در این شعر، شاعر از گفتگوی خود با معشوقهاش میگوید که از او میپرسد چرا بدون او وقت میگذراند و با دیگران غمگساری میکند. معشوقه به او هشدار میدهد که اگر به این رفتار ادامه دهد، او را به خواری خواهد انداخت و تنها خواهد گذاشت. شاعر در پاسخ از معشوقه میخواهد که او را از این ننگ نجات دهد و به او کمک کند تا از این وضعیت رهایی یابد.
این شعر به دلیل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی، نیاز به درک و تجربه بیشتری از روابط عاطفی دارد که معمولاً برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از زبان و مفاهیم شعری ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
غزل ۷۷۸ - درآمد دوش دلدارم به یاری
مرا گفتا بگو تا در چه کاری ۱
حرامت باد اگر بی ما زمانی
برآوردی دمی یا می برآری ۲
چو با ما میتوانی بود هر شب
روا نبود که بی ما شب گذاری ۳
چو با ما غمگساری میتوان کرد
چرا با دیگری غم می گساری ۴
خوشی با دشمن ما در نشستی
نباشد این دلیل دوستداری ۵
بدان میداریم کز عزت خویش
تو را در خاک اندازم به خواری ۶
به تنهاییت بگذارم که تا تو
بمانی تا ابد در بیقراری ۷
چو بشنیدم ز جانان این سخنها
بدو گفتم که دست از جمله داری ۸
ولیکن چون تو یار غمگنانی
مرا از ننگ من برهان به یاری ۹
که گر عطار در هستی بماند
برو گریند عالمیان به زاری ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.