عبارات مورد جستجو در ۲۴ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی اشکانیان
بخش ۸ - چنان بد که بیماه روی اردوان
چنان بد که بیماه روی اردوان
نبودی شب و روز روشنروان
ز دیبا نبرداشتی دوش و یال
مگر چهر گلنار دیدی به فال
چو آمدش هنگام برخاستن
به دیبا سر گاهش آراستن
کنیزک نیامد به بالین اوی
برآشفت و پیچان شد از کین اوی
بدربر سپاه ایستاده به پای
بیاراسته تخت و تاج و سرای
ز درگاه برخاست سالار بار
بیامد بر نامور شهریار
بدو گفت گردنکشان بر درند
هر آنکس کجا مهتر کشورند
پرستندگان را چنین گفت شاه
که گلنار چون راه و آیین نگاه
ندارد نیاید به بالین من
که داند بدین داستان دین من
بیامد همانگاه مهتر دبیر
که رفتست بیگاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنگ و سیاه
که بد بارهٔ نامبردار شاه
همانگاه شد شاه را دلپذیر
که گنجور او رفت با اردشیر
دل مرد جنگی برآمد ز جای
برآشفت و زود اندر آمد به پای
سواران جنگی فراوان ببرد
تو گفتی همی باره آتش سپرد
برهبر یکی نامور دید جای
بسی اندرو مردم و چارپای
بپرسید زیشان که شبگیر هور
شنیدی شما بانگ نعل ستور
یکی گفت زیشان که اندر گذشت
دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همی برگذشتند پویان به راه
یکی بارهٔ خنگ و دیگر سیاه
به دم سواران یکی غرم پاک
چو اسپی همی بر پراگند خاک
به دستور گفت آن زمان اردوان
که این غرم باری چرا شد دوان
چنین داد پاسخ که آن فر اوست
به شاهی و نیکاختری پر اوست
گر این غرم دریابد او را متاز
که این کار گردد بمابر دراز
فرود آمد آن جایگه اردوان
بخورد و برآسود و آمد دوان
همی تاختند از پس اردشیر
به پیش اندرون اردوان و وزیر
جوان با کنیزک چو باد دمان
نپردخت از تاختن یک زمان
کرا یار باشد سپهر بلند
بروبر ز دشمن نیاید گزند
ازان تاختن رنجه شد اردشیر
بدید از بلندی یکی آبگیر
جوانمرد پویان به گلنار گفت
که اکنون که با رنج گشتیم جفت
بباید بدین چشمه آمد فرود
که شد باره و مرد بیتار و پود
بباشیم بر آب و چیزی خوریم
ازان پس بر آسودگی بگذریم
چو هر دو رسیدند نزدیک آب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی خواست کاید فرود اردشیر
دو مرد جوان دید بر آبگیر
جوانان به آواز گفتند زود
عنان و رکیبت بباید بسود
که رستی ز کام و دم اژدها
کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود
تن خویش را داد باید درود
چو از پندگوی آن شنید اردشیر
به گلنار گفت این سخن یادگیر
رکیبش گران شد سبک شد عنان
به گردن برآورد رخشان سنان
پساندر چو باد دمان اردوان
همی تاخت با رنج و تیرهروان
بدانگه که بگذشت نیمی ز روز
فلک را بپیمود گیتی فروز
یکی شارستان دید با رنگ و بوی
بسی مردم آمد به نزدیک اوی
چنین گفت با موبدان نامدار
که کی برگذشت آن دلاور سوار
چنین داد پاسخ بدو رهنمای
که ای شاه نیکاختر و پاکرای
بدانگه که خورشید برگشت زرد
بگسترد شب چادر لاژورد
بدین شهر بگذشت پویان دو تن
پر از گرد وبیآب گشته دهن
یکی غرم بود از پس یک سوار
که چون او ندیدم به ایوان نگار
چنین گفت با اردوان کدخدای
کز ایدر مگر بازگردی به جای
سپه سازی و ساز جنگ آوری
که اکنون دگرگونه شد داوری
که بختش پس پشت او برنشست
ازین تاختن باد ماند به دست
یکی نامه بنویس نزد پسر
به نامه بگوی این سخن در به در
نشانی مگر یابد از اردشیر
نباید که او دو شد از غرم شیر
چو بشنید زو اردوان این سخن
بدانست کآواز او شد کهن
بدان شارستان اندر آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
نبودی شب و روز روشنروان
ز دیبا نبرداشتی دوش و یال
مگر چهر گلنار دیدی به فال
چو آمدش هنگام برخاستن
به دیبا سر گاهش آراستن
کنیزک نیامد به بالین اوی
برآشفت و پیچان شد از کین اوی
بدربر سپاه ایستاده به پای
بیاراسته تخت و تاج و سرای
ز درگاه برخاست سالار بار
بیامد بر نامور شهریار
بدو گفت گردنکشان بر درند
هر آنکس کجا مهتر کشورند
پرستندگان را چنین گفت شاه
که گلنار چون راه و آیین نگاه
ندارد نیاید به بالین من
که داند بدین داستان دین من
بیامد همانگاه مهتر دبیر
که رفتست بیگاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنگ و سیاه
که بد بارهٔ نامبردار شاه
همانگاه شد شاه را دلپذیر
که گنجور او رفت با اردشیر
دل مرد جنگی برآمد ز جای
برآشفت و زود اندر آمد به پای
سواران جنگی فراوان ببرد
تو گفتی همی باره آتش سپرد
برهبر یکی نامور دید جای
بسی اندرو مردم و چارپای
بپرسید زیشان که شبگیر هور
شنیدی شما بانگ نعل ستور
یکی گفت زیشان که اندر گذشت
دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همی برگذشتند پویان به راه
یکی بارهٔ خنگ و دیگر سیاه
به دم سواران یکی غرم پاک
چو اسپی همی بر پراگند خاک
به دستور گفت آن زمان اردوان
که این غرم باری چرا شد دوان
چنین داد پاسخ که آن فر اوست
به شاهی و نیکاختری پر اوست
گر این غرم دریابد او را متاز
که این کار گردد بمابر دراز
فرود آمد آن جایگه اردوان
بخورد و برآسود و آمد دوان
همی تاختند از پس اردشیر
به پیش اندرون اردوان و وزیر
جوان با کنیزک چو باد دمان
نپردخت از تاختن یک زمان
کرا یار باشد سپهر بلند
بروبر ز دشمن نیاید گزند
ازان تاختن رنجه شد اردشیر
بدید از بلندی یکی آبگیر
جوانمرد پویان به گلنار گفت
که اکنون که با رنج گشتیم جفت
بباید بدین چشمه آمد فرود
که شد باره و مرد بیتار و پود
بباشیم بر آب و چیزی خوریم
ازان پس بر آسودگی بگذریم
چو هر دو رسیدند نزدیک آب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی خواست کاید فرود اردشیر
دو مرد جوان دید بر آبگیر
جوانان به آواز گفتند زود
عنان و رکیبت بباید بسود
که رستی ز کام و دم اژدها
کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود
تن خویش را داد باید درود
چو از پندگوی آن شنید اردشیر
به گلنار گفت این سخن یادگیر
رکیبش گران شد سبک شد عنان
به گردن برآورد رخشان سنان
پساندر چو باد دمان اردوان
همی تاخت با رنج و تیرهروان
بدانگه که بگذشت نیمی ز روز
فلک را بپیمود گیتی فروز
یکی شارستان دید با رنگ و بوی
بسی مردم آمد به نزدیک اوی
چنین گفت با موبدان نامدار
که کی برگذشت آن دلاور سوار
چنین داد پاسخ بدو رهنمای
که ای شاه نیکاختر و پاکرای
بدانگه که خورشید برگشت زرد
بگسترد شب چادر لاژورد
بدین شهر بگذشت پویان دو تن
پر از گرد وبیآب گشته دهن
یکی غرم بود از پس یک سوار
که چون او ندیدم به ایوان نگار
چنین گفت با اردوان کدخدای
کز ایدر مگر بازگردی به جای
سپه سازی و ساز جنگ آوری
که اکنون دگرگونه شد داوری
که بختش پس پشت او برنشست
ازین تاختن باد ماند به دست
یکی نامه بنویس نزد پسر
به نامه بگوی این سخن در به در
نشانی مگر یابد از اردشیر
نباید که او دو شد از غرم شیر
چو بشنید زو اردوان این سخن
بدانست کآواز او شد کهن
بدان شارستان اندر آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۵ - ای خواجه سلام علیک، من عزم سفر دارم
ای خواجه سَلامُ عَلَیک، من عَزمِ سَفَر دارم
وَزْبامِ فَلَک، پنهان، من راه گُذَر دارم
جانْ عَزم سَفَر دارد، تا مَعْدن و اصلِ خود
زانسو که نَظَر بَخشَد، آن سویْ نَظَر دارم
نَک میکَشَدم سَیلَم، آن سوی که بُد مَیلَم
کَزْ فُرقَتِ آن دریا، بس گَرم جِگَر دارم
می تازم تُرکانه، تا حَضرتِ خاقانی
کَزْ وِیْ مَثَلِ خَرگَهْ، صد بَندِ کَمَر دارم
چون سایه فَنا گردم در تابشِ خورشیدی
کَنْدَر پِیِ او دایمْ من سَیْرِ قَمَر دارم
چون لَعْل زِ خورشیدش، جُز گرمی و جُز تابش
منْ فَرِّ دِگَر گیرم، منْ عشقِ دِگَر دارم
گَر بِشْکَنَد این جَوْزَم، هم مَغزم و هم نَغْزم
وَرْ بِشْکَنَدم چون نِی، صد قَند(و) شِکَر دارم
چون سَروَم و چون سوسن، هم بَسته، هم آزادم
چون سنگم و چون آهن، در سینه شَرَر دارم
یا مَن هُوَ فی قَلْبی، یَسْبی اَدَبی یَسْبی
حَسْبی اَبَدا حَسْبی، آنْچ از تو به بَر دارم
مولایَ فَنی صَبْری، لا تَخْرُجُ مِنْ صَدْری
لا تَبْعُدُ نَسْتَبْری، کَزْ هَجْر ضَرَر دارم
ای عشق صَلا گفتی میآیم، بِسْمِ اللّهْ
آخِر به چه آرامَم، گَر از تو حَذَر دارم؟
گَر در دلِ تابوتَمْ مِهْر تو بُوَد قوتَم
قُوتِ مَلَکی دارم، گَر شکلِ بَشَر دارم
آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی
شیلیسو نسندیشی دل زیر و زَبَر دارم
افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی
تینما خو نتیلوسی یادِ تو سَمَر دارم
باقیش بِفَرما تو، ای خُسروِ دریاخو
بَستَم چو صَدَف من لب، یعنی که گُهَر دارم
وَزْبامِ فَلَک، پنهان، من راه گُذَر دارم
جانْ عَزم سَفَر دارد، تا مَعْدن و اصلِ خود
زانسو که نَظَر بَخشَد، آن سویْ نَظَر دارم
نَک میکَشَدم سَیلَم، آن سوی که بُد مَیلَم
کَزْ فُرقَتِ آن دریا، بس گَرم جِگَر دارم
می تازم تُرکانه، تا حَضرتِ خاقانی
کَزْ وِیْ مَثَلِ خَرگَهْ، صد بَندِ کَمَر دارم
چون سایه فَنا گردم در تابشِ خورشیدی
کَنْدَر پِیِ او دایمْ من سَیْرِ قَمَر دارم
چون لَعْل زِ خورشیدش، جُز گرمی و جُز تابش
منْ فَرِّ دِگَر گیرم، منْ عشقِ دِگَر دارم
گَر بِشْکَنَد این جَوْزَم، هم مَغزم و هم نَغْزم
وَرْ بِشْکَنَدم چون نِی، صد قَند(و) شِکَر دارم
چون سَروَم و چون سوسن، هم بَسته، هم آزادم
چون سنگم و چون آهن، در سینه شَرَر دارم
یا مَن هُوَ فی قَلْبی، یَسْبی اَدَبی یَسْبی
حَسْبی اَبَدا حَسْبی، آنْچ از تو به بَر دارم
مولایَ فَنی صَبْری، لا تَخْرُجُ مِنْ صَدْری
لا تَبْعُدُ نَسْتَبْری، کَزْ هَجْر ضَرَر دارم
ای عشق صَلا گفتی میآیم، بِسْمِ اللّهْ
آخِر به چه آرامَم، گَر از تو حَذَر دارم؟
گَر در دلِ تابوتَمْ مِهْر تو بُوَد قوتَم
قُوتِ مَلَکی دارم، گَر شکلِ بَشَر دارم
آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی
شیلیسو نسندیشی دل زیر و زَبَر دارم
افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی
تینما خو نتیلوسی یادِ تو سَمَر دارم
باقیش بِفَرما تو، ای خُسروِ دریاخو
بَستَم چو صَدَف من لب، یعنی که گُهَر دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۸ - سفر کردم به هر شهری دویدم
سَفر کردم به هر شهری دَویدم
به لُطف و حُسنِ تو کَس را ندیدم
ز هِجران و غَریبی بازگشتم
دِگَرباره بدین دولَت رَسیدم
زِ باغِ رویِ تو تا دور گشتم
نه گُل دیدم نه یک میوه بِچیدم
به بَدبختی چو دور افتادم از تو
زِ هر بَدبَختْ صد زَحْمَت کَشیدم
چه گویم؟ مُرده بودم بیتو مُطْلَق
خدا از نو دِگَربار آفریدم
عَجَب گویی مَنَم رویِ تو دیده؟
مَنَم گویی که آوازَت شنیدم؟
بِهِل تا دست و پایَت را بِبوسَم
بِدِه عیدانه کاِمْروز است عیدم
تو را ای یوسُفِ مصر اَرْمغانی
چُنین آیینه روشن خَریدم
به لُطف و حُسنِ تو کَس را ندیدم
ز هِجران و غَریبی بازگشتم
دِگَرباره بدین دولَت رَسیدم
زِ باغِ رویِ تو تا دور گشتم
نه گُل دیدم نه یک میوه بِچیدم
به بَدبختی چو دور افتادم از تو
زِ هر بَدبَختْ صد زَحْمَت کَشیدم
چه گویم؟ مُرده بودم بیتو مُطْلَق
خدا از نو دِگَربار آفریدم
عَجَب گویی مَنَم رویِ تو دیده؟
مَنَم گویی که آوازَت شنیدم؟
بِهِل تا دست و پایَت را بِبوسَم
بِدِه عیدانه کاِمْروز است عیدم
تو را ای یوسُفِ مصر اَرْمغانی
چُنین آیینه روشن خَریدم
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود میجست و میپرسید
اُشتُری گُم کردی و جُستیش چُست
چون بیابی، چون ندانی کآنِ توست؟
ضاله چِه بْوَد؟ ناقهٔ گُم کردهیی
از کَفَت بُگْریخته در پَردهیی
آمده در بار کردن کاروان
اُشتُرِ تو زان میان گشته نَهان
میدَوی این سو و آن سو خُشکلَب
کاروان شُد دور و نزدیک است شب
رَخْت مانده در زمین در راهِ خَوْف
تو پِیِ اُشتُر دَوان گشته به طَوْف
کِی مسلمانان کِه دیدهست اُشتُری
جَسته بیرون بامْداد از آخُری؟
هر کِه بَرگوید نِشان از اُشتُرم
مُژدگانی میدَهَم چندین دِرَم
باز میجویی نِشان از هر کسی
ریش خَندَت میکُند زین هر خَسی
کُاشْتُری دیدیم میرفت این طَرَف
اُشتُری سُرخی به سویِ آن عَلَف
آن یکی گوید بُریده گوش بود
وان دِگَر گوید جُلَش مَنْقوش بود
آن یکی گوید شُتُر یک چَشم بود
وان دِگَر گوید زِ گَر بیپَشْم بود
از برایِ مُژدگانی صد نِشان
از گِزافه هر خَسی کرده بَیان
چون بیابی، چون ندانی کآنِ توست؟
ضاله چِه بْوَد؟ ناقهٔ گُم کردهیی
از کَفَت بُگْریخته در پَردهیی
آمده در بار کردن کاروان
اُشتُرِ تو زان میان گشته نَهان
میدَوی این سو و آن سو خُشکلَب
کاروان شُد دور و نزدیک است شب
رَخْت مانده در زمین در راهِ خَوْف
تو پِیِ اُشتُر دَوان گشته به طَوْف
کِی مسلمانان کِه دیدهست اُشتُری
جَسته بیرون بامْداد از آخُری؟
هر کِه بَرگوید نِشان از اُشتُرم
مُژدگانی میدَهَم چندین دِرَم
باز میجویی نِشان از هر کسی
ریش خَندَت میکُند زین هر خَسی
کُاشْتُری دیدیم میرفت این طَرَف
اُشتُری سُرخی به سویِ آن عَلَف
آن یکی گوید بُریده گوش بود
وان دِگَر گوید جُلَش مَنْقوش بود
آن یکی گوید شُتُر یک چَشم بود
وان دِگَر گوید زِ گَر بیپَشْم بود
از برایِ مُژدگانی صد نِشان
از گِزافه هر خَسی کرده بَیان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشقنامه خواندن و مطالعه کردن عشقنامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم
آن یکی را یارْ پیشِ خود نِشانْد
نامه بیرون کرد و پیشِ یار خوانْد
بیتها در نامه و مَدْح و ثَنا
زاری و مِسْکینی و بَسْ لابِهها
گفت معشوق این اگر بَهرِ من است
گاهِ وَصلْ این عُمر ضایِع کردن است
من به پیشَت حاضر و تو نامه خوان؟
نیست این باری نِشانِ عاشقان
گفت اینجا حاضری امّا وَلیک
من نمییابَم نَصیبِ خویشْ نیک
آن چه میدیدم زِ تو پارینه سال
نیست این دَم گَرچه میبینم وِصال
من ازین چَشمه زُلالی خَوردهام
دیده و دل زآبْ تازه کردهام
چَشمه میبینم وَلیکِن آبْ نی
راهِ آبَم را مگر زد رَهزَنی
گفت پس من نیستم معشوقِ تو
من به بُلْغار و مُرادت در قُتُو
عاشقی تو بر من و بر حالَتی
حالَت اَنْدَر دست نَبْوَد یا فَتی
پس نِیَم کُلّیِّ مَطْلوبِ تو من
جُزوِ مَقْصودم تو را اَنْدَرزَمَن
خانهٔ معشوقهاَم معشوق نی
عشق بر نَقْد است بر صندوق نی
هست معشوق آن کِه او یک تو بُوَد
مُبْتَدا و مُنْتَهایَت او بُوَد
چون بِیابیاَش نَمانی مُنتَظِر
هم هویدا او بُوَد هم نیز سِر
میرِ اَحْوال است نه موقوفِ حال
بَندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کُند
چون بخواهد جسمها را جان کُند
مُنْتَها نَبْوَد که موقوف است او
مُنْتَظِر بِنْشَسته باشد حالجو
کیمیایِ حال باشد دستِ او
دست جُنبانَد شود مِسْ مَستِ او
گَر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نَشْتَر نَرگس و نَسرین شود
آن کِه او موقوفِ حال است آدمیست
کو به حال اَفْزون و گاهی در کَمیست
صوفی اِبْنُ الْوَقْت باشد در مَنال
لیکْ صافی فارغ است از وَقت و حال
حالها موقوفِ عَزْم و رایِ او
زنده از نَفْخِ مَسیحآسایِ او
عاشقِ حالی نه عاشقْ بر مَنی
بر امیدِ حالْ بر من میتَنی
آن که یک دَمْ کم دَمی کامل بُوَد
نیست مَعْبودِ خَلیل آفِلْ بُوَد
وان کِه آفِل باشد و گَهْ آن و این
نیست دِلْبَر لا اُحِبُّ الْآفِلین
آن کِه او گاهی خوش و گَهْ ناخَوش است
یک زمانی آب و یک دَمْ آتش است
بُرجِ مَهْ باشد وَلیکِن ماه نه
نَقْشِ بُت باشد ولی آگاه نه
هست صوفیِّ صَفاجو اِبْنِ وَقت
وَقت را هَمچون پدر بِگْرفته سخت
هست صافی غَرقِ عشقِ ذوالْجَلال
اِبْنِ کَس نه فارغ از اوقات و حال
غَرقهٔ نوری که او لَمْ یولَد است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد آنِ ایزد است
رو چُنین عشقی بِجو گَر زندهیی
وَرْنه وَقتِ مُختلِف را بَندهیی
مَنْگَر اَنْدَر نَقْشِ زشت و خوبِ خویش
بِنْگَر اَنْدَر عشق و در مَطْلوبِ خویش
مَنْگَر آن که تو حَقیری یا ضَعیف
بِنْگَر اَنْدَر هِمَّتِ خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی میطَلَب
آب میجو دایما ای خُشکْلَب
کان لبِ خُشکَت گواهی میدَهَد
کو به آخِر بر سَرِ مَنْبَع رَسَد
خُشکیِ لب هست پیغامی زِ آب
که به مات آرَد یَقین این اِضْطِراب
کین طَلَبکاری مُبارک جُنْبِشیست
این طَلَب در راهِ حَقْ مانع کُشیست
این طَلَب مِفْتاحِ مَطْلوباتِ توست
این سپاه و نُصْرتِ رایاتِ توست
این طَلَب هَمچون خُروسی در صیاح
میزَنَد نَعْره که میآید صَباح
گَرچه آلَت نیسْتَت تو میطَلَب
نیست آلَت حاجَتْ اَنْدَر راهِ رَب
هر کِه را بینی طَلَبکار ای پسر
یارِ او شو پیشِ او اَنْداز سَر
کَزْ جَوارِ طالِبان طالِب شَوی
وَزْ ظِلالِ غالِبان غالِب شَوی
گَر یکی موری سُلَیمانی بِجُست
مَنْگَر اَنْدَر جُستنِ او سُستْ سُست
هرچه داری تو زِ مال و پیشهیی
نه طَلَب بود اَوَّل و اَنْدیشهیی؟
نامه بیرون کرد و پیشِ یار خوانْد
بیتها در نامه و مَدْح و ثَنا
زاری و مِسْکینی و بَسْ لابِهها
گفت معشوق این اگر بَهرِ من است
گاهِ وَصلْ این عُمر ضایِع کردن است
من به پیشَت حاضر و تو نامه خوان؟
نیست این باری نِشانِ عاشقان
گفت اینجا حاضری امّا وَلیک
من نمییابَم نَصیبِ خویشْ نیک
آن چه میدیدم زِ تو پارینه سال
نیست این دَم گَرچه میبینم وِصال
من ازین چَشمه زُلالی خَوردهام
دیده و دل زآبْ تازه کردهام
چَشمه میبینم وَلیکِن آبْ نی
راهِ آبَم را مگر زد رَهزَنی
گفت پس من نیستم معشوقِ تو
من به بُلْغار و مُرادت در قُتُو
عاشقی تو بر من و بر حالَتی
حالَت اَنْدَر دست نَبْوَد یا فَتی
پس نِیَم کُلّیِّ مَطْلوبِ تو من
جُزوِ مَقْصودم تو را اَنْدَرزَمَن
خانهٔ معشوقهاَم معشوق نی
عشق بر نَقْد است بر صندوق نی
هست معشوق آن کِه او یک تو بُوَد
مُبْتَدا و مُنْتَهایَت او بُوَد
چون بِیابیاَش نَمانی مُنتَظِر
هم هویدا او بُوَد هم نیز سِر
میرِ اَحْوال است نه موقوفِ حال
بَندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کُند
چون بخواهد جسمها را جان کُند
مُنْتَها نَبْوَد که موقوف است او
مُنْتَظِر بِنْشَسته باشد حالجو
کیمیایِ حال باشد دستِ او
دست جُنبانَد شود مِسْ مَستِ او
گَر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نَشْتَر نَرگس و نَسرین شود
آن کِه او موقوفِ حال است آدمیست
کو به حال اَفْزون و گاهی در کَمیست
صوفی اِبْنُ الْوَقْت باشد در مَنال
لیکْ صافی فارغ است از وَقت و حال
حالها موقوفِ عَزْم و رایِ او
زنده از نَفْخِ مَسیحآسایِ او
عاشقِ حالی نه عاشقْ بر مَنی
بر امیدِ حالْ بر من میتَنی
آن که یک دَمْ کم دَمی کامل بُوَد
نیست مَعْبودِ خَلیل آفِلْ بُوَد
وان کِه آفِل باشد و گَهْ آن و این
نیست دِلْبَر لا اُحِبُّ الْآفِلین
آن کِه او گاهی خوش و گَهْ ناخَوش است
یک زمانی آب و یک دَمْ آتش است
بُرجِ مَهْ باشد وَلیکِن ماه نه
نَقْشِ بُت باشد ولی آگاه نه
هست صوفیِّ صَفاجو اِبْنِ وَقت
وَقت را هَمچون پدر بِگْرفته سخت
هست صافی غَرقِ عشقِ ذوالْجَلال
اِبْنِ کَس نه فارغ از اوقات و حال
غَرقهٔ نوری که او لَمْ یولَد است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد آنِ ایزد است
رو چُنین عشقی بِجو گَر زندهیی
وَرْنه وَقتِ مُختلِف را بَندهیی
مَنْگَر اَنْدَر نَقْشِ زشت و خوبِ خویش
بِنْگَر اَنْدَر عشق و در مَطْلوبِ خویش
مَنْگَر آن که تو حَقیری یا ضَعیف
بِنْگَر اَنْدَر هِمَّتِ خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی میطَلَب
آب میجو دایما ای خُشکْلَب
کان لبِ خُشکَت گواهی میدَهَد
کو به آخِر بر سَرِ مَنْبَع رَسَد
خُشکیِ لب هست پیغامی زِ آب
که به مات آرَد یَقین این اِضْطِراب
کین طَلَبکاری مُبارک جُنْبِشیست
این طَلَب در راهِ حَقْ مانع کُشیست
این طَلَب مِفْتاحِ مَطْلوباتِ توست
این سپاه و نُصْرتِ رایاتِ توست
این طَلَب هَمچون خُروسی در صیاح
میزَنَد نَعْره که میآید صَباح
گَرچه آلَت نیسْتَت تو میطَلَب
نیست آلَت حاجَتْ اَنْدَر راهِ رَب
هر کِه را بینی طَلَبکار ای پسر
یارِ او شو پیشِ او اَنْداز سَر
کَزْ جَوارِ طالِبان طالِب شَوی
وَزْ ظِلالِ غالِبان غالِب شَوی
گَر یکی موری سُلَیمانی بِجُست
مَنْگَر اَنْدَر جُستنِ او سُستْ سُست
هرچه داری تو زِ مال و پیشهیی
نه طَلَب بود اَوَّل و اَنْدیشهیی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالیوار
شمعِ مَریَم را بِهِل اَفْروخته
که بُخارا میرَوَد آن سوخته
سختْ بیصَبر و در آتشْدانِ تیز
رو سویِ صَدْرِ جهان میکُن گُریز
این بُخارا مَنْبَعِ دانش بُوَد
پس بُخاراییست هَرکْ آنِش بُوَد
پیشِ شیخی در بُخارا اَنْدَری
تا به خواری در بُخارا نَنْگَری
جُز به خواری در بُخارایِ دِلَش
راه نَدْهَد جَزْر و مَدِّ مُشکِلَش
ای خُنُک آن را که ذَلَّت نَفْسُهُ
وایْ آن کَس را که یُردیْ رَفْسُهُ
فُرقَتِ صَدْرِ جهان در جانِ او
پاره پاره کرده بود اَرْکانِ او
گفت بَر خیزم همآن جا وارَوَم
کافِر اَرْ گشتم دِگَر رَهْ بِگْرَوَم
وا رَوَم آن جا بِیُفتَم پیشِ او
پیشِ آن صَدْرِ نِکواَنْدیشِ او
گویم اَفْکَندم به پیشَت جانِ خویش
زنده کُن یا سَر بِبُر ما را چو میش
کُشته و مُرده به پیشَت ای قَمَر
بِهْ که شاهِ زندگانْ جایِ دِگَر
آزمودم من هزاران بارْ بیش
بیتو شیرین مینَبینَم عیشِ خویش
غَنِّ لی یا مُنْیَتی لَحْنَ النُّشور
اُبْرُکی یا ناقَتی تَمَّ السُّرور
اِبْلَعی یا اَرْضُ دَمْعی قَدْ کَفیٰ
اِشْرَبی یا نَفْسُ وِرْدًا قَدْ صَفا
عُدْتَ یا عیدی اِلَیْنا مَرْحَبا
نِعْمَ ما رَوَّحْتَ یا ریحَ الصَّبا
گفت ای یاران رَوان گشتم وَداع
سویِ آن صَدْری کَامیر است و مُطاع
دَمبه دَمْ در سوزْ بریان میشَوَم
هرچه بادا باد آنجا میرَوَم
گَرچه دلْ چون سنگِ خارا میکُند
جانِ من عَزْمِ بُخارا میکُند
مَسْکَنِ یار است و شهرِ شاهِ من
پیشِ عاشق این بُوَد حُبُّ الْوَطَن
که بُخارا میرَوَد آن سوخته
سختْ بیصَبر و در آتشْدانِ تیز
رو سویِ صَدْرِ جهان میکُن گُریز
این بُخارا مَنْبَعِ دانش بُوَد
پس بُخاراییست هَرکْ آنِش بُوَد
پیشِ شیخی در بُخارا اَنْدَری
تا به خواری در بُخارا نَنْگَری
جُز به خواری در بُخارایِ دِلَش
راه نَدْهَد جَزْر و مَدِّ مُشکِلَش
ای خُنُک آن را که ذَلَّت نَفْسُهُ
وایْ آن کَس را که یُردیْ رَفْسُهُ
فُرقَتِ صَدْرِ جهان در جانِ او
پاره پاره کرده بود اَرْکانِ او
گفت بَر خیزم همآن جا وارَوَم
کافِر اَرْ گشتم دِگَر رَهْ بِگْرَوَم
وا رَوَم آن جا بِیُفتَم پیشِ او
پیشِ آن صَدْرِ نِکواَنْدیشِ او
گویم اَفْکَندم به پیشَت جانِ خویش
زنده کُن یا سَر بِبُر ما را چو میش
کُشته و مُرده به پیشَت ای قَمَر
بِهْ که شاهِ زندگانْ جایِ دِگَر
آزمودم من هزاران بارْ بیش
بیتو شیرین مینَبینَم عیشِ خویش
غَنِّ لی یا مُنْیَتی لَحْنَ النُّشور
اُبْرُکی یا ناقَتی تَمَّ السُّرور
اِبْلَعی یا اَرْضُ دَمْعی قَدْ کَفیٰ
اِشْرَبی یا نَفْسُ وِرْدًا قَدْ صَفا
عُدْتَ یا عیدی اِلَیْنا مَرْحَبا
نِعْمَ ما رَوَّحْتَ یا ریحَ الصَّبا
گفت ای یاران رَوان گشتم وَداع
سویِ آن صَدْری کَامیر است و مُطاع
دَمبه دَمْ در سوزْ بریان میشَوَم
هرچه بادا باد آنجا میرَوَم
گَرچه دلْ چون سنگِ خارا میکُند
جانِ من عَزْمِ بُخارا میکُند
مَسْکَنِ یار است و شهرِ شاهِ من
پیشِ عاشق این بُوَد حُبُّ الْوَطَن
مولوی : دفتر ششم
بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر را
مُطْرب آغازید پیشِ تُرکِ مَست
در حِجابِ نَغْمه اَسْرارِ اَلَست
من ندانم که تو ماهی یا وَثَن
من ندانم تا چه میخواهی زِ من؟
میندانم که چه خِدمَت آرَمَت
تَن زَنَم یا در عِبارَت آرَمَت؟
این عَجَب که نیستی از من جُدا
میندانم من کُجایَم تو کجا؟
میندانم که مرا چون میکَشی
گاه در بَر گاه در خون میکَشی
همچُنین لب در ندانم باز کرد
میندانم میندانم ساز کرد
چون زِ حَد شُد میندانم از شِگِفت
تُرکِ ما را زین حَراره دلْ گرفت
بَرجَهید آن تُرک و دَبّوسی کَشید
تا عَلَیْها بر سَرِ مُطْرب رَسید
گُرْز را بِگْرفت سَرهنگی به دست
گفت نه مُطْرب کُشی این دَمْ بَد است
گفت این تَکْرارِ بیحَدّ و مَرَش
کوفت طَبْعَم را بِکوبَم من سَرَش
قَلْتَبانا میندانی گُهْ مَخَور
وَرْ همیدانی بِزَن مَقْصود بَر
آن بگو ای گیج که میدانی اَش
میندانم میندانم دَر مَکَش
من بِپُرسم کَزْ کجایی هِی مُری؟
تو بگویی نه زِ بَلْخ و نَزْهِری
نه زِ بغداد و نه مَوْصِل نه طِراز
دَر کَشی در نیّ و نی راهِ دراز
خود بگو من از کجایَم باز رَهْ
هست تَنْقیحِ مَناط این جا بَلَه
یا بِپُرسیدم چه خورْدی ناشْتاب
تو بگویی نه شراب و نه کَباب
نه قَدید و نه ثَرید و نه عَدَس
آنچه خورْدی آن بگو تنها و بَسْ
این سُخَنخایی دراز از بَهْرِ چیست؟
گفت مُطْرِب زان که مَقْصودم خَفیست
میرَمَد اِثْباتْ پیش از نَفْیِ تو
نَفْی کردم تا بَری زِ اثْبات بو
در نَوا آرَم به نَفْی این ساز را
چون بِمیری مرگ گوید راز را
در حِجابِ نَغْمه اَسْرارِ اَلَست
من ندانم که تو ماهی یا وَثَن
من ندانم تا چه میخواهی زِ من؟
میندانم که چه خِدمَت آرَمَت
تَن زَنَم یا در عِبارَت آرَمَت؟
این عَجَب که نیستی از من جُدا
میندانم من کُجایَم تو کجا؟
میندانم که مرا چون میکَشی
گاه در بَر گاه در خون میکَشی
همچُنین لب در ندانم باز کرد
میندانم میندانم ساز کرد
چون زِ حَد شُد میندانم از شِگِفت
تُرکِ ما را زین حَراره دلْ گرفت
بَرجَهید آن تُرک و دَبّوسی کَشید
تا عَلَیْها بر سَرِ مُطْرب رَسید
گُرْز را بِگْرفت سَرهنگی به دست
گفت نه مُطْرب کُشی این دَمْ بَد است
گفت این تَکْرارِ بیحَدّ و مَرَش
کوفت طَبْعَم را بِکوبَم من سَرَش
قَلْتَبانا میندانی گُهْ مَخَور
وَرْ همیدانی بِزَن مَقْصود بَر
آن بگو ای گیج که میدانی اَش
میندانم میندانم دَر مَکَش
من بِپُرسم کَزْ کجایی هِی مُری؟
تو بگویی نه زِ بَلْخ و نَزْهِری
نه زِ بغداد و نه مَوْصِل نه طِراز
دَر کَشی در نیّ و نی راهِ دراز
خود بگو من از کجایَم باز رَهْ
هست تَنْقیحِ مَناط این جا بَلَه
یا بِپُرسیدم چه خورْدی ناشْتاب
تو بگویی نه شراب و نه کَباب
نه قَدید و نه ثَرید و نه عَدَس
آنچه خورْدی آن بگو تنها و بَسْ
این سُخَنخایی دراز از بَهْرِ چیست؟
گفت مُطْرِب زان که مَقْصودم خَفیست
میرَمَد اِثْباتْ پیش از نَفْیِ تو
نَفْی کردم تا بَری زِ اثْبات بو
در نَوا آرَم به نَفْی این ساز را
چون بِمیری مرگ گوید راز را
مولوی : دفتر ششم
بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج
اَنْدَر آن رُقْعه نِبِشته بود این
که بُرونِ شهر گنجی دان دَفین
آن فُلانْ قُبّه که در وِیْ مَشْهَد است
پُشتِ او در شهر و دَر در فَدْفَد است
پُشت با وِیْ کُن تو رو در قِبْله آر
وان گَهان از قَوْسْ تیری دَر گُذار
چون فَکَندی تیرْ از قَوْس ای سُعاد
بَر کَن آن موضِع که تیرَت اوفْتاد
پَسْ کَمانِ سخت آوَرْد آن فَتی
تیر پَرّانید در صَحْنِ فَضا
زو تَبَر آوَرْد و بیلْ او شادْ شاد
کَنْد آن موضِع که تیرش اوفْتاد
کُند شُد هم او و هم بیل و تَبَر
خود نَدید از گنجِ پنهانی اَثَر
همچُنین هر روز تیر اَنْداختی
لیکْ جایِ گنج را نَشْناختی
چون که این را پیشه کرد او بر دَوام
فُجْفُجی در شهر اُفتاد و عَوام
که بُرونِ شهر گنجی دان دَفین
آن فُلانْ قُبّه که در وِیْ مَشْهَد است
پُشتِ او در شهر و دَر در فَدْفَد است
پُشت با وِیْ کُن تو رو در قِبْله آر
وان گَهان از قَوْسْ تیری دَر گُذار
چون فَکَندی تیرْ از قَوْس ای سُعاد
بَر کَن آن موضِع که تیرَت اوفْتاد
پَسْ کَمانِ سخت آوَرْد آن فَتی
تیر پَرّانید در صَحْنِ فَضا
زو تَبَر آوَرْد و بیلْ او شادْ شاد
کَنْد آن موضِع که تیرش اوفْتاد
کُند شُد هم او و هم بیل و تَبَر
خود نَدید از گنجِ پنهانی اَثَر
همچُنین هر روز تیر اَنْداختی
لیکْ جایِ گنج را نَشْناختی
چون که این را پیشه کرد او بر دَوام
فُجْفُجی در شهر اُفتاد و عَوام
وحشی بافقی : ناظر و منظور
خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن و از نامهٔ ناظر شادمان گردیدن
فسون سازی که این افسون نماید
بدینسان بر سر افسانه آید
کزین معنی خبر چون یافت منظور
که ناظر شد ز بزم خرمی دور
دمی از فکر این خالی نمیبود
دلش را میل خوشحالی نمیبود
به شبها سوختی چون شمع تا روز
نبودی یک نفس بیآه جانسوز
همیشه پا به دامان الم داشت
ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
برین میداشت خود را تا زید شاد
ولی هم در زمان میرفتش از یاد
ترا از یار اگر باریست بر دل
نپنداری کز آن یار است غافل
به استادی نهان میدارد آن بار
وگرنه هست از بارت خبردار
محبت هرگز از یکسر نباشد
نباشد این کشش تا زو نباشد
نباشد تا کششها از زر ناب
دود کی از پیش بیتاب سیماب
غم بسیار روزی داشت بر دل
به خاصی چند بیرون شد ز منزل
برای دفع غم شد جانب دشت
به خاصان هر طرف راندی پی گشت
که گردی ناگهان برخاست از دور
به پیش گرد مرکب راند منظور
برون از گرد آمد کاروانی
فتاده شور از ایشان در جهانی
حدا گو را حدا از حد گذشته
شتر کف کرده و رقاص گشته
شترهای دو کوهان سبک پا
ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
درای استران را نالهٔ کوس
شترها را دهان زنگ پابوس
ز بانگ اسب در خر پشته خاک
صدای گاو دم رفتی بر افلاک
اساس خسروی دیدند تجار
ز خود کردند اسبان را سبکبار
دعا کردند بر شهزاده منظور
که از روی تو بادا چشم بد دور
به دلخواه تو بادا هر چه خواهی
به فرمان تو از مه تا به ماهی
زمانی در مقام لطف کوشید
از ایشان حال هر جا بازپرسید
قضا را بود این آن کاروانی
که میدادند از ناظر نشانی
جوانی پیش او گردید حاضر
به دستش داد مکتوبی ز ناظر
چو شهزاده سر مکتوب بگشود
برآمد از دماغش بر فلک دود
ز سوز نامهاش در آتش افتاد
ز دست هجر داد بیخودی داد
به ایشان داد رخصت تا گذشتند
به خاصان گفت تا از راه گشتند
به دل سد غم در این اندیشه میبود
که چون خود را رساند پیش او زود
به خود گفتی کز اینها گر شوم دور
که میداند کجا رفتهست منظور
نهم رو در بیابان از پی او
روم چندان که این دولت دهد رو
به فکر کار خود بسیار کوشید
چنین با خویش آخر مصلحت دید
که رخش عزم سوی شهر تازد
به سوز هجر روزی چند سازد
پس آنگه افکند طرح شکاری
بود کز پیش بتوان برد کاری
چو دید این مصلحت با خود در این کار
جهاند از جا سمند باد رفتار
به سوی شهر از آنجا بارگی راند
قدم در گوشه بیچارگی ماند
به فکر اینکه گیرد چارهای پیش
نهد پا در پی آواره خویش
بدینسان بر سر افسانه آید
کزین معنی خبر چون یافت منظور
که ناظر شد ز بزم خرمی دور
دمی از فکر این خالی نمیبود
دلش را میل خوشحالی نمیبود
به شبها سوختی چون شمع تا روز
نبودی یک نفس بیآه جانسوز
همیشه پا به دامان الم داشت
ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
برین میداشت خود را تا زید شاد
ولی هم در زمان میرفتش از یاد
ترا از یار اگر باریست بر دل
نپنداری کز آن یار است غافل
به استادی نهان میدارد آن بار
وگرنه هست از بارت خبردار
محبت هرگز از یکسر نباشد
نباشد این کشش تا زو نباشد
نباشد تا کششها از زر ناب
دود کی از پیش بیتاب سیماب
غم بسیار روزی داشت بر دل
به خاصی چند بیرون شد ز منزل
برای دفع غم شد جانب دشت
به خاصان هر طرف راندی پی گشت
که گردی ناگهان برخاست از دور
به پیش گرد مرکب راند منظور
برون از گرد آمد کاروانی
فتاده شور از ایشان در جهانی
حدا گو را حدا از حد گذشته
شتر کف کرده و رقاص گشته
شترهای دو کوهان سبک پا
ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
درای استران را نالهٔ کوس
شترها را دهان زنگ پابوس
ز بانگ اسب در خر پشته خاک
صدای گاو دم رفتی بر افلاک
اساس خسروی دیدند تجار
ز خود کردند اسبان را سبکبار
دعا کردند بر شهزاده منظور
که از روی تو بادا چشم بد دور
به دلخواه تو بادا هر چه خواهی
به فرمان تو از مه تا به ماهی
زمانی در مقام لطف کوشید
از ایشان حال هر جا بازپرسید
قضا را بود این آن کاروانی
که میدادند از ناظر نشانی
جوانی پیش او گردید حاضر
به دستش داد مکتوبی ز ناظر
چو شهزاده سر مکتوب بگشود
برآمد از دماغش بر فلک دود
ز سوز نامهاش در آتش افتاد
ز دست هجر داد بیخودی داد
به ایشان داد رخصت تا گذشتند
به خاصان گفت تا از راه گشتند
به دل سد غم در این اندیشه میبود
که چون خود را رساند پیش او زود
به خود گفتی کز اینها گر شوم دور
که میداند کجا رفتهست منظور
نهم رو در بیابان از پی او
روم چندان که این دولت دهد رو
به فکر کار خود بسیار کوشید
چنین با خویش آخر مصلحت دید
که رخش عزم سوی شهر تازد
به سوز هجر روزی چند سازد
پس آنگه افکند طرح شکاری
بود کز پیش بتوان برد کاری
چو دید این مصلحت با خود در این کار
جهاند از جا سمند باد رفتار
به سوی شهر از آنجا بارگی راند
قدم در گوشه بیچارگی ماند
به فکر اینکه گیرد چارهای پیش
نهد پا در پی آواره خویش
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۳ - سر به عدم درنه و یاران طلب
سر به عدم درنه و یاران طلب
بوی وفا خواهی ازیشان طلب
بر سر عالم شو و هم جنس جوی
در تک دریا رو و مرجان طلب
مرکز خاکی نبود جای تو
مرتبهٔ گنبد گردان طلب
مائدهٔ جان چو نهی در میان
جان به میانجی نه و مهمان طلب
روی زمین خیل شیاطین گرفت
شمع برافروز و سلیمان طلب
ای دل خاقانی مجروح خیز
اهل به دست آور و درمان طلب
زهر سفر نوش کن اول چو خضر
پس برو و چشمهٔ حیوان طلب
خطهٔ شروان نشود خیروان
خیر برون از خط شروان طلب
سنگ به قرابهٔ خویشان فکن
خویش و قرابات دگرسان طلب
یوسف دیدی که ز اخوة چه دید
پشت بر اخوة کن و اخوان طلب
مشرب شروان ز نهنگان پر است
آبخور آسان به خراسان طلب
روی به دریا نه و چون بگذری
در طبرستان طربستان طلب
مقصد آمال ز آمل شناس
یوسف گم کرده به گرگان طلب
بوی وفا خواهی ازیشان طلب
بر سر عالم شو و هم جنس جوی
در تک دریا رو و مرجان طلب
مرکز خاکی نبود جای تو
مرتبهٔ گنبد گردان طلب
مائدهٔ جان چو نهی در میان
جان به میانجی نه و مهمان طلب
روی زمین خیل شیاطین گرفت
شمع برافروز و سلیمان طلب
ای دل خاقانی مجروح خیز
اهل به دست آور و درمان طلب
زهر سفر نوش کن اول چو خضر
پس برو و چشمهٔ حیوان طلب
خطهٔ شروان نشود خیروان
خیر برون از خط شروان طلب
سنگ به قرابهٔ خویشان فکن
خویش و قرابات دگرسان طلب
یوسف دیدی که ز اخوة چه دید
پشت بر اخوة کن و اخوان طلب
مشرب شروان ز نهنگان پر است
آبخور آسان به خراسان طلب
روی به دریا نه و چون بگذری
در طبرستان طربستان طلب
مقصد آمال ز آمل شناس
یوسف گم کرده به گرگان طلب
خاقانی : رباعیات
شماره ۲۵ - ای گوهر گم بوده کجا جوئیمت
خاقانی : رباعیات
شماره ۳۴۷ - خاقانی اگر سر زدهٔ یار آیی
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۸۷۳ - به پیمانی نمیپویی، به پیوندی نمیپایی
به پیمانی نمیپویی، به پیوندی نمیپایی
دلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!
ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهری
به صد جایت نشان گفتند و جون جستم نه در جایی
همی جویم ترا، لیکن چو مییابم نه در دستی
همی بینم ترا، لیکن چو میجویم نه پیدایی
چو در خیزم به کوی تو ز پیشم زود بگریزی
چو بگریزم ز پیش تو مرا هم باز پیش آیی
به فکرت هر شبی تا روز بنشینم که: ایی تو
غلط کردم، چه میگویم؟ نه دوری از برم کایی
نبودست از وصال تو مرا یک ذره نومیدی
که گر خواهی جهانی را درین یک ذره بنمایی
چنان بنشستهای در دل که میگویم: تویی دل خود
چنان پیوستهای در ما که: پندارم که خود مایی
نمیخواهم کسانی را که امروزند و فردا نه
ترا خواهم که دی بودی و امروزی و فردایی
از آن خویشی کند با تو دل بیخود که در پرده
ترا رخهاست کان رخها بغیر خویش ننمایی
نمیپوشی رخ از بینش، ولی رویت کسی بیند
که همچون اوحدی او را ز دل دادند بینایی
به بویی، ای ز دل آشفته، زین ساغر قناعت کن
کزین جا چون گذر کردی خراباتست و رسوایی
دلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!
ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهری
به صد جایت نشان گفتند و جون جستم نه در جایی
همی جویم ترا، لیکن چو مییابم نه در دستی
همی بینم ترا، لیکن چو میجویم نه پیدایی
چو در خیزم به کوی تو ز پیشم زود بگریزی
چو بگریزم ز پیش تو مرا هم باز پیش آیی
به فکرت هر شبی تا روز بنشینم که: ایی تو
غلط کردم، چه میگویم؟ نه دوری از برم کایی
نبودست از وصال تو مرا یک ذره نومیدی
که گر خواهی جهانی را درین یک ذره بنمایی
چنان بنشستهای در دل که میگویم: تویی دل خود
چنان پیوستهای در ما که: پندارم که خود مایی
نمیخواهم کسانی را که امروزند و فردا نه
ترا خواهم که دی بودی و امروزی و فردایی
از آن خویشی کند با تو دل بیخود که در پرده
ترا رخهاست کان رخها بغیر خویش ننمایی
نمیپوشی رخ از بینش، ولی رویت کسی بیند
که همچون اوحدی او را ز دل دادند بینایی
به بویی، ای ز دل آشفته، زین ساغر قناعت کن
کزین جا چون گذر کردی خراباتست و رسوایی
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۷۱ - خرم آنروز که از خطهٔ کرمان بروم
خرم آنروز که از خطهٔ کرمان بروم
دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم
با چنین درد ندانم که چه درمان سازم
مگر این کز پی آن مایهٔ درمان بروم
منکه در مصر چو یعقوب عزیزم دارند
چه نشینم ز پی یوسف کنعان بروم
بعد از این قافله در راه بکشتی گذرد
چو من دلشده با دیدهٔ گریان بروم
گر چه از ظلمت هجران نبرم جان بکنار
چون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان بروم
تا نگویند که چون سوسن ازو آزادم
همچو باد از پی آن سرو خرامان بروم
چون سرم رفت و بسامان نرسیدم بی دوست
شاید اندر عقبش بی سر و سامان بروم
اگرش دور مخالف به عراق اندازد
من به پهلو ز پیش تا به سپاهان بروم
همچوخواجو گرم از گنج نصیبی ندهند
رخت بر بندم و زین منزل ویران بروم
دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم
با چنین درد ندانم که چه درمان سازم
مگر این کز پی آن مایهٔ درمان بروم
منکه در مصر چو یعقوب عزیزم دارند
چه نشینم ز پی یوسف کنعان بروم
بعد از این قافله در راه بکشتی گذرد
چو من دلشده با دیدهٔ گریان بروم
گر چه از ظلمت هجران نبرم جان بکنار
چون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان بروم
تا نگویند که چون سوسن ازو آزادم
همچو باد از پی آن سرو خرامان بروم
چون سرم رفت و بسامان نرسیدم بی دوست
شاید اندر عقبش بی سر و سامان بروم
اگرش دور مخالف به عراق اندازد
من به پهلو ز پیش تا به سپاهان بروم
همچوخواجو گرم از گنج نصیبی ندهند
رخت بر بندم و زین منزل ویران بروم
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۲ - لبت سیب بهشت و من محتاج
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به بحر خویش چون موجی تپیدم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۱ - نشان یار می جویم
بخود مشغول می گردم که از خود یار می جویم
گهی در دل گهی درسینه افگار می جویم
دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه
همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم
ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من
ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم
ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون
همی گردم به هر جانب ترا ز اغیار می جویم
به بوی تو دل صد پاره من ماند در بستان
کنون هر پاره آن از سر هر خار می جویم
چنان شدکشتی محیی که گریکدم شود غائب
همان ساعت نشان او ز پای دار می جویم
گهی در دل گهی درسینه افگار می جویم
دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه
همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم
ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من
ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم
ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون
همی گردم به هر جانب ترا ز اغیار می جویم
به بوی تو دل صد پاره من ماند در بستان
کنون هر پاره آن از سر هر خار می جویم
چنان شدکشتی محیی که گریکدم شود غائب
همان ساعت نشان او ز پای دار می جویم
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۴۹ - برگشتن رام از شکار و دیدن او در راه لچمن را و خبردار شدن از حال و بیتاب شدن رام و جستجو کردن لچمن سیتا را
چو رام از کشتن آهوی زرین
طلسم دیو را برداشت تمکین
ز دیوان ماند حیران رام عاقل
شکار افکن روان شد سوی منزل
شگون بد بسی دید اندران راه
نظر بر لچمن افتادش به ناگاه
ز نادانیِ لچمن ماند حیران
که بر سیتا ترا کردم نگهبان
درین صحرا که پر دیو است تنها
نمی دانم چه باشد حال سیتا
به گفت و گوی سیتا با برادر
تمامی قصه لچمن گفت از سر
روان گشتند بس با هم شتابان
گلستان را ز گل دیدند ویران
چو از وی نی نشانی یافت نی نام
چو صیت خویشتن آواره شد رام
سلیمان را رود چون خاتم از دست
اگر آواره گردد جای آن هست
فسونگر چون رباید مهره از مار
زند مار از دریغش سر به دیوار
زغیرت خون دل از دیده زد جوش
چو پیل مست رادان از بناگوش
ندارد پیل تاب تب کشیدن
نه در عشق آدمیزاد آرمیدن
ز بس غیرت به طوفان غضب غرق
چو مهر آتش فشان از پای تا فرق
خیال زلف او کردی بهانه
زدی غیرت به جانش تازیانه
زبان چون نام ز لف یار بردی
چو نار نیم کشته تاب خوردی
به زنجیر جنون آن پیل پیکر
ز مستی خاک ره می کرد بر سر
گلش را تا خزان بربود ازدست
دلش گلدسته های داغ می بست
ز داغ هجر دل خون شد به صد بار
مبادا هیچ ک س را دل گرفتار
چو سیمابی در آتش دیده ریزان
ز هم بگسسته و در خون فروزان
ز بد حالی چو چشمش گشت مضطر
برادر گفت کای جان برادر
مشو یکبارگی غمگین سراپا
روم باری ببینم کوه و صحرا
مگر جای تماشا رفته باشد
به گل چیدن به صحرا رفته باشد
بگفت از تشنه جانی، دل خرابست
سرابست این تسل یها نه آب است
اگر بر آبِ جو باید خرامید
که سرو اندر کنار جو توان دید
چرا جویی در آب آن حور دلخواه
که ماهی یابی اندر آب، نی ماه
به کوه آن دلربا پنهان نماند
تجلّی خدا پنهان نماند
دگر بارش تسل ی داد لچمن
برآمد در سراغ آن پری زن
برای جست و جوی آن سمن بر
دلاسا داده راهی شد برادر
نخست از کوه جست احوال او باز
جوابش را صدا در داد آواز
که بنگر کان صنم در من نهانست
نهان در سنگ من آن لعلِ کانست
به صحرا کان سهی قد گل همی چید
به صد حسرت در آنجا هم خرامید
تماشا کرد بر دل لاله را داغ
یقین دانست کان گل نیست در باغ
ز کوه و دشت آمد بر لب جوی
به نیلوفر ز آبش شد نشان جوی
به ناگه حال آب جو دگر دید
ز اشک بی غمانش خشک تر دید
فتاده کار آبش در تباهی
نهنگان گشته عین ریگ ماهی
مگر زان خشک شد آب روانی
که با من نیست آب زندگانی
قسم خورده نهنگش بر گواهی
مقرر شد ب ر آبش بی گناهی
زبان شد جمله تن، ماهی سخن گفت
نخوردم یونس؛ اندر انجمن گفت
صدف از نیلوفر زد دست بر گوش
نه اصلاً نیست در من گوهر گوش
به پیش رام آمد با ز نومید
سخن را آب داد از سحر ناهید
کزین غم رست باری جان دردا
نشد در آب غرق آن ماه سیما
مرا در دل یقین دان کان گمانست
فریبت را بری جای نهانست
بیا تا مت فق با هم شتابیم
به کوه از جست و جو شاید بیابیم
دلش زیر هزاران کوه اندوه
چو فرهاد او روان شد جانب کوه
صدای ناله صد فرسنگ می زد
چو پای خویش سر بر سنگ می زد
طلسم دیو را برداشت تمکین
ز دیوان ماند حیران رام عاقل
شکار افکن روان شد سوی منزل
شگون بد بسی دید اندران راه
نظر بر لچمن افتادش به ناگاه
ز نادانیِ لچمن ماند حیران
که بر سیتا ترا کردم نگهبان
درین صحرا که پر دیو است تنها
نمی دانم چه باشد حال سیتا
به گفت و گوی سیتا با برادر
تمامی قصه لچمن گفت از سر
روان گشتند بس با هم شتابان
گلستان را ز گل دیدند ویران
چو از وی نی نشانی یافت نی نام
چو صیت خویشتن آواره شد رام
سلیمان را رود چون خاتم از دست
اگر آواره گردد جای آن هست
فسونگر چون رباید مهره از مار
زند مار از دریغش سر به دیوار
زغیرت خون دل از دیده زد جوش
چو پیل مست رادان از بناگوش
ندارد پیل تاب تب کشیدن
نه در عشق آدمیزاد آرمیدن
ز بس غیرت به طوفان غضب غرق
چو مهر آتش فشان از پای تا فرق
خیال زلف او کردی بهانه
زدی غیرت به جانش تازیانه
زبان چون نام ز لف یار بردی
چو نار نیم کشته تاب خوردی
به زنجیر جنون آن پیل پیکر
ز مستی خاک ره می کرد بر سر
گلش را تا خزان بربود ازدست
دلش گلدسته های داغ می بست
ز داغ هجر دل خون شد به صد بار
مبادا هیچ ک س را دل گرفتار
چو سیمابی در آتش دیده ریزان
ز هم بگسسته و در خون فروزان
ز بد حالی چو چشمش گشت مضطر
برادر گفت کای جان برادر
مشو یکبارگی غمگین سراپا
روم باری ببینم کوه و صحرا
مگر جای تماشا رفته باشد
به گل چیدن به صحرا رفته باشد
بگفت از تشنه جانی، دل خرابست
سرابست این تسل یها نه آب است
اگر بر آبِ جو باید خرامید
که سرو اندر کنار جو توان دید
چرا جویی در آب آن حور دلخواه
که ماهی یابی اندر آب، نی ماه
به کوه آن دلربا پنهان نماند
تجلّی خدا پنهان نماند
دگر بارش تسل ی داد لچمن
برآمد در سراغ آن پری زن
برای جست و جوی آن سمن بر
دلاسا داده راهی شد برادر
نخست از کوه جست احوال او باز
جوابش را صدا در داد آواز
که بنگر کان صنم در من نهانست
نهان در سنگ من آن لعلِ کانست
به صحرا کان سهی قد گل همی چید
به صد حسرت در آنجا هم خرامید
تماشا کرد بر دل لاله را داغ
یقین دانست کان گل نیست در باغ
ز کوه و دشت آمد بر لب جوی
به نیلوفر ز آبش شد نشان جوی
به ناگه حال آب جو دگر دید
ز اشک بی غمانش خشک تر دید
فتاده کار آبش در تباهی
نهنگان گشته عین ریگ ماهی
مگر زان خشک شد آب روانی
که با من نیست آب زندگانی
قسم خورده نهنگش بر گواهی
مقرر شد ب ر آبش بی گناهی
زبان شد جمله تن، ماهی سخن گفت
نخوردم یونس؛ اندر انجمن گفت
صدف از نیلوفر زد دست بر گوش
نه اصلاً نیست در من گوهر گوش
به پیش رام آمد با ز نومید
سخن را آب داد از سحر ناهید
کزین غم رست باری جان دردا
نشد در آب غرق آن ماه سیما
مرا در دل یقین دان کان گمانست
فریبت را بری جای نهانست
بیا تا مت فق با هم شتابیم
به کوه از جست و جو شاید بیابیم
دلش زیر هزاران کوه اندوه
چو فرهاد او روان شد جانب کوه
صدای ناله صد فرسنگ می زد
چو پای خویش سر بر سنگ می زد
اوحدالدین کرمانی : الباب الثانی: فی الشرعیّات و ما یتعلق بها
شمارهٔ ۱۲۵ - طلب الآخرة
اوحدالدین کرمانی : الباب الثانی عشر: فی الوصیة و الاسف علی مافات و ذکر الفناء و البقاء و ذکر مرتبته و وصف حالته رضی الله عنه
شماره ۶۷ - «اوحد» در دل می زنی آخر دل کو