عبارات مورد جستجو در ۹ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۰ - کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
حالیا عشوه ی ناز تو ز بنیادم برد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳ - چون خون نخسپد خسروا، چشمم کجا خسپد مها؟
چون خون نَخُسپَد خُسروا، چَشمَم کجا خُسپَد مَها؟
کَزْ چَشمِ من دریایِ خون، جوشان شُد از جور و جَفا
گَر لَب فرو بَنْدَم کُنون، جانم به جوش آید درون
وَر بر سَرَش آبی زَنَم، بر سَر زَنَد او جوش را
مَعذور دارم خَلْق را، گَر مُنکِرند از عشقِ ما
اَه لیک خود مَعذور را، کِی باشد اِقْبال و سَنا؟
از جوشِ خون نُطقی به فَم، آن نُطق آمد در قَلَم
شُد حرف‌ها چون مور هم سویِ سُلَیمانْ لابِه را
کِی شَهْ سُلَیمانِ لَطَف، وِی لُطف را از تو شَرَف
دُرِّ تو را جان‌ها صَدَف، باغِ تو را جان‌ها گیا
ما مورِ بیچاره شُده، وَزْ خَرمَن آواره شُده
در سیر سَیّاره شُده، هم تو بِرَس فریادِ ما
ما بندۀ خاکِ کَفَت، چون چاکرانْ اَنْدَر صَفَت
ما دیده‌بانِ آن صِفَت، با این همه عیبِ عَما
تو یاد کُن اَلطافِ خودْ در سابِقَ اللّهُ الصَّمَد
در حَقِّ هر بَدکارِ بَد، هم مُجرمِ هر دو سَرا
تو صَدْقه کُن ای مُحْتَشَم بر دل که دیدَت ای صَنَم
در غیرِ تو چون بِنْگَرَم اَنْدَر زمین یا در سَما؟
آن آبِ حیوانِ صَفا، هم در گِلو گیرد وِرا
کو خورده باشد باده‌ها، زان خُسروِ میمون لِقا
ای آفتاب اَنْدَر نَظَر، تاریک و دِلْگیر و شَرَر
آن را که دید او آن قَمَر، در خوبی و حُسن و بَها
ای جانِ شیرینْ تَلْخ وَش بر عاشقانِ هَجْر کَش
در فُرقَتِ آن شاهِ خوش، بی‌کِبْر با صد کِبْریا
ای جانْ سُخن کوتاه کُن، یا این سُخن در راه کُن
در راهِ شاهنشاهِ کُن، در سویِ تبریزِ صَفا
ای تَن چو سگ کاهِل مَشو، افتاده عوعو بَس مَعو
تو بازگَرد از خویش و رو، سویِ شَهَنْشاهِ بَقا
ای صد بَقا خاکِ کَفَش، آن صد شَهَنشَه در صَفَش
گشته رَهی صد آصِفَش، والِهْ سُلَیمان در وِلا
وان‌گَهْ سُلَیمان زان وِلا، لَرزان زِ مَکْرِ اِبْتِلا
از ترس کو را آن عُلا، کمتر شود از رَشک‌ها
ناگَهْ قَضا را شیطَنَت، از جامِ عِزّ و سَلطَنَت
بِرْبوده از وِیْ مَکْرُمَت، کرده به مَلْکَش اِقْتِضا
چون یک دَمی آن شاهِ فرد، تَدبیِر مُلْکِ خویش کرد
دیو و پَری را پایْ مرد، ترتیب کرد آن پادشا
تا باز ازان عاقل شُده، دید از هوا غافل شُده
زان باغ‌ها آفِل شده، بی‌بَر شده هم بی‌نَوا
زد تیغِ قَهر و قاهری، بر گَردنِ دیو و َپری
کو را زِ عشق آن سَری، مشغول کردند از قَضا
زود اَنْدَرآمد لُطفِ شَهْ، مَخدومْ شَمسُ الدّین چو مَهْ
در مَنْعِ او گفتا که نه، عالَم مَسوز ای مُجْتَبا
از شَهْ چو دید او مُژده‌یی، آوَرْد در حینْ سَجده‌یی
تبریز را از وعده‌یی، کَارْزَد به این هر دو سَرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۷ - خدایا رحمت خود را به من ده
خدایا رَحمَتِ خود را به من دِهْ
دَریدی پیرهن، تو پیرهن دِهْ
مرا صَفرایِ تو سَرگشته کرده‌ست
زِ لُطفِ خود مرا صَفراشِکَن دِهْ
اگر عالَم به غَم خوردن به پای است
مَدِه غَم را به من با بوالْحَزَن دِه
خدایا عُمرِ نوح و عُمرِ لُقْمان
و صد چندان بِدان خوبِ خُتَن دِهْ
سُهَیلِ رویِ تو اَنْدَر یَمَن تافت
مرا راهی به سویِ آن یَمَن دِهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۳ - غدرالعشق فزلت قدمی
غَدَرَالْعِشْقُ فَزَلَّتْ قَدَمی
مَزَجَ الْفُرْقَةُ دَمْعی بِدَمی
وَ حَنَی الْقَلْبُ بِما اَوْرَثَنی
نَدَمًا فی نَدَمٍ فی نَدَمِ
کَرِهَ الْحِبُّ وُجُودی وَ نَآی
اَسَفًا لَیْتَ وُجُودی عَدَمی
وَ سَقَی الصَّبُّ وَ قَدْ اَسْکَرَنی
شَرِبَ الْقَلْبُ وَ ما ذاقَ فَمی
ای صَنَم لُطفِ تورا می‌دانم
نِیَم ای دوست، بِدان حَد عَجَمی
زِ لَطیفیِّ تو، گَر شُکرِ تورا
بدل اندیشَم، تَرسَم بِرَمی
من کِه باشم؟ که تو بر تَختِ جَمال
حَسرتِ شاه و سپاه و حَشَمی
مَنِه انگشتْ تو بر حَرفِ کَژَم
من اگر حَرفِ کَژَمْ تو قَلَمی
سَبَق الْجودُ وجودی قِدَمًا
مِنْکَ، یا اَنْتَ وَلِیُ النِّعَمِ
به حَقِ جودِ وجودَت که مَبُر
زِ منِ‌‌ بی‌دل و هٰذا قَسَمی
لٰا تُبِحْ قَتْلی بِالصَّدِّ وَصِلْ
وَ اَجِرْنی، اَنَا صَیْدُ الْحَرَمِ
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۴ - عشق تو در جان من ای جان من
عشق تو در جان من ای جان من
آتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزن
رحم کن بر دیدهٔ گریان من
دیدهٔ گریان من پرخون مدار
در نگر آخر به‌سوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکن
گوش می‌دار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشت
چاره‌ای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا باشد ولیک
کج مکن چون زلف خود پیمان من
هرچه خواهی کن تو به دانی از آنک
زاریی باشد نه فرمان زان من
جان عطار از تو در آتش فتاد
آب زن در آتش سوزان من
عطار نیشابوری : فی‌وصف حاله
گفتار شبلی که پس از مردن به خواب جوانمردی آمد
چون بشد شبلی ازین جای خراب
بعد از آن دیدش جوامردی به خواب
گفت حق با تو چه کرد ای نیک بخت
گفت ؛ چون شد در حسابم کار سخت
چون مرا بس خویشتن دشمن بدید
ضعف و نومیدی و عجز من بدید
رحمتش آمد بدان بیچارگیم
پس ببخشود از کرم یک بارگیم
خالقا بیچارهٔ راهم ترا
همچو موری لنگ در چاهم ترا
من نمی‌دانم که من اهل چه‌ام
یا کجاام یا کدامم یا که‌ام
بی‌تنی بی‌دولتی بی‌حاصلی
بی‌نوایی بی‌قراری بی‌دلی
عمر در خون جگر بگداخته
بهرهٔ از عمر ناپرداخته
هر چه کرده جمله تاوان آمده
جان به لب عمرم به پایان آمده
دل ز دستم رفته و دین گم شده
صورتم نامانده معنی گم شده
من نه کافر نه مسلمان مانده
در میان هر دو حیران مانده
نه مسلمانم نه کافر، چون کنم
مانده سرگردان و مضطر، چون کنم
در دری تنگم گرفتارآمده
روی در دیوار پندار آمده
بر من بیچاره این در برگشای
وین ز راه افتاده را راهی نمای
بنده را گر نیست زاد راه هیچ
می‌نیاساید ز اشک و آه هیچ
هم توانی سوخت از آهش گناه
هم ز اشکش شست دیوان سیاه
هر که دریاهای اشکش حاصل است
گو بیا کو درخور این منزل است
وانک او را دیدهٔ خون بار نیست
گو برو کو را بر ما کار نیست
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۳۶ - بگذر ای باد دل‌افروز خراسانی
بگذر ای باد دل‌افروز خراسانی
بر یکی مانده به یمگان دره زندانی
اندر این تنگی بی‌راحت بنشسته
خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی
برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی
از دلش راحت وز تنش تن آسانی
دل پراندوه‌تر از نار پر از دانه
تن گدازنده‌تر از نال زمستانی
داده آن صورت و آن هیکل آبادان
روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی
گشته چون برگ خزانی ز غم غربت
آن رخ روشن چون لالهٔ نعمانی
روی بر تافته زو خویش چو بیگانه
دستگیریش نه جز رحمت یزدانی
بی‌گناهی شده همواره برو دشمن
ترک و تازی و عراقی و خراسانی
بهنه جویان و جزین هیچ بهانه نه
که تو بد مذهبی و دشمن یارانی
چه سخن گویم من با سپه دیوان؟
نه مرا داد خداوند سلیمانی
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی
از چنین خصم یکی دشت نیندیشم
به گه حجت، یارب تو همی دانی
لیکن از عقل روا نیست که از دیوان
خویشتن را نکند مرد نگه‌بانی
مرد هشیار سخن‌دان چه سخن گوید
با گروهی همه چون غول بیابانی؟
که بود حجت بیهوده سوی جاهل
پیش گوساله نشاید که قران‌خوانی
نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را که دهد زیرهٔ کرمانی؟
آن همی گوید امروز مرا بد دین
که به جز نام نداند ز مسلمانی
ای نهاده بر سر اندر کله دعوی
جانت پنهان شده در قرطه نادانی
به که باید گرویدن زپس ازاحمد؟
چیست نزد تو برین حجت‌برهانی؟
تو چه دانی که بود آنکه خر لنگت
تو همی براثر استر او رانی؟
چون تو بدبخت فضولی نه چو گمراهان
انده جهل خوری و غم حیرانی
سخت بی پشت بوند و ضعفا قومی
که تو پشت و سپه و قوت ایشانی
چون نکوشی که بپوشی شکم و عورت
دیگران را چه دهی خیره گریبانی؟
گر کسی دیبا پوشد تو چرا نازی
چو خود اندر سلب ژنده و خلقانی؟
بر تن خویش تو را قرطه کرباسی
به چو بر خالت دیبای سپاهانی
فضل یاران نکند سود تو را فردا
چو پدید آید آن قوت پنهانی
هیچ از آن فضل ندادند تو را بهری
یا سزاوار ندیدندت و ارزانی
پیش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟
خیره پیش ضعفا ریش همی لانی
خرداومند سخن‌دان به‌تو برخندد
چو مر آن بی‌خردان را تو بگریانی
گر تو را یاران زهاد وبزرگان‌اند
چون تو بر سیرت وبر سنت دیوانی؟
سیرت راه‌زنان داری لیکن تو
جز که بستان و زر و ضیعت نستانی
روز با روزه و با ناله و تسبیحی
شب با مطرب و با باده ریحانی
باده پخته حلال است به نزد تو
که تو بر مذهب بو یوسف و نعمانی
کتب حیلت چون آب ز بر داری
مفتی بلخ‌و نیشابور و هری زانی
بر کسی چون ز قضا سخت شود بندی
تو مر آن را به یکی نکته بگردانی
با چنین حکم مخالف که همی بینی
تو فرومایه پدرزاده شیطانی
تا به گفتاری پربار یکی نخلی
چون به فعل آئی پرخار مغیلانی
من از استاد تو دیو و ز تو بیزارم
گفتم اینک سخن کوته و پایانی
روی زی حضرت آل نبی آوردم
تا بدادند مرا نعمت دوجهانی
اگر او خانه و از اهل جدا ماندم
جفت گشته‌ستم با حکمت لقمانی
پیش داعی من امروز چو افسانه است
حکمت ثابت بن قرهٔ حرانی
داغ مستنصر بالله نهاده‌ستم
بر برو سینه و بر پهنهٔ پیشانی
آن خداوند که صد شکر کند قیصر
گر به باب الذهب آردش به دربانی
فضل دارد چو فلک بر زمی از فخرش
سنگ درگاهش بر لعل بدخشانی
میرزاده است و ملک زاده به درگاهش
بسی از رازی وز خانه و سامانی
که بدان حضرت جدان و نیاکان‌شان
پیش ازین آمده بودند به مهمانی
این چنین احسان بر خلق کرا باشد
جز کسی را که ندارد ز جهان ثانی؟
ای به ترکیب شریف تو شده حاصل
غرض ایزدی از عالم جسمانی
نور از اقبال و ز سلطان تو می‌جوید
چون بتابد ز شرف کوکب سرطانی
آنکه عاصی شد مر جد تو آدم را
چون تو را دید بسی خورد پشیمانی
گر بدو بنگری امروز یکی لحظت
طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی
گیتی امید به اقبال تو می‌دارد
که ازو گرد به شمشیر بیوشانی
چو بدو بنگری آنگاه به صلح آید
این خلاف از همه آفاق و پریشانی
چو به بغداد فروآئی پیش آرد
دیو عباسی فرزند به قربانی
سنگ یمگان دره زی من رهی طاعت
فضلها دارد بر لولوی عمانی
نعمت عالم باقی چو مرا دادی
چه براندیشم ازاین بی مزهٔ فانی؟
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۷۰ - گلا، عنان عزیمت به بوستان چه دهی؟
گلا، عنان عزیمت به بوستان چه دهی؟
بتا، تعلق خاطر به سرو وبان چه دهی؟
ز سرو راست تری، یاد نسترن چه کنی
ز لاله خوب‌تری دل به ارغوان چه دهی؟
چو غنچه تنگ دلی را به خندهٔ چو شکر
ز پستهٔ دهن خویشتن نشان چه دهی؟
چو نرگس تو ز بیداد خون خلق بریخت
تو تیر غمزه به ابروی چون کمان چه دهی؟
بنفشه را چو زبان بر کشیده ای ز قفا
به خیره سوسن پر فتنه را امان چه دهی؟
چو طوطی لب لعل تو در حدیث آمد
به هرزه بلبل شوریده را زبان چه دهی؟
اگر نه همچو فلک تند خوی و بد مهری
مراد دشمن و تشویق دوستان چه دهی؟
بر آستان تو بگریستم به طیره شدی
که باز رحمت این خاک آستان چه دهی؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۱۴ - هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟
روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا
هیچ روشن نشد ای شمع که جای تو کجاست
گر وفای تو فزون است ز اندازه ما
آخر ای دلبر بیرحم، جفای تو کجاست؟
جنگ و بدخویی و بیرحمی و بی پروایی
همه هستند به جا، صلح و صفای تو کجاست؟
ای نسیم سحر، ای غنچه گشاینده دل
وقت یاری است، دم عقده گشای تو کجاست؟
بوسه ای از لب شیرین تو ای تنگ شکر
ما گرفتیم نخواهیم، عطای تو کجاست؟
صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان
موجه رحمت دریای عطای تو کجاست