عبارات مورد جستجو در ۹۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۲ - هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند
هم دِلَم رَهْ می‌نِمایَد هم دِلَم رَهْ می‌زَنَد
هم دِلَم قُلّاب و هم دلْ سِکّهٔ شَهْ می‌زَنَد
هم دِلَم اَفْغان کُنان گوید که راهِ من زدند
هم دلِ من راهِ عَیّارانِ اَبْلَه می‌زَنَد
هم دلِ من هَمچو شِحْنه طالِبِ دُزدان شُده
هم دلِ من هَمچو دُزدان نیمْ شب رَهْ می‌زَنَد
گَهْ چو حُکْمِ حَق دلِ من قَصدِ سَرها می‌کُند
گَهْ چو مُرغِ سَربُریده اَللَّهْ اَللَّهْ می‌زَنَد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۵ - شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
شِکَست نِرخِ شِکَر را بُتَم به رویِ تُرُش
چه باده‌هاست بُتَم را دَران کَدویِ تُرُش
به قاصِد او تُرُش است و به جانِ شیرینَش
که نیست در همه اَجْزاشْ تایِ مویِ تُرُش
هزار خُمْرهٔ سِرکه عَسَل شُده‌‌ست ازو
که هست دِلْبَرِ شیرین دَوایِ خویِ تُرُش
زِهای و هویِ تُرُش‌هایِ ماش خنده گرفت
حَلاوَتِ عَجَبی یافت‌های و هویِ تُرُش
تُرُش چگونه نَخندد به زیرِ لب چو شنید
که جویِ شیر و شِکَر شُد رَوان به سویِ تُرُش؟
رُبود سیلِ وِیْ‌‌‌ام دوش و خَلْق نَعْره زنان
میانِ جویِ عَسَل چیست آن سَبویِ تُرُش؟
پَریر یارْ مرا جُست کان تُرُش رو کو؟
خُمار نیست چرا بودَش آرزویِ تُرُش؟
شتاب و تیز هَمی‌رفت کو به کو پِیِ من
چرا کُند شِکَرو قَند جُست و جویِ تُرُش؟
گرفته طَبْلهٔ حَلْوا و بَنده را جویان
که تا زِ جایزه شیرین کُند گِلویِ تُرُش
عَجَب نباشد اگر قَصدِ او فَنایِ من است
همیشه شیرین باشد یَقین عَدویِ تُرُش
غَلَط مَکُن تُرُشی نی برایِ دَفْعِ تواست
زِ رَشکِ چون تو شکاری‌‌ست رنگ و بویِ تُرُش
زِ رِشکِ جاهِ امیر است روتُرُش دَربان
زِ رَشکِ رویِ عَروس است رویِ شویِ تُرُش
هزار خانه چو زَنبور پُرعَسَل داری
به جانِ تو که گُذَر کُن زِ گفت و گویِ تُرُش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۶ - در عشق سلیمانی، من همدم مرغانم
در عشقِ سُلَیمانی، من هَمدَمِ مُرغانَم
هم عشقِ پَری دارم، هم مَردِ پَری خوانَم
هر کَس که پَری خوتَر، در شیشه کُنم زوتَر
بَرخوانَم اَفْسونَش، حَرّاقه بِجُنبانَم
زین واقعه مَدهوشَم، باهوشم و‌‌ بی‌‌هوشم
هم ناطِق و خاموشَم، هم لوحِ خَموشانَم
فریاد که آن مَریَم، رنگی دِگَر است این دَم
فریاد، کَزین حالَتْ فریاد‌‌ نمی‌‌دانَم
زانْ رنگْ چه‌‌ بی‌‌رنگَم، زانْ طُرّه چو آوَنگَم
زانْ شمعْ چو پروانه، یا رَب چه پَریشانَم
گفتم که‌ مَها جانی، امروزْ دِگَر سانی
گفتا که‌ بُرو، مَنْگَر از دیدهٔ انسانَم
ای خواجه اگر مَردی، تَشویش چه آوردی؟
کَزْ آتشِ حِرصِ تو، پُر دود شود جانَم
یا عاشقِ شَیدا شو، یا از بَرِ ما واشو
در پَرده مَیا با خود، تا پَرده نَگَردانَم
هم خونَم و هم شیرم، هم طِفْلَم و هم پیرم
هم چاکِر و هم میرم، هم اینَم و هم آنَم
هم شَمسِ شِکَرریزَم، هم خِطّهٔ تبریزم
هم ساقی و هم مَستم، هم شُهره و پنهانَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - آن خانه که صد بار درو مایده خوردیم
آن خانه که صد بار دَرو مایِدِه خوردیم
بر گِردِ حَوالی گَهِ آن خانه بِگَردیم
ماییم و حَوالی گَهِ آن خانهٔ دولت
ما نِعْمَتِ آن خانه فراموش نکردیم
آن خانهٔ مَردی است و دَرو شیردلانند
از خانهٔ مَردی بِگُریزیم چه مَردیم؟
آن جا همه مَستی‌‌‌ست ‌و بُرونْ جُمله خُمار است
آن جا همه لُطفیم و دِگَر جا همه دَردیم
آن جا طَرَب انگیزتَر از بادهٔ لَعْلیم
وین جا بَد و رُخْ زردتَر از شیشهٔ زَردیم
آن جایْ به گَرمی همه خورشیدِ تَموزیم
وین جایْ به سَردی همه چون بَهمنِ سَردیم
آن جا همه آمیخته چون شِکَّر و شیریم
وین جا همه آویخته در جنگ و نَبَردیم
آن جا شَهِ شطرنجِ بِساطِ دو جهانیم
وین جا همه سَرگشته‌تر از مُهرهٔ نَرْدیم
چَرخی‌‌‌ست ‌کَزان چَرْخ چو یک بَرقْ بِتابَد
بر چَرخْ بَرآییم و زمین را بِنَوَردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۶۹ - رو مذهب عاشق را برعکس روش‌ها دان
رو مَذهبِ عاشق را بَرعَکسِ رَوِش‌ها دان
کَزْ یارْ دروغی‌ها از صِدقْ بِهْ و اِحْسان
حال است مُحالِ او مُزد است وَبالِ او
عدل است همه ظُلْمَش داد است ازو بُهتان
نَرم است دُرُشتِ او کعبه‌‌ست کُنِشْتِ او
خاری که خَلَد دِلْبَر خوش تَر زِ گُل و ریحان
آن دَم که تُرُش باشد بهتر زِ شِکَرخانه
وان دَم که مَلول آید خوشْ بوس و کِنار است آن
وان دَمْ که تو را گوید وَاللّهْ زِ تو بیزارم
آن آبِ خَضِر باشد از چَشمه‌گَهِ حیوان
وان دَم که بگوید نی در نیش هزار آری
بیگانگی‌‌‌‌اَش خویشی در مَذهَبِ‌ بی‌خویشان
کُفرش همه ایمان شُد سَنگَش همه مَرجان شُد
بُخْلَش همه اِحْسان شُد جُرمَش هَمِگی غُفْران
گَر طَعنه زنی گویی تو مَذهَبِ کَژْ داری
من مَذهَبِ ابرویش بِخْریدم و دادم جان
زین مَذهَبِ کَژْ مَستَم بس کردم و لب بَستَم
بَردار دلِ روشن باقیش فرو می‌خوان
شَمسُ الْحَقِ تبریزی یا رَب چه شِکَرریزی
گویی زِ دَهانِ من صد حُجَّت و صد بُرهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۳ - می‌زن سه تا که یکتا گشتم، مکن دوتایی
می‌زَن سه تا که یکتا گشتم، مَکُن دوتایی
یا پَردهٔ رَهاوی یا پَردهٔ رَهایی
بی‌زیر و بی‌بَمِ تو، ماییم در غَمِ تو
در نایِ این نَوا زَن، کَافْغانْ زِ بی‌نَوایی
قولی که در عِراق است، دَرمانِ این فِراق است
بی قولْ دِلْبَری تو، آخِر بگو کُجایی؟
ای آشنایِ شاهان در پَردهٔ سِپاهان
بِنْواز جانِ ما را، از راهِ آشنایی
در جمعِ سُست رایان، رو، زَنگُله سُرایان
کاری بِبَر به پایان، تا چند سُست رایی؟
از هر دو زیراَفکَند، بَندی بَرین دِلَم بَند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نِمایی
گَر یارِ راست کاری، وَرْ قولِ راست داری
در راستْ قول بَرگو، تا در حِجاز آیی
در پَردهٔ حُسینی، عُشّاق را دَرآوَر
وَزْ بوسَلیک و مایه، بِنْمایْ دِلْگُشایی
از تو دوگاه خواهند، تو چارگاه بَرگو
تو شمعِ این سَرایی، ای خوش که می‌سُرایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸۷ - اگر تو همره بلبل، ز بهر گلزاری
اگر تو هَمرَهِ بُلبُل، زِ بَهرِ گُلْزاری
تو خار را همه گُل بین، چو بَهرِ گُل، زاری
نمی‌شِناسی، باشد که خارْ گُل باشد
اگر چه می‌خَلَدَت، عاقِبَت کُند یاری
دَرونِ خار گُل است و بُرونِ خار گُل است
به احتیاط نِگَر، تا سَرِ کِه می‌خاری
چه احتیاط؟ مرا عقل و احتیاط نَمانْد
تو احتیاط کُن آخِر، که مَردِ هُشیاری
غَلَط، تو هم نَتَوانی نگاه داشت مرا
عَجَب، زِ شمعْ تو پَروانه را نِگَه داری؟
خوش است تَلْخیِ دارو و سیلیِ اُستاد
غَنیمَت است زِ یارِ وَفا، جَفاکاری
به دستِ دِلْبَر اگر عاشقی زَبون باشد
زِ عشق و عقل وِیْ است آن، نه از سَبُک ساری
به غیرِ ناز و جَفا، هر چه می‌کُند معشوق
مَباش ایمِن، کان فِتْنه است و طَرّاری
زَبون و دست خوش و عشوه می‌خوریم ای عشق
اگر دروغ فُروشی، وَ گَر مُحال آری
دروغ و عِشوه و صِدْق و مُحالِ او حال است
وَلیک غیر نَبینَد، به چَشمِ اَغْیاری
مولوی : دفتر اول
بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
چون که نَزدِ چاه آمد شیر، دید
کَزْ رَهْ آن خرگوش مانْد و پا کَشید
گفت پا واپَس کَشیدی تو چرا؟
پای را واپَس مَکَش، پیش اَنْدَر آ
گفت کو پایم؟ که دست و پایْ رفت
جانِ من لَرزید و دل از جایْ رفت
رَنگِ رویَم را نمی‌بینی چو زَر؟
زَانْدَرونْ خود می‌دَهَد رَنگَم خَبَر
حَقْ چو سیما را مُعَرِّف خوانده ا‌ست
چشمِ عارفْ سویِ سیما مانده‌ است
رنگ و بو غَمّاز آمد چون جَرَس
از فَرَسْ آگهْ کُند بانگِ فَرَس
بانگِ هر چیزی رَسانَد زو خَبَر
تا بِدانی بانگِ خَر از بانگِ دَر
گفت پیغامبر به تَمییزِ کَسان
مَرْءُ مَخْفیٌ لَدی’ طَیّ‌ اللِّسانْ
رنگِ رو از حالِ دل دارد نِشان
رَحْمَتَم کُن، مِهْرِ من در دل نِشان
رنگِ رویِ سُرخ دارد بانگِ شُکر
بانگِ رویِ زَرد دارد صَبر و نُکْر
در من آمد آن کِه دست و پا بَرَد
رنگِ روی و قُوَّت و سیما بَرَد
آن کِه در هرچه درآید بِشْکَنَد
هر درخت از بیخ و بُنْ او بَر کَنَد
در من آمد آن کِه از وِیْ گشت مات
آدمیّ و جانور، جامِد، نَبات
این خودْ اَجْزایَند، کُلّیّات ازو
زَرد کرده رنگ و فاسِد کرده بو
تا جهان گَهْ صابِر است و گَهْ شَکور
بوستانْ گَهْ حُلّه پوشَد، گاه عور
آفتابی کو بَرآیَد نارْگون
ساعتی دیگر شود او سَرنِگون
اخْتَرانِ تافته بر چارْ طاق
لحظه لحظه مُبْتَلایِ اِحْتِراق
ماهْ کو اَفْزود زَاخْتَر در جَمال
شُد زِ رنجِ دِقْ، او هَمچون خیال
این زمینِ با سُکونِ با اَدَب
اَنْدَر آرَد زَلْزَلَه‌ش در لَرْزِ تَب
ای بَسا کُهْ زین بَلایِ مُرده ریگ
گشته است اَنْدَر جهانْ او خُرد و ریگ
این هوا با روح آمد مُقْتَرِن
چون قَضا آید، وَبا گشت و عَفِن
آبِ خوش، کو روح را هَمشیره شُد
در غَدیری زَرد و تَلْخ و تیره شُد
آتشی کو باد دارد در بُروت
هم یکی بادی بَرو خوانَد یَموت
حالِ دریا زِاضْطِراب و جوشِ او
فَهْم کُن تَبدیل‌هایِ هوشِ او
چَرخِ سَرگردان که اَنْدَر جست و جوست
حالِ او چون حالِ فرزندانِ اوست
گَهْ حَضیض و گَهْ میانه، گاه اوج
اَنْدَرو از سَعْد و نَحْسی فوجْ فوج
از خود ای جُزوی زِ کُل‌ها مُخْتَلِط
فَهْم می‌کُن حالتِ هر مُنْبَسِط
چون که کُلّیّات را رَنج است و دَرد
جُزوِ ایشان چون نباشد رویْ ‌زَرد؟
خاصه جُزوی کو زِ اَضْداد است جمع
زآب و خاک و آتش و باد است جمع
این عَجَب نَبْوَد که میش از گُرگ جَست
این عَجَب کین میشْ دل در گُرگ بَست
زندگانی آشتیّ ضِدّهاست
مرگْ آن کَنْدَر میانَش جنگ خاست
لُطْفِ حَق این شیر را و گور را
اِلْف داده‌ست این دو ضِدِّ دور را
چون جهان رَنْجور و زندانی بُوَد
چه عَجَب رَنْجور اگر فانی بُوَد
خوانْد بر شیر او ازین رو پَنْدها
گفت من پَسْ مانده‌ام زین بَندها
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند
موسی و فرعونْ مَعنی را رَهی
ظاهر آن رَهْ دارد و این بی‌رَهی
روزْ موسی پیشِ حَقْ نالان شُده
نیم شَبْ فرعونْ هم گِریان بُدِه
کین چه غُلّ است ای خدا بر گَرَدنم
وَرْنه غُل باشد، کِه گوید من مَنَم؟
زان که موسی را مُنَوَّر کرده‌یی
مَر مرا زان هم مُکَدَّر کرده‌یی
زان که موسی را تو مَهْ‌رو کرده‌یی
ماهِ جانَم را سِیَه‌رو کرده‌یی
بهتر از ماهی نَبود اِسْتاره‌ام
چون خُسوف آمد، چه باشد چاره‌ام؟
نوبَتَم گَر رَبّ و سُلطان می‌زَنَند
مَهْ گرفت و خَلْق پَنگان می‌زَنَند
می‌زَنَند آن طاس و غوغا می‌کُنند
ماه را زان زَخْمه رُسوا می‌کُنند
من که فرعونم، زِ شُهرتْ وایِ من
زَخْمِ طاسْ آن رَبِیَّ الْاعْلایِ من
خواجه‌تاشانیم، امّا تیشه‌اَت
می‌شِکافَد شاخ را در بیشه‌اَت
باز شاخی را مُوَصَّل می‌کُند
شاخِ دیگر را مُعَطَّل می‌کُند
شاخ را بر تیشه دستی هست؟ نی
هیچ شاخ از دستِ تیشه جَست؟ نی
حَقِّ آن قُدرت که آن تیشه تو راست
از کَرَم کُن این کَژی‌ها را تو راست
باز با خود گفته فرعون ای عَجَب
من نه در یا رَبَّنایَم جُمله شب؟
در نَهانْ خاکیّ و موزون می‌شَوَم
چون به موسی می‌رَسَم، چون می‌شَوَم؟
رَنگِ زَرِّ قَلْبْ دَهْ‌تو می‌شود
پیشِ آتش چون سِیَه‌رو می‌شود؟
نه که قَلْب و قالَبَم در حُکْمِ اوست؟
لحظه‌یی مَغزم کُند، یک لحظه پوست
سَبز گردم، چون که گوید کِشت باش
زَرد گردم، چون که گوید زشت باش
لحظه‌یی ماهَم کُند، یک دَمْ سیاه
خود چه باشد غیرِ این کارِ اِله؟
پیشِ چوگان‌هایِ حُکْمِ کُنْ فَکان
می‌دَویم اَنْدر مکان و لامکان
چون که بی‌رَنگی اسیرِ رنگ شُد
موسی‌یی با موسی‌یی در جنگ شُد
چون به بی‌رنگی رَسی، کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
گَر تو را آیَد برین نکته سوآل
رنگْ کِی خالی بُوَد از قیل و قال؟
این عَجَب کین رنگْ از بی‌رَنگْ خاست
رنگ با بی‌رنگْ چون در جنگ خاست؟
اَصلِ روغن زآبْ اَفْزون می‌شود
عاقِبَت با آبْ ضِدْ چون می‌شود؟
چون که روغن را زِ آبْ اِسْرشته‌اَند
آب با روغنْ چرا ضِدْ گشته‌اَند؟
چون گُل از خار است و خارْ از گُلْ چرا
هر دو در جَنگَند و اَنْدر ماجَرا؟
یا نه جنگ است این، برایِ حِکْمَت است
هَمچو جنگِ خَر فُروشان صَنْعَت است
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جُست، این ویرانی است
آنچه تو گَنجَش تَوَهُّم می‌کُنی
زان تَوَهُّم گنج را گُم می‌کُنی
چون عِمارت دان تو وَهْم و رای‌ها
گنج نَبْوَد در عِمارتْ جای‌ها
در عِمارت هستی و جنگی بُوَد
نیست را از هست‌ها نَنْگی بُوَد
نه، که هست از نیستی فریاد کرد
بلکه نیستْ آن هست را واداد کرد
تو مگو که من گُریزانَم زِ نیست
بلکه او از تو گُریزان است، بیست
ظاهرا می‌خوانَدَت او سویِ خَود
وَزْ درونْ می‌رانَدَت با چوبِ رَد
نَعْل‌هایِ بازگونه‌ست ای سَلیم
نَفرَتِ فرعون می‌دان از کَلیم
منوچهری دامغانی : رباعیات
رباعی ۳ - تاریک شد از مهر دل افروزم روز
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۶۷ - خاقانی را ذم کنی ای دمنهٔ عصر
خاقانی را ذم کنی ای دمنهٔ عصر
کو شتربه است و شیر نر احمد نصر
نور از سر قصر آوری در بن چاه
سایه ز بن چاه بری سر قصر
انوری : غزلیات
غزل ۲۳۱ - روز دو از عشق پشیمان شوم
روز دو از عشق پشیمان شوم
توبه کنم باز و به سامان شوم
باز به یک وسوسهٔ دیو عشق
بار دگر با سر دیوان شوم
بس که ز عشق تو اگر من منم
گبر شوم باز و مسلمان شوم
بلعجبی جان من از سر بنه
کانچه کنی من به سر آن شوم
دوست تویی کاج بدانستمی
کز تو به پیش که به افغان شوم
من تو نگشتم که به هر خرده‌ای
گه به فلان گاه به بهمان شوم
از بن دندان بکشم جور تو
بو که ترا بر سر دندان شوم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۵۲ - مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم
پیدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه درین چمن چو بید مجنون
می‌بالم و در ترقی معکوسم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۰۷ - از بس که شکستم و ببستم توبه
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود
دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود
نارسیده بر سر من باز گردیدن چه بود
تشنه‌ای را کز تمنا عاقبت میسوختی
آب از بازیچه‌اش بر لب رسانیدن چه بود
خسته‌ای را کز جفا می‌کردی آخر قصد جان
در علاجش اول آن مقدار کوشیدن چه بود
گر دلت نشکفته بود از گریهٔ پردرد من
سر فرو بردن چو گل در جیب و خندیدن چه بود
گرنه مرگ من به کام دشمنان می‌خواستی
بهر قتلم با رقیب آن مصلحت دیدن چه بود
ور نبودت ننگ و عار از کشتن من بعد قتل
آن تاسف خوردن و انگشت خائیدن چه بود
محتشم ای گشته در عالم بدین داری علم
بعد چندین ساله زهد این بت پرستیدن چه بود
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۷ - ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ
ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ
خصمانه حرفهای تو هم تلخ و هم لذیذ
رد جام عشوه ریخته میها به زهر چشم
چشم غضب نمای تو هم تلخ و هم لذیذ
صلح و حیات و مرگ بهم داده‌ای که هست
وقت غضب ادای تو هم تلخ و هم لذیذ
دی زهر و انگبین بهم آمیختی که بود
دشنام جان فزای تو هم تلخ و هم لذیذ
ای دل ز خشم و صلح به آن لب سپرده یار
صد شربت از برای تو هم تلخ و هم لذیذ
امشب دهنده می و نقلی که صد اداست
با لعل دلگشای تو هم تلخ و هم لذیذ
در عشق کس نداد شرابی به محتشم
از ماسوا سوای تو هم تلخ و هم لذیذ
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۳۵ - آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود
آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود
هر ساتل به من تفقدی می‌فرمود
بی‌لطفیش امسال اگر وزن کنم
هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۵۰ - عکس و تبدیل
چرخ نداند در و دیوار کس
تکیه به دیوار و درش کرده بس
مردم یک خانه و صد خرمی
خانهٔ یک مردم و صد مردمی
چتر شه آنست که شد چرخ ماه
چرخ مه این است که شد چتر شاه
ور قلم از سحر زبان بر کشم
سحر زبان را به قلم در کشم
آب فرو ماند چو کوه از شهاب
کوه درامد به تزلزل چو آب
چشم پدر بهر جگر گوشه تر
گوشهٔ هر چشم شده پر جگر
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱ - مال هست از درون دل چون مار
مال هست از درون دل چون مار
وز برون یار همچو روز و چو شب
او چنانست کاب کشتی را
از درون مرگ و از برون مرکب
خاقانی : قطعات
شماره ۴۸ - من آن خاقانی دریا ضمیرم
من آن خاقانی دریا ضمیرم
کز ابر خاطرش خورشید برق است
دبیری را توئی هم حرفتم لیک
شعارم صدق و آئین تو زرق است
اگرچه هر دو خون ریزند لیکن
هم از جلاد تا فصاد فرق است