عبارات مورد جستجو در ۱۵۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
بود بازرگان و او را طوطی‌یی
در قَفَص مَحْبوس، زیبا طوطی‌یی
چون که بازرگانْ سَفَر را ساز کرد
سویِ هِنْدُستان شُدن آغاز کرد
هر غُلام و هر کَنیزک را زِ جود
گفت بَهرِ تو چه آرَم؟ گویْ زود
هر یکی از وِیْ مُرادی خواست کرد
جُمله را وَعده بِداد آن نیکْ مَرد
گفت طوطی را چه خواهی اَرْمَغان
کارَمَت از خِطّۀ هِنْدوستان؟
گُفتَش آن طوطی که آن‌جا طوطیان
چون بِبینی، کُن زِ حالِ من بَیان
کان فُلان طوطی که مُشتاقِ شماست
از قَضایِ آسْمانْ در حَبْسِ ماست
بر شما کرد او سلام و دادْ خواست
وَزْ شما چاره وْ رَهِ اِرْشاد خواست
گفت می‌شایَد که من در اشتیاق
جان دَهَم این‌جا، بِمیرَم در فِراق؟
این رَوا باشد که من در بَندِ سخت
گَهْ شما بر سَبزه، گاهی بر درخت؟
این چُنین باشد وَفایِ دوستان؟
 من دَرین حَبْس و شما در گُلْسِتان؟
یاد آرید ای مِهان زین مُرغِ زار
یک صَبوحی در میانِ مَرغْزار
یادِ یارانْ یار را میمون بُوَد
خاصه کان لیلیّ و این مَجْنون بُوَد
ای حَریفانِ بُتِ موزونِ خود
من قَدَح‌ها می‌خورَم پُر خونِ خود
یک قَدَح مِیْ نوش کُن بر یادِ من
گَر هَمی‌خواهی که بِدْهی دادِ من
یا به یادِ این فُتاده‌یْ خاکْ‌بیز
چون که خورْدی، جُرعه‌‌یی بر خاکْ ریز
ای عَجَب آن عَهْد و آن سوگند کو؟
وَعْده‌هایِ آن لبِ چون قَند کو؟
گَر فِراقِ بَنده از بَد بَندگی‌ست
چون تو با بَدْ بَد کُنی، پس فَرقْ چیست؟
ای بَدی که تو کُنی در خَشم و جنگ
با طَرَب‌تَر از سَماع و بانگِ چَنگ
ای جَفایِ تو زِ دولت خوب‌تَر
وِانْتِقامِ تو زِ جانْ مَحْبوب‌تَر
نارِ تو این است، نورَت چون بُوَد؟
ماتَمْ این، تا خود که سورَت چون بُوَد؟
از حَلاوت‌ها که دارد جورِ تو
وَزْ لَطافَت کَس نَیابَد غورِ تو
نالَم و تَرسَم که او باوَر کُند
وَزْ کَرَم آن جور را کمتر کُند
عاشقم بر قَهْر و بر لُطْفَش به جِد
بوالْعَجَب من عاشقِ این هر دو ضِد
وَاللَّهْ اَرْ زین خار در بُستان شَوَم
هَمچو بُلبُل زین سَبَب نالان شَوَم
این عَجَب بُلبُل که بُگْشایَد دَهان
تا خورَد او خار را با گُلْسِتان
این چه بُلبُل این نَهَنگِ آتشی‌ست
جُمله ناخوش‌ها زِ عشقْ او را خَوشی‌ست
عاشقِ کُلّ است و خود کُلّ است او
عاشقِ خویش است و عشقِ خویشْ‌جو
مولوی : دفتر اول
بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
 چون شَنید آن مُرغْ کان طوطی چه کرد
پَسْ بِلَرزید، اوفْتاد و گشت سَرد
خواجه چون دیدَش فُتاده هم‌چُنین
بَر جَهید و زد کُلَه را بر زمین
چون بِدین رَنگ و بِدین حالَش بِدید
خواجه بَر جست و گریبان را دَرید
گفت ای طوطیِّ خوبِ خوش‌حَنین
این چه بودَت این؟ چرا گشتی چُنین؟
ای دَریغا مُرغِ خوش‌آوازِ من
ای دَریغا هَمدَم و هم‌رازِ من
ای دَریغا مُرغِ خوش‌اَلْحانِ من
راحِ روح و روضه و رَیْحانِ من
گَر سُلَیمان را چُنین مُرغی بُدی
کِی خود او مشغولِ آن مُرغان شُدی؟
ای دَریغا مُرغْ کَارْزان یافتم
زود رویْ از رویِ او بَرتافتم
ای زبان تو بَسْ زیانی بر وَری
چون تویی گویا، چه گویم منْ تو را؟
ای زبان هم آتش و هم خَرمَنی
چند این آتش دَرین خَرمَن زنی؟
در نَهانْ جان از تو اَفْغان می‌کُند
گَرچه هرچه گویی‌اَش آن می‌کُند
ای زبان هم گنجِ بی‌پایان تویی
ای زبان هم رَنجِ بی‌دَرمان تویی
هم صَفیر و خُدعۀ مُرغان تویی
هم اَنیسِ وَحشتِ هِجْران تویی
چند اَمانَم می‌دَهی ای بی‌امان؟
ای تو زِهْ کرده به کینِ من کَمان
نَکْ بِپَرّانیده‌‌یی مُرغِ مرا
در چَراگاهِ سِتَم کَم کُن چَرا
یا جوابِ من بِگو، یا دادْ دِهْ
یا مرا زَاسْبابِ شادی یادْ دِهْ
ای دَریغا نورِ ظُلْمَت‌سوزِ من
ای دَریغا صُبحِ روزْاَفْروزِ من
ای دَریغا مُرغِ خوش‌پَروازِ من
زِانْتِها پَرّیده تا آغازِ من
عاشقِ رنج است نادان تا اَبَد
خیز لا اُقْسِمْ بِخوان تا فی کَبَد
از کَبَد فارغ بُدَم با رویِ تو
وَزْ زَبَد صافی بُدَم در جویِ تو
این دَریغاها خیالِ دیدن است
وَزْ وجودِ نَقْدِ خود بُبْریدن است
غَیرتِ حَق بود و با حَقْ چاره نیست
کو دلی کَزْ حُکْمِ حَقْ صد پاره نیست؟
غَیرت آن باشد که او غیرِ همه‌ست
آن کِه اَفْزون از بَیان و دَمدَمه‌ست
ای دَریغا اشکِ منْ دریا بُدی
تا نِثارِ دِلْبَرِ زیبا بُدی
طوطیِ من مُرغِ زیرکْسارِ من
تَرجُمانِ فِکْرت و اسرارِ من
هرچه روزی داد و ناداد آیَدَم
او زِ اَوَّل گفته تا یاد آیَدَم
طوطی‌یی کایَد زِ وَحیْ آوازِ او
پیش از آغازِ وجودْ آغازِ او
اَنْدَرونِ توست آن طوطی نَهان
عکسِ او را دیده تو بر این و آن
می بَرَد شادیْت را تو شاد ازو
می‌پَذیری ظُلْم را چون دادْ ازو
ای کِه جان را بَهرِ تَنْ می‌سوختی
سوختی جان را و تَنْ اَفْروختی
سوختم من، سوخته خواهد کسی
تا زِ من آتش زَنَد اَنْدَر خَسی؟
سوخته چون قابِلِ آتش بُوَد
سوخته بِسْتانْ که آتش‌کَش بُوَد
ای دَریغا، ای دَریغا، ای دَریغ
کان چُنان ماهی نَهان شُد زیرِ میغ
چون زَنَم دَمْ کآتَشِ دلْ تیز شُد؟
شیرِ هَجْر آشفته و خون‌ریز شُد
آن کِه او هُشیارْ خود تُند است و مَست
چون بُوَد چون او قَدَح گیرد به دست؟
شیرِ مَستی کَزْ صِفَت بیرون بُوَد
از بَسیطِ مَرغْزار اَفْزون بُوَد
قافیه‌اَنْدیشَم و دِلْدارِ من
گویَدَم مَنْدیش جُز دیدارِ من
خوش نِشینْ ای قافیه‌اَنْدیشِ من
قافیه‌یْ دولَت تویی در پیشِ من
حَرفْ چِه بْوَد؟ تا تو اَنْدیشی ازان؟
حَرفْ چِه بْوَد؟ خارِ دیوارِ رَزان
حَرف و صوت و گفت را بَرهَم زَنَم
تا که بی‌این هر سه با تو دَم زَنَم
آن دَمی کَزْ آدَمَش کردم نَهان
با تو گویم، ای تو اسرارِ جهان
آن دَمی را که نگفتم با خَلیل
وان غَمی را که نَدانَد جِبْرَئیل
آن دَمی کَزْ وِیْ مَسیحا دَم نَزَد
حَقْ زِ غَیرتْ نیز بی‌ما هم نَزَد
ما چه باشد در لُغَت؟ اِثْبات و نفی
من نه اِثْباتَم، مَنَم بی‌ذات و نَفی
من کسی در ناکَسی دَریافتم
پَس کسی در ناکَسی دَربافتم
جُمله شاهانْ بَندۀ بَنده‌یْ خودند
جُمله خَلْقانْ مُردۀ مُرده‌یْ خودند
جُمله شاهانْ پَستْ پَستِ خویش را
جُمله خَلْقان مَستْ مَستِ خویش را
می‌شود صَیّادْ مُرغان را شکار
تا کُند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دِلان را دِلْبَران جُسته به جان
جُمله مَعشوقانْ شکارِ عاشقان
هرکِه عاشقْ دیدی‌اَش، معشوق دان
کو به نِسْبَت هست هم این و هم آن
تِشنگانْ گَر آب جویَند از جهان
آب جویَد هم به عالَمْ تِشنگان
چون که عاشقْ اوست، تو خاموش باش
او چو گوشَت می‌کَشَد، تو گوش باش
بَند کُن چون سَیْل سَیْلانی کُند
وَرْنه رُسواییّ و ویرانی کُند
من چه غم دارم که ویرانی بُوَد؟
زیرِ ویرانْ گنجِ سُلْطانی بُوَد
غَرقِ حَقْ خواهد که باشد غَرق‌تَر
هَمچو موجِ بَحْرِ جانْ زیر و زَبَر
زیرِ دریا خوش‌تَر آید یا زَبَر؟
تیرِ او دِلْکَش‌تَر آید یا سِپَر؟
پاره کرده‌یْ وَسوَسه باشی دِلا
گَر طَرَب را باز دانی از بَلا
گَر مُرادت را مَذاقِ شِکَّر است
بی‌مُرادی نه مُرادِ دِلْبَر است؟
هر سِتاره‌ش خون‌بَهایِ صد هِلال
خونِ عالَم ریختن او را حَلال
ما بَها و خون‌بَها را یافتیم
جانِبِ جانْ‌باختن بِشْتافتیم
ای حَیاتِ عاشقانْ در مُردگی
دلْ نَیابی جُز که در دلْ‌بُردگی
من دِلَش جُسته به صد ناز و دَلال
او بَهانه کرده با من از مَلال
گفتم آخِر غَرقِ توست این عقل و جان
گفت رو، رو بر من این اَفْسون مَخوان
من نَدانَم آنچه اندیشیده‌یی؟
ای دو دیده دوست را چون دیده‌یی؟
ای گِران جانْ خوار دیدَسْتی وِرا
زان که بَسْ اَرْزان خَریدَستی وِرا
هرکِه او اَرْزان خَرَد، اَرْزان دَهَد
گوهری، طِفْلی به قُرصی نان دَهَد
غَرقِ عشقی‌اَم که غَرق است اَنْدَرین
عشق‌هایِ اَوَّلین و آخِرین
مُجْمَلَش گفتم، نکردم زان بَیان
وَرْنه هم اَفْهام سوزد، هم زبان
من چو لب گویم، لبِ دَریا بُوَد
من چو لا گویم، مُراد اِلّا بُوَد
من زِ شیرینی نِشَستم روتُرُش
من زِ بسیاریِّ گُفتارَم خَمُش
تا که شیرینیِّ ما از دو جهان
در حِجابِ روتُرُش باشد نَهان
تا که در هر گوش نایَد این سُخُن
یک هَمی‌گویم زِ صد سِرِّ لَدُن
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن
حَلقهٔ آن صوفیانِ مُسْتَفید
چون که بر وَجْد و طَرَب آخِر رَسید
خوان بِیاوَرْدند بَهرِ میهمان
از بَهیمه یاد آوَردْ آن زمان
گفت خادِم را که در آخُر بُرو
راست کُن بَهرِ بَهیمه کاه و جو
گفت لا حَوْل، این چه اَفْزون گفتن است
از قَدیمْ این کارها کار من است
گفت تَر کُن آن جو‌اَش را از نَخُست
کان خَرِپیر است و دندان‌هاش سُست
گفت لا حَوْل، این چه می‌گویی مِها
از من آموزَنْد این تَرتیب‌ها
گفت پالانَش فرو نِهْ پیشْ پیش
دارویِ مَنْبَل بِنِهْ بر پُشتِ ریش
گفت لا حَوْل، آخِر ای حِکْمَت‌گُزار
جِنسِ تو مهمانم آمد صد هزار
جُمله راضی رفته‌اند از پیشِ ما
هستْ مِهْمانْ جانِ ما و خویشِ ما
گفت آبش دِهْ، وَلیکِن شیر، گَرم
گفت لا حَوْل، از تو‌اَم بِگْرفت شَرم
گفت اَنْدر جو تو کمتر کاه کُن
گفت لا حَوْل، این سُخَن کوتاه کُن
گفت جایش را بِروب از سَنگ و پُشک
وَرْ بُوَد تَر، ریز بر وِیْ خاکِ خُشک
گفت لا حَوْل، ای پدر لا حَوْل کُن
با رَسولِ اَهلْ کمتر گو سُخُن
گفت بِسْتان شانه، پُشتِ خَر بِخار
گفت لا حَوْل ای پدر شَرمی بِدار
خادم این گفت و میان را بَست چُست
گفت رفتم کاه و جو آرَم نَخُست
رفت و از آخُر نکرد او هیچ یاد
خوابِ خرگوشی بِدان صوفی بِداد
رفت خادِم جانِبِ اوباشِ چند
کرد بَر اَنْدَرزِ صوفی ریش‌خَند
صوفی از رَهْ مانده بود و شُد دراز
خواب‌ها می‌دید با چَشمِ فَراز
کان خَرَش در چَنگِ گُرگی مانده بود
پاره‌ها از پُشت و رانَش می‌رُبود
گفت لا حَوْل، این چه مالیخولیاست؟
ای عَجَب، آن خادِمِ مُشْفِق کجاست؟
باز می‌دید آن خَرَش در راه‌رَو
گَهْ به چاهی می‌فُتاد و گَهْ به گَو
گونه‌گون می‌دید ناخوشْ واقِعه
فاتِحه می‌خوانْد او وَالْقارِعه
گفت چاره چیست؟ یاران جَسته‌اند
رفته‌اند و جُمله دَرها بسته‌اند
باز می‌گفت ای عَجَب، آن خادِمَک
نه که با ما گشت هم‌نان و نَمَک؟
من نکردم با وِیْ اِلّا لُطْف و لین
او چرا با من کُند بَرعکسْ کین؟
هر عَداوَت را سَبَب باید سَنَد
وَرْنه جِنْسیَّت وَفا تَلْقین کُند
باز می‌گفت آدمِ با لُطْف و جود
کِی بَران اِبْلیس جوری کرده بود؟
آدمی مَر مار و گَزْدُم را چه کرد؟
کو هَمی خواهد مَر او را مرگ و دَرد؟
گُرگ را خود خاصیَت بِدْریدن است
این حَسَد در خَلْق آخِر روشن است
باز می‌گفت این گُمانِ بَد خَطاست
بر برادر این چُنین ظَنَّم چراست؟
باز گفتی حَزْمْ سُوءُ الظَّنِ توست
هر کِه بَدظَنْ نیست کِی مانَد دُرُست؟
صوفی اَنْدر وَسْوَسه، وان خَر چُنان
که چُنین بادا جَزایِ دُشمنان
آن خَرِ مِسْکین میانِ خاک و سنگ
کَژْ شُده پالان، دَریده پالهَنگ
کُشته از رَه، جُملهٔ شب بی‌عَلُف
گاه در جان کَندن و گَهْ در تَلَف
خَر همه شب ذِکْر می‌کرد ای اِله
جو رَها کردم، کَم از یک مُشتِ کاه
با زبانِ حال می‌گفت ای شُیوخ
رَحْمَتی که سوختم زین خامِ شوخ
آنچه آن خَر دید از رنج و عذاب
مُرغِ خاکی بیند اَنْدر سیلِ آب
بَسْ به پَهْلو گشت آن شب تا سَحَر
آن خَرِ بیچاره از جَوعُ الْبَقَر
روز شُد، خادم بِیامَد بامْداد
زود پالان جُست بر پَشتَش نَهاد
خَرْفروشانه دو سه زَخْمَش بِزَد
کرد با خَر آنچه زان سگ می‌سِزَد
خَر جِهَنده گشت از تیزیِّ نیش
کو زبان تا خَر بگوید حالِ خویش؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن
آن سگی می‌مُرد و گِریان آن عَرَب
اشک می‌بارید و می‌گفت ای کُرَب
سایلی بگُذْشت و گفت این گریه چیست؟
نوحه و زاریّ تو از بَهْرِ کیست؟
گفت در مِلْکَم سگی بُد نیک‌ْخو
نَکْ هَمی‌میرَد میانِ راهْ او
روزْ صَیّادم بُد و شبْ پاسْبان
تیزْچَشم و صَیْدگیر و دُزدران
گفت رَنجَش چیست؟ زخمی خورده است؟
گفت جوعْ الْکَلْبْ زارَش کرده است
گفت صَبری کُن بَرین رَنج و حَرَض
صابِران را فَضْلِ حَق بَخشَد عِوَض
بعَد از آن گُفتَش که ای سالارِ حُر
چیست اَنْدَر دَستَت این اَنْبانِ پُر؟
گفت نان و زاد و لوتِ دوشِ من
می‌کَشانَم بَهْرِ تَقْویتِ بَدَن
گفت چون نَدْهی بِدان سگْ نان و زاد؟
گفت تا این حَد ندارم مِهْر و داد
دست نایَد بی‌دِرَم در راهْ نان
لیکْ هست آبِ دو دیده رایگان
گفت خاکَت بر سَر ای پُر بادْ مَشک
که لبِ نانْ پیشِ تو بهتر زِ اشک
اشکْ خون است و به غَمْ آبی شُده
می‌نَیَرزَد خاکْ خونِ بیهُده
کُلِ خود را خوار کرد او چون بِلیس
پارهٔ این کُل نباشد جُز خَسیس
من غُلام آن کِه نَفْروشَد وجود
جُز بِدان سُلطانِ با اِفْضال و جود
چون بِگِریَد آسْمانْ گِریان شود
چون بِنالَد چَرخْ یارَب خوان شود
من غلام آن مس همت‌پرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست
دستِ اِشْکَسته بَرآوَر در دُعا
سویِ اِشْکَسته پَرَد فَضْلِ خدا
گَر رَهایی بایَدَت زین چاهِ تَنگ
ای برادر رو بر آذَر بی‌دِرَنگ
مَکْرِ حَق را بین و مَکْرِ خود بِهِل
ای زِ مَکْرَشْ مَکْرِ مَکّاران خَجِل
چون که مَکْرَت شُد فَنایِ مَکْرِ رَبّ
بَرگُشایی یک کَمینی بوالْعَجَب
که کَمینه یْ آن کَمین باشد بَقا
تا اَبَد انَدْر عُروج و اِرْتِقا
نظامی گنجوی : لیلی و مجنون
بخش ۲۵ - رهانیدن مجنون آهوان را
سازنده ارغنون این ساز
از پرده چنین برآرد آواز
کان مرغ به کام نارسیده
از نوفلیان چو شد بریده
طیاره تند را شتابان
می‌راند چو باد در بیابان
می‌خواند سرود بی‌وفائی
بر نوفل و آن خلاف رائی
با هر دمنی از آن ولایت
می‌کرد ز بخت بد شکایت
می‌رفت سرشک ریز و رنجور
انداخته دید دامی از دور
در دام فتاده آهوئی چند
محکم شده دست و پای در بند
صیاد بدین طمع که خیزد
خون از تن آهوان بریزد
مجنون به شفاعت اسب را راند
صیاد سوار دید و درماند
گفتا که به رسم دامیاری
مهمان توام بدانچه داری
دام از سر آهوان جدا کن
این یک دو رمیده را رها کن
بیجان چه کنی رمیده‌ای را
جانیست هر آفریده‌ای را
چشمی و سرینی اینچنین خوب
بر هر دو نبشته غیر مغضوب
دل چون دهدت که بر ستیزی
خون دو سه بیگنه بریزی
آن کس که نه آدمیست گرگست
آهو کشی آهوئی بزرگست
چشمش نه به چشم یار ماند؟
رویش نه به نوبهار ماند؟
بگذار به حق چشم یارش
بنواز به باد نوبهارش
گردن مزنش که بی‌وفا نیست
در گردن او رسن روا نیست
آن گردن طوق بند آزاد
افسوس بود به تیغ پولاد
وان چشم سیاه سرمه سوده
در خاک خطا بود غنوده
وان سینه که رشک سیم نابست
نه در خور آتش و کبابست
وان ساده سرین نازپرورد
دانی که به زخم نیست در خورد
وان نافه که مشک ناب دارد
خون ریختنش چه آب دارد
وان پای لطیف خیزرانی
درخورد شکنجه نیست دانی
وان پشت که بار کس نسنجد
بر پشت زمین زنی برنجد
صیاد بدان نشید کو خواند
انگشت گرفته در دهن ماند
گفتا سخن تو کردمی گوش
گر فقر نبودمی هم آغوش
نخجیر دو ماهه قیدم اینست
یک خانه عیال و صیدم اینست
صیاد بدین نیازمندی
آزادی صید چون پسندی
گر بر سر صید سایه داری
جان بازخرش که مایه داری
مجنون به جواب آن تهی دست
از مرکب خود سبک فروجست
آهو تک خویش را بدو داد
تا گردن آهوان شد آزاد
او ماند و یکی دو آهوی خرد
صیاد برفت و بارگی برد
می‌داد ز دوستی نه زافسوس
بر چشم سیاه آهوان بوس
کاین چشم اگرنه چشم یار است
زان چشم سیاه یادگار است
بسیار بر آهوان دعا کد
وانگاه ز دامشان رها کرد
رفت از پس آهوان شتابان
فریاد کنان در آن بیابان
بی کینه‌وری سلاح بسته
چون گل به سلاح خویش خسته
در مرحله‌های ریگ جوشان
گشته ز تبش چو دیگ جوشان
از دل به هوا بخار داده
خارا و قصب به خار داده
شب چون قصب سیاه پوشید
خورشید قصب ز ماه پوشید
آن شیفته مه حصاری
چون تار قصب شد از نزاری
زانسان که به هیچ جستجوئی
فرقش نکند کسی ز موئی
شب چون سر زلف یار تاریک
ره چون تن دوستار باریک
شد نوحه کنان درون غاری
چون مار گزیده سوسماری
از بحر دو دیده گوهر افشاند
بنشست ز پای و موج بنشاند
پیچید چنانکه بر زمین مار
یا بر سر آتش افکنی خار
تا روز نخفت از آه کردن
وز نامه چو شب سیاه کردن
چون صبح به فال نیکروزی
برزد علم جهان فروزی
ابروی حبش به چین درآمد
کایینه چین ز چین برآمد
آن آینه خیال در چنگ
چون آینه بود لیک در زنگ
برخاست چنانکه دود از آتش
چون دود عبیر بوی او خوش
ره پیش گرفت بیت خوانان
برداشته بانک مهربانان
ناگاه رسید در مقامی
انداخته دید باز دامی
در دام گوزنی اوفتاده
گردن ز رسن به تیغ داده
صیاد بران گوزن گلرنگ
آورده چو شیر شرزه آهنگ
تا بی گهنیش خون بریزد
خونی که چنین از او چه خیزد
مجنون چو رسید پیش صیاد
بگشاد زبان چو نیش فصاد
کای چون سگ ظالمان زبون گیر
دام از سر عاجزان برون گیر
بگذار که این اسیر بندی
روزی دو کند نشاط‌مندی
زین جفته خون کرانه گیرد
با جفت خود آشیانه گیرد
آن جفت که امشبش نجوید
از گم شدنش ترا چه گوید؟
کای آنکه ترا ز من جدا کرد
مأخوذ مباد جز بدین درد
صیاد تو روز خوش مبیناد
یعنی که به روز من نشیناد
گر ترسی از آه دردمندان
برکن ز چنین شکار دندان
رای تو چه کردی ار به تقدیر
نخجیر گر او شدی تو نخجیر
شکرانه این چه می‌پذیری
کو صید شد و تو صیدگیری
صیاد بدین سخن گزاری
شد دور ز خون آن شکاری
گفتا نکنم هلاک جانش
اما ندهم به رایگانش
وجه خورش من این شکار است
گر بازخریش وقت کار است
مجنون همه ساز و آلت خویش
برکند و سبک نهاد در پیش
صیاد سلیح و ساز برداشت
صیدی سره دید و صید بگذاشت
مجنون سوی آن شکار دلبند
آمد چو پدر به سوی فرزند
مالید بر او چو دوستان دست
هرجا که شکسته دیدمی بست
سر تا پایش به کف بخارید
زو گرد وز دیده اشک بارید
گفت ای ز رفیق خویشتن دور
تو نیز چو من ز دوست مهجور
ای پیشرو سپاه صحرا
خرگاه نشین کوه خضرا
بوی تو ز دوست یادگارم
چشم تو نظیر چشم یارم
در سایه جفت باد جایت
وز دام گشاده باد پایت
دندان تو از دهانه زر
هم در صدف لب تو بهتر
چرم تو که سازمند زه شد
هم بر زه جامه تو به شد
اشک تو اگر چه هست تریاک
ناریخته به چو زهر برخاک
ای سینه گشای گردن افراز
در سوخته سینه‌ای بپرداز
دانم که در این حصار سربست
زان ماه حصاریت خبر هست
وقتی که چرا کنی در آن بوم
حال دل من کنیش معلوم
کی مانده به کام دشمنانم
چونان که بخواهی آنچنانم
تو دور و من از تو نیز هم دور
رنجور من و تو نیز رنجور
پیری نه که در میانه افتد
تیری نه که بر نشانه افتد
بادی که ندارد از تو بوئی
نامش نبرم به هیچ روئی
یادی که ز تو اثر ندارد
بر خاطر من گذر ندارد
زینگونه یکی نه بلکه صد بیش
می‌گفت به حسب حالت خویش
از پای گوزن بند بگشاد
چشمش بوسید و کردش آزاد
چون رفت گوزن دام دیده
زان بقعه روان شد آرمیده
سیاره شب چو بر سر چاه
یوسف روئی خرید چون ماه
از انجمن رصد فروشان
شد مصر فلک چو نیک جوشان
آن میل کشیده میل بر میل
می‌رفت چو نیل جامه در نیل
چندان که زبان به در کند مار
یا مرغ زند به آب منقار
ناسوده چو مار بر دریده
نغنوده چو مرغ پر بریده
مغزش ز حرارت دماغش
سوزنده چو روغن چراغش
گر خود به مثل چو شمع مردی
پهلو به سوی زمین نبردی
سعدی : باب ششم در قناعت
حکایت - یکی گربه در خانهٔ زال بود
یکی گربه در خانهٔ زال بود
که برگشته ایام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سرای امیر
غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان، می‌دوید
همی گفت و از هول جان می‌دوید
اگر جستم از دست این تیر زن
من و موش و ویرانهٔ پیرزن
نیرزد عسل، جان من، زخم نیش
قناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیست
که راضی به قسم خداوند نیست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
ای گربه
ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار
پیدا نه به خانه‌ای نه بر بام
ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمی شوی فراموش
برد آنکه ترا به میهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را به مهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
می گویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش
نه پخته بجای ماند و نه خام
آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است به حیله‌ای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بخ سوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود به روغن و سیاهی
چونی به زمان خواب و آرام
آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربه‌های دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر
مردند و برون شدند زین دام
از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب
با آن همه توسنی شدی رام
آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه می زند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی
یغماگر زندگی است ایام
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
حدیث مهر
گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
کآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری
آفاق روشن است، چه خسبی به تیرگی
روزی بپر، ببین چمن و جوئی و جری
در طرف بوستان، دهن خشک تازه کن
گاهی ز آب سرد و گه از میوهٔ تری
بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
ننگست چون تو مرغک مسکین لاغری
گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
روزی تو هم شوی چو من ایدوست مادری
گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد
جز کار مادران نکنی کار دیگری
روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود
میدوختم بسان تو، چشمی به منظری
گیرم که رفته‌ایم از اینجا به گلشنی
با هم نشسته‌ایم بشاخ صنوبری
تا لحظه‌ایست، تا که دمیدست نوگلی
تا ساعتی است، تا که شکفته‌است عبهری
در پرده، قصه‌ایست که روزی شود شبی
در کار نکته‌ایست که شب گردد اختری
خوشبخت، طائری که نگهبان مرغکی است
سرسبز، شاخکی که بچینند از آن بری
فریاد شوق و بازی اطفال، دلکش است
وانگه به بام لانهٔ خرد محقری
هر چند آشیانه گلین است و من ضعیف
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری
ترسم که گر روم، برد این گنجها کسی
ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری
از سینه‌ام اگر چه ز بس رنج، پوست ریخت
ناچار رنجهای مرا هست کیفری
شیرین نشد چو زحمت مادر، وظیفه‌ای
فرخنده‌تر ندیدم ازین، هیچ دفتری
پرواز، بعد ازین هوس مرغکان ماست
ما را بتن نماند ز سعی و عمل، پری
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
دو همراز
در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست
بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا
چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست
ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم
ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست
هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد
مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست
من از میان بروم، چون خطر شود نزدیک
تو چون کنی، که ترا قدرت پریدن نیست
هزار چشمهٔ روشن، هزار برکهٔ پاک
بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست
بگفت منزل مقصود آنچنان دور است
که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست
هزار رشته، برین کارگاه می‌پیچند
ولی چه سود، که هر دیده بهر دیدن نیست
ز خرمن فلک، ایدوست خوشه‌ای نبری
که غنچه و گل این باغ، بهر چیدن نیست
اگر ز آب گریزی، بخشکیت بزنند
ازین حصار، کسی را ره رهیدن نیست
به پرتگاه قضا، مرکب هوی و هوس
سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست
بپای گلبن زیبای هستی، این همه خار
برای چیست، اگر از پی خلیدن نیست
چنان نهفته و آهسته می‌نهند این دام
که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست
سموم فتنه، چو باد سحرگهی نسوزد
بجز نشان خرابی، در آن وزیدن نیست
چو من بخاک تپیدم، تو سوختی بشرار
دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست
براه گرگ حوادث، شبان بخواب رود
چو خفت، گله چه داند گه چریدن نیست
برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ
ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست
متاع حادثه، روزی بقهر بفروشند
چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
روباه نفس
ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
بناگه روبهی کردش گرفتار
ز چشمش برد، وحشت روشنائی
بزد بال و پر، از بی دست و پائی
ز روز نیکبختی یادها کرد
در آن درماندگی، فریادها کرد
فضای خانه و باغش هوس بود
چه حاصل، خانه دور از دسترس بود
به یاد آورد زان اقلیم ایمن
ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن
نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
در آن یکدم، هزاران آرزو کرد
گه تدبیر، احوالی زبون داشت
به جای دل، به بر یک قطره خون داشت
بیاد آورد زان آزاد گشتن
ز صحرا جانب ده بازگشتن
نمودن رهروان خرد را راه
ز هر بیراهه و ره بودن آگاه
ز دنبال نو آموزان دویدن
شدن استاد درس چینه چیدن
گشودن پر ز بهر سایبانی
نخفتن در خیال پاسبانی
بکار، از کودکان پیش اوفتادن
رموز کارشان تعلیم دادن
برو به لابه کرد از عجز، کایدوست
ز من چیزی نیابی، جز پر و پوست
منه در رهگذار چون منی دام
مکن خود را برای هیچ بدنام
گرفتم سینهٔ تنگم فشردی
مرا کشتی و در یک لحظه خوردی
ز مادر بی‌خبر شد کودکی چند
تبه گردید عمر مرغکی چند
یکی را کودک همسایه آزرد
یکی را گربه، آن یک را سگی برد
طمع دیو است، با وی برنیائی
چو خوردی، باز فردا ناشتائی
هوی و حرص و مستی، خواجه تاشند
سیه کارند، در هر جا که باشند
دچار زحمتی تا صید آزی
اگر زین دام رستی، بی‌نیازی
مباش اینگونه بی‌پروا و بدخواه
بسا گردد شکار گرگ، روباه
چه گردی هرزه در هر رهگذاری
دهی هر دم گلوئی را فشاری
بگفت ار تیره‌دل یا هرزه گردیم
درین ره هر چه فرمودند، کردیم
ز روز خردیم، خصلت چنین بود
دلی روئین بزیر پوستین بود
گرم سر پنجه و دندان بود سخت
مرا این مایه بود از کیسهٔ بخت
در آن دفتر که نقش ما نوشتند
یکی زشت و یکی زیبا نوشتند
چو من روباه و صیدم ماکیانست
گذشتن از چنین سودی زیانست
بسی مرغ و خروس از قریه بردم
بگردنها بسی دندان فشردم
حدیث اتحاد مرغ و روباه
بود چون اتفاق آتش و کاه
چه غم گر نیتم بد یا که نیکوست
همینم اقتضای خلقت و خوست
تو خود دادی بساط خویش بر باد
تو افتادی که کار از دست افتاد
تو مرغ خانگی، روباه طرار
تو خواب آلود و دزد چرخ بیدار
اسیر روبه نفس آن چنانیم
که گوئی پر شکسته ماکیانیم
بهای زندگی زین بیشتر بود
اگر یک دیدهٔ صاحب نظر بود
منه بردست دیو از سادگی دست
کدامین دست را بگرفت و نشکست
مکن بی فکرتی تدبیر کاری
که خواهد هر قماشی پود و تاری
بوقت شخم، گاوت در گرو بود
چو باز آوردیش، وقت درو بود
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
عهد خونین
ببام قلعه‌ای، باز شکاری
نمود از ماکیانی خواستگاری
که من زالایش ایام پاکم
ز تنهائی، بسی اندهناکم
ز بالا، صبحگاهی دیدمت روی
پسند آمد مرا آن خلقت و خوی
چه زیبائی بهنگام چمیدن
چه دانایی بوقت چینه چیدن
پذیره گر شوی، خدمت گذاریم
هوای صحبت و پیوند داریم
مرا انبارها پرتوش و برگ است
ولی این زندگی بیدوست، مرگ است
چه حاصل، زیستن در خار و خاشاک
زدن منقار و جستن ریگ از خاک
ز پر هدهدت پیراهن آرم
اگر کابینت باید، ارزن آرم
من از بازان خاص پادشاهم
تمام روز در نخجیرگاهم
بیا، هم عهد و هم سوگند باشیم
اگر آزاد و گر در بند باشیم
تو از جوی آوری روزی من از جر
تو آگه باشی از بام و من از در
تو فرزندان بزیر پر نشانی
مرا چون پاسبان، بر در نشانی
بروز عجز، دست هم بگیریم
چو گاه مرگ شد، با هم بمیریم
بگفتا، مغز را مگذار در پوست
نشد دشمن بدین افسانه‌ها دوست
خرابیهاست در این سست بنیان
بخون باید نوشت، این عهد و پیمان
مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور
نخواهد بود این پیوند، مقدور
ازین معنی سخن گفتن، تباهی است
چنین پیوند را پایان، سیاهی است
مدار از زندگانی باز، ما را
مده سوی عدم پرواز، ما را
چو پر داریم، پیراهن نخواهیم
چو گندم میدهند، ارزن نخواهیم
نه هم خوئیم ما با هم، نه هم راز
نه انجام است این ره را، نه آغاز
کسی کاو رهزنی را ایمنی داد
بدست او طناب رهزنی داد
نه سوگند است، سوگند هریمن
نه دل میسوزدش بر کس، نه دامن
در دل را بروی دیو مگشای
چو بگشودی نداری خویشتن جای
دوروئی، راه شد نفس دو رو را
همان بهتر، نریزیم آبرو را
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
کودک آرزومند
دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
مانیم ما همیشه بتاریک خانه‌ای
من عمر خویش، چون تو نخواهم تباه کرد
در سعی و رنج ساختن آشیانه‌ای
آید مرا چو نوبت پرواز، بر پرم
از گل بسبزه‌ای و ز بامی بخانه‌ای
خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی
کودک نگفت، جز سخن کودکانه‌ای
آگاه و آزموده توانی شد، آن زمان
کگه شوی ز فتنهٔ دامی و دانه‌ای
زین آشیان ایمن خود، یادها کنی
چون سازد از تو، حوادث نشانه‌ای
گردون، بر آن رهست که هر دم زند رهی
گیتی، بر آن سر است که جوید بهانه‌ای
باغ وجود، یکسره دام نوائب است
اقبال، قصه‌ای شد و دولت، فسانه‌ای
پنهان، بهر فراز که بینی نشیبهاست
مقدور نیست، خوشدلی جاودانه‌ای
هر قطره‌ای که وقت سحر، بر گلی چکد
بحری بود، که نیستش اصلا کرانه‌ای
بنگر، به بلبل از ستم باغبان چه رفت
تا کرد سوی گل، نگه عاشقانه‌ای
پرواز کن، ولی نه چنان دور ز آشیان
منمای فکر و آرزوی جاهلانه‌ای
بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند
غیر از تو هیچ نیست، تو اندر میانه‌ای
ای نور دیده، از همه آفاق خوشتر است
آرامگاه لانه و خواب شبانه‌ای
هر کس که توسنی کند، او را کنند رام
در دست روزگار، بود تازیانه‌ای
بسیار کس، ز پای در آورد اسب آز
آن را مگر نبود، لگام و دهانه‌ای
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
گرگ و سگ
پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم
مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم است
درون تیره و دندان خون فشان دارم
جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست
که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم
من از برای خور و خواب، تن نپروردم
همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم
مرا گران بخریدند، تا بکار آیم
نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم
مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت
چه انتظار ازین پیش، ز اسمان دارم
عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست
کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم
گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی
ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم
هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ
هراس کم دلی برهٔ جبان دارم
هزار بار گریزاندمت به دره و کوه
هزارها سخن، از عهد باستان دارم
شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند
من این قلادهٔ سیمین، از آنزمان دارم
رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس
که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم
درستکارم و هرگز نمانده‌ام بیکار
شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم
مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد
دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم
جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم
دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم
کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم
دکان کید، برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت مرگ ققنس
هست ققنس طرفه مرغی دلستان
موضع این مرغ در هندوستان
سخت منقاری عجب دارد دراز
همچونی در وی بسی سوراخ باز
قرب صد سوراخ در منقاراوست
نیست جفتش، طاق بودن کار اوست
هست در هر ثقبه آوازی دگر
زیر هر آواز او رازی دگر
چون بهر ثقبه بنالد زار زار
مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار
جملهٔ پرندگان خامش شوند
در خوشی بانگ او بیهش شوند
فیلسوفی بود دمسازش گرفت
علم موسیقی ز آوازش گرفت
سال عمر او بود قرب هزار
وقت مرگ خود بداند آشکار
چون ببرد وقت مردن دل ز خویش
هیزم آرد گرد خود ده خر، مه بیش
در میان هیزم آید بی‌قرار
در دهد صد نوحه خود را زار زار
پس بدان هر ثقبه‌ای از جان پاک
نوحه‌ای دیگر برآرد دردناک
چون که از هر ثقبه هم چون نوحه‌گر
نوحهٔ دیگر کند نوعی دگر
در میان نوحه از اندوه مرگ
هر زمان برخود بلرزد هم چو برگ
از نفیر او همه پرندگان
وز خروش او همه درندگان
سوی او آیند چون نظارگی
دل ببرند از جهان یک بارگی
از غمش آن روز در خون جگر
پیش او بسیار میرد جانور
جمله از زاری او حیران شوند
بعضی از بی قوتی بی‌جان شوند
بس عجب روزی بود آن روز او
خون چکد از نالهٔ جان سوز او
باز چون عمرش رسد با یک نفس
بال و پر برهم زند از پیش و پس
آتشی بیرون جهد از بال او
بعد آن آتش بگردد حال او
زود در هیزم فتد آتش همی
پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی
مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند
بعد از اخگر نیز خاکستر شوند
چون نماند ذره‌ای اخگر پدید
ققنسی آید ز خاکستر پدید
آتش آن هیزم چو خاکستر کند
از میان ققنس بچه سر برکند
هیچ کس را در جهان این اوفتاد
کو پس از مردن بزاید نابزاد
گر چو ققنس عمر بسیارت دهند
هم بمیری هم بسی کارت دهند
سالها در ناله و در درد بود
بی‌ولد، بی‌جفت، فردی فرد بود
در همه آفاق پیوندی نداشت
محنت جفتی و فرزندی نداشت
آخر الامرش اجل چون یاد داد
آمد و خاکسترش بر باد داد
تا بدانی تو که از چنگ اجل
کس نخواهد برد جان چند از حیل
در همه آفاق کس بی‌مرگ نیست
وین عجایب بین که کس را برگ نیست
مرگ اگر چه بس درشت و ظالمست
گردن آنرا نرم کردن لازمست
گرچه ما را کار بسیار اوفتاد
سخت‌تر از جمله، این کار اوفتاد
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۵ - ای کبک شکار نیست جز باز ترا
ای کبک شکار نیست جز باز ترا
بر اوج فلک باشد پرواز ترا
زان می‌نتوان شناختن راز ترا
در پرده کسی نیست هم آواز ترا
وحشی بافقی : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - ماندهٔ بابا
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو
این تاس خالی از من و آن کوزه‌ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو
یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو
آن دیگ لب شکستهٔ صابون پزی ز من
آن چمچهٔ هریسه و حلوا از آن تو
این غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من
غوغای جنگ غوچ و تماشا از آن تو
این استر چموش لگد زن ازآن من
آن گربهٔ مصاحب بابا از آن تو
از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثریا از آن تو
وحشی بافقی : فرهاد و شیرین
حکایت - به حربا گفت خفاشی که تا چند
به حربا گفت خفاشی که تا چند
سوی خورشید بینی دیده دربند
ازین پیکر که سازد چشم خیره
چرا عالم کنی بر خویش تیره
ز نشترهاش کاو الماس دیده‌ست
به غیر از تیرگی چشمت چه دیده‌ست
چه دیدی کاینچنین بی‌تابی از وی
تپان چون ماهی بی‌آبی از وی
ترا جا در مغاک ، او را در افلاک
برو کوتاه کن دستش ز فتراک
چو پروانه طلب یاری که آن یار
گهی پیرامن خویشت دهد بار
چو نیلوفر از این سودای باطل
نمی‌دانم چه خواهی کرد حاصل
بگفتش کوتهی افسوس افسوس
تو پا می‌بینی و من پر تاووس
تو شبهای سیه دیدی چه دانی
فروغ این چراغ آسمانی
گرت روشن شدی یک چشم سوزن
بر او می‌دوختی سد دیده چون من
تو می پیما سواد شام دیجور
نداری کفه میزان این نور
ترازویی که باشد بهر انگشت
بود سنجیدن کافور از او زشت
همین بس حاصلم زین شغل سازی
که با خورشید دارم عشقبازی
ازین به دولتی خواهم در ایام
که تا خورشید باشد باشدم نام
بیا وحشی ز حربایی نیی کم
که شد این نسبت و نامش مسلم
به خورشید سخن نه دیدهٔ دل
مشو خفاش ظلمت خانه گل
گر این نسبت بیابی تا به جاوید
بماند سکه‌ات بر نقد خورشید
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شماره ۴۳ - می ده پسرا! برگل، گل چون مل و مل چون گل
می ده پسرا! برگل، گل چون مل و مل چون گل
خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل
مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل
گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل
در زیر گل خیری آن به که قدح گیری
بر بادک شبگیری، بانگ و شغب صلصل
هر گه که زند قمری، راه ماورالنهری
گوید به گل حمری باده بستان، بلبل
آن بلبل کاتوره برجسته ز مطموره
چون دستهٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل
چون فاخته دلبر برتر پرد از عرعر
گویی که به زیر پر، بربسته یکی جلجل
آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده
اندر گلو افکنده، هر فاخته‌ای یک غل
بوید به سحرگاهان، از شوق بناگاهان
چون نکهت دلخواهان، بوی سمن و سنبل
آن زاغ در آسابر همچون حبشی کاذر
بربسته به شاخ اندر هم سنبل و هم عنصل
آن کرکی با کرکی گوید سخن ترکی
طوطی سخن هندی گوید به که مازل
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۵۰ - در لغز شمع و مدح حکیم عنصری
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند
گویی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن
گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب
ور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن
کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم
عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن
پیرهن در زیر تن‌پوشی و پوشد هر کسی
پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن
چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی
چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن
تا همی‌خندی، همی‌گریی و این بس نادر است
هم تو معشوقی و عاشق، هم بتی و هم شمن
بشکفی بی نوبهار و پژمری بی‌مهرگان
بگریی بی‌دیدگان و باز خندی بی‌دهن
تو مرا مانی و من هم مر ترا مانم همی
دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن
خویشتن سوزیم هر دو، بر مراد دوستان
دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز
هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
آنچه من در دل نهادم، بر سرت بینم همی
وانچه تو بر سر نهادی در دلم دارد وطن
اشک تو چون در که بگدازی و بر ریزی به زر
اشک من چون ریخته بر زر همی برگ سمن
روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد
وان من چون شنبلید پژمریده در چمن
رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا
بی وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن
از فراق روی تو گشتم، عدوی آفتاب
وز وصالت بر شب تاری شدستم مفتنن
من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام
نی یکیشان رازدار و نی وفااندر دو تن
رازدار من تویی، ای شمع یار من تویی
غمگسار من تویی من زان تو، تو زان من
تو همی‌تابی و من برتو همی‌خوانم به مهر
هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصری
عنصرش بی‌عیب و دل بی‌غش و دینش بی‌فتن
شعر او چون طبع او: هم بی‌تکلف هم بدیع
طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن
نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر
«گنج بادآورد» یک بیت مدیحش را ثمن
تا همی‌خوانی تو اشعارش، همی‌خایی شکر
تا همی‌گویی تو ابیاتش، همی‌بویی سمن
حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان
طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن
نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او
هر خطابش، هر عتابش هر مدیحش، هر سخن
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن
در بار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل
جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن
کوجریر و کو فرزدق، کو زهیر و کو لبید
ربهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن
کو حطیه، کوامیه، کو نصیب و کو کمیت
اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل یمن
وز خراسان: بوشعیب و بوذر آن ترک کشی
وان ضریر پارسی، وان رودکی چنگزن
آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی
سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن
ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز ابن بیض
دعبل و بوشیص و آن فاضل که بود اندر قرن
وان خجسته پنج شاعر کو، کجا بودندشان
عزه و عفرا و هند و میه و لیلی سکن
وان دو امرالقیس و آن دو طرفه، آن دو نابغه
وان دو حسان و سه اعشی وان سه حماد و سه زن
از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز
هفت نیشابوری و سه طوسی و سه بوالحسن
گو فراز آیند و شعر اوستادم بشنوند
تا غریزی روضه بینند و طبیعی نسترن
تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز
نی برآثار و دیار و رسم و اطلال و دمن
او رسول مرسل این شاعران روزگار
شعر او فرقان و معنایش سر تا سر سنن
شعر او فردوس را ماند، که اندر شعر اوست
هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن
کوثرست الفاظ عذب او و معنی سلسبیل
ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن
لذت انهار خمر اوست ما را بی‌حساب
راحت ارواح لطف اوست ما را بی‌شجن
از کف او جود خیزد وز دل او مردمی
از تبت مشک تبتی، وز عدن در عدن
وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار
وقت خشمش، کس نداند مرغزار از مرغزن
همتش آب و معالی ام و بیداری ولد
حکمتش عم و جلالت خال وهشیاری ختن
زین فروتر شاعران دعوی و زو معنی پدید
وین حکیمان دگر یک فن و او بسیار فن
از زغن هرگز نیاید فر اسب راهوار
گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن
حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد
نعل او پروین نشان و سم او خارا شکن
بارکش چون گاومیش و بانگزن چون نره شیر
گامزن چون ژنده پیل و حمله بر چون کرگدن
یوز جست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک
ببر جه، آهو دو و روباه حیله، گور دن
چون زبانی اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب
چون نعایم دربیابان، چون بهایم در قرن
رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام
شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن
پشت او و پای او و گوش او و گردنش
چون کمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن
بر شود بر بارهٔ سنگین، چو سنگ منجنیق
در رود در قعر وادی چون به چاه اندر، شطن
بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت
بربدستی جای بر، جولان کند چون بابزن
رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو
ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن
اینچنین اسبی تواند برد بیرون مرمرا
از چنین وادی، ز قاعی سهمناک و نیشزن
از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان
وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن
گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران
از نشان سوسمار و نقش ماران شکن
همچو آواز کمان آوای گرگان اندرو
همچو جعد زنگیان شاخ گیاهان، پرشکن
بر چنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی
تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن
روی شسته آسمان او به آب لاجورد
دست در بسته زمینش از قیر و از مشک ختن
راست چون یک قبضه و یک خانه قوسی بود
آن بنات النعش تابان بر سر کوه یمن
بر سپهر لاجوردی صورت «سعدالسعود»
چون یکی خال عقیقین، بر یکی نیلی ذقن
چون سه سنگ دیگپایه «هقعه» بر جوزا کنار
چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن
اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج
من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن
گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز
چون کسی کو گاه بازی بر نشیند بر رسن
در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب
تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن
تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ
تا نبوسم خاک زیرپای او، ذوالطول و من
ای منوچهری همی‌ترسم که از بیدانشی
خویشتن را هم به دست خویشتن دوزی کفن
آنکه اندر زیر تاج گوهر و دیبای شعر
چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش؟
کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن؟
بر دم طاووس خواهی کرد نقشی خوبتر؟
در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون؟
آنکه استادان گیتی برحذر باشند ازو
تو به نادانی مرو نزدیک او، لاتعجلن
مجلس استاد تو چون آتشی افروخته‌ست
تو چنانچون اشتر بی‌خواستار اندر عطن
اشتر نادان ز نادانی فروخسبد به راه
بی‌حذر باشد از آن شیری که هست اشترشکن
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۷۵ - در وصف اسب و مدح شهریار
آفرین زان مرکب شبدیز فعل رخش خوی
اعوجی مادرش و آن مادرش را یحموم شوی
گاه بر رفتن چو مرغ و گاه پیچیدن چو مار
گاه رهواری چو کبک و گاه برجستن چو گوی
چون نهنگان اندرآب و چون پلنگان بر جبال
چون کلنگان در هوا و همچو طاووسان به کوی
در شود بی‌زخم و زجر و در شود بی‌ترس و بیم
همچو آذرشست، بتش همچو مرغابی، به جوی
پی ز قوس و فش ز درع و رگ ز موی و تن ز کوه
سر ز نخل و دم ز حبل و برزسنگ و سم ز روی
دیر خواب و زود خیز و تیز سیر و دور بین
خوش عنان و کش خرام و پاکزاد و نیکخوی
سخت پای و ضخم ران و راست دست و گرد سم
تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خرد موی
ابر سیر و باد گرد و رعد بانگ و برق جه
کوه کوب و سهل بر و شخ نورد و راهجوی
گور ساق و شیر زهره، یوز تاز و غرم تک
پیل گام و کرگ سینه، رنگ تاز و گرگ پوی
تیزچشم، آهن جگر، فولاد دل، کیمخت لب
سیم دندان، چاه بینی، ناوه کام و لوح روی
نیزه و تیغ و کمند و ناچخ و تیر وکمان
گردن و گوش و دم و سم و زهار و ساق اوی
اینچنین اسبی مرا داده‌ست بی زین شهریار
اسب بی‌زین همچنان باشد که بی‌دسته سبوی