عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۳۶ - باز بهار میکشد زندگی از بهار من
باز بهار میکَشَد زندگی از بهارِ من
مَجْلِس و بَزمْ مینَهَد تا شِکَنَد خُمارِ من
من دلِ پُردِلان بُدَم قُوَّتِ صابران بُدَم
بُرد هوایِ دِلْبَری هم دل و هم قَرارِ من
تُند نِمود عشقِ او تیز شُدم زِ تُندی اَش
گفت بُرو ندیدهیی تیزیِ ذوالْفَقارِ من
از قَدَمِ دُرُشتِ او نَرم شُدهست گَردنَم
تا چه کَشَد دِگَر ازو گَردنِ نَرمْسارِ من
پُخته نَجوشَد ای صَنَم جوش مَدِه که پُختهام
کَزْ سَرِ دیگ میرَوَد تا به فَلَکْ بُخارِ من
هین که بُخارِ خونِ من باخَبَر است از غَمَت
تا نَبَرَد به آسْمان رازِ دلِ نِزارِ من
روحْ گُریخت پیشِ تو از تَنِ هَمچو دوزَخم
شَرمْ بِریخت پیشِ تو دیده شَرمسارِ من
مَجْلِس و بَزمْ مینَهَد تا شِکَنَد خُمارِ من
من دلِ پُردِلان بُدَم قُوَّتِ صابران بُدَم
بُرد هوایِ دِلْبَری هم دل و هم قَرارِ من
تُند نِمود عشقِ او تیز شُدم زِ تُندی اَش
گفت بُرو ندیدهیی تیزیِ ذوالْفَقارِ من
از قَدَمِ دُرُشتِ او نَرم شُدهست گَردنَم
تا چه کَشَد دِگَر ازو گَردنِ نَرمْسارِ من
پُخته نَجوشَد ای صَنَم جوش مَدِه که پُختهام
کَزْ سَرِ دیگ میرَوَد تا به فَلَکْ بُخارِ من
هین که بُخارِ خونِ من باخَبَر است از غَمَت
تا نَبَرَد به آسْمان رازِ دلِ نِزارِ من
روحْ گُریخت پیشِ تو از تَنِ هَمچو دوزَخم
شَرمْ بِریخت پیشِ تو دیده شَرمسارِ من
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست
این سُخَن از حَدّ و اندازهست بیش
ای اَیاز اکنون بِگو اَحْوالِ خویش
هست اَحْوالِ تو از کانِ نُوی
تو بِدین اَحْوال کِی راضی شَوی؟
هین حِکایَت کُن از آن اَحْوالِ خَوش
خاک بر اَحْوال و دَرسِ پنج و شَش
حالِ باطِنْ گَر نمیآید به گفت
حالِ ظاهِرْ گویَمَت در طاق وجُفت
که زِ لُطفِ یارْ تَلْخیهایِ مات
گشت بر جانْ خوش تَر از شِکَّرنَبات
زان نَبات اَرْ گَرْد در دریا رَوَد
تَلخیِ دریا همه شیرین شود
صدهزار اَحوال آمد همچُنین
باز سویِ غَیْب رَفتند ای اَمین
حالِ هر روزی به دی مانندْ نِی
هَمچو جو اَنْدَر رَوِشْ کِشْ بَند نی
شادیِ هر روزْ از نوعی دِگَر
فِکْرَتِ هر روز را دیگر اَثَر
ای اَیاز اکنون بِگو اَحْوالِ خویش
هست اَحْوالِ تو از کانِ نُوی
تو بِدین اَحْوال کِی راضی شَوی؟
هین حِکایَت کُن از آن اَحْوالِ خَوش
خاک بر اَحْوال و دَرسِ پنج و شَش
حالِ باطِنْ گَر نمیآید به گفت
حالِ ظاهِرْ گویَمَت در طاق وجُفت
که زِ لُطفِ یارْ تَلْخیهایِ مات
گشت بر جانْ خوش تَر از شِکَّرنَبات
زان نَبات اَرْ گَرْد در دریا رَوَد
تَلخیِ دریا همه شیرین شود
صدهزار اَحوال آمد همچُنین
باز سویِ غَیْب رَفتند ای اَمین
حالِ هر روزی به دی مانندْ نِی
هَمچو جو اَنْدَر رَوِشْ کِشْ بَند نی
شادیِ هر روزْ از نوعی دِگَر
فِکْرَتِ هر روز را دیگر اَثَر
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۲۶ - عشق آمد و آتشی به دل در زد
عشق آمد و آتشی به دل در زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیمبر نگار است او
تا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهرهٔ او دلم چو دریا شد
دریا دیدی که موج گوهر زد
عطار چو آتشین دل آمد زو
هر دم که زد از میان اخگر زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیمبر نگار است او
تا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهرهٔ او دلم چو دریا شد
دریا دیدی که موج گوهر زد
عطار چو آتشین دل آمد زو
هر دم که زد از میان اخگر زد
سعدی : باب ششم در ضعف و پیری
حکایت ۵ - جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم.
روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده.
پرسیدمش: چگونهای و چه حالت است؟
گفت: تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
ما ذَا الصِّبیٰ و الشَّیبُ غَیَّرَ لِمَّتی
وَ کَفیٰ بِتَغییرِ الزَّمانِ نَذیراً
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار
بازی و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوی
که دگر ناید آب رفته به جوی
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامد چنان که سبزه نو
دور جوانی بشد از دست من
آه و دریغ آن زمن دل فروز
قوت سرپنجه شیری گذشت
راضی ام اکنون به پنیری چو یوز
پیرزنی موی سیه کرده بود
گفتم ای مامک دیرینه روز
موی به تلبیس سیه کرده گیر
راست نخواهد شدن این پشت کوز
روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده.
پرسیدمش: چگونهای و چه حالت است؟
گفت: تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
ما ذَا الصِّبیٰ و الشَّیبُ غَیَّرَ لِمَّتی
وَ کَفیٰ بِتَغییرِ الزَّمانِ نَذیراً
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار
بازی و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوی
که دگر ناید آب رفته به جوی
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامد چنان که سبزه نو
دور جوانی بشد از دست من
آه و دریغ آن زمن دل فروز
قوت سرپنجه شیری گذشت
راضی ام اکنون به پنیری چو یوز
پیرزنی موی سیه کرده بود
گفتم ای مامک دیرینه روز
موی به تلبیس سیه کرده گیر
راست نخواهد شدن این پشت کوز