عبارات مورد جستجو در ۲۱۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۸ - گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
گرچه در مَستی خَسی را تو مُراعاتی کُنی
وان کِه نَفیِ مَحْض باشد، گرچه اِثْباتی کُنی
آن کِه او رَدِّ دل است از بَددرونیهایِ خویش
گَر نِفاقی پیشَش آری، یا که طاماتی کُنی
وَرْتو خود را از بَدِ او کور و کَر سازی دَمی
مَدْحِ سِرِّ زشتِ او، یا تَرکِ زَلّاتی کُنی
آن تَکَلُّف چند باشد؟ آخِر آن زشتیِّ او
بر سَر آید تا تو بُگْریزیّ و هَیهاتی کُنی
او به صُحبَتها نَشایَد، دور دارَش ای حکیم
جُز که در رَنجَش، قَضا گو، دَفْعِ حاجاتی کُنی
مَر مُناجاتِ تو را با او نباشد هَمدَم او
جُز برایِ حاجَتَش با حَقْ مُناجاتی کُنی
آن مُراعاتِ تو او را در غَلَطها اَفکَند
پس مُلازم گَردد او، وَزْ غُصّه وَیلاتی کُنی
آن طَرَب بُگْذشت، او در پیش چون قولِنْج مانْد
تا گُریزی از وَثاق و یا که حیلاتی کُنی
آن کسی را باش کو، دَر گاهِ رنج و خُرَّمی
هست هَمچون جَنَّت و چون حور، کِش هاتی کُنی
از هواخواهانِ آن مَخْدومْ شَمسُ الدّین بُوَد
شاید او را گَر پَرَستی، یا که چون لاتی کُنی
وَرْنه بُگْریز از دِگَر کَس، تا به تبریزِ صَفا
تا شَوی مَست از جَمال و ذوق و حالاتی کُنی
وان کِه نَفیِ مَحْض باشد، گرچه اِثْباتی کُنی
آن کِه او رَدِّ دل است از بَددرونیهایِ خویش
گَر نِفاقی پیشَش آری، یا که طاماتی کُنی
وَرْتو خود را از بَدِ او کور و کَر سازی دَمی
مَدْحِ سِرِّ زشتِ او، یا تَرکِ زَلّاتی کُنی
آن تَکَلُّف چند باشد؟ آخِر آن زشتیِّ او
بر سَر آید تا تو بُگْریزیّ و هَیهاتی کُنی
او به صُحبَتها نَشایَد، دور دارَش ای حکیم
جُز که در رَنجَش، قَضا گو، دَفْعِ حاجاتی کُنی
مَر مُناجاتِ تو را با او نباشد هَمدَم او
جُز برایِ حاجَتَش با حَقْ مُناجاتی کُنی
آن مُراعاتِ تو او را در غَلَطها اَفکَند
پس مُلازم گَردد او، وَزْ غُصّه وَیلاتی کُنی
آن طَرَب بُگْذشت، او در پیش چون قولِنْج مانْد
تا گُریزی از وَثاق و یا که حیلاتی کُنی
آن کسی را باش کو، دَر گاهِ رنج و خُرَّمی
هست هَمچون جَنَّت و چون حور، کِش هاتی کُنی
از هواخواهانِ آن مَخْدومْ شَمسُ الدّین بُوَد
شاید او را گَر پَرَستی، یا که چون لاتی کُنی
وَرْنه بُگْریز از دِگَر کَس، تا به تبریزِ صَفا
تا شَوی مَست از جَمال و ذوق و حالاتی کُنی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴۸ - رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت
از صَحابه خواجهیی بیمار شُد
وَنْدَر آن بیماریاَش چون تار شُد
مُصْطَفی آمد عِیادت سویِ او
چون همه لُطْف و کَرَم بُد خویِ او
در عِیادت رَفتنِ تو فایدهست
فایدهیْ آن باز با تو عایدهست
فایدهیْ اَوَّل که آن شَخصِ عَلیل
بوک قُطْبی باشد و شاهِ جَلیل
چون دو چَشمِ دلْ نداری ای عَنود
که نمیدانی تو هیزُم را زِ عود
چون که گنجی هست در عالَم مَرَنج
هیچ ویران را مَدانْ خالی زِ گنج
قَصدِ هر درویش میکُن از گِزاف
چون نِشان یابی به جِد، میکُن طَواف
چون تو را آن چَشمِ باطنْبین نبود
گنج میپِنْدار اَنْدَر هر وجود
وَرْ نباشد قُطْبْ یارِ رَهْ بُوَد
شَهْ نباشد، فارِسِ اِسْپَهْ بُوَد
پَس صِلهی یارانِ رَهْ لازم شُمار
هر کِه باشد، گَر پیاده، گَر سَوار
وَرْ عَدو باشد، همین اِحْسان نِکوست
که به اِحْسانْ بَسْ عَدو گشتهست دوست
وَرْ نگردد دوست، کینَش کَم شود
زان که اِحْسانْ کینه را مَرهَم شود
بَسْ فَواید هست غیرِ این، وَلیک
از درازی خایِفَم ای یارِ نیک
حاصِل این آمد که یارِ جمع باش
هَمچو بُتْگَر از حَجَر یاری تَراش
زان کِه اَنبوهیّ و جمعِ کاروان
رَهْزَنان را بِشْکَنَد پُشت و سِنان
وَنْدَر آن بیماریاَش چون تار شُد
مُصْطَفی آمد عِیادت سویِ او
چون همه لُطْف و کَرَم بُد خویِ او
در عِیادت رَفتنِ تو فایدهست
فایدهیْ آن باز با تو عایدهست
فایدهیْ اَوَّل که آن شَخصِ عَلیل
بوک قُطْبی باشد و شاهِ جَلیل
چون دو چَشمِ دلْ نداری ای عَنود
که نمیدانی تو هیزُم را زِ عود
چون که گنجی هست در عالَم مَرَنج
هیچ ویران را مَدانْ خالی زِ گنج
قَصدِ هر درویش میکُن از گِزاف
چون نِشان یابی به جِد، میکُن طَواف
چون تو را آن چَشمِ باطنْبین نبود
گنج میپِنْدار اَنْدَر هر وجود
وَرْ نباشد قُطْبْ یارِ رَهْ بُوَد
شَهْ نباشد، فارِسِ اِسْپَهْ بُوَد
پَس صِلهی یارانِ رَهْ لازم شُمار
هر کِه باشد، گَر پیاده، گَر سَوار
وَرْ عَدو باشد، همین اِحْسان نِکوست
که به اِحْسانْ بَسْ عَدو گشتهست دوست
وَرْ نگردد دوست، کینَش کَم شود
زان که اِحْسانْ کینه را مَرهَم شود
بَسْ فَواید هست غیرِ این، وَلیک
از درازی خایِفَم ای یارِ نیک
حاصِل این آمد که یارِ جمع باش
هَمچو بُتْگَر از حَجَر یاری تَراش
زان کِه اَنبوهیّ و جمعِ کاروان
رَهْزَنان را بِشْکَنَد پُشت و سِنان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار
ای برادر بود اَنْدر مامَضی
شهرییی با روستایی آشنا
روستایی چون سویِ شهر آمدی
خَرْگَه انْدَر کویِ آن شهری زدی
دو مَهْ و سه ماه مِهْمانَش بُدی
بر دُکانِ او و بر خوانَش بُدی
هر حَوایج را که بودَش آن زمان
راست کردی مَردِ شهری رایِگان
رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو
هیچ مینایی سویِ دِهْ فُرْجهجو
اَللّهْ اَللّهْ جُمله فرزندان بیار
کین زمانِ گُلْشَن است و نوبهار
یا به تابستان بیا، وَقتِ ثَمَر
تا بِبَندم خِدمَتَت را من کَمَر
خَیْل و فرزندان و قَوْمَت را بیار
در دِهِ ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خِطّهٔ دِهْ خَوش بُوَد
کِشتزار و لالهٔ دِلکَش بُوَد
وَعده دادی شهری او را دَفْعِ حال
تا بَرآمَد بَعدِ وَعده هشت سال
او به هر سالی هَمیگفتی که کِی
عَزْم خواهی کرد؟ کامَد ماهِ دِیْ
او بَهانه ساختی کِامْسالْمان
از فُلان خِطّه بِیامَد میهمان
سالِ دیگر گَر تَوانَم وارَهید
از مُهِمّات، آن طَرَف خواهم دَوید
گفت هستند آن عِیالَم مُنْتَظِر
بَهرِ فرزندانِ تو ای اَهْلِ بِر
باز هر سالی چو لَکْلَک آمدی
تا مُقیمِ قُبّهٔ شهری شُدی
خواجه هر سالی زِ زَرّ و مالِ خویش
خَرجِ او کردی، گُشادی بالِ خویش
آخِرین کَرَّت سه ماه آن پَهْلَوان
خوان نَهادَشْ بامْدادان و شَبان
از خَجالَت باز گفت او خواجه را
چند وَعده؟ چَند بِفْریبی مرا؟
گفت خواجه جسم و جانم وَصلْجوست
لیک هر تَحویلْ اَنْدَر حُکْمِ هوست
آدمی چون کَشتی است و بادْبان
تا کِی آرَد باد را آن بادْران؟
باز سوگندان بِدادَش کِی کَریم
گیر فرزندان، بیا بِنْگَر نَعیم
دستِ او بِگْرفت سه کَرَّت به عَهْد
کَاللَّهْ اَللَّهْ زو بیا، بِنْمایْ جَهْد
بَعدِ دَه سال و به هَر سالی چُنین
لابهها و وَعدههایِ شِکَّرین
کودکانِ خواجه گفتند ای پدر
ماه و ابر و سایه هم دارد سَفَر
حَقّها بر وِیْ تو ثابت کردهیی
رنجها در کارِ او بَسْ بُردهیی
او هَمی خواهد که بعضی حَقِّ آن
واگُزارد، چون شَوی تو میهمان
بَس وَصیَّت کرد ما را او نَهان
که کَشیدَش سویِ دِهْ لابِهکُنان
گفت حَق است این، ولی ای سیبَوَیْه
اِتَّقِ مِنْ شَرِّ مَنْ اَحْسَنْتْ اِلَیه
دوستی تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد
تَرسَم از وحشت که آن فاسد شود
صُحبَتی باشد چو شمشیرِ قَطوع
هَمچو دِیْ در بوستان و در زُروع
صُحبَتی باشد چو فَصلِ نوبهار
زو عِمارَتها و دَخْلِ بیشُمار
حَزْم آن باشد که ظَنِّ بَد بَری
تا گُریزیّ و شَوی از بَد بَری
حَزْمُ سوءُ الْظَّنِّ گفتهست آن رَسول
هر قَدَم را دام میدان ای فُضول
رویِ صَحرا هست هَموار و فَراخ
هر قَدَم دامیست، کم ران اوسْتاخ
آن بُزِ کوهی دَوَد که دامْ کو؟
چون بِتازَد، دامَش اُفْتَد در گِلو
آن کِه میگفتی که کو؟ اینک بِبین
دشت میدیدی، نمیدیدی کَمین
بیکَمین و دام و صَیّاد ای عَیار
دُنْبه کِی باشد میانِ کشتزار؟
آن کِه گُستاخ آمدند اَنْدَر زمین
استخوان و کَلّههاشان را بِبین
چون به گورستان رَوی ای مُرتَضی
استخوانْشان را بِپُرس از مامَضی
تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور
چون فُرو رفتند در چاهِ غُرور
چَشم اگر داری تو کورانه مَیا
وَرْنَداری چَشم، دست آور عَصا
آن عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال را
چون نداری دید، میکُن پیشوا
وَرْ عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال نیست
بیعَصاکَش بر سَرِ هر رَهْ مَایست
گامْ زانسان نِهْ که نابینا نَهَد
تا که پا از چاه و از سگ وارَهَد
لَرزْلَرْزان و به تَرس و اِحتیاط
مینَهَد پا تا نَیُفتَد در خُباط
ای زِ دودی جَسته در ناری شُده
لُقمه جُسته، لُقمهٔ ماری شُده
شهرییی با روستایی آشنا
روستایی چون سویِ شهر آمدی
خَرْگَه انْدَر کویِ آن شهری زدی
دو مَهْ و سه ماه مِهْمانَش بُدی
بر دُکانِ او و بر خوانَش بُدی
هر حَوایج را که بودَش آن زمان
راست کردی مَردِ شهری رایِگان
رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو
هیچ مینایی سویِ دِهْ فُرْجهجو
اَللّهْ اَللّهْ جُمله فرزندان بیار
کین زمانِ گُلْشَن است و نوبهار
یا به تابستان بیا، وَقتِ ثَمَر
تا بِبَندم خِدمَتَت را من کَمَر
خَیْل و فرزندان و قَوْمَت را بیار
در دِهِ ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خِطّهٔ دِهْ خَوش بُوَد
کِشتزار و لالهٔ دِلکَش بُوَد
وَعده دادی شهری او را دَفْعِ حال
تا بَرآمَد بَعدِ وَعده هشت سال
او به هر سالی هَمیگفتی که کِی
عَزْم خواهی کرد؟ کامَد ماهِ دِیْ
او بَهانه ساختی کِامْسالْمان
از فُلان خِطّه بِیامَد میهمان
سالِ دیگر گَر تَوانَم وارَهید
از مُهِمّات، آن طَرَف خواهم دَوید
گفت هستند آن عِیالَم مُنْتَظِر
بَهرِ فرزندانِ تو ای اَهْلِ بِر
باز هر سالی چو لَکْلَک آمدی
تا مُقیمِ قُبّهٔ شهری شُدی
خواجه هر سالی زِ زَرّ و مالِ خویش
خَرجِ او کردی، گُشادی بالِ خویش
آخِرین کَرَّت سه ماه آن پَهْلَوان
خوان نَهادَشْ بامْدادان و شَبان
از خَجالَت باز گفت او خواجه را
چند وَعده؟ چَند بِفْریبی مرا؟
گفت خواجه جسم و جانم وَصلْجوست
لیک هر تَحویلْ اَنْدَر حُکْمِ هوست
آدمی چون کَشتی است و بادْبان
تا کِی آرَد باد را آن بادْران؟
باز سوگندان بِدادَش کِی کَریم
گیر فرزندان، بیا بِنْگَر نَعیم
دستِ او بِگْرفت سه کَرَّت به عَهْد
کَاللَّهْ اَللَّهْ زو بیا، بِنْمایْ جَهْد
بَعدِ دَه سال و به هَر سالی چُنین
لابهها و وَعدههایِ شِکَّرین
کودکانِ خواجه گفتند ای پدر
ماه و ابر و سایه هم دارد سَفَر
حَقّها بر وِیْ تو ثابت کردهیی
رنجها در کارِ او بَسْ بُردهیی
او هَمی خواهد که بعضی حَقِّ آن
واگُزارد، چون شَوی تو میهمان
بَس وَصیَّت کرد ما را او نَهان
که کَشیدَش سویِ دِهْ لابِهکُنان
گفت حَق است این، ولی ای سیبَوَیْه
اِتَّقِ مِنْ شَرِّ مَنْ اَحْسَنْتْ اِلَیه
دوستی تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد
تَرسَم از وحشت که آن فاسد شود
صُحبَتی باشد چو شمشیرِ قَطوع
هَمچو دِیْ در بوستان و در زُروع
صُحبَتی باشد چو فَصلِ نوبهار
زو عِمارَتها و دَخْلِ بیشُمار
حَزْم آن باشد که ظَنِّ بَد بَری
تا گُریزیّ و شَوی از بَد بَری
حَزْمُ سوءُ الْظَّنِّ گفتهست آن رَسول
هر قَدَم را دام میدان ای فُضول
رویِ صَحرا هست هَموار و فَراخ
هر قَدَم دامیست، کم ران اوسْتاخ
آن بُزِ کوهی دَوَد که دامْ کو؟
چون بِتازَد، دامَش اُفْتَد در گِلو
آن کِه میگفتی که کو؟ اینک بِبین
دشت میدیدی، نمیدیدی کَمین
بیکَمین و دام و صَیّاد ای عَیار
دُنْبه کِی باشد میانِ کشتزار؟
آن کِه گُستاخ آمدند اَنْدَر زمین
استخوان و کَلّههاشان را بِبین
چون به گورستان رَوی ای مُرتَضی
استخوانْشان را بِپُرس از مامَضی
تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور
چون فُرو رفتند در چاهِ غُرور
چَشم اگر داری تو کورانه مَیا
وَرْنَداری چَشم، دست آور عَصا
آن عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال را
چون نداری دید، میکُن پیشوا
وَرْ عَصایِ حَزْم و اِسْتِدلال نیست
بیعَصاکَش بر سَرِ هر رَهْ مَایست
گامْ زانسان نِهْ که نابینا نَهَد
تا که پا از چاه و از سگ وارَهَد
لَرزْلَرْزان و به تَرس و اِحتیاط
مینَهَد پا تا نَیُفتَد در خُباط
ای زِ دودی جَسته در ناری شُده
لُقمه جُسته، لُقمهٔ ماری شُده
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۷ - معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم
چادَرِ خود را بَرو اَفْکند زود
مَرد را زَن ساخت و دَر را بر گُشود
زیرِ چادَرْ مَرد رُسوا و عِیان
سَخت پیدا چون شُتُر بر نردبان
گفت خاتونیست از اَعْیانِ شهر
مَر وِرا از مال و اِقْبال است بَهر
دَر بِبَستَم تا کسی بیگانهیی
دَر نَیایَد زود نادانانهیی
گفت صوفی چیستَش هین خِدمَتی
تا بَر آرَم بیسِپاس و مِنَّتی؟
گفت مَیْلَش خویشی و پیوستگیست
نیکْ خاتونیست حَق داند که کیست
خواست دختر را ببینَد زیرْدَست
اِتّفاقا دختر اَنْدَر مَکْتَب است
باز گفت اَرْ آرْد باشد یا سَبوس
میکُنم او را به جان و دلْ عروس
یک پسر دارد که اَنْدر شهر نیست
خوب و زیرک چابُک و مَکْسَب کُنیست
گفت صوفی ما فَقیر و زار و کَم
قَوْمِ خاتون مالْدار و مُحْتَشَم
کِیْ بُوَد این کُفوِ ایشان در زِواج
یک دَر از چوب و دَری دیگر زِعاج؟
کُفو باید هر دو جُفت اَنْدَر نِکاح
وَرْنه تَنگ آید نَمانَد اِرْتیاح
مَرد را زَن ساخت و دَر را بر گُشود
زیرِ چادَرْ مَرد رُسوا و عِیان
سَخت پیدا چون شُتُر بر نردبان
گفت خاتونیست از اَعْیانِ شهر
مَر وِرا از مال و اِقْبال است بَهر
دَر بِبَستَم تا کسی بیگانهیی
دَر نَیایَد زود نادانانهیی
گفت صوفی چیستَش هین خِدمَتی
تا بَر آرَم بیسِپاس و مِنَّتی؟
گفت مَیْلَش خویشی و پیوستگیست
نیکْ خاتونیست حَق داند که کیست
خواست دختر را ببینَد زیرْدَست
اِتّفاقا دختر اَنْدَر مَکْتَب است
باز گفت اَرْ آرْد باشد یا سَبوس
میکُنم او را به جان و دلْ عروس
یک پسر دارد که اَنْدر شهر نیست
خوب و زیرک چابُک و مَکْسَب کُنیست
گفت صوفی ما فَقیر و زار و کَم
قَوْمِ خاتون مالْدار و مُحْتَشَم
کِیْ بُوَد این کُفوِ ایشان در زِواج
یک دَر از چوب و دَری دیگر زِعاج؟
کُفو باید هر دو جُفت اَنْدَر نِکاح
وَرْنه تَنگ آید نَمانَد اِرْتیاح
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم
مَشورت میکرد شخصی با کسی
کزْ تَرَدُّد وا رَهَد وَزْ مَحْبَسی
گفت ای خوشنام غَیْرِ من بِجو
ماجَرایِ مَشورت با او بگو
من عَدوَّم مَر تورا با من مَپیچ
نَبْوَد از رایِ عَدو پیروزْ هیچ
رو کسی جو که تورا او هست دوست
دوست بَهرِ دوست لاشَک خیرْجوست
من عَدوَّم چاره نَبْوَد کَزْ مَنی
کَژْ رَوَم با تو نِمایَم دُشمنی
حارِسی از گُرگْ جُستن شَرط نیست
جُستن از غَیْرِ مَحَل ناجُستَنیست
من تو را بیهیچ شَکّی دُشمَنَم
من تورا کِی رَهْ نِمایَم؟ رَهْ زَنَم
هر کِه باشد هم نِشینِ دوستان
هست در گُلْخَن میانِ بوستان
هر کِه با دُشمن نِشینَد در زَمَن
هست او در بوستان در گولْخَن
دوست را مازار از ما و مَنَت
تا نَگردد دوستْ خَصْم و دُشمَنَت
خَیْر کُن با خَلْقْ بَهرِ ایزَدَت
یا برایِ راحتِ جانِ خَودَت
تا هَماره دوست بینی در نَظَر
در دِلَت نایَد زِ کین ناخوش صُوَر
چون که کردی دُشمنی پَرهیز کُن
مَشورت با یارِ مِهْرانگیز کُن
گفت میدانم ترا ای بوالْحَسَن
که تویی دیرینه دُشمندارِ من
لیکْ مَردِ عاقلیّ و معنوی
عقلِ تو نَگْذارَدَت که کَژْ رَوی
طَبْع خواهد تا کَشَد از خَصْمْ کین
عقل بر نَفْس است بَندِ آهنین
آید و مَنْعَش کُند وادارَدَش
عقلْ چون شِحْنهست در نیک و بَدَش
عقلِ ایمانی چو شِحْنهیْ عادل است
پاسْبان و حاکِمِ شهرِ دل است
هَمچو گُربه باشد او بیدارْهوش
دُزد در سوراخ مانَد هَمچو موش
در هر آن جا که بَرآرَد موشْ دَست
نیست گُربه یا که نَقْشِ گُربه است
گربهٔ چه؟ شیر شیراَفْکَن بُوَد
عقلِ ایمانی که اَنْدَر تَن بُوَد
غُرِّهٔ او حاکِم دَرَّندگان
نَعْرهٔ او مانِعِ چَرّندگان
شهر پُر دُزد است و پُر جامهکَنی
خواه شِحْنه باش گو و خواه نی
کزْ تَرَدُّد وا رَهَد وَزْ مَحْبَسی
گفت ای خوشنام غَیْرِ من بِجو
ماجَرایِ مَشورت با او بگو
من عَدوَّم مَر تورا با من مَپیچ
نَبْوَد از رایِ عَدو پیروزْ هیچ
رو کسی جو که تورا او هست دوست
دوست بَهرِ دوست لاشَک خیرْجوست
من عَدوَّم چاره نَبْوَد کَزْ مَنی
کَژْ رَوَم با تو نِمایَم دُشمنی
حارِسی از گُرگْ جُستن شَرط نیست
جُستن از غَیْرِ مَحَل ناجُستَنیست
من تو را بیهیچ شَکّی دُشمَنَم
من تورا کِی رَهْ نِمایَم؟ رَهْ زَنَم
هر کِه باشد هم نِشینِ دوستان
هست در گُلْخَن میانِ بوستان
هر کِه با دُشمن نِشینَد در زَمَن
هست او در بوستان در گولْخَن
دوست را مازار از ما و مَنَت
تا نَگردد دوستْ خَصْم و دُشمَنَت
خَیْر کُن با خَلْقْ بَهرِ ایزَدَت
یا برایِ راحتِ جانِ خَودَت
تا هَماره دوست بینی در نَظَر
در دِلَت نایَد زِ کین ناخوش صُوَر
چون که کردی دُشمنی پَرهیز کُن
مَشورت با یارِ مِهْرانگیز کُن
گفت میدانم ترا ای بوالْحَسَن
که تویی دیرینه دُشمندارِ من
لیکْ مَردِ عاقلیّ و معنوی
عقلِ تو نَگْذارَدَت که کَژْ رَوی
طَبْع خواهد تا کَشَد از خَصْمْ کین
عقل بر نَفْس است بَندِ آهنین
آید و مَنْعَش کُند وادارَدَش
عقلْ چون شِحْنهست در نیک و بَدَش
عقلِ ایمانی چو شِحْنهیْ عادل است
پاسْبان و حاکِمِ شهرِ دل است
هَمچو گُربه باشد او بیدارْهوش
دُزد در سوراخ مانَد هَمچو موش
در هر آن جا که بَرآرَد موشْ دَست
نیست گُربه یا که نَقْشِ گُربه است
گربهٔ چه؟ شیر شیراَفْکَن بُوَد
عقلِ ایمانی که اَنْدَر تَن بُوَد
غُرِّهٔ او حاکِم دَرَّندگان
نَعْرهٔ او مانِعِ چَرّندگان
شهر پُر دُزد است و پُر جامهکَنی
خواه شِحْنه باش گو و خواه نی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۳ - خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی
پادشاهی بر نَدیمی خشم کرد
خواست تا از وِیْ بَرآرَد دود و گَرد
کرد شَهْ شمشیر بیرون از غِلاف
تا زَنَد بر وِیْ جَزایِ آن خِلاف
هیچ کَس را زَهْره نه تا دَم زَنَد
یا شَفیعی بر شَفاعَت بر تَنَد
جُز عِمادُالْمُلْک نامی در خَواص
در شَفاعَت مُصْطَفیوارانه خاص
بَر جَهید و زود در سَجْده فُتاد
در زمان شَهْ تیغِ قَهْر از کَفْ نَهاد
گفت اگر دیواست من بَخشیدَمَش
وَرْ بِلیسی کرد من پوشیدَمَش
چون که آمد پایِ تو اَنْدَر میان
راضیاَم گَر کرد مُجْرِم صد زیان
صد هزاران خشم را توانم شِکَست
که تو را آن فَضْل و آن مِقْدار هست
لابِهات را هیچ نَتْوانَم شِکَست
زان که لابِهیْ تو یَقینْ لابهیْ من است
گَر زمین و آسْمان بَرهَم زَدی
زِ انْتِقامْ این مَرد بیرون نامَدی
وَرْ شُدی ذَرّه به ذَرّه لابِهگَر
او نَبُردی این زمان از تیغْ سَر
بر تو مینَنْهیم مِنَّت ای کَریم
لیک شَرحِ عِزَّتِ توست ای نَدیم
این نکردی تو که من کردم یَقین
ای صِفاتَت در صِفات ما دَفین
تو دَرین مُسْتَعْمِلی نی عامِلی
زان که مَحْمولِ مَنی نی حامِلی
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گشتهیی
خویشتن در موجْ چون کَفْ هِشْتهیی
لا شُدی پَهْلویِ اِلّآ خانهگیر
این عَجَب که هم اسیری هم امیر
آنچه دادی تو ندای شاه داد
اوست بَسْ اَللهُ اَعْلَمْ بِالرَّشاد
وان نَدیمِ رَسته از زَخْم و بَلا
زین شَفیع آزُرْد و بَرگَشت از وَلا
دوستی بُبْرید زان مُخْلِص تمام
رو به حایِط کرد تا نآرَد سَلام
زین شَفیعِ خویشتن بیگانه شُد
زین تَعجُّب خَلْق در اَفْسانه شُد
که نه مَجْنون است؟ یاری چون بُرید؟
از کسی که جانِ او را وا خَرید؟
وا خَریدَش آن دَم از گَردن زدن
خاکِ نَعْلِ پاش بایَسْتی شُدن
بازگونه رَفت و بیزاری گرفت
با چُنین دِلْدار کینداری گرفت
پَس مَلامَت کرد او را مُصْلِحی
کین جَفا چون میکُنی با ناصِحی؟
جانِ تو بِخْرید آن دِلْدارِ خاص
آن دَم از گَردن زدن کَردَت خَلاص
گَر بَدی کردی نَبایَسْتی رَمید
خاصه نیکی کرد آن یارِ حَمید
گفت بَهرِ شاهْ مَبْذول است جان
او چرا آید شَفیعْ اَنْدَر میان؟
لی مَعََاللهْ وَقت بود آن دَم مرا
لا یَسْعْ فیهِ نَبیٌ مُجْتَبی
من نخواهم رَحْمَتی جُز زَخْمِ شاه
من نخواهم غیرِ آن شَهْ را پَناه
غیرِ شَهْ را بَهرِ آن لا کردهام
که به سویِ شَهْ تَوَلّا کردهام
گَر بِبُرَّد او به قَهْرِ خود سَرَم
شاه بَخشَد شَصْت جانِ دیگرم
کارِ من سَربازی و بیخویشی است
کارِ شاهَنْشاهِ منْ سَربَخشی است
فَخْرِ آن سَر که کَفِ شاهَش بُرَد
نَنْگِ آن سَر کو به غیری سَر بَرَد
شب که شاه از قَهْر در قیرش کَشید
نَنْگ دارد از هزاران روزِ عید
خود طَوافِ آن کِه او شَهْبین بُوَد
فَوْقِ قَهْر و لُطف و کُفر و دین بُوَد
زان نَیامَد یک عبارت در جهان
که نَهان است و نَهان است و نَهان
زان که این اَسْما و اَلْفاظِ حَمید
از گِلابهیْ آدمی آمد پَدید
عَلَّمَ الْاَسْما بُد آدم را اِمام
لیک نه اَنْدَر لباسِ عَیْن و لام
چون نَهاد از آب و گِل بر سَر کُلاه
گشت آن اَسْمایِ جانی روسیاه
که نِقابِ حَرف و دَم در خود کَشید
تا شود بر آب و گِل معنی پَدید
گَرچه از یک وجْهْ مَنْطِقْ کاشف است
لیک از دَه وَجهْ پَرده وْ مُکْنِف است
خواست تا از وِیْ بَرآرَد دود و گَرد
کرد شَهْ شمشیر بیرون از غِلاف
تا زَنَد بر وِیْ جَزایِ آن خِلاف
هیچ کَس را زَهْره نه تا دَم زَنَد
یا شَفیعی بر شَفاعَت بر تَنَد
جُز عِمادُالْمُلْک نامی در خَواص
در شَفاعَت مُصْطَفیوارانه خاص
بَر جَهید و زود در سَجْده فُتاد
در زمان شَهْ تیغِ قَهْر از کَفْ نَهاد
گفت اگر دیواست من بَخشیدَمَش
وَرْ بِلیسی کرد من پوشیدَمَش
چون که آمد پایِ تو اَنْدَر میان
راضیاَم گَر کرد مُجْرِم صد زیان
صد هزاران خشم را توانم شِکَست
که تو را آن فَضْل و آن مِقْدار هست
لابِهات را هیچ نَتْوانَم شِکَست
زان که لابِهیْ تو یَقینْ لابهیْ من است
گَر زمین و آسْمان بَرهَم زَدی
زِ انْتِقامْ این مَرد بیرون نامَدی
وَرْ شُدی ذَرّه به ذَرّه لابِهگَر
او نَبُردی این زمان از تیغْ سَر
بر تو مینَنْهیم مِنَّت ای کَریم
لیک شَرحِ عِزَّتِ توست ای نَدیم
این نکردی تو که من کردم یَقین
ای صِفاتَت در صِفات ما دَفین
تو دَرین مُسْتَعْمِلی نی عامِلی
زان که مَحْمولِ مَنی نی حامِلی
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گشتهیی
خویشتن در موجْ چون کَفْ هِشْتهیی
لا شُدی پَهْلویِ اِلّآ خانهگیر
این عَجَب که هم اسیری هم امیر
آنچه دادی تو ندای شاه داد
اوست بَسْ اَللهُ اَعْلَمْ بِالرَّشاد
وان نَدیمِ رَسته از زَخْم و بَلا
زین شَفیع آزُرْد و بَرگَشت از وَلا
دوستی بُبْرید زان مُخْلِص تمام
رو به حایِط کرد تا نآرَد سَلام
زین شَفیعِ خویشتن بیگانه شُد
زین تَعجُّب خَلْق در اَفْسانه شُد
که نه مَجْنون است؟ یاری چون بُرید؟
از کسی که جانِ او را وا خَرید؟
وا خَریدَش آن دَم از گَردن زدن
خاکِ نَعْلِ پاش بایَسْتی شُدن
بازگونه رَفت و بیزاری گرفت
با چُنین دِلْدار کینداری گرفت
پَس مَلامَت کرد او را مُصْلِحی
کین جَفا چون میکُنی با ناصِحی؟
جانِ تو بِخْرید آن دِلْدارِ خاص
آن دَم از گَردن زدن کَردَت خَلاص
گَر بَدی کردی نَبایَسْتی رَمید
خاصه نیکی کرد آن یارِ حَمید
گفت بَهرِ شاهْ مَبْذول است جان
او چرا آید شَفیعْ اَنْدَر میان؟
لی مَعََاللهْ وَقت بود آن دَم مرا
لا یَسْعْ فیهِ نَبیٌ مُجْتَبی
من نخواهم رَحْمَتی جُز زَخْمِ شاه
من نخواهم غیرِ آن شَهْ را پَناه
غیرِ شَهْ را بَهرِ آن لا کردهام
که به سویِ شَهْ تَوَلّا کردهام
گَر بِبُرَّد او به قَهْرِ خود سَرَم
شاه بَخشَد شَصْت جانِ دیگرم
کارِ من سَربازی و بیخویشی است
کارِ شاهَنْشاهِ منْ سَربَخشی است
فَخْرِ آن سَر که کَفِ شاهَش بُرَد
نَنْگِ آن سَر کو به غیری سَر بَرَد
شب که شاه از قَهْر در قیرش کَشید
نَنْگ دارد از هزاران روزِ عید
خود طَوافِ آن کِه او شَهْبین بُوَد
فَوْقِ قَهْر و لُطف و کُفر و دین بُوَد
زان نَیامَد یک عبارت در جهان
که نَهان است و نَهان است و نَهان
زان که این اَسْما و اَلْفاظِ حَمید
از گِلابهیْ آدمی آمد پَدید
عَلَّمَ الْاَسْما بُد آدم را اِمام
لیک نه اَنْدَر لباسِ عَیْن و لام
چون نَهاد از آب و گِل بر سَر کُلاه
گشت آن اَسْمایِ جانی روسیاه
که نِقابِ حَرف و دَم در خود کَشید
تا شود بر آب و گِل معنی پَدید
گَرچه از یک وجْهْ مَنْطِقْ کاشف است
لیک از دَه وَجهْ پَرده وْ مُکْنِف است
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء
قولِ بَنده اَیْش شاءَ اللهُ کان
بَهْرِ آن نَبْوَد که تَنْبَل کُن در آن
بلکه تَحْریض است بر اِخْلاص و جِد
که در آن خِدمَت فُزون شو مُسْتَعِد
گَر بگویند آنچه میخواهی تو راد
کارْ کارِ توست برحَسْبِ مُراد
آن گَهان تَنْبَل کُنی جایِز بُوَد
کانچه خواهی وانچه گویی آن شود
چون بگویند اَیْش شاءَ اللهُ کان
حُکْمْ حُکْمِ اوست مُطْلَقْ جاودان
پَس چرا صد مَرده اَنْدَر وِرْدِ او
بَر نَگَردی بَنْدگانه گِردِ او؟
گَر بگویند آنچه میخواهد وَزیر
خواستْ آنِ اوست اَنْدَر دار و گیر
گِردِ او گَردان شَوی صد مَرده زود
تا بِریزَد بر سَرَت اِحْسان و جود
یا گُریزی از وزیر و قَصْرِ او؟
این نباشد جُست و جویِ نَصْرِ او
بازگونه زین سُخَن کاهِل شُدی
مُنْعَکِسْ اِدْراک و خاطِر آمدی
اَمرْ اَمرِ آن فُلان خواجهست هین
چیست؟ یعنی با جُز او کمتر نِشین
گِردِ خواجه گَرد چون اَمرْ آنِ اوست
کو کُشَد دُشمن رَهانَد جانِ دوست
هرچه او خواهد همان یابی یَقین
یاوه کَم رو خِدمَتِ او بَرگُزین
نی چو حاکِم اوست گِردِ او مَگَرد
تا شَوی نامه سیاه و رویْ زَود
حَق بُوَد تاویلْ کان گَرمَت کُند
پُر امید و چُست و با شَرمَت کُند
وَرْ کُند سُستَتْ حقیقت این بِدان
هست تَبْدیل و نه تاویل است آن
این برایِ گرم کردن آمدهست
تا بگیرد ناامیدان را دو دست
مَعنیِ قرآن زِ قرآن پُرس و بَس
وَزْ کسی کاتَش زدهست اَنْدَر هَوَس
پیشِ قرآن گشت قُربانیّ و پَست
تا که عَیْنِ روحِ او قرآن شُدهست
روغَنی کو شُد فِدایِ گُل بِکُل
خواه روغن بوی کُن خواهی تو گُل
بَهْرِ آن نَبْوَد که تَنْبَل کُن در آن
بلکه تَحْریض است بر اِخْلاص و جِد
که در آن خِدمَت فُزون شو مُسْتَعِد
گَر بگویند آنچه میخواهی تو راد
کارْ کارِ توست برحَسْبِ مُراد
آن گَهان تَنْبَل کُنی جایِز بُوَد
کانچه خواهی وانچه گویی آن شود
چون بگویند اَیْش شاءَ اللهُ کان
حُکْمْ حُکْمِ اوست مُطْلَقْ جاودان
پَس چرا صد مَرده اَنْدَر وِرْدِ او
بَر نَگَردی بَنْدگانه گِردِ او؟
گَر بگویند آنچه میخواهد وَزیر
خواستْ آنِ اوست اَنْدَر دار و گیر
گِردِ او گَردان شَوی صد مَرده زود
تا بِریزَد بر سَرَت اِحْسان و جود
یا گُریزی از وزیر و قَصْرِ او؟
این نباشد جُست و جویِ نَصْرِ او
بازگونه زین سُخَن کاهِل شُدی
مُنْعَکِسْ اِدْراک و خاطِر آمدی
اَمرْ اَمرِ آن فُلان خواجهست هین
چیست؟ یعنی با جُز او کمتر نِشین
گِردِ خواجه گَرد چون اَمرْ آنِ اوست
کو کُشَد دُشمن رَهانَد جانِ دوست
هرچه او خواهد همان یابی یَقین
یاوه کَم رو خِدمَتِ او بَرگُزین
نی چو حاکِم اوست گِردِ او مَگَرد
تا شَوی نامه سیاه و رویْ زَود
حَق بُوَد تاویلْ کان گَرمَت کُند
پُر امید و چُست و با شَرمَت کُند
وَرْ کُند سُستَتْ حقیقت این بِدان
هست تَبْدیل و نه تاویل است آن
این برایِ گرم کردن آمدهست
تا بگیرد ناامیدان را دو دست
مَعنیِ قرآن زِ قرآن پُرس و بَس
وَزْ کسی کاتَش زدهست اَنْدَر هَوَس
پیشِ قرآن گشت قُربانیّ و پَست
تا که عَیْنِ روحِ او قرآن شُدهست
روغَنی کو شُد فِدایِ گُل بِکُل
خواه روغن بوی کُن خواهی تو گُل
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهم
میر گفت او کیست کو سنگی زَنَد؟
بر سَبویِ ما سبو را بِشْکَند؟
چون گُذَر سازد زِ کویَم شیرِ نَر
تَرسْ تَرسان بُگْذَرَد با صد حَذَر
بَندهٔ ما را چرا آزُرد دل؟
کرد ما را پیشِ مِهْمانانْ خَجِل
شَربتی که بِهْ زِ خونِ اوست ریخت
این زمان هَمچون زَنان از ما گُریخت
لیکْ جان از دستِ من او کِی بَرَد؟
گیر هَمچون مُرغْ بالا بَر پَرَد
تیرِ قَهْرِ خویش بر پَرَّش زَنم
پَرّ و بالِ مُرده ریگَش بَر کَنَم
گَر رَوَد در سنگِ سخت از کوشِشَم
از دلِ سَنگَش کُنون بیرون کَشَم
من بِرانَم بر تَنِ او ضَربَتی
که بُوَد قَوّادَکان را عِبْرَتی
با همه سالوسْ با ما نیز هم؟
دادِ او و صد چو او این دَم دَهَم؟
خشمِ خونْخوارَش شُده بُد سَرکَشی
از دَهانَش می بَر آمَد آتشی
بر سَبویِ ما سبو را بِشْکَند؟
چون گُذَر سازد زِ کویَم شیرِ نَر
تَرسْ تَرسان بُگْذَرَد با صد حَذَر
بَندهٔ ما را چرا آزُرد دل؟
کرد ما را پیشِ مِهْمانانْ خَجِل
شَربتی که بِهْ زِ خونِ اوست ریخت
این زمان هَمچون زَنان از ما گُریخت
لیکْ جان از دستِ من او کِی بَرَد؟
گیر هَمچون مُرغْ بالا بَر پَرَد
تیرِ قَهْرِ خویش بر پَرَّش زَنم
پَرّ و بالِ مُرده ریگَش بَر کَنَم
گَر رَوَد در سنگِ سخت از کوشِشَم
از دلِ سَنگَش کُنون بیرون کَشَم
من بِرانَم بر تَنِ او ضَربَتی
که بُوَد قَوّادَکان را عِبْرَتی
با همه سالوسْ با ما نیز هم؟
دادِ او و صد چو او این دَم دَهَم؟
خشمِ خونْخوارَش شُده بُد سَرکَشی
از دَهانَش می بَر آمَد آتشی
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۴ - مقالت هیجدهم در نکوهش دورویان
قلب زنی چند که برخاستند
قالبی از قلب نو آراستند
چون شکم از روی بکن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
پیش تو از نور موافقترند
وز پست از سایه منافقترند
سادهتر از شمع و گرهتر ز عود
ساده به دیدار و کره در وجود
جور پذیران عنایت گذار
عیب نویسان شکایت شمار
مهر، دهن در دهن آموخته
کینه، گره بر گره اندوخته
گرم ولیک از جگر افسردهتر
زنده ولی از دل خود مردهتر
صحبتشان بر محل در مزن
مست نهای پای درین گل مزن
خازن کوهند مگو رازشان
غمز نخواهی مده آوازشان
لاف زنان کز تو عزیزی شوند
جهد کنان کز تو به چیزی شوند
چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی
هر نفسی کان غرضآمیز شد
دوستیی دشمنیانگیز شد
دوستیی کان ز توئی و منیست
نسبت آن دوستی از دشمنیست
زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر
عیب ترا دوست چه داند؟ هنر
دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها کن سخن ناکسان
گربه بود کز سر هم پوستی
بچه خود را خورد از دوستی
دوست کدام؟ آنکه بود پردهدار
پردهدرند اینهمه چون روزگار
جمله بر آن کز تو سبق چون برند
سکه کارت بچه افسون برند
با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
دوستی هر که ترا روشنست
چون دلت انکار کند دشمنست
تن چه شناسد که ترا یار کیست
دل بود آگه که وفادار کیست
یکدل داری و غم دل هزار
یک گل پژمرده و صد نیش خار
ملک هزارست و فریدون یکی
غالیه بسیار و دماغ اندکی
پرده درد هر چه درین عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست
چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهی ز دل دیگران
گرنه تنک دل شدهای وین خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا باز گفت
چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نفس وا مگیر
پای نهادی چو درین داوری
کوش که همدست به دست آوری
تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش
قالبی از قلب نو آراستند
چون شکم از روی بکن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
پیش تو از نور موافقترند
وز پست از سایه منافقترند
سادهتر از شمع و گرهتر ز عود
ساده به دیدار و کره در وجود
جور پذیران عنایت گذار
عیب نویسان شکایت شمار
مهر، دهن در دهن آموخته
کینه، گره بر گره اندوخته
گرم ولیک از جگر افسردهتر
زنده ولی از دل خود مردهتر
صحبتشان بر محل در مزن
مست نهای پای درین گل مزن
خازن کوهند مگو رازشان
غمز نخواهی مده آوازشان
لاف زنان کز تو عزیزی شوند
جهد کنان کز تو به چیزی شوند
چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی
هر نفسی کان غرضآمیز شد
دوستیی دشمنیانگیز شد
دوستیی کان ز توئی و منیست
نسبت آن دوستی از دشمنیست
زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر
عیب ترا دوست چه داند؟ هنر
دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها کن سخن ناکسان
گربه بود کز سر هم پوستی
بچه خود را خورد از دوستی
دوست کدام؟ آنکه بود پردهدار
پردهدرند اینهمه چون روزگار
جمله بر آن کز تو سبق چون برند
سکه کارت بچه افسون برند
با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
دوستی هر که ترا روشنست
چون دلت انکار کند دشمنست
تن چه شناسد که ترا یار کیست
دل بود آگه که وفادار کیست
یکدل داری و غم دل هزار
یک گل پژمرده و صد نیش خار
ملک هزارست و فریدون یکی
غالیه بسیار و دماغ اندکی
پرده درد هر چه درین عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست
چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهی ز دل دیگران
گرنه تنک دل شدهای وین خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا باز گفت
چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نفس وا مگیر
پای نهادی چو درین داوری
کوش که همدست به دست آوری
تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر
میان دو بد خواه کوتاه دست
نه فرزانگی باشد ایمن نشست
که گر هر دو باهم سگالند راز
شود دست کوتاه ایشان دراز
یکی را به نیرنگ مشغول دار
دگر را برآور ز هستی دمار
اگر دشمنی پیش گیرد ستیز
به شمشیر تدبیر خونش بریز
برو دوستی گیر با دشمنش
که زندان شود پیرهن بر تنش
چو در لشکر دشمن افتد خلاف
تو بگذار شمشیر خود در غلاف
چو گرگان پسندند بر هم گزند
بر آساید اندر میان گوسفند
چو دشمن به دشمن بود مشتغل
تو با دوست بنشین به آرام دل
نه فرزانگی باشد ایمن نشست
که گر هر دو باهم سگالند راز
شود دست کوتاه ایشان دراز
یکی را به نیرنگ مشغول دار
دگر را برآور ز هستی دمار
اگر دشمنی پیش گیرد ستیز
به شمشیر تدبیر خونش بریز
برو دوستی گیر با دشمنش
که زندان شود پیرهن بر تنش
چو در لشکر دشمن افتد خلاف
تو بگذار شمشیر خود در غلاف
چو گرگان پسندند بر هم گزند
بر آساید اندر میان گوسفند
چو دشمن به دشمن بود مشتغل
تو با دوست بنشین به آرام دل
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
گفتار اندر پوشیدن راز خویش
به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
مصالح بیندیش و نیت بپوش
منه در میان راز با هر کسی
که جاسوس همکاسه دیدم بسی
سکندر که با شرقیان حرب داشت
درخیمه گویند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افگند و از راست شد
اگر جز تو داند که عزم تو چیست
بر آن رای و دانش بباید گریست
کرم کن، نه پرخاش و کینآوری
که عالم به زیر نگین آوری
چو کاری برآید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردن کشی؟
نخواهی که باشد دلت دردمند
دل درمندان برآور زبند
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
دعای ضعیفان امیدوار
ز بازوی مردی به آید به کار
هر آن کاستعانت به درویش برد
اگر بر فریدون زد از پیش برد
مصالح بیندیش و نیت بپوش
منه در میان راز با هر کسی
که جاسوس همکاسه دیدم بسی
سکندر که با شرقیان حرب داشت
درخیمه گویند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افگند و از راست شد
اگر جز تو داند که عزم تو چیست
بر آن رای و دانش بباید گریست
کرم کن، نه پرخاش و کینآوری
که عالم به زیر نگین آوری
چو کاری برآید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردن کشی؟
نخواهی که باشد دلت دردمند
دل درمندان برآور زبند
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
دعای ضعیفان امیدوار
ز بازوی مردی به آید به کار
هر آن کاستعانت به درویش برد
اگر بر فریدون زد از پیش برد
سعدی : باب چهارم در تواضع
حکایت لقمان حکیم
شنیدم که لقمان سیهفام بود
نه تنپرور و نازک اندام بود
یکی بندهٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کار گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش در افتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم
به یک ساعت از دل بدر چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد
که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبخت
که فرمایمش وقتها کار سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختی کار گل
هر آن کس که جور بزرگان نبرد
نسوزد دلش بر ضعیفان خرد
گر از حاکمان سختت آید سخن
تو بر زیردستان درشتی مکن
نه تنپرور و نازک اندام بود
یکی بندهٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کار گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش در افتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم
به یک ساعت از دل بدر چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد
که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبخت
که فرمایمش وقتها کار سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختی کار گل
هر آن کس که جور بزرگان نبرد
نسوزد دلش بر ضعیفان خرد
گر از حاکمان سختت آید سخن
تو بر زیردستان درشتی مکن
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - یکی برد با پادشاهی ستیز
یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن به دردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن به دردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست
سعدی : غزلیات
غزل ۱۵ - هر که هر بامداد پیش کسیست
هر که هر بامداد پیش کسیست
هر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت او
کانچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزد
تا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروز
گر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گوید
کاین جهان بیتو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویان
هر کجا طعمهای بود مگسیست
همه دعوی و فارغ از معنی
راستگویی میان تهی جرسیست
پیش آن ذم این کند که خریست
نزد این عیب آن کند که خسیست
هر کجا بینی این چنین کس را
التفاتش مکن که هیچ کسیست
هر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت او
کانچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزد
تا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروز
گر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گوید
کاین جهان بیتو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویان
هر کجا طعمهای بود مگسیست
همه دعوی و فارغ از معنی
راستگویی میان تهی جرسیست
پیش آن ذم این کند که خریست
نزد این عیب آن کند که خسیست
هر کجا بینی این چنین کس را
التفاتش مکن که هیچ کسیست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۷ - جائی که درخت عیش پربار بود
سعدی : رباعیات
رباعی ۴۵ - با زندهدلان نشین و صادق نفسان
سعدی : رباعیات
رباعی ۵۲ - آیین برادری و شرط یاری
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
گلهٔ بیجا
گفت گرگی با سگی، دور از رمه
که سگان خویشند با گرگان، همه
از چه گشتستیم ما از هم بری
خوی کردستیم با خیرهسری
از چه معنی، خویشی ما ننگ شد
کار ما تزویر و ریو و رنگ شد
نگذری تو هیچگاه از کوی ما
ننگری جز خشمگین، بر روی ما
اولین فرض است خویشاوند را
که بجوید گمشده پیوند را
هفتهها، خون خوردم از زخم گلو
نه عیادت کردی و نه جستجو
ماهها نالیدم از تب، زار زار
هیچ دانستی چه بود آن روزگار
بارها از پیری افتادم ز پا
هیچ از دستم گرفتی، ای فتی
روزها صیاد، ناهارم گذاشت
هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت
این چه رفتار است، ای یار قدیم
تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم
از پی یک بره، از شب تا سحر
بس دوانیدی مرا در جوی و جر
از برای دنبه یک گوسفند
بارها ما را رسانیدی گزند
آفت گرگان شدی در شهر و ده
غیر، صد راه از تو خویشاوند به
گفت، این خویشان وبال گردنند
دشمنان دوست، ما را دشمنند
گر ز خویشان تو خوانم خویش را
کشته باشم هم بز و هم میش را
ما سگ مسکین بازاری نهایم
کاهل از سستی و بیکاری نهایم
ما بکندیم از خیانتکار، پوست
خواه دشمن بود خائن، خواه دوست
با سخن، خود را نمیبایست باخت
خلق را از کارشان باید شناخت
غیر، تا همراه و خیراندیش تست
صد ره ار بیگانه باشد، خویش تست
خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست
از تو بیگانه است، پس خویشی کجاست
رو، که این خویشی نمیآید بکار
گله از ده رفت، ما را واگذار
که سگان خویشند با گرگان، همه
از چه گشتستیم ما از هم بری
خوی کردستیم با خیرهسری
از چه معنی، خویشی ما ننگ شد
کار ما تزویر و ریو و رنگ شد
نگذری تو هیچگاه از کوی ما
ننگری جز خشمگین، بر روی ما
اولین فرض است خویشاوند را
که بجوید گمشده پیوند را
هفتهها، خون خوردم از زخم گلو
نه عیادت کردی و نه جستجو
ماهها نالیدم از تب، زار زار
هیچ دانستی چه بود آن روزگار
بارها از پیری افتادم ز پا
هیچ از دستم گرفتی، ای فتی
روزها صیاد، ناهارم گذاشت
هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت
این چه رفتار است، ای یار قدیم
تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم
از پی یک بره، از شب تا سحر
بس دوانیدی مرا در جوی و جر
از برای دنبه یک گوسفند
بارها ما را رسانیدی گزند
آفت گرگان شدی در شهر و ده
غیر، صد راه از تو خویشاوند به
گفت، این خویشان وبال گردنند
دشمنان دوست، ما را دشمنند
گر ز خویشان تو خوانم خویش را
کشته باشم هم بز و هم میش را
ما سگ مسکین بازاری نهایم
کاهل از سستی و بیکاری نهایم
ما بکندیم از خیانتکار، پوست
خواه دشمن بود خائن، خواه دوست
با سخن، خود را نمیبایست باخت
خلق را از کارشان باید شناخت
غیر، تا همراه و خیراندیش تست
صد ره ار بیگانه باشد، خویش تست
خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست
از تو بیگانه است، پس خویشی کجاست
رو، که این خویشی نمیآید بکار
گله از ده رفت، ما را واگذار
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۰۲ - چرا خود را کسی در دام صد بی نسبت اندازد
چرا خود را کسی در دام صد بی نسبت اندازد
رود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد
حذر از صحبت او باش اگر خود یک نفس باشد
که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد
نگه دار آب و رنگ خویش ای یاقوت پر قیمت
که بی آبی و بی رنگی خلل در قیمت اندازد
چو باشد باده در خم تلخی و حالی دگر دارد
تصرف کردن بادیش از کیفیت اندازد
خلاف عقل باشد می نخورده جامه آلود
برد خود را کسی در شاهراه تهمت اندازد
تو و مارا وداع حسن و عشق اولاست کاین صحبت
نه تنها حسن را ، سد عشق را از حالت اندازد
مجال گفت و گو تنگ است ، گو وحشی زبان در کش
همان به کاین نصیحتها به وقت فرصت اندازد
رود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد
حذر از صحبت او باش اگر خود یک نفس باشد
که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد
نگه دار آب و رنگ خویش ای یاقوت پر قیمت
که بی آبی و بی رنگی خلل در قیمت اندازد
چو باشد باده در خم تلخی و حالی دگر دارد
تصرف کردن بادیش از کیفیت اندازد
خلاف عقل باشد می نخورده جامه آلود
برد خود را کسی در شاهراه تهمت اندازد
تو و مارا وداع حسن و عشق اولاست کاین صحبت
نه تنها حسن را ، سد عشق را از حالت اندازد
مجال گفت و گو تنگ است ، گو وحشی زبان در کش
همان به کاین نصیحتها به وقت فرصت اندازد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۴۸ - الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش
صدای شهپر شاهینی از هر گوشه میآید
تذرو غافلی دارم مقیم آشیان دارش
خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم
نه تنها با من و بس ، با همه کس سرگران دارش
پدید آرد هوس از عشق با مردم جفا کاری
نمیخواهم بر این باشد ، خداوندا برآن دارش
تغافل کیش و کین اندیش و دوری جوی و وحشی خوی
عجب وضعیست خوش یارب همیشه آنچنان دارش
زمان اول حسن است و هستش فتنهها درپی
الاهی در امان از فتنهٔ آخر زمان دارش
خدایا فرصت یک حرف پند آمیز میخواهم
نمیگویم که با وحشی همیشه همزبان دارش
ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش
صدای شهپر شاهینی از هر گوشه میآید
تذرو غافلی دارم مقیم آشیان دارش
خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم
نه تنها با من و بس ، با همه کس سرگران دارش
پدید آرد هوس از عشق با مردم جفا کاری
نمیخواهم بر این باشد ، خداوندا برآن دارش
تغافل کیش و کین اندیش و دوری جوی و وحشی خوی
عجب وضعیست خوش یارب همیشه آنچنان دارش
زمان اول حسن است و هستش فتنهها درپی
الاهی در امان از فتنهٔ آخر زمان دارش
خدایا فرصت یک حرف پند آمیز میخواهم
نمیگویم که با وحشی همیشه همزبان دارش