وَزْ مِزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت
جامۀ صد رَنگ ازان خُمِّ صَفا
ساده و یکرَنگ گشتی چون صَبا
نیست یکرَنگی کَزو خیزد مَلال
بَلْ مِثالِ ماهی و آبِ زُلال
گَرچه در خُشکی هزاران رَنگهاست
ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست
کیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟
تا بِدان مانَد مَلِک عَزَّ و جَل
صدهزاران بَحْر و ماهی در وجود
سَجده آرَد پیشِ آن اِکْرام و جود
چند بارانِ عَطا باران شُده
تا بِدان آن بَحرْ دُرّاَفْشان شُده
چند خورشیدِ کَرَم اَفْروخته
تا که ابر و بَحْرْ جودْ آموخته
پَرتوِ دانش زده بر آب و طین
تا که شُد دانه پَذیرَنده زمین
خاکْ اَمین و هرچه در وِیْ کاشْتی
بیخیانَت جِنْسِ آن بَرداشتی
این اَمانَت زان اَمانَت یافتهست
کافْتابِ عَدلْ بر وِیْ تافتهست
تا نِشان حَق نَیارَد نوبَهار
خاکْ سِرها را نکرده آشکار
آن جوادی که جَمادی را بِداد
این خَبَرها، وین اَمانَت، وین سَداد
مَر جَمادی را کُند فَضلَش خَبیر
عاقلان را کرده قَهْرِ او ضَریر
جان و دل را طاقَتِ آن جوش نیست
با کِه گویم؟ در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وِیْ چَشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وِیْ یَشْم گشت
کیمیاساز است، چِه بْوَد کیمیا؟
مُعجزه بَخش است، چِه بْوَد سیمیا؟
این ثَنا گفتن زِ منْ تَرکِ ثَناست
کین دلیلِ هستی و هستی خَطاست
پیشِ هستِ او بِبایَد نیست بود
چیست هستی پیشِ او؟ کور و کَبود
گَر نبودی کور، زو بُگْداختی
گَرمیِ خورشید را بِشْناختی
وَرْ نبودی او کَبود از تَعْزیَت
کِی فَسُردی هَمچو یَخ این ناحیَت؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر
هَمچو شَهْ نادان و غافِل بُد وَزیر
پَنجه میزد با قَدیمِ ناگُزیر
با چُنان قادِرْ خدایی کَزْ عَدَم
صد چو عالَمْ هست گَردانَد به دَم
صد چو عالَم در نَظَر پیدا کُند
چون که چَشمَت را به خود بینا کُند
گَر جهان پیشَت بزرگ و بیبُنیست
پیشِ قُدرت ذَرّهیی میدان که نیست
این جهانْ خود حَبْسِ جانهایِ شماست
هین، رَوید آن سو که صَحرایِ شماست
این جهانْ مَحدود و آن خود بیحَد است
نَقْش و صورت پیشِ آن مَعنی سَد است
صدهزاران نیزۀ فرعون را
دَرشِکَست از موسییی با یک عَصا
صدهزاران طِبِّ جالینوس بود
پیشِ عیسی و دَمَش اَفْسوس بود
صدهزاران دَفترِ اَشْعار بود
پیشِ حَرفِ اُمّییی آن عار بود
با چُنین غالِبْ خداوندی کسی
چون نمیرد گَر نباشد او خَسی؟
بَسْ دلِ چون کوه را اَنْگیخت او
مُرغِ زیرک با دو پا آویخت او
فَهْم و خاطِرْ تیز کردن نیست راه
جُز شِکَسته مینگیرد فَضْلِ شاه
ای بَسا گنجْ آگَنانِ کُنجکاو
کان خیال اَنْدیش را شُد ریشِ گاو
گاو کِه بْوَد تا تو ریشِ او شَوی؟
خاکْ چِه بْوَد تا حَشیشِ او شَوی؟
چون زنی از کارِ بَد شُد رویْ زَرد
مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد
عورتی را زُهره کردن مَسْخ بود
خاک و گِل گشتن نه مَسخ است ای عَنود؟
روح میبُردَت سویِ چَرخ بَرین
سویِ آب و گِل شُدی در اُسْفَلین
خویشتن را مَسْخ کردی زین سُفول
زان وجودی که بُد آن رَشکِ عُقول
پس بِبین کین مَسْخ کردن چون بُوَد؟
پیشِ آن مَسْخْ این به غایَت دون بُوَد
اسبِ هِمَّت سویِ اَخْتَر تاختی
آدمِ مَسْجود را نَشْناختی
آخِرْ آدمزادهیی ای ناخَلَف
چند پِنْداری تو پَستی را شَرَف؟
چند گویی من بِگیرَم عالَمی
این جهان را پُر کُنم از خود هَمی؟
گَر جهانْ پُر برف گردد سَر به سَر
تابِ خور بُگْدازَدَش با یک نَظَر
وِزْرِ اوّ و صد وزیر و صدهزار
نیست گَردانَد خدا از یک شَرار
عینِ آن تَخْییل را حِکْمَت کُند
عینِ آن زَهرآب را شَربَت کُند
آن گُمان اَنْگیز را سازد یَقین
مِهْرها رویانَد از اَسْبابِ کین
پَروَرَد در آتشْ ابراهیم را
ایمِنّیِ روح سازد بیم را
از سَبَب سوزیش من سوداییاَم
در خیالاتَش چو سوفَسطاییاَم
پَنجه میزد با قَدیمِ ناگُزیر
با چُنان قادِرْ خدایی کَزْ عَدَم
صد چو عالَمْ هست گَردانَد به دَم
صد چو عالَم در نَظَر پیدا کُند
چون که چَشمَت را به خود بینا کُند
گَر جهان پیشَت بزرگ و بیبُنیست
پیشِ قُدرت ذَرّهیی میدان که نیست
این جهانْ خود حَبْسِ جانهایِ شماست
هین، رَوید آن سو که صَحرایِ شماست
این جهانْ مَحدود و آن خود بیحَد است
نَقْش و صورت پیشِ آن مَعنی سَد است
صدهزاران نیزۀ فرعون را
دَرشِکَست از موسییی با یک عَصا
صدهزاران طِبِّ جالینوس بود
پیشِ عیسی و دَمَش اَفْسوس بود
صدهزاران دَفترِ اَشْعار بود
پیشِ حَرفِ اُمّییی آن عار بود
با چُنین غالِبْ خداوندی کسی
چون نمیرد گَر نباشد او خَسی؟
بَسْ دلِ چون کوه را اَنْگیخت او
مُرغِ زیرک با دو پا آویخت او
فَهْم و خاطِرْ تیز کردن نیست راه
جُز شِکَسته مینگیرد فَضْلِ شاه
ای بَسا گنجْ آگَنانِ کُنجکاو
کان خیال اَنْدیش را شُد ریشِ گاو
گاو کِه بْوَد تا تو ریشِ او شَوی؟
خاکْ چِه بْوَد تا حَشیشِ او شَوی؟
چون زنی از کارِ بَد شُد رویْ زَرد
مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد
عورتی را زُهره کردن مَسْخ بود
خاک و گِل گشتن نه مَسخ است ای عَنود؟
روح میبُردَت سویِ چَرخ بَرین
سویِ آب و گِل شُدی در اُسْفَلین
خویشتن را مَسْخ کردی زین سُفول
زان وجودی که بُد آن رَشکِ عُقول
پس بِبین کین مَسْخ کردن چون بُوَد؟
پیشِ آن مَسْخْ این به غایَت دون بُوَد
اسبِ هِمَّت سویِ اَخْتَر تاختی
آدمِ مَسْجود را نَشْناختی
آخِرْ آدمزادهیی ای ناخَلَف
چند پِنْداری تو پَستی را شَرَف؟
چند گویی من بِگیرَم عالَمی
این جهان را پُر کُنم از خود هَمی؟
گَر جهانْ پُر برف گردد سَر به سَر
تابِ خور بُگْدازَدَش با یک نَظَر
وِزْرِ اوّ و صد وزیر و صدهزار
نیست گَردانَد خدا از یک شَرار
عینِ آن تَخْییل را حِکْمَت کُند
عینِ آن زَهرآب را شَربَت کُند
آن گُمان اَنْگیز را سازد یَقین
مِهْرها رویانَد از اَسْبابِ کین
پَروَرَد در آتشْ ابراهیم را
ایمِنّیِ روح سازد بیم را
از سَبَب سوزیش من سوداییاَم
در خیالاتَش چو سوفَسطاییاَم
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم
مَکْرِ دیگر آن وزیر از خود بِبَست
وَعْظ را بُگْذاشت و در خَلْوَت نِشَست
در مُریدان دَر فَکَند از شوقْ سوز
بود در خَلْوَت چهلْ پنجاه روز
خَلْق دیوانه شُدند از شوقِ او
از فِراقِ حال و قال و ذوقِ او
لابِه و زاری هَمیکردند و او
از ریاضَت گشته در خَلْوَت دوتو
گفته ایشان نیست ما را بیتو نور
بیعَصاکَش چون بُوَد اَحْوالِ کور؟
از سَرِ اِکْرام و از بَهرِ خدا
بیش ازین ما را مَدار از خود جُدا
ما چو طِفْلانیم و ما را دایه تو
بر سَرِ ما گُسْتَرانْ آن سایه تو
گفت جانَم از مُحِبّان دور نیست
لیکْ بیرون آمدن دَستور نیست
آن امیران در شَفاعَت آمدند
وان مُریدان در شَناعَت آمدند
کین چه بَدبَختیست ما را ای کَریم
از دل و دین مانْده ما بیتو یَتیم
تو بَهانه میکُنیّ و ما زِ دَرد
میزنیم از سوزِ دلْ دَمهایِ سَرد
ما به گُفتارِ خوشَت خو کردهایم
ما زِ شیرِ حِکْمَتِ تو خَوردهایم
اَللَّهْ اَللَّهْ این جَفا با ما مَکُن
خَیْر کُن، امروز را فردا مَکُن
میدَهَد دلْ مَر تو را کین بیدِلان
بیتو گردند آخِر از بیحاصِلان؟
جُمله در خُشکی چو ماهی میطَپَند
آب را بُگْشا، زِ جو بَردار بَند
ای کِه چون تو در زمانه نیست کَس
اَللَّهْ اَللَّهْ خَلْق را فَریادْرَس
وَعْظ را بُگْذاشت و در خَلْوَت نِشَست
در مُریدان دَر فَکَند از شوقْ سوز
بود در خَلْوَت چهلْ پنجاه روز
خَلْق دیوانه شُدند از شوقِ او
از فِراقِ حال و قال و ذوقِ او
لابِه و زاری هَمیکردند و او
از ریاضَت گشته در خَلْوَت دوتو
گفته ایشان نیست ما را بیتو نور
بیعَصاکَش چون بُوَد اَحْوالِ کور؟
از سَرِ اِکْرام و از بَهرِ خدا
بیش ازین ما را مَدار از خود جُدا
ما چو طِفْلانیم و ما را دایه تو
بر سَرِ ما گُسْتَرانْ آن سایه تو
گفت جانَم از مُحِبّان دور نیست
لیکْ بیرون آمدن دَستور نیست
آن امیران در شَفاعَت آمدند
وان مُریدان در شَناعَت آمدند
کین چه بَدبَختیست ما را ای کَریم
از دل و دین مانْده ما بیتو یَتیم
تو بَهانه میکُنیّ و ما زِ دَرد
میزنیم از سوزِ دلْ دَمهایِ سَرد
ما به گُفتارِ خوشَت خو کردهایم
ما زِ شیرِ حِکْمَتِ تو خَوردهایم
اَللَّهْ اَللَّهْ این جَفا با ما مَکُن
خَیْر کُن، امروز را فردا مَکُن
میدَهَد دلْ مَر تو را کین بیدِلان
بیتو گردند آخِر از بیحاصِلان؟
جُمله در خُشکی چو ماهی میطَپَند
آب را بُگْشا، زِ جو بَردار بَند
ای کِه چون تو در زمانه نیست کَس
اَللَّهْ اَللَّهْ خَلْق را فَریادْرَس