عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۸ - فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
فَخْرِ جُمله ساقیانی ساغَرَت در کار باد
چَشمِ تو مَخْمور باد و جانِ ما خَمّار باد
ای زِ نوشانوشِ بَزمَت هوش­ها بیهوش باد
وِیْ زِ جوشاجوشِ عشقَتْ عقلْ بی‌دَسْتار باد
چون زنانِ مصرْ جان را دست و دلْ مَجْروح باد
یوسُفِ مصری همیشه شورشِ بازار باد
ساقیا از دستِ تو بَسْ دست­ها از دست شُد
مَستِ تو از دستِ تو پیوسته بَرخورْدار باد
مَغزِ ما پُربادْ باد و مَشک ما پُرآبْ باد
بادِ ما را و آبِ ما را عشقْ پَذْرُفتار باد
شاهِ خوبانْ میرِ ما و عشقْ گیراگیرِ ما
جانِ دولَتْ یارِ ما و بَخت و دولَتْ یار باد
سَرکَشیم و سَرخوشیم و یکدِگَر را می‌کَشیم
این وجودِ ما همیشه جاذِبِ اَسْرار باد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش
خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش
به فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش
جنون در لجّه‌ای آواره دارد کشتی شوقم
که بیم صد خطر می‌جوشد از هر موج امیدش
من و سیر گلستانی که هنگام خزان در وی
توانم میوة خورشید چید از سایة بیدش
به خون عیش شستم دست خواهش اندر آن کشور
که ماتم می‌برد گلگونه از رخسارهٔ عیدش
صفای باطن صافی‌دلان باده از ما پرس
که با خشت سر خم فارغم از جام جمشیدش
فلک گر در غبار خاطر ما دامن آلاید
به آب صبح نتوان شست گرد از روی خورشیدش
ز آباد دو عالم کرده خوش ویرانهٔ غم را
بنازم همّت فیّاض و این اندازهٔ دیدش