عبارات مورد جستجو در ۸ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳۳ - نماز شام غریبان چو گریه آغازم
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق میبازم
به جز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که به جز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق میبازم
به جز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که به جز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۴۵ - بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه ی بدخواه ندیدم رویت
نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر
کارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چاره ی تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه ی بدخواه ندیدم رویت
نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر
کارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چاره ی تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
مولوی : دفتر ششم
بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدقاند و راهزن صد هزار ابله چنانک راهزن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمییارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند
ای ضیاءُ الْحَقْ حُسامُالدّین بیا
ای صِقالِ روح و سُلْطانُ الهُدی
مثنوی را مَسْرَحِ مَشْروحْ دِهْ
صورتِ اَمْثالِ او را روحْ دِهْ
تا حُروفَش جُمله عقل و جان شوند
سویِ خُلْدِسْتانِ جانْ پَرّان شوند
هم به سَعیِ تو زِ اَرْواح آمدند
سویِ دامِ حَرف و مُسْتَحْقَن شُدند
بادْ عُمرَت در جهان هَمچون خَضِر
جانْفَزا و دَستگیر و مُسْتَمِر
چون خَضِر وَ اَلْیاس مانی در جهان
تا زمین گردد زِ لُطفَت آسْمان
گُفتَمی از لُطفِ تو جُزوی زِ صد
گَر نبودی طُمْطُراقِ چَشمِ بَد
لیکْ از چَشمِ بَدِ زَهرآبْ دَم
زَخْمهایِ روحْفَرسا خوردهام
جُز به رَمْزِ ذِکْرِ حالِ دیگران
شَرحِ حالَت مینَیارَم در بَیان
این بَهانه هم زِ دَسْتانِ دلیست
که ازو پاهایِ دلْ اَنْدَر گِلیست
صد دل و جانْ عاشقِ صانِع شُده
چَشمِ بَد یا گوش بَد مانِع شُده
خود یکی بوطالِبْ آن عَمِّ رَسول
مینِمودَش شُنْعهٔ عُربانْ مَهول
که چه گویَندَم عَرَب کَزْ طِفْلِ خَود
او بِگَردانید دیدنِ مُعْتَمَد
گُفتَش ای عَم یک شهادت تو بِگو
تا کُنم با حَقْ خُصومَت بَهْرِ تو
گفت لیکِن فاش گردد از سَماع
کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الاثنَیْنِ شاع
من بِمانَم در زبانِ این عَرَب
پشِ ایشان خوار گردم زین سَبَب
لیکْ گَر بودیش لُطْفِ ما سَبَق
کِی بُدی این بَددلی با جَذْبِ حَق؟
اَلْغیاث ای تو غیاثُ الْمُسْتَغیث
زین دو شاخهیْ اِخْتیاراتِ خَبیث
من زِ دَسْتان و زِ مَکْرِ دل چُنان
مات گشتم که بِمانْدَم از فَغان
من کِه باشم؟ چَرخِ با صد کار و بار
زین کَمین بُگریخت یعنی اِخْتیار
کِی خداوندِ کَریم و بُردبار
دِهْ اَمانَم زین دو شاخهیْ اِخْتیار
جَذْبِ یک راههیْ صِراطَ الْمُستَقیم
بِهْ زِ دو راهِ تَرَدُّد ای کَریم
زین دو رَهْ گَرچه همه مَقْصد تویی
لیکْ خود جانْ کَندن آمد این دویی
زین دو رَهْ گَرچه به جز تو عَزْم نیست
لیکْ هرگز رَزْم هَمچون بَزْم نیست
در نُبی بِشْنو بَیانَش از خدا
آیَتِ اَشْفَقْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها
این تَرَدُّد هست در دلْ چون وَغا
کین بُوَد بِهْ یا که آن حالِ مرا؟
در تَرَدُّد میزَنَد بر هَمدِگَر
خَوْف و اومید بِهی در کَرّ و فَر
ای صِقالِ روح و سُلْطانُ الهُدی
مثنوی را مَسْرَحِ مَشْروحْ دِهْ
صورتِ اَمْثالِ او را روحْ دِهْ
تا حُروفَش جُمله عقل و جان شوند
سویِ خُلْدِسْتانِ جانْ پَرّان شوند
هم به سَعیِ تو زِ اَرْواح آمدند
سویِ دامِ حَرف و مُسْتَحْقَن شُدند
بادْ عُمرَت در جهان هَمچون خَضِر
جانْفَزا و دَستگیر و مُسْتَمِر
چون خَضِر وَ اَلْیاس مانی در جهان
تا زمین گردد زِ لُطفَت آسْمان
گُفتَمی از لُطفِ تو جُزوی زِ صد
گَر نبودی طُمْطُراقِ چَشمِ بَد
لیکْ از چَشمِ بَدِ زَهرآبْ دَم
زَخْمهایِ روحْفَرسا خوردهام
جُز به رَمْزِ ذِکْرِ حالِ دیگران
شَرحِ حالَت مینَیارَم در بَیان
این بَهانه هم زِ دَسْتانِ دلیست
که ازو پاهایِ دلْ اَنْدَر گِلیست
صد دل و جانْ عاشقِ صانِع شُده
چَشمِ بَد یا گوش بَد مانِع شُده
خود یکی بوطالِبْ آن عَمِّ رَسول
مینِمودَش شُنْعهٔ عُربانْ مَهول
که چه گویَندَم عَرَب کَزْ طِفْلِ خَود
او بِگَردانید دیدنِ مُعْتَمَد
گُفتَش ای عَم یک شهادت تو بِگو
تا کُنم با حَقْ خُصومَت بَهْرِ تو
گفت لیکِن فاش گردد از سَماع
کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الاثنَیْنِ شاع
من بِمانَم در زبانِ این عَرَب
پشِ ایشان خوار گردم زین سَبَب
لیکْ گَر بودیش لُطْفِ ما سَبَق
کِی بُدی این بَددلی با جَذْبِ حَق؟
اَلْغیاث ای تو غیاثُ الْمُسْتَغیث
زین دو شاخهیْ اِخْتیاراتِ خَبیث
من زِ دَسْتان و زِ مَکْرِ دل چُنان
مات گشتم که بِمانْدَم از فَغان
من کِه باشم؟ چَرخِ با صد کار و بار
زین کَمین بُگریخت یعنی اِخْتیار
کِی خداوندِ کَریم و بُردبار
دِهْ اَمانَم زین دو شاخهیْ اِخْتیار
جَذْبِ یک راههیْ صِراطَ الْمُستَقیم
بِهْ زِ دو راهِ تَرَدُّد ای کَریم
زین دو رَهْ گَرچه همه مَقْصد تویی
لیکْ خود جانْ کَندن آمد این دویی
زین دو رَهْ گَرچه به جز تو عَزْم نیست
لیکْ هرگز رَزْم هَمچون بَزْم نیست
در نُبی بِشْنو بَیانَش از خدا
آیَتِ اَشْفَقْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها
این تَرَدُّد هست در دلْ چون وَغا
کین بُوَد بِهْ یا که آن حالِ مرا؟
در تَرَدُّد میزَنَد بر هَمدِگَر
خَوْف و اومید بِهی در کَرّ و فَر
سعدی : قصاید و قطعات عربی
قصیده
اوحدی مراغهای : رباعیات
رباعی ۴۰ - ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست
قاآنی شیرازی : رباعیات
رباعی ۱۸ - با آنکه هنوز از می دوشین مستم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٢١ - پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک
پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک
بود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ
از پی عشرت براغ اندر مزارع داشتم
وز برای عیش بودم کاخها در صحن باغ
با حریفان موافق عمر میبردم بسر
در تماشا و تفرج گه بباغ و گه براغ
ز انقلاب روزگار چون زغن نر ماده طبع
این زمانم بر کلوخ ملک بنشیند کلاغ
بود چون باز سفیدم پیش از اینکسوت حریر
در سیه پیکر گلیمی میروم اکنون چو زاغ
از برای قوت دل گر بخواری بایدم
صندل و سندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ
پیش از این یارستمی در روز شمع افروختن
اینزمان شب می نیارم کرد روغن در چراغ
بودم امیدی که روزی اینشب حبلی من
دولتی زاید خود او هم شد ببخت من ستاغ
بر مثال اسب دزدیده که تا نتوان شناخت
روزگارم هر زمان داغی نهد بالای داغ
از دل پر سوز و چشم اشگبار خویشتن
گه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو ماغ
منکه چون عیسی نیارم بی خری رفتن براه
هر زمانی دیگرم گیرد چو اسب یام الاغ
رشته صبرم که بودش قوت حبل المتین
اختلاف روزگار از ضعف کردش چون کماغ
ای نسیم صبحدم ابن یمین آمد بجان
لطف کن احوال او را در گه خلوت بلاغ
عرضه کن بر شاه گیتی و تدارک بر تو نیست
خود نباشد هیچ واجب بر رسول الا بلاغ
سایه حق آنکه اسبش را چو خنک آسمان
از مه نو زین و از خورشید میزیبد جناغ
در دماغ من نگنجد جز باو بردن نیاز
تا بود در سر دماغم باشد اینم در دماغ
بود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ
از پی عشرت براغ اندر مزارع داشتم
وز برای عیش بودم کاخها در صحن باغ
با حریفان موافق عمر میبردم بسر
در تماشا و تفرج گه بباغ و گه براغ
ز انقلاب روزگار چون زغن نر ماده طبع
این زمانم بر کلوخ ملک بنشیند کلاغ
بود چون باز سفیدم پیش از اینکسوت حریر
در سیه پیکر گلیمی میروم اکنون چو زاغ
از برای قوت دل گر بخواری بایدم
صندل و سندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ
پیش از این یارستمی در روز شمع افروختن
اینزمان شب می نیارم کرد روغن در چراغ
بودم امیدی که روزی اینشب حبلی من
دولتی زاید خود او هم شد ببخت من ستاغ
بر مثال اسب دزدیده که تا نتوان شناخت
روزگارم هر زمان داغی نهد بالای داغ
از دل پر سوز و چشم اشگبار خویشتن
گه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو ماغ
منکه چون عیسی نیارم بی خری رفتن براه
هر زمانی دیگرم گیرد چو اسب یام الاغ
رشته صبرم که بودش قوت حبل المتین
اختلاف روزگار از ضعف کردش چون کماغ
ای نسیم صبحدم ابن یمین آمد بجان
لطف کن احوال او را در گه خلوت بلاغ
عرضه کن بر شاه گیتی و تدارک بر تو نیست
خود نباشد هیچ واجب بر رسول الا بلاغ
سایه حق آنکه اسبش را چو خنک آسمان
از مه نو زین و از خورشید میزیبد جناغ
در دماغ من نگنجد جز باو بردن نیاز
تا بود در سر دماغم باشد اینم در دماغ
اهلی شیرازی : رباعیات
شماره ۳۹۶ - یارب گنهم ببخش و عذرم بپذیر