عبارات مورد جستجو در ۸۷ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتش
یک زنی با طِفْل آوَرْد آن جُهود
پیشِ آن بُت، وآتَش اَنْدَر شُعله بود
طِفْل ازو بِسْتَد، در آتش دَرفَکَند
زن بِتَرسید و دل از ایمانْ بِکَند
خواست تا او سَجده آرَد پیشِ بُت
بانگ زد آن طِفْل اِنّی لَمْ اَمُت
اَنْدرآ ای مادر این جا من خوشَم
گرچه در صورتْ میانِ آتشَم
چَشمْبَند است آتش از بَهرِ حِجاب
رَحْمت است این، سَر بَرآوَرْده زِ جیب
اَنْدَرآ مادر بِبین بُرهانِ حَق
تا بِبینی عّشْرَتِ خاصانِ حَق
اَنْدَرآ و آب بین، آتشْ مِثال
از جهانی کآتش است آبَشْ مِثال
اَنْدَرآ اسرارِ ابراهیم بین
کو در آتش یافت سَرو و یاسَمین
مرگ میدیدم گَهِ زادن زِ تو
سَخت خَوْفَم بود اُفتادن زِ تو
چون بِزادَم، رَستَم از زندانِ تَنگ
در جهانِ خوشهوایِ خوبرَنگ
من جهان را چون رَحِمْ دیدم کُنون
چون دَرین آتش بِدیدَم این سُکون
اَنْدَرین آتش بِدیدَم عالَمی
ذَرّه ذَرّه اَنْدَرو عیسیدَمی
نَکْ جهانِ نیستْ شکلِ هستْ ذات
وان جهانِ هستْ شَکلِ بیثَبات
اَنْدَرآ مادر به حَقِّ مادری
بین که این آذَر ندارد آذَری
اَنْدَرآ مادر که اِقْبال آمدهست
اَنْدَرآ مادر مَدهِ دولَت زِ دست
قُدرت آن سگ بِدیدی، اَنْدَر آ
تا بِبینی قُدرت و لُطْفِ خدا
من زِ رَحمَت میکَشانَم پایِ تو
کَزْ طَرَب خود نیستم پَروایِ تو
اَنْدَرآ و دیگران را هم بِخوان
کَنْدَر آتشْ شاه بِنْهادهست خوان
اَنْدَر آیید ای مُسلمانان همه
غیرِ عَذْبِ دینْ عَذاب است آن همه
اَنْدَر آیید ای همه پَروانهوار
اَنْدَرین بَهره که دارد صد بهار
بانگ میزد در میانِ آن گروه
پُر هَمیشُد جانِ خَلْقان از شِکوه
خَلْقْ خود را بَعد ازان بیخویشتن
میفَکَندَند اَنْدَر آتش، مَرد و زن
بیمُوکَّل، بیکَشِش، از عشقِ دوست
زان که شیرین کردنِ هر تَلْخ ازوست
تا چُنان شُد کان عَوانانْ خَلْق را
مَنْع میکردند، کآتش دَرمَیا
آن یهودی شُد سِیَهرو و خَجِل
شُد پَشیمان، زین سَبَب بیمارْدل
کَنْدَر ایمانْ خَلْق عاشقتَر شُدَند
در فَنایِ جسمْ صادقتَر شُدند
مَکْرِ شَیْطان هم دَرو پیچید، شُکر
دیو هم خود را سِیَهرو دید، شُکر
آنچه میمالید در رویِ کَسان
جمع شُد در چهرۀ آن ناکَس آن
آن کِه میدَرّید جامهی خَلْقْ چُست
شُد دَریده آنِ او، ایشان دُرُست
پیشِ آن بُت، وآتَش اَنْدَر شُعله بود
طِفْل ازو بِسْتَد، در آتش دَرفَکَند
زن بِتَرسید و دل از ایمانْ بِکَند
خواست تا او سَجده آرَد پیشِ بُت
بانگ زد آن طِفْل اِنّی لَمْ اَمُت
اَنْدرآ ای مادر این جا من خوشَم
گرچه در صورتْ میانِ آتشَم
چَشمْبَند است آتش از بَهرِ حِجاب
رَحْمت است این، سَر بَرآوَرْده زِ جیب
اَنْدَرآ مادر بِبین بُرهانِ حَق
تا بِبینی عّشْرَتِ خاصانِ حَق
اَنْدَرآ و آب بین، آتشْ مِثال
از جهانی کآتش است آبَشْ مِثال
اَنْدَرآ اسرارِ ابراهیم بین
کو در آتش یافت سَرو و یاسَمین
مرگ میدیدم گَهِ زادن زِ تو
سَخت خَوْفَم بود اُفتادن زِ تو
چون بِزادَم، رَستَم از زندانِ تَنگ
در جهانِ خوشهوایِ خوبرَنگ
من جهان را چون رَحِمْ دیدم کُنون
چون دَرین آتش بِدیدَم این سُکون
اَنْدَرین آتش بِدیدَم عالَمی
ذَرّه ذَرّه اَنْدَرو عیسیدَمی
نَکْ جهانِ نیستْ شکلِ هستْ ذات
وان جهانِ هستْ شَکلِ بیثَبات
اَنْدَرآ مادر به حَقِّ مادری
بین که این آذَر ندارد آذَری
اَنْدَرآ مادر که اِقْبال آمدهست
اَنْدَرآ مادر مَدهِ دولَت زِ دست
قُدرت آن سگ بِدیدی، اَنْدَر آ
تا بِبینی قُدرت و لُطْفِ خدا
من زِ رَحمَت میکَشانَم پایِ تو
کَزْ طَرَب خود نیستم پَروایِ تو
اَنْدَرآ و دیگران را هم بِخوان
کَنْدَر آتشْ شاه بِنْهادهست خوان
اَنْدَر آیید ای مُسلمانان همه
غیرِ عَذْبِ دینْ عَذاب است آن همه
اَنْدَر آیید ای همه پَروانهوار
اَنْدَرین بَهره که دارد صد بهار
بانگ میزد در میانِ آن گروه
پُر هَمیشُد جانِ خَلْقان از شِکوه
خَلْقْ خود را بَعد ازان بیخویشتن
میفَکَندَند اَنْدَر آتش، مَرد و زن
بیمُوکَّل، بیکَشِش، از عشقِ دوست
زان که شیرین کردنِ هر تَلْخ ازوست
تا چُنان شُد کان عَوانانْ خَلْق را
مَنْع میکردند، کآتش دَرمَیا
آن یهودی شُد سِیَهرو و خَجِل
شُد پَشیمان، زین سَبَب بیمارْدل
کَنْدَر ایمانْ خَلْق عاشقتَر شُدَند
در فَنایِ جسمْ صادقتَر شُدند
مَکْرِ شَیْطان هم دَرو پیچید، شُکر
دیو هم خود را سِیَهرو دید، شُکر
آنچه میمالید در رویِ کَسان
جمع شُد در چهرۀ آن ناکَس آن
آن کِه میدَرّید جامهی خَلْقْ چُست
شُد دَریده آنِ او، ایشان دُرُست
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضیالله عنه خفته به زیر درخت
آمد او آنجا و از دور ایستاد
مَر عُمَر را دید و در لَرزْ اوفْتاد
هَیبَتی زان خُفته آمد بر رَسول
حالتی خوش کرد بر جانَش نُزول
مِهْر و هَیبَت هست ضِدِّ هَمدِگَر
این دو ضِد را دید جمع اَنْدَر جِگَر
گفت با خود من شَهان را دیدهام
پیشِ سُلطانانْ مِهْ و بُگْزیدهام
از شَهانَم هَیبَت و ترسی نبود
هَیبَتِ این مَردْ هوشم را رُبود
رَفتهام در بیشۀ شیر و پَلَنگ
رویِ من زیشان نگردانید رَنگ
بَس شُدَسْتم در مَصاف و کارزار
هَمچو شیر آن دَمْ که باشد کارْ زار
بَسْ که خوردم، بَسْ زدم زَخْمِ گِران
دلْ قَویتَر بودهام از دیگران
بیسِلاح این مَردْ خُفته بر زمین
من به هفت اَنْدام لَرزان، چیست این؟
هَیبَتِ حَقّ است این، از خَلْق نیست
هَیبَتِ این مَردِ صاحِبْ دَلْق نیست
هرکِه ترسید از حَق او تَقْوی گُزید
تَرسَد از وِیْ جِنّ و اِنْس و هرکِه دید
اَنْدَرین فِکْرَت به حُرمَت دست بَست
بَعدِ یک ساعت عُمر از خواب جَست
کرد خِدمَت مَر عُمر را و سلام
گفت پیغامبر سَلام، آن گَهْ کَلام
پس عَلَیکَش گفت و او را پیش خوانْد
ایمِنَش کرد و به پیشِ خود نِشانْد
لاتَخافوا هست نُزْلِ خایِفان
هست دَرخور از برایِ خایِفْ آن
هرکِه تَرسَد، مَر وِرا ایمِن کُنند
مَر دلِ تَرسَنده را ساکِن کُنند
آن کِه خَوْفَش نیست چون گویی مَتَرس؟
دَرس چِهدْهی؟ نیست او مُحتاجِ درس
آن دل از جا رفته را دِلْشاد کرد
خاطِرِ ویرانْش را آباد کرد
بَعد ازان گُفتَش سُخَنهایِ دقیق
وَزْ صِفاتِ پاکِ حَقْ نِعْمَ الرَّفیق
وَزْ نَوازشهایِ حَقْ اَبْدال را
تا بِدانَد او مَقام و حال را
حالْ چون جِلْوهست زان زیبا عَروس
وین مَقامْ آن خَلْوَت آمد با عَروس
جِلْوه بینَد شاه و غیرِ شاه نیز
وَقتِ خَلْوَت نیست جُز شاهِ عزیز
جِلْوه کرده خاص و عامان را عَروس
خَلْوَت اَنْدَر شاه باشد با عَروس
هست بسیارْ اَهْلِ حال از صوفیان
نادر است اَهْلِ مَقامْ اَنْدَر میان
از مَنازلهایِ جانَش یاد داد
وَزْ سَفَرهایِ رَوانَش یاد داد
وَزْ زمانی کَزْ زمانْ خالی بُدهست
وَزْ مَقامِ قُدْس کِه اِجْلالی بُدهست
وَزْ هوایی کَنْدَرو سیمرغِ روح
پیش ازین دیدهست پرواز و فُتوح
هر یکی پَروازش از آفاقْ بیش
وَزْ امید و نَهْمَتِ مُشتاقْ بیش
چون عُمَر اَغْیاررو را یار یافت
جانِ او را طالِبِ اسرار یافت
شیخْ کامِل بود و طالِبْ مُشْتَهی
مَردْ چابُک بود و مَرکَبْ دَرگَهی
دید آن مُرشِد که او اِرْشاد داشت
تُخْمِ پاک اَنْدَر زمینِ پاک کاشت
مَر عُمَر را دید و در لَرزْ اوفْتاد
هَیبَتی زان خُفته آمد بر رَسول
حالتی خوش کرد بر جانَش نُزول
مِهْر و هَیبَت هست ضِدِّ هَمدِگَر
این دو ضِد را دید جمع اَنْدَر جِگَر
گفت با خود من شَهان را دیدهام
پیشِ سُلطانانْ مِهْ و بُگْزیدهام
از شَهانَم هَیبَت و ترسی نبود
هَیبَتِ این مَردْ هوشم را رُبود
رَفتهام در بیشۀ شیر و پَلَنگ
رویِ من زیشان نگردانید رَنگ
بَس شُدَسْتم در مَصاف و کارزار
هَمچو شیر آن دَمْ که باشد کارْ زار
بَسْ که خوردم، بَسْ زدم زَخْمِ گِران
دلْ قَویتَر بودهام از دیگران
بیسِلاح این مَردْ خُفته بر زمین
من به هفت اَنْدام لَرزان، چیست این؟
هَیبَتِ حَقّ است این، از خَلْق نیست
هَیبَتِ این مَردِ صاحِبْ دَلْق نیست
هرکِه ترسید از حَق او تَقْوی گُزید
تَرسَد از وِیْ جِنّ و اِنْس و هرکِه دید
اَنْدَرین فِکْرَت به حُرمَت دست بَست
بَعدِ یک ساعت عُمر از خواب جَست
کرد خِدمَت مَر عُمر را و سلام
گفت پیغامبر سَلام، آن گَهْ کَلام
پس عَلَیکَش گفت و او را پیش خوانْد
ایمِنَش کرد و به پیشِ خود نِشانْد
لاتَخافوا هست نُزْلِ خایِفان
هست دَرخور از برایِ خایِفْ آن
هرکِه تَرسَد، مَر وِرا ایمِن کُنند
مَر دلِ تَرسَنده را ساکِن کُنند
آن کِه خَوْفَش نیست چون گویی مَتَرس؟
دَرس چِهدْهی؟ نیست او مُحتاجِ درس
آن دل از جا رفته را دِلْشاد کرد
خاطِرِ ویرانْش را آباد کرد
بَعد ازان گُفتَش سُخَنهایِ دقیق
وَزْ صِفاتِ پاکِ حَقْ نِعْمَ الرَّفیق
وَزْ نَوازشهایِ حَقْ اَبْدال را
تا بِدانَد او مَقام و حال را
حالْ چون جِلْوهست زان زیبا عَروس
وین مَقامْ آن خَلْوَت آمد با عَروس
جِلْوه بینَد شاه و غیرِ شاه نیز
وَقتِ خَلْوَت نیست جُز شاهِ عزیز
جِلْوه کرده خاص و عامان را عَروس
خَلْوَت اَنْدَر شاه باشد با عَروس
هست بسیارْ اَهْلِ حال از صوفیان
نادر است اَهْلِ مَقامْ اَنْدَر میان
از مَنازلهایِ جانَش یاد داد
وَزْ سَفَرهایِ رَوانَش یاد داد
وَزْ زمانی کَزْ زمانْ خالی بُدهست
وَزْ مَقامِ قُدْس کِه اِجْلالی بُدهست
وَزْ هوایی کَنْدَرو سیمرغِ روح
پیش ازین دیدهست پرواز و فُتوح
هر یکی پَروازش از آفاقْ بیش
وَزْ امید و نَهْمَتِ مُشتاقْ بیش
چون عُمَر اَغْیاررو را یار یافت
جانِ او را طالِبِ اسرار یافت
شیخْ کامِل بود و طالِبْ مُشْتَهی
مَردْ چابُک بود و مَرکَبْ دَرگَهی
دید آن مُرشِد که او اِرْشاد داشت
تُخْمِ پاک اَنْدَر زمینِ پاک کاشت
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام
خوانْد عیسی نامِ حَق بر استخوان
از برایِ اِلْتِماسِ آن جوان
حُکْمِ یَزدان از پِیِ آن خامْ مَرد
صورتِ آن استخوان را زنده کرد
از میان بَرجَست یک شیرِ سیاه
پَنجهیی زد،کرد نَقْشَش را تَباه
کَلِّهاَش بَرکَند، مَغزش ریخت زود
مَغزِ جَوْزی کَنْدَرو مَغزی نبود
گَر وِرا مَغزی بُدی اِشْکَستَنَش
خود نبودی نَقْصْ اِلّا بر تَنَش
گفت عیسی چون شِتابَش کوفتی؟
گفت زان رو که تو زو آشوفْتی
گفت عیسی چون نَخورْدی خونِ مَرد؟
گفت در قِسْمَت نَبودم رِزْقْ خَورْد
ای بَسا کَس هَمچو آن شیرِ ژیان
صَیدِ خود ناخورده رَفته از جهان
قِسْمَتَش کاهی نه و حِرصَش چو کوه
وَجْه نه و کرده تَحصیلِ وجوه
ای مُیَسَّر کرده بر ما در جهان
سُخْره و بیگار، ما را وارَهان
طُعْمه بِنْموده به ما، وان بوده شَست
آنچُنان بِنْما به ما آن را که هست
گفت آن شیر ای مَسیحا این شِکار
بود خالِصْ از برایِ اِعْتِبار
گَر مرا روزی بُدی اَنْدر جهان
خود چه کارَسْتی مرا با مُردگان؟
این سِزای آن کِه یابَد آبِ صاف
هَمچو خَر در جو بِمیرَد از گِزاف
گَر بِدانَد قیمتِ آن جویْ خَر
او به جایِ پا نَهَد در جویْ سَر
او بِیابَد آنچُنان پیغامبری
میرِ آبی، زندگانیپَروَری
چون نمیرد پیشِ او، کَزْ اَمرِ کُن
ای امیرِ آب ما را زنده کُن
هین، سگِ نَفْسِ تو را زنده مَخواه
کو عَدوِّ جانِ توست از دیرگاه
خاکْ بر سَر استخوانی را که آن
مانِعِ این سگ بُوَد از صَیدِ جان
سگ نهیی، بر استخوانْ چون عاشقی؟
دیوْچهوار از چه بر خونْ عاشقی؟
آن چه چَشم است آن کِه بیناییش نیست؟
زِامْتِحانها جُز که رُسواییش نیست
سَهْو باشد ظَنِّها را گاه گاه
این چه ظَن است این که کور آمد زِ راه؟
دیده آ بر دیگران نوحهگَری
مُدتی بِنْشین و بر خود میگِری
زَابْرِ گِریانْ شاخْ سَبز و تَر شود
زان که شمع از گِریه روشنتَر شود
هر کجا نوحه کنند، آنجا نِشین
زان که تو اولیتَری اَنْدَر حَنین
زان که ایشان در فِراقِ فانیاَند
غافِل از عُمرِ بَقایِ جانیاَند
زان که بر دلْ نَقْشِ تَقلید است بَند
رو به آبِ چَشم، بَندش را بِرَند
زان که تَقلید آفَتِ هر نیکُویست
کَهْ بُوَد تَقلید، اگر کوهِ قَویست
گر ضَریری لَمْتُر است و تیزْ خَشم
گوشتْ پارهش دانْ چو او را نیست چَشم
گَر سُخَن گوید زِ مو باریکتَر
آن سَرَش را زان سُخَن نَبْوَد خَبَر
مَستییی دارد زِ گفتِ خود، وَلیک
از بَرِ وِیْ تا به مِیْ راهیست نیک
همچو جوی است او، نه او آبی خَورَد
آب ازو بر آبْخوران بُگْذَرَد
آبْ در جو زان نمیگیرد قَرار
زان که آن جو نیست تشنه و آبْخوار
هَمچو نایی نالهٔ زاری کُند
لیکْ بیگارِ خَریداری کُند
نوحهگَر باشد مُقَلِّد در حَدیث
جُز طَمَع نَبْوَد مُرادِ آن خَبیث
نوحهگَر گوید حَدیثِ سوزناک
لیکْ کو سوزِ دل و دامانِ چاک؟
از مُحَقِّق تا مُقَلِّد فَرقهاست
کین چو داوود است و آن دیگر صَداست
مَنْبَعِ گُفتارِ این سوزی بُوَد
وان مُقَلِّد کُهْنهآموزی بُوَد
هین مَشو غِرِّه بِدان گفتِ حَزین
بارْ بَر گاو است و بر گَردونْ حَنین
هم مُقَلِّد نیست مَحْروم از ثَواب
نوحهگَر را مُزد باشد در حِساب
کافِر و مؤمن خدا گویند، لیک
در میانِ هر دو فَرقی هست نیک
آن گِدا گوید خدا از بَهرِ نان
مُتَّقی گوید خدا از عینِ جان
گَر بِدانِسْتی گدا از گفتِ خویش
پیشِ چَشمِ او نه کَم مانْدی، نه بیش
سالها گوید خدا آن نانْخواه
هَمچو خَر مُصْحَف کَشَد از بَهرِ کاه
گَر به دل دَرتافتی گفتِ لَبَش
ذَرّه ذَرّه گشته بودی قالَبَش
نامِ دیوی رَهْ بَرَد در ساحِری
تو به نامِ حَقْ پَشیزی میبَری
از برایِ اِلْتِماسِ آن جوان
حُکْمِ یَزدان از پِیِ آن خامْ مَرد
صورتِ آن استخوان را زنده کرد
از میان بَرجَست یک شیرِ سیاه
پَنجهیی زد،کرد نَقْشَش را تَباه
کَلِّهاَش بَرکَند، مَغزش ریخت زود
مَغزِ جَوْزی کَنْدَرو مَغزی نبود
گَر وِرا مَغزی بُدی اِشْکَستَنَش
خود نبودی نَقْصْ اِلّا بر تَنَش
گفت عیسی چون شِتابَش کوفتی؟
گفت زان رو که تو زو آشوفْتی
گفت عیسی چون نَخورْدی خونِ مَرد؟
گفت در قِسْمَت نَبودم رِزْقْ خَورْد
ای بَسا کَس هَمچو آن شیرِ ژیان
صَیدِ خود ناخورده رَفته از جهان
قِسْمَتَش کاهی نه و حِرصَش چو کوه
وَجْه نه و کرده تَحصیلِ وجوه
ای مُیَسَّر کرده بر ما در جهان
سُخْره و بیگار، ما را وارَهان
طُعْمه بِنْموده به ما، وان بوده شَست
آنچُنان بِنْما به ما آن را که هست
گفت آن شیر ای مَسیحا این شِکار
بود خالِصْ از برایِ اِعْتِبار
گَر مرا روزی بُدی اَنْدر جهان
خود چه کارَسْتی مرا با مُردگان؟
این سِزای آن کِه یابَد آبِ صاف
هَمچو خَر در جو بِمیرَد از گِزاف
گَر بِدانَد قیمتِ آن جویْ خَر
او به جایِ پا نَهَد در جویْ سَر
او بِیابَد آنچُنان پیغامبری
میرِ آبی، زندگانیپَروَری
چون نمیرد پیشِ او، کَزْ اَمرِ کُن
ای امیرِ آب ما را زنده کُن
هین، سگِ نَفْسِ تو را زنده مَخواه
کو عَدوِّ جانِ توست از دیرگاه
خاکْ بر سَر استخوانی را که آن
مانِعِ این سگ بُوَد از صَیدِ جان
سگ نهیی، بر استخوانْ چون عاشقی؟
دیوْچهوار از چه بر خونْ عاشقی؟
آن چه چَشم است آن کِه بیناییش نیست؟
زِامْتِحانها جُز که رُسواییش نیست
سَهْو باشد ظَنِّها را گاه گاه
این چه ظَن است این که کور آمد زِ راه؟
دیده آ بر دیگران نوحهگَری
مُدتی بِنْشین و بر خود میگِری
زَابْرِ گِریانْ شاخْ سَبز و تَر شود
زان که شمع از گِریه روشنتَر شود
هر کجا نوحه کنند، آنجا نِشین
زان که تو اولیتَری اَنْدَر حَنین
زان که ایشان در فِراقِ فانیاَند
غافِل از عُمرِ بَقایِ جانیاَند
زان که بر دلْ نَقْشِ تَقلید است بَند
رو به آبِ چَشم، بَندش را بِرَند
زان که تَقلید آفَتِ هر نیکُویست
کَهْ بُوَد تَقلید، اگر کوهِ قَویست
گر ضَریری لَمْتُر است و تیزْ خَشم
گوشتْ پارهش دانْ چو او را نیست چَشم
گَر سُخَن گوید زِ مو باریکتَر
آن سَرَش را زان سُخَن نَبْوَد خَبَر
مَستییی دارد زِ گفتِ خود، وَلیک
از بَرِ وِیْ تا به مِیْ راهیست نیک
همچو جوی است او، نه او آبی خَورَد
آب ازو بر آبْخوران بُگْذَرَد
آبْ در جو زان نمیگیرد قَرار
زان که آن جو نیست تشنه و آبْخوار
هَمچو نایی نالهٔ زاری کُند
لیکْ بیگارِ خَریداری کُند
نوحهگَر باشد مُقَلِّد در حَدیث
جُز طَمَع نَبْوَد مُرادِ آن خَبیث
نوحهگَر گوید حَدیثِ سوزناک
لیکْ کو سوزِ دل و دامانِ چاک؟
از مُحَقِّق تا مُقَلِّد فَرقهاست
کین چو داوود است و آن دیگر صَداست
مَنْبَعِ گُفتارِ این سوزی بُوَد
وان مُقَلِّد کُهْنهآموزی بُوَد
هین مَشو غِرِّه بِدان گفتِ حَزین
بارْ بَر گاو است و بر گَردونْ حَنین
هم مُقَلِّد نیست مَحْروم از ثَواب
نوحهگَر را مُزد باشد در حِساب
کافِر و مؤمن خدا گویند، لیک
در میانِ هر دو فَرقی هست نیک
آن گِدا گوید خدا از بَهرِ نان
مُتَّقی گوید خدا از عینِ جان
گَر بِدانِسْتی گدا از گفتِ خویش
پیشِ چَشمِ او نه کَم مانْدی، نه بیش
سالها گوید خدا آن نانْخواه
هَمچو خَر مُصْحَف کَشَد از بَهرِ کاه
گَر به دل دَرتافتی گفتِ لَبَش
ذَرّه ذَرّه گشته بودی قالَبَش
نامِ دیوی رَهْ بَرَد در ساحِری
تو به نامِ حَقْ پَشیزی میبَری
مولوی : دفتر دوم
بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان
دید موسیٰ یک شَبانی را به راه
کو هَمی گفت ای خدا و ای اِلٰه
تو کُجایی تا شَوَم من چاکَرَت؟
چارُقَت دوزَم، کُنم شانه سَرَت؟
جامهاَت شویَم، شپشهایَت کُشَم
شیرْ پیشَت آوَرَم، ای مُحْتَشَم
دَسْتَکَت بوسَم، بِمالَم پایَکَت
وَقتِ خواب آید، بِروبَم جایَکَت
ای فِدای تو همه بُزهایِ من
ای به یادت هی هی و هَیهایِ من
این نَمَط بیهوده میگفت آن شَبان
گفت موسیٰ با کی است این ای فُلان؟
گفت با آن کَسْ که ما را آفرید
این زمین و چَرخ ازو آمد پَدید
گفت موسیٰ های بَس مُدْبِر شُدی
خود مُسلمان ناشُده کافِر شُدی
این چه ژاژ است، این چه کُفر است و فُشار؟
پَنبهیی اَنْدر دَهانِ خود فَشار
گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد
کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد
چارُق و پاتابه لایِق مَر تو راست
آفتابی را چُنینها کِی رَواست؟
گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را
آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را
آتشی گَر نامَدهست، این دود چیست؟
جانْ سِیَه گشته، رَوان مَردود چیست؟
گَر هَمی دانی که یَزْدان داور است
ژاژ و گُستاخی تو را چون باور است؟
دوستیِّ بیخِرَد، خود دُشمنیست
حَقْ تَعالیٰ زین چُنین خِدمَت غَنیست
با کِه میگویی تو این؟ با عَمّ و خال؟
جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟
شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست
چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست
وَرْ برایِ بَندَهش است این گفتِ تو
آن کِه حَق گفت او من است و منْ خود او
آن کِه گفت اِنّی مَرِضْتُ لَمْ تَعُدْ
من شُدم رَنْجور، او تنها نشُد
آن کِه بییَسْمَع و بییُبْصِر شُدهست
در حَقِ آن بَنده این هم بیهُدهست
بی اَدَب گفتن سُخَن با خاصِ حَق
دلْ بِمیرانَد، سِیَه دارد وَرَق
گَر تو مَردی را بِخوانی فاطمه
گَرچه یک جِنْسَند مَرد و زن همه
قَصدِ خونِ تو کُند تا مُمکن است
گرچه خوشخو و حَلیم و ساکن است
فاطمه مَدْح است در حَقِّ زَنان
مَرد را گویی، بُوَد زَخْمِ سِنان
دست و پا در حَقِّ ما اِسْتایِش است
در حَقِ پاکیِّ حَقْ آلایش است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد او را لایِق است
والِد و مولود را او خالِق است
هرچه جسم آمد، وِلادت وَصْفِ اوست
هرچه مولود است، او زین سویِ جوست
زان که از کَوْن و فَساد است و مَهین
حادِث است و مُحْدِثی خواهد یَقین
گفت ای موسیٰ دَهانَم دوختی
وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت
سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت
کو هَمی گفت ای خدا و ای اِلٰه
تو کُجایی تا شَوَم من چاکَرَت؟
چارُقَت دوزَم، کُنم شانه سَرَت؟
جامهاَت شویَم، شپشهایَت کُشَم
شیرْ پیشَت آوَرَم، ای مُحْتَشَم
دَسْتَکَت بوسَم، بِمالَم پایَکَت
وَقتِ خواب آید، بِروبَم جایَکَت
ای فِدای تو همه بُزهایِ من
ای به یادت هی هی و هَیهایِ من
این نَمَط بیهوده میگفت آن شَبان
گفت موسیٰ با کی است این ای فُلان؟
گفت با آن کَسْ که ما را آفرید
این زمین و چَرخ ازو آمد پَدید
گفت موسیٰ های بَس مُدْبِر شُدی
خود مُسلمان ناشُده کافِر شُدی
این چه ژاژ است، این چه کُفر است و فُشار؟
پَنبهیی اَنْدر دَهانِ خود فَشار
گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد
کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد
چارُق و پاتابه لایِق مَر تو راست
آفتابی را چُنینها کِی رَواست؟
گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را
آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را
آتشی گَر نامَدهست، این دود چیست؟
جانْ سِیَه گشته، رَوان مَردود چیست؟
گَر هَمی دانی که یَزْدان داور است
ژاژ و گُستاخی تو را چون باور است؟
دوستیِّ بیخِرَد، خود دُشمنیست
حَقْ تَعالیٰ زین چُنین خِدمَت غَنیست
با کِه میگویی تو این؟ با عَمّ و خال؟
جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟
شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست
چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست
وَرْ برایِ بَندَهش است این گفتِ تو
آن کِه حَق گفت او من است و منْ خود او
آن کِه گفت اِنّی مَرِضْتُ لَمْ تَعُدْ
من شُدم رَنْجور، او تنها نشُد
آن کِه بییَسْمَع و بییُبْصِر شُدهست
در حَقِ آن بَنده این هم بیهُدهست
بی اَدَب گفتن سُخَن با خاصِ حَق
دلْ بِمیرانَد، سِیَه دارد وَرَق
گَر تو مَردی را بِخوانی فاطمه
گَرچه یک جِنْسَند مَرد و زن همه
قَصدِ خونِ تو کُند تا مُمکن است
گرچه خوشخو و حَلیم و ساکن است
فاطمه مَدْح است در حَقِّ زَنان
مَرد را گویی، بُوَد زَخْمِ سِنان
دست و پا در حَقِّ ما اِسْتایِش است
در حَقِ پاکیِّ حَقْ آلایش است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد او را لایِق است
والِد و مولود را او خالِق است
هرچه جسم آمد، وِلادت وَصْفِ اوست
هرچه مولود است، او زین سویِ جوست
زان که از کَوْن و فَساد است و مَهین
حادِث است و مُحْدِثی خواهد یَقین
گفت ای موسیٰ دَهانَم دوختی
وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت
سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند
زاهِدی بُد در میانِ بادیه
در عِبادَت غَرقْ چون عَبّادیه
حاجیان آنجا رَسیدند از بِلاد
دیدهشان بر زاهِدِ خُشک اوفْتاد
جایِ زاهِد خُشک بود او تَر مِزاج
از سُمومِ بادیه بودَش عِلاج
حاجیان حیران شُدند از وَحدَتَش
وان سَلامَت در میانِ آفَتَش
در نماز اِسْتاده بُد بر رویِ ریگ
ریگْ کَزْ تَفَّش بِجوشَد آبِ دیگ
گفتییی سَرمَست در سبزه وْ گُل است
یا سَواره بر بُراق و دُلْدُل است
یا که پایش بر حَریر و حُلّههاست
یا سَمومْ او را بِهْ از بادِ صَباست
پس بِماندند آن جَماعَت با نیاز
تا شود درویش فارغ از نماز
چون زِ اِسْتِغْراق باز آمد فَقیر
زان جَماعَت، زندهیی روشنضَمیر
دید کآبَش میچَکید از دست و رو
جامهاَش تَر بود از آثارِ وضو
پس بِپرسیدَش که آبَت از کجاست؟
دست را بَرداشت کَزْ سویِ سَماست
گفت هر گاهی که خواهی میرَسَد
بی زِ چاه و بی زِ حَبْلٌ مِنْ مَسَد
مُشکلِ ما حل کُن ای سُلطانِ دین
تا بِبَخشَد حالِ تو ما را یَقین
وانِما سِرّی زِ اَسْرارت به ما
تا بِبُرّیم از میانْ زُنّارها
چَشم را بُگْشود سویِ آسْمان
که اِجابَت کُن دُعایِ حاجیان
رِزْقجویی را زِ بالا خوگَرَم
تو زِ بالا بَر گشودَسْتی دَرَم
ای نِموده تو مَکان از لامَکان
فُی السَّماءِ رِزْقُکُم کرده عِیان
در میانِ این مُناجاتْ ابرِ خَوش
زود پیدا شُد، چو پیلِ آبکَش
هَمچو آب از مَشک باریدن گرفت
در گَو و در غارها مَسْکَن گرفت
ابر میبارید چون مَشکْ اشکها
حاجیان جُمله گُشاده مَشکها
یک جَماعَت زان عَجایب کارها
میبُریدند از میانْ زُنّارها
قَوْمِ دیگر را یَقین در اِزْدیاد
زین عَجَب، وَاللهُ اَعْلَمْ بِالرَّشاد
قَومِ دیگر ناپَذیرا تُرش و خام
ناقِصانِ سَرمَدی تَمَّ الْکَلام
در عِبادَت غَرقْ چون عَبّادیه
حاجیان آنجا رَسیدند از بِلاد
دیدهشان بر زاهِدِ خُشک اوفْتاد
جایِ زاهِد خُشک بود او تَر مِزاج
از سُمومِ بادیه بودَش عِلاج
حاجیان حیران شُدند از وَحدَتَش
وان سَلامَت در میانِ آفَتَش
در نماز اِسْتاده بُد بر رویِ ریگ
ریگْ کَزْ تَفَّش بِجوشَد آبِ دیگ
گفتییی سَرمَست در سبزه وْ گُل است
یا سَواره بر بُراق و دُلْدُل است
یا که پایش بر حَریر و حُلّههاست
یا سَمومْ او را بِهْ از بادِ صَباست
پس بِماندند آن جَماعَت با نیاز
تا شود درویش فارغ از نماز
چون زِ اِسْتِغْراق باز آمد فَقیر
زان جَماعَت، زندهیی روشنضَمیر
دید کآبَش میچَکید از دست و رو
جامهاَش تَر بود از آثارِ وضو
پس بِپرسیدَش که آبَت از کجاست؟
دست را بَرداشت کَزْ سویِ سَماست
گفت هر گاهی که خواهی میرَسَد
بی زِ چاه و بی زِ حَبْلٌ مِنْ مَسَد
مُشکلِ ما حل کُن ای سُلطانِ دین
تا بِبَخشَد حالِ تو ما را یَقین
وانِما سِرّی زِ اَسْرارت به ما
تا بِبُرّیم از میانْ زُنّارها
چَشم را بُگْشود سویِ آسْمان
که اِجابَت کُن دُعایِ حاجیان
رِزْقجویی را زِ بالا خوگَرَم
تو زِ بالا بَر گشودَسْتی دَرَم
ای نِموده تو مَکان از لامَکان
فُی السَّماءِ رِزْقُکُم کرده عِیان
در میانِ این مُناجاتْ ابرِ خَوش
زود پیدا شُد، چو پیلِ آبکَش
هَمچو آب از مَشک باریدن گرفت
در گَو و در غارها مَسْکَن گرفت
ابر میبارید چون مَشکْ اشکها
حاجیان جُمله گُشاده مَشکها
یک جَماعَت زان عَجایب کارها
میبُریدند از میانْ زُنّارها
قَوْمِ دیگر را یَقین در اِزْدیاد
زین عَجَب، وَاللهُ اَعْلَمْ بِالرَّشاد
قَومِ دیگر ناپَذیرا تُرش و خام
ناقِصانِ سَرمَدی تَمَّ الْکَلام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۶ - قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن
جَهْدِ فرعونی چو بیتوفیق بود
هرچه او میدوخت آن تَفْتیق بود
از مُنَجِّم بود در حُکْمَش هزار
وَزْ مُعَبِّر نیز و ساحِر بیشُمار
مَقْدَمِ موسیٰ نِمودَندَش به خواب
که کُند فرعون و مُلْکَش را خَراب
با مُعَبِّر گفت و با اَهْلِ نُجوم
چون بُوَد دَفْعِ خیال و خوابِ شُوم؟
جُمله گُفتَندَش که تَدبیری کنیم
راهِ زادن را چو رَهْزن میزنیم
تا رَسید آن شب که مَوْلِد بود آن
رایْ این دیدند آن فرعونیان
که بُرون آرَند آن روز از پِگاه
سویِ میدانْ بَزْم و تَختِ پادشاه
اَلصَّلا ای جُمله اِسْرائیلیان
شاه میخوانَد شما را زان مَکان
تا شما را رو نِمایَد بینِقاب
بر شما اِحْسان کُند بَهرِ ثَواب
کآن اسیران را به جُز دوری نبود
دیدنِ فرعون دَسْتوری نبود
گَر فُتادَندی به رَهْ در پیشِ او
بَهرِ آن یاسه بِخُفتَندی برو
یاسه این بُد که نَبینَد هیچ اسیر
در گَهْ و بیگَهْ لِقایِ آن امیر
بانگِ چاووشان چو در رَهْ بِشْنَود
تا نَبینَد رو به دیواری کُند
وَرْ بِبینَد رویِ او مُجْرِم بُوَد
آنچه بَتَّر بر سَرِ او آن رَوَد
بودشان حِرصِ لِقایِ مُمْتَنِع
چون حَریص است آدمی فیما مُنِعْ
هرچه او میدوخت آن تَفْتیق بود
از مُنَجِّم بود در حُکْمَش هزار
وَزْ مُعَبِّر نیز و ساحِر بیشُمار
مَقْدَمِ موسیٰ نِمودَندَش به خواب
که کُند فرعون و مُلْکَش را خَراب
با مُعَبِّر گفت و با اَهْلِ نُجوم
چون بُوَد دَفْعِ خیال و خوابِ شُوم؟
جُمله گُفتَندَش که تَدبیری کنیم
راهِ زادن را چو رَهْزن میزنیم
تا رَسید آن شب که مَوْلِد بود آن
رایْ این دیدند آن فرعونیان
که بُرون آرَند آن روز از پِگاه
سویِ میدانْ بَزْم و تَختِ پادشاه
اَلصَّلا ای جُمله اِسْرائیلیان
شاه میخوانَد شما را زان مَکان
تا شما را رو نِمایَد بینِقاب
بر شما اِحْسان کُند بَهرِ ثَواب
کآن اسیران را به جُز دوری نبود
دیدنِ فرعون دَسْتوری نبود
گَر فُتادَندی به رَهْ در پیشِ او
بَهرِ آن یاسه بِخُفتَندی برو
یاسه این بُد که نَبینَد هیچ اسیر
در گَهْ و بیگَهْ لِقایِ آن امیر
بانگِ چاووشان چو در رَهْ بِشْنَود
تا نَبینَد رو به دیواری کُند
وَرْ بِبینَد رویِ او مُجْرِم بُوَد
آنچه بَتَّر بر سَرِ او آن رَوَد
بودشان حِرصِ لِقایِ مُمْتَنِع
چون حَریص است آدمی فیما مُنِعْ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۲ - ترسیدن فرعون از آن بانگ
این صدا جانِ مرا تغییر کرد
از غَم و اندوهِ تَلْخَم پیر کرد
پیش میآمد سِپَس میرفت شَهْ
جُمله شب او هَمچو حامِل وَقتِ زَهْ
هر زمان میگفت ای عِمْران مرا
سخت از جا بُرده است این نَعْرهها
زَهْره نی عِمْرانِ مِسْکین را که تا
باز گوید اِخْتِلاطِ جُفت را
که زنِ عِمْران به عِمْران دَر خَزید
تا که شُد اِسْتارهٔ موسیٰ پَدید
هر پَیَمبَر که دَر آیَد در رَحِم
نَجْمِ او بر چَرخ گردد مُنْتَجِم
از غَم و اندوهِ تَلْخَم پیر کرد
پیش میآمد سِپَس میرفت شَهْ
جُمله شب او هَمچو حامِل وَقتِ زَهْ
هر زمان میگفت ای عِمْران مرا
سخت از جا بُرده است این نَعْرهها
زَهْره نی عِمْرانِ مِسْکین را که تا
باز گوید اِخْتِلاطِ جُفت را
که زنِ عِمْران به عِمْران دَر خَزید
تا که شُد اِسْتارهٔ موسیٰ پَدید
هر پَیَمبَر که دَر آیَد در رَحِم
نَجْمِ او بر چَرخ گردد مُنْتَجِم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۵ - بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز
خود زنِ عِمْران که موسیٰ بُرده بود
دامَن اَنْدَر چید ازان آشوب و دود
آن زنانِ قابِلِه در خانهها
بَهرِ جاسوسی فرستاد آن دَغا
غَمْز کردندش که این جا کودکیست
نامَد او میدان که در وَهْم و شکیست
اَنْدَرین کوچه یکی زیبا زنیست
کودکی دارد وَلیکِن پُرفَنیست
پس عَوانان آمدند او طِفْل را
در تَنور انداخت از اَمرِ خدا
وَحی آمد سویِ زن زان با خَبَر
که زِ اصلِ آن خَلیل است این پسر
عِصْمَتِ یا نارُ کونی بارِدا
لا تَکُونَ النّارُ حَرًّا شارِدا
زن به وَحی انداخت او را در شَرَر
بر تَنِ موسی نکرد آتش اَثَر
پس عَوانانْ بیمُراد آن سو شُدند
بازْ غَمّازان کَزْ آن واقِف بُدند
با عَوانان ماجَرا بَر داشتند
پیشِ فرعون از برایِ دانگِ چند
کِی عوانان باز گردید آن طَرَف
نیکْ نیکو بِنْگَرید اَنْدَر غُرَف
دامَن اَنْدَر چید ازان آشوب و دود
آن زنانِ قابِلِه در خانهها
بَهرِ جاسوسی فرستاد آن دَغا
غَمْز کردندش که این جا کودکیست
نامَد او میدان که در وَهْم و شکیست
اَنْدَرین کوچه یکی زیبا زنیست
کودکی دارد وَلیکِن پُرفَنیست
پس عَوانان آمدند او طِفْل را
در تَنور انداخت از اَمرِ خدا
وَحی آمد سویِ زن زان با خَبَر
که زِ اصلِ آن خَلیل است این پسر
عِصْمَتِ یا نارُ کونی بارِدا
لا تَکُونَ النّارُ حَرًّا شارِدا
زن به وَحی انداخت او را در شَرَر
بر تَنِ موسی نکرد آتش اَثَر
پس عَوانانْ بیمُراد آن سو شُدند
بازْ غَمّازان کَزْ آن واقِف بُدند
با عَوانان ماجَرا بَر داشتند
پیشِ فرعون از برایِ دانگِ چند
کِی عوانان باز گردید آن طَرَف
نیکْ نیکو بِنْگَرید اَنْدَر غُرَف
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران
چون کهِ موسیٰ بازگشت و او بِمانْد
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۹ - در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بیآبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته
اَنْدَر آن وادی گروهی از عَرَب
خُشک شُد از قَحْطِ بارانْشان قِرَب
در میانِ آن بیابان مانده
کاروانی مرگِ خود بَر خوانده
ناگهانی آن مُغیثِ هر دو کَوْن
مُصْطَفیٰ پیدا شُد از رَهْ بَهرِ عَوْن
دید آن جا کاروانی بَسْ بزرگ
بر تَفِ ریگ و رَهِ صَعْب و سُتُرگ
اُشتُرانْشان را زبان آویخته
خَلْقْ اَنْدَر ریگْ هر سو ریخته
رَحْمَش آمد گفت هین زوتَر رَوید
چند یاری سویِ آن کُثْبان دَوید
گَر سیاهی بر شُتُر مَشک آوَرَد
سویِ میرِ خود به زودی میبَرَد
آن شُتُربانِ سِیَه را با شُتُر
سویِ من آرید با فرمانِ مُر
سویِ کُثْبان آمدند آن طالِبان
بَعدِ یک ساعت بِدیدند آن چُنان
بَندهیی میشُد سِیَه با اُشتُری
راویه پُر آبْ چون هَدیهبَری
پس بِدو گفتند میخوانَد تو را
این طَرَف فَخْرُ الْبَشَر خَیْرُ الْوَریٰ
گفت من نَشْناسَم او را کیست او؟
گفت او آن ماهرویِ قَندخو
نوعها تعریف کَردَندَش که هست
گفت مانا او مگر آن شاعِر است
که گروهی را زَبون کرد او به سِحْر؟
من نَیایَم جانِبِ او نیمْ شِبْر
کَشکَشانَش آوَریدَند آن طَرَف
او فَغان بَرداشت در تَشْنیع و تَف
چون کَشیدَندَش به پیشِ آن عزیز
گفت نوشید آب و بَردارید نیز
جُمله را زانْ مَشکْ او سیراب کرد
اُشتُران و هر کسی زان آب خَورْد
راویه پُر کرد و مَشک از مَشکِ او
اَبرِ گَردونْ خیره مانْد از رَشکِ او
این کسی دیدهست کَزْ یک راویه
سَرد گردد سوزِ چندان هاویه؟
این کسی دیدهست کَزْ یک مَشکِ آب
گشت چَندین مَشک پُر بی اِضْطِراب؟
مَشکْ خود روپوش بود و موجِ فَضْل
میرَسید از اَمرِ او از بَحْرِ اَصْل
آب از جوشش هَمیگردد هوا
وان هوا گردد زِ سَردی آبها
بلکه بی عِلَّت وَ بیرون زین حِکَم
آبْ رویانید تَکْوین از عَدَم
تو زِ طِفْلی چون سَبَبها دیدهیی
در سَبَب از جَهْلْ بَر چَفْسیدهیی
با سَبَبها از مُسَبِّب غافِلی
سویِ این روپوشها زان مایلی
چون سَبَبها رَفت بر سَر میزنی
رَبَّنا و رَبَّناها میکُنی
رَبّ میگوید بُرو سویِ سَبَب
چون زِ صُنْعَم یاد کردی ای عَجَب؟
گفت زین پَسْ من تورا بینم همه
نَنْگَرَم سویِ سَبَب وان دَمدَمه
گویَدَش رُدّوا لَعادوا کارِ توست
ای تو اَنْدَر توبه و میثاقْ سُست
لیکْ من آن نَنْگَرَم رَحمَت کُنم
رَحمَتَم پُرَّست بر رَحمَت تَنَم
نَنْگَرَم عَهْدِ بَدَت بِدْهَم عَطا
از کَرَم این دَم چو میخوانی مرا
قافِله حیران شُد اَنْدَر کارِ او
یا مُحمَّد چیست این ای بَحْر خو؟
کردهیی روپوش مَشکِ خُرد را
غَرقه کردی هم عَرَب هم کُرد را
خُشک شُد از قَحْطِ بارانْشان قِرَب
در میانِ آن بیابان مانده
کاروانی مرگِ خود بَر خوانده
ناگهانی آن مُغیثِ هر دو کَوْن
مُصْطَفیٰ پیدا شُد از رَهْ بَهرِ عَوْن
دید آن جا کاروانی بَسْ بزرگ
بر تَفِ ریگ و رَهِ صَعْب و سُتُرگ
اُشتُرانْشان را زبان آویخته
خَلْقْ اَنْدَر ریگْ هر سو ریخته
رَحْمَش آمد گفت هین زوتَر رَوید
چند یاری سویِ آن کُثْبان دَوید
گَر سیاهی بر شُتُر مَشک آوَرَد
سویِ میرِ خود به زودی میبَرَد
آن شُتُربانِ سِیَه را با شُتُر
سویِ من آرید با فرمانِ مُر
سویِ کُثْبان آمدند آن طالِبان
بَعدِ یک ساعت بِدیدند آن چُنان
بَندهیی میشُد سِیَه با اُشتُری
راویه پُر آبْ چون هَدیهبَری
پس بِدو گفتند میخوانَد تو را
این طَرَف فَخْرُ الْبَشَر خَیْرُ الْوَریٰ
گفت من نَشْناسَم او را کیست او؟
گفت او آن ماهرویِ قَندخو
نوعها تعریف کَردَندَش که هست
گفت مانا او مگر آن شاعِر است
که گروهی را زَبون کرد او به سِحْر؟
من نَیایَم جانِبِ او نیمْ شِبْر
کَشکَشانَش آوَریدَند آن طَرَف
او فَغان بَرداشت در تَشْنیع و تَف
چون کَشیدَندَش به پیشِ آن عزیز
گفت نوشید آب و بَردارید نیز
جُمله را زانْ مَشکْ او سیراب کرد
اُشتُران و هر کسی زان آب خَورْد
راویه پُر کرد و مَشک از مَشکِ او
اَبرِ گَردونْ خیره مانْد از رَشکِ او
این کسی دیدهست کَزْ یک راویه
سَرد گردد سوزِ چندان هاویه؟
این کسی دیدهست کَزْ یک مَشکِ آب
گشت چَندین مَشک پُر بی اِضْطِراب؟
مَشکْ خود روپوش بود و موجِ فَضْل
میرَسید از اَمرِ او از بَحْرِ اَصْل
آب از جوشش هَمیگردد هوا
وان هوا گردد زِ سَردی آبها
بلکه بی عِلَّت وَ بیرون زین حِکَم
آبْ رویانید تَکْوین از عَدَم
تو زِ طِفْلی چون سَبَبها دیدهیی
در سَبَب از جَهْلْ بَر چَفْسیدهیی
با سَبَبها از مُسَبِّب غافِلی
سویِ این روپوشها زان مایلی
چون سَبَبها رَفت بر سَر میزنی
رَبَّنا و رَبَّناها میکُنی
رَبّ میگوید بُرو سویِ سَبَب
چون زِ صُنْعَم یاد کردی ای عَجَب؟
گفت زین پَسْ من تورا بینم همه
نَنْگَرَم سویِ سَبَب وان دَمدَمه
گویَدَش رُدّوا لَعادوا کارِ توست
ای تو اَنْدَر توبه و میثاقْ سُست
لیکْ من آن نَنْگَرَم رَحمَت کُنم
رَحمَتَم پُرَّست بر رَحمَت تَنَم
نَنْگَرَم عَهْدِ بَدَت بِدْهَم عَطا
از کَرَم این دَم چو میخوانی مرا
قافِله حیران شُد اَنْدَر کارِ او
یا مُحمَّد چیست این ای بَحْر خو؟
کردهیی روپوش مَشکِ خُرد را
غَرقه کردی هم عَرَب هم کُرد را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی
ای غُلام اکنون تو پُر بین مَشکِ خَود
تا نگویی درشِکایَت نیک و بَد
آن سِیَه حیران شُد از بُرهانِ او
میدَمید از لامَکانْ ایمانِ او
چَشمهیی دید از هوا ریزان شُده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شُده
زان نَظَر روپوشها هم بَر دَرید
تا مُعَیَّن چَشمهٔ غَیْبی بِدید
چَشمها پُر آب کرد آن دَمْ غُلام
شُد فراموشَش زِ خواجه وَزْ مُقام
دست و پایَش مانْد از رفتن به راه
زَلْزَله اَفْکَند در جانَش اِلٰه
باز بَهرِ مَصْلَحَت بازش کَشید
که به خویش آ باز رو ای مُسْتَفید
وَقتِ حیرت نیست حیرت پیشِ توست
این زمان در رَهْ دَر آ چالاک و چُست
دستهایِ مُصْطَفیٰ بر رو نَهاد
بوسههایِ عاشقانه بَسْ بِداد
مُصْطَفیٰ دستِ مُبارک بر رُخَش
آن زمان مالید و کرد او فَرُّخَش
شُد سپیدْ آن زَنگی و زادهیْ حَبَش
هَمچو بَدْر و روزِ روشنْ شُد شَبَش
یوسُفی شُد در جَمال و در دَلال
گفتش اکنون رو به دِه واگویْ حال
او هَمیشُد بی سَر و بی پایْ مَست
پایْ مینَشْناخت در رفتن زِ دست
پس بِیامَد با دو مَشکِ پُر رَوان
سویِ خواجه از نواحی کاروان
تا نگویی درشِکایَت نیک و بَد
آن سِیَه حیران شُد از بُرهانِ او
میدَمید از لامَکانْ ایمانِ او
چَشمهیی دید از هوا ریزان شُده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شُده
زان نَظَر روپوشها هم بَر دَرید
تا مُعَیَّن چَشمهٔ غَیْبی بِدید
چَشمها پُر آب کرد آن دَمْ غُلام
شُد فراموشَش زِ خواجه وَزْ مُقام
دست و پایَش مانْد از رفتن به راه
زَلْزَله اَفْکَند در جانَش اِلٰه
باز بَهرِ مَصْلَحَت بازش کَشید
که به خویش آ باز رو ای مُسْتَفید
وَقتِ حیرت نیست حیرت پیشِ توست
این زمان در رَهْ دَر آ چالاک و چُست
دستهایِ مُصْطَفیٰ بر رو نَهاد
بوسههایِ عاشقانه بَسْ بِداد
مُصْطَفیٰ دستِ مُبارک بر رُخَش
آن زمان مالید و کرد او فَرُّخَش
شُد سپیدْ آن زَنگی و زادهیْ حَبَش
هَمچو بَدْر و روزِ روشنْ شُد شَبَش
یوسُفی شُد در جَمال و در دَلال
گفتش اکنون رو به دِه واگویْ حال
او هَمیشُد بی سَر و بی پایْ مَست
پایْ مینَشْناخت در رفتن زِ دست
پس بِیامَد با دو مَشکِ پُر رَوان
سویِ خواجه از نواحی کاروان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسیوار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم
هم ازان دِهْ یک زنی از کافِران
سویِ پیغامبر دَوان شُد زِ امْتِحان
پیشِ پیغامبر دَر آمَد با خِمار
کودکی دو ماهه زن را بر کِنار
گفت کودک سَلَّمَ اللهُ عَلَیْک
یا رَسولَ اَللهْ قَدْ جِئْنا اِلَیْک
مادرش از خشم گُفتَش هی خَموش
کیْت اَفْکَند این شهادت را به گوش؟
این کی اَت آموخت ای طِفْلِ صَغیر
که زبانَت گشت در طِفْلی جَریر؟
گفت حَق آموخت آن گَهْ جِبْرئیل
در بَیان با جبرئیلم من رَسیل
گفت کو؟ گفتا که بالایِ سَرَت
مینَبینی؟ کُن به بالا مَنْظَرَت
ایستاده بر سَرِ تو جِبْرئیل
مَر مرا گشته به صد گونه دلیل
گفت میبینی تو؟ گفتا که بلی
بر سَرَت تابانْ چو بَدْری کامِلی
میبیاموزَد مرا وَصْفِ رَسول
زان عُلُّوَم میرَهانَد زین سُفول
پس رَسولَش گفت ای طِفْلِ رَضیع
چیست نامَت؟ باز گو و شو مُطیع
گفت نامَم پیشِ حَقْ عَبْدُالْعَزیز
عَبْدِ عُزّی پیشِ این یک مُشتِ حیز
من زِ عُزّی پاک و بیزار و بَری
حَقِّ آن که دادَت این پیغامبری
کودکِ دو ماهه هَمچون ماهِ بَدْر
درسِ بالغ گفته چون اَصْحابِ صَدْر
پس حَنوط آن دَمْ زِ جَنَّت دَر رَسید
تا دِماغِ طِفْل و مادر بو کَشید
هر دو میگفتند کَزْ خَوْفِ سُقوط
جانْ سِپُردن بِهْ بَرین بویِ حَنوط
آن کسی را کِشْ مُعَرِّف حَقْ بُوَد
جامِد و نامیش صد صَدَّق زَنَد
آن کسی را کِشْ خدا حافظ بُوَد
مُرغ و ماهی مَر وِرا حارِس شود
سویِ پیغامبر دَوان شُد زِ امْتِحان
پیشِ پیغامبر دَر آمَد با خِمار
کودکی دو ماهه زن را بر کِنار
گفت کودک سَلَّمَ اللهُ عَلَیْک
یا رَسولَ اَللهْ قَدْ جِئْنا اِلَیْک
مادرش از خشم گُفتَش هی خَموش
کیْت اَفْکَند این شهادت را به گوش؟
این کی اَت آموخت ای طِفْلِ صَغیر
که زبانَت گشت در طِفْلی جَریر؟
گفت حَق آموخت آن گَهْ جِبْرئیل
در بَیان با جبرئیلم من رَسیل
گفت کو؟ گفتا که بالایِ سَرَت
مینَبینی؟ کُن به بالا مَنْظَرَت
ایستاده بر سَرِ تو جِبْرئیل
مَر مرا گشته به صد گونه دلیل
گفت میبینی تو؟ گفتا که بلی
بر سَرَت تابانْ چو بَدْری کامِلی
میبیاموزَد مرا وَصْفِ رَسول
زان عُلُّوَم میرَهانَد زین سُفول
پس رَسولَش گفت ای طِفْلِ رَضیع
چیست نامَت؟ باز گو و شو مُطیع
گفت نامَم پیشِ حَقْ عَبْدُالْعَزیز
عَبْدِ عُزّی پیشِ این یک مُشتِ حیز
من زِ عُزّی پاک و بیزار و بَری
حَقِّ آن که دادَت این پیغامبری
کودکِ دو ماهه هَمچون ماهِ بَدْر
درسِ بالغ گفته چون اَصْحابِ صَدْر
پس حَنوط آن دَمْ زِ جَنَّت دَر رَسید
تا دِماغِ طِفْل و مادر بو کَشید
هر دو میگفتند کَزْ خَوْفِ سُقوط
جانْ سِپُردن بِهْ بَرین بویِ حَنوط
آن کسی را کِشْ مُعَرِّف حَقْ بُوَد
جامِد و نامیش صد صَدَّق زَنَد
آن کسی را کِشْ خدا حافظ بُوَد
مُرغ و ماهی مَر وِرا حارِس شود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن
اَنْدَرین بودند کآوازِ صَلا
مُصْطَفیٰ بِشْنید از سویِ عُلا
خواست آبیّ و وضو را تازه کرد
دست و رو را شُست او زان آبِ سَرد
هر دو پا شُست و به موزه کرد رای
موزه را بِرْبود یک موزهرُبای
دستْ سویِ موزه بُرد آن خوشْخِطاب
موزه را بِرْبود از دَستَش عُقاب
موزه را اَنْدَر هوا بُرد او چو باد
پس نِگون کرد و از آن ماری فُتاد
دَر فُتاد از موزه یک مارِ سیاه
زان عِنایَت شُد عُقابَش نیکْ خواه
پَسْ عُقاب آن موزه را آوَرْد باز
گفت هین بِسْتان و رو سویِ نماز
از ضَرورت کردم این گُستاخی یی
من زَادَب دارم شِکَستهشاخی یی
وایِ کو گُستاخْ پایی مینَهَد
بی ضَرورت کِشْ هوا فَتْویٰ دَهَد
پَس رَسولَش شُکر کرد و گفت ما
این جَفا دیدیم و بود این خود وَفا
موزه بِرْبودیّ و من دَرهَم شُدم
تو غَمَم بُردیّ و من در غَم شُدم
گرچه هر غَیْبی خدا ما را نِمود
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت دور از تو که غَفلَت در تو رُست
دیدَنَم آن غَیْب را هم عکسِ توست
مار در موزه بِبینَم بر هوا
نیست از من عکسِ توست ای مُصْطَفیٰ
عکسِ نورانی همه روشن بُوَد
عکسِ ظُلْمانی همه گُلْخَن بُوَد
عکسِ عَبْدُاللهْ همه نوری بُوَد
عکسِ بیگانه همه کوری بُوَد
عکسِ هر کَس را بِدان ای جان بِبین
پَهْلویِ جِنْسی که خواهی مینِشین
مُصْطَفیٰ بِشْنید از سویِ عُلا
خواست آبیّ و وضو را تازه کرد
دست و رو را شُست او زان آبِ سَرد
هر دو پا شُست و به موزه کرد رای
موزه را بِرْبود یک موزهرُبای
دستْ سویِ موزه بُرد آن خوشْخِطاب
موزه را بِرْبود از دَستَش عُقاب
موزه را اَنْدَر هوا بُرد او چو باد
پس نِگون کرد و از آن ماری فُتاد
دَر فُتاد از موزه یک مارِ سیاه
زان عِنایَت شُد عُقابَش نیکْ خواه
پَسْ عُقاب آن موزه را آوَرْد باز
گفت هین بِسْتان و رو سویِ نماز
از ضَرورت کردم این گُستاخی یی
من زَادَب دارم شِکَستهشاخی یی
وایِ کو گُستاخْ پایی مینَهَد
بی ضَرورت کِشْ هوا فَتْویٰ دَهَد
پَس رَسولَش شُکر کرد و گفت ما
این جَفا دیدیم و بود این خود وَفا
موزه بِرْبودیّ و من دَرهَم شُدم
تو غَمَم بُردیّ و من در غَم شُدم
گرچه هر غَیْبی خدا ما را نِمود
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت دور از تو که غَفلَت در تو رُست
دیدَنَم آن غَیْب را هم عکسِ توست
مار در موزه بِبینَم بر هوا
نیست از من عکسِ توست ای مُصْطَفیٰ
عکسِ نورانی همه روشن بُوَد
عکسِ ظُلْمانی همه گُلْخَن بُوَد
عکسِ عَبْدُاللهْ همه نوری بُوَد
عکسِ بیگانه همه کوری بُوَد
عکسِ هر کَس را بِدان ای جان بِبین
پَهْلویِ جِنْسی که خواهی مینِشین
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیهالسلام پیش از سلیمان علیهالسلام بر بنای آن مسجد
چون دَرآمَد عَزْم داودی به تَنگ
که بِسازَد مسجدِ اَقْصی به سنگ
وَحْی کَردَش حَق که تَرکِ این بِخوان
که زِ دَستَت بَرنَیایَد این مَکان
نیست در تَقْدیرِ ما آن که تو این
مَسجدِ اَقْصی بَر آری ای گُزین
گفت جُرمَم چیست ای دانایِ راز
که مرا گویی که مَسجد را مَساز؟
گفت بیجُرمی تو خونها کردهیی
خونِ مَظْلومان به گَردن بُردهیی
که زِ آوازِ تو خَلْقی بیشُمار
جان بِدادَند و شُدند آن را شِکار
خون بَسی رفتهست بر آوازِ تو
بر صدایِ خوبِ جانْپَردازِ تو
گفت مَغْلوبِ تو بودم مَستِ تو
دَستِ من بَر بَسته بود از دَستِ تو
نه که هر مَغْلوبِ شَهْ مَرحوم بود؟
نه که الْمَغْلوبُ کالْمَعْدوم بود؟
گفت این مَغْلوبْ مَعْدومیست کو
جُز به نِسْبَت نیست مَعْدوم اَیْقِنوا
این چُنین مَعْدوم کو از خویش رفت
بهترینِ هستها افتاد و زَفْت
او به نِسْبَت با صفات حَقْ فَناست
در حقیقت در فَنا او را بَقاست
جُمْلهٔ اَرْواح در تَدبیرِ اوست
جُملهٔ اَشْباحْ هم در تیرِ اوست
آن کِه او مَغْلوب اَنْدَر لطفِ ماست
نیست مُضْطَر بلک مُخْتارِ وَلاست
مُنْتَهایِ اِخْتیار آنست خَود
کِاْخْتیارَش گردد این جا مُفْتَقَد
اِخْتیاری را نبودی چاشْنی
گَر نگشتی آخِر او مَحْو از مَنی
در جهان گَر لُقمه و گَر شَربَت است
لَذَّتِ او فَرعِ مَحْوِ لَذَّت است
گرچه از لَذّاتْ بیتاثیر شُد
لَذَّتی بود او و لَذَّتگیر شُد
که بِسازَد مسجدِ اَقْصی به سنگ
وَحْی کَردَش حَق که تَرکِ این بِخوان
که زِ دَستَت بَرنَیایَد این مَکان
نیست در تَقْدیرِ ما آن که تو این
مَسجدِ اَقْصی بَر آری ای گُزین
گفت جُرمَم چیست ای دانایِ راز
که مرا گویی که مَسجد را مَساز؟
گفت بیجُرمی تو خونها کردهیی
خونِ مَظْلومان به گَردن بُردهیی
که زِ آوازِ تو خَلْقی بیشُمار
جان بِدادَند و شُدند آن را شِکار
خون بَسی رفتهست بر آوازِ تو
بر صدایِ خوبِ جانْپَردازِ تو
گفت مَغْلوبِ تو بودم مَستِ تو
دَستِ من بَر بَسته بود از دَستِ تو
نه که هر مَغْلوبِ شَهْ مَرحوم بود؟
نه که الْمَغْلوبُ کالْمَعْدوم بود؟
گفت این مَغْلوبْ مَعْدومیست کو
جُز به نِسْبَت نیست مَعْدوم اَیْقِنوا
این چُنین مَعْدوم کو از خویش رفت
بهترینِ هستها افتاد و زَفْت
او به نِسْبَت با صفات حَقْ فَناست
در حقیقت در فَنا او را بَقاست
جُمْلهٔ اَرْواح در تَدبیرِ اوست
جُملهٔ اَشْباحْ هم در تیرِ اوست
آن کِه او مَغْلوب اَنْدَر لطفِ ماست
نیست مُضْطَر بلک مُخْتارِ وَلاست
مُنْتَهایِ اِخْتیار آنست خَود
کِاْخْتیارَش گردد این جا مُفْتَقَد
اِخْتیاری را نبودی چاشْنی
گَر نگشتی آخِر او مَحْو از مَنی
در جهان گَر لُقمه و گَر شَربَت است
لَذَّتِ او فَرعِ مَحْوِ لَذَّت است
گرچه از لَذّاتْ بیتاثیر شُد
لَذَّتی بود او و لَذَّتگیر شُد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم
قِصّهٔ رازِ حَلیمه گویَمَت
تا زُدایَد داستانِ او غَمَت
مُصْطَفی را چون زِ شیرْ او باز کرد
بر کَفَش بَرداشت چون ریحان و وَرْد
میگُریزانیدَش از هر نیک و بَد
تا سِپارَد آن شَهَنْشَه را به جَد
چون هَمیآوَرْد اَمانَت را زِ بیم
شُد به کعبه و آمد او اَنْدَر حَطیم
از هوا بِشْنید بانگی کِی حَطیم
تافْت بر تو آفتابی بَس عَظیم
ای حطیم امروز آید بر تو زود
صدهزاران نورْ از خورشیدِ جود
ای حَطیم امروز آرَد در تو رَخْت
مُحْتَشَم شاهی که پیکِ اوست بَخت
ای حَطیم امروز بیشَک از نوی
مَنْزِلِ جانهایِ بالایی شَوی
جانِ پاکانْ طُلْب طُلْب و جَوْق جَوْق
آیَدَت از هر نواحی مَستِ شوق
گشت حیران آن حَلیمه زان صدا
نه کسی در پیش نه سویِ قَفا
شش جِهَت خالی زِ صورت وین نِدا
شُد پَیاپِی آن نِدا را جانْ فِدا
مُصْطَفی را بر زمین بِنْهاد او
تا کُند آن بانگِ خوش را جُست و جو
چَشم میاَنْداخت آن دَمْ سو به سو
که کجایَست این شَهِ اسرارگو؟
کین چُنین بانگِ بلند از چَپّ و راست
میرَسَد یا رَب رسانَنده کجاست؟
چون نَدید او خیره و نومید شُد
جسمْ لَرْزان هَمچو شاخ بید شُد
باز آمد سویِ آن طِفْلِ رَشید
مُصْطَفی را بر مَکانِ خود نَدید
حیرت اَنْدَر حیرت آمد بر دِلَش
گشت بَسْ تاریک از غَمْ مَنْزِلَش
سویِ مَنْزِلها دَوید و بانگ داشت
که کِه بر دُردانهاَم غارت گُماشت؟
مَکّیان گفتند ما را عِلْم نیست
ما ندانستیم کان جا کودکیست
ریخت چَندان اَشک و کرد او بَسْ فَغان
که ازو گِریان شُدند آن دیگران
سینه کوبان آن چُنان بِگْریست خَوش
کَاخْتَران گِریان شُدند از گریهاَش
تا زُدایَد داستانِ او غَمَت
مُصْطَفی را چون زِ شیرْ او باز کرد
بر کَفَش بَرداشت چون ریحان و وَرْد
میگُریزانیدَش از هر نیک و بَد
تا سِپارَد آن شَهَنْشَه را به جَد
چون هَمیآوَرْد اَمانَت را زِ بیم
شُد به کعبه و آمد او اَنْدَر حَطیم
از هوا بِشْنید بانگی کِی حَطیم
تافْت بر تو آفتابی بَس عَظیم
ای حطیم امروز آید بر تو زود
صدهزاران نورْ از خورشیدِ جود
ای حَطیم امروز آرَد در تو رَخْت
مُحْتَشَم شاهی که پیکِ اوست بَخت
ای حَطیم امروز بیشَک از نوی
مَنْزِلِ جانهایِ بالایی شَوی
جانِ پاکانْ طُلْب طُلْب و جَوْق جَوْق
آیَدَت از هر نواحی مَستِ شوق
گشت حیران آن حَلیمه زان صدا
نه کسی در پیش نه سویِ قَفا
شش جِهَت خالی زِ صورت وین نِدا
شُد پَیاپِی آن نِدا را جانْ فِدا
مُصْطَفی را بر زمین بِنْهاد او
تا کُند آن بانگِ خوش را جُست و جو
چَشم میاَنْداخت آن دَمْ سو به سو
که کجایَست این شَهِ اسرارگو؟
کین چُنین بانگِ بلند از چَپّ و راست
میرَسَد یا رَب رسانَنده کجاست؟
چون نَدید او خیره و نومید شُد
جسمْ لَرْزان هَمچو شاخ بید شُد
باز آمد سویِ آن طِفْلِ رَشید
مُصْطَفی را بر مَکانِ خود نَدید
حیرت اَنْدَر حیرت آمد بر دِلَش
گشت بَسْ تاریک از غَمْ مَنْزِلَش
سویِ مَنْزِلها دَوید و بانگ داشت
که کِه بر دُردانهاَم غارت گُماشت؟
مَکّیان گفتند ما را عِلْم نیست
ما ندانستیم کان جا کودکیست
ریخت چَندان اَشک و کرد او بَسْ فَغان
که ازو گِریان شُدند آن دیگران
سینه کوبان آن چُنان بِگْریست خَوش
کَاخْتَران گِریان شُدند از گریهاَش
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعة امعاء و الممن یاکل فی معا واحد
کافِرانْ مِهْمانِ پیغامبر شُدند
وَقتِ شامْ ایشان به مَسجد آمدند
کامَدیم ای شاه ما اینجا قُنُق
ای تو مِهْماندارِ سُکّانِ اُفُق
بینَواییم و رَسیده ما زِ دور
هین بِیَفْشانْ بر سَرِ ما فَضْل و نور
گفت ای یارانِ منْ قِسْمَت کُنید
که شما پُر از من و خویِ مَنید
پُر بُوَد اَجْسامِ هر لشکر زِ شاه
زان زَنَندی تیغْ بر اَعْدایِ جاه
تو به خشمِ شَهْ زَنی آن تیغ را
وَرْنه بر اِخْوان چه خشم آید تو را
بر برادرْ بیگُناهی میزَنی
عکسِ خشمِ شاهْ گُرزِ دَهْمَنی
شَه یکی جان است و لشکر پُر ازو
روحْ چون آبست واین اَجْسامْ جو
آبِ روحِ شاه اگر شیرین بُوَد
جُمله جوها پُر زِ آبِ خوش شود
که رَعیَّتْ دینِ شَهْ دارند و بَس
این چُنین فرمود سُلطانِ عَبَس
هر یکی یاری، یکی مِهْمان گُزید
در میانْ یک زَفْت بود و بینَدید
جسمِ ضَخْمی داشت، کَس او را نَبُرد
مانْد در مَسجد چو اَنْدَر جامْ دُرد
مُصْطَفی بُردَش چو وا ماْند از همه
هفت بُز بُد شیردِهْ اَنْدَر رَمه
که مُقیمِ خانه بودَنْدی بُزان
بَهرِ دوشیدنْ برایِ وَقتِ خوان
نان و آش و شیرِ آن هر هفت بُز
خورْد آن بوقَحْطِ عوجِ اِبْنِ غُز
جُمله اَهْلِ بَیتْ خشمْآلو شُدند
که همه در شیرِ بُز طامِع بُدَند
مَعده طَبْلیخوار هَمچون طَبْل کرد
قِسْم هجْده آدمی تنها بِخَورْد
وَقتِ خُفتن رفت و در حُجْره نِشَست
پَس کَنیزک از غَضَب دَر را بِبَست
از بُرونْ زَنجیرِ دَر را دَر فَکَند
که ازو بُد خشمگین و دَردْمَند
گَبْر را در نیمِشب یا صُبحْ دَم
چون تَقاضا آمد و دَردِ شِکَم
از فِراشِ خویش سویِ دَر شِتافت
دست بر دَر چون نَهاد، او بسته یافت
دَر گُشادن حیله کرد آن حیلهساز
نوعْ نوع و خود نَشُد آن بَند باز
شُد تقاضا بر تَقاضا خانه تَنگ
مانْد او حیران و بیدَرمان و دَنگ
حیله کرد او و به خواب اَنْدَر خَزید
خویشتن در خواب در ویرانه دید
زان که ویرانه بُد اَنْدَر خاطِرَش
شُد به خواب اَنْدَر همان جا مَنْظَرش
خویش در ویرانهیی خالی چو دید
او چُنان مُحْتاج اَنْدَر دَمْ بِرید
گشت بیدار و بِدید آن جامه خواب
پُر حَدَث، دیوانه شُد از اِضْطِراب
زَ انْدَرونِ او بَرآمَد صد خُروش
زین چُنین رُسواییِ بیخاکْپوش
گفت خوابَم َبَّتر از بیداریاَم
که خورَم این سو و آن سو میریاَم
بانگ میزَد وا ثُبورا، وا ثُبور
هم چُنان که کافِر اَنْدَر قَعْرِ گور
مُنْتَظِر که کِی شود این شب به َسر
یا بَرآیَد دَر گُشادن بانگِ دَر
تا گُریزَد او چو تیری از کَمان
تا نَبینَد هیچ کَس او را چُنان
قِصّه بسیاراست، کوتَه میکُنم
باز شُد آن دَر، رَهید از دَرد و غَم
وَقتِ شامْ ایشان به مَسجد آمدند
کامَدیم ای شاه ما اینجا قُنُق
ای تو مِهْماندارِ سُکّانِ اُفُق
بینَواییم و رَسیده ما زِ دور
هین بِیَفْشانْ بر سَرِ ما فَضْل و نور
گفت ای یارانِ منْ قِسْمَت کُنید
که شما پُر از من و خویِ مَنید
پُر بُوَد اَجْسامِ هر لشکر زِ شاه
زان زَنَندی تیغْ بر اَعْدایِ جاه
تو به خشمِ شَهْ زَنی آن تیغ را
وَرْنه بر اِخْوان چه خشم آید تو را
بر برادرْ بیگُناهی میزَنی
عکسِ خشمِ شاهْ گُرزِ دَهْمَنی
شَه یکی جان است و لشکر پُر ازو
روحْ چون آبست واین اَجْسامْ جو
آبِ روحِ شاه اگر شیرین بُوَد
جُمله جوها پُر زِ آبِ خوش شود
که رَعیَّتْ دینِ شَهْ دارند و بَس
این چُنین فرمود سُلطانِ عَبَس
هر یکی یاری، یکی مِهْمان گُزید
در میانْ یک زَفْت بود و بینَدید
جسمِ ضَخْمی داشت، کَس او را نَبُرد
مانْد در مَسجد چو اَنْدَر جامْ دُرد
مُصْطَفی بُردَش چو وا ماْند از همه
هفت بُز بُد شیردِهْ اَنْدَر رَمه
که مُقیمِ خانه بودَنْدی بُزان
بَهرِ دوشیدنْ برایِ وَقتِ خوان
نان و آش و شیرِ آن هر هفت بُز
خورْد آن بوقَحْطِ عوجِ اِبْنِ غُز
جُمله اَهْلِ بَیتْ خشمْآلو شُدند
که همه در شیرِ بُز طامِع بُدَند
مَعده طَبْلیخوار هَمچون طَبْل کرد
قِسْم هجْده آدمی تنها بِخَورْد
وَقتِ خُفتن رفت و در حُجْره نِشَست
پَس کَنیزک از غَضَب دَر را بِبَست
از بُرونْ زَنجیرِ دَر را دَر فَکَند
که ازو بُد خشمگین و دَردْمَند
گَبْر را در نیمِشب یا صُبحْ دَم
چون تَقاضا آمد و دَردِ شِکَم
از فِراشِ خویش سویِ دَر شِتافت
دست بر دَر چون نَهاد، او بسته یافت
دَر گُشادن حیله کرد آن حیلهساز
نوعْ نوع و خود نَشُد آن بَند باز
شُد تقاضا بر تَقاضا خانه تَنگ
مانْد او حیران و بیدَرمان و دَنگ
حیله کرد او و به خواب اَنْدَر خَزید
خویشتن در خواب در ویرانه دید
زان که ویرانه بُد اَنْدَر خاطِرَش
شُد به خواب اَنْدَر همان جا مَنْظَرش
خویش در ویرانهیی خالی چو دید
او چُنان مُحْتاج اَنْدَر دَمْ بِرید
گشت بیدار و بِدید آن جامه خواب
پُر حَدَث، دیوانه شُد از اِضْطِراب
زَ انْدَرونِ او بَرآمَد صد خُروش
زین چُنین رُسواییِ بیخاکْپوش
گفت خوابَم َبَّتر از بیداریاَم
که خورَم این سو و آن سو میریاَم
بانگ میزَد وا ثُبورا، وا ثُبور
هم چُنان که کافِر اَنْدَر قَعْرِ گور
مُنْتَظِر که کِی شود این شب به َسر
یا بَرآیَد دَر گُشادن بانگِ دَر
تا گُریزَد او چو تیری از کَمان
تا نَبینَد هیچ کَس او را چُنان
قِصّه بسیاراست، کوتَه میکُنم
باز شُد آن دَر، رَهید از دَرد و غَم
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود
مُصْطَفی صُبح آمد و دَر را گُشاد
صُبح آن گُم راه را او راهْ داد
دَر گُشاد و گشتْ پِنهانْ مُصْطَفی
تا نَگَردَد شَرمْسار آن مُبْتَلا
تا بُرون آید رَوَد گُستاخْ او
تا نَبینَد دَرگُشا را پُشت و رو
یا نَهان شُد در پَسِ چیزیّ و یا
از وِیْ اَ ش پوشید دامانِ خدا
صَبغةُ الله گاه پوشیده کُند
پَردهٔ بیچون بر آن ناظر تَند
تا نَبینَد خَصْم را پَهْلویِ خویش
قُدرتِ یَزدان ازان بیش است بیش
مُصْطَفی میدید اَحْوالِ شَبَشْ
لیک مانعِ بود فَرمانِ رَبَش
تا که پیش از خَبْط بُگْشایَد رَهی
تا نَیُفتَد زان فَضیحَت در چَهی
لیکْ حِکْمَت بود و اَمْرِ آسْمان
تا بِبینَد خویشتن را او چُنان
بَسْ عَداوَتها که آن یاری بُوَد
بَسْ خَرابیها که مِعْماری بُوَد
جامه خوابِ پُر حَدَث را یک فُضول
قاصِدا آوَرْد در پیشِ رَسول
که چُنین کردهست مِهْمانَت بِبین
خندهیی زد رَحمةلِلْعالَمین
که بیار آن مِطْهَره این جا به پیش
تا بِشویَم جُمله را با دستِ خویش
هر کسی میجَست کَزْ بَهْرِ خدا
جانِ ما و جسمِ ما قُربانْ تو را
ما بِشوییم این حَدَث را ،تو بِهِل
کارِ دَست اَست این نَمَط نه کارِ دل
ای لَعَمرُکْ مر ترا حَقْ عُمر خوانْد
پَس خلیفه کرد و بر کُرسی نِشانْد
ما برایِ خِدمَتِ تو میزییم
چون تو خِدمَت میکُنی پَس ما چهایم؟
گفت آن دانم وَلیک این ساعتیست
که درین شُستن به خویشَم حِکْمَتیست
مُنْتَظِر بودند کین قولِ نَبیست
تا پَدید آید که این اسرارْ چیست؟
او به جِدْ میشُست آن اَحْداث را
خاصْ زَامْرِ حَق نه تَقلید و ریا
که دِلَش میگفت کین را تو بِشو
که درین جا هست حِکْمَت تو بتو
صُبح آن گُم راه را او راهْ داد
دَر گُشاد و گشتْ پِنهانْ مُصْطَفی
تا نَگَردَد شَرمْسار آن مُبْتَلا
تا بُرون آید رَوَد گُستاخْ او
تا نَبینَد دَرگُشا را پُشت و رو
یا نَهان شُد در پَسِ چیزیّ و یا
از وِیْ اَ ش پوشید دامانِ خدا
صَبغةُ الله گاه پوشیده کُند
پَردهٔ بیچون بر آن ناظر تَند
تا نَبینَد خَصْم را پَهْلویِ خویش
قُدرتِ یَزدان ازان بیش است بیش
مُصْطَفی میدید اَحْوالِ شَبَشْ
لیک مانعِ بود فَرمانِ رَبَش
تا که پیش از خَبْط بُگْشایَد رَهی
تا نَیُفتَد زان فَضیحَت در چَهی
لیکْ حِکْمَت بود و اَمْرِ آسْمان
تا بِبینَد خویشتن را او چُنان
بَسْ عَداوَتها که آن یاری بُوَد
بَسْ خَرابیها که مِعْماری بُوَد
جامه خوابِ پُر حَدَث را یک فُضول
قاصِدا آوَرْد در پیشِ رَسول
که چُنین کردهست مِهْمانَت بِبین
خندهیی زد رَحمةلِلْعالَمین
که بیار آن مِطْهَره این جا به پیش
تا بِشویَم جُمله را با دستِ خویش
هر کسی میجَست کَزْ بَهْرِ خدا
جانِ ما و جسمِ ما قُربانْ تو را
ما بِشوییم این حَدَث را ،تو بِهِل
کارِ دَست اَست این نَمَط نه کارِ دل
ای لَعَمرُکْ مر ترا حَقْ عُمر خوانْد
پَس خلیفه کرد و بر کُرسی نِشانْد
ما برایِ خِدمَتِ تو میزییم
چون تو خِدمَت میکُنی پَس ما چهایم؟
گفت آن دانم وَلیک این ساعتیست
که درین شُستن به خویشَم حِکْمَتیست
مُنْتَظِر بودند کین قولِ نَبیست
تا پَدید آید که این اسرارْ چیست؟
او به جِدْ میشُست آن اَحْداث را
خاصْ زَامْرِ حَق نه تَقلید و ریا
که دِلَش میگفت کین را تو بِشو
که درین جا هست حِکْمَت تو بتو
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود میشست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود
کافِرَک را هَیْکلی بُد یادگار
یاوه دید آن را و گشت او بیقرار
گفت آن حُجْره که شب جا داشتم
هیکل آنجا بیخَبَر بُگْذاشتم
گَر چه شَرمین بود شَرمَش حِرْص بُرد
حِرْص اَژدَرهاست نه چیزیست خُرد
از پِیِ هیکل شِتاب اَنْدَر دَوید
در وُثاق مُصْطَفی و آن را بِدید
کان یَدُاللهْ آن حَدَث را هم به خَود
خوش هَمیشویَد که دورَش چَشمِ بَد
هیکَلَش از یاد رَفت و شُد پَدید
اَنْدَرو شوری گَریبان را دَرید
میزَد او دو دست را بر رو و سَر
کَلّه را میکوفْت بر دیوار و دَر
آن چُنان که خون زِ بینیّ و سَرَش
شُد رَوان و رَحْم کرد آن مِهتَرَش
نَعْرهها زد خَلْقْ جمع آمد بَرو
گَبْر گویان ایهَا النّاسْ اِحْذَرُوا
میزد او بر سَر که ای بیعقلْ سَر
میزد او بر سینه کِی بینورْ بَر
سَجده میکرد او که ای کُلِ زمین
شَرمساراست از تو این جُزوِ مَهین
تو که کُلّی خاضِعِ امر وِیْیی
من که جُزوَم ظالم و زشت و غَوی؟
تو که کُلّی خوار و لَرزانی زِ حَق
من که جُزوَم در خِلاف و در سَبَق؟
هر زمان میکرد رو بر آسْمان
که ندارم رویْ ای قِبْله یْ جهان
چون زِ حَدْ بیرون بِلَرزید و طَپید
مُصْطَفیاَش در کِنارِ خود کَشید
ساکِنَش کرد و بَسی بِنْواختَش
دیدهاَش بُگْشاد و دادْ اِشْناختَش
تا نَگِریَد ابر کِی خَندَد چَمَن؟
تا نَگِریَد طِفْل کِی جوشَد لَبَن؟
طِفْلِ یک روزه هَمیدانَد طَریق
که بِگِریَم تا رَسَد دایه یْ شَفیق
تو نمیدانی که دایه یْ دایِگان
کَم دَهَد بیگریه شیرْ او رایِگان
گفت فَلْیَبْکوا کَثیرا گوش دار
تا بِریزَد شیرِ فَضْلِ کِردگار
گریهٔ ابراست و سوزِ آفتاب
اُسْتُنِ دنیا همین دو رِشته تاب
گَر نبودی سوزِ مِهْر و اشکِ ابر
کِی شُدی جسم و عَرَض زَفْت و سِطَبْر؟
کِی بُدی مَعْمورْ این هر چارْ فَصْل
گَر نبودی این تَف و این گریه اَصْل؟
سوزِ مِهْر و گریهٔ ابرِ جهان
چون هَمیدارد جهان را خوشْدَهان
آفتابِ عقل را در سوز دار
چَشم را چون ابرْ اشکاَفْروز دار
چَشمِ گریان بایَدَت چون طِفْلِ خُرد
کَم خور آن نان را که نانْ آبِ تو بُرد
تَنْ چو با بَرگ است روز و شب ازان
شاخِ جان در بَرگریزاست و خزان
بَرگِ تَنْ بیبَرگیِ جان است زود
این بِبایَد کاسْتَن آن را فُزود
اَقْرِضوا اللهْ قرض دِهْ زین بَرگِ تَن
تا بِرویَد در عِوَض در دلْ چَمَن
قَرضْ دِه کَم کُن ازین لُقمهیْ تَنَت
تا نِمایَد وَجْهِ لا عَیْن رَات
تَنْ زِ سَرگینْ خویش چون خالی کُند
پُر زِ مُشک و دُرّ اِجْلالی کُند
زین پَلیدی بِدْهَد و پاکی بَرَد
از یُطَهِرکُمْ تَنِ او بَر خَورَد
دیو میتَرسانَدَت که هین و هین
زین پَشیمان گردی و گردی حَزین
گَر گُدازی زین هَوَسها تو بَدَن
بَس پَشیمان و غَمین خواهی شُدن
این بِخور گرم است و دارویِ مِزاج
وآن بیاشام از پِیِ نَفْخ و عِلاج
هم بِدین نیَّت که این تَنْ مَرکَب است
آنچه خو کردهست آنَش اَصْوَب است
هین مَگَردان خو که پیش آید خَلَل
در دِماغ و دلْ بِزایَد صد عِلَل
این چُنین تَهدیدها آن دیوِ دون
آرَد و بر خَلْقْ خوانَد صد فُسون
خویشْ جالینوس سازد در دَوا
تا فَریبَد نَفْسِ بیمارِ تو را
کین ترا سوداست از دَرد و غَمی
گفت آدم را همین در گَندُمی
پیش آرَد هَیْهَی و هَیْهات را
وَزْ لویشه پیچَد او لَب هات را
هَمچو لَبهایِ فَرَس و در وَقتِ نَعْل
تا نِمایَد سنگِ کمتر را چو لَعْل
گوشهایَت گیرد او چون گوشِ اسب
میکَشانَد سویِ حِرْص و سویِ کَسْب
بَر زَنَد بر پاتْ نَعْلی زِاشْتِباه
که بِمانی تو زِ دَردِ آن زِ راه
نَعْلِ او هست آن تَرَدُّد در دو کار
این کُنم یا آن کُنم؟ هین هوش دار
آن بِکُن که هست مُخْتارِ نَبی
آن مَکُن که کرد مَجْنون و صَبی
حُفَّتِ الْجَنَّهْ به چه مَحْفوف گشت؟
بِالْمَکارِهْ که ازو اَفْزود کَشت
صد فُسون دارد زِ حیلَت وَزْ دَها
که کُند در سَلّه گَر هست اَژدَها
گَر بُوَد آبِ رَوان بَر بَندَدَش
وَرْ بُوَد حَبْرِ زمان بَرخَندَدَش
عقل را با عقلِ یاری یار کُن
اَمْرُهُمْ شوری بِخوان و کار کُن
یاوه دید آن را و گشت او بیقرار
گفت آن حُجْره که شب جا داشتم
هیکل آنجا بیخَبَر بُگْذاشتم
گَر چه شَرمین بود شَرمَش حِرْص بُرد
حِرْص اَژدَرهاست نه چیزیست خُرد
از پِیِ هیکل شِتاب اَنْدَر دَوید
در وُثاق مُصْطَفی و آن را بِدید
کان یَدُاللهْ آن حَدَث را هم به خَود
خوش هَمیشویَد که دورَش چَشمِ بَد
هیکَلَش از یاد رَفت و شُد پَدید
اَنْدَرو شوری گَریبان را دَرید
میزَد او دو دست را بر رو و سَر
کَلّه را میکوفْت بر دیوار و دَر
آن چُنان که خون زِ بینیّ و سَرَش
شُد رَوان و رَحْم کرد آن مِهتَرَش
نَعْرهها زد خَلْقْ جمع آمد بَرو
گَبْر گویان ایهَا النّاسْ اِحْذَرُوا
میزد او بر سَر که ای بیعقلْ سَر
میزد او بر سینه کِی بینورْ بَر
سَجده میکرد او که ای کُلِ زمین
شَرمساراست از تو این جُزوِ مَهین
تو که کُلّی خاضِعِ امر وِیْیی
من که جُزوَم ظالم و زشت و غَوی؟
تو که کُلّی خوار و لَرزانی زِ حَق
من که جُزوَم در خِلاف و در سَبَق؟
هر زمان میکرد رو بر آسْمان
که ندارم رویْ ای قِبْله یْ جهان
چون زِ حَدْ بیرون بِلَرزید و طَپید
مُصْطَفیاَش در کِنارِ خود کَشید
ساکِنَش کرد و بَسی بِنْواختَش
دیدهاَش بُگْشاد و دادْ اِشْناختَش
تا نَگِریَد ابر کِی خَندَد چَمَن؟
تا نَگِریَد طِفْل کِی جوشَد لَبَن؟
طِفْلِ یک روزه هَمیدانَد طَریق
که بِگِریَم تا رَسَد دایه یْ شَفیق
تو نمیدانی که دایه یْ دایِگان
کَم دَهَد بیگریه شیرْ او رایِگان
گفت فَلْیَبْکوا کَثیرا گوش دار
تا بِریزَد شیرِ فَضْلِ کِردگار
گریهٔ ابراست و سوزِ آفتاب
اُسْتُنِ دنیا همین دو رِشته تاب
گَر نبودی سوزِ مِهْر و اشکِ ابر
کِی شُدی جسم و عَرَض زَفْت و سِطَبْر؟
کِی بُدی مَعْمورْ این هر چارْ فَصْل
گَر نبودی این تَف و این گریه اَصْل؟
سوزِ مِهْر و گریهٔ ابرِ جهان
چون هَمیدارد جهان را خوشْدَهان
آفتابِ عقل را در سوز دار
چَشم را چون ابرْ اشکاَفْروز دار
چَشمِ گریان بایَدَت چون طِفْلِ خُرد
کَم خور آن نان را که نانْ آبِ تو بُرد
تَنْ چو با بَرگ است روز و شب ازان
شاخِ جان در بَرگریزاست و خزان
بَرگِ تَنْ بیبَرگیِ جان است زود
این بِبایَد کاسْتَن آن را فُزود
اَقْرِضوا اللهْ قرض دِهْ زین بَرگِ تَن
تا بِرویَد در عِوَض در دلْ چَمَن
قَرضْ دِه کَم کُن ازین لُقمهیْ تَنَت
تا نِمایَد وَجْهِ لا عَیْن رَات
تَنْ زِ سَرگینْ خویش چون خالی کُند
پُر زِ مُشک و دُرّ اِجْلالی کُند
زین پَلیدی بِدْهَد و پاکی بَرَد
از یُطَهِرکُمْ تَنِ او بَر خَورَد
دیو میتَرسانَدَت که هین و هین
زین پَشیمان گردی و گردی حَزین
گَر گُدازی زین هَوَسها تو بَدَن
بَس پَشیمان و غَمین خواهی شُدن
این بِخور گرم است و دارویِ مِزاج
وآن بیاشام از پِیِ نَفْخ و عِلاج
هم بِدین نیَّت که این تَنْ مَرکَب است
آنچه خو کردهست آنَش اَصْوَب است
هین مَگَردان خو که پیش آید خَلَل
در دِماغ و دلْ بِزایَد صد عِلَل
این چُنین تَهدیدها آن دیوِ دون
آرَد و بر خَلْقْ خوانَد صد فُسون
خویشْ جالینوس سازد در دَوا
تا فَریبَد نَفْسِ بیمارِ تو را
کین ترا سوداست از دَرد و غَمی
گفت آدم را همین در گَندُمی
پیش آرَد هَیْهَی و هَیْهات را
وَزْ لویشه پیچَد او لَب هات را
هَمچو لَبهایِ فَرَس و در وَقتِ نَعْل
تا نِمایَد سنگِ کمتر را چو لَعْل
گوشهایَت گیرد او چون گوشِ اسب
میکَشانَد سویِ حِرْص و سویِ کَسْب
بَر زَنَد بر پاتْ نَعْلی زِاشْتِباه
که بِمانی تو زِ دَردِ آن زِ راه
نَعْلِ او هست آن تَرَدُّد در دو کار
این کُنم یا آن کُنم؟ هین هوش دار
آن بِکُن که هست مُخْتارِ نَبی
آن مَکُن که کرد مَجْنون و صَبی
حُفَّتِ الْجَنَّهْ به چه مَحْفوف گشت؟
بِالْمَکارِهْ که ازو اَفْزود کَشت
صد فُسون دارد زِ حیلَت وَزْ دَها
که کُند در سَلّه گَر هست اَژدَها
گَر بُوَد آبِ رَوان بَر بَندَدَش
وَرْ بُوَد حَبْرِ زمان بَرخَندَدَش
عقل را با عقلِ یاری یار کُن
اَمْرُهُمْ شوری بِخوان و کار کُن