عبارات مورد جستجو در ۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۴ - می‌خرامد آفتاب خوب رویان ره کنید
می‌خُرامَد آفتابِ خوب رویان رَهْ کنید
روی­ها را از جَمالِ خوبِ او چون مَهْ کنید
مُردگانِ کُهنه را رویَش دو صد جان می‌دَهَد
عاشقانِ رَفته را از رویِ او آگَهْ کنید
از کَفِ آن هر دو ساقی چَشم او و لَعْلِ او
هر زمانی میْ خورید و هر زمانی خَهْ کنید
جانِبِ صَحرایِ رویَش طُرفه چاهی گفته اند
قَصدِ آن صَحرا کنید و نِیَّتِ آن چَهْ کنید
نَک نشانِ روشنی در خیمه‌ها تابان شُده­ست
گوشِ اَسْپان را به سویِ خیمه و خَرگَهْ کنید
آستانِ خَرگَهَش شُد کَهْرُبایِ عاشقان
عاشقان لاغَر تَنِ خود را چو بَرگِ کَهْ کنید
در خُمارِ چَشمِ مَستَش چَشم­ها روشن کنید
وَزْ برایِ چَشمِ بَد را ناله و آوَهْ کنید
شاهِ جان­ها شَمسِ تبریزی­ست وین دَمْ آنِ اوست
رُخ بِدو آرید و خود را جُمله ماتِ شَهْ کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۰ - من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
من دُزد دیدم کو بَرَد مال و مَتاعِ مَردمان
این دُزدِ ما خود دُزد را چون می‌بِدُزدَد از میان؟
خواهند از سُلطانْ اَمان چون دُزد اَفْزونی کُند
دُزدی چو سُلطان می‌کُند پس از کجا خواهند اَمان؟
عشق است آن سُلطان که او از جُمله دُزدان دلْ بَرَد
تا پیشِ آن سَرکَش بَرَد حَق سَرکَشان را موکَشان
عشق است آن دُزدی که او از شِحْنِگان دل می‌بَرَد
در خِدمَتِ آن دُزد بین تو شِحْنگانِ‌ بی‌کَران
آواز دادم دوش من کِی خُفتگان دُزد آمده است
دُزدید او از چابُکی در حینْ زَبانَم از دَهان
گفتم بِبَندم دستِ او خود بَست او دَستانِ من
گفتم به زندانَش کُنم او می‌نگُنجَد در جهان
از لَذَّت دُزدیِّ او هر پاسْبان دُزدی شُده
از حیله و دَستانِ او هر زیرکی گشته نَهان
خَلْقی بِبینی نیم شب جمع آمده کانْ دُزد کو؟
او نیز می‌پُرَسَد که کو آن دُزد؟ او خود در میان
ای مایه هر گفت و گو ای دُشمن و ای دوست رو
ای هم حَیاتِ جاودان ای هم بَلایِ ناگهان
ای رفته اَنْدَر خونِ دل ای دلْ تو را کرده بِحِل
بر من بِزَن زَخْم و مَهِل حَقّا‌ نمی‌خواهم اَمان
سخته کَمانی خوش بِکَش بر من بِزَن آن تیرِ خَوش
ای من فِدایِ تیرِ تو ای من غُلامِ آن کَمان
زَخْمِ تو در رَگ‌های من جان است و جان اَفْزایِ من
شمشیرِ تو بر نایِ من حیف است ای شاهِ جهان
کو حَلْقِ اسماعیل تا از خَنجَرت شُکری کُند؟
جِرجیس کو کَزْ زَخْمِ تو جانی سِپارَد هر زمان؟
شَهْ شَمسِ تبریزی مَگَر چون بازآید از سَفَر
یک چند بود اَنْدَر بَشَر شُد هَمچو عَنْقا‌ بی‌نشان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۹ - ای از تو من برسته، ای هم توام بخورده
ای از تو من بِرُسته، ای هم تواَم بِخورده
هم در تو می‌گُدازم، چون از تواَم فَسُرده
گَهْ در کَفَم فَشاری، گَهْ زیرِ پا به هر غَم
زیرا که میْ نَگَردد انگورِ نافَشُرده
چون نورِ آفتابی بر خاکِ ما فَکَندی
وان گاه اندک اندک، باز آن طَرَف بِبُرده
از روزَنِ تَنِ خود، چون نورْ بازگَردیم
در قُرصِ آفتابی، پاک از گناه و خُرده
آن کَس که قُرص بینَد، گوید که گشت زنده
وان کو به روزَن آید، گوید فُلان بِمُرده
در جامِ رنج و شادی، پوشیده اصلِ ما را
در مَغزِ اصلْ صافیم، باقی بِمانْده دُردِه
ای اصلِ اصلِ دل‌ها ای شَمسِ حَقِّ تبریز
ای صد جِگَر کَبابَت، تا چیست قَدْرِ گُرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۷ - آفتابا سوی مه رویان شدی
آفتابا سوی مَهْ رویان شُدی
چَرخ را چون ذَرِّه‌ها بَرهَم زدی
آتشی در کُفر و ایمانْ شُعله زد
چون بِگُسْتَردی تو دینِ بیخودی
پَست و بالا عشقْ پُر شُد هَمچو بَحْر
چَشمه چَشمه، جوشْ جوشِ سَرمَدی
عالَمی پُرآتشِ عُشّاق بود
بر سَرِ آتش، تو آتش آمدی
هر سَحَرگَهْ پیشِ قانون‌‌هایِ تو
سَجده آرَد دینِ پاکِ اَحمدی
بی وجودی گَر تو را نُقصانْ نَهَد
بی وجودان را چه نیکی یا بَدی؟
خاکِ پایِ شَمسِ تبریزی بِبوس
تا بَرآری سَر زِ سَعْد و اَسْعَدی
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۲۱ - در بیان آنکه چنانکه موسی علیه السلام باقوت نبوت و عظمت رسالت جویای خضر علیه السلام گشته بود مولانا قدسنا الله بسره العزیز باوجود چندین فضایل و خصال و مقامات و کرامات و انوار و اسرار که در دور و طور خود بی نظیر بود و مثل نداشت طالب شمس الدین تبریزی قدس اللّه سره العزیز گشته بود
غرضم از کلیم مولاناست
آنکه او بی نظیر و بیهمتاست
آنکه چون او نبود کس بجهان
آنکه بود از جهان همیشه جهان
نسبت او باولیای کرام
بود همچون خواص را بعوام
پیش او جمله همچو طفل بدند
بر لطف و صفاش ثقل بدند
گر بدیدی ورا ز دور جنید
از کمین نکته اش شدی او صید
بوسعید ار چه بود شیخ فرید
گر بدیدی ورا شدیش مرید
آنکه در فقر و عشق یکتا بود
آنکه جایش همیشه بیجا بود
آنکه گر روح او دو بر بردی
لرزه در ا رض و در سما فتدی
آنکه در دورها چو او ناید
نی فلک همچو او مهی زاید
آنکه اندر علوم فایق بود
بسری شیوخ لایق بود
مفتیان گزیده شاگردش
همه صف ها زده ز جان گردش
اولیاهم که صاحب حال اند
همه بر روی او چو یک خالند
لطف و خوبی خال نز روی است
همه خال آمدند و رو ا وی است
هر مریدش زبایزید افزون
هر یکی در وله دو صد ذوالنون
با چنین عز و قدر و فضل و کمال
دایما بود طالب ابدال
طالب آخر رسد بمطلوبش
گر بود راست عشق محبوبش
زانکه جوینده است یابنده
خنک آنکس که شد ورابنده
بنده شاه است چون بود صادق
زانکه معشوق میشود عاشق
خضرش بود شمس تبریزی
آنکه با او اگر درآمیزی
هیچکس را بیک جوی نخری
پرده های ظلام را بدری
آنکه از مخفیان نهان بود او
خسرو جمله و اصلان بود او
اولیا گر ز خلق پنهان اند
خلق جسم اند و اولیا جان اند
جسم جان را کجا تواند دید
راه جان را بجان توان ببرید
اینچنین اولیا که بینا اند
از ازل عالم اند و والااند
شمس تبریز را نمیدیدند
در طلب گرچه بس بگردیدند
غیرت حق ورا نهان میداشت
دور از وهم و از گمان میداشت


عبدالقهّار عاصی : رباعیات
رباعی ۱۲ - عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش
عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش
شمس آینهٔ تمام‌قدِّ صنمش
سالارِ‌قلندرانِ‌بلخ آمده‌است
ای قونیه جان نثار کن در قدمش