عبارات مورد جستجو در ۴۶ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۶۱ - از رنج کشیدن آدمی حر گردد
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف، در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۸ - در وصالت چرا بیاموزم
در وصالَت چَرا بَیاموزَم
در فِراقَت چرا بیاموزَم
یا تو با دَردِ من بیامیزی
یا من از تو دَوا بیاموزَم
می‌گُریزی زِ من که نادانم
یا بیامیزی یا بیاموزَم
پیش از این ناز و خشم می‌کردم
تا من از تو جُدا بیاموزَم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد ازین از خدا بیاموزَم
در فِراقَت سِزایِ خود دیدم
چون بِدیدم سِزا بیاموزَم
خاک پایِ تو را به دست آرم
تا ازو کیمیا بیاموزَم
آفتابِ تو را شَوَم ذَرّه
مَعنیِ وَالضّحی بیاموزَم
کَهْرُبایِ تو را شَوَم کاهی
جَذبهٔ کَهْرُبا بیاموزَم
از دو عالَم دو دیده بَردوزَم
این من از مُصطَفی بیاموزَم
سِرِّ مازاغ و ماطَغی را من
جُز ازو از کجا بیاموزَم؟
در هوایَش طَواف سازم تا
چون فَلَک در هوا بیاموزَم
بَندِ هستی فروگُشادم تا
هَمچو مَهْ بی‌قَبا بیاموزَم
هَمچو ماهی زِرِه زِ خود سازم
تا به بَحْر آشنا بیاموزَم
هَمچو دلْ خون خورَم که تا چون دل
سیرِ بی‌دست و پا بیاموزَم
در وَفا نیست کَس تمام اُستاد
پس وَفا از وَفا بیاموزَم
خَتْمَش این شُد که خوش‌لقایِ مَنی
از تو خوشْ خوش لِقا بیاموزَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۸ - نتانی آمدن این راه با من
نَتانی آمدن این راهْ با من
کجا دارد هَریسه، پایِ روغَن؟
ولی همراهی و با تو بِسازَم
که چَشمِ من به رویِ توست روشن
چو از راهَت بِبُردم شَرط نَبْوَد
میانِ راهْ تَرکِ دوست کردن
بَغَل‌هایَت بگیرم هَمچو پیران
چو طِفْلانَت نَهَم گاهی به گَردن
چو آدم توبه کُن از خوشه چینی
چو کِشتی بَذْر، آنِ توست خَرمَن
دَهان بَربَند، گوشِ فَهْم بَسته‌ست
مگو چیزی که می‌نایَد به گفتن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۹ - مقام ناز نداری، برو تو ناز مکن
مَقامِ ناز نداری، بُرو تو نازْ مَکُن
چو میوه پُخته نگشت از درختْ بازمَکُن
به پیشِ قبلهٔ حَق، هَمچو بُت مَیا، مَنِشین
نمازِ خود را از خویشْ‌‌ بی‌نماز مَکُن
گَهی که پُخته شُدی، از درختْ فارغ باش
زِ گرم و سَرد مَیَندیش و اِحْتِراز مَکُن
چو هیچ خَصْم نَمانَد برو به بَزْم نِشین
سِلاحِ رَزْم بِیَنداز و تُرک تاز مَکُن
چو صافِ صاف بَرآمَد زِ کوره نَقْدهٔ تو
مَدِه به کورهٔ هر کوردل، گُداز مَکُن
جَمالِ خود زِ اسیرانِ عشقْ هیچ مَپوش
چو باغِ لُطفِ خدایی تو، دَر فَراز مَکُن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن ممن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند
بِنْگَر اَنْدَر نَخّودی در دیگْ چون
می‌جَهَد بالا چو شُد زآتش زَبون
هر زمان نَخّود بَر آیَد وَقتِ جوش
بر سَرِ دیگ و بَرآرَد صد خُروش
که چرا آتش به من دَر می‌زَنی؟
چون خریدی چون نِگونَم می‌کُنی؟
می‌زَنَد کَفْلیز کَدْبانو که نی
خوش بِجوش و بَر مَجِه ز آتش‌کُنی
زان نَجوشانَم که مَکْروهِ مَنی
بلکه تا گیری تو ذوق و چاشْنی
تا غذی گردی بیامیزی به جان
بَهرِخواری نیسْتَت این اِمْتِحان
آب می‌خوردی به بُستان سَبز و تَر
بَهرِاین آتش بُده‌ست آن آبْ خَور
رَحْمَتَش سابِق بُده‌ست از قَهْر زان
تا زِ رَحمَت گردد اَهْلِ اِمْتِحان
رَحْمَتَش بر قَهْر از آن سابِق شُده‌ست
تا که سَرمایه‌یْ وجود آید به دست
زان که بی‌لَذَّت نَرویَد لَحْم و پوست
چون نَرویَد چه گُدازد عشقِ دوست؟
زان تَقاضا گَر بِیابَد قَهْرها
تا کُنی ایثارْ آن سَرمایه را
باز لُطْف آید برایِ عُذْرِ او
که بِکَردی غُسل و بَر جَستی زِ جو
گوید ای نَخّود چَریدی در بهار
رَنْجْ مِهْمانِ تو شُد نیکوش دار
تا که مِهْمان باز گردد شُکر ساز
پیشِ شَهْ گوید زِ ایثارِ تو باز
تا به جایِ نِعْمَتَت مُنعِم رَسَد
جُمله نِعْمَت‌ها بَرَد بر تو حَسَد
من خَلیلَم تو پسر پیشِ بِچُک
سَر بِنِه اِنّی اَرانی اَذْبَحُک
سَر به پیشِ قَهْر نِهْ دلْ بَر قَرار
تا بِبُرَّم حَلْقَت اسماعیل‌وار
سَر بِبُرَّم لیکْ این سَر آن سَری‌ست
کَزْ بُریده گشتن و مُردن بَری‌ست
لیکْ مَقْصودِ اَزَل تَسلیمِ توست
ای مُسلمان بایَدَت تَسْلیم جُست
ای نَخود می‌جوش اَنْدَر اِبْتِلا
تا نه هستیّ و نه خود مانَد تورا
اَنْدَر آن بُستان اگر خندیده‌یی
تو گُلِ بُستانِ جان و دیده‌یی
گَر جُدا از باغ آب و گِل شُدی
لُقمه گشتی اَنْدَر اِحْیا آمدی
شو غذیّ و قُوَّت و اَنْدیشه‌ها
شیر بودی شیر شو در بیشه‌ها
از صِفاتَش رُسته‌یی وَاللهْ نَخُست
در صِفاتَش باز رو چالاک و چُست
زَابْر و خورشید و زِ گَردون آمدی
پس شُدی اَوْصاف و گَردون بَر شُدی
آمدی در صورتِ باران و تاب
می‌رَوی اَنْدَر صِفاتِ مُسْتَطاب
جُزوِ شید و ابر و اَنْجُم‌ها بُدی
نَفْس و فِعْل و قول و فِکْرَت‌ها شُدی
هستیِ حیوان شُد از مرگِ نَبات
راست آمد اُقْتُلونی یا ثِقات
چون چُنین بُردی‌ست ما را بَعدِ مات
راست آمد اِنَّ فی قَتْلی حَیات
فِعْل و قَوْل و صِدْق شُد قوتِ مَلَک
تا بِدین مِعْراج شُد سویِ فَلَک
آن چُنان کان طُعْمه شُد قوتِ بَشَر
از جَمادی بَر شُد و شُد جانور
این سُخَن را ترجمه‌یْ پَهناوری
گفته آید در مَقامِ دیگری
کاروان دایم زِ گَردون می‌رَسَد
تا تِجارت می‌کُند وا می‌رَوَد
پس بُرو شیرین و خوش با اختیار
نه به تَلْخیّ و کَراهَت دُزدْوار
زان حَدیثِ تَلْخ می‌گویم تورا
تا زِ تَلْخی‌ها فرو شویَم تورا
ز آبِ سردْ انگورِ اَفْسرده رَهَد
سردی و اَفْسردگی بیرون نَهَد
تو زِ تَلْخی چون که دلْ پُر خون شَوی
پس زِ تَلْخی‌ها همه بیرون رَوی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۹۷ - شرح کردن موسی علیه‌السلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون
گفت موسی کَاوَّلینِ آن چهار
صِحَّتی باشد تَنَت را پایدار
این عِلَل‌هایی که در طب گفته‌اند
دور باشد از تَنَت ای اَرجُمَند
ثانیا باشد تورا عُمْرِ دراز
که اَجَل دارد زِ عُمرَت اِحْتِراز
وین نباشد بَعدِ عُمرِ مُسْتوی
که به ناکام از جهانْ بیرون رَوی
بلکه خواهانِ اَجَلْ چون طِفْلِ شیر
نه زِ رَنجی که تو را دارد اسیر
مرگْ‌جو باشی ولی نَزْ عَجْزِ رَنج
بلکه بینی در خَرابِ خانه گنج
پَس به دَستِ خویش گیری تیشه‌یی
می‌زَنی بر خانه بی‌اندیشه‌یی
که حِجابِ گنج بینی خانه را
مانعِ صد خَرمَن این یک دانه را
پَس در آتش اَفْکَنی این دانه را
پیش گیری پیشهٔ مَردانه را
ای به یک بَرگی زِ باغی مانْده
هَمچو کِرمی بَرگَش از رَز رانْده
چون کَرَم این کِرم را بیدار کرد
اَژدَهایِ جَهْل را این کِرْم خَورْد
کِرْم کَرمی شُد پُر از میوه وْ درخت
این چُنین تبدیل گردد نیکْ بَخت
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۴ - گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا
من خَلیلِ وَقتَم و او جِبْرَئیل
من نخواهم در بَلا او را دَلیل
او اَدَب ناموخت از جِبْریلِ راد
که بِپُرسید از خَلیلِ حَقْ مُراد
که مُرادَت هست تا یاری کُنم
وَرْنه بُگْریزم سَبُک باری کُنم
گفت ابراهیم نی رو از میان
واسطه زَحمَت بُوَد بَعْدَ الْعِیان
بَهرِاین دنیاست مُرْسَل رابطه
مؤمنان را زان که هست او واسطه
هر دل اَرْ سامِع بُدی وَحْیِ نَهان
حَرف و صوتی کِی بُدی اَنْدَر جهان؟
گَرچه او مَحْوِ حَق است و بی‌سَر است
لیکْ کارِ من از آن نازک‌تَر است
کردهٔ او کردهٔ شاه است لیک
پیشِ ضَعْفَم بَد نماینده‌ست نیک
آنچه عینِ لُطف باشد بر عَوام
قَهْر شُد بر نازَنینانِ کِرام
بَسْ بَلا و رَنج می‌باید کَشید
عامه را تا فَرق را توانَند دید
کین حُروفِ واسطه‌ای یارِ غار
پیشِ واصِلْ خار باشد خار خار
بَس بَلا و رَنج بایَسْت و وقوف
تا رَهَد آن روحِ صافی از حُروف
لیکْ بعضی زین صدا کَرتَر شُدند
باز بعضی صافی و بَرتَر شُدند
هَمچو آبِ نیل آمد این بَلا
سَعْد را آب است و خون بر اَشْقیا
هر کِه پایان‌بین‌تَر او مَسْعودتَر
جِدْتَر او کارَد که اَفْزون دیدبَر
زان که داند کین جهانِ کاشتن
هست بَهرِ مَحْشَر و بَرداشتن
هیچ عَقْدی بَهرِ عینِ خود نَبود
بلکه از بَهرِ مَقامِ رِبْح و سود
هیچ نَبْوَد مُنْکِری گَر بِنْگَری
مُنْکِری‌اَش بَهرِ عینِ مُنْکِری
بَلْ برایِ قَهْرِ خَصْم اَنْدَر حَسَد
یا فُزونی جُستن و اِظْهارِ خَود
وان فُزونی هم پِیِ طَمْعِ دِگَر
بی‌مَعانی چاشْنی نَدْهَد صُوَر
زان هَمی‌پُرسی چرا این می‌کُنی؟
که صُوَر زَیْت است و مَعنی روشنی
وَرْنه این گفتن چرا؟ از بَهرِ چیست؟
چون که صورت بَهرِعینِ صورتی‌ست
این چرا گفتن سوآل از فایِده‌ست
جُز برایِ این چرا گفتن بَداست
از چه رو فایدهٔ جویی ای اَمین
چون بُوَد فایده این خود همین
پَس نُقوشِ آسْمان وَ اهْلِ زمین
نیست حِکْمَت کان بُوَد بَهرِهمین
گَر حَکیمی نیست این تَرتیب چیست؟
وَرْ حکیمی هست چون فِعْلَش تَهی‌ست؟
کَس نَسازَد نَقْشِ گَرمابه وْ خِضاب
جُز پِیِ قَصدِ صَواب و ناصَواب
سعدی : باب چهارم در تواضع
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان
بزرگی هنرمند آفاق بود
غلامش نکوهیده اخلاق بود
از این خفرقی موی کالیده‌ای
بدی، سر که در روی مالیده‌ای
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر
گرو برده از زشت رویان شهر
مدامش به روی آب چشم سبل
دویدی ز بوی پیاز بغل
گره وقت پختن بر ابرو زدی
چو پختند با خواجه زانو زدی
دمادم به نان خوردنش هم نشست
وگر مردی آبش ندادی به دست
نه گفت اندر او کار کردی نه چوب
شب و روز از او خانه در کند و کوب
گهی خار و خس در ره انداختی
گهی ماکیان در چه انداختی
ز سیماش وحشت فراز آمدی
نرفتی به کاری که باز آمدی
کسی گفت از این بندهٔ بد خصال
چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
نیرزد وجودی بدین ناخوشی
که جورش پسندی و بارش کشی
منت بنده‌ای خوب و نیکو سیر
بدست آرم، این را به نخاس بر
وگر یک پشیز آورد سر مپیچ
گران است اگر راست خواهی به هیچ
شنید این سخن مرد نیکو نهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد
به دست این پسر طبع و خویش ولیک
مرا زو طبیعت شود خوی نیک
چو زو کرده باشم تحمل بسی
توانم جفا بردن از هر کسی
تحمل چو زهرت نماید نخست
ولی شهد گردد چو در طبع رست
سعدی : غزلیات
غزل ۶۵ - مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی
عقابان می‌درد چنگال باز آهنین پنجه
تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی
نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد
اگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی
گرت با ما خوش افتادست چون ما لاابالی شو
نه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی
میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل
نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی
تمنای شکم روزی کند یغمای مورانت
اگر هر جا که شیرینیست چون زنبور بنشینی
به صورت زان گرفتاری که در معنی نمی‌بینی
فراموشت شود این دیو اگر با حور بنشینی
نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزد
مگر کز هر چه هست اندر جهان مهجور بنشینی
میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه
که چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۲۵ - ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین
رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن
ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید
از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ
چشم تو خفته است، از آن هر کس
زین باغ سیب میبرد و نارنگ
این روبهک به نیت طاوسی
افکنده دم خویش به خم رنگ
بازیچه‌هاست گنبد گردان را
نامی شنیده‌ای تو ازین شترنگ
در دام بسته شبرو چرخت سخت
در بر گرفته اژدر دهرت تنگ
انجام کار در فکند ما را
سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ
خار جهان چه میشکنی در چشم
بر چهره چند میفکنی آژنک
سالک بهر قدم نفتد از پا
عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ
تو آدمی نگر که بدین رتبت
بیخود ز باده است و خراب از بنگ
گوهر فروش کان قضا، پروین
یک ره گهر فروخته، صد ره سنگ
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
ای مرغک
ای مرغک خرد، ز آشیانه
پرواز کن و پریدن آموز
تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز
رام تو نمی‌شود زمانه
رام از چه شدی، رمیدن آموز
مندیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم، دیدن آموز
شو روز به فکر آب و دانه
هنگام شب، آرمیدن آموز
از لانه برون مخسب زنهار
این لانهٔ ایمنی که داری
دانی که چسان شدست آباد
کردند هزار استواری
تا گشت چنین بلند بنیاد
دادند به اوستادکاری
دوریش ز دستبرد صیاد
تا عمر تو با خوشی گذاری
وز عهد گذشتگان کنی یاد
یک روز، تو هم پدید آری
آسایش کودکان نوزاد
گه دایه شوی، گهی پرستار
این خانهٔ پاک، پیش از این بود
آرامگه دو مرغ خرسند
کرده به گل آشیانه اندود
یکدل شده از دو عهد و پیوند
یکرنگ چه در زیان چه در سود
هم رنجبر و هم آرزومند
از گردش روزگار خشنود
آورده پدید بیضه‌ای چند
آن یک، پدر هزار مقصود
وین مادر بس نهفته فرزند
بس رنج کشید و خورد تیمار
گاهی نگران به بام و روزن
بنشست برای پاسبانی
روزی بپرید سوی گلشن
در فکرت قوت زندگانی
خاشاک بسی ز کوی و برزن
آورد برای سایبانی
یک چند به لانه کرد مسکن
آموخت حدیث مهربانی
آنقدر پرش بریخت از تن
آنقدر نمود جانفشانی
تا راز نهفته شد پدیدار
آن بیضه بهم شکست و مادر
در دامن مهر پروراندت
چون دید ترا ضعیف و بی پر
زیر پر خویشتن نشاندت
بس رفت کوه و دشت و کهسر
تا دانه و میوه‌ای رساندت
چون گشت هوای دهر خوشتر
بر بامک آشیانه خواندت
بسیار پرید تا که آخر
از شاخته به شاخه‌ای پراندت
آموخت بسیت رسم و رفتار
داد آگهیت چنانکه دانی
از زحمت حبس و فتنهٔ دام
آموخت همی که تا توانی
بیگاه مپر به برزن و بام
هنگام بهار زندگانی
سرمست به راغ و باغ مخرام
کوشید بسی که در نمانی
روز عمل و زمان آرام
برد اینهمه رنج رایگانی
چون تجربه یافتی سرانجام
رفت و بخ تو واگذاشت این کار
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
رنج نخست
خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخوانده‌ای و بچشم تو راه و چاه، یکیست
ز پای، چون تو در افتاده‌اند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست
ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست
چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۲۳ - گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی
گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی
پشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟
دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزو
زهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟
خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شود
گر تو خم آرزو را از شکم بیرون کنی
ز آرزوی آنکه روزی زنت کدبانو شود
چون تن آزاد خود را بندهٔ خاتون کنی؟
ده تن از تو زرد روی و بی نوا خسپد همی
تا به گلگون می همی تو روی خود گلگون کنی
گر تو مجنونی از این بی‌دانشی پس خویشتن
چون به می خوردن دگرباره همی مجنون کنی؟
زر همی خواهی که پاشی می خوری با حوریان
سر ز رعنائی گهی ایدون و گاه ایدون کنی
گر نه دیوانه شده‌ستی چون سر هشیار خویش
از بخار گند می طبلی پر از هپیون کنی؟
خوش بخندی بر سرود مطرب و آواز رود
ور توانی دامنش پر لؤلؤ مکنون کنی
ور به درویشی زکاتت داد باید یک درم
طبع را از ناخوشی چون مار و مازریون کنی
گاه بی‌شادی بخندی خیره چون دیوانگان
گاه بی‌انده به خیره خویشتن محزون کنی
آن کنی از بی‌هشی کز شرم آن گر بررسی
وقت هشیاری از انده روی چون طاعون کنی
درد نادانی برنجاند تو را ترسم همی
درد نادانیت را چون نه به علم افسون کنی؟
خانه‌ای کرده‌ستی اندر دل ز جهل و هر زمان
آن همی خواهی که در وی نقش گوناگون کنی
خانهٔ هوش تو سر بر گنبد گردون کشد
گر تو خانهٔ بی‌هشی را بر زمین هامون کنی
دل خزینهٔ توست شاید کاندرو از بهر دین
بام و بوم از علم سازی وز خرد پرهون کنی
موش و مار اندر خزینهٔ خویش مفگن خیر خیر
گر نداری در و گوهر کاندرو مخزون کنی
دست بر پرهیزدار و خوب گوی و علم جوی
تا به اندک روزگاری خویشتن قارون کنی
گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم‌دار
گر همی خواهی که جای خویش بر گردون کنی
گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون شود
لیکن اندر چاه ماند دون، گر او را دون کنی
خویشتن را چون به راه داد و عدل و دین روی
گرچه افریدون نه‌ای برگاه افریدون کنی
گر همی دانی که خانه است این گل مسنون تو را
چون همه کوشش ز بهر این گل مسنون کنی؟
جان به صابون خرد بایدت شستن، کین جسد
تیره ماند گر مرو را جمله در صابون کنی
آرزو داری که در باغ پدر نو خانه‌ای
برفرازی وانگهی آن را به زر مدهون کنی
از گلاب و مشک سازی خشت او را آب و خاک
در ز عود و، فرش او رومی و بوقلمون کنی
من گرفتم کین مراد آید به حاصل مر تو را
ور بخواهی صد چنین و نیز ازین افزون کنی
گر بماند با تو این خانه من آن خواهم که تو
تا به فردا نفگنی این کار بل اکنون کنی
ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه، خیر خیر
خویشتن را رنجه چون داری و چون شمعون کنی؟
گر کسی گویدت «بس نیکو جوانی، شادباش!»
شادمان گردی و رخ همرنگ آذریون کنی
چونت گوید «دیر زی!» پس دیر باید زیستن
گر همی کار ای هنر پیشه بر این قانون کنی
زندگی و شادی اندر علم دین است، ای پسر
خویشتن را، گر نه مستی، مست و مجنون چون کنی؟
گر به شارستان علم اندر بگیری خانه‌ای
روز خویش امروز و فردا فرخ و میمون کنی
روز تو هرگز به ایمان سعد و میمون کی شود
چون تو بر ابلیس ملعون خویشتن مفتون کنی؟
دست هامان ستمگار از تو کوته کی شود
چون تو اندر شهر ایمان خطبه بر هارون کنی؟
بید بی‌باری ز نادانی، ولیکن زین سپس
گر به دانش رنج بینی بید را زیتون کنی
بخت تو گر چه ز نادانی قرین ماهی است
چون بیاموزیش با ماه سما مقرون کنی
شعر حجت را بخوان و سوی دانش راه جوی
گر همی خواهی که جان و دل به دین مرهون کنی
چون گشایش‌های دینی تو ز لفظش بشنوی
سخره زان پس بر گشایش‌های افلاطون کنی
ور ز نور آفتابش بهر گیرد خاطرت
پیش روشن خاطرت مر ماه را عرجون کنی
از تو خواهند آب ازان پس کاروان تشنگان
خوار و تشنه گر ازینان روی زی جیحون کنی
فخر جوید بر حکیمان جان سقراط بزرگ
گر تو ای حجت مرو را پیش خود ماذون کنی
اوحدی مراغه‌ای : جام جم
در صفت ارشاد پیر
اول استاد، پس گهر سفتن
تا نباید به درد سر خفتن
مرد را کاوستاد یار شود
زود باشد که مرد کار شود
در عزش به رخ فراز کند
چشم او را به نور باز کند
بیضه وارش به زیر بال کشد
بر سرش سایهٔ کمال کشد
میکند کم ز قدر قوت بدن
قوت روح میدهد به سخن
نهلد در حجاب ذاتش را
نه به دست خلل صفاتش را
به روش دل قویش گرداند
تا چو خود معنویش گرداند
شب و روزش چنین به اصل و به فرع
پرورش میکند به مایهٔ شرع
نبرد زو نظر به سر و به جهر
هر دمش میدهد ز معنی بهر
در ترقیش پایه بر پایه
میرساند به نور از سایه
چون ازین رنجها شود بهتر
به دگر گنجها شود رهبر
به لباسی دگر بر آید مرد
به وجودی دگر بزاید مرد
جسم را کرده از ریاضت صلب
روح را کرده مطمن‌القلب
بر سر نفس او به سرحد صدق
متمکن شود به مقعد صدق
این بود راضی، آن بود مرضی
برهد شیخ از آن گران قرضی
حد و مد و تعرف این باشد
رسم رشد و تصرف این باشد
کودک نفس را ز رنج هوا
نکند جز چنین طبیب دوا
گر چنین رهبری شود یارت
زین منازل برون برد بارت
هر چه در جسم درد و داغ شود
روح را روغن چراغ شود
جز به سعی تن و به تقوی دل
کی رسد طالب اندرین منزل؟
گر به این حال نفس گردد هست
یا دهد رتبتی چنینش دست
این بود سر نشانهٔ ثانیش
که تو تولید مثل میخوانیش
اندرین دور ازین وجودی پاک
نتوان یافتن مگر در خاک
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۵۶۷ - پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش
پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش
کی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش
برسر بازار چین با سنبل سوداگرت
مشک اگر در حلقه آید بشکند بازار خویش
نرگس بیمار خود را گاه گاهی باز پرس
زانکه هم باشد طبیبانرا غم بیمار خویش
چون نمی‌بینی کسی که جز تو می‌گوید سخن
خویشتن می گوی و مینه گوش بر گفتار خویش
ایکه در عالم بزیبائی و لطفت یار نیست
با چنین صورت مگر هم خویش باشی یار خویش
ما بچشم خویش رخسار تو نتوانیم دید
دیده بگشای و بچشم خویش بین رخسار خویش
کار ما اندیشهٔ بی خویشی و بی کیشی است
هر که را بینی بود اندیشه‌ئی در کار خویش
خویش را خواجو شناسد گر چه او را قدر نیست
هم بقدر خویش داند هر کسی مقدار خویش
چون ز خویش و آشنا بیگانه شد باشد غریب
گر کند بیگانگانرا محرم اسرار خویش
محمود شبستری : گلشن راز
بخش ۱۴ - سال از ماهیت من
که باشم من مرا از من خبر کن
چه معنی دارد اندر خود سفر کن
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۶۴ - تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی
تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۲۹ - ستایش ملک‌الشعرا ارشدالدین
هیچ دانی ارشدالدین کز کف و طبع تو دوش
من چه شربتهای آب زندگانی خورده‌ام
آن ندانم تا تو چون پرورده‌ای آن قطعه را
این همی دانم که من زان قطعه جان پرورده‌ام
گرچه ایمانم بدان خاطر قوی بوده است و هست
راستی به دوش ایمانی دگر آورده‌ام
تا تو تعیین کرده‌ای یعنی که شعر تست شعر
پاره‌ای بر گفتهٔ خود اعتمادی کرده‌ام
نام من گسترده شد یکبارگی از نظم تو
ای مزید آورده بر نامی که من گسترده‌ام
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۸ - این روزه چو غربال به بیزد جان را
این روزه چو غربال به بیزد جان را
پیدا آرد قراضهٔ پنهان را
جانی که کند خیره مه تابان را
بی‌پرده شود نور دهد کیوان را
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۱۹ - ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
دیدم که در آتشی و بگذاشتمت
تا پخته و تا زیرک و استاد شوی