عبارات مورد جستجو در ۸۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶ - بگریز ای میر اجل، از ننگ ما، از ننگ ما
بُگْریز ای میرِ اَجَل، از نَنْگِ ما، از ننگِ ما
زیرا نمی‌دانی شدن، هم رَنگِ ما، هم رَنگِ ما
از حَمله‌هایِ جُنْدِ او، وَزْ زَخْمه‌هایِ تُندِ او
سالم نَمانَد یک رَگَت، بر چَنگِ ما، بر چَنگِ ما
اوّل شرابی دَرکَشی، سَرمَست گردی از خوشی
بی‌خود شوی، آن گَهْ کُنی آهنگِ ما، آهنگِ ما
زین باده می‌خواهی؟ بُرو، اوّل تُنُک چون شیشه شو
چون شیشه گشتی بَرشِکَن، بر سنگِ ما، بر سنگِ ما
هر کانْ میِ اَحْمَر خورَد، با بَرگ گردد بَرخورَد
از دلْ فَراخی‌ها بَرَد، دِلْتَنگِ ما، دِلْتَنگِ ما
بَس جَرّه‌ها در جو زَنَد، بَس بَربَطِ شش تو زَنَد
بَس با شَهانْ پَهلو زَنَد، سَرهنگِ ما، سَرهنگِ ما
ماده است مرّیخِ زَمَن، این‌جا درین خنجر زدن
با مِقْنَعه کِی تان شدن، در جنگِ ما، در جنگِ ما
گر تیغ خواهی تو زِ خور، از بَدْر بَرسازی سِپَر
گر قیصری اَنْدَر گُذَر از زَنگِ ما، از زَنگِ ما
اِسْحاق شو در نَحرِ ما، خاموش شو در بَحرِ ما
تا نَشْکَنَد کَشتیِّ تو، در گَنگِ ما، در گَنگِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۸۲ - ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
ای کِه لَبِ تو چون شِکَر هان که قَرابه نَشْکَنی
وِیْ که دلِ تو چون حَجَر هان که قَرابه نَشْکَنی
عشقْ دَرون سینه شُد دلْ همه آبگینه شُد
نَرم دَرآ تو ای پسر هان که قَرابه نَشْکَنی
هر کِه اسیرِ سَر بُوَد دان که بُرونِ دَر بُوَد
خاصه که او بُوَد دوسَر هان که قَرابه نَشْکَنی
آن صَنَمِ لَطیفِ تو گرچه که شُد حَریفِ تو
دست به زُلفِ او مَبَر هان که قَرابه نَشْکَنی
تا نکُنی شِناسِ او از دلِ خود قیاسِ او
او دِگَر است و تو دِگَر هان که قَرابه نَشْکَنی
چون که شَوی تو مَستِ او باده خوری زِ دستِ او
آن نَفَسی‌ست با خَطَر هان که قَرابه نَشْکَنی
مَستْ دَرونِ سینه‌ها بر سَرِ آبگینه‌ها
نیکْ سَبُک تو بَرگُذَر هان که قَرابه نَشْکَنی
حَق چو نِمود در بَشَر جمع شُدند خیر و شَر
خیره مَشو دَرین خَبَر هان که قَرابه نَشْکَنی
یا تبریزِ شَمسِ دین گر چه شُدی تو هم نشین
تا تو نَلافی از هُنر هان که قَرابه نَشْکَنی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۸ - حکایت
هم چُنان کین جا مُغولِ حیله‌دان
گفت می‌جویَم کسی از مصریان
مصریان را جمع آرید این طَرَف
تا دَر آیَد آن کِه می‌باید به کَف
هر کِه می‌آمد بِگُفتا نیست این
هین دَرآ خواجه در آن گوشه نِشین
تا بدین شیوه همه جمع آمدند
گَردنِ ایشان بِدین حیلَت زدند
شومیِ آن که سویِ بانگِ نماز
داعیُ اللّهْ را نَبُردَندی نیاز
دَعوتِ مَکّارشان اَنْدَر کَشید
اَلْحَذَر از مَکْرِ شَیْطان ای رَشید
بانگِ درویشان و مُحتاجان بِنوش
تا نگیرد بانگِ مُحْتالیْت گوش
گَر گدایان طامِع‌اَند و زشت‌خو
در شِکَم‌خواران تو صاحب‌ْدل بِجو
در تَکِ دریا گُهَر با سنگ‌هاست
فَخْرها اَنْدَر میانِ نَنْگ‌هاست
پس بِجوشیدَند اسرائیلیان
از پِگَهْ تا جانِبِ میدانْ دَوان
چون به حیلَتْشان به میدان بُرد او
رویِ خود بِنْمودَشان بس تازه‌رو
کرد دِلْداریّ و بَخشش‌ها بِداد
هم عَطا هم وَعده‌ها کرد آن قُباد
بعد ازان گفت از برایِ جانَتان
جُمله در میدان بِخُسبید اِمْشَبان
پاسُخش دادند که خِدمَت می‌کنیم
گَر تو خواهی یک مَهْ این جا ساکِنیم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم
یا به حالِ اَوَّلینان بِنْگَرید
یا سویِ آخِر به حَزْمی دَر پَرید
حَزْم چِه بْوَد؟ در دو تَدبیر اِحْتیاط
از دو آن گیری که دور است از خُباط
آن یکی گوید دَرین رَهْ هفت روز
نیست آب و هست ریگِ پایْ‌سوز
آن دِگَر گوید دروغ است این بِران
که به هر شب چَشمه‌یی بینی رَوان
حَزْم آن باشد که بَر گیری تو آب
تا رَهی از تَرس و باشی بر صَواب
گَر بُوَد در راهْ آب این را بِریز
وَرْ نباشد وای بر مَردِ سِتیز
ای خَلیفه‌زادگان دادی کُنید
حَزْم بَهرِ روزِ میعادی کُنید
آن عَدوّی کَزْ پِدَرْتان کین کَشید
سویِ زندانَش زِ عِلّیّین کَشید
آن شَهِ شطرنجِ دل را مات کرد
از بِهِشتَش سُخْرهٔ آفات کرد
چند جا بَندَش گرفت اَنْدَر نَبَرد
تا به کُشتی دَر فَکَندَش رویْ‌زرد
این چُنین کرده‌ست با آن پَهْلَوان
سُستْ سُستَش مَنْگَرید ای دیگران
مادر و بابایِ ما را آن حَسود
تاج و پیرایه به چالاکی رُبود
کَردَشان آن جا بِرِهنه وْزار و خوار
سال‌ها بِگْریست آدم زارْ زار
که زِاشکِ چَشمِ او رویید نَبْت
که چرا اَنْدَر جَریده‌یْ لاست ثَبْت؟
تو قیاسی گیر طَرّاریْش را
که چُنان سَروَر کَنَد زو ریش را
اَلْحَذَر ای گِل‌پَرَستان از شَرَش
تیغِ لا حَوْلی زَنید اَنْدَر سَرَش
کو هَمی‌بینَد شما را از کَمین
که شما او را نمی‌بینید هین
دایما صَیّاد ریزَد دانه‌ها
دانه پیدا باشد و پنهانْ دَغا
هر کجا دانه بِدیدی اَلْحَذَر
تا نَبَندَد دامْ بر تو بال و پَر
زان که مُرغی کو به تَرکِ دانه کرد
دانه از صَحرایِ بی‌تَزویر خَورْد
هم بِدان قانِع شُد و از دامْ جَست
هیچ دامی پَرّ و بالَش را نَبَست
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا
رَفت مُرغی در میانِ مَرغْزار
بود آن جا دامْ از بَهْرِ شکار
دانهٔ چَندی نَهاده بر زمین
وان صَیاد آن جا نِشَسته درکَمین
خویشتن پیچیده در بَرگ و گیاه
تا دَراُفْتَد صَیْدِ بیچاره زِ راه
مُرغَک آمد سویِ او از ناشِناخت
پَسْ طَوافی کرد و پیشِ مَرد تاخت
گفت او را کیستی تو سَبزپوش
در بیابانْ در میانِ این وُحوش؟
گفت مَردِ زاهِدَم من مُنْقَطِع
با گیاهی گشتم این جا مُقْتَنِع
زُهد و تَقْوی را گُزیدَم دین و کیش
زان که می‌دیدم اَجَل را پیشِ خویش
مرگِ هَمسایه مرا واعِظ شُده
کَسْب و دُکّان مرا بَرهَم زَده
چون به آخِر فَرد خواهم مانْدن
خو نَبایَد کرد با هر مَرد و زن
رو بخواهم کرد آخِر در لَحَد
آن بِهْ آید که کُنم خو با اَحَد
چو زَنَخ را بَست خواهند ای صَنَم
آن بِهْ آید که زَنَخ کمتر زَنَم
ای به زَرْبَفْت و کَمَر آموخته
آخِرسْتَت جامه‌یی نادوخته
رو به خاک آریم کَزْ وِیْ رُسته‌ایم
دل چرا در بی‌وَفایانْ بَسته‌ایم؟
جَدّ و خویشان مانْ قَدیمی چارْطَبْع
ما به خویشی عاریَت بَستیم طَبْع
سال‌ها هم‌صُحبَتیّ و هَمدَمی
با عَناصر داشت جسمِ آدمی
روحِ او خود از نُفوس و از عُقول
روحْ اُصولِ خویش را کرده نُکول
از عُقول و از نُفوسِ پُر صَفا
نامه می‌آید به جانْ کِی بی‌وَفا
یارَکانِ پنجْ روزه یافتی
رو زِ یارانِ کُهَن بَرتافتی
کودکان گَرچه که در بازی خوشَند
شب کَشانْشان سویِ خانه می‌کَشَند
شُد بِرِهنه وَقِت بازی طِفْلِ خُرد
دُزد از ناگَهْ قَبا و کَفش بُرد
آن چُنان گرمْ او به بازی دَر فُتاد
کان کُلاه و پیرهَن رَفتَش زِ یاد
شُد شَب و بازیِّ او شُد بی‌مَدَد
رو ندارد کو سویِ خانه رَوَد
نی شَنیدی اِنِّما الدُّنیا لَعِبْ
بادْ دادی رَخْت و گشتی مُرتَعِب
پیش از آن که شب شود جامه بِجو
روز را ضایِع مَکُن در گفت و گو
من به صَحرا خَلْوَتی بُگْزیده‌ام
خَلْق را من دُزدِ جامه دیده‌ام
نیمِ عُمر از آرزویِ دِلْسِتان
نیمِ عُمر از غُصّه‌های دشمنان
جُبّه را بُرد آن کُلَه را این بِبُرد
غَرقِ بازی گشته ما چون طِفْلِ خُرد
نَک شبانگاهِ اَجَل نزدیک شُد
خَلِّ هذَا اللِّعْبِ بَسَّکْ لاتَعُد
هین سَوارِ توبه شود در دُزد رَس
جامه‌ها از دُزد بِسْتان باز پَس
مَرکَبِ توبه عَجایِب مَرکَب است
بر فَلَک تازَد به یک لحظه زِ پَست
لیکْ مَرکَب را نِگَه می‌دار از آن
کو بِدُزدید آن قَبایَت را نَهان
تا نَدُزدَد مَرکَبَت را نیز هم
پاسْ دار این مَرکَبَت را دَمْ به دَمْ
سعدی : غزلیات
غزل ۶۲۱ - سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی
سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی
طوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی
کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد
دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی
تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی
از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم
خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی
گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکارمی‌کنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی
دستان به خون تازه بیچارگان خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی
تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی
گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار می‌کنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد چو تو زنهار می‌کنی
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
دو همراز
در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست
بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا
چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست
ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم
ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست
هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد
مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست
من از میان بروم، چون خطر شود نزدیک
تو چون کنی، که ترا قدرت پریدن نیست
هزار چشمهٔ روشن، هزار برکهٔ پاک
بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست
بگفت منزل مقصود آنچنان دور است
که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست
هزار رشته، برین کارگاه می‌پیچند
ولی چه سود، که هر دیده بهر دیدن نیست
ز خرمن فلک، ایدوست خوشه‌ای نبری
که غنچه و گل این باغ، بهر چیدن نیست
اگر ز آب گریزی، بخشکیت بزنند
ازین حصار، کسی را ره رهیدن نیست
به پرتگاه قضا، مرکب هوی و هوس
سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست
بپای گلبن زیبای هستی، این همه خار
برای چیست، اگر از پی خلیدن نیست
چنان نهفته و آهسته می‌نهند این دام
که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست
سموم فتنه، چو باد سحرگهی نسوزد
بجز نشان خرابی، در آن وزیدن نیست
چو من بخاک تپیدم، تو سوختی بشرار
دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست
براه گرگ حوادث، شبان بخواب رود
چو خفت، گله چه داند گه چریدن نیست
برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ
ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست
متاع حادثه، روزی بقهر بفروشند
چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
کمان قضا
موشکی را بمهر، مادر گفت
که بسی گیر و دار در ره ماست
سوی انبار، چشم بسته مرو
که نهان، فتنه‌ها به پیش و قفاست
تله و دام و بند بسیار است
دهر بی‌باک و چرخ، بی‌پرواست
تله مانند خانه‌ایست نکو
دام، مانند گلشنی زیباست
ای بسا رهنما که راهزن است
ای بسا رنگ خوش، که جانفرساست
زاهنین میله، گردکان مربای
که چنین لقمه، خون دل، نه غذاست
هر کجا مسکنی است، کالائی است
هر کجا سفره‌ایست، نان آنجاست
تلهٔ محکمی به پشت در است
گربهٔ فربهی است، میان سراست
آنچنان رو، که غافلت نکشند
خنجر روزگار، خون پالاست
هر نشیمن، نه جای هر شخصی است
هر گذرگه، نه در خور هر پاست
اثر خون، چو در رهی بینی
پا در آن ره منه، که راه بلاست
هرگز ایمن مشو، که حملهٔ چرخ
گر ز امروز بگذرد، فرداست
وقت تاراج و دستبرد، شب است
روز، هنگام خواب و نشو و نماست
سر میفراز نزد شبرو دهر
که بسی قامت از جفاش، دوتاست
موشک آزرده گشت و گفت خموش
عقل من، بیشتر ز عقل شماست
خبرم هست ز آفت گردون
تله و دام، دیده‌ام که کجاست
از فراز و نشیب، آگاهم
میشناسم چه راه، راه خطاست
هر کسی جای خویش میداند
پند و اندرز دیگران بیجاست
این سخن گفت و شد ز لانه برون
نظری تند کرد، بر چپ و راست
دید در تلهٔ نو رنگین
گردکانی در آهنی پیداست
هیچ آگه نشد ز بی‌خردی
کاندران سهمگین حصار، چهاست
یا در آن روشنی، چه تاریکی است
یا در آن یکدلی، چه روی و ریاست
بانگ برداشت، کاین نشیمن پاک
چه مبارک مکان روح‌افزاست
تله گفتا، مایست در بیرون
بدرون آی، کاین سراچه تراست
اگرت زاد و توشه نیست، چه غم
زانکه این خانه، پر ز توش و نواست
جای، تا کی کنی بزیر زمین
رونق زندگی ز آب و هواست
اندرین خانه، بین رهزن نیست
هر چه هست، ایمنی و صلح و صفاست
نشنیدم بنا، چنین محکم
گر چه در دهر، صد هزار بناست
جای انده، درین مکان شادیست
جای نان، اندرین سرا حلواست
موش پرسید، این کمانک چیست
تله خندید، کاین کمان قضاست
اندر آی و بچشم خویش بین
کاندرین پرده‌ها، چه شعبده‌هاست
موشک از شوق جست و شد بدرون
تا که او جست، بانگ در بر خاست
بهر خوردن، چو کرد گردن کج
آهنی رفت و بر گلویش راست
رفت سودی کند، زیان طلبید
خواست بر تن فزاید، از جان کاست
کودکی کاو ز پند و وعظ گریخت
گر بچاه است، دم مزن که چراست
رسم آزادگان چه میداند
تیره‌بختی که پای بند هوی ست
خویش را دردمند آز مکن
که نه هر درد را امید دواست
عزت از نفس دون مجو، پروین
کاین سیه رای، گمره و رسواست
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۷۸ - درآمد دوش دلدارم به یاری
درآمد دوش دلدارم به یاری
مرا گفتا بگو تا در چه کاری
حرامت باد اگر بی ما زمانی
برآوردی دمی یا می برآری
چو با ما می‌توانی بود هر شب
روا نبود که بی ما شب گذاری
چو با ما غمگساری می‌توان کرد
چرا با دیگری غم می گساری
خوشی با دشمن ما در نشستی
نباشد این دلیل دوستداری
بدان می‌داریم کز عزت خویش
تو را در خاک اندازم به خواری
به تنهاییت بگذارم که تا تو
بمانی تا ابد در بیقراری
چو بشنیدم ز جانان این سخن‌ها
بدو گفتم که دست از جمله داری
ولیکن چون تو یار غمگنانی
مرا از ننگ من برهان به یاری
که گر عطار در هستی بماند
برو گریند عالمیان به زاری
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۱۳۴ - گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد
گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد
تا خصم من از جان تو برنارد گرد
گفتم که نبایدت غم جانم خورد
در کوی تو کشته به که از روی تو فرد
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۱۱ - ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس
طرفه‌ست که جز در تو نیاویزد خس
هش دار که تا با تو کم آمیزد خس
زیرا همه آب دیده‌ها ریزد خس
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۹۳ - ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری
ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری
ای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری
ای سوار فرد از لشکر جدا افتاده‌ای
یا از آن ترکان یغماپیشهٔ غارتگری
آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر
آشکارا گر چه با من همچو شیر و شکری
خواه شکر ریز و خواهی زهر در جامم که تو
گر چه زهرم می‌چشانی از شکر شیرین تری
وحشی آن صید افکنت گر افکند در خون منال
نیستی لایق به فتراکش که صید لاغری
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۰۳ - ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،
ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،
تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حریم می نکند جان تو قرار
تا ناوری دل از حرم دلبران برون
برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین
چون من غریب و زار به مازندران درون
زیرا که عیب و علت کندی کاردار
سوهان علاج داند کرد و فسان فسون
دنیا ز من بجست، چون من دین بیافتم
طاعت همیم دارد دندان کنان کنون
گر بر سر برآوری ز گریبان دین حق
با ناکسان کله زن و با خاسران سرون
با اهل خویش گوهر دین تو روشن است
اینجاست مانده در کف بیگانگان نگون
با اهل علم و مرد خردمند کن، مکن
با مردمان خس به مثل با سگان سکون
ناید ز چوب کژ ستون، گر تو راستی
دین را به جز تو نیست سوی راستان ستون
هشیار باش و راست رو و هر سوی متاز
در جوی و جر جهل چو این ماهیان هیون
مغزت تهی ز علم و معده‌ت از طعام پر
هل تا چو خر کنند پر این خربطان بطون
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۶ - طوطی دم دینار نشان است آن لب
طوطی دم دینار نشان است آن لب
غماز و دو روی از پی آن است آن لب
زنهار میالای در آن لب نامم
کآلودهٔ لب‌های کسان است آن لب
خاقانی : رباعیات
شماره ۳۲۲ - خاقانی اگر بسیج رفتن داری
خاقانی اگر بسیج رفتن داری
در ره چو پیاده هفت مسکن داری
فرزین نتوانی شدن اندیشم از آنک
در راه بسی سپاه رهزن داری
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۷۱ - زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمد
زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمد
رخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد
دزدست و شب تیره، چشم همگان خیره
گفتیم: مشوطیره، زنهار، که دزد آمد
این دزد عسس جامه، در گرمی هنگامه
می‌دزدد و می‌گوید: هشدار، که دزد آمد
دزدان جهان گشته، در خرقه نهان گشته
تا نیک بنشناسد عیار، که دزد آمد
این طرفه که: دزد آمد، در خرقه به مزد آمد
مزدی بده، از گفتم: بیدار، که دزد آمد
ای اوحدی، ار با تو نقدیست، به خلوت بر
پس بر درخلوت زن مسمار، که دزد آمد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۸۷ - گر دهد یارت امان ایمن مشو
گر دهد یارت امان ایمن مشو
ور ببخشاید، به جان ایمن مشو
آن زمان کت گوید: ای من جمله تو
جمله مکرست، آن زمان ایمن مشو
روی او را گر ببینی آشکار
باز خواهد شد نهان، ایمن مشو
گر کنارت، گوید: از زر پر کنم
تا نبندی در میان، ایمن مشو
وقت بیگاهست، ها! گامی بپوی
دزد همراهست، هان! ایمن مشو
گر شوی ایمن ز خوف دزد، نیز
از خلاف کاروان ایمن مشو
ور نماز و روزه گمراهت کند
از غرور این و آن ایمن مشو
چون نهد دیوانه‌ای دانات نام
عاقلی؟ خود را بدان، ایمن مشو
از کرامات ار بپری در هوا
از هوا و از هوان ایمن مشو
ای که اندر بی‌نشانی می‌روی
از حریف بی‌نشان ایمن مشو
اوحدی،چون سرش آمد بر زبان
سر نگه دار، از زبان ایمن مشو
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
غزل
مشو عاشق، که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش میزنی در خرمن خویش
ندانی این و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوی را غم
که روزی خان ومانت را بسوزد
ز دیده اشک خون چندین مباران
که ترسم دیدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پیدا و نهانت را بسوزد؟
ز لعلم چاشنی جستی به بوسه
نترسیدی دهانت را بسوزد؟
مبر نام من، ار نه با رخ خویش
بگویم تا: زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد
هاتف اصفهانی : مطایبات
شماره ۱ - بیار وعده خلافم گر اتفاق افتاد
بیار وعده خلافم گر اتفاق افتاد
نخست گوشزدش این پیام خواهم کرد
که تا کیم به فسون گویی آنچه می‌خواهی
به صبح اگرچه نکردم به شام خواهم کرد
خدا گواست که گر آنچه گرفته‌ام نکنی
ز حرف تلخ تو را تلخکام خواهم کرد
ز هزل شربت زهرت به کام خواهم ریخت
ز هجو جرعهٔ خونت به کام خواهم کرد
همین نه هجو تو بی‌آبروی خواهم گفت
که قصد جان تو بی‌ننگ و نام خواهم کرد
اگر بزودی زود آنچه گفته‌ام کردی
ز هجو تیغ زبان در نیام خواهم کرد
بر آستان شب و روزت مقیم خواهم شد
به خدمتت گه و بیگه قیام خواهم کرد
همین نه بلکه تو را با وجود اینهمه نقص
ز مدح غیرت ماه تمام خواهم کرد
ز نیت خودت آگاه ساز تا من هم
ازین دو کار بدانم کدام خواهم کرد
هاتف اصفهانی : مطایبات
شماره ۲ - با حریفی که بی‌سبب دارد
با حریفی که بی‌سبب دارد
سر آزار من بگو زنهار
گرچه از حکه در تعب باشی
... خر را به ... خویش مخار
هان و هان راه خویش گیر و برو
به دم مار خفته پا مگذار